خیانت

 

من پیش خود مجسم می کنم مردمی را که سال ها تحت فشارهای درونی زندگی می کنند بی آنکه از آن آگاه باشند و بعد روزی واقعه و حادثه ای خرد و کوچک، بحرانی را پدید می آورد و ماشه نهایی کشیده می شود. آنها در این حال می گویند، "دیگر کافی است، بیش از این نمی توانم". در این شرایط بعضی ها خودکشی می کنند، برخی طلاق می گیرند و بعضی به مناطق فقیر آفریقا می روند و سعی می کنند دنیا را نجات دهند. اما من خودم را می شناسم. می دانم که تنها عکس العملم سرکوب کردن احساساتم است تا زمانی که سرطانی از درون شروع به نابودی ام کند؛ چون اساساً عقیده دارم که خیلی از بیماریها نتیجه سرکوب عواطف و احساسات است‌.
...


هیچ کس نمی تواند همیشه خوشحال باشد. من باید یاد بگیرم چگونه با واقعیت های زندگی کنار بیایم.



کم کم دارم به این نتیجه می رسم که کلماتی مثل خوش بینی و امید که در همه کتاب های روان شناسی و روانکاوی وجود دارند و ادعا می کنند که باعث اعتماد به نفس بیشتر و کنار آمدن با زندگی می شوند، "کلمه" هایی بیش نیستند. افراد دانایی که آنها را تلفظ می کنند و برای ما تکرارشان می کنند، شاید به دنبال معنای آنها در زندگی خودشان هستند و از ما به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می کنند تا ببینند ما چگونه به این محرک ها پاسخ می دهیم.
...


افسردگی، شبیه گرفتار بودن در یک تله است. می دانی گیر کرده ای اما نمی توانی بگریزی.
...

 

- آیا صحبت کردن با دیگران بهمان کمک نمی کند که بدانیم تنها نیستیم؟ صحبت کردن درباره افسردگی برای بقیه مفید نیست؟
-به هیج وجه. اگر تو از جهنم بیرون آمده باشی، نمی خواهی بدانی آنجا دقیقاً الان زندگی چطور است؟ اصلا دلت نمی خواهد درباره اش فکر کنی.


من همیشه در حمام گریه می کنم، چون در آنجا هیچ کس هق هق هایم را نمی شنود، یا سوال هایی را که ازشان نفرت دارم نمی پرسد: "حالت خوب است؟"، "همه چیز روبه راه است؟"


رنج بردن همچنان منبع درآمدی برای صنعت داروسازی است.
 آیا احساس غم می کنی؟ یک قرص بخور مشکل حل است.
… 


بیشتر وقت ها، هنگامی که دوستانمان را ملاقات می کنیم درباره موضوعاتی ثابت و با مردمی ثابت صحبت می کنیم. مکالمه ها به نظر تازه می آید، اما همه شان جز اتلاف وقت و انرژی نیستند. ما دست و پا می زنیم که ثابت کنیم زندگی هنوز هم جالب و هیجان انگیز است.
من در این باره احساس تنهایی نمی کنم. دورتادورم پر از افرادی است که همین مشکل را دارند. همه شان تظاهر می کنند که زندگی در روندی طبیعی پیش می رود. با رسیدن به سنی خاص، "نقابی از اعتماد به نفس و اطمینان به چهره می زنیم اما آن نقاب در همان لحظه اول چنان به صورتمان می چسبد که نمی توانیم آن را برداریم."
مثل بچه ها یاد می گیریم که اگر گریه کنیم، محبت و نوازش دریافت می کنیم، اگر غم خود را بروز دهیم دلداری داده می شویم و اگر نتوانیم آنچه را می خواهیم با لبخند بگیریم، قطعا با اشک هامان خواهیم گرفت.
اما در بزرگسالی دیگر گریه نمی کنیم به جز در حمام، جایی که هیچ کسی هق هق ما را نمی شنود. احساساتمان را نشان نمی دهیم چون ممکن است دیگران فکر کنند ضعیف و آسیب پذیریم و از ما سوءاستفاده کنند. خواب بهترین درمان است.
...

 

منفی بودن و منفی فکر کردن، افکار منفی را رشد می دهد و بزرگ تر می کند. او باید دنبال چیزی باشد که کمی شادی و لذت به او بدهد؛ مثل قایقرانی، رفتن به سینما یا کتاب خواندن
...


ما هر روز با اطلاعات و تصاویر بمباران می شویم. نوجوان هایی را می بینم که با آرایش های غلیظشان تظاهر می کنند زنان بالغی هستند. یا می بینم کِرِم های معجزه آسا تبلیغ می شوند و نوید زیبایی ابدی را به زنان می دهند یا داستان هایی را درباره زوج سالخورده ای می شنویم که از اورست بالا رفته اند تا سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند. یا راه اندازی سالن های ماساژ جدید و داروخانه هایی که ویترین شان پر از تولیدات و محصولات لاغرکننده است. یا فیلم هایی که همه اش تصویر وارونه و جعلی حقیقت است. یا کتاب هایی با پایان امیدبخش و فانتزی، و یا متخصصانی که مدام در مورد اینکه چگونه در زندگی موفق باشیم یا چگونه راهی به صلح درونی خودمان پیدا کنیم صحبت می کنند و همه اینها احساس پیری و فرسودگی را در ما رشد می دهند. باعث می شوند احساس کنیم به سمت تیرگی سوق داده می شویم، به زندگی هایی خالی از ماجرا و حادثه، و پوست هامان شروع به چروک شدن می کنند.
و هنوز فکر می کنیم مجبوریم احساس ها و آرزوهایمان را بیان کنیم، زیرا خلاءهای روحی مان با چیزی که بلوغ و کمال می نامیم پُر نشده است.
اطلاعاتی را که می خواهیم بشنویم، باید خودمان انتخاب کنیم. روی چشم ها و گوش هامان فیلتری بگذاریم و فقط به چیزهایی اجازه ورود دهیم که ویرانمان نمی کنند.

 

من به دنبال پاسخی هستم که نمی توانم پیدایش کنم. بعد از خواندن حدود ده کتاب ِ به اصطلاح خودآموز روان شناسی متوجه شدم که آنها راه به جایی نمی برند، فقط اثر آنی و فوری دارند و به محض اینکه کتاب را می بندیم، آن اثر محو می شود. آنها فقط مشتی کلمه هستند، کلماتی که دنیایی ایده آل را شرح می دهند که اصلا وجود خارجی ندارد. حتی برای کسی که آن را نوشته.


 باید یاد بگیری خط پایانی وجود دارد و تو نباید همه چیز را در نیمه راه رها کنی. باید تمامش کنی.
...

 

بهبودی خودِ من، درست وقتی شروع شد که پذیرفتم مشکل دارم.
...


هیچ کس کورتر از کسی نیست که نمی خواهد ببیند.
...


تبلت را برداشتم و عدد سیصد و شصت و پنج را در هفتاد ضرب کردم. جواب آمد ۲۵/۲۵۵۰. این میانگین روزهای زندگی یک فرد عادی است. من تا حالا چند روز را هدر داده ام.


 ما چیزی که خودمان می خواهیم باشیم، نیستیم. چیزی هستیم که جامعه می خواهد. چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می کنند. ما نمی خواهیم کسی را ناامید کنیم. نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم. بنابراین بهترین ها را در وجود خود خفه می کنیم. کم کم درخشش رویاهامان تبدیل به هیولای کابوس هامان می شود. آنها کارهایی اند که انجامشان نداده ایم. ممکن هایی که ناممکن کرده ایم.
...


 اطرافیانم همیشه از همه چیز گله می کنند. مثلا می گویند "هشت ساعت در روز کار می کنم و اگر ارتقا بیابم باید دوازده ساعت کار کنم." یا می گویند "از وقتی که ازدواج کرده ام، هیچ وقت آزادی نداشته ام." یا "من به دنبال خدا می گردم و مجبورم به کلیسا بروم."
عشق، کار و ایمان تبدیل می شود به بار سنگین مسئولیت بر دوش هامان.
...


با انجام دادن آنچه نباید انجام دهی، خودت را پیدا می کنی.
...


وقتی احساس من شبیه احساس کسی نیست، مطلقاً هیچ کس نمی تواند بفهمد درونم چه می گذرد؛ این یعنی تنهایی!
...


- با شب ها مشکل داری؟
- بله، مشکلم همین است. واقعا چرا؟
- شب. به همین سادگی، چون شب است. ما می توانیم ترس های بچگی مان را دوباره احیا کنیم؛ ترس از تنها بودن، ترس از ناشناخته ها.
...


دنیای کنونی ما پر است از مردمی که در لحظه ای بی نهایت سخاوتمندند اما بعد خشمشان را روی ضعیف تر از خود خالی می کنند. مردم به طرز فزاینده ای غیرقابل پیش بینی شده اند. واقعا برای این افراد چه اتفاقی می افتد؟ افرادی که فکر می کنیم آنها را می شناسیم. چرا این قدر پرخاشگرانه رفتار می کنند؟ آیا ناشی از استرس کاری است؟ و فردایش دوباره عادی و طبیعی رفتار می کنند و با آنها احساس راحتی می کنیم‌. اما خیلی زود می بینیم که زیر پایمان را خالی کرده اند، آن هم وقتی که انتظارش را نداریم. در این مواقع به جای اینکه بپرسیم مشکل او چیست، متحیر از خود می پرسیم آیا کار اشتباهی انجام داده ایم؟


پرسیده بودم آیا خود هیپنوتیزمی-یا به اصطلاح مدیتیشن-می تواند کمک کند که کسی را فراموش کنیم؟
و او پاسخ داده بود بله، می توانیم فراموشی را تحریک کنیم اما تا زمانی که آن شخص با حقایق و وقایع دیگری در ذهنمان تداعی می شود، عملا غیرممکن است بتوانیم او را به کل حذف کنیم. و مهم تر این که فراموشی راه اشتباهی است. آدم باید بتواند با اتفاق های پیش رویش مواجه شود.
...


 گاهی اوقات که انسان از میان تاریکی عبور می کند و به سمت دیگر می رسد، می بیند پشت سرش پل های خراب زیادی به جا گذاشته است.


بیا با روزهامان آشتی کنیم. ما نمی توانیم فراموش کنیم که زندگی درست کنار ماست و دوست دارد هر روز بهتر شود. باید زندگی را نجات دهیم.


 هر کسی در زندگی به روزهایی می رسد که در آن روزها می گوید:خُب، زندگی من آن طور که انتظار داشتم نیست و آنچه را می خواستم برایم فراهم نکرده اما اگر زندگی از شما بپرسد برای او چه کرده اید، چه پاسخی می دهید؟
...


زمان انسان را تغییر نمی دهد. تنها چیزی که ما را تغییر می دهد عشق است.
...


فکر می کنی همه این زیبایی و عظمت در آن مربع کوچک فیلم جا می شود؟ همه چیز را در قلبت ضبط کن. این مهم تر است تا اینکه سعی کنی به مردم نشان دهی چه چیزی دیده ای.
 ...


زمان هایی می رسد که ما باید برای نگاه کردن به "تصویر کامل زندگی" متوقف شویم: گذشته و حال با هم. و این برای دیدن آنچه یاد گرفته ایم و اشتباهاتی که مرتکب شده ایم لازم است.


مغز انسان مسحورکننده است. ما یک رایحه را فراموش می کنیم تا اینکه دوباره آن بو به مشاممان برسد. صدایی از ذهنمان پاک می شود تا وقتی که دوباره آن صدا را بشنویم. و حتی احساساتی که به نظر می رسد برای همیشه دفن شده اند؛ دوباره بیدار می شوند، درست وقتی که ما به همان مکان بر می گردیم.
...



ما زندگی را انتخاب نمی کنیم، این زندگی است که ما را انتخاب می کند. نمی توانیم شاکی باشیم که چرا زندگی، خوشی ها و اندوه های خاصی را به ما اختصاص داده و ما فقط ناگزیریم آنها را بپذیریم و ادامه دهیم.
ما نمی توانیم زندگی مان را انتخاب کنیم اما می توانیم تصمیم بگیریم که با شادی ها و اندوه هایی که به ما داده شده، چگونه برخورد کنیم.
...


بعضی از مردم به دلیل خشم، استرس یا اندوه پس از شکست عشقی، ممکن است فکر کنند دچار افسردگی شده اند و به دارو نیاز دارند اما در واقع این طور نیست. آنها فقط در حال رنج بردن از شکستی عاشقانه هستند و این حس از ابتدای خلقت و از وقتی که بشر چیزی پر رمز و راز به نام عشق را فهمید وجود داشته است.


 برای خودم فهرستی تهیه کردم تا هر وقت خطر افتادن در سیاه چاله را احساس کردم، روی آن تمرکز کنم:
-بازی کردن با بچه هایم.
-خواندن داستان هایی که درسی به آنها و به خودم بدهد، چون داستان سن و سال نمی شناسد.

-نگاه کردن به آسمان.
-نوشیدن آب به مقدار زیاد. این کار شاید به نظر سطحی بیاید، اما به من انرژی می دهد.
-آشپزی. آشپزی کردن زیباترین و کامل ترین هنرهاست. آشپزی همه حواس ما را درگیر می کند.
-فهرست برداشتن از گلایه ها‌ این کشفی واقعی بود! هر وقت در مورد چیزی احساس عصبانیت بکنم آن را یادداشت می کنم. در پایان روز، وقتی فهرست را می خوانم می فهمم که بیخود عصبانی شده ام.
-لبخند زدن، حتی اگر دلم بخواهد گریه کنم. این سخت ترین کار است اما بهش عادت می کنیم. بودایی ها می گویند یک لبخند ثابت-حتی دروغین- روح را روشن نگه می دارد.
...


 با خودم می گفتم این عشق نیست. هست؟ اما این اصلا مهم نیست. عشق من متعلق به من است و من آزادم که عشقم را به هر کس که بخواهم پیشکش کنم، حتی اگر عشق ناتمام گذشته ام باشد. البته اگر آن عشق تمام بود خیلی عالی بود. اما حالا که نیست چه اهمیتی دارد؟ من نمی خواهم دست از کندن بردارم چون می دانم آن پایین آبی هست. آبی تازه.


 من از تنهایی نمی ترسم، از فریب دادن خودم می ترسم. می ترسم به واقعیت آن طور نگاه کنم که خودم دلم می خواهد نه آن طور که واقعا هست.

 

 

عنوان: خیانت

نویسنده: پائولو کوئلیو

مترجم: اعظم خرام

ناشر: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه

سال نشر: چاپ اول 1395- چاپ هشتم 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 256 ص.

موضوع: داستان های برزیلی- قرن 21 م.

قیمت: 210000 ریال

 

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥

اگر شبی از شب های زمستان مسافری

 

 


تو داری شروع به خواندن داستان جدیدِ ایتالو کالوینو، "اگر شبی از شب های زمستان مسافری" می کنی. آرام بگیر. حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود. از آن سو، مثل همیشه تلویزیون روشن است، پس بهتر است در را ببندی. فورا به همه بگو: "نه، نمی خواهم تلویزیون تماشا کنم!" اگر صدایت را نمی شوند بلندتر بگو: "دارم کتاب می خوانم."
...


خواندن، رفتن به دیدار چیزی است که دارد به وجود می آید و هیچ کس نمی داند چه از آب در می آید...
...


مگر نام نویسنده روی جلد چه اهمیتی دارد؟ بیایید خودمان را از این جا به سه هزار سال بعد ببریم. خدا می داند کدام کتاب زمانه ما تا آن وقت دوام خواهد داشت و نام کدام نویسنده به یادها خواهد ماند، برخی از کتاب ها معروف باقی می مانند، اما آن ها را به سان آثاری بی نویسنده ارج خواهند گذاشت، همان سان که افسانه گیلگمش برای ما حماسه شده. نویسنده هایی هستند که نام شان معروف می ماند و اثری از آثارشان باقی نخواهد ماند، مثل قضیه سقراط...

...

 

این فکر که رازی در میانه کلمات نهفته است: تو آن چنان به میان نوشته متن راه پیدا می کنی که انگار به میانه جنگلی انبوه راه یافته باشی.
...


داستانی که بیشتر مایلم در این لحظه بخوانم، داستانی ست که تمام قدرت عصبی خودش را فقط در جهت تعریف کردن به کار می برد. داستانی که قصه ای را بر قصه ای دیگر بنهد، بی این که قصد بر تحمیل اندیشه دنیا داشته باشد، داستانی که فقط تو را به رویش خالص خود بنشاند. مثل گیاهی با تو در تویی شاخه ها و برگ هایش...
...


همیشه به خود می گویم که هر وقت بازنشسته شدم، به دهکده ام برمی گردم و مثل سابق می نشینم و می خوانم. گه گاه، کتابی کنار می گذارم، به خودم می گویم: این را برای خودم کنار می گذارم...
...


دوست داری کتاب ها را به مثال اشیا در کنار خودت نگاه داری. میان کتاب هایت، در این مجموعه ای که شکل یک کتابخانه ندارد، می شود بخشی از آن را مرده یا به خواب رفته به حساب آورد: مجلدهایی اضافی که به کناری گذاشته شده اند، خوانده شده یا به ندرت دوباره خوانی شده حتی بخشی را نخوانده ای و هرگز هم نخواهی خواند، اما نگاه شان داشته ای (و حتی گرد و غبارشان را هم گرفته ای) و یک بخش زنده: کتاب هایی که در حال خواندن شان هستی و یا قصد داری بخوانی و یا هنوز از آن ها جدا نشده ای و از این که دم دستت باشند و دورت را بگیرند لذت می بری. برخلاف ذخیره های آشپزخانه ات، این جا بخش زنده خانه است. مصرفی فوری که می تواند تو را بهتر بشناساند. این طرف و آن طرف کتاب هایی افتاده اند، چندتایی باز هستند، و لای چندتای دیگر چوب الف گذاشته ای و یا گوشه ای از صفحه تا خورده. می شود دید که تو عادت داری در آن واحد چند کتاب را با هم بخوانی و در ساعات متفاوت روز نوشته های متفاوتی می خوانی، نوشته هایی مختص بخش های مختلف زندگی ات، هر چند این بخش ها کوچک باشند. کتاب هایی کنار میز تختخواب هستند و کتاب هایی دیگر کنار مبل جا گرفته اند، هم توی آشپزخانه اند و هم توی حمام.

...

 

کتاب تنها خوانده می شود، حتی اگر دو نفر با هم کتاب بخوانند.
...


گاهی به موضوع کتابی که در حال نوشته شدن است طوری نگاه می کنم، انگار چیزی است که وجود دارد: فکرهایی که پیش از این فکر شده اند، گفت و گوهایی که پیش از این گفته شده اند، داستان هایی که پیش از این اتفاق افتاده اند، مکان ها و فضاهایی که پیش از این دیده شده اند. کتاب باید معادل دنیایی نانوشته باشد که به نوشته برگردان شده.
به عکس، در اوقات دیگر، فکر می کنم فهمیده ام که بین کتابی که در حال نوشته شدن است و چیزهایی که تا به حال وجود داشته اند، چیزی مکمل وجود دارد، کتاب باید بخشی نوشته شده از دنیایی نانوشته باشد.
...


لودمیلا اعتقاد دارد که بهتر است نویسنده ها را نشناسیم، چون شخصیت واقعی آنها هرگز با تصویری که از خواندن آثار ایشان به دستمان می آید، جور نیست...
...


نوشتن،همیشه پنهان کردن چیزی است با روشی که بعد، آن را بیابند، چون حقیقتی که از قلم من تراوش میکند، مانند پرتوی است که به وسیله ضربه ای خشن از سنگی بیرون بجهد و به دور پرتاب شود.
...


تعداد چیزهایی که داستان نمی گوید، اغلب بیش از تعداد چیزهایی است که می گوید، و فقط هاله ای مخصوص به گرد نوشته ای که میخوانید، این تصور را می دهد که در عین حال چیز نانوشته را هم دارید می خوانید.
...


کمربندت را می بندی: هواپیما دارد به زمین می نشیند. پرواز کردن با سفر متفاوت است. چیزی که تو از آن رد می شوی، شکافی است در فضا. در خلا ناپدید می شوی، پذیرفته ای که برای مدتی در هیچ مکانی نباشی و خود آن مدت نوعی خلا در زمان است. بعد دوباره بی هیچ ارتباطی با کی و کجایی که در آن ناپدید بوده ای، در لحظه ای و در جایی ظاهر می شوی. در این مدت تو چه می کنی؟ چگونه غیبت خودت را در دنیا و یا غیبت دنیا را در خودت پُر می کنی؟... می خوانی. از فرودگاهی تا فرودگاهی دیگر، چشمانت را از روی کتاب برنمی داری. و همین باعث می شود تا بپذیری که داری از روی چیزی می گذری و نه از روی هیچ.
...


تا وقتی بدانم در دنیا زنی هست که خواندن را برای نفس خواندن دوست دارد، می توانم مطمئن باشم که دنیا ادامه دارد.

...

 

من هم این نیاز به بازخواندن کتاب ها را احساس می کنم. هر بار به نظرم می رسد که در حال خواندن کتاب تازه ای هستم. آیا این من هستم که تغییر کرده ام یا حالا به چیزهای تازه ای برخورد کرده ام که بار اول ندیده بودم: یا این نوشته، از گردآمدن گوناگونی های فراوانی شکل می گیرد و آن طرح اولیه، دوباره تکرار نمی شود؟ هر بار که در پی دوباره زنده کردن یک نوشته پیشین هستم، به تصورات تازه و نامنتظری بر می خورم، احساسی که قبلاً نداشته ام. گاهی به نظرم می رسد که این گذر از خواندن به خواندنی دیگر، یک تعالی است، به این معنا که مثلاً روح متن نوشته شده را بهتر در خود نفوذ می دهم یا برعکس با فاصله گیری منتقدانه ام، آن را به دست می آورم.

...

 

بر خلاف شما، برای من آخر قصه اهمیت دارد. اما آخر حقیقی آن، نهایت آن که در تاریکی پنهان است، یعنی همان نقطه مقصدی که کتاب می خواهد شما را به آن هدایت کند. من هم وقتی می خوانم در پی روزنه هستم، اما اگر نگاه من در میان کلمات تعمق کند، به خاطر جست و جوی چیزی است که در دوردست، سایه ای از آن پیداست. در آن فضاهایی که پشت کلمه پایان است.

 

*

 

عنوان: اگر شبی از شب های زمستان مسافری

نویسنده: ایتالیو کالوینو

مترجم: لیلی گلستان

ناشر: نشر آگه

سال نشر: چاپ اول 1380- چاپ دوازدهم 1394

شمارگان: 550 نسخه

شماره صفحه: 312 ص.

موضوع: داستان های ایتالیایی- قرن 20 م.

قیمت: 180000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥

ظرافت جوجه تیغی

 

آدم بزرگ ها، ظاهراً گاه گاهی، وقت پیدا می کنند بنشینند و به فاجعه ای که زندگی آن ها به شمار می آید بیندیشند. آن وقت بی آن که بفهمند، به حال خود گریه و زاری می کنند و مثل مگس هایی که خود را به شیشه می کوبند، بی قراری می کنند، رنج می برند، تحلیل می روند، افسرده می شوند و از خودشان در مورد دنده چرخی که در آن گیر کرده اند که آن ها را به جایی کشانده که آن ها نمی خواستند در آن جا باشند سوال می کنند.

...

آدم ها خیال می کنند به دنبال ستاره ها می گردند ولی مثل ماهی قرمزهای داخل پارچ کارشان پایان می یابد.

...

نباید فراموش کرد که روشن بینی موفقیت را ناگوار می کند حال آن که در پیش پا افتادگی و حقارت همیشه این امید وجود دارد که وضعیت تغییر کند.

...

ما تربیت شده ایم چیزی را باور کنیم که وجود ندارد، زیرا موجودات زنده ای هستیم که نمی خواهیم رنج ببریم. بنابراین تمام نیروهایمان را صرف این می کنیم که به خودمان بقبولانیم که چیزهایی وجود دارند که ارزش زحمت کشیدن را دارند و به خاطر آن هاست که زندگی مفهومی دارد.

...

مُردن باید یک عبور ملایم، یک سُر خوردن بی دست انداز به سوی آرامش باشد.

...

مهم مردن و در چه سنی مردن نیست، مهم این است که آدم به هنگام مردن در حال انجام دادن چه کاری است.

...

اگر در این جهان چیزی وجود داشته باشد که ارزش زندگی کردن را داشته باشد، نباید آن را از دست بدهم به دلیل این که وقتی آدم مُرد، دیگر برای افسوس دیر است.

...

به غیر از عشق، دوستی و زیبایی های هنر، چیز قابل توجه دیگری نمی بینم که بتواند به زندگی معنا بدهد.

...

زیبایی گوهری است که هر چیزی را قابل بخشش می کند، حتا ابتذال را.

...

انسان از ابتدای پدیدار شدنش تا امروز پیشرفت زیادی نکرده است. همچنان باور دارد که تصادفاً به وجود نیامده است و خدایانی که اکثریت شان مهربان اند بر سذنوشتش نظارت دارند.

...

آدم ها در جهانی زندگی می کنند که در آن واژه ها حکومت می کنند و نه عمل ها و این صلاحیت نهایی در تسلط بر زبان است.

...

من کتاب های تاریخی، فلسفی، اقتصاد سیاسی، جامعه شناسی، روان شناسی، فن های آموزش و پرورش و، البته بیشتر از همه، ادبی زیادی خوانده ام. اولی ها برایم جالب بودند، آخری ها هم همه زندگی من است. برای همین است که نام گربه ام را، به خاطر تولستوی، لئون گذاشته ام.

...

اگر نمی خواهی زندگی ات را با شنیدن هر آن چه دیگران می گویند خراب کنی، سرت را با گیاهان سبز خانگی سرگرم کن.

...

در زندگی من از چیزی که بیشتر از هر چیز از آن نفرت دارم سر و صدا است... سکوت اجازه می دهد آدم به درون خود برود، که برای آن هایی حیاتی است که علاقه ای به زندگی بیرون ندارند.

...

شما، وقتی کسی از خودش نفرت دارد، این نفرت را حس نمی کنید؟ این نفرت موجب می شود که او در عین زنده بودن مرده باشد، احساس های بد را بی حس کرده باشد و همین طور احساس های خوب را تا نتواند تهوع از خود را احساس کند.

...

تازگی واقعی آن چیزی است که، به رغم گذشت زمان کهنه نمی شود.

...

وقتی ما به کسی نگاه می کنیم که عملی انجام می دهد، همان یاخته های عصبی ای که آن کس را وادار به عمل می کند در سر ما فعال می شود، بی آن که ما هیچ کاری انجام دهیم.

...

تمام این چیزهایی که می گذرند، با این که با فاصله ای کمتر از یک هزارم ثانیه تا رسیدن به آن ها قرار داریم، برای همیشه از دست مان رفته اند ... تمام این حرف هایی که می بایستی گفته باشیم، تمام این حرکت هایی که می بایستی انجام داده باشیم ... همه، برای همیشه در کام نیستی فرو رفته اند ... شکست به علت کمترین فاصله زمانی ممکن.

...

این توانایی ما در پذیرفتن آن چه می خواهیم به خودمان بقبولانیم و سر خودمان کلاه بگذاریم تا پایه اعتقادات ما دچار تزلزل نشود، پدیده ای مسحور کننده است.

...

آنچه در شمار می آید درست بنا کردن است. می خواهم همتم را در ساختن به کار بگیرم. آن چه در شمار خواهد آمد، این است که در آن لحظه ای که آدم می میرد، چیزی را درست ساخته باشد. می خواهم در حال ساختن بمیرم.

...

وقتی نگرانم، به پناهگاهم می روم. هیچ نیازی به مسافرت ندارم. رفتن و پیوستن به قلمرو خاطرات ادبی ام کفایت می کند. زیرا چه وسیله تفریحی شریف تر و چه همصحبتی سرگرم کننده تر از ادبیات وجود دارد و چه هیجانی لذت بخش تر از هیجانی است که کتاب خواندن نصیب انسان می کند؟

 

***

 

عنوان: ظرافت جوجه تیغی

نویسنده: موریل باربری

مترجم: مرتضی کلانتریان

ناشر: انتشارات کند و کاو

سال نشر: چاپ اول 1388- چاپ پنجم 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 360 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 20 م.

قیمت: 150000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥

برشت، برشتِ شاعر

 

درباره قدرت

 

رود خروشان را قدرتمند می دانند

اما بستری را که محدودش می کند

اَحَدی قدرتمند نمی خواند.

 

توفانی که درختان گلابی را خم می کند

قدرتمند می شمارند

اما آن توفان که پشتِ فعله های سر گذر را خم می کند، چه؟

 

+++

 

پسر

 

پسر کوچکم از من می پرسد: لازم است ریاضی بخوانم؟

خوش دارم بگویم: برای چه؟

همین طوری هم می فهمی

دو تکه نان از یکی بیش تر است.

 

پسر کوچکم از من می پرسد: لزومی دارد فرانسه بخوانم؟

خوش دارم بگویم: این امپراتوری بالاخره فرو می پاشد.

تو هم با دست هایت شکمت را می مالی و

حالی شان می کنی که گرسنه ای.

 

پسر کوچکم از من می پرسد: لزومی دارد تاریخ بخوانم؟

خوش دارم بگویم: برای چه؟

یاد بگیر که سرت را بدزدی

شاید بتوانی از مهلکه جان به در ببری.

 

سر آخر

می گویم:

آری، ریاضی بخوان،

زبان فرانسه فراگیر، تاریخ را بیاموز!

 

+++

 

می خواهم با کسی بروم که دوستش می دارم

 

می خوام با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم

یا در اندیشه خوب و بدش باشم.

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.

می خواهم بروم با آن که دوستش می دارم.

 

+++

 

ناتوانی ها

 

تو ضعفی نداشتی،

من داشتم:

من عاشق بودم.

 

+++

 

شب است

 

شب است

زوج ها در بسترها می آرامند.

زنان جوان

کودکان یتیم خواهند زاد.

 

+++

 

 

ریسمان پاره

 

ریسمان پاره را می توان دوباره گِره زد.

دوباره دوام می آورد،

اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است.

 

شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم

اما در آن جا که تو ترکم کردی

هرگز دوباره مرا نخواهی دید.

 

+++

 

پرسش ها

 

برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟

برایم بنویس، چطوری می خوابی؟ جایت نرم است؟

برایم بنویس، چه شکلی شده ای؟ هنوز مثل آن وقت ها هستی؟

برایم بنویس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟

 

برایم بنویس، حالت چطور است؟ خوش می گذرد؟

برایم بنویس، آن ها چه می کنند؟ دلیریت پا برجاست؟

برایم بنویس، چه کار می کنی؟ کارت خوب است؟

برایم بنویس، به چه فکر می کنی؟ به من؟

 

مسلماً من از تو می پرسم!

و جواب ها را می شنوم که از دهان و دستت می افتند

اگر خسته باشی، نمی توانم

باری از دوشت بردارم.

اگر گرسنه باشی، چیزی ندارم که بخوری.

و بدین سان گویا از جهان دیگری هستم

چنان که انگار فراموشت کرده ام.

 

+++

 

زمانی نامناسب برای شعر

 

می دانم، تنها انسانِ خوشبخت

محبوب است؛ مرم با اشتیاق

صدایش را گوش می دهند. چهره اش زیباست.

 

در حیاط، درختِ خمیده

به زمینِ نامرغوب اشاره می کند،

اما رهگذران به آن دشنام می دهند-

و حق دارند.

 

من قایق های سبز و بادبان های رنگین را

در دریاچه نمی بینم. از همه این چشم اندازها

تنها تور عظیم ماهیگیر نظرم را جلب می کند.

 

چرا فقط از زنِ خدمتکاری حرف می زنم

که میانسال است و خمیده راه می رود؟

در حالی که سینه دوشیزگان جوان

هنوز چون گذشته گرم است؟

در درون من دو چیز با هم در جدال است:

یکی احساس شادی از دیدن درخت سیبی که شکوفه کرده است

و دیگری احساس وحشت از سخنرانی های این مردک رنگرز(هیتلر)

اما تنها واقعیت دوم

مرا به سمت میزِ تحریر می کشاند.

+++

 

آنچه در تو کوه بود

 

آنچه در تو، کوه بود

هموارش کردند

و دره ات را، پُر

بر تو اکنون

راهی صاف ی گذرد.

+++

 

آن ها از آموختن دست شُسته اند

 

مردگان بیش از همه

به خود مشغول اند.

کسی کاری به کارشان ندارد.

کسی دیگر متقاعدشان نمی کند.

از توبیخ و نیش و کنایه در امان اند.

خارج از جماعت اَند.

از فرا گرفتن دست شُسته اند.

دیگر احدی هم در پِی ِ بهبودشان نیست.

+++

 

ضرورت تبلیغات

 

احتمال دارد در سرزمین مان

خیلی چیزها آن طور که باید پیش نرود.

اما احدی نمی تواند در این تردید کند که

تبلیغات عالی است.

حتا گرسنگان هم اعتراف می کنند

که سخنرانی های وزیر بهداشت و تغذیه حرف ندارد.

+++

 

هنگام تولد فرزند پسر

 

همه خانواده ها وقتی بچه شان

به دنیا می آید آرزوی بچه ای باهوش دارند.

منی که از رهگذر هوشم

تمام ِ زندگیم ویران شده است

فقط می توانم امیدوار باشم

بچه ام خنگ و نادان باشد.

بعدش در مقام وزیر کابینه

زندگی راحتی خواهد داشت.

 

+++

 

عنوان: برشت، برشتِ شاعر (شعرهای برتولت برشت)

مترجم: علی عبدالهی

ناشر: نشر کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ سوم 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 224 ص.

موضوع: شعر آلمانی- قرن 20 م.

قیمت: 150000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥

ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب

 

آلیس: «کتابی که نه عکس دارد و نه توی کتاب کسی با کسی حرف می زند به چه درد می خورد؟»

...

 

کار نشد ندارد! فقط اگر بلد بودم چه کنم و از کجا شروع کنم.

...

 

«بس کن! اشک ریختن بی فایده ست.» داشت خودش را سرزنش و نصیحت می کرد. «حرف گوش کن و بس کن!» آلیس اغلب خودش به خودش نصیحت های خیلی خوبی می کرد (هرچند بندرت آنها را بکار می بست) و بعضی وقت ها هم چنان شدید خودش را سرزنش می کرد که اشکش در می آمد.

...

 

اگر من همانی که دیروز بودم امروز نیستم پس بالاخره کی هستم؟

...

 

خیلی زود متوجه شد افتاده توی حوض اشک های خودش. اشک هایی که وقتی که قدش دو متر بود ریخته بود.

با خودش گفت «ای کاش این قدر گریه نکرده بودم.» شنا می کرد و دنبال راهی برای بیرون رفتن می گشت. «حالا با غرق شدن توی اشک های خودم تنبیه خواهم شد...»

...

 

از راه پله ها تاپ تاپ قدم هایی شنیده شد. آلیس فهمید خرگوش است و شروع کرد از ترس مثل بید لرزیدن. حواسش نبود که حالا تقریباً هزار برابر بزرگ تر از خرگوش شده و دلیلی ندارد از او بترسد.

...

 

«این همه عوض شدن در یک روز گیج کننده ست.»

کرم ابریشم گفت «نیست.»

آلیس گفت «خب، شاید فعلاً برای شما گیج کننده نباشد. ولی وقتی که رفتید توی پیله – یک وقتی باید این کار را بکنید – و بعد تبدیل شدید به پروانه، مطمئنم احساس عجیبی می کنید، نه؟»

کرم ابریشم گفت «نه.»

آلیس گفت «شاید احساس شما با احساس من فرق دارد. فقط می دانم که من احساس عجیبی دارم.»

کرم ابریشم گفت «خونسرد باش.»

...

 

«دوست داری چه قدی باشی؟»

آلیس هول هولکی گفت «خیلی مهم نیست چه قدی باشم، فقط این که خوش ندارم دم به دقیقه کوتاه بلند بشوم. متوجه هستید؟»

کرم ابریشم گفت «متوجه نیستم.»

آلیس جواب نداد. تا حالا هیچکس این قدر با او مخالفت نکرده بود و کم کم داشت خونش به جوش می آمد.

کرم ابریشم گفت «از قد الانت راضی هستی؟»

«خب اگر مقدور باشد بدم نمی آید کمی بلند تر باشم. حتماً قبول دارید که هفت سانتی متر قد خیلی فاجعه ست.»

کرم ابریشم عصبانی شد. «هیچ هم فاجعه نیست!» و قد راست کرد. (قدش درست هفت سانتی متر بود.)

آلیس به التماس افتاد. «وای من به این قد و قواره عادت ندارم.»

کرم ابریشم گفت «کم کم عادت می کنی.»

...

 


آلیس « لطف می کنی بگویی کدام طرف بروم؟»
گربه گفت « کاملا بستگی دارد به این که کجا بخواهی بروی.»
آلیس گفت «کجایش خیلی مهم نیست.»
گربه گفت «پس کدام طرفش هم مهم نیست.»
آلیس توضیح داد «فقط این که به یک جایی برسم.»
گربه گفت «از هر طرفی بروی حتماً به یک جایی می رسی.»

...

 

حرف زدن از دیروز بی فایده ست چون دیروز من این آدمی که الان هستم نبودم.

 

 

عنوان: ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب

نویسنده: لوییس کارول

مترجم: زویا پیرزاد

ناشر: نشر مرکز

سال نشر: چاپ اول 1375- چاپ هشتم 1391

شمارگان: 700 نسخه

شماره صفحه: 152 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی- قرن 19 م./ داستان های کودکان انگلیسی- قرن 19 م.

قیمت: 99000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥

جنگل نروژی

 

صاف نشستم و در حالی که مشغول تماشای ابرهای تیره ای شدم که برفراز دریای شمالی گسترده بودند، به همه ی چیزهایی فکر می کردم که در طول زندگی ام از دست داده بودم: زمانی که برای همیشه از دست رفته بود، دوستانی که مرده با ناپدید شده بودند، احساساتی که دیگر هرگز تجربه نمی کردم.

...

 

هجده سال گذشته بود، اما هنوز می توانستم تک تک جزئیات آن روز را در مرغزار به خاطر بیاورم...

حافظه چیز مسخره ای است. زمانی که آنجا به سختی به آن توجه داشتم. هرگز فکر نکردم که آن لحظه، اثری دراز مدت روی من خواهد گذاشت. قطعاً تصورش را هم نمی کردم که هجده سال بعد، آن منظره را با همه ی جزییاتش به خاطر خواهم آورد. آن روز، به منظره ی پیش رویم ذره ای هم اهمیت نداده بودم. به خودم فکر می کردم. به دختر زیبایی که کنارم قدم بر می داشت، فکر می کردم. به با هم بودن مان و دوباره به خودم فکر می کردم. در آن سن خاص بودم، در آن دوره از زندگی که هر منظره، هر احساس، هر فکری مانند بوم رنگ به خودم بر می گشت و بدتر از آن، عاشق بودم، یک عشق با تمام پیچیدگی هایش. تماشای منظره، آخرین چیزی بود که به ذهنم خطور می کرد.

اما اکنون منظره ی آن مرغزار اولین چیزی است که به ذهنم می رسد... احساس می کنم می توانم دستم را دراز نمایم و با سرانگشتانم آن ها را لمس کنم. ولی با وجود آن که این منظره بسیار واضح است، اما هیچ کس در آن نیست. هیچ کس. نائوکو آنجا نیست، من هم نیستم. کجا ناپدید شدیم؟ چطور چنین چیزی اتفاق افتاد؟ همه ی چیزهایی که در گذشته آن قدر مهم به نظر می رسیدند، نائوکو، شخصی که من در آن زمان بودم، دنیایی که در آن زمان داشتم، کجا رفتند؟

...

 

طوری به چشمانم نگاه می کرد که انگار می خواست ماهی کپوری را که با سرعت از میان آب زلال چشمه ها در حال حرکت بود، ببیند.

...

 

هر بار که این منظره ظاهر می شود، به بخشی از مغزم ضربه می زند و می گوید: بیدار شو. من هنوز اینجا هستم. بیدار شو و در این باره فکر کن. فکر کن که چرا من هنوز اینجا هستم.

...

 

باید چیزها را بنویسم تا احساس کنم کاملاً درکشان کرده ام.

...

 

اگر ذهنم را آرام کنم، از هم فرو می پاشم. همیشه این گونه زندگی کرده ام و این تنها راهی است که برای ادامه ی زندگی بلدم. اگر برای یک ثانیه آرام بگیرم، دیگر هرگز نمی توانم راهم را پیدا کنم. تکه تکه می شوم و تکه هایم را باد با خود خواهد برد.

...

 

با صدایی شبیه به زمزمه پرسید: « واقعاً قول می دهی هرگز فراموشم نکنی؟»

گفتم: « هرگز فراموشت نمی کنم. نمی توانم فراموشت کنم.»

با این همه، حافظه ام پیوسته تاریک تر می شود و همین الان هم چیزهای بسیاری را از یاد برده ام. با این گونه نوشتن از روی خاطرات، اغلب سوزش ترس را حس می کنم. اگر مهم ترین چیزها را فراموش کرده باشم؟ اگر جایی در درونم برزخی تاریک وجود داشته باشد؛ جایی که همه ی خاطراتِ واقعاً مهم در آن جمع و به آرامی تبدیل به گِل و لجن می شوند؟ حتی اگر این طور باشد هم، تنها کاری که می توانم بکنم، نوشتن است. با چنگ زدن به خاطرات کم رنگ، محو و ناقص درون سینه ام، مانند تلاش های نومیدانه ی مردی که از گرسنگی در حال مرگ است و استخوان ها را می مکد، به نوشتن این کتاب ادامه می دهم. تنها از این راه می توانم سر قولم به نائوکو بایستم.

...

 

در گذشته، مدت ها پیش، وقتی هنوز جوان بودم، وقتی خاطراتم خیلی واضح تر از امروز بودند، اغلب تلاش می کردم درباره ی او بنویسم. اما حتی موفق نمی شدم یک خط بنویسم. می دانستم اگر خط اول را بنویسم، باقیِ خطوط خود به خود روی صفحه جاری خواهند شد، اما هرگز نتوانستم این کار را عملی کنم. همه چیز خیلی واضح و قوی بود، به همین خاطر، هرگز نتوانستم بفهمم از کجا باید شروع کنم، مثل نقشه ای که بیش از حد جزییات دارد و گاهی اوقات به همین دلیل؛ غیرقابل استفاده می شود.

...

 

شنبه شب­ها در راهرو نزدیک تلفن می نشستم و منتظر تماس نائوکو می ماندم. اکثر بچه ها بیرون بودند، بنابراین راهرو معمولاً خالی بود. به ذرات نوری خیره می شدم که در فضای خالی شناور بودند و می کوشیدم درون قلبم را ببینم. چه می خواستم؟ دیگران از من چه می خواستند؟ هرگز نتوانستم پاسخی برای این سوال ها پیدا کنم. گاهی اوقات دستم را دراز می کردم تا ذرات نور را بگیرم، اما انگشتانم چیزی را لمس نمی کردند.

خیلی کتاب می خواندم، اما کتاب های متعددی نمی خواندم: در واقع دوست داشتم کتاب های مورد علاقه ام را بارها و بارها بخوانم. در آن زمان، نویسنده های مورد علاقه ام، ترومن کاپوت، جان آپدایک، اف. اسکات فیتزجرالد و ریموند چندلر بودند، اما هیچ کس را در کلاس یا خوابگاهم نمی دیدم که داستان های چنین نویسندگانی را بخواند. آن ها نویسنده هایی مانند کازومی تاکاهاشی، کنزابورو اوئه، یوکیو میشیما با نویسندگان معاصر فرانسوی را دوست داشتند و این هم دلیل دیگری بود که باعث می شد حرف زیادی برای گفتن با دیگران نداشته باشم و بیشتر با خودم تنها باشم. با چشمان بسته، یک کتاب آشنا را لمس می کردم و عطرش را به مشام می کشیدم. همین برای خوشحال کردنم کافی بود.

...

فکر کردن، خودش به مسئله ای غامض و گیج کننده تبدیل شد.

...

 

زندگی به آرمان و آرزو نیاز ندارد، بلکه به استاندارد هایی برای حرکت نیاز دارد.

...

 

به کسی که هستم بیشتر از آن عادت کرده ام که بخواهم شخص دیگری باشم.

...

 

بارها و بارها نامه ی نائوکو را خواندم و هر بار اندوه تحمل ناپذیری که با نگاه خیره ی نائوکو به چشمانم حس می کردم، قلبم را پُر می کرد. به هیچ وجه نمی توانستم با آن کنار بیایم و هیچ جایی برای پنهان شدن نداشتم. مانند بادی که روی بدنم بوزد، نه شکل و وزنی داشت و نه می توانستم خودم را پنهان کنم. کسانی که در صحنه ی زندگی ام بودند، بی مقصد از کنارم می گذشتند، ولی کلماتی که به زبان می آوردند، هرگز به گوش من نمی رسید.

...

 

نمی دانستم با زمان چه کنم. کانال تلویزیون را روی مسابقات بیسبال تنظیم می کردم و ضمن تظاهر به تماشای تلویزیون، فضای خالی بین خودم و تلویزیون را به دو قسمت تقسیم می کردم. سپس، هر کدام از آن دو قسمت را دوباره به دو قسمت تقسیم می کردم و این کار را ادامه می دادم تا به فضایی آن قدر کوچک می رسیدم که بتوانم در دست نگهش دارم.

 ...

ما اینجا هستیم، نه برای درست کردن زشتی ها و نقص ها، بلکه برای خوگرفتن به آنهاست؛ این که یکی از مشکلات ما عدم توانایی تشخیص و پذیرش نقص های درونمان است. درست همان طور که هر فرد، خصوصیات ویژه ی خود را هنگام راه رفتن دارد، به همان صورت در نحوه ی تفکر و احساسات و مشاهده افراد، منحصر به فرد هستند و شیوه های خاص خود را دارند و حتی اگر بخواهی اصلاحشان کنی، این اتفاق یک شبه رخ نمی دهد و اگر بخواهی آن ها را مجبور به پذیرفتن خصوصیاتی دیگر بکنی، شاید باعث شوی چیز دیگری خراب شود... شاید منظورش این است که ما هرگز نمی توانیم با نقص های خودمان به طور کامل کنار بیاییم. نمی توانیم در درونمان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقص ها را به وجود می آورد، رنج می کشیم.

...

 

«بعضی آدم ها می توانند احساساتشان را با دیگران در میان بگذارند و بعضی ها نمی توانند.»

«وقتی انسان ها احساساتشان را بیان می کنند، چه اتفاقی می افتد؟»

«حالشان بهتر می شود.»

...

 

وقتی احساسات درونت باقی می ماند، سخت می شوند و می میرند و آن وقت است که دچار مشگل بزرگی شده ای.

...

 

« آرزو نمی کنم تادوباره جوان شوم.»

پرسیدم: « چرا؟»

« برای این که خیلی دردناک است!»

 

 

 

عنوان: جنگل نروژی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: م. عمرانی

ناشر: آوای مکتوب

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی- قرن 20 م.

قیمت: 290000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳٩٥

کلاف آرزوها

 

آدم همیشه به خودش دروغ می گوید.

برای این­که عشق تاب تحمل حقیقت را ندارد.

...

 

مردها خوب می دانند بعضی کلمه ها چه بلایی به سر زن ها می آورد.

...

 

فقط توی کتابهاست که می شود آدم زندگی اش را عوض کند. که می شود با یک کلمه همه چیز را پاک کرد. بار سنگین چیزها را از بین برد. کراهت را پاک کرد و در آخر جمله ناگهان در آن سر دنیا قرار گرفت.

...

 

روی پیشانیش چین های جدیدی دیدم و اطراف لبش چروک های ریز، مثل ریشه های باریک. پوستش روی گردنش شل شده بود، جایی که اوایل دوست داشتم ببوسم. گذر این سال ها را روی چهره اش دیدم، زمان را دیدم که چگونه ما را از رویاهای مان دور می کند و به سکوت نزدیک.

...

 

وقتی کسی می میرد، آدم همیشه دیر می رسد. خدا می داند چرا.

...

 

مادربزرگ ها مادرهای بهتری هستند چون مادرها بیشتر وقت شون صرف زن بودن می شه.

...

 

خوب می دانم که آدم هیچ وقت به اندازه ی کافی قربان صدقه ی پدر و مادرش نمی رود و وقتی به خودش می آید دیگر خیلی دیر است و کار از کار گذشته است.

...

 

موفقیت خطرناکه، وقتی که آدم به خودش شک نمی کنه.

...

 

من معتقدم که چیزهایی که متعلق به گذشته است از کار افتاده نیست. این که آدم خودش کاری را انجام بده بسیار زیباست، مهمه آدم برای انجام کاری وقت صرف کنه. بله فکر می کنم دور همه چیز زیادی تند شده. زیادی تند حرف می زنیم. وقتی هم فکر می کنیم، زیادی تند فکر می کنیم! پیامک و پیام الکترونیکی می فرستیم بدون این که نوشته مون رو دوباره بخونیم، ظرافت املا رو، ادب رو، مفهوم چیزها رو از دست دادیم. روی فیس بوک دیدم که جوون ها از استفراغ کردن شون عکس می ذارن. نه، نه، من مخالف پیشرفت نیستم، فقط از این که می ترسم که آدم ها رو منزوی تر کنه.

...

 

گاهی مصیبت آن قدر عظیم است که چاره ای جز رها کردنش نیست. نمی شود همه چیز را نگه داشت، حفظ کرد. دست هایم را در تاریکی دراز و باز می کردم تا شاید مادرم برگردد و در آغوشم بفشارمش. دعا می کردم که گرمایش پُرم کند، که ظلمت من را با خود نبرد.

...

 

نیازهای ما آرزوهای روزانه ما هستند. فردای ما را، پس فردای ما را، آینده ی را، کارهای کوچکی می سازد که باید انجام دهیم. این چیزهای کوچکی که هفته ی بعد قرار است بخریم، باعث می شود فکر کنیم که هفته ی آینده هنوز زنده ایم.

...

 

یک عمر صرف پُر کردن یک خانه می شود و وقتی پر شد اشیاء را خراب می کنیم تا جایگزین شان کنیم، برای این که فردا کاری داشته باشیم.

...

 

اگر آرزوهای آدم های دیگر را برآورده سازید، این خطر هست که نابودشان کنید.

...

 

اگر آدم کسی را دوست داشته باشد و از دست بدهد دیگر هیچی ازش باقی نمی ماند.

...

 

مردم حرفی با هم ندارند. با تلفن های شان تنهایند. در خلا زندگی شان هزاران کلمه پرتاب می کنند.

...

 

می داند که اندوه خطوط چهره را عوض می کند، رنگ چشم ها را تغییر می دهد.

...

 

اگر کسی که زندگی تان را زیبا می ساخت، روزی به شما خیانت کند، گذشته ی زیبای تان زشت می شود؟

...

 

فهمیدم: دوست داشتن یعنی درک کردن.

 

 

 عنوان: کلاف آرزوها

نویسنده: گرگوار دولاکور

مترجم: شهلا حائری

ناشر: قطره

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 400 نسخه

شماره صفحه: 132 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 21 م.

قیمت: 95000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

بیلی

 

دوستی از کجا ایجاد می شود و مواد سازنده اش چیست؟

...

آسمان ها هم مثل اقیانوس ها جزر و مد دارند یا این نمایش فقط برای من بود؟ یک هدیه سخاوتمندانه از سوی راه شیری فقط برای من؟
یا نکند یک دسته پری از آسمان آمده بودند تا پودرهای طلایی شان را روی سر من بریزند تا فردا توان مبارزه داشته باشم؟
این پری ها از همه جا آمده بودند و به نظر می رسید شب را گرم تر کرده بودند. در میان تاریکی بودم اما حس می کردم که دارم آفتاب می گیرم. انگار دنیا وارونه شده بود. انگار دیگر ته یک گودال در حال نالیدن از بدبختی هایم نبودم.

من در یک کنسرت فضای باز بودم، از آن کنسرت­هایی که از این سر دنیا تا آن سر دنیا برگزار می شود، درست وسط یک آهنگ معروف که برایش فندک روشن می­کنی و در دستت تکان می­دهی، با وجود تمام این­ها باید نشان می­دادم که لیاقت این منظره و هزاران شمع جادویی که فرشتگان به سمتم گرفته بودند را دارم.

...

در جست و جوی ستاره مان، تمام ستاره ها را تماشا می­کردم.

چون مطمئناً ما هم ستاره ای داشتیم. متاسفانه شاید هر کدام یک ستاره نداشتیم اما حداقل یک ستاره ی مشترک که داشتیم، مگر نه؟ یک نور شبانه تا با هم سهیم شویم. بله، یک لامپ کوچک که روزی با هم آشنا شدیم آن را یافتیم و در تمام سال­های خوب و بد، راهنمای راهمان بود.

...

همان­طور که پیش از این گفتم، همه ما در این دنیا موضوعات احمقانه ای داریم که باید با آن­ها سر و کله بزنیم.

...

فکر می­کنم در تمام مدارس فرانسه، چه در شهر و چه در روستا، سالن­های درسی پر است از آدم­هایی درست شبیه ما.

مردمانی که می­جنگند تا دیده شوند، مردمانی که از صبح تا شب نفس­شان را در سینه حبس می­کنند و گاهی می­میرند، کسانی که اگر دست یاری به سویشان دراز نشود یا نتوانند روی پای خود بایستند ... در نهایت یک روز تسلیم می­شوند ...

...

خیلی لحظات در زندگی وجود دارد که می­توانی چیزی که به آن فکر می­کنی را به زبان بیاوری و آن ها را به درستی بیان کنی ... آن را با کلمات موجود بیان کنی ... تا از شخصیت­های ساخته یک نفر دیگر استفاده کنی تا به چیزهایی که به نظرت خیلی با ارزش است، سرک بکشی ... تا بگویی که چه کسی هستی ... یا دوست داری چه کسی بشوی ... آن را طوری بیان کنی که اگر به آن جملات زیبای نوشته شده دسترسی نداشتی، هیچ­گاه نمی توانستی بگویی...

...

اینکه زمانی که چیزی در درونت داری که به تو کمک می­کند زندگی کنی ... واقعاً زندگی کنی ... چیزی که تا روزی که بمیری می­خواهی و برایت الهام بخش است ... چون همیشه وجود داشته است و حتی بعد از تو هم وجود خواهد داشت ... بله، چیزی که باعث می­شود حتی بعد از مرگت درباره ی تو صحبت کنند و هیچ­وقت به تو خیانت نمی­کند.

...

اما در این مورد ... احساسات ... چیزهایی که حس می­کنی و قبل از اینکه بتوانی به آن­ها فکر کنی از درونت بیرون می­آیند ... چیزهایی که زندگی­ات بعدها به آن وابسته خواهد بود، مثل اینکه روابط با دیگران را به چه شکل می­بینی، چه کسی را تا آن حد دوست داری که حاضری به خاطرش آسیب ببینی، بخشیده شوی، بجنگی، عذاب بکشی و حقیقتاً تمام چیزهای دیگر...

...

چقدر پیش می آید که یک مرد صادقانه عاشق شود؟

...

تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است که هر چقدر دست و پا بزنی باز هم از روی تپه های کثیفش لیز می خوری و به جای اولت باز می گردی؛ اما در دنیا چیزی برجسته و مقدس وجود دارد، آن هم یکی شدن دو موجود ناقاص و بسیار بد است ...

ما همیشه با عشق فریب می خوریم، زخمی می شویم و گاهی غم بر وجودمان چیره می شود، اما باز هم عشق می ورزیم؛ و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم، به گذشته نگاه می کنیم و به خودمان می گوییم:

من بارها زجر کشیدم؛ گاهی اشتباه کردم، اما همیشه عشق ورزیدم.

...

معنای «احترام» آنقدر پوچ بود که حتی نمی توانستم آن را درک کنم! همیشه فکر می کردم که کار احمقانه ای بود که نامه ها را با چیزهایی مثل -«با تمام احترام رئیس جمهور»- و امضا در زیرش تمام کنیم...

 

 

 

عنوان کتاب: بیلی

نویسنده: آنا گاوالدا

مترجم: شهرزاد ضیایی

ناشر: شمشاد

سال نشر: چاپ سوم 1395

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 174 ص.

قیمت: 160000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥

آن هنگام که نفس هوا می شود

 

در دنیایی از ارتباطات همزمان، جایی که اغلب در صفحات مانیتور غرق شده ایم، نگاه هایمان به اشیای مستطیل شکلی که در دستان­مان زنگ می زند دوخته و تمام توجه­مان صرف چیزهای زودگذر شده است، اندکی توقف کنید و این گفت و گو را با همکار ِ جوان از دست رفته ی من تجربه کنید، کسی که جاودانی است و همیشه در خاطره ها باقی می ماند. به پال گوش فرا دهید. در سکوت بین کلماتش، گوش کنید به آنچه باید در جواب بگویید.

(از پیشگفتار به قلم آبراهام ورگس)

...

 مادرِ نگرانم حسابی سین جیم ام کرد و درباره تمام مخدرهایی که نوجوانان مصرف می کنند، پرسید. هرگز تصور نمی کرد سکرآورترین چیزی که تا آن موقع تجربه کرده بودم چند شعر عاشقانه ای باشد که هفته پیش به من داده بود. کتاب ها نزدیک ترین محرم اسرارم شدند. لنزهای دقیقی که چشم اندازهای جدیدی از دنیا را به روی من می گشودند.

...

بعضی از کتاب­ها تاثیرگذارتر از بقیه بودند. دنیای قشنگ نو، فلسفه­ی اخلاقی تازه ای را در من پایه ریزی کرد، و موضوع مقاله ام برای قبولی در کالج شد، که در آن استدلال کردم شادمانی غایتِ زندگی نیست. هملت هزار با من را از میان بحران های معمول نوجوانی عبور داد.

...

 پزشک ها به هر شیوه ی قابل تصوری به بدن تعدی می کنند. انسان ها را در بی پناه ترین، وحشت زده ترین، و خصوصی ترین حالت های شان می بینند. آن ها را در ورود به این دنیا، و سپس بیرون رفتن از آن همراهی می کنند.

...

 تلاش راسخ برای فهمیدن، بیشتر به من انگیزه می داد تا دستاوردهایم: چه چیزی به زندگی انسان معنا می بخشد؟ در حالی که علوم اعصاب دقیق ترین قوانین مغز را تصریح می کند، اما همچنان احساس می کردم ادبیات بهترین توصیف را از ساز و کار ذهن ارائه می دهد، مادامی که معنا، مفهوم حساس و خطیری باشد، از روابط انسانی و ارزش های اخلاقی جدایی ناپذیر است. آوای سرزمین هرز ِ تی اس. الیوت. به شدت پیچید، پیوند ِ میان پوچی و انزوا، و جستجوی نومیدانه­ی روابط انسانی.

ناباکوف، برای آگاهی اش از این که چگونه رنج های خودمان باعث می شود به رنج آشکار دیگری بی تفاوت شویم. کنراد، برای درک عمیقش از این که چطور ارتباطات نادرست بین مردم می تواند به شدت زندگی آن ها را تحت تاثیر قرار بدهد. ادبیات نه تنها تجربه­ی نویسنده را شرح می داد، بلکه به عقیده­ی من، قوی ترین ابزار را برای تامل های اخلاقی فراهم می کند.

...

 اگر زندگی ِ ناآزموده ارزش زیستن نداشت، آیا زندگی ِ نازیسته ارزش آزمودن داشت؟

...

 هرگز آن قدر عاقل نیستیم که در این لحظه زندگی کنیم.

...

 به دنبال درک عمیق تری از زندگی ِ ذهن بودم. ادبیات و فلسفه می خواندم تا بفهمم چه چیزی به زندگی معنا می دهد.

...

 واژگان تنها میان انسان ها معنا دارد، و معنای زندگی و ارزش آن به عمق روابطی که ایجاد می کنیم وابسته است.

...

بر چه اساس تصمیم می‌گیریم؟ تا آن موقع در زندگی‌ام تصمیمی سخت‌تر از انتخاب بین ساندویچ دیپ فرانسوی و ساندویچ روبن گرفته بودم؟ چه‌طور می‌توانستم چنین تصمیم‌گیری‌های شخصی‌ای را یاد بگیرم و بر اساس آن‌ها زندگی کنم؟ هنوز درس‌های پزشکی زیادی بود که باید می‌آموختم، اما آیا دانش به تنهایی کافی بود، برای زندگی و مرگی نامعلوم؟ به‌قطع، هوش کافی نبود، درستی اخلاقی هم لازم بود. باید می‌پذیرفتم که نه تنها دانش بلکه خرد و تدبیر هم باید بیابم. با وجود این‌که درست یک روز قبل، وقتی وارد بیمارستان شدم مرگ و تولد در ذهنم، فقط مفاهیمی انتزاعی بودند، حالا آن‌ها را به شدت نزدیک می‌دیدم.

...

 در واقع، 99 درصد از مردم شغل­شان را بر این اساس انتخاب می کنند: حقوق، محیط کار، و ساعت کاری؛ اما موضوع این است که برای پیدا کردن یک شغل سبک زندگی را ارجح بدانی، نه نیاز را.

...

 در آن لحظه های بحرانی سوال این نیست که زندگی کنی یا بمیری، بلکه این است که چطور زندگی اش ارزش زیستن دارد.

...

 چه چیزی به زندگی آن قدر معنا می دهد که ارزش ادامه دادن داشته باشد؟

...

 وقتی جایی برای چاقوی جراحی نیست، کلمه ها تنها ابزار جراح هستند.

...

 بهتر است یک کاسه تراژدی را قاشق قاشق به خورد بیمار بدهی نه یکدفعه.

...

 متوجه شده بودم قبل از جراحی مغز یک بیمار باید اول ذهنش را بخوانم: هویتش، ارزش هایش، آنچه باعث می شود زندگی اش ارزش زیستن داشته باشد و آن تباهی ای که موجب می شود اجازه­ی پایان آن زندگی قابل قبول باشد.

...

 زندگی من ایجاد توان بالقوه ای بود، که می رفت تا تحقق نیابد. قصد داشتم کارهای زیادی انجام بدهم و خیلی هم نزدیک شده بودم. اما از نظر فیزیکی ضعیف شده بودم، آینده ای که تصور کرده بودم و هویت شخصی­ام، نابود شدند، و با همان سردرگمی وجودی بیمارانم روبه رو شدم. سرطان ریه تایید شد. آینده­ی برنامه ریزی شده ام که سخت برایش تلاش کرده بودم، دیگر وجود نداشت. مرگ، که در کار، آن قدر برایم آشنا بود، حال به ملاقات شخصی ام آمده بود سرانجام این جا بودیم، رو در رو، اما هنوز هم هیچ چیز درباره اش قابل شناخت نبود. ایستاده بر سر دوراهی، جایی که در واقع باید رد پای بیماران بی شماری را که در طول سال ها درمان کرده بودم، می دیدم و دنبال می کردم، اما به جایش فقط یک بیابان سفید خالی، خشک و تهی می دیدم، انگار توفان شن همه­ی ردهای آشنا را پاک کرده بود.

...

 چرا در لباس جراح آن قدر مقتدر بودم اما در لباس بیمار تا این اندازه آرام؟

...

 بیماریِ سخت دگرگون کننده­ ی زندگی نبود، ویران کننده ی زندگی بود. چندان شبیه یک ادراک ناگهانی نبود. گویی یک انفجار شدید نور بود و روشن کننده ی آنچه به واقع اهمیت داشت. بیشتر شبیه کسی بود که با یک بمب آتش زا مسیر پیش رویش را نابود می کند. و حالا من باید با آن مواجه می شدم.

...

 قبل از این که سرطانم تشخیص داده بشود می دانستم که روزی می میرم، اما نمی دانستم کِی. بعد از تشخیص هم، می دانستم که روزی می میرم، باز هم نمی دانستم کِی. اما الان دقیق می دانستم که این مشکل در واقع یک مشکل علمی نبود. حقیقت مرگ رنج آور است. با ایت حال راه دیگری وجود ندارد.

...

 مثل بیماران خودم، باید با فناپذیری ام روبه رو می شدم و سعی می کردم بفهمم چه چیزی باعث می شود زندگی ام ارزش زیستن داشته باشد.

در حالی که با مرگ خودم رو به رو بودم، سعی می کردم زندگی قدیمم را دوباره بسازم – یا شاید زندگی جدیدی پیدا کنم.

...

 راه پیش رویم روشن به نظر می رسید اگر فقط می دانستم چند ماه یا چند سال از زندگی ام باقی مانده است. می دانستم اگر سه ماه باشد، وقتم را با خانواده ام می گذراندم. اگر یک سال باشد، کتابی می نوشتم. اگر ده سال، بر می گشتم تا بیماری ها را درمان کنم. این حقیقت، که باید فقط در امروز زندگی کنی کمکی نمی کرد: قرار بود من با این یک روز چه کار کنم؟

...

 سرنوشت یک شخصیت به اعمال انسانی او و دیگران بستگی دارد.

...

 این که وقتت را با فکر کردن درباره ی آینده بگذرانی فایده ای ندارد- آن مال ِ آینده است.

...

گراهام گرین یک بار گفت زندگی، بیست سال اول بود و یادآوری، تنها انعکاس آن بود.

پس من الان در چه زمانی زندگی می کنم؟ از زمان حال فراتر رفته ام و در حال کامل هستم؟

...

 پال یه این کتاب افتخار می کرد، کتابی که حاصل عشقش به ادبیات بود- یک بار گفت که برای او شعر از کتاب مقدس هم آرام بخش تر است- و توانایی اش در خلق یک حکایت قوی و محکم از زندگی کردن و کنار آمدن با مرگ. وقتی پال در می 2013 به بهترین دوستش ایمیل زد تا به او خبر بدهد که به سرطان لاعلاج مبتلا شده است، نوشت: « خبر خوب این که عمرم را با برونته ها، کیتس و استفان کِرین پشت سرگذاشته ام. خبر بد این که هنوز چیزی ننوشته ام.» (به قلم همسر دکتر کالانیتی)

 

 

عنوان: آن هنگام که نفس هوا می شود

نویسنده: دکتر پال کالانیتی

مترجم: شکیبا محب­علی

ناشر: انتشارات کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 جلد

شماره صفحه: 200 ص.

موضوع: ریه ها- سرطان/ کالانیتی، پال- سلامتی/ جراحان مغز و اعصاب- سرگذشتنامه

قیمت: 140000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥

شکسپیر و شرکا

 

- چای؟

- مهمونی چای داره شروع میشه.

زن خود را ایو معرفی کرد. موهای سیاه مدل مصری و لبخندی مثل عروسک های چینی داشت و انگلیسی را با ته لهجه­ی آلمانی صحبت می کرد. وقتی سر درگمی ام را حس کرد، دستش را از آن سوی میز دراز و بازویم را نوازش کرد.

- یکشنبه ی هر هفته طبقه­ی بالا مهمونی چای برگزار می شه.

به قسمت پشتی کتاب فروشی اشاره کرد. گرچه اولین لحظات حضورم در کتاب فروشی شکسپیر و شرکا به وضوح غیرعادی بود، با این حال مسیرهایی که ایو گفته بود دنبال کردم. بیرون توفان بیداد می کرد، کنجکاوی داشت کم کم قلقلکم می داد و باید بگویم هر روز پیش نمی آمد که زنی با لبخندی چنان شیرین آدم را به چای دعوت کند.

پشت مغازه، درست پشت تاقچه ای با شیشه ی رنگی، کنار کتاب­های آلمانی، راه پله ای چوبی بود. پله هایی پوشیده با فرش قرمز که منتهی می شد به اتاق دیگری پر از کتاب، که این یکی را با آینه و تخت خوابی دو طبقه در میان کتاب های کودکان چیده بودند. نسخه ای بسیار قدیمی از آلیس در سرزمین عجایب روی روتختی مخملی تخت پایینی باز افتاده بود و یک جفت دمپایی یک طرف تخت دیده می شد.

 

...

 

پلیس برای فشار آوردن به جرج او را مجبور کرد تا از قوانین حاکم بر هتل ها پیروی کند و در نتیجه آمار هر کسی را که در مغازه اش می خوابد نگه دارد. این غیرممکن بود، چون جرج هیچ وقت از مهمانانش پول نمی گرفت و همه شان را دوستانش حساب می کرد، اما پلیس مجبورش کرد شماره ی گذرنامه، تاریخ تولد، و دیگر اطلاعات ضروری هر کسی را که در شکسپیر و شرکا می ماند یادداشت کند.

تازه بر خلاف هتل های توریستی، جورج مجبور بود گزارشی روزانه ارائه دهد، آن هم نه در مقر اصلی پلیس که آن طرف رود سن بود، بلکه در ایستگاه پلیسی دورافتاده که از مغازه نود دقیقه راه بود. با تمام این احوال، جرج با قدم های استوار به پیش رفت. اول دوچرخه ای خرید تا رفت و آمد روزانه اش را برای تحویل گزارش به پلیس راحت کند. بعد این برنامه را به تمرینی خلاق برای مهمانانش تبدیل کرد. به جای نوشتن اطلاعات شخصی خشک، از آن ها می خواست تا گزارش کوتاهی از زندگی شان و این که چه طور به کتاب فروشی آمده اند بنویسند. این سنت مدت ها بعد از توقف تهدید پلیس ادامه یافت و جرج حالا آرشیوی از عجایب اجتماعی دارد: ده ها هزار زندگی نامه که از دهه­ی 1960 تا به امروز نوشته شده اند، گزارش مفصلی از آدم های سرگردان بزرگ چهل سال گذشته.

 

...

 

مهم ترین قانون این بود که ساکنان مغازه می بایست صبح ها قبل از این که مشتریان از راه برسند از تخت بیرون بیایند تا کارتن های کتاب را برای نمایش در پیاده رو بیرون ببرند و زمین ها را جارو بزنند. به غیر از آن جرج می خواست همه روزی یک ساعت در کارها کمک کنند، چه این کمک مرتب کردن کتاب ها باشد، چه شستن بشقاب ها، چه انجام کارهای نجاری کوچک. همچنین، جرج در حرکتی ایده آلیستی از تک تک ساکنان مغازه خواسته بود روزی یک کتاب از کتابخانه شکسپیر و شرکا بخوانند. کرت می گفت خیلی ها نمایش و داستان های کوتاه انتخاب می کردند تا بتوانند سهمیه ی روز خود را بخوانند.

 

 

عنوان: شکسپیر و شرکا

نویسنده: جرمی مرسر

مترجم: پویه میثاقی

ناشر: نشر مرکز

سال نشر: چاپ اول 1397- چاپ سوم 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 372 ص.

موضوع: کتاب­فروشی شکسپیر و شرکا/ نویسندگان کانادایی- قرن 20م.- سرگذشتنامه/ پاریس- زندگی فرهنگی

قیمت: 235000 ریال

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٥

دفتر بزرگ

 

از شهر بزرگ می رسیم. همه­ی شب در سفر بودیم. چشمان مادرمان قرمز است. او دو کارتن بزرگ حمل می کند و هر کدام از ما چمدانی کوچک از لباس­های­مان، به اضافه­ی لغت­نامه­ی پدرمان که وقتی بازوهای­مان خسته می­شوند، آن را دست به دست می­دهیم.

مدت زیادی راه می­رویم. خانه­ی مادربزرگ فاصله­ی زیادی تا ایستگاه دارد، آن سرِ شهر کوچک است. این­جا، نه تراموایی هست، نه اتوبوسی و نه ماشینی. فقط چند کامیون نظامی در رفت و آمدند.

تعداد رهگذران کم است، شهر ساکت است. می­توانیم صدای قدم­های­مان را بشنویم؛ بی حرف راه می­رویم، مادرمان در وسط، بین ما دو نفر.

...

 

مادرمان همراه یک پیرزن از خانه خارج می­شود.

مادرمان به ما می­گوید:

- این مادربزرگ­تان است. یک مدت پیش او می­مانید، تا آخر جنگ.

...

 

مادربزرگِ ما، مادرِ مادرمان است. قبل از آمدن و ساکن شدن در خانه­ی او، نمی­دانستیم که مادرمان هنوز یک مادر دارد.

ما او را مادربزرگ صدا می­کنیم.

مردم او را جادوگر صدا می­کنند.

او ما را «توله­سگ» صدا می­کند.

...

 

اوایل، هیچ میلی به غذا نداریم، مخصوصا وقتی می‌بینیم که مادر بزرگ چطور غذا می‌پزد، بی‌آنکه دستهایش را بشوید و فین‌کنان توی آستین لباسش. بعدها، دیگر به این موضوع توجه نمی‌کنیم... بویی که می‌دهیم مخلوطی است از بوی کود، ماهی، علف، قارچ، دود، شیر، پنیر، لجن، خاک، عرق، ادرار و بوی کپک. ما بوی بدی می‌دهیم، درست مثل مادر بزرگ.

...

 

مادرمان به ما می گفت:

-عزیزانم! عشق های من! خوشبختی من! بچه های دوست داشتنی من!

وقتی یاد این کلمات می افتیم، چشم های مان پر از اشک می شوند.

باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچ­کس همچو کلماتی به ما نمی گوید و بار سنگین خاطره­ی این کلمات را نمی­توانیم تحمل کنیم.

...

 

بهترین کاری که می­توانید بکنید این است که هر چی را دیدید فراموش کنید.

-ما هیچ­وقت هیچی را فراموش نمی کنیم.

 

***

 

عنوان کتاب: دفتر بزرگ

نویسنده: آگوتا کریستف

مترجم: اصغر نوری

ناشر: مروارید

سال نشر: چاپ اول 1390- چاپ هشتم 1394

شمارگان: 1650 نسخه

شماره صفحه: 200 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 20 م.

قیمت: 110000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥

خانواده ی تهی

 

حس می کردم برخی عشق ها و دلبستگی ها ذاتی اند، فراتر از انتخاب هامان، از این روست که با طعم تاسف و شرم و درد و نیاز و پوچی سراغ مان می آیند، باحسی چنان نزدیک به خشم که هرگز قادر به مهارش نخواهیم بود.

...

پرسیدم اگر از نظرش اشکالی ندارد یکی دو دقیقه دیگر هم نگاه کنم. تلسکوپ را سریع جابه جا کردم، بر موجی متمرکز شدم که به هیچ منظوری برگزیده بودم. در خود یک جور سفیدی و خاکستری داشت، یک جور آبی و سبزی. یک خط صاف بود، نه متلاطم می شد، نه آرام می گرفت. سرتاسر جنب و جوش بود،سرتاسر ریزش، ولی همان قدر مهارشده هم بود، در تماشای آن دقیق تر شدم. مسلط و مقتدر بود؛ انگار برای نجات ما می آمد ولی کاری نمی کرد، نیشخندزنان و بی اعتنا پس می نشست، انگار می خواست بگوید دنیا همین است و زمان ما در این دنیا، تماماً امکانی ست اتفاقی، تماماً پیچیدگی و اشتیاقی ست آنی، تا بر ساحلی ماسه ای به هیچ برسیم و دوباره برگردیم و بپیوندیم به آن خانواده ای تهی که با چنین فوران ِ انرژی ناشناخته و شجاعانه ای از آن گسسته بودیم.

پیش از رفتن، لحظه ای به او لبخند زدم. شاید باید به او می گفتم موجی که مشغول تماشایش بودم به اندازه ی ما در زندگی مستعد ِ پذیرش عشق بود.

...



اگر حالا به تو تلفن کنم، آنجا دو و نیم صبح باید باشد؛ شاید از خواب بیدارت کنم. اگر تلفن کنم، شاید صاف سرِ چیزهایی بروم که شش سال قبل پیش آمد. چون امشب همین چیزها فکر را مشغول کرده، انگار که هیچ زمانی سپری نشده، انگار که درخشش مهتاب با جادوی بی امانش امشب را انتخاب کرده تا برم گرداند به آخرین چیز واقعی که برام اتفاق افتاد. در این تماس با تو از آن سوی آتلانتیک، شاید برگردم به روزهای خاکسپاری مادرم. شاید آن روزها را مرور کنم انگار که می ترسم فراموششان کنم.

...

 

انگار آن زمان را در دنیای سایه گذراندیم، انگار کامل به دلِ تاریکی فرورفتیم، هر چیزِ آشنا گم می شد و هیچ یک از کرده ها و گفته هامان چیزی را عوض نمی کرد. و چون نه کسی ما را آزار داد و نه کسی ما را ترساند؛ ابداً گمان نبردیم در دنیایی خصمانه بودیم یا همچین چیزی اهمیتی هم داشت. هیچ وقت شکایتی نکردیم. از همه چیز تهی بودیم و در خلاء چیزی مانند سکوت، کمابیش بی صدا فرارسید- پژواک هایی غمناک و احساساتی پرابهام.

 ...

گاهی مُردن از همه چی سخت تره، تقریباً حتی سخت تر از زندگی.

...

 

فکر کرد شاید بهتر بود افسوس هیچ چیز را نخورد، مگر آن چیزهای قطعی اجتناب ناپذیر.

...

 

کاش می دانستم رنگ ها چطور ساخته می شوند. از ساحل ماسه، سنگ کوچک مستطیل شکلی با خود آورده ام و اکنون پس از شبی پررعد و برق و روزی ابری غرق تماشایش می شوم. اینجا دم دمای صبح است، در خانه ای که تلفن زنگ نمی خورد و صورت حساب ها تنها محموله ی پستی هستند.

تفاوت ظریف رنگ های سنگ با ماسه، زمرد پرتلالو و رگه های سفیدش چشمم را گرفت. از بین آن همه سنگ به نظر این یکی حاوی پیغام پررنگ تری می آمد؛ اینکه با امواج شسته شده و آب صیقلش داده و اصلاً وجودش برای همین بوده، انگار نبرد بین رنگ و نمک نیرویی آرام به آن بخشیده بود.

اکنون آن را روی میز گذاشته ام. مطمئناً دریا با آن افتدار و قدرتش می تواند تمامی سنگ ها را در خود فروبرد و آن ها را سفید یا یکدست کند، آیا دانه های ماسه هم یکدست اند؟ نمی دانم سنگ ها چطور سنگینی دریا را تاب می آورند؟

 

عنوان: خانواده ی تهی
نویسنده: کالم توبین
مترجم: نورا موسوی نیا
ناشر: انتشارات کتاب کوله پشتی
سال نشر: چاپ اول 1395
شماره صفحه:144 ص.

شمارگان: 1000 نسخه
 قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥

دفترچه یادداشت قرمز

 

ساعت تقریبا 11 بود. هنوز کف زمین نشسته ولی حالا دور و برش پر از وسیله بود. لوران مجذوب دفترچه یادداشت قرمز رنگی با مارک مولسکین شده بود.

افکار زن ناشناس روی صفحات آن نوشته شده بود. گاهی خط خوردگی داشت، زیر بعضی جملات خط کشیده شده یا بعضی کلمات با حروف بزرگ نوشته شده بود. دست خط، ظریف و زیبا بود. احتمالا افکارش را درست همان لحظه ای که به ذهنش خطور می کردند می نوشته.

در تراس یک کافه یا در مترو. لوران مجذوب افکار او شده بود، که یکی بعد از دیگری در دفترچه نمایان می شدند، افکار درهم، ناراحت کننده، مسخره و مضحک و لذت بخش.

او دری به روح این زن گشوده بود، زنی با کیف ارغوانی. با وجود این که احساس می کرد کار درستی نمی کند، نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و از خواندن دست بردارد. یک نقل قول از ساشا گیتری به ذهنش آمد، «تماشای کسی که در خواب است، مثل خواندن نامه ای می ماند که برای شما فرستاده نشده.»

...

 

کلوئی گفت: باید حدوداً چهل ساله باشه، یا یه کم بیشتر. با توجه به لوازم آرایشش و انتخابش در مورد این کیف شیک، یه زن سی ساله این کیف رو انتخاب نمی کنه.

توی گذشته مونده؛ آینه ش قدیمیه، مثل یه میراث آبا و اجدادی. شاید مال ِ مادربزرگش بوده و از یک عطر خاص استفاده می کنه. این روزا دیگه کسی هابانیتا نمی زنه. چیزهای عجیب غریبی تو دفترچه یادداشتش می نویسه. کتابی امضا شده از نویسنده ی محبوب تو داره…

بعد با یک لبخند طعنه آمیز نتیجه گیری کرد: اصلاً این زن برای تو ساخته شده.

...

تمام شد. چطور بیرون رفتن از زندگی یک آدم این قدر آسان بود؟

شاید به همان آسانی که وارد زندگی اش شدی. یک دیدار اتفاقی. رد و بدل کردن چند کلمه و آغاز یک رابطه.

یک اختلاف ِ اتفاقی. رد و بدل کردن چند کلمه و پایان رابطه.
...

چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم. یا برای حفظ ظاهر، یا به خاطر این که یاد گرفتیم آن ها را انجام بدهیم؛ در حالی که آن ها ما را از پا در می آورند و در حقیقت هیچ چیز به دست نمی آوریم.

...

 

آیا انسان می تواند برای چیزهایی که اتفاق نیفتاده دلتنگ شود؟

ما درباره ی دوره هایی از زندگی مان با عنوان افسوس صحبت می کنیم؛ وقتی که تقریباً مطمئن هستیم تصمیمی که گرفته بودیم، اشتباه بوده. اما همچنین می شود در نوعی وجد و سرخوشی عجیب و شیرین فرورفت، نوعی نوستالژی برای چیزهایی که می توانسته وجود داشته باشد.

ما می توانیم درست از کنار چیزهای خیلی مهم عبور کنیم: عشق، کار، رفتن به شهر یا کشوری دیگر. یا زندگی دیگر.

 عبور کردن و هم زمان بسیار نزدیک بودن. در حالی که در آن حالت ِ اندوه که بسیار شبیه حالت ِ هیپنوتیزم راست، می توانیم علی رغم تمام مسائل، بخش کوچکی از چیزهایی را که می توانسته وجود داشته باشد، به دست بیاوریم. درست مثل پیداکردن فرکانس یک رادیو در محلی دور. پیام مبهم است، با این حال اگر آدم با دقت گوش کند، هنوز می تواند آن بخشی از موسیقی زندگی را که تاکنون هرگز نشنیده بود،بشنود. جمله هایی را بشنود که هیچ وقت گفته نشده، طنین انداختن صدای پای خود را در مکان هایی بشنود که هرگز آن جا نبوده؛ می تواند در ساحلی موج سواری کند که هیچ وقت ماسه ای آن را لمس نکرده. صدای خنده و کلمات عاشقانه ی زنی را بشنود که هیچ چیز بینشان اتفاق نیفتاده.

...

چیزهایی که دوست دارم:

لب آب قدم بزنم، وقتی هیچ کس دیگری در ساحل نیست.

امریکانو دوست دارم، اما ترجیح می دهم موهیتو بنوشم.

بوی نعنا و ریحان

خوابیدن در قطار

بوی عود در کلیسا

آتش روشن کردن را دوست دارم، عاشق بوی چوب سوخته ام. عاشق بوی چوب شعله ور.

باید به چیزهای دیگری که ازشان می ترسم، فکر کنم.

من از مورچه های قرمز می ترسم.

و از وارد شدن به حساب بانکی ام و چک کردن مانده حسابم.

وقتی اول صبح تلفن زنگ می زند، می ترسم.

و از سوار شدن به مترو، وقتی که خیلی شلوغ است.

از گذر زمان می ترسم.

چیزهای دیگری که دوست دارم:

غروب تابستان، وقتی هوا دارد تاریک می شود

باز کردن چشم هایم زیر آب

پاستیل هاریبو با طعم توت فرنگی

تماشای مردها در خواب، بعد از یک شب طولانی.

 

...

حتماً او سررسید لور را زیر و رو کرده، حتی بیشتر از این، دفترچه یادداشت مولسکین قرمز او را خوانده و این یعنی او خیلی چیزها درباره لور می داند، همه چیزهایی را که دوست دارد و چیزهایی را که از آن ها می ترسد، حتی رویاهایش را. هیچ کدام از معشوق هایش تا حالا اینقدر درباره ی او نمی دانستند. فقط اگزاویه اجازه داشت تا بخشی از لیست علاقمندی ها و ترس های او را بخواند، تازه بعد از این که لور آن ها را با دقت فیلتر می کرد. هیچ گاه نه قبل و نه بعد از اگزاویه لور اجازه نداده بود هیچ مردی بفهمد چه چیزی در آن صفحات ثبت می شود. حساب ِ تعداد دفترچه یادداشت هایی که از نوجوانی پُر کرده بود، از دستش در رفته بود. همه آن ها را با دقت خاصی، در جعبه های کفش بسته بندی کرده و در زیرزمین نگه می داشت.

و حالا مردی در این شهر بود که تقریباً همه چیز را درباره ی او می دانست. مردی که لور هرگز ندیده بود.

...

 

از زمانی که هفده سالم شد، دیگر دفتر خاطرات نداشتم. به خاطر دلایلی آن را کنار گذاشتم، مطمئن نیستم به خاطر چی. از سن دوازده یا سیزده سالگی به طور مرتب خاطراتم را نوشته بودم. (یادآوری: در زیرزمین دنبال دفترهای خاطراتم بگردم.) یادم هست همه جور چیزی وسط دفترها می گذاشتم: بلیط فیلم ها و مسابقه های ورزشی، برگ هایی که در پیاده روی جمع کرده و صورتحساب غذاهایی که در کافه خورده بودم. آن ها درواقع کارهایی بود که انجام داده و در نزدیک ترین زمان به آن ها ثبت کرده بودم. فکر می کنم آن ها را به عنوان یک جور مدرک نگه می داشتم. به من کمک می کردند تا جایگاهم را در دنیا پیدا کنم و در معنای وسیع تر به خودم ثابت کنم که واقعاً وجود دارم. به نظرم در زمان خاصی تصمیم گرفته ام که دیگر نیازی به انجام دادن این کار ندارم، چون خاطره نویسی را کنار گذاشتم، از بیان داستان زندگی ام دست کشیدم و به جای آن سعی کردم، زندگی را فقط زندگی کنم. الان هم قطعاً قصد ندارم به نوشتن کارهای روزانه ام برگردم. اولاً آن قدرها کار قابل توجهی انجام نمی دهم که بخواهم بنویسم. در ثانی، اگر اشتیاق شدیدی نسبت به موضوعی در من ایجاد شود، فوراً در دفترچه یادداشت قرمزم می نویسم. اما امروز صبح، احساس کردم نیاز دارم آنچه را اتفاق افتاده، ثبت کنم. من اسم و آدرس مردی را که کیفم را برگرداند، می دانم. اسمش لوران لتیلر است. صاحب کتاب فروشی لی کهیه اوژ.

 

 

عنوان: دفترچه یادداشت قرمز
نویسنده: آنتوان لورن
مترجم: شکیبا محب علی
ناشر: هیرمند
سال نشر: چاپ اول 1395
شمارگان: 1000 نسخه
شماره صفحه: 155 ص.
موضوع: داستان های فرانسه- قرن 21 م.
قیمت: 105000 ریال

ترجمه ی انگلیسی دفترچه یادداشت قرمز را این جا آن لاین بخوانید:

http://www.novel7.com/red-notebook-antoine-laurain

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥

پاریس جشن بیکران

 

آن روزها پولی در بساط نبود که بشود کتاب خرید. من از کتابخانه شکسپیر و شرکا که عضو می پذیرفت، کتاب به امانت می گرفتم. اینجا کتابخانه و کتاب فروشی سیلویا بیچ در شماره 12 خیابان ادئون بود. در آن خیابان سرد که گذرگاه باد بود، این کتاب فروشی مکانی بود با نشاط، با بخاری بزرگی در زمستان ها، و میزها و قفسه های پر از کتاب، و تازه های کتاب پشت ویترین، و عکس نویسندگان مشهور زنده و مرده روی دیوارها.

بار نخست که به مغازه رفتم،بسیار خجالتی بودم و پول کافی نداشتم که در کتابخانه عضو شوم. سیلویا به من گفت که می توانم ودیعه را هر وقت که پول داشتم بپردازم و کارتی برایم پر کرد و گفت هر تعداد کتاب خواستم می توانم با خود ببرم.

دلیلی وجود نداشت که به من اعتماد کند. مرا نمی شناخت و نشانی ای که به او داده بودم - شماره 74 کوچه کاردینال لوموئن- که از آن محقرتر امکان نداشت.

از تورگنیف شروع کردم و دو جلد خاطرات شکارچی و یکی از آثار اولیه دی.اچ. لارنس را که تصور می کنم پسران و عشاق بود برداشتم و سیلویا به من گفت که اگر می خواهم بیشتر بردارم. من جنگ و صلح و قمارباز و داستان های دیگر اثر داستایفسکی را برداشتم.

سیلویا گفت: اگر بخواهی همه اینها را بخوانی، به این زودی ها بر نمی گردی.

- چرا، بر می گردم.

...

 

می گویند بذرهای آنچه خواهیم کرد در ما نهفته است؛ اما همیشه به نظرم رسیده در کسانی که زندگی را به مسخره می گیرند، بذرها زیر ِ خاک ِ بهتر و کود ِ بارآورتری پنهان شده باشند.

...

 

وقتی در حال نوشتن بودم، برایم مهم بود که بعد از نوشتن، بخوانم. اگر بعد از نوشتن باز هم فکرت مشغول نوشتن می ماند، پیش از آنکه بتوانی فردایش چیزی را که داشتی می نوشتی ادامه دهی، آن را فراموش می کردی. لازم بود ورزش کنم، جسماً خسته بشوم و عشق بازی با آن که دوستش می داشتی خوب بود. این از همه بهتر بود. اما بعد از آن، وقتی تهی بودم، لازم بود بخوانم تا فکر نکنم یا دلواپس کارم نشوم، تا وقتی که دوباره به سراغش بروم. یاد گرفته بودم هرگز نباید چشمه نوشتن را خشک کرد، و همیشه باید وقتی هنوز چیزکی در اعماق ذهن باقی است دست برداشت و گذاشت تا شبانه از منابعی که سرشارش می سازند دوباره پر شود.

...

وقتی در پاریس به اندازه کافی غذا نمی خوردی بسیار گرسنه می شدی، چون نانوایی ها خوراکی های خوبی در ویترین ها می گذاشتند و مردم در پباده رو رستوران ها و در هوای آزاد، پشت میز غذا می نشستند و تو ضمن عبور، غذا را می دیدی و بو می کشیدی. وقتی روزنامه نگاری را کنار گذاشته ای و چیزی نمی نویسی که در آمریکا خریدار داشته باشد و در خانه توضیح می دهی که بیرون خانه همراه کسی ناهار خورده ای، آن وقت بهترین جا برای رفتن، باغ لوکزامبورگ است که در آن میدان ابزرواتوار تا خیابان وژیرار نه رنگ خوراکی می بینی و نه بویش به مشامت می رسد. آنجا همیشه می شد به باغ لوکزامبورگ قدم بگذاری و اگر معده و اندرونت از طعام خالی بود، همه نقاشی ها ظریف تر و روشن تر و زیباتر بودند. در گرسنگی آموختم که به مراتب بهتر از مواقع دیگر سزان را دریابم و به واقع ببینم که چگونه چشم اندازی را می آفریند. رفته رفته بر این باور شدم که او نیز در حالت گرسنگی نقش می زده است، اما می اندیشیدم شاید هم از یاد برده باشد چیزی بخورد. این اندیشه از آن دست اندیشه های ناخوش اما روشنگر بود که فقط هنگام بی خوابی یا گرسنگی به ذهن رسوخ می کند.

...

 انتظار داشتی که در پاییز غم سراغت بیاید. هر سال که برگ ها از درختان فرو می افتاد و هر بار که شاخه ها را در باد و سرما و نور زمستانی عریان می دیدی، پاره ای از وجودت می مرد. اما می دانستی که بهار همیشه خواهد آمد...

...

 

وقتی بهار می آمد، حتی بهار کاذب، دیگر مشکلی وجود نداشت جز اینکه کجا می شود شادتر بود. تنها چیزی که می توانست سرتاسر روزی را ضایع کند این و آن بودند، و اگر می توانستی به کسی وعده دیدار ندهی، روز بی حد و مرز می شد. این و آن همیشه شادمانی را محدود می کردند، جز مشتی انگشت شمار که همان قدر خوب بودند که بهار.

...

گاهی بلند می شدم و به تماشای بام های پاریس می ایستادم و به خود می گفتم: «نگران نباش. قبلاً نوشته ای و حالا هم خواهی نوشت. همه کوششت باید بر این باشد که یک جمله حقیقی بنویسی. حقیقی ترین جمله ای را که می دانی بنویس.»

و به این ترتیب، بالاخره یک جمله حقیقی می نوشتم و از آنجا کار را ادامه می دادم. کار آسانی بود، چون همیشه یک جمله حقیقی بود که بدانم یا دیده باشم یا از زبان کسی شنیده باشم.

...

 

من از داستایفسکی در حیرتم. چطور می شود کسی تا این اندازه بد بنویسد، یعنی به شکل باورنکردنی بد بنویسد، و آن وقت کاری کند که تا اعماق وجودت بلرزد؟

...

 

(درباره اسکات فیتزجرالد)

استعدادش به اندازه نقش و نگاری که غبار بر روی بال پروانه بیندازد طبیعی بود. زمانی بیش از پروانه به این امر آگاهی نداشت و نمی دانست نقش کِی ترسیم یا زدوده می شود. بعدها، از بال های آسیب دیده و از نقش هایش آگاهی یافت و اندیشیدن را آموخت و دیگر نتوانست پر گیرد، چون عشق به پرواز دیگر از میان رفته بود و تنها به خاطر داشت که روزگاری، بی کمترین تلاشی، پرواز می کرده است.

 

 


عنوان: پاریس جشن بیکران
نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: فرهاد غبرایی
ناشر: انتشارات خورشید
سال نشر: چاپ اول 1387- چاپ نهم 1395
شمارگان: 2220 نسخه
شماره صفحه: 232 ص
موضوع: همینگوی، ارنست، 1899-1961
خانه ها و پاتوق ها- فرانسه- پاریس
داستان نویسان آمریکایی- قرن 20 م. - سرگذشتنامه
پاریس- زندگی فرهنگی- قرن 20 م.
قیمت: 160000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳٩٥

← صفحه بعد