عقاید یک دلقک

 

 

در این چند هفته آخر، مهم‌ترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد، یعنی تمرین حرکات صورت را، انجام نداده بودم. دلقکی که اساساً با حرکات اعضای صورتش باید تماشاگر را جذب کند، می‌بایستی سعی کند دائماً عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین، مدتی روبروی آینه می‌ایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج می‌کردم، خودم را از نزدیک نظاره می کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیک‌تر شوم. بعدها دست از این کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم، حدود نیم ساعت در روز به خودم می‌نگریستم و این کار را آنقدر ادامه می‌دادم که حضور خودم را نیز از یاد می بردم: از آنجایی که در من تمایلات خودستایی وجود ندارد، بارها در زندگی‌ام چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد. بعد از انجام این تمرین‌ها خیلی راحت وجود خودم را فراموش می‌کردم، آینه را بر می گرداندم و اگر بعداً در طول روز به شکلی تصادفی خود را در آینه می‌دیدم وحشت می‌کردم: آن کسی را که در آینه می‌دیدم، مرد غریبه در حمام یا دستشویی منزل من بود، کسی که نمی دانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک، مردی با بینی دراز، و صورتی بسان ارواح - و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش‌ ِ ماری می‌رفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم: در چشمان او کوچک و تا اندازه‌ای غیرقابل تشخیص می‌شدم، اما در عین حال خودم را می‌شناختم.

( صفحه 200)

×××

عنوان: عقاید یک دلقک

نویسنده: هاینریش بُل

مترجم: محمد اسماعیل‌زاده

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1379 - چاپ بیست و دوم 1393

شماره صفحه: 353 ص.

موضوع: داستان‌های آلمانی -- قرن 20 م.

قیمت : 175000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳

تهرانی‌ها

 

" من از میان درخت ها رد شدم. هوا تاریک بود، اما نور ماه باعث می شد همه چیزو به روشنی ببینم. بعد از این که لا به لای مردمی که دور تو جمع شده بودند رد شدم، دیدم تو روی زمین خوابیدی. لباست تیره بود. مشکی بود یا یه همچین چیزی. یه لباس بلند سرهم بود. خیلی بلند. اما روی لباست یه جاهایی خاکی شده بود. یه جاهایی هم گِلی شده بود و خشک شده بود. موهات خیلی بلند بود، تا کمرت می رسید. می دونم هیچ وقت موهات رو بلند نمی کنی. اما تو خواب موهات خیلی بلند بود. روی زمین دراز کشیده بودی و چشم هات بسته بود. من که رسیدم بالای سرت. "

من بقیه خواب بهمن را نشنیدم و به طرف دست شویی رفتم.

بهمن گفت: " ببخشید، نمی خواستم ناراحتت کنم. بقیه شو نمی گم."

همین طور که می رفتم گفتم: " نه. من اصلا به خواب اعتقاد ندارم. اتفاقا خیلی هم خواب قشنگیه. بقیه شو بگو، شاید بقیه بخوان بشنون."

همیشه به این فکر می کنم که چرا تا آن روز هیچ وقت موهایم را بلند نکرده بودم. آن روز وقتی به دست شویی رفتم، برای اولین بار بود که خودم را در آینه با موهای بلند تصور کردم. حس کردم که دوست دارم موهایم را بلند کنم.

( صفحه 65)

...

بعضی وقت ها به پاک کُنی که به گردنم می انداختم فکر می کنم. به هدیه ی بهمن. مثل بهمن بود. یک طرف نرم داشت و یک طرف زبر. من تا آن روز تنها سمت نرم را دیده بودم. طرف آبی رنگ و زبر جایی پنهان شده بود. جایی بود که ندیده بودم اش.

( صفحه 68)

...

عنوان: تهرانی ها ( چند داستان کوتاه)

نویسنده: داود رضائی

ناشر: نشر افراز

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 80 ص.

موضوع: داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14

قیمت: 48000 ریال

عنوان داستان ها: دختر مانتویی / عادت راهزنان قدیم / کت بارانی آبی و معروف تو / افعال کمکی / مترجم زیرنویس / حدود ساعت دوازده

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳

زیباتر

 

خیابان لیز بود. زمین خوردن، ترس نداشت. زمان بچگی از خیلی چیزها می ترسید. بزرگ ترین ترسش ناتوانی از انجام کارهایی که دیگران به راحتی ِ آب خوردن انجامش می دهند. دریبل زدن. سوت دوانگشتی. بیدار ماندن. تماشای گزارش ورزشی و سریال های آخر شب. دعوایی شدن، سپر دفاعی اش بود. بعدها فهمید یک جورهایی آدمی غیرعادی است. یعنی با آن که از این مهارت های عمومی ندارد، تا دلت بخواهد مهارت های شخصی دارد. کتایون اصرار داشت بفرستدش مدرسه ی تیزهوشان. در آزمون ورودی قبول شده بود، ولی خیلی زود فهمیده بود راهش از آن بچه خر خوان های عینکی جداست. کدام راه؟ کدام قله؟ کدام اوج؟ دلش می خواست در مدرسه ی دولتی درس بخواند. یکی باشد مثل همه. حتا اگر کارهایی که دیگران راحت انجام می دادند راحت انجام نمی داد، باز تلاشش را می کرد. ولی چقدر معمولی؟ تا کجا عادی؟ لگدکوب کردن خرده بارقه های هوش و نبوغ برایش گران تمام شده بود. بعدها که واقعا عاشق شده و گلسا آمده بود وسط ِ زندگی اش، دیگر یادش رفته بود یک زمانی اندازه ی گلسا و بیشتر از گلسا آدمی خاص و متفاوت بود. سال ها تلاش کرده بود یکی باشد مثل همه. تلاشش به ثمر نشسته بود. رفتن و غیبت گلسا و بعد صبا، هومن را به سال های غریب نوجوانی برگردانده بود. سال هایی که کتاب های عجیب می خواند. دایره المعارف حفظ می کرد. با مامانش به میتینگ های سیاسی می رفت. می دانست سال 67 چه اتفاقی افتاده. خیلی چیزها می دانست که دیگران نمی دانستند و نمی خواستند بدانند. وحشت از زیاد دانستن بود که وادارش کرده بود آدمی موازی درون خودش بسازد. به انکار و پنهان کاری عادت کند و رفته رفته پسری معمولی شود.

( صفحه 175)

 

عنوان: زیباتر

نویسنده: سینا دادخواه

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1393 ( نشر زاوش) - چاپ دوم 1393 ( نشر چشمه)

شماره صفحه: 195 ص.

موضوع: داستان فارسی - قرن 14

قیمت: 98000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳

یک بغل کاکتوس ( 100 شعر طنز)

 

تیترهای درشت پرمایه

سهم فرزانگان و سنگینهاست

صفحه داخلی، حروف هشت

حاکی از قتل عام دلفینهاست

 

" یک نفر همسر خود را کشت"

تیترها مدتی است تکراری است

می کشی، می کشیم، خواهد کشت

زندگی در روال خود جاری است

 

شوت بودن چه لذتی دارد

پول، شهرت، مصاحبه، لبخند

گل زدی و حریف پرپر شد

تیترها هم به وجد می آیند

 

"شعر" هم پنجشنبه ها بد نیست

خاصه وقتی که جمعه تعطیل است

" دانش" اما به کار می آید

روزهایی که صفحه تکمیل است

 

از هنرپیشه ها نشو غافل

تیترها را رواج خواهد داد

منتظر باش کی فلان بانو

خبر از ازدواج خواهد داد

 

سطلهای زباله لبریزند

از خبرهای بی اهمیت

گر چه بوی شعار می آید

تیتر خالی است از صمیمت

 

باد در روزنامه می پیچد

تیترها در پیاده رو پخشند

عابران می روند و می آیند

تیترها را به باد می بخشند

 

( سیدعلی میرافضلی)

 

...

عنوان: یک بغل کاکتوس ( 100 شعر طنز)

شاعر: مجموعه شاعران - به کوشش امید مهدی نژاد

ناشر: سپیده باوران ( مشهد)

سال نشر: چاپ اول 1388 - چاپ چهارم 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 264 ص.

موضوع: شعر طنزآمیز - قرن 14 - مجموعه ها

قیمت: 88000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳

دوازده داستان سرگردان

 

" من خواب تعبیر می کنم."

در واقع این تنها حرفه او بود. از وقتی زبان باز کرده بود، در خانه این رسم را برقرار کرده بود که شکم ناشتا خواب ها را تعبیر کند. اول صبح بهترین زمان برای تعبیر خواب بود. در هفت سالگی خواب دیده بود یکی از برادرانش را سیل می برد. مادرش از روی خرافات پسربچه را از چیزی که بیش از هر چیز به آن علاقه داشت، منع کرد، یعنی آب تنی در نهر انتهای دره. ولی فریدا خانم تعبیر خاص خودش را داشت. گفت: " تعبیر خواب این است که او غرق نخواهد شد ولی نباید شیرینی بخورد."

تعبیر بسیار نامناسبی به نظر می رسید چون درباره پسر پنج ساله ای بود که دلگی های روزهای یکشنبه اش کنترل نشدنی بود. مادر که به پیشگویی دخترش اطمینان تام داشت به پسرک اخطار داد. ولی در اولین سهل انگاری او، پسربچه دزدکی یک آبنبات به دهان گذاشت و آبنبات در گلویش گیر کرد. موفق نشدند نجاتش دهند.

فریدا خانم هرگز تصور نمی کرد آن استعداد خدادادی به حرفه اش تبدیل شود. اما وقتی زمستان های سنگدلانه وین عرصه را بر او تنگ کرد به دنبال کار می گشت و در ِ اولین خانه ای را که دوست داشت در آن مسکن بگیرد زد. وقتی از او پرسیدند چه کاری بلد است واقعیت را بر زبان آورد: " من در خواب تخصص دارم." کمی توضیح برای خانم صاحبخانه کافی بود تا استخدامش کنند. حقوقش بیش تر پول توجیبی بود، ولی اتاقی بسیار زیبا و سه وعده غذا هم بود، به خصوص صبحانه؛ یعنی وقتی اعضاء خانواده دور هم می نشستند تا از سرنوشت خود مطلع شوند.

( صفحه 71)

...

عنوان: دوازده داستان سرگردان

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1388- چاپ سوم 1390

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 200 ص.

موضوع: داستانهای کلمبیایی - قرن 20 م.

قیمت: 85000 ریال

عناوین داستان ها: آقای رئیس جمهور، سفر بخیر / قدیسه / هواپیمای زیبای خفته / خواب تعبیر می کنم/ فقط آمدم تلفن کنم / وحشت های ماه اوت / اتومبیل مشکی / هفده انگلیسی مسموم شده / باد سرد شمالی / تابستان سعادتمند خانم فوربس / نور مثل آب است / رد خون تو روی برف

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

نت‌های تنهایی

 

گوش دل من به زنگ تنهایی توست

عمری است همیشه تنگ تنهایی توست

هر آدمی انگار به رنگی تنهاست

تنهایی من به رنگ تنهایی توست

 

×××

 

بی حوصله، پر بهانه بر می گردد

شب‌ها که به آشیانه بر می گردد

تنهاتر و زخم خورده‌تر از هر روز

تنهایی من به خانه بر می گردد

 

×××

 

ای عشق! تو هم کنارمان آمده‌ای

امروز سر قرارمان آمده‌ای

تنهایی و من چقدر خوشحال شدیم

ممنون که تو هم به غارمان آمده‌ای

 

×××

 

عنوان: نت‌های تنهایی

شاعر: جلیل صفربیگی

ناشر: سپیده باوران ( مشهد) ( محل تهیه در تهران: شهر کتابها)

سال نشر: چاپ دوم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

موضوع: شعر فارسی - قرن 14

قیمت: 22000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳

دختری از پرو

 

گفتم: از این که در آن جهنم بودی متاسفم. البته اگر حقیقت را گفته باشی. می‌دانی، در مقابل تو حس وحشتناکی به من دست می‌دهد. آن‌قدر برایم قصه سرهم کرده‌ای که حالا سختم است حرفت را باور کنم.

بار دیگر بازویم را چسبید و در حالی که سعی می‌کرد مودب باشد گفت: مهم نیست حرفم را باور کنی یا نه. خوب می‌دانم که ماجرای توکیو را به دل گرفته‌ای و هرگز مرا از آن بابت نمی‌بخشی. باشد؛ نمی‌خواهم برایم دلسوزی کنی. پول هم نمی‌خواهم. چیزی که می‌خواهم این است که بتوانم به تو تلفن کنم و مثل الان با هم قهوه‌ای بخوریم. همین و بس.

- چرا راستش را به من نمی‌گویی؟ یک‌بار هم شده در زندگی‌ات راست بگو. بگو واقعا چه شده.

- خب، در حقیقت برای اولین بار در زندگی به خودم اطمینان ندارم. نمی‌دانم چه کنم. خیلی تنها هستم. تا حالا، با وجود همه‌ی دوران های سختی که گذراندم، هرگز این‌طور نبودم. باید بدانی که شدت ترس بیمارم کرده. ترس خودش یک بیماری است. فلجم کرده. مرا از بین می‌برد. این را نمی‌دانستم، ولی الان می‌دانم. این جا در پاریس چند نفر را می‌شناسم، اما به هیچ کدامشان اعتماد ندارم. به تو، چرا. راست می‌گویم، باور کن. می‌توانم گاهی به تو تلفن کنم؟ می‌شود بعضی وقت‌ها همدیگر را در یک کافه ببینیم، مثل امروز؟

( صفحه 208)

×××

عنوان: دختری از پرو

نویسنده: ماریو بارگاس یوسا

مترجم: خجسته کیهان

ناشر: کتاب پارسه

سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ ششم 1392

شمارگان: 2200 نسخه

موضوع: داستان های پرویی -- قرن 20 م.

قیمت: 175000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳

زندگی منفی یک

 

" آدم باید همیشه یه کسی رو توی این زندگی کوفتی داشته باشه که بتونه با بهونه و بی بهونه جلوش گریه کنه. راحت. بدون این که قضاوت بشه. یه کسی مثل من از سر تنهایی می آد پیش شما که روانپزشکی. ولی نیازی به قرص و شربت نداره. شما خودت خوب می دونی که دارو هم ننویسی مهم نیست." نگاهش خیره می شود به جایی نامعلوم. پوزخند می زند.

" جزء تعرفه های بیمه نیست ولی من با جون و دل حق ویزیت شما رو می دم. جرینگی. به قول خارجی ها کَش. شما هم عذاب وجدان نداشته باش. این پول پول بی کسی ما آدمهاست. پول تنهاییمون. شما بهش میگید حق مشاوره. حق روانکاوی." مکث می کند. سرش را به طرف ِ در اتاق بر می گرداند. دکتر هم سر می چرخاند.

" اون بیرون، منشیتون مثل ِ داور مسابقه دو منتظره. همین که در رو باز می کنی و می گی سلام خانم دکتر، کورنومتر رو فشار می ده تا هر کی بیش تر درد و بدبختی داشت، بیش تر ازش پول بگیره."

...

" یه وقتایی هوس می کنم تنها برم کافه. می رم اما دو تا سفارش می دم. یه چایی، یه قهوه." دو انگشت ِ دست راستش را بالا می گیرد و بقیه انگشت هایش را کف دستش به حالت مشت شده می بندد. " حالا دیگه ترک یا فرانسه فرقی نمی کنه." سرش را بالا می آورد، پوزخندی می زند. " چایی رو خودم می خورم. قهوه رو هم شیرین می کنم ولی بهش لب نمی زنم. دست نخورده روی میز می مونه. وقتی سرد ِ سرد شد، پول هر دو رو حساب می کنم، می رم."

یکی از ابروهای خانم دکتر بالا می رود. با تعجب می پرسد: " اون وقت چرا؟ "

تارا چند بار از خودش می پرسد " چرا" . آب دماغش را بالا می کشد.

" اونایی که می آن کافه، وقتی روی میز رو نگاه می کنن فکر می کنن تنها نیستم. با خودشون می گن حتما کسی همین دوروبرهاست که برمی گرده، یا اومده گپی زدیم و گورش رو گم کرده رفته. خب این یعنی تو تنها نیستی. یعنی کسی هست که براش حرف بزنی. باهاش درد ِ دل کنی."

( صفحه های 71-72)

***

 

عنوان: زندگی منفی یک

نویسنده: کیوان ارزاقی

ناشر: هیلا

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 1650 نسخه

شماره صفحه: 247 ص.

موضوع: داستان های فارسی - قرن 14

قیمت: 95000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳

درها و دیوار بزرگ چین

 

در، چیز نابکاری است ... من بارها درباره آن فکر کرده‌ام.

فقط به احتمال و بیشتر از آن با یقین ِ به وجود ِ در است که آدم گرد منطقه محصوری می‌گردد ... اگر پای ِ در، در میان نبود دیوارها به خوبی می‌توانستند معنی بن‌بست یا به عبارت دیگر منع را به طور کامل برای خود محفوظ بدارند و تا ابد بر سر این معنا بایستند. و باز در این صورت هر دیوار می‌توانست به‌طور قاطع یک یقین منفی باشد و در برابر آن هر عابری یکسره تکلیف خود را بداند ...

از این گذشته در یک انگل ِ تمام عیار است.

شخصیت او فقط به شخصیت دیوار وابسته است و معذلک می‌باید در این نکته تردید کرد زیرا اگر چه وجود ِ در را تنها دیوار است که توجیه می‌کند، با وجود ِ در شخصیت دیوار همچنان که گفتم دیگر آن بُرش و قاطعیت محض را نمی‌تواند داشته باشد. و با این همه اگر دیوار وجود نمی‌داشت در تمام عالم چیزی بی‌مصرف‌تر و مضحک‌تر از یک در پیدا نمی‌شد.

...

با این وجود، دری که به دیواری استوار نشده باشد همیشه این استعداد شگرف را دارد که تفکری را در آدمی برانگیزد ...

در واقع یک در ِ مستقل که هیچ‌چیز خاصی نمی‌تواند باشد برای اندیشیدن معبر بسیار خوبی است و از میان چارچوب آن به خیلی جاها راه می‌توان بُرد.

با مشاهده یک در بلافاصله لزوم دیوارها احساس می‌شود می‌پرسم آیا با مشاهده یک دیوار هم به همان اندازه لزوم یک در احساس می‌کنیم؟

- گمان نمی‌کنم. یا لااقل ممکن است چنین باشد اما برای من نه چندان. من دیوارها را از درها منطقی‌تر می‌یابم و معتقدم که درها امید احمقانه‌ئی بیش نیستند: اگر باز باشند خاصیت دیوار را منتفی می‌کنند و اگر بسته باشند خاصیت خود را.

...

( صفحه 59)

×××

عنوان کتاب: درها و دیوار بزرگ چین

نویسنده: احمد شاملو

ناشر: مروارید

سال نشر: چاپ اول 1352 - چاپ نهم 1391

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 176 ص.

موضوع: داستان‌های کوتاه فارسی - قرن 14

قیمت: 57000 ریال

داستان‌ها: زن پشت در مفرغی/ مردها و بوریا / گمشده قرون / ریشه‌های حقیقی، در چند افسانه / درها و دیوار بزرگ چین / بازگشته / نخستین تجربه‌های زیستن با مرگ / آن سال‌ها ... / قرمز و آبی / 3 ساعت، 22 دقیقه صبح ... / حلوا برای زنده‌ها

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳

زندگی عزیز

 

بعضی آدمها انگار همیشه اشتباهی‌اند. چطور بگویم؟ منظورم این است که عده‌ای هستند که انگار همه چیز علیه آنهاست - سه بار ضربه می‌خورند - بیست بار ضربه می‌خورند و عاقبت به نتیجه‌ی دلخواهشان می‌رسند. در سال‌های اول زندگی اشتباهاتی از آنها سر می‌زند -مثل خیس کردن شلوارشان در کلاس دوم دبستان و بعد در شهر دیگری مثل یکی از شهرهای ما به زندگی‌شان ادامه می‌دهند، جایی که همه چیز فراموش می‌شود. آنها سعی می‌کنند طوری زندگی کنند که خودشان را آدم های صمیمی و خوشگذرانی نشان دهند و ادعا می‌کنند هیج‌جای دنیا نمی‌توانستند شهری مثل این برای زندگی‌شان پیدا کنند.

اما در مورد آدم‌های دیگر، داستان فرق می‌کند. آنها به شهر دیگری نقل مکان نمی کنند و شما آرزو می‌کنید ای‌کاش این کار را می‌کردند. شاید فکر می‌کنید، برای خودشان بهتر است. آنها در جوانی‌شان شروع به کندن چاله‌هایی برای خودشان کرده‌اند - اما چاله‌هایی که حفر می‌کنند به وضوح خیس کردن شلوارشان در دوران کودکی نیست. و فکر می‌کنند هرگز کسی متوجه اشتباهاتشان نخواهد شد.

البته، همه‌چیز تغییر کرده. این روزها مشاوران مهربان و فهمیده‌ای حاضرند تا به شما کمک کنند. به ما گفته‌اند، زندگی برای بعضی‌ آدمها سخت‌تر است. و این تقصیر آنها نیست، شاید تمام حوادث زندگی‌شان ساخته و پرداخته‌ی ذهن خودشان باشد. فقط مساله این جاست که باید زیرکانه تصمیم بگیرند، پذیرای کدام یک باشند و پذیرای کدام یک نباشند.

اگر بخواهیم می‌توانیم از هر فرصتی در زندگی به خوبی استفاده کنیم.

( صفحه 145 - غرور)

بعضی وقت ها از چیزهایی حرف می زنیم که نمی توانیم به راحتی به دست فراموشی بسپاریم یا حتی خودمان را به خاطر آن ها ببخشیم. اما بالاخره یک روز خودمان را می بخشیم؛ ما همیشه این کار را می کنیم.

( صفحه 332 - زندگی عزیز)

...

عنوان: زندگی عزیز

نویسنده: آلیس مونرو

مترجم: مریم صبوری

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 332 ص.

موضوع: داستان‌های کوتاه کانادایی - قرن 20 م.

قیمت: 150000 ریال

عناوین داستان‌ها: رسیدن به ژاپن / آموندسن / عزیمت از ماورلی/ گودال شنی / پناهگاه / غرور / کوری / قطار / در چشم انداز دریاچه / دالی / چشم / شب / صداها / زندگی عزیز

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳

← صفحه بعد