بیشعوری

 

غرزدن

بیشترین حجم نق را در دنیا بی شعورها تولید می کنند. بی شعورها در موارد زیر غر می زنند:

وقتی که دیگران پولی به دست بیاورند؛

وقتب که خودشان پولی به دست بیاورند؛ درباره این واقعیت که باید برای امرار معاش کار کرد؛

درباره طول مدتی که بیکار شده اند؛

درباره هوا؛

درباره اقتصاد؛

به خاطر کم توجهی بچه هایشان به آنها؛

به خاطر پرتوقعی والدینشان؛

برای سیاست های جهانی؛

برای اینکه چرا به نظر نمی آید هیچ کس از آنها خوشش بیاید؛

از دست آدم هایی که مدام در حال غر زدنند؛

 

شراکت

بی شعور ها عاشق شراکتند و به همین دلیل بسیاری از چیزهایشان را با دیگران قسمت می کنند. مثلا همیشه آماده اند که دیگران را در این جور چیزها شریک کنند:

 

بدبختی هایشان؛

تقصیرها؛

تعهدات؛

نگاه کسالت بارشان به زندگی؛

اضطراب؛

نظراتشان؛

تبخالشان؛

 

***

 

عنوان: بی شعوری ( راهنمای عملی شناخت و درمان خطرناک ترین بیماری تاریخ بشریت)

نویسنده: خاویر کرمنت

مترجم: محمود فرجامی

ناشر: انتشارات تیسا

سال نشر: چاپ اول 1392 - چاپ شانزدهم 1393

شمارگان: 1000 نسخه

موضوع: خود شناسی - شخصیت - اختلالات شخصیت - رفتار

قیمت: 120000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳

یک منبع خوب برای کتابهای کودک و نوجوان

 

http://instagram.com/childrens_books_

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

خیانت اینشتین

 

دوره گرد: اگه اون شبی که نظریه ی نسبیت رو طراحی کردین، کسی شما رو از بمب اتمی مطلع می کرد، از کار دست می کشیدین؟

اینشتین: عجب سوالی!

دوره گرد: عجب جوابی ....

اینشتین: صادقانه بگم، کاش می شد جبران کرد ...

دوره گرد: آره، اگه می شد جبران کرد ... ؟

اینشتین: لوله کش می شدم.

دوره گرد: شوخی می کنید؟

اینشتین: اینشتین بودن یا نبودن ... اگه می شد جبران کرد، همین طور رفتار می کردم.

من کاری نکردم ولی نمی تونم خودمو ببخشم.

دوره گرد: خدا هم موقع آفرینش حق انتخاب داشته؟

 

( صفحه 69)

***

عنوان: خیانت اینشتین

نویسنده: اریک امانوئل اشمیت

مترجم: فهیمه موسوی

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 96 ص.

موضوع: نمایشنامه فرانسوی - قرن 20 م.

قیمت:66000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳

من مَلاله هستم

 

پدرم گریه می کند. هنگامی که موهایم را به یک طرف شانه می زنم و او اثر زخم را روی سر من می بیند اشک می ریزد، و وقتی از خواب نیمروزی بیدار می شود و صدای فرزندانش را در حال بازی در باغ می شنود آرامش خاطر می یابد زیرا یکی از صداها متعلق به من است. او می داند مردم می گویند تقصیر پدر بود که به من تیراندازی شد. این اتفاقات برای او بسیار دشوار بود. تلاش بیست ساله اش را در سوات ترک کرده بود؛ مدرسه ای که از هیچ ساخت، اما اکنون شامل سه ساختمان و هزار و صد دانش آموز و هفتاد معلم بود. من می دانم او به عنوان یک پسر فقیر از آن روستای باریک میان کوه های سیاه و سفید به کارهایی که در طول زندگی خود انجام داده بود افتخار می کرد. او می گوید:

- مانند این است که یک درخت را کاشته و سال ها را برای رشد آن زحمت کشیده ای ... دست کم این حق را داری که در سایه ی آن بنشینی.

رویای او در زندگی این بود که یک مدرسه ی بزرگ در سوات داشته باشد، و در کشورمان صلح و دموکراسی برقرار شود. او با فعالیت های خود و کمکی که به مردم می کرد جایگاه اجتماعی و احترام خاصی در سوات به دست آورده بود. او هرگز این اندیشه را در سر نداشت که در خارج از کشور زندگی کند، و هنگامی که مردم می گویند ما خودمان می خواستیم به انگلیس مهاجرت کنیم بسیار اندوهگین می شود.

پدرم می گوید:

- اگر می دانستم که چنین اتفاقی پیش خواهد آمد، برای آخرین بار به پشت سرم نگاه می کردم ... مانند پیامبر که موقع هجرت از مکه به مدینه بارها به پشت سرش نگاه کرد. پدرم بیشتر وقت خود را در سخنرانی ها سپری می کند. برای او عجیب است که اکنون مردم به خاطر من می خواهند سخنرانی هایش را بشنوند. مرا همیشه به عنوان دختر او می شناختند، و اکنون او را به عنوان پدر من می شناسند. هنگامی که برای دریافت جایزه من به فرانسه رفت به حضار گفت: " در سرزمین من بیشتر مردم به وسیله ی پسرانشان شناخته می شوند. من تنها پدر خوشبختی هستم که به نام دخترم مرا می شناسند."

 

***

 

عنوان: من ملاله هستم

نویسنده: ملاله یوسف زی - کریستینا لمب

مترجم: هانیه چوپانی

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1392 - چاپ سوم 1393

شمارگان: 1000 جلد

موضوع: یوسف زی، ملاله، 1997 -   / دختران-- آموزی و پرورش-- پاکستان-- سرگذشتنامه/ حقوق کودکان -- پاکستان

قیمت: 170000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳

سرزمین شعر

 

مرا با خویش خواهد برد توفانی که در راه است

شب یلدایی سر در گریبانی که در راه است

و شاید یخ ببندد خون گرمم سال‌های سال

میان مویرگ‌ها از زمستانی که در راه است

بهار است و هوا ابری و با خود می‌برد فردا

تمام کوه را سیل خروشانی که در راه است

من اما در به در، دنبال چشم خویش خواهم گشت

برای گریه در شام غریبانی که در راه است

مرا که مالک جا پای خود هم نیستم، دیگر

مترسانید از هر برف و بارانی که در راه است

 

( محمود اکرامی‌فر)

×××

 

تقویم روی فصل خزان ایستاده است

گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است

حس می‌کنم که پشت همین چشمهای شاد

مردی همیشه دل نگران ایستاده است

در تو هزار بغض سترون نشسته است

در من هزار درد نهان ایستاده است

در چشمهات این دو پریشان در‌به‌در

طرح دو تا پلنگ جوان ایستاده است

بی تو پرنده میل پریدن نمی‌کند

ذهن پرنده از هیجان ایستاده است

این واژه های تلخ معطل درون من

دیری در انتظار بیان ایستاده است

 

پشت دریچه های شب آلود ذهن من

اندوه شاعران جهان ایستاده است

پاییز در دقایق من مکث کرده است

انگار بی نبض زمان ایستاده است

 

( مرتضی آخرتی)

 

 

عنوان: سرزمین شعر ( گزیده شعر امروز خراسان - جلد اول اشعار کلاسیک)

به کوشش: قاسم رفیعا و محمد بهبودی نیا

ناشر: سپیده باوران

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1100 نسخه

موضوع: شعر فارسی -- قرن 14 -- مجموعه ها

قیمت: 77000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳

باد سهمگین

 

کاشتن یک درخت، مثل داشتن یک پسر ... در این جا ما پسرهای زیادی داریم، اما هیچ کدامشان معنای واقعی یک پسر را ندارند، معنایی که باید داشته باشند، تداوم یک شخص، پیش رفت ... و همین که ما درختی می کاریم، بدبختانه، آن را برای - تهیه - هیزم قطع می کنیم، و به خاطر زندگی خودمان جنگل را نابود کرده ایم!

( صفحه 105 )

***

چرا یه چیزی برای خوابیدن آدم ها اختراع نمی کنند ... نومیدی، چیزیه که توی شب می مکیم، مثل یه شیرینی که هر چی قورت می دی تمام نمی شه، برای این که با اومدن شب و تاریکی، کسی که خوابش نمی بره، شب را در دهانش حس می کنه، مثل چیزی که او رو می سوزونه، و آب دهانش خشک می شه، و بدنش به رعشه می افته ...

( صفحه 117)

***

 

عنوان: باد سهمگین

نویسنده: میگوئل آنخل آستوریاس

مترجم: حمید یزدان پناه

ناشر: افراز

سال نشر: چاپ اول 1390

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 272 ص.

موضوع: داستان های اسپانیایی -- قرن 20 م.

قیمت: 66000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳

شهرهای نامرئی

 

- همیشه با سری که به عقب برگشته است پیش می روی؟ - یا: - همه آنچه را که می بینی قبلا پشت سر گذاشته ای؟ - یا بهتر: - سفر تو تنها در گذشته جریان دارد؟

تمام این سخنان برای آن بود که مارکو بتواند توضیح دهد، یا تصور کند توضیح می دهد یا چنین تصور شود که توضیح می دهد یا بالاخره بتواند به خود توضیح دهد که آنچه او در جستجویش است همواره چیزی در جلو رویش است و حتی اگر صحبت از گذشته به میان می آمد گذشته ای بود که رفته رفته با پیشروی او در سفرش دگرگون می شد. زیرا گذشته مسافر بسته به مسیری که طی کرده است تغییر می کند. منظور گذشته نزدیک نیست که با گذشت هر روز، روزی به آن اضافه شود بلکه گذشته بسیار دور است.

مسافر به محض ورود به هر شهر جدید گذشته ای را که بر آن تملکی نداشته باز می یابد. غرابت آنچه دیگر نیستی یا دیگر مالکش نیستی در پیچ و خم اماکن ناآشنا و تصاحب نشده به انتظارت نشسته است.

مارکو به شهری وارد می شود، در میدانی به شخصی بر می خورد که لحظه ای را زندگی می کند که می توانسته است از آن او بوده باشد. او می توانسته است اکنون به جای آن مرد باشد. اگر در گذشته ای بسیار دور، زمان بر او متوقف می شد، یا اگر در زمانی بسیار پیش تر از آن، بر سر چهار راه، به جای در پیش گرفتن راهی که پیموده بود، راه دیگری را در جهت مخالف بر می گزید، بعد از گشت و گذاری دراز اکنون خود را به جای آن مرد در آن میدان می یافت.

اما او دیگر از آن گذشته واقعی یا مفروض خود کنار مانده است، دیگر نمی تواند توقف کند. باید راهش را تا شهر دیگری ادامه دهد، تا آنجا که گذشته ای دیگر در انتظارش نشسته است یا تا آنچه می توانست آینده احتمالی او باشد و اکنون زمان حال شخص دیگری است.

آینده های تحقق نیافته تنها شاخه هایی از گذشته هستند:

خان در این لحظه می پرسد: تو سفر می کنی تا گذشته ات را دوباره زنده کنی؟

می توانست سوالش را اینچنین نیز مطرح کند: - سفر می کنی تا آینده ات را بازیابی؟ - و جواب مارکو چنین بود: - دیگرجا، آیینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و هرگز نخواهد بود، به آن اندکی که از آن اوست راه می برد.

( صفحه 30)

...

لذتی که یک شهر به تو ارمغان می دهد، عجایب هفت تا هفتادگانه اش نیست، بلکه پاسخی است که به سوالت می دهد.

( صفحه 44)

...

 

عنوان: شهرهای نامرئی

نویسنده: ایتالو کالوینو

مترجم: ترانه یلدا

ناشر: نشر باغ

سال نشر: چاپ اول 1381

شمارگان: 2200 نسخه

موضوع: داستان های ایتالیایی - قرن 20 م.

قیمت: 50000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳

همواره عشق

 

مرا

تو

بی سببی نیستی.

به‌راستی

صلت کدام قصیده‌ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

به آفتاب

از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می‌بندد

خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی؟

 

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است

که آزادی را

به لبان برآماسیده

گل سرخی پرتاب می کند؟

ورنه

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

و دلت

کبوتر آشتی است،

در خون تپیده

به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

 

( احمد شاملو)

***

 

پایم  را روی مین گذاشته ام

اگر تکان بخورم مرده ام

باید

همین جا که هستم

بمانم تا آخر دنیا.

درست

وضعیت سربازی جنگی را دارم

کنار تو و زیبایی ات.

عشق

شکل های بسیار دل انگیزی دارد

مثل گل سرخ

در دست دختری زیبا

مثل ماه

بالای کلبه ای برفی

اما من

گوش بریده ونسان ونگوگم

شکل تلخی از عشق

 

( رسول یونان)

***

 

عنوان: همواره عشق ( صد شعر عاشقانه)

به کوشش: علی رضا بدیع

با مقدمه: محمدعلی بهمنی

ناشر: سپیده باوران ( مشهد)

سال نشر: چاپ اول 1390 - چاپ دوم 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 232 ص.

موضوع: شعر فارسی -- قرن 14 -- مجموعه ها

قیمت: 88000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳

تقدیر‌شده برای فعالیت در زمینه کتاب در فضای سایبر

 

با سپاس از همراهی شما

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳

چرکنویس

 

پدرم شب ها به من درس انگلیسی می داد و من هم به قاسم درس می دادم. قاسم می گفت: برای من، فارسی، همان خواندن و نوشتن کافی است، ولی دلم می خواهد انگلیسی خوب یاد بگیرم.

پنج شش سال بعد که استر ویلیامز مشهور شده بود، دوتایی به سینما البرز رفتیم و فیلم " دوشس آیداهو" را دیدیم. روز بعد او پرسید:

- این هم شد اسم؟ ولله من که چیزی سردرنیاوردم. در این فیلم همیشه "روز" بود از "آهو " هم خبری نبود. پس چرا اسم آن را گذاشته بودند : " دوش آمد آهو" ؟

و من برایش شرح می دادم که " دوش " نبود و دوشس بود و " آهو " هم نبود، آیداهو بود. دوشس یک لقب اشرافی است. مثل شاهزاده خانم های ما و آیداهو هم ایالتی ست در آمریکا.

...

کتاب ربکا به صورت پاورقی در روزنامه چاپ می شد. و ما هر روز در انتظار روزنامه پشت در می ایستادیم و قبل از این که روزنامه به دست بزرگ تر ها بیفتد من با صدای بلند ربکا را می خواندم و او در سکوت گوش می کرد و بعد می گفت: چه مهیج است. این خانم دانورس چه بدجنس است. حتما یک بلایی سر این ها می آورد.

سواد فارسی اش هنوز چندان خوب نبود تا بتواند بخواندش. در همان ایام بود که "دوشس آیداهو" را " دوش آمد آهو" خوانده بود.

به اواخر کتاب رسیده بودیم که گفت من دیگر طاقت ندارم، باید ببینیم آخرش چه می شود. فردا می روم به کتابفروشی " مبسو" و انگلیسی آن را می خرم.

- لزومی ندارد بخری، پدرم آن را دارد.

بعد از گرفتن تصدیق ششم ابتدایی و شاگرد اول شدن در شمیرانات، پدرم برایم یک لغتنامه خرید، و قاسم به کمک آن ربکا را به انگلیسی خواند و هر روز موقعی که روزنامه می خواندم، او آن قسمت را برایم تعریف می کرد و بعد لبخند شیطنت آمیزی می زد و می گفت:

- می خواهی آخرش را بگویم؟

و به همین صورت بود که کتاب خواندن هم به سینما رفتن اضافه شد. گاهی به کتاب خودآموز انگلیسی من نگاهی می انداخت و با بی اعتنایی می گفت:

- من نمی فهمم شما چطور این چیزها را می فهمید؟ مضارع، ماضی، ماضی بعید، قید؟

مکثی می کرد و بادی به غبغب می انداخت:

- هفته آینده فیلم ربکا را نشان می دهند. چه بی انصاف هستند، هنوز پاورقی تمام نشده، فیلم را نمایش می دهند و همه آخر آن را می فهمند. البته من که آخرش را می دانم. خانم دانورس که ...

- اگر بگویی خفه ات می کنم.

***

 

عنوان: چرکنویس

نویسنده: بهمن فرزانه

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1383 - چاپ چهارم 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 184 ص.

موضوع: داستان های فارسی - قرن 14

قیمت: 70000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳

← صفحه بعد