پروژه شادی

 

صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم:

من با ریسک هدر دادن زندگی ام روبرو بودم... متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری می گذرد. از خودم پرسیدم: " اما من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم." اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال می کرد یا این که چطور می توانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم.

من افسرده و دچار یکی از بحران های میانسالی نبودم، اما از دل مردگی رنج می بردم. حس تکراری نارضایتی و تا حدی بی اعتقادی.

...

 

می گویند مردم آنچه را که خود نیاز دارند بیاموزند، به دیگران یاد می دهند.

...

 

تحقیقات اخیر نشان می دهد که در تعیین سطح شادی هر فرد، ژنتیک 50 درصد نقش دارد، شرایط زندگی مانند سن، جنسیت، قومیت، وضعیت تاهل، میزان درآمد، سلامتی، شغل و تعلقات مذهبی 10 تا 20 درصد در ایجاد شادی موثر است و نحوه تفکر و عملکرد افراد سهم باقیمانده را در ایجاد شادی دارد. به گفته دیگر، انسان ها دارای نوعی خلق و خوی ذاتی هستند که چارچوب مشخصی دارد، اما می توانند با نوع عملکرد خود، به بالاترین یا پایین ترین سطح شادی خود دست پیدا کنند. روشن است که عده ای از افراد ذاتاً شادتر یا غمگین تر از دیگران هستند. علاوه بر آن، تصمیم هایی که هر فرد در مورد نحوه زندگی خود می گیرد، بر میزان شادی او تاثیر می گذارد.

...

 

اگر به طور مداوم اهداف و دیدگاه های خاصی را به خود یادآوری کنم، می توانم آن ها را در ذهنم فعال تر نگه دارم.

...

 

من برای آن که شادتر شوم، چه باید می کردم؟ ابتدا باید مواردی را که می خواستم روی آن ها کار کنم، مشخص می کردم و سپس تصمیم های عملی و قابل اندازه گیری اتخاذ می کردم. می خواستم هر ماه بر یک موضوع مشخص تمرکز کنم.

...

 

تحقیقاتم نشان می داد که مهم ترین عامل شادی، پیوندهای اجتماعی است. برای همین تصمیم گرفتم موضوعات "ازدواج"، " فرزندپروری" و "دوستی" را مدنظر قرار دهم. متوجه شده بودم که شادی تا حد زیادی به نگرش خود من بستگی دارد. بنابراین، "معنویت" و "نوع نگرش" را نیز به فهرستم اضافه کردم.

کار، در شادی من نقش حیاتی داشت، فراغت هم همینطور، بنابراین عناوین "کار"، "تفریح" و "هیجان" را هم در فهرستم گنجاندم.دیگر چه مواردی را می خواستم مطرح کنم؟ به نظر می رسید "انرژی" اولین عامل موفقیت کل پروژه است. "پول" هم موضوع دیگری بود که می دانستم دوست دارم به آن بپردازم.

...

 

رازهای بزرگسالیِ ( نویسنده کتاب):

مردم آنقدرها که فکر می کنی متوجه اشتباهاتت نمی شوند.

اشکالی ندارد کمک بخواهی.

بیشتر تصمیم گیری ها به تحقیقات گسترده نیاز ندارند.

خوب رفتار کن تا احساس خوبی داشته باشی.

مهم است که با همه مهربان باشی.

در سرما پلیور بپوش.

اگر هر روز کار کوچکی انجام دهی، می توانی کارهای زیادی را تمام کنی.

آب و صابون بیشتر لکه ها را برطرف می کند.

زیاد روشن و خاموش کردن رایانه موجب ایجاد اشکال در آن می شود.

اگر نمی توانی جای چیزی را پیدا کنی، وسایلت را جمع و جور کن.

تو نمی توانی انتخاب کنی که چه کار کنی، اما نمی توانی انتخاب کنی که دوست داشته باشی چه کار کنی.

شادی، همیشه تو را شاد نمی کند.

کاری که هر روز انجام می دهی، مهم تر از کاری است که گاهی اوقات انجام می دهی.

لازم نیست در هر کاری ماهر باشی.

اگر شکست نمی خوری، معلوم است که به اندازه کافی تلاش نمی کنی.

داروهای بدون نسخه بسیار موثرند.

نگذار کمال، دشمن خوبی باشد.

چیزی که برای دیگران لذتبخش است، ممکن است برای تو لذتبخش نباشد و برعکس.

مردم اغلب ترجیح می دهند که هدیه ازدواجشان را پس از عقدشان به آن ها بدهی.

نمی توانی با نق زدن به فرزندانت یا با ثبت نام کردن آن ها د رکلاس های مختلف، خصلت های آن ها را از بنیان تغییر دهی.

وقتی ودیعه ای نگذاشته باشی چیزی را به تو برنمی گردانند.

...

 

مهم تر این که من نمی خواستم زندگی ام را تعطیل کنم. من می خواستم زندگی ام را تغییر دهم، بدون این که زندگی ام تغییر کند. می خواستم شادی را در آشپزخانه ام پیدا کنم. می دانستم که من نمی توانم شادی را در نقطه ای دور یا شرایط غیرمعمولی پیدا کنم. شادی همین جا بود، درست در همین لحظه.

...

 

تلاش برای شاد بودن، هدفی ارزشمند است. به عقیده ارسطو، " شادی، معنا و هدف زندگی و تنها هدف و نهایت وجود انسان است."

اپیکتتوس نوشته است: " ما باید خود را از هر چیزی که شادی به بار می آورد، بهره مند کنیم. زیرا اگر شادی باشد، ما همه چیز داریم و اگر شادی نباشد همه اعمال ما در جهت کسب آن خواهد بود."

پژوهش های اخیر نشان می دهد که افراد شاد، نوع دوست تر، فعال تر، دلسوزتر، خوش برخوردتر، خلاق تر، انعطاف پذیرتر، نسبت به دیگران مهربان تر، صمیمی تر و سالم ترند. افراد شاید، دوستان، همکاران و شهروندان بهتری هستند. من هم می خواستم یکی از این افراد باشم.

...

یکی از رازهای بزرگسالی این است: " اگر نمی توانی چیزی را پیدا کنی، وسایلت را جمع و جور کن." متوجه شدم که اگر چه گذاشتن اشیا در فضاهای غیرخاص (کمد لباس و کشوی آشپزخانه) آسان تر به نظر می رسد، اما وقتی آن ها را در مکان های کاملا خاص خودشان قرار می دهیم، بیشتر احساس رضایت می کنیم. یکی از لذت های کوچک زندگی آن است که چیزی را به مکان اصلی آن بازگردانیم.

برای آن که دائم در آپارتمانم بی نظمی ایجاد نشود هم، چند قانون روزانه ایجاد کردم. اول این که، طبق فرمان چهارم "همین حالا آن کار را انجام بدهم" " قانون یک دقیقه ای" را وضع کردم که بر اساس آن، کاری را که کمتر از یک دقیقه وقت می گرفت، به بعد موکول نمی کردم. چترم زا سرجایش می گذاشتم، مدارک را در پوشه می گذاشتم، روزنامه ها را داخل زباله های جامد می انداختم و در کابینت را می بستم. این کارها فقط چند ثانیه وقت می گرفت، اما تاثیر آن فوق العاده بود.

در کنار " قانون یک دقیقه ای"، قانون "جمع و جور کردن قبل از خواب" را هم ایجاد کردم که طبق آن، هر شب قبل از خواب، ده دقیقه را به جمع و جور کردن اختصاص می دادم. جمع و جور کردن قبل از خواب موجب می شد صبح های آرام تر و شادتری داشته باشم و فایده دیگر این کار آن بود که به من کمک می کرد برای خواب آماده شوم.

 


 

عنوان: پروژه شادی

نویسنده: گریچن رابین

مترجم: آرتمیس مسعودی

ناشر: آموت

سال نشر: چاپ اول 1391

موضوع: خوشبختی / خودسازی

قیمت: 270000 ریال

ادامه مطلب   
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳٩٥

تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

 

انسان های ناشنوا صدای قلب خودشان را می شنوند؟

...

 

دستان او بی هدف حرکت می کند، همه چیز را توی دستش می گیرد، همه چیز را می کاود و همه چیز را امتحان می کند. تا جایی که ممکن است همه چیز را لمس می کند و سعی می کند حرکاتش تا حدامکان سریع نباشد. سعی می کند گرده افشانی گل های لاله را درک بکند. وقتی چیزی را با تمام وجود لمس می کند، سعی می کند چیزی از آن را یاد بگیرد. همه چیز را بفهمد. درختان داخل باغ را، حتی چیزهای کوچکی که در ساختمان لغات می بیند، حتی کلمات را و ریشه های آن ها را. همه چیز برایش معنا و مفهوم خاصی دارد.

...

 

بچه ها وقتی او را می بینند سوالات زیادی دارند که از او بپرسند: "نابینایی درد دارد؟ تو وقتی می خواهی بخوابی چشمانت را می بندی؟ از کجا متوجه می شوی که ساعت چند است؟ "

ماری لاورا توضیح می دهد که "نابینایی درد ندارد و به نظر من اینجاها اصلاً در تاریکی مطلق فرونرفته است." اما بچه ها نمی توانند تصور درستی از چیزهایی که او می گوید داشته باشند. همه چیز ترکیبی است از زنجیره هایی به هم پیوسته، تحولی در صدا و متن.

...

 

رنگ چیز دیگری است که مردم تصویری از آن ندارند. در تصورات او، در رویاهای او، همه چیز رنگی دارد... زنبورها نقره ای اند، کبوترها زنجبیلی رنگ هستند و شاید هم گاهی خرمایی و یک وقت هایی هم، به شکل خاصی طلایی می شوند. برگ های درختان عظیم سرو، همان هایی که او و پدرش هر روز صبح از کنارشان قدم زنان رد می شوند، هر کدامشان شکلی هندسی دارند.

ماری لاورا هیچ تصوری از مادرش ندارد، اما همیشه او را سفید تجسم کرده است؛ یک درخشندگی پر از سکوت. اما پدرش منبعی است از هزاران رنگ: شیری، قرمز توت فرنگی، خرمایی تیره، سبز تیره، با بویی شبیه روغن و فولاد، با حسی شبیه کلیدهای معلقی که می توانند در خانه ها را بگشایند.

وقتی به عنوان سرپرست مجموعه صحبت می کند به رنگ سبز زیتونی است و وقتی در مورد مادمازل فلوری صحبت می کند به رنگ نارنجی روشن در می آید، وقتی که آشپزی می کند قرمز روشن است، بعدازظهرها وقتی پشت میز کارش می نشیند به رنگ یک یاقوت درخشان در می آید.

...

 

چشمانت را باز کن و ببین می توانی چه چیزهای دیگری را، قبل از اینکه چشمانت را برای همیشه ببندی، ببینی.

...

 

ماری لاورا می گوید: " می دانید، من شنیده ام که الماس، تکه ای نور از دنیای ازل است، قبل از اینکه به زمین هبوط کند؛ قطعه ای نور از طرف خداوند."

...

 

یوتا می گوید: " امروز یکی از دخترها را از برکه بیرون انداختند؛ دختری به نام اینگه هاخمن. انگار اجازه نداریم همراه یک دورگه شنا کنیم. این کار بهداشتی نیست. می شنوی ورنر؟ یک دو-رگه. مگر ما هم از دو رگه تشکیل نشده ایم؟ نیمی از مادرمان و نیمی از پدرمان؟"

" منظورشان چیز دیگری است. منظور آن ها شخصی است که نیمه ی یهودی دارد. ما مثل آن ها نیستیم."

" مگر ما از چه چیزی گرفته شدهایم؟"

" ما کاملاً آلمانی هستیم. ما دو رگه نیستیم."

...

 

"خانم؟ من چه شکلی هستم؟"
"تو هزاران لک روی صورتت داری."
" پدر همیشه می گفت آن ها ستاره هایی بهشتی اند؛ مانند سیب های روی درخت."
"آن ها نقاط ریز قهوه ای هستند، عزیزم؛ هزاران نقطه ی ریز قهوه ای."
" این که زشت است."
" آن ها روی صورتت زیبا هستند."
" خانم! به نظر شما ما واقعاً می توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟"
"شاید بتوانیم."
"اگر شخص نابینا باشد چه؟"
" به نظرم اگر خداوند امر کند می توانیم ببینیم."
" عمو اتین می گوید بهشت درست مثل پتویی است که کودکان در آن پیچیده می شوند."

...

 

می دانی ورنر، همه می گویند من شجاع هستم. وقتی که بینایی ام را از دست دادم همه گفتند شجاع هستم. وقتی پدرم رفت همه گفتند شجاع هستم.

اما این شجاعت نیست. چون من چاره ی دیگری ندارم. من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه می دهم مگر تو همین کار را نمی کنی؟ مگر تمام مردم این کار را نمی کنند؟

 

 

عنوان: تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

نویسنده: آنتونی دوئر

مترجم: مریم طباطباییها

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 528 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی – قرن 20 م.

قیمت: 270000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥

فرستنده: جولیت

 

آقای اَدِمز عزیز

من دیگر در خیابان اوکلای زندگی نمی کنم، اما خیلی خوشحالم که نامه تان مرا و کتاب من شما را پیدا کرده. جدا شدن از منتخب آثار الیا برایم بسیار دردناک بود. من دو جلد از آن داشتم و در قفسه ی کتاب هایم به شدت دچار کمبود جا بودم. اما وقتی کتاب را فروختم احساس یک آدم خائن را پیدا کردم. شما مرا از عذاب وجدان نجات دادید.

از خودم می پرسم که چطور کتاب به گِرنزی رسیده. شاید کتاب ها یک غریزه ی پنهان داشته باشند. غریزه ای که کمک شان می کند خواننده ی ایده آل را پیدا کنند. چقدر خوب می شود اگر این طور باشد.

چون لذت بخش ترین کار در زندگی برایم وقت گذرانی در کتاب فروشی هاست، همین که نامه ی شما را دریافت کردم به هاستینگز و پسران رفتم. سال هاست که به این کتاب فروشی می روم و همیشه همان کتابی را که می خواهم پیدا می کنم و در کنارش دو سه تای دیگر را که نمی دانستم چقدر به وجودشان نیاز دارم.

...

 

این آن چیزی است که من در مطالعه دوست دارم. در کتابِ اول نقطه ی کوچکی پیدا می کنی که جذبت می کند و همین نکته تو را به طرف کتاب دوم می کشاند و چیزی هم در این یکی راهی به کتاب سوم باز می کند. یک محاسبه ی هندسی. نقطه ی پایانی ندارد و تنها هدفش هم لذت ناب است.

...

 

دیدن کتاب فروشی ها و آشنایی با صاحبان شان برایم شادی آفرین است. کتاب فروش ها آدم های خاصی هستند. هیچ عقل سالمی فقط به خاطر درآمد حاضر به کار در یک کتاب فروشی نمی شود و یا آرزوی داشتنش را نمی کند.

سود این کار کمتر از این حرف هاست. باید پای عشق به خواننده و خواندن در کار باشد. و البته شانس برای اولین با در دست داشتنِ کتاب تازه از چاپ درآمده را هم نباید از نظر دور داشت.

اولین کار من و خواهرت را در لندن به خاطر داری؟ در مغازه درب و داغان دست دوم فروشی آقای هاوک غرغرو. چقدر دوستش داشتم. صاف و ساده یک کارتن کتاب را باز می کرد. یکی دوتایش را می داد دست ما و می گفت "خاک سیگار رویش نریزید و دست های تان هم باید همیشه تمیز باشد و جولیت تو را به خدا قسم حاشیه نویسی نکن! سوفی، عزیزم، وقتِ خواندن قهوه را از دم دستش بردار." بعد می گذاشت ما در حالی که کتاب های نو زیر بغل داشتیم برویم.

آن وقت ها به نظرم عجیب می آمد – البته هنوز هم همین طور- که خیلی ها به کتاب فروشی می آیند، بدون آنکه به درستی بدانند چه می خواهند. فقط برای تماشا آمده اند و امیدوارند کتابی به دست بیاورند که به رویای شان پر و بال بدهند. آن قدر هم زرنگ هستند که فقط به پیش گفتار تبلیغاتی ناشر بسنده نکنند. به این ترتیب می روند سراغ یکی از کتاب فروش ها و سه سوال می گذارند جلو رویش.

1.درباره ی چیست؟

2.خودتان خوانده اید؟

3. کتاب خوبی هست؟

خدا به فریاد برسد اگر فروشنده ای- از جنس من و سوفی، گرگی در پوست گوسفند! دروغ گویی بلد نباشد. حالت چهره مان همیشه دستمان را رو می کرد. یک بالا انداختن ابرو یا لب برچیدن نشان می داد که کتاب بی ارزش است و بعد خریدار باهوش نظر ما را در انتخاب کتابی که به طبعش سازگار باشد می پرسید. اگر کتاب انتخابی ما را می خواند و نمی پسندید، دیگر سر و کله اش پیدا نمی شد. اما اگر خوشش می آمد، برای تمام عمر مشتری آن جا می شد.

 

 

عنوان: فرستنده: جولیت

نویسنده: مِری آن شِفر

مترجم: گلناز جواهری

ناشر: نشر هم آواز

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 550 نسخه

شماره صفحه: 342 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی- قرن 21 م.

قیمت: 180000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥

پرونده هری کبر

 

" هری برای نوشتن کتاب چقدر زمان نیازه؟"

" بستگی داره مارکوس."

" به چی؟"

" به همه چی."

...

 

"شخصیت های داستان چی، هری؟ شخصیت های داستان از کجا به ذهن شما می رسند؟"

" از همه جا مارکوس. دوست و آشنا، نانوایی محل، مسئول گیشه بانک و .... یادت باشه که این خود شخصیت ها هستند که به تو الهام می دهند. نه کارهایی که می کنند. نویسنده هایی که گفتند تو رمان هایشان از هیچ کس الهام نمی گیرند، صد در صد دروغ می گویند. البته حق هم دارند، این طوری از کلی دردسر خودشون رو نجات می دهند."

" یعنی چی؟"

" ببین مارکوس، یکی از بهترین جنبه های نویسنده بودن اینه که می تونی حسابت رو با هر کسی که می خوای تسویه کنی، فقط باید حواست باشه مستقیم ازش نامی نبری تا نتونه شکایت کنه."

...

 

" ببین مارکوس، نویسنده هایی که شب ها کتاب می خوانند، قهوه می خورند و هی سیگار می کشند، فقط یک افسانه اند. اگر می خوای یک نویسنده خوب باشی، باید خیلی منظم رفتار کنی، درست مثل تمرین بوکس می مونه. باید ریتم نوشتنت رو حفظ کنی. فقط این طوری می تونی از گزند بزرگ ترین دشمن نویسنده ها در امان باشی."

" بزرگ ترین دشمن نویسنده ها چیه هری!"

" زمان مارکوس، زمان می دونی منظورم چیه؟"

" نه هری!"

" منظورم از زمان، مهلتیه که ناشر بهت می ده تا کتاب رو تحویلش بدی. اگه درست و طبق برنامه پیش نری، اگه به هر دلیلی از برنامه نوشتنت عقب بیفتی، اون وقته که همه ش نگرانی. این مسئله، هم اعصابت رو بهم می ریزیه و هم روی نوشتنت تاثیر می ذاره..."

...

 

"مارکوس در جامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم، کسانی که بیش از همه تحسین می شوند، کسانی هستند که پل ها، آسمان خراش ها و ساختمان های بلند رو می سازند؛ ولی به نظر من بهترین و قابل اعتماد ـرین آدم ها کسانی هستند که عشق رو می سازند؛ چون ساختن هیچ چیز سخت تر و مهم تر از ساختن عشق نیست."

...

 

" می دونی مارکوس، واژگان برای بیان منظور عالی اند. ولی یک وقت هایی به کارت نمی آن، چون یک آدمایی هستند که نه اینکه نتونند، دلشون نمی خواد حرفت رو متوجه بشوند."

...

 

" می دونی مارکوس، خطر نوشتن یک کتاب اینه که یک وقت هایی ممکنه کنترل شرایط از اختیارت بیرون بره. یک کتاب؛ یعنی چیزی که تو به تنهایی نوشتی و خیلی براش وقت صرف کردی. در اختیار همه قرار می گیره. این لحظه می تونه خیلی خطرناک باشه. پس یادت باشه، در هر لحظه باید کنترل شرایط رو در دست بگیری، فاجعه به بار میاد اگه یک نویسنده کنترل کتاب خودش رو از دست بده."

...

 

" قدر عشق رو بدون مارکوس، بذار عشق بزرگ ترین دستاورد زندگی ت باشه. آدمای زیادی به دنیا میان و از این دنیا می روند و آدمای جدید جای اون ها رو می گیرند، کتاب های زیادی نوشته می شه و بعد از مدتی به دست فراموشس سپرده می شه، پول وارد زندگی می شه و از دست می ره؛ ولی عشق مارکوس، عشق واقعی فقط یک بار سراغت میاد و اگر از دستش بدی، فقط غم و ناراحتیه که برای تو باقی می مونه."

...

 

" یادت باشه مارکوس، در زندگی تو بدون شک اتفاقات زیادی می افته. حواست باشه که همشون رو تو کتابت بیاری، حوادث زندگی هر چقدر هم بد باشند، باید تو کتابت بیایند، این طوری دست کم در تاریخ ثبت می شوند."

...

 

" خب نظرت چیه؟"

" بد نیست، ولی فکر می کنم تو بیش از اندازه به واژه ها اهمیت می دی."

" واژه ها! خب وقتی می خوای داستان بنویسی واژه ها خیل یمهم هستند دیگه!"

" بله ولی یاد باشه که معنایی که واژه ها دارند از خودشون خیلی مهمتره."

" یعنی چی؟"

" ببین یک لغت، برای همه فقط یک لغت است، همه می توانند ازش استفاده کنند. فقط کافیه یک لغت نامه باز کنی و یک لغت از توش برداری. هنر نویسنده اینه که به لغتی که انتخاب می کنه، معنا و مفهوم بده. تو باید ببینی که آیا می تونی به یک کلمه معنای خاصی بدی؟"

" چطوری؟"

" ببین مارکوس، یک لغت انتخاب کن، آن وقت تو همه کتابت ازش استفاده کن. مثلا پرندگان. بعد از یک مدت خواننده ها دیگه پرندگان را نماد کتاب های تو می دانند و وقتی که ببیننت مثلا می گویند: آقای گولدمن شما خیلی خوب درباره پرنده ها صحبت می کنی. هر بار هم که شچمشان به پرنده بیفتد، یاد کتاب تو می افتند. فقط وقتی بتوانی چنین کاری را انجام بدی می تونی ادعا کنی یک نویسنده شدی. بازم می گم، کلمه ها مال همه اند، مگر زمانی که تو آن ها بگیری و معنای خاصی بهشان بدهی. می دانی مارکوس، عده ای هستند که دوست دارند نشان بدند که رابطه اصلی یک کتاب با کلمه هاست، ولی این اشتباهه، رابطه یک کتاب باید با مردم باشه."

...

 

" تو زندگی همیشه آدم هایی برنده می شوند که جرئت داشته باشند. هر وقت در برابر سختی قرار گرفتی، این رو بذار جلو چشمت. کسی که شجاع باشه، همیشه برنده ست مارکوس!"

...

 

" مارکوس می دونی تنها راهی که می شه فهمید یک نفر رو چقدر دوست داری چیه؟"

" نه!"

" اینه که از دستش بدی!"

...

 

"من هیچ وقت مفهوم پشیمانی را دوست نداشتم. در نظر من، پشیمانی یعنی کسی که بودیم و کاری که کردیم را قبول نداشته باشیم."

 

 

 

عنوان: پرونده هری کبر

نویسنده: ژوئل دیکر

مترجم: آریا نوری

ناشر: البرز

سال نشر: چاپ اول 1395

شماره صفحه: 640 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 350000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥

دگرگونی و تحول روح

 

 

 امروز تصمیم دارم آنچه برای دیدن وجود دارد ببینم.

آنچه برای احساس کردن وجود دارد، احساس کنم.

و آنچه برای شناختن وجود دارد، بشناسم.

...

 

آدم ها به هنگام سفر در بلندای کوه ها، در امواج عظیم دریاها،

در مسیر طولانی رودخانه ها، در حوضه پهناور اقیانوس ها،

 در حرکت دایره ای ستاره ها، دچار شگفتی می شوند.

و با این حال از خود عبور می کند، بدون اینکه

آن را شگفت انگیز ببیند.

...

 

دیدن همیشه آسان نیست. بویژه رویارویی با چیزهایی که ما در مورد خودمان از آن ها خوشحال نیستیم، خوشایند نیست یا جایی که گیر افتاده ایم، یا درس هایی که باید بیاموزیم. ولی برای تغییری درست، دگرگونی، و بیدار شدن ما باید ببینیم.

...

 

مرا از غیرحقیقی، به حقیقی هدایت کن.

مرا از تاریکی به روشنایی هدایت کن.

مرا از مرگ به جاودانگی هدایت کن.

در ادارک شما و جهان، چه چیزی غیرواقعی و نادرست است؟ کدام برنامه ریزی قدیمی هنوز در ژرفای درون شما عمل می کند که از شفاف دیدن دور نگاهتان می دارد؟ سایه بان پنجره هشیاری شما تا کجا پایین کشیده شده است؟ کدام بار عاطفی کهنه را هنوز بر دوش می کشید؟ در کدام مسیرها نمی بینید شما چقدر باشکوهید. چقدر شایسته دوست داشته شدن هستید؟ این چیزها غیرحقیقی اند.

مرا از واهی به واقعی راهنمایی کن.

...

 

من کجا در تاریکی هستم؟ و به دلیل آن تاریکی رنج می کشم یا کمتر از آنچه شایسته است زندگی می کنم؟ روشنایی در کجا می تابد، ولی من از آنچه می کوشد خود را به من نشان دهد روی گردانده ام؟ برای آوردن نوری بیشتر چه می توانم بکنم تا بتوانم آنچه را وجود دارد شفاف تر ببینم؟ چه قسمت هایی از من پنهان شده یا خوابیده اند، گویی مرده اند، و من چگونه می توانم برای زندگی در رهایی و آزادی برخیزم؟"

این همان چیزی است که بیننده بودن معنا می دهد!

...

 

هر چه بیشتر دیدن را برگزینیم،

بیشتر بیدار می شویم.

هر چه بیشتر بیدار شویم،

حقیقت را بیشتر کشف خواهیم کرد.

هر چه بیشتر حقیقت را کشف کنیم،

بیشتر به یاد خواهیم آورد به راستی چه کسی هستیم.

هر چه بیشتر به یاد بیاوریم به راستی چه کسی هستیم،

بیشتر رها و آزاد خواهیم بود.

...

کتاب ها همچون هدایایی از سوی حامیان اسرارآمیز به زندگی ما وارد می شوند. چیزی درون شما زمزمه می کند: «باید این را بخوانی.» و شما احساس می کنید آنچه باید بخوانید شامل پیام ها و رهنمودهایی است که در انتظارش هستید. پاسخی به دعا، پرسشی، یا اشتیاقی گاهی بویژه اشتیاق هایی که خودتان اجازه نداده اید به طور کامل ابراز یا اعتراف کنید. گویی پیش از آنکه ذهن شما بتواند پا در میان بگذارد روح شما تصمیم می گیرد که کتاب را می خواهد. تکه ای از جورچینی را که شما نیاز دارید، می شناسد و به آن چنگ می زند
پاره ای از کتاب ها اطلاعات به ما پیشکش می کنند و پاره ای دیگر ما را به سفر می برند.

...

 

کسی که شما گمان می کنید هستید تنها لباسی مبدل از نفس فردی شماست، لباس منحصر به فرد شما که به عنوان ظرفی یگانه برای آگاهی نهایی به کار می رود.

...

 

درون شما چیزی گم نشده است. لحظه ای که آدم ها به یاد می آورند فراموش کرده اند لحظه ای شکوهمند است.

آنچه از یاد برده اید این حقیقت است که شما به راستی چه کسی هستید: ظرفی انسانی برای آگاهی مقدس.

حقیقت این است که شما کالبدتان، شخصیت، مهارت ها، یا استعدادهایتان نیستید. حقیقت وجود شما حتی حوادث زندگی شما یا آنچه می دانید، یا آنچه انجام داده اید نیز نیست. حقیقت وجود شما افکار ذهنتان نیز نیست. یا عواطفی که در قلبتان وجود دارد. حقیقت وجود شما فراتر از همه این چیزهاست.

کسی که شما گمان می کنید هستید تنها لباسی مبدل از نفس فردی شماست. لباس منحصر به فرد شما که به عنوان ظرفی یگانه برای آگاهی نهایی به کار می رود.

...

 

شاید شما نیز گاهی در زندگی خود به این احساس دچار شده باشید، این احساس که قرار است چیزی را به یاد آورید. یا کاری را انجام دهید، یا چیزها آنگونه که باید باشند، نیستند. ولی مطمئن نیستید چیزی که گم شده است چیست. شما می خواهید به خانه بروید ولی راه خانه را به درستی نمیشناسید.

...

 

چیزی درون شما گم نشده است. رنجی که ما می بریم به دلیل آنچه نداریم نیست، و کسی که نیستیم، بلکه به دلیل فراموش کردن چیزی است که داریم و کسی که هستیم.

ما چیزی را از دست نداده ایم تا لازم باشد آن را بدست آوریم. تنها لازم است آنچه را فراموش کرده ام به یاد بیاوریم.

...

شاید بسیار ابتدایی به نظر برسد که این را بگویم، ولی اگر تصمیم به تغییر دارید، زندگی شما باید تغییر کند. وقتی بر شما روشن می شود که مجبورید تغییر کنید به نقطه ای می رسید که باید این کار را انجام دهید. نمی توانید درباره آن حرف بزنید، یا به آن امیدوار باشید. باید آن را انجام دهید.

 

 

 

عنوان: دگرگونی و تحول روح (Soul Shifts)

نویسنده: باربارا دی آنجلیس

مترجم: ترجمه منیژه جلالی

ناشر: نشر البرز

سال نشر: چاپ اول 1394

شماره صفحه: 400 ص.

موضوع: خودسازی

قیمت: 220000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥

زیبا باش، خودت باش

 

نام من لیزی بلاسکیس است و بیست و سه سال دارم. در دانشگاه ایالتی تگزاس در رشته ارتباطات تحصیل می کنم. عاشق سگ های کوچک هستم، موسیقی گوش می دهم، با دوستانم وقت می گذرانم، لباس می خرم، با خانواده ام به سینما می روم و فقط کمی کُند و تنبل هستم. شیفته نمایش های رئال هم هستم.

من خیلی شبیه همه دختران همسن و سال خودم هستم، اما با این حال با دیگران تفاوت دارم. من دچار اختلال ژنتیکی نادر هستم که مانع گوشت آوردن ماهیچه ها می شود، از یک چشم نابینا هستم و چشم دیگرم هم محدودیت دید دارد. در دبیرستان دو عمل جراحی بزرگ، همراه با تزریق کامل خون داشتم. یک سرماخوردگی ساده می تواند مرا به مدت دو هفته در رختخواب بیندازد. این وضع به قدری نادر است که تنها دو نفر دیگر در جهان به آن دچار هستند. ما به طور قطع نمی دانیم در آینده چه چیزی انتظارمان را می کشد یا چه مدت زنده خواهیم بود.در حال حاضر هیچ درمانی وجود ندارد ... دلم می خواهد، یک روز این معمای پزشکی به نام سندرم لیزی نامگذاری شود.

شرایط من چیزی نیست که بتوان آن را مخفی کرد، یا از آن پنهان شد. فقط کافیست به من نگاه کنید تا متوجه شوید که متفاوت هستم...

...

 

من سال های زیادی وقتم را صرف این کرده ام که می خواستم شبیه همه باشم، اما این اتفاق رخ نداد. در عوض، یاد گرفتم که خودم را همان گونه که هستم، بپذیرم و به خودم عشق بورزم. من به آنچه مردم می گفتند، گوش ندادم و شروع به ساختن زندگی خودم کردم. من کشف کردم آنچه به پیدا کردن مفهوم و هدفم در زندگی می انجامد، همان علاقه و اشتیاق من است. هر روز تازه برایم فرصتی است تا حق شناس و سپاسگزار آن باشم.

زندگی من شگفت انگیز است. شخصاً سرگذشتم را با صدها نفر از نوجوانان و جوانان، در سراسر کشور در میان گذاشته ام.کار و روش من مطرح کردن سرگذشتم، برای کمک به دیگران است.

اگر من، هرگز به گذشته نگاه نکرده بودم، خشم ها و آسیب ها را جستجو نکرده بودم و نپذیرفته بودم که واقعاً که هستم، همه این فرصت ها را از دست داده بودم. همانطور که به گذشته و به دست و پا زدن هایم نگاه می کنم، می توانم ببینم که خداوند، همیشه حضور داشت. فقط من پیوسته متوجه حضور او نبودم.

هر روز فرصتی به ما داده می شود برای کشف هدفمان و آماده شدن برای زندگی کردن به بهترین شکلی که بتوانیم تا زمانی که به خدا ایمان دارم، با چهره ای متبسم، و غرور واقعی آنچه را که هستم می پذیرم.

...

 

ارزش رنج چیست؟

چرا ما باید این همه تجربه های دردناک را متحمل شویم؟

در حقیقت، من هم شک دارم. مهم نیست چه خط فکری دارید، برخی موقعیت ها عادلانه به نظر نمی رسد. بعضی روزها، زندگی قابل فهم نیست و تنها کاری که می توانید بکنید، این است که کمک بخواهید، چیزهایی را که در توانتان هست تغییر دهید و در مورد بقیه هم دعا کنید.

اما سوال اینجاست، وقتی تمام این کارها را انجام دادید، از لحاظ عاطفی و هیجانی چطور ارضاء می شوید؟ در اینجا به برخی موارد، اشاره خواهم کرد که می توانید، در هر موقعیتی که باشید، در حالی که به مسیرتان ادامه می دهید، به آنها عمل کنید:

روی ناراحتی خود متمرکز نشوید.

به اطرافیانتان نزدیک شوید.

موضوعی برای خندیدن پیدا کنید.

هیچ کس نمی تواند (یا نباید) همه چیز را به تنهایی اداره کند.

درونتان قلبی حق شناس بپرورانید.

...

 

سال ها تصور من هم مانند همه افراد دیگر بود. به این نتیجه رسیده بودم که هر قدر عادی تر به نظر بیایم دیگران دوستم خواهند داشت و هر قدر دیگران، دوستم داشته باشند، می توانم خودم را دوست داشته باشم.

فکر کردم، ای کاش می توانستم خودم را دقیقاً همانطور که هستم، دوست داشته باشم. آیا می توانم ظاهرم را بپذیرم؟ آیا می توانم، چشم به راه این نباشم که دیگران دوستم داشته باشند، بلکه خودم تمام و کمال خودم را همین طور که هستم دوست داشته باشم؟ آیا می توانم نحوه فکر کردنم را راجع به زندگی عوض کنم؟ آیا می توانم از همین امروز شروع کنم؟

پاسخ شگفت انگیز بود- بلی، من می توانم از فکر کردن در مورد همه چیزهای ناجور در رابطه با خودم دست بردارم و به چیزهای درست و خوب بیندیشم. ظاهر من فقط یک بخش از من است. در ابتدا لازم بود به مردم اجازه ندهم تمام شخصیت مرا از روی ظاهرم قضاوت کنند. نمی توانم حالت ظاهری ام را عوض کنم، اما می توانم همه چیزهای دوست داشتنی را که در من وجود دارد به دیگران نشان بدهم. می توانم انتظار را متوقف و زندگی را شروع کنم.

 

***

 

عنوان: خودت باش، زیبا باش

نویسنده: لیزی بلاسکیس

مترجم: بهناز فتاحی

ناشر: نشر دنیای نو

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 112 ص.

موضوع: زیبایی شخصی

قیمت: 75000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥

آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند

 

بعدها فهمیدم آن ها توی ماشین در حال دلقک بازی بوده اند وقتی کامیون بهشان زده. به خودم می گفتم آن ها در حال خنده مردند و من هم باید با آن ها می بودم.

در تمامی این یک سال مدام با خودم تکرار کرده ام که ترجیح می دادم من هم با آن ها بمیرم. اما قلبم سرسختانه می تپد و همچنان زنده ام؛ و این بزرگ ترین بدبیاری زندگی ام است.

...

 

چهار دست و پا و به سختی به سمت تختم رفتم. به زحمت از آن بالا رفتم و خودم را در ملافه پیچاندم؛ درست مثل همیشه که زیر ملافه پناه می بردم و شامه ام به دنبال عطر کالین می گشت. مدت ها بود بوی او از بین رفته بود، اما من بعد از او ملافه ها را عوض نکردم. می خواستم باز هم بویش را احساس کنم. می خواستم بوی بیمارستان و مرگ را فراموش کنم؛ بویی که آخرین باری که سرم را در گردنش فرو بردم، پوست او را انباشته بود.

...

 

بی آنکه چشم هایم را از در اتاقی بردارم که جسد دخترم در آن بود، چند قدمی عقب رفتم و در راهروی بیمارستان شروع کردم به دویدن. از دیدن دختر مرده ام امتناع کردم. می خواستم تنها لبخندش، طره های موی بلوند به هم ریخته اش که دور صورتش را می گرفت و چشم های پر از شیطنتش را در صبحی که همراه پدرش رفت به یاد بیاورم.

...

 

هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت. آب در حالی روی بدنم جاری می شد که کوچک ترین احساس خوبی در من به وجود نمی آورد. کف دستم را با شامپوی توت فرنگی کلارا پر می کردم. بوی مطبوعش اشک هایم را، که با تسلی بیمارگونه ای درهم آمیخته بود، جاری کرد. آئین همیشگی من آغاز شده بود. ادکلن کالین را به خودم زدم؛ نخستین لایه حمایت کننده. دکمه های پیراهنش را بستم؛ لایه دوم. پلیور کلاه دارش را پوشیدم؛ لایه سوم. موهای خیسم را بستم تا بوی توت فرنگی بین آن ها باقی بماند؛ لایه چهارم.

...

 

گوش دادن به موسیقی مرا سر ذوق آورد. فراموش کرده بودم که موسیقی چه احساساتی می تواند در من ایجاد کند. مدتی طولانی تردید داشتم که دستگاه پخش موسیقی ام را روشن کنم. با این حال زمانی رسیده بود که باید حرکتی می کردم. بارها به دستگاه موسیقی ام خیره شده و دورش چرخیده بودم.

یک روز صبح، از خواب که بیدار شدم، با تعجب احساس خستگی کمتری کردم. دوست داشتم موسیقی گوش دهم و همین کار را هم انجام دادم. از خوشحالی اشک ریختم. اما این سرخوشی دوامی نداشت.

فردای آن روز دوباره همان برنامه را انجام دادم. ناخودآگاه همراه موسیقی تکام می خوردم. کم کم داشتم به عادت های گذشته ام برمی گشتم.

...

 

باید می رفتم جلوی مشتی ناشناس. باید صحبت می کردم، لبخند می زدم و به نظرم می رسید چنین چیزی فراتر از توانم خواهد بود.

...

 

تازه رسیده بودم جلوی کافه کتابم. چشم هایم را بستم و لبخند زدم. به راحتی می توانستم با خوشبختی های ساده و کوچک خوشحال شوم. همه چیز از بین نرفته بود. وضع بهتر می شد. حلقه ازدواجم را لمس کردم. روزی آن را در می آوردم؛ شاید برای ادوارد. صدای زنگ تلفن می آمد. وقت کار فرا رسیده بود. قبل از اینکه وارد کافه شوم نگاهی به تابلوی سر در آن انداختم:

آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند.

 

 

عنوان: آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند

نویسنده: آنِیس مارتن- لوگان

مترجم: ابوالفضل الله دادی

ناشر: به نگار

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 208 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 21 م.

قیمت: 150000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥

زن ها، مردها را از دست می دهند. چرا؟

 

برای رسیدن به هر جایی در زندگی به استراتژی احتیاج دارید. اگر می خواهید تجارتی را آغاز کنید به یک استراتژی تجاری احتیاج دارید. اگر می خواهید وزن کم کنید به استراتژی احتیاج دارید.

اگر می خواهید امور مالی تان را تنظیم کنید، خانه ای جدید بخرید، شغلی جدید به دست آورید، به استراتژی احتیاج دارید. پس چرا مسئله ازدواج باید تفاوت داشته باشد؟

هیچ وقت نمی گویید: می خواهم شغل جدیدی پیدا کنم، اما زیاد درباره اش فکر نخواهم.

هر چه پیش آید، خوش آید. در مصاحبه هر طور که پیش آمد رفتار می کنم و می گذارم هر اتفاقی که می خواهد بیفتد.

چه کسی این کار را می کند؟!

اما این کاری است که بیشتر زن ها در ابتدای آشنایی انجام می دهند.

آنان انتظار دارند که عشق خود به خود اتفاق بیفتد، مانند فیلم ها؛ یک مرد در اتاقی شلوغ آنان را ببیند و مجذوب زیبایی شان شود...

از خواب بیدار شوید! این زندگی واقعی است، نه فیلم سینمایی. در زندگی واقعی برای به دست آوردن آنچه می خواهید باید باهوش و کاردان باشید.

خانم ها این الگوها و روش های شما است که شما را در برابر مردان موفق و یا شکست خورده می نماید.

می دانم که از بازی خسته اید و می خواهید به طرفتان بگویید که چه کسی هستید و چه می خواهید.

من نمی خواهم که ارزش ها و ماهیت شخصی خود را عوض کنید. نمی خواهم که خودتان را عوض کنید، فقط می خواهم نوع رفتارتان را تغییر دهید. این کار به استراتژی نیاز دارد.»

...

 

من از شمار زن هایی که خود را به خوبی نمی شناسند، متحیر هستم.

بیشتر مردم هرگز درباره اینکه واقعا چه کسی هستند فکر نمی کنند، اما به راستی چگونه انتظار دارید کسی شما را بشناسد، وقتی که خود شما، خودتان را نمی شناسید.

بهتر است که بتوانید به سوالاتی مانند موارد زیر پاسخ دهید:

اهداف شما در زندگی چیست؟

انگیزه هایتان کدامند؟

آیا در مورد موسیقی، سیاست و یا ورزش علاقه خاصی دارید؟

چه چیزی شما را خوشحال می کند؟

چه چیزی واقعا شما را دیوانه می کند؟

اگر می توانستید هر کاری بکنید، چه کاری انجام می دادید؟

اگر نمی توانید به این سوالات بدون معطلی جواب دهید، زمان آن رسیده است که درباره خود فکر کنید. اگر به عبارتی نظیر: «نمی دانم، شاید دوست دارم که ... » و یا « تا حالا واقعا درباره اش فکر نکرده ام ... » جواب می دهید، وقتش رسیده که قدری زمان بگذارید و در مورد آن ها فکر کنید.

...

 

رقابت کردن برای زن ها به یک استاندارد تبدیل شده است. ما زن های سرشناس را در تلویزیون می بینیم و می خواهیم که مانند آنان باشیم. مانند دیگران بودن، توجه خاصی را به سوی شما جذب نمی کند.

میلیون ها زن رویای شهرت را دارند، اما شمار اندکی به این آرزو می رسند.

همیشه آن بیرون کسی هست که از شما خوش هیکل تر و زیباتر باشد. بنابراین تلاش برای زیباترین دختر جهان بودن، کاری بیهوده است. برای آن که به چشم بیایید نیازی نیست از همه جذاب تر باشید. الگویی را پیدا کنید که برای شما خاص باشد. لازم نیست یک سوپر مدل باشید. فقط خودتان باشید تا توجهی را که سزاوارش هستید، دریافت کنید.

 

مردها در کمتر از سه ثانیه می فهمند که جذب شما شده اند یا نه.

حتی اگر آدم بسیار موفقی هم باشید، ظاهر نامناسب شما ارزش واقعی تان را پنهان می کند.

اگر می خواهید علاقه مردی را جذب کنید، باید آماده باشید تا مناسب این هدف لباس بپوشید.

خبر خوب این است که بیشتر مشکلات ظاهری حل شدنی هستند. شما تنها باید بپذیرید که احتیاج به راه حل دارید و بعد هم تلاش کنید تا مشکل را حل کنید.

گفتن این موضوع به خودتان که مثلا خسته تر از آن هستید که به خودتان برسید و یا گرفتارتر از آن هستید که به مجموعه ورزشی بروید، فقط به یک نفر صدمه می زند و آن یک نفر خود شما هستید. برای مرتب کردن ظاهرتان بهانه تراشی نکنید. اگر می خواهید مردی را برای ازدواج بیابید باید این نکته را بدانید که لباس و ظاهر مناسب که نشان دهنده وقار و متانت شما است می تواند به شما کمک کند.

...

 

تا حالا اتفاق افتاده چند بار با مردی بیرون بروید، زمان خوشی را با هم بگذرانید و فکر کنید که واقعاً احتمالش وجود دارد که رابطه تان با او به سرانجام خوبی متنهی شود، اما یک دفعه دیگر خبری از مرد نشود؟

متاسفانه این اتفاق همواره در حال رخ دادن است. شما در برزخ گیر کرده اید و از خود می پرسید چرا؟

در حالی که به نظر می آمد همه چیز خوب پیش می رود، ناگهان او از صحنه روزگار محو می شود؟

به احتمال قوی تر، شما کار را خراب کرده اید.

ممکن است فکر کنید همین یک بار تماس گرفتن و یا ارسال پیامک اشکالی نداشته باشد، اما اهمیت یک بار می تواند خیلی زیاد از حد باشد.

شما باید بیش از همیشه آگاه و هشیار باشید. در این بازی یک ضربه کافی است تا ببازید.

...

 

اگر خودتان را دوست نداشته باشید، آن گاه یک مشکل بزرگ خواهید داشت؛ به بن بست خواهید خورد.

اگر خود را دوست نداشته باشید و به خودتان اطمینان نداشته باشید، آن گاه موفقیتی هم نخواهید داشت. رابطه ای مستقیم میان میزان دوست داشتن خودتان و میزانی که دیگران شما را دوست خواهند داشت، وجود دارد. شما هرگز موفق نخواهید شد دیگران را مجبور به دوست داشتن کسی کنید که خود او را دوست ندارید.

زمانی که از خودتان خوشتان بیاید و خود را دوست داشته باشید، آن گاه به طور خودکار به خود اطمینان خواهید داشت. اطمینان بیان کننده احساس درونی شما نسبت به خودتان است. اگر احساس خوبی نسبت به خودتان داشته باشید این احساس از وجودتان به بیرون سرایت خواهد کرد.

زن ها، مردها را از دست می دهند. چرا؟. نوشته جس مک کان. ترجمه مهراوه فیروز. نشر البرز

...

 

از آنجا که ما زن ها به شدت احساساتی هستیم، اغلب نگه داشتن و نگفتن آنچه به آن فکر می کنیم، کار بسیار سختی است. اگر عصبی هستیم، می گوییم عصبی هستیم.

متاسفانه گفتن افکاری که در مغزمان می چرخد همیشه کار درستی نیست. فقط به این دلیل که به چیزی فکر می کنید،دلیل نمی شود تا آن را با صدای بلند بیان کنید.

چیزهای خاصی وجود دارند که در ابتدای رابطه و هنگام شناخت طرف مقابل، نباید آن ها را بیان کنید. برای مثال نباید درباره مشکلات خصوصی خود که هنوز کاملاً آن ها را حل نکرده اید، صحبت کنید.

در ابتدای کار باید مشکلات شخصی زندگی تان را برای خود نگه دارید.

زنانی را می شناسم که درباره پدران بداخلاق، ناراحتی های غذایی، داروهایی که مصرف می کنند، بیماری هایی که دارند و هزاران مورد دیگر که باید در آن رابطه به روانشناس مراجعه کنند، در ابتدای آشنایی صحبت می کنند. اگر واقعا می خواهید مردی را بترسانید، بروید همه رازهای زندگی تان را به او بگویید.

...

 

متاسفانه فقط به این دلیل که کسی در ابتدا ابراز علاقه می کند، به این معنا نخواهد بود که رابطه متعهدانه ای را تضمین کرده است. گاهی اوقات مردی در ابتدای مراحل آشنایی بسیار ابراز علاقه می کند، اما در طی مسیر علاقه او کاهش می یابد. بدترین قسمت کار این است که گاهی آقایان تنها برای آنکه رفتار خوبی داشته باشند و شما را ناراحت نکنند به گونه ای رفتار می کنند که گویی علاقمند هستند.

گاهی اوقات هدف آنان فقط وقت گذرانی است. دلایل زیادی برای این موضوع وجود دارد که چرا یک فرد کم علاقه هنوز به شما چسبیده است. بنابراین باید به دنبال نشانه هایی بگردید که نمایانگر آن باشد که او در مورد شما جدی است.

پس از اینکه مراحل ابتدایی آشنایی شما سپری شد، باید مراقب باشید که طرف شما چنین رفتاری با شما نداشته باشد. باید به خواندن نشانه های او در همه مدت رابطه ادامه دهید.

فقط چون علاقه مرد در ابتدا زیاد و قوی بوده، به این معنا نخواهد بود که میزان علاقه وی تا همیشه به همان مقدار خواهد ماند. علاقه مرد مانند دمای هوا است می تواند در یک شبانه روز از گرما به سرما برسد.

اعمال شما می تواند بر سطح علاقه مرد تاثیر بگذارد. این احتمال خیلی جدی است که اعمال شما باعث رو برگرداندن مرد شود، اما در ابتدا شما باید نشانه ها را بخوانید و درک کنید و آن ها را بپذیرید. نشانه های فردی که به شما علاقه وافر دارد را یاد بگیرید. نشانه های فردی که علاقه ای متوسط به شما را دارد یاد بگیرید و از همه مهم تر نشانه های فردی را یاد بگیرید که واقعا علاقه ای به شما ندارد، اما از آنجا که شما همیشه در دسترس هستید، وقتی می خواهد از شما استفاده می کند. برای رفتار بد، بهانه تراشی نکنید. اگر مردی واقعا علاقه مند باشد و در فکر ایجاد ارتباط جدی باشد، آن گاه نشانه های واضح و آشکاری وجود خواهند داشت که این مطلب را نشان بدهد.

 ...

زن ها هنوز این مفهوم را کاملا نپذیرفته اند که اگر مردی بداند که شما را در اختیار دارد و برای از دست دادن شما هم هیچ ترسی نداشته باشد، آن گاه هیچ وقت انگیزه ای برای ازدواج کردن نخواهد داشت.

قانون اول در مذاکره این است که هر وقت بخواهی می توانی در صورت نیاز جلسه را ترک کنی. اگر مشتری بداند که در نهایت به میلشان راه خواهم آمد و هر آنچه خواستند را در اختیارشان خواهم گذاشت، قدرت در اختیار آنان خواهد بود و من همواره بازنده خواهم بود.

باید این ترس وجود داشته باشد که شرایط خاصی وجود دارد که در آن صورت اگر من هم به خواسته هایم نرسم، جلسه را ترک خواهم کرد. به این موضوع ترس از دست دادن می گویند. ترس از دست دادن چیزی است که باید در مدت زمان رابطه تان از آن استفاده کنید. شما باید اراده ترک را داشته باشید و طرفتان هم باید این را بداند.

به دلایلی زن ها فکر می کنند که اگر دنیا را به مردان بدهند، مردان عاشق آنان شده و با آنان ازدواج می کنند. باید این نکته را درک کنید: فهرست کردن همه مواردی که او با ازدواج با شما به دست می آورد، مرد را به ازدواج با شما ترغیب نمی کند. آنچه باعث موفقیت می شود ایجاد این درک است که اگر همه چیز درست پیش نرود، شما سر جایتان باقی نمی مانید و خواهید رفت. باید اراده و توانایی ترک کردن مرد را داشته باشید. می دانم کار پرخطری است، اما گاهی برای جلب علاقه و احترام یک نفر، باید او را ترک کرد.

 

 

عنوان: زن ها، مردها را از دست می دهند. چرا؟

عنوان به زبان اصلی: you lost him at hello

نویسنده: جس مک کان

مترجم: مهراوه فیروز

ناشر: نشر البزر

سال نشر: چاپ اول 1390- چاپ ششم 1394

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 184 ص.

موضوع: زنان- روانشناسی همسر گزینی—قرار ملاقات (آداب)

قیمت: 100000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥

آشپزی مهاراجه

 

بریانی مرغ به روش حیدرآبادی

Chiken Biryani

 

مواد لازم برای 5 نفر:

 برنج باسماتی 2 پیمانه

سینه مرغ( به تکه های متوسط خرد شود)  3 تکه

پودر گرم ماسالا با ادویه بریانی 1 قاشق چایخوری

پیاز متوسط( خرد شده چهار گوش) 1 عدد

عصاره مرغ نصف بسته

ماست ساده 5 قاشق غذا خوری

فلفل سیاه و نمک به مقدار کافی

زعفران به مقدار کافی

زردچوبه به مقدار کافی

سیر له شده (به دلخواه) 1 حبه

خامه یک قاشق غذاخوری

جعفری و گشنیز ساطوری شده 100 گرم

شیر یک/دوم پیمانه

هِل 3 دانه

 

طرز تهیه:

 

در ظرفی جداگانه ماست، پیاز خرد شده، جعفری، گشنیز، پودر گرم ماسالا، فلفل سیاه، نمک، زردچوبه، سیر له شده، عصاره مرغ را کاملاً مخلوط کنیم و تکه های مرغ را داخل مواد بریزیم و هم بزنیم تا کاملاً مرغ ها به مواد آغشته شوند و به مدت یک ساعت آن را کنار بگذارید.

سپس مرغ ها را با مواد آغشته  آن در کره یا روغن سرخ کنید. شیر را گرم کرده و با زعفران و کره مخلوط کنید. برنج را آبکش کنید و با مخلوط شیر و زعفران مخلوط کنید. مواد و مرغ سرخ شده و پیاز سرخ شده و گشنیز و جعفری خرد شده را لابه لای برنج بریزید و دم کنید.

2 عدد تخم مرغ پخته را نصف کنید و همراه گوجه فرنگی خرد شده به شکل چهار گوش، ظرف را تزیین کنید. این برنج را با رایتا ( ماست مخلوط با پیاز و جعفری و فلفل قرمز و نمک) سرو می شود.

 

***

 

عنوان: آشپزخانه مهاراجه

نویسنده: سروش رستگار

سال نشر: چاپ اول 1391

ناشر: نشر البرز

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 160 ص. ( مصور)

موضوع: آشپزی هندی

قیمت: 115000 ریال

مندرجات: دستور پخت 53 پیش غذا، غذا و دسر و نوشیدنی هندی.

ادامه مطلب   
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥

یونگ شناسی کاربردی

 

از نظر فروید یک مسیر رشدی وجود داشت که همه ما باید آن را دنبال می کردیم. کسانی که این کار را نمی کردند، روان رنجور بودند. متاسفانه به خاطر این که فروید برون گرا بود، مسیر رشدی مورد نظر او مسیری برون گرایانه بود.

یونگ دریافت که ما فقط در صورتی می توانیم مسیر رشدی متناسب با یک نفر را پیدا کنیم که تشخیص دهیم افرادی که تیپ های روانشناختی متفاوتی دارند به شیوه های متفاوتی بزرگ می شوند و رشد می کنند.

درون گراها و برون گراها مسیرهای متفاوتی را دنبال می کنند. هنگامی که تنوع متفکرها و احساسی ها، حسی ها و شهودی ها را نیز به این طبقه بندی بیفزاییم، بر این اساس هر فرد از ابتدای تولد شرایط متفاوتی با دیگران دارد. دلیل این تفاوت این نیست که به طرز متناسب یا نامناسبی رشد کرده اند، بلکه این است که آن ها از ابتدای تولد افراد متفاوت بوده اند.

 

...

یونگ متوجه شد هر یک از ما نسبت به آن چه در دنیای بیرونی رخ می دهد دو تمایل یا احساس داریم:

بعضی انسان ها وقتی که دنیا به آن ها نزدیک می شود به طور غریزی عقب نشینی می کنند و بعضی دیگر به طور غریزی با علاقه به سمت دنیا می روند. او حرکت به سوی دنیا را برون گرایی نامید و عقب نشینی یک نفر به سوی خودش را درون گرایی نامید.

همه ما می توانیم یکی از آن دو رویکرد را به دنیا انتخاب کنیم، ولی ما عمدتاً یکی از آن ها را ترجیح می دهیم. مهمانی پر سر و صدایی که افراد برون گرا عاشق آن هستند برای یک فرد درون گرا جهنم است. مهمانی هایی که افراد درون گرا دوست دارند، برای برون گراها خیلی کسل کننده است. وقتی افراد درون گرا خسته می شوند باید از دیگران دور شوند و تنها باشند تا دوباره انرژی به دست آورند، ولی افراد برون گرا برای این که دوباره سرحال شوند باید در کنار دیگران باشند.

...

 

برون گرایی روی آوردن به دنیای بیرون برای دریافت انرژی از آن است، درون گرایی روی آوردن به درون و به روان است.

 

...

همیشه باید به رویاهای فرد توجه کنیم تا به برون گرایی یا درون گرایی او پی ببریم. اگر فرد رویابین بارها در رویایش با فردی برون گرا تعارض دارد، پس او درون گرا است و برعکس.

 

...

از آن جا که در اکثر شرایط استرس زای امروزی ما هیچ یک از این دو کار را نمی توانیم انجام دهیم، هیچ راه خروجی برای آن انرژی افزایش یافته وجود ندارد و مدت خیلی زیادی برانگیخته و مضطرب باقی می مانیم.

 

...

 رویاهای ما با کمی استثناء همان احساسات شادی، غم، ترس، شهوت، گرسنگی، تشنگی، وجد، و حیرت زندگی روزمره را فرا می خوانند.

 

...

از آن جا که رویاها در مرز خودآگاه و ناخودآگاه هستند، هنگامی که رویای مان را ثبت کنیم و نسبت به آن واکنش نشان می دهیم پلی بین دو منطقه خودآگاه و ناخودآگاه شکل می گیرد. وقتی راه ارتباطی سریع تری بین خودآگاه و ناخودآگاه باشد، رشد و تغییر با سرعت بیشتری انجام می شود. هنگامی که از رویاهای مان آگاه شویم، آن ها به آگاهی ما واکنش نشان می دهند.

...

 

رویاهای تان را ارج نهید. اهمیت ثبت و مرور آن ها خیلی بیشتر از اهمیت درک مفهوم آن هاست.

...

 

هر فرد یا موضوعی در رویا ممکن است بیانگر همان فرد یا موضوع واقعی باشد و یا به عنوان نماد بعضی ویژگی های شخصیتی خودتان باشد. ولی هنگام کار بر روی رویاهای تان معمولاً باید دومی را در نظر داشته باشید، چون رویاها به روشی نمادین صحبت می کنند. هنگامی که زیاد با رویاها سر و کار داشته باشید، وقتی با رویای جدیدی مواجه می شوید اکثراً می توانید بفهمید که آن رویا درباره مسائل عینی است یا این که به زبان نمادین صحبت می کند.

...

 

برای قضاوت درباره رویاها به احساسات تان اعتماد کنید. اجازه ندهید که ذهن منطقی تان شما را وادار به قضاوتی کنن که بر خلاف احساسات تان است.

...

 

داشتن واژه نامه ای که در آن معنای ریشه ای کلمه، موضوع یا فعالیت موجود در رویای تان را جستجو کنید،مفید است.

کلمات نمادهای صحیحی هستند و همه تاریخ را در خود حمل می کنند. اگر چنین چیزی عجیب به نظر می رسد فقط مدتی آن را امتحان کنید و ببینید آیا بارها مفهوم رویایی که به نظر غیرقابل توضیح بود، آشکار نمی شود.

...

 

هر یک از ما در طول سال هایی که از نوزاد به بزرگسال تبدیل می شویم، خاطرات زیادی از مادرمان به دست می آوریم. این خاطرات پیرامون کهن الگوی مادر جمع می شوند تا یک عقده را شکل دهند که مادر را تداعی می کند. ما اصولاً هم تصویر یک مادر با ویژگی های جهانی را شکل داده ایم و هم ویژگی‌های مختص مادر خودمان.

وقتی در زندگی با شرایطی مواجه می شویم که یادآور شرایط ارتباطی با مادرمان است، به عقده مادر کشیده می شویم. مثلاً هنگامی که یک نوزاد دختر، سه ساله می شود و کارهایی انجام می دهد که می داند بد است ممکن است با صدای بلند بگوید «دختر بد». این مادر درونی شده است که چنین حرفی می زند. اگر زمین بیفتد و زانویش خراشیده شود به سمت مادرش می دود تا او را دلداری دهد. اگر مادر در دسترس نباشد او خودش را به گونه ای جمع می کند که انگار مادرش او را در آغوش گرفته است.

وقتی سرانجام این دختر بچه بزرگ می شود در هر شرایط مناسبی به عقده مادر کشیده می شود. اگر در کودکی رابطه سالمی با مادرش داشته باشد، در آینده هنگامی که نیاز به دلداری و قوت قلب داشته باشد می تواند آن را از مادر درونی اش دریافت کند. اگر رابطه ناسالمی با مادرش داشته باشد احتمالاً به سختی به دیگران اعتماد کند، چون هر گونه شرایط عاطفی را از پشت عدسی های تجارب ناراحت کننده خودش می بیند.

...

 

در زمانه ای که ما در جستجوی بیهوده ارزش های معنوی دست و پا می زنیم و تظاهر می کنیم که روح می تواند به ذهن تنزل یابد. در زمانه ای که به طور فزاینده در ذهن های مان زندگی می کنیم، و با طبیعت اطراف مان قطع رابطه کرده ایم ... تنهایی و ناامیدی تبدیل به شرایط عادی ما شده است. ما درون خودمان گیرکرده ایم و ناامیدانه آرزو می کنیم که تا اندازه ای به شغل، مذهب، فردی دیگر، دنیای پیرامون مان و به خودمان احساس وابستگی کنیم.

...

 

برای پذیرش دیدگاه یونگ درباره واقعیت، نیازی نیست که به او ایمان داشته باشیم، همه آنچه لازم داریم این است که «شجاعت» داشته باشیم تا دنیای درون مان را صادقانه بررسی کنیم.

...

تیپ برون گرا

برون گراها با دنیای پیرامون شان کاملاً احساس راحتی می کنند، چون از دید آن ها تنها دنیای موجود همان دنیای پیرامون شان است. این هم نقطه قوت و هم نقطه ضعف آن هاست. برای برون گراها خیلی دشوار است که حتی نسبت به دنیای درون شان آگاه باشند. هنگامی که برون گراها ساکت هستند اصلاً به این دلیل نیست که آن ها خودآگاهانه در حال فکر کردن هستند. برون گراها اغلب اوقات از این گفتگوی درونی آگاه نیستند، چون آن ها فقط به اطلاعاتی گوش می سپارند که از دنیای بیرون می آید. تجاربی که برون گراها از دنیای بیرون دریافت می کنند هرگز آن ها را راضی نمی کند. آن ها حقیقتی را می خواهند که همیشه در حال تغییر، سرشار از رنگ، صدا، حرکت و تازگی باشد. برون گراها با مردم احساس راحتی می کنند و دوست دارند در کنار آن ها باشند.

برون گراها می توانند خودشان را خیلی راحت با محیط وفق دهند. برون گراها همیشه در حال فعالیت هستند و آمادگی دارند که در هر جایگاه اجتماعی کار کنند. آن ها وقایع محیط را تشدید می کنند، یعنی انرژی و احساس آن را افزایش می دهند. فرد درون گرا و فرد برون گرا یک داستان را به دو گونه تعریف می کنند. هنگامی که برون گرا داستان را تعریف می کند به آن شاخ و برگ می دهد و آن را جذاب تر می کند، او در این میان گاهی فراموش می کند که به اصل موضوع  و به واقعیت بپردازد.

تیپ درونگرا

درون گراها ساکت تر از برون گراها هستند. معمولاً یکی از راه های سریع تشخیص درون گرایی از برون گرایی این است که برون گراها حجم کلمات خیلی زیادی را به کار می برند. درون گراها بیشتر موقعیت های آشنا را به موقعیت های جدید ترجیح می دهند. یعنی به تغییر علاقه ای ندارند. آن ها معمولاً در ارتباط با خودی ها راحت تر از غریبه ها هستند. در شرایطی که با افراد جدید رو به رو می شوند احساس غریبی می کنند و از جمع بیرو می روند. آن ها ترجیح می دهند پیش از آن که رویداهای را در دنیای بیرونی تجربه کنند، آن ها را در ذهن شان بررسی کنند.

در فرهنگ برون گرای ما، درون گراها تحقیر می شوند. ولی فرهنگ درون گرایی مانند ژاپن خیلی متفاوت است، در آن جا برون گرایی پسندیده نیست. هم درون گرایی و هم برون گرایی شیوه های بهنجار انطباق با زندگی هستند و هر دو کارایی دارند.

از نظر برون گراها افراد درون گرا خودخواه و خودشیفته هستند، چون آن ها بیش از دنیای بیرون به دنیای درون شان علاقه دارند. از دید برون گراها درک این که چگونه درون گراها می توانند حقایق دنیای بیرونی را انکار کنند، تقریباً غیرممکن است.

 

 

عنوان: یونگ شناسی کاربردی

نویسنده: رابین رابرتسون

مترجم: ساره سرگلزایی

ناشر: بنیاد فرهنگ زندگی

سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ سوم 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 220 ص.

موضوع: روان شناسی یونگی

قیمت: 200000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥

دگرگونی زندگی با جادوی نظم

 

آگاهی هر فرد از سبک و شیوه زندگی اش به مراتب از هر مهارتی، در مرتب کردن، انبار کردن و اموری دیگر از این دست، مهم تر است. نظم به شدت به ارزش های افراد بستگی دارد.

...

 

از دو راه می توان به آشفتگی نظم بخشید: تصمیم گیری درباره اینکه آیا می خواهید چیزی را دور اندازید یا در جایی نگه دارید؟ می توانید به تک تک اشیای خانه خود نگاه کنید و تصمیم بگیرید که آیا می خواهید آن را دور بیندازید یا در جایی نگهداری کنید.

...

 

وقتی خانه خود را مرتب می کنید، امور خانه و گذشته خود را هم مرتب می کنید و نظم می دهید؛ درنتیجه خیلی روشن می فهمید که در زندگی به چه نیاز دارید و به چه نیاز ندارید؛ متوجه می شوید چه باید بکنید و چه نباید بکنید.

...

 

اتاق به خودی خود درهم نمی ریزد. شما، کسی که در آن مکان زندگی می کنید، این به هم ریختگی را ایجاد می کنید. از قدیم گفته اند که یک اتاق به هم ریخته با یک ذهن به هم ریخته برابری می کند. من این گونه به موضوع نگاه می کنم. وقتی اتاقی آشفته و به هم ریخته می شود، دلیلش فقط محیطی نیست؛ بلکه چیزی بیش از آن است. به هم ریختگی مرئی و آشکار سبب می شود که دلیل اصلی اختلال را درک نکنیم. آشفتگی و به هم ریختگی توجه ما را از اصل موضوع دور می کند.

...

 

جان ِ کلامِ پاکسازی موفق دو مورد است: ابتدا دور انداختن وسایل اضافی و سپس تصمیم گیری در این زمینه که وسایل باقی مانده را کجا قرار دهم.

...

 

پیش از اینکه پاکسازی را آغاز کنید به سبک زندگی ای که در نظرتان است خوب فکر کنید و از خود بپرسید: «چرا می خواهم خانه را مرتب کنم؟»

وقتی پاسخ را یافتید، آماده اید که به مرحله بعدی بروید، بررسی آنچه دارید.

...

 

اگر تصمیم گیری را با وسایلی آغاز کنیم که تصمیم گیری درباره شان ساده تر است، مرتب کردن هموارتر می شود. بهترین ترتیبی که می توانید برگزینید این است: ابتدا لباس ها، پس از آن کتاب ها، سپس روزنامه ها و در نهایت یادگاری ها.

...

 

فقط وسیله هایی را نگه دارید که دلتان را شاد می کند و بقیه چیزها را دور اندازید؛ این گونه می توانید زندگی خود را نونوار کنید.

اشیایی را که دیگر برای شما شادی آور نیستند، دور بریزید. بگذارید آن ها به سفر تازه ای بروند. من مطمئنم وسایلی را که دور می اندازیم شادمان تر از آن هستند که بی سبب آن ها را نگه داریم.

...

 

ما از آن روی چیزی را دور نمی اندازیم که یا در گذشته به آن وابستگی داشته ایم یا از آینده می ترسیم که به آن نیاز داشته باشیم.

...

 

بهترین راه برای پی بردن به آن چه نیاز داریم، دور انداختن آن چیزهایی است که به آن ها بی نیازیم.

...

 

سفارش من به شما این است که هر گاه به خانه می آیید به خانه خود سلام کنید و بگویید من برگشتم. وقتی خانه را ترک می کنید بگویید سپاسگزارم که به من سرپناه دادی.

هر اندازه که خانواده در روز کار کند و خسته شود، خانه مکانی است که به آنان پناه می دهد تا خستگی از تنشان بیرون رود.

...

 

به هم ریختگی و آشفتگی بیشتر دو دلیل دارد: به جای نخست برگرداندن شی استفاده شده دشوار باشد یا اینکه ندانیم شی را به کجا باید برگردانیم.

...

 

در نظر من نگه داشتن لباس هایی که به انسان آرامش نمی دهند در منزل هرگز کار درستی نیست. زمانی را که در خانه می گذراندیم زمان گران بهایی است که باید عزیزش بداریم. ارزش این زمان را، آن هم به این دلیل که کسی ما را نمی بیند، نباید دست کم بگیریم.

این اشتباه است که لباس هایی را که هرگز نمی پوشید به لباس های خانه تبدیل کنید. به خودتان بها و ارزش بدهید. همیشه لباس هایی را که دوست دارید بپوشید.

هرگز در خانه شلخته لباس نپوشید. لباسی که در خانه می پوشید روی تصویر ذهنی شما از خود اثر می گذارد.

 

***

 

عنوان: دگرگونی زندگی با جادوی نظم (هنر ژاپنی برای ساماندهی و نظم)

نویسنده: ماری کندو

مترجم: مهدی قراچه داغی

ناشر: البرز

سال نشر: چاپ اول- 1394

شمارگان: 700 نسخه

شماره صفحه: 160 ص.

موضوع: خانه داری- اقتصاد خانواده- چینش در خانه- نظم و ترتیب

قیمت: 90000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥

اصول شکسته نویسی

 

اگر نویسنده یا مترجم بتواند نحو گفتار را تشخیص دهد و آن را در نوشته خود بیاورد، خواننده، به هنگام خواندن دیالوگ ها، مشکل چندانی در شکسته خواندن کلمات ندارد.

مثال: " برای ثبت نام، که در حکم رد شدن از هفت خوان رستم بود، باید به خیلی ها التماس می کردیم." این جمله، در زبان نوشتاری، یک توصیف معمولی است و هیچ اشکالی ندارد. اما اگر بخواهیم آن را شفاهی بیان کنیم، ناگزیر به تغییراتی در آنیم. منظور فقط تغییرات واژگانی، مثلاً تبدیل "ثبت نام" به " اسم نویسی" نیست، بلکه تغییرات نحوی است. نحو گفتار، برخلاف محو نوشتار، تحمل پذیرش عبارات یا جمله های معترضه توضیحی را ندارد. بنابراین، جمله بالا، به احتمال قوی، در گفتار به صورت زیر در می آید: " برای ثبت نام باید التماس خیلی ها را می کردیم؛ باید از هفت خوان رستم رد می شدیم." همان طور که مشاهده می شود، حرف اضافه "به" حذف شده، جای "التماس" و " خیلی ها" عوض شده و جمله معترضه (در حکم رد شدن از هفت خوان رستم بود) از شکم جمله اصلی خارج شده و بصورت جمله مستقل آمده است.

...

 

املای نامتعارف

فک، چقد، یه، امرو، نودون، نع، ظر، توئون، مث، وخ. این ها صورت شکسته واژه هایی است که ممکن است برخی از خوانندگان آن ها را در نوشته های گفت و گویی دیده باشند. به نظر من، هیچ یک از این واژه ها، با این هیئت، در حافظه بصری ما وجود ندارد، و، به همین علت، بعید است کسی بتواند، در نگاه اول، حتی با در نظر گرفتن بافت کلام، آن ها را تشخیص دهد. فکر، چقدر، یک، امروز، چند، ناودان، نه (با تاکید)، ظهر، تاوان، مثل و وقت صورت ناشکسته این کلمه هاست. واژه های عاب، خدنویص، عبرو، آطش و هرکط نیز همان آب، خودنویس، ابرو، آتش و حرکت اند. این املاها را می توان خواند، اما نه به راحتی. موضوع این است که ما، علاوه بر حافظه صوتی، حافظه تصویری از واژه ها داریم و اگر کسی این حافظه را دستکاری کند، در خواندن دچار مشکل می شویم. کسانی که صورت ظاهر واژه ها را، به قصد کمک به خواننده در خواندن، تغییر می دهند باید به این نکته واقف باشند.

...

 

هنگامی که می کوشیم خطی باستانی یا رمزی را در کتیبه ای کهن بازشناسیم، تحمل این شکنجه طبیعی است، اما در خواندن گفت و گوهای شخصیت های داستان تحمل ناپذیر است. زمانی که صرف می کنیم تا واژه ای دگرگون شده را بازشناسی کنیم لذت خواندن مطلب را کم می کند و گاه آزار دهنده می شود.

...

 

واژه های ران، لانه و میدان، چه در نوشتار و چه در گفتار، تعداد بخش هاشان تغییر نمی کند؛ بنابراین، نباید آن ها را به صورت رون، لونه و میدون نوشت. ران/ رون، لانه/ لونه و میدان/ میدون، از نظر تعدا بخش، فرقی با هم ندارند. اما واژه خندوانه با واژه های بالا فرق دارد. صورت نوشتاری این واژه دارای چهار بخش و صورت گفتاری آن دارای سه بخش است. بنابر مدلی که من در این نوشته عرضه کرده ام، این گونه واژه ها را در گفت و گوها باید شکسته نوشت. به این ترتیب، نوشتن واژه های هندونه و می خوام، و هر واژه دیگری که یک بخش از تلفظ خود را در نوشتار از دست بدهد، مجاز است. واژه می خواهم از سه بخش و واژه می خوام از دو بخش تشکیل شده است.

...

 

نحو گفتار

دستور زبان گفتار و نوشتار با هم فرق دارند. اگر این نکته در متن های گفت و گویی رعایت شود، خواننده به آسانی آن را گفتاری خواهد خواند، درست مانند زمانی که خودش حرف می زند. مسئله برخی از متن های گفت و گویی، از نظر شکسته خوانی، در درجه اول نحو نوشتاری آن هاست نه نبود واژه های شکسته. دو جمله زیر را در نظر بگیرید:

- اگر تا دو ساعت دیگر نیاید، راه می افتم می روم خانه اش.

 

این جمله را به آسانی می توان به صورت زیر خواند و حالت طبیعی گفت و گو را در آن احساس کرد.

-اگه تا دو ساعت دیگه نیاد، راه می افتم می رم خونش.

اما اگر جمله مذکور را به صورت زیر بنویسیم:

- چنانچه تاخیرش به دو ساعت بینجامد، به سوی منزلش عزیمت خواهم کرد.

...

فعل های فارسی را، از نظر شکسته نویسی، به دو گروه می توان تقسیم کرد. گروه اول فعل هایی است که تعداد هجاهای آن ها، غالباً در حالت مضارع، در نوشتار و گفتار متفاوت است، و گروه دوم آن هایی که تعداد هجاهاشان در این دو نمود زبانی (گفتار و نوشتار) ثابت می ماند.

فعل هایی مانند می روم، می آیم، می گویم، می شوم، بیایم، بینداز، همراه با بقیه صورت های صرفی آن ها ( می رود، می روی و ... ؛ بیایی، بیاید و ...)، که معمولاً سه هجایی یا بیشترند، در حالت گفتاری یک هجای خود را از دست می دهند. مثال:

می روم/ می رم

می آیم/ می آم

می گویم/ می گم

می شوم/ می شم

بیایم/ بیام

بینداز/ بنداز

صورت اصلی این فعل ها سه و شکل گفتاری آن ها دو هجا (بخش) دارد. این گونه فعل ها را می توان شکسته نوشت. البته در حالت ماضی، تعداد هجای آن ها تغییر نمی کند و نباید صورت شکسته به کار رود: رفتم، آمدم، ...

...

فعل هایی هستند که تعداد هجاهای آن ها در گفتار و نوشتار فرقی با هم ندارند. مثال:

-می خوابم، می خوابی، می خوابد، ...

-بخوابم، بخوابی، بخوابد، ...

-خوابیدم، خوبیدی، خوابید، ...

فعل های بالا، همچون مقوله قبلی، سه هجایی اند، اما در گفتار تعداد هجاهایشان تغییر نمی کند. به عبارت دیگر، فعل می خوابد، هنگامی که در گفتار به می خوابه تغییر می یابد، سه هجای خود را نگه می دارد. تبدیل می خوابد به می خوابه در خواندن برای خواننده مشکل نیست. فعل هایی چون خوردن، زدن، نوشتن، خواندن، گرفتن، فهمیدن و بسیاری دیگر از این مقوله اند. این فعل ها را نباید شکست، زیرا خواننده به آسانی در ضمن خواندن، گاه حتی بدون توجه، آن ها را شکسته می خواند. املای کامل این گونه فعل ها (می خورند، می خوابند) هیچ گونه مشکل تلفظی ندارد و شکستن شان جایز نیست.

 

 

 

***

 

عنوان: اصول شکسته نویسی( راهنمای شکستن واژه ها در گفت و گوهای داستان)

نویسنده: علی صلح جو

ناشر: نشر مرکز

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 63 ص.

موضوع: فن نگارش

قیمت: 58000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥

فارنهایت 451

 

فارنهایت 451: دمایی که در آن صفحات کتاب آتش می گیرند و می سوزند.

...

دخترک می گوید: " خب، هفده سالمه و یه جورایی دیوونه ام. عموم مدام می گه این دو تا همیشه با همن. می گه وقتی مردم سنتو پرسیدن همیشه بگو هیفده سالمه و دیوونه ام. این وقت شب مال پیاده رویه؟ دوست دارم همه چیزو بود کنم و همه چیزو خوب ببینم و این که گاهی وقتا تمام شبو بیدار بمونم، راه برم و بیرون اومدن خورشیدو ببینم."

...

و بعد کلاریس مک کللان گفت:

" می شه یه چیزی ازتون بپرسم؟ چند وقته آتیش نشانید؟"

" از بیست سالگی؛ ده سالی هس."

" تا حالا هیچ کدوم از کتابایی که سوزوندین رو خوندین؟"

مونتاگ خندید و گفت: " این که خلاف قانونه!"

" اُه، البته."

" کار خوبیه. دوشنبه میلی، چهارشنبه ویتمن و جمعه فاکنر؛ همه شون تبدیل به یک مشت خاکستر شدن و بعد هم دادیم شون به باد. اینه کار ما."

به راه شان ادامه دادند و دخترک باز گفت: " راسته که می گن خیلی وقت پیش آتیش نشانا به جای این که آتیش بزنن، خاموش می کردن؟"

" نه. خونه ها همیشه مثل حالا ضد آتیش بودن. باور کن."

" عجیبه. راستش یه بار شنیدم که خیلی وقت پیش خونه ها  گاهی اتفاقی می سوختن و مردم برای خاموش کردن شعله ها پی آتیش نشانا می رفتن."

مونتاگ خندید.

" چرا می خندین؟"

" نمی دونم."

...

" تا حالا ماشینای جت که خیابونا رو بالا و پایین می کنن رو دیدین؟"

" داری موضوعو عوض می کنی!"

" گاهی وقتا خیال می کنم راننده های این ماشینا نمی دونن گیاه یا مثلاً گل چیه، چون هیچ وقت آروم و با دقت ندیدن شون. اگه به یه راننده یه لکه سبز رنگ نشون بدی (اُه، بله!) می گه گیاهی چیزیه! یه لکه صورتی؟ یه باغ رز! لکه های سفید خونه ها. لکه های قهوه ای گاوا."

مونتاگ با نگرانی گفت: " زیادی به همه چی فکر می کنی."

" خیلی کم می شه که دیوارای اتاق نشیمنو نگاه کنم یا برم مسابقه یا پارکای شادی. به همین خاطر برای فکر و خیالات دیوانه وار یه عالمه وقت دارم، گمونم. تا حالا اون بیل بورد دویست فوتی توی دشت بیرون شهر رو دیدین؟ می دونستین که بیل بوردا زمانی فقط بیست فوت طول داشتن؟ اما چون ماشینا این قدر تند حرکت می کنن که همه چیزو مثل یه نقطه می بینن، مجبورن تبلیغاتو این همه از دو طرف کش بیارن تا به چشم بیان."

مونتاگ ناگهان خندید: " نمی دونستم!"

" شرط می بندم چیزایی می دونم که روح شما هم ازشون خبر نداره. صبحا روی تمام گیاها شبنم می شینه."

...

" شما خوش حالین؟"

مونتاگ فریاد زد: " چی؟ "

اما دخترک در نور مهتاب به سرعت محو شد. در جلویی خانه شان آرام به هم خورد.

" خوش حالی! چه اراجیفی."

خنده اش مرد.

...

صورتش چقدر شبیه آینه است. غیرممکن است؛ چند نفر پیدا می شوند که بتوانی خودت را در صورت شان ببینی؟ چه بسیار آدم هایی که به این امید جسته بود – شاید نزدیک تر از همه یکی از همکاران مشعل به دستش- و نوری ضعیف در دلش روشن کرده بودند و اما بعد در یک لحظه با نسیمی خاموش شده بود. چه به ندرت صورت آدم ها اسیرت می کنند و احساسات و اندیشه های درونی ات را بر تو باز می تابانند.

...

احساس کرد لبخندش آرام و بی صدا دور می شود، رنگ می بازد و می چکد – مثل اشک شمع زیبایی که مدت ها سوخته است و حالا آرام آرام می چکد و شمع هم دیگر شمع نیست. تاریکی. خوش حال نیستم. خوش حال نیستم. این دو کلمه را به خودش گفت. به نظرش این بهترین توضیح برای حال آن روزهایش بود. شادی را مثل نقابی بر صورتش می زد و دخترک آن را از روی صورتش چنگ زده و از روی باغچه جلوی خانه شان به ایوان و بعد به داخل خانه شان فرار کرده بود و حالا هیچ راهی وجود نداشت که برود و در بزند و نقابش را پس بگیرد.

...

خون کس دیگر در او بود. اگر این کار با گوشت و مغز و ذهن هم ممکن بود. اگر می توانستند ذهن او را بیرون بیاورند و به خشک شویی ببرند و جیب های آن را خالی کنند و با بخار بشویند و تمیز کنند و دوباره سر و شکلش دهند و صبح برش گردانند. اگر ...

...

" سلام!"

مونتاگ سلام کرد و بعد گفت: " چه طوری؟"

" هنوز دیوونه ام. بارون حس خوبی به آدم می ده. عاشق اینم که زیرش راه برم."

مونتاگ گفت: " من یکی که گمون نکنم ازش خوشم بیاد."

" اگه امتحان کنی شاید خوشت بیاد."

" تا حالا نکردم."

دخترک لبانش را لیسید: " بارون حتی خوش مزه هم هست."

مونتاگ پرسید: " ببینم اصلاً کار تو چیه؟ همین جور واسه خودت بچرخی و همه چیو یه بار امتحان کنی؟ "

" گاهی هم دو بار." به چیزی توی دستش نگاه کرد.

مونتاگ گفت: " اون جا چی داری؟"

" گمونم این آخرین قاصدک امساله. فکر نکنم دیگه این موقع سال جایی یکی مثل این پیدا کنم. تا حالا صدای کشیده شدنش به زیر چونتو شنیدی؟ ببین."

خنده کنان قاصدک را به چانه اش کشید.

" چرا؟"

" اگه گرده از ساقه جدا شد، یعنی عاشق شدم. حالا جدا شد؟"

مونتاگ جز نگاهی ساده کاری از دستش ساخته نبود.

دخترک گفت: " خب؟"

" جدا شد."

" خب! حالا بذار رو شما امتحان کنیم."

" روی من جواب نمی ده."

" این جا." قبل از آن که بتواند تکانی بخورد، دخترک قاصدک را زیر چانه مونتاگ کشید. مونتاگ خودش را عقب کشید و دخترک خندید. " یه دقیقه تکون نخور!"

مونتاگ گفت: " خب؟"

" خجالت آوره. عاشق هیچ کی نیستی."

" نه، هستم!"

" به نظر نمی آد."

" من یه پا عاشق سینه چاکم!" سعی کرد صورت معشوقی را در نظر بیاورد تا کلمات را بهتر کنار هم بچیند، اما صورتی نبود.

...

پدربزرگم می گفت، هر کسی باید وقت مردن یه چیزی پشت سرش باقی بذاره. یه بچه یا یه کتاب یا یه نقاشی یا یه خونه یا یه دیوار یا یه جفت کفش. یا یه باغ سرسبز. یه چیزی که دستات یه جوری لمسش کرده باشه. این جوری وقتی مردی روحت یه جایی برای رفتن داره و وقتی مردم به اون درخت یا گلی که کاشتی نگاه می کنن، تورو می بینن. می گفت، مهم نیست که چی کار کردی، تا وقتی که چیزی رو نسبت به قبلش تغییر بدی و به شکلی که خودت دوست داری، دربیاری.

می گفت فرق بین مردی که فقط چمنا رو کوتاه می کنه و یه باغبون واقعی تو شیوه لمس کردن درختا و گُلاس. کسی که چمنا رو کوتاه می کنه احتمالاً قبل از کارش هیچ وقت کنار چمنا نبوده اما باغبون عمری رو پای درختا و گلا گذاشته.

...

 مونتاگ می دانست چرا نباید هیچ گاه باز در زندگی اش چیزی بسوزاند.

خورشید هر روز می سوزاند. دنیا در چرخه ای با عجله به پیش می رفت و بر محورش می چرخید و زمان که گرفتار سوزاندن سال ها بود و آدم ها هم به هر طریق بدون هیچ کمکی از او چنین می کردند. پس اگر او چیزها را همراخ آتش نشان ها سوزانده بود و خورشید هم زمان را می سوزاند، این به این معنا بود که همه چیز سوخته بود!

یکی از آن ها باید دست از سوزاندن بر می داشت. خورشید که قطعا چنین نمی کرد. پس انگار باید مونتاک و آدم هایی که تا همان چند ساعت پیش با آنها کار می کرد سوزاندن را کنار می گذاشتند. جایی باید نجات و حفظ آغاز می شد.

 

 

عنوان: فارنهایت 451

نویسنده: ری بردبری

مترجم: علی شیعه علی

ناشر: سبزان

سال نشر: چاپ اول 1390- چاپ دوم 1393

شمارگان: 500 جلد

شماره صفحه: 191 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی

قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥

قطار سریع السیر توکیو- مونتانا

 

چتر ها


هیچ وقت نتوانستم چتر ها را درک کنم شاید به این خاطر که خیس شدن برایم اهمیتی ندارد.

چترها همیشه برایم یک راز هستند چرا که نمی فهمم چه طور می شود که درست قبل از بارندگی ظاهر می شوند. باقی اوقات هم جوری غیب شان می زند که انگار هرگز وجود نداشته اند. شاید چترها برای خودشان در آپارتمانیی زیر توکیو زندگی می کنند.

یعنی آن ها می دانند کی قرار است باران ببارد؟ چون این را مطمئن هستم که آدم ها نمی دانند. هواشناسی می گوید که امروز آفتابی خواهد بود ناگهان می بینی که همه جا پر شده از چتر و چند دقیقه بعد باران وحشتناکی شروع می شود.

این چترها چه موجوداتی هستند؟!

 

 

دوستان خیلی خوب ِ مرده


روزی در زندگی اش به این جا رسید که فهمید بیشتر دوستان خیلی خوبِ مرده دارد تا زنده. بعد از پی بردن به این مسئله یک بعدازظهر کامل را صرف ورق زدن اسم هزاران نفر مثل صفحات دفترچه تلفن در ذهنش کرد تا ببیند درست فکر کرده یا نه.

درست فکر کرده بود اما نمی دانست حالا چه حسی باید داشته باشد. اولش احساس ناراحتی کرد. بعد ناراحتی به آرامی تبدیل به احساسی شد که چیزی حس نمی کرد و این حس بهتری بود. مثل این بود که در روزی طوفانی وزش باد را احساس نکنی.

ذهنت جای دیگری باشد،

جایی که خبری از باد نباشد.

 

اقیانوس آرام


امروز در سکوی ایستگاه شینجیکو منتظر قطار خط یامانوته بودم و به اقیانوس آرام فکر می کردم.

نمی دونم چرا تو این فکر بودم که اقیانوس آرام خودش خودشو می بلعه و در کام خودش فرو می ره؛ اقیانوس خودشو می خوره همین طور کوچک و کوچک می شه تا می شه اندازه ی رُدآیلند اما باز همین طور با اشتهایی سیری ناپذیر خودشو می خوره و کوچک تر و سنگین تر می شه و تمام وزن اقیانوس آرام جمع می شه تو یه قطره به وزن ترلیون ها تن.

بالاخره قطار آمد و باید اضافه کنم که مسئله زمان بود.

اقیانوس آرام را روی سکوی ایستگاه زیر یک پوست شکلات گذاشتم و رفتم.

 

مقبره ی دوست گمنام


 دیروز یک نفر را در خیابان دیدم که تقریباً خیلی خوب می شناختمش. مردی بود با صورتی جذاب و مهربان. خیلی بد بود که پیش از این ندیده بئدم اش. اگر هم دیگر را دیده بودیم حتماً دوستان خوبی برای هم می شدیم. وقتی دیدم اش نزدیک بود جلوش را بگیرم و پیشنهاد کنم تا با هم قهوه ای بخوریم و از گذشته ها و دوستان مشترک و آشنایان مان صحبت کنیم: راستی اون شب رو یادته وقتی داشتیم ... ؟ از فلانی و فلانی چه خبر؟

فقط تنها چیزی که این وسط کم بود نداشتن اشتراکاتی در گذشته بود چون برای چنین چیزی اول لازمه که شما آن فرد رو قبلاً دیده باشید.

آن مرد بدون هیچ نشانی از به جا آوردن فردی آشنا از کنارم گذشت. صورت من هم چنین نقابی به خود داشت اما در پس آن احساسی داشتم که انگار او را می شناسم. واقعاً خجالت آور بود که تنها چیزی که ما را از این که دوست خوب هم باشیم دور می کرد این واقعیت احمقانه بود که ما تا به حال یک دیگر را ندیده بودیم.

ما هر دو در مسیر مخالف هم که هر گونه احتمال دوستی را در خود فرو می برد ناپدید شدیم.


 پیش از این که چشم باز کنم رفته بود


کاری ندارم جز این که شناور بشم رو امواج خاطراتی که آدم رو می بره به یه ساحل نامعلوم. دراز کشیده بودم روی تخت. بعدازظهر روزی بود که انگار هرگز نبوده.

روزهایی هست که انگار آدم هیچ وقت تو اون روز نبوده، مثل امروز.

... پیش از این که چشم باز کنیم رفته.

به اتاقی با اشیاء داخلش در مدت ها پیش فکر می کردم، می توانم پنج شش تا از اشیائش و تا حدودی حس آن اتاق را به خاطر بیاورم اما چیزهای دیگری هم بود که به خاطر نمی آوردم.

سعی خودم را کردم اما به خاطرم نیامد. بالاخره تسلیم شدم و با خودم قراری گذاشتم. تصمیم گرفتم تا هر چه را که از آن اتاق و حس آن به خاطر آوردم بنویسم و بعد از چند ماه دوباره به آن نگاهی بیندازم. آن موقع دوباره یادداشت هایم را نگاه می کنم و سعی می کنم تا دوباره به آن نگاهی بیندازم. آن موقع دوباره یادداشت هایم را نگاه می کنم و سعی می کنم تا دوباره چیزهایی را از آن اتاق و حال و هوایش به خاطر بیاورم.

به نظرم فکر خوبی آمد، دراز می کشی و بر خاطرات بی کران شناور می شوی.

همه چیز خوب پیش می رفت الا یک چیز: وقتی که بالاخره اواخر غروب آن روزی که هیچ وقت نبود از تخت بیرون آمدم فراموش کردم تا چیزهایی را که از آن اتاق به یاد می آوردم بنویسم و البته اوضاع از این هم بدتر بود و تا همین امروز، که یک هفته پیش بود، کلاً اتاق را فراموش کرده بودم و الان هیچی از اتاق یادم نمیاد.

ای دریغا، روزگاری اتاقی بود که از یاد بردم اش.

 

پنج بستنی قیفی در توکیو می دوند


به طور معمول اگر به آب شدن بستنی قیفی فکر کنین به این فکر می کنین که داره چکه می کنه و شما هم حریصانه قطره هاشو مثل مورچه خوار لیس می زنین اما نه به قصد خوردن که به قصد نریختن.

وقتی با واقعیت محض بستنی قیفی کنار بیاین کلمه ی بیرون جنبه ی منفی ای دارد. نیازی بهش ندارین.

خانواده ای ژاپنی را دیدم که مادر و پدر و سه فرزند همه بستنی به دست در خیابان در حال دویدن بودند.

یک جورایی به نظرم شبیه معجزه بود. تا حالا ندیده بودم که خانواده ای همگی با هم بستنی قیفی به دست توی خیابان بدوند. همگی خوش حال بودند. شاید این معنای جدیدی از دویدن بود.

 

 


 

عنوان:قطار سریع السیر توکیو- مونتانا
نویسنده:ریچارد براتیگن
مترجم:سعید توانایی
ناشر: انتشارات روزنه
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 1000 نسخه
شماره صفحه: 348 ص.
موضوع: داستان های آمریکایی
قیمت: 195000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥

← صفحه بعد