چگونه از کتاب خود مراقبت کنیم؟

 

مخاطرات ناشی از حضور کودکان و مهمان ها نسبتا آشکار است. ولی هر صاحب کتابی، کسانی را می شناسد که از امانت گرفتن برخی از این کتاب ها بدشان نمی آید. در این گونه زمینه ها، قضاوت و داوری بر عهده خود صاحبان کتاب است. از یک سو، امانت دادن کتابی خواندنی به یک دوست عملی دلپذیر است و از سوی دیگر احتمالا رنگ آن کتاب - و یا دقیقا همان رنگ و روی اولیه آن- هیچ گاه دیده نخواهد شد.
به علاوه همه می دانند که هیچ کس یک کتاب امانتی را نمی خواند. این نوع کتاب ها که در یک لحظه گذرا در صدر جدول کتاب های پرفروش قرار داشتند، مدتی عاطل و باطل گوشه ای خاک می خورند تا زمانی که فراموش شده، گم و گور شوند و یا در قفسه ای جای بگیرند؛ یعنی تا زمانی که امانت دهنده فراموش کند که این کتاب را از چه کسی امانت گرفته است. در این گونه موارد نیز اگر امانت دهنده در مقام یادآوری امر برآید، معمولا جز شرمندگی متقابل حاصلی نخواهد داشت؛ امانت دهنده از آن جهت که دوستی را تحت فشار قرار داده و امانت گیرنده نیز از آن روی که فرصت نکرده کتاب را بخواند و یا فراموش کرده که آن را کجا گذاشته است.
حکایت شده که روزی بر یک برد انگلیسی مهمانی وارد شد. در حالی که لرد کتابخانه خود را به مهمان نشان می داد، وی پرسید آیا او کتاب هایش را امانت نیز می دهد؟ لرد پاسخ داد که " فقط ابلهان کتاب خود را امانت می دهند " و در ادامه افزود: " تمامی این کتاب ها روزی به ابلهانی چند تعلق داشتند."
اصولا امانت دادن کتاب کار خطایی است. جای خالی کتاب در قفسه آنی از نظرتان محو نخواهد شد. اگر هم در نهایت امانتی برگردد، شکل و شمایل رضایت بخشی نخواهد داشت. علاوه بر این، امانت دادن کتاب نه فقط از چند غازی که شاید به پدیدآورنده کتاب می رسد کم می کند، بلکه امانت گیرنده را نیز از آشنایی با لذت ِ ترتیب دادن یک مجموعه خصوصی محروم می کند. از همه این ها گذشته، اگر این دوست به راه کتاب خریدن بیفتد، شاید روزی فرا برسد که شما نیز از او کتاب به امانت گیرید!


***

عنوان: چگونه از کتاب خود مراقبت کنیم؟
نویسنده: مایکل دیردا
مترجم: ترجمه در نشریه جهان کتاب
ناشر: موسسه فرهنگی- هنری جهان کتاب
سال نشر: چاپ اول 1384 - چاپ پنجم 1394
شمارگان: 500 نسخه
شماره صفحه: 40 ص.
موضوع: کتاب -- نگهداری و مرمت
قیمت: 30000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤

جنوب دریاچه سوپریور

 

 مشتریانش هرگز نمی توانستند باور کنند او بتواند چنین افسردگی و نومیدی شدیدی را تجربه کند، حیرت و سردرگمی بی پایانی را که از زندگی کردن بدون امی نصیب او شده بود. مانند جانوری بود که کور و کر و لال شده باشد و دایم بر دیواره های قفس پنجه بکشد. می دانست به خوبی توانسته است این حس خود را پنهان کند. او همیشه منطقی و محکم بود، دختری شاد و قابل اعتماد که دیگران را می خنداند اما همیشه دستوراتشان را جدی می گرفت. اما در عمق وجود واقعی مدلین، چیزی در هم شکسته بود. مدلین حتی نمی دانست قرار است یک لحظه بعد چه کار کند.

( صفحه 9)

...

از سه هفته پیش تا به حال استرس زیادی را تجربه کرده بود، برای رسیدن به یک تغییر بزرگ و قرار بود تغییر اتفاق بیفتد؛ قرار بود اوتغییر کند. دیگر قرار نبود مدام احساس کند مانند تکه سیمی است که به شدت کشیده شده و آماده است به دونیم شود.

( صفحه 20)

...

بالاخره یک نفر پیدا شده بود او را بفهمد. آن زن الان کجا بود؟ کسی که برای مدلین نوشته بود: فکر می کنم هنوز هم در غم از دست دادن او احساس دلتنگی می کنی. یک سال، برای التیام یافتن چنین دردی، زمان زیادی نیست. نمی توانم بگویم حتما خیری در آن بوده است چون وقتی چنین عزیزی را از دست می دهیم، هرگز نمی توانیم چنین احساسی داشته باشیم. یک سال از رفتن امی می گذشت، با این وجود، مدلین هنوز به زندگی عادی برنگشته بود اما به نظر می رسید هیچ کس متوجه این موضوع نبود. او باید تا به حال بر اندوه خود غلبه می کرد، از آن گذر می کرد و زندگی اش را که برای مراقبت از زنی در حال احتضار، تعطیل کرده بود، از نو می ساخت. اما اصلا چنین احساسی نداشت.

( صفحه 24)

...

 

مدلین هیچ وقت فکر نمی کرد روزی به سرگرمی نیاز پیدا کند ... او عاشق مطالعه بود اما برای این کار هم محدودیت هایی وجود داشت. به علاوه، تا به حال نصف جعبه کتاب هایی را که با خودش آورده بود، خوانده بود و این باعث می شد احساس ناراحتی کند. گاهی به این فکر می افتاد که کتاب های باقی مانده را برای روز مبادا نگه دارد چون هیچ کتابخانه ای، هیچ کتابفروشی ای و هیچ دوستی در کار نبود که بتوان از آنها کتاب گرفت.

( صفحه 27)

...

" دیدم چراغت روشنه. گفتم بیام ببینم چی کار می کنی."

" داشتم کتاب می خوندم."

" حالا چی داشتی می خوندی؟ "

" ژوزف کمپل."

راندی سر تکان داد و شانه هایش را بالا انداخت.

" تخیلیه. "

راندی کتاب را ورق زد. " مثل زئوس؟ "

" تقریبا. درباره داستان هایی صحبت می کنه که ما برای خودمون می سازیم که به زندگی مون معنا بدیم. "

راندی سر تکان داد و گفت: " آهان." مدتی سکوت برقرار شد و راندی در حالی که به او طوری لبخند می زد که گویی واقعا تعجب کرده است، گفت: " تو برای خودت چه داستان هایی می سازی؟ "

( صفحه 187)

 

***

 

عنوان: جنوب دریاچه سوپریور

نویسنده: الن ایرگود

مترجم: آرتمیس مسعودی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 456 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 21 م.

قیمت: 215000 ریال

 

 

 

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤

از جهنم تا بهشت

 

آن روزها من نمی دانستم که دیدار " عمو پاراناب" همه آن چیزی است که مادرم تمام روز انتظارش را می کشید، به خاطر او ساری نو می پوشید، موهایش را شانه می کرد و در انتظار آمدنش، برای میان وعده هایی که می خواست برایش تدارک ببیند، برنامه ریزی می کرد.

( صفحه 14)

...

گاهی وقت ها مادرم با پیش کشیدن حرف دخترها سر به سر " پاراناب" می گذاشت و از او در مورد دانشجویان دختر هندی در دانشگاه " ای آی تی" سوال می کرد، یا عکس هایی از دختران فامیل که در هند زندگی می کردند به اون نشان می داد و می پرسید: " نظرت در مورد این یکی چیه؟ " " به نظرت خوشگل نیست؟ " او مطمئن بود که نمی تواند " عمو پاراناب" را تا ابد برای خودش نگه دارد و حدسم این بود که برای همین تلاش می کند او در خانواده اش باقی بماند. در این بین وابستگی او به مادرم قابل اعتنا بود، در ماه های اول چنان به مادرم محتاج بود که پدرم در همه دوران زندگی مشترکشان به مادرم نیاز نداشته. فکر می کنم، او با خودش اولین و شاید تنها احساس شادی حقیقی را که مادرم در همه زندگی لمس کرده بود، به همراه داشت. فکر نمی کنم، حتی تولد من تا این اندازه باعث خوشحالی مادرم شده باشد. من تنها دلیل ادامه زندگی او با پدرم بودم، نتیجه زندگی بی پایه و اساسی که او آغاز کرده بود و باید به آن ادامه می داد و " عمو پاناراب" در این بین خوشحالی غیرمنتظره ای در زندگی مادرم بود.

( صفحه 21)

...

مادرم به زنان بنگالی می گفت: " پاراناب خیلی عوض شده. نمی توانم بفهمم، چطور ممکن است یک آدم تا این اندازه عوض شود، تفاوت رفتار او با قبل مثل تفاوت جهنم تا بهشت است! "

( صفحه 23)

...

 هر چه مادر از رفت و آمدهای " دبورا" متنفر بود، من بیشتر منتظر دیدارش بودم. من عاشق " دبورا" شده بودم، همانطور که خیلی دختربچه ها عاشق زنانی به غیر از مادرشان می شوند.

( صفحه 24)

...

" دبورا" اعترافی کرد که مادرم را متحیر ساخت. او گفت در طول این سال ها، از اینکه بخشی از زندگی " پاراناب" را از او جدا کرده سخت احساس پشیمانی می کرد و گفت: " من آن روزها به تو خیلی حسادت می کردم. چون تو " پاراناب" را خیلی خوب می شناختی و طوری او را درک می کردی که من هرگز نتوانستم. او به خانواده اش پشت کرد، به همه شما، اما انگار چیزی بود که از آن می ترسیدم و همیشه نگرانش بودم و هیچ وقت هم نتوانستم بر ترسم غلبه کنم. "

( صفحه 50)

...

 

او گفت: " بودی" امیدوارم مرا مقصر دور کردن او از زندگی تان ندانی، من از این مسئله همیشه عذاب وجدان دارم." مادرم به او اطمینان داده بود که او را مقصر هیچ چیز نمی داند، اما از حس حسادتی که نزدیک دو برهه به " دبورا" داشت حرفی نزد ... او هیچ وقت برای " دبورا" اعتراف نکرد که چند هفته بعد از ازدواجشان وقتی من مدرسه بودم و پدرم سر کار بود، او هر چه سنجاق قفلی در کشوها و جاهای مختلف خانه داشت را جمع کرده و آنها را به سنجاق قفلی هایی که به دستبندش زده بود اضافه می کند. وقتی تعدادشان به حد کافی می رسد، یکی یکی آنها را به ساری که پوشیده بود وصل می کند، طوری که قسمت روی لباس به آستر زیر آن بچسبد و نتوانند لباسش را از تنش خارج کنند، بعد یک فندک مایع و یک بسته کبریت از آشپزخانه بر می دارد و به حیاط خلوت سرد و بسته می رود که پر بود از برگهایی که هنوز جمعشان نکرده بودیم. روی ساری اش کت یاسی رنگی که تا زانویش می رسید پوشیده بود. ظاهرش طوری بود که هر کدام از همسایه ها او را می دید، فکر می کرد برای هواخوری بیرون آمده، او کت را از تنش در می آورد، درپوش فندک را بر می دارد و همه مایع آن را روی خودش خالی می کند، بعد کت را می پوشد و کمرش را محکم می بندد، سپس باقی مانده مایع فندک را در مسیر، تا مخزنی که انباشته از زباله بود می ریزد، و با یک جعبه کبریت در جیب کتش به وسط حیاط برمی گردد، حدودا یک ساعت همانجا می ایستد و به خانه مان نگاه می کند و سعی می کند شهامت کبریت زدن را پیدا کند. من او را نجات ندادم، پدرم هم این کار را نکرد، همسایه کناری مان خانم " مولکوب" که روابط خیلی نزدیکی هم با مادرم نداشت، برای جمع کردن برگهای حیاط شان از خانه بیرون می آید و به او می گوید: " چه غروب زیبایی، چند لحظه است که شما را نگاه می کنم و می بینم که با تحسین آنرا تماشا می کنید." مادرم حرف او را تایید می کند و داخل خانه بر می گردد. آن روز، من و پدرم عصر به خانه رسیدیم و مادرم مثل روزهای دیگر در آشپزخانه مشغول پختن شام بود. مادرم هرگز این حرفها را به " دبورا" نگفت، اما بعد از اینکه، مردی که آرزو داشتم با او ازدواج کنم، قلبم را شکست، آن را فقط برای من اعتراف کرد.

(صفحه 50-52)

 

***

 

عنوان: از جهنم تا بهشت

نویسنده: جومپا لاهیری

مترجم: مریم صبوری

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 56 ص.

موضوع: داستان های کوتاه آمریکایی- قرن 20 م.

قیمت: 35000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

هزار درنا

 

" بدت نیاد ها، سعی کن دیگه زهر، بیش از اونی که هست پخش نشه... دردسر این جاست که تو داری زهر رو توی خودت نگه می داری. خودتو جمع و جور کن. بریزش بیرون ... "
( صفحه 22)
...

 آخرین اشعه ی آفتاب در حال غروب روی سنگ های باغ زیر اتاق پذیرایی می تابید. درها باز بودند، و دختر نزدیک ایوان نشسته بود. گویی روشنی وجود او گوشه های تاریک اتاق بزرگ را نورانی کرده بود. در شاه نشین زنبق های ژاپنی گذاشته بودند. روی شال کمر دختر هم نقش زنبق های سیبریایی بود.
( صفحه 49)
...

جلویش زانو زد و با تحسین نگاهش کرد؛ آن طوری که بیش تر شایسته ی تماشای وسایل عالی چای بود. سرخی مبهمی از لعاب سفیدش می تراوید. کیکوجی دستش را دراز کرد تا سطح خنک و دلپذیرش را لمس کند.
" مثل خواب، لطیفه. حتا آدمی مثل من هم که چیز زیادی در این باره نمی دونه، می تونه خوبی این سفال رو درک کنه. "
می خواست بگوید " مثل خواب یک زن "، ولی کلمات آخرش را جوید.
( صفحه 67)
...

" منظورتون اینه که مادرم با مردنش کار اشتباهی مرتکب شد؟ راستش، من هم تلخی کارش رو حس کردم. به نظر من آدم نمی تونه با کشتن خودش کارهای اشتباه و نادرستی رو که توی زندگی اش مرتکب شده، جبران و رفع و رجوع کنه. این طور مردن فقط سوء تفاهم ها رو بیش تر می کنه. هیچ کس نمی تونه همچین آدمی رو ببخشه. "
( صفحه 71)
...

" کار مادرم اشتباه بود. اول پدرتون، بعد خودتون. ولی ناچارم فکر کنم تقدیر مادرم این طور بود. "
با تانی حرف می زد، و گونه هایش از شرم سرخ بود. رنگ خون در صورتش گرم تر از قبل بود. برای پرهیز از نگاه کیکوجی، تعظیم کرد و بعد رویش را کمی برگرداند.
" ولی از روزی که مادر مرد، انگار کم کم قشنگ تر شد. نمی دونم خیالاتی شده م یا واقعا خوب تر و قشنگ تر شده؟ "
" برای مرده فرقی نمی کنه؛ قشنگ بودن اهمیتی براش نداره. "
" شاید چون مادر دیگه نمی تونست زشتی خودش را تحمل کنه مرد. "
( صفحه 72)
...

یکشنبه ی بعد به دختر تلفن کرد.
" توی خونه تنهایید؟ "
" بله. البته تنهایی یه کم سخته. "
" نباید تنها بمونید."
" گمونم همین طوره که می گید."
" انقدر ساکته که احساس می کنم صدای سکوت رو می شنوم."
فومیکو آرام خندید.
( صفحه 74)

***

عنوان: هزار درنا
نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: رضا دادویی
ناشر: انتشارات آمه
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 400 جلد
شماره صفحه: 127 ص.
موضوع: داستان های ژاپنی- قرن 20 م.
قیمت: 65000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

ماشین مرا بران

 

میساکی گفت: " می تونم یه چیزی ازتون بپرسم؟ "
کافوکو گفت: " بله، حتما. "
- تو چرا بازیگر شدی؟
- خب، چند تا از دخترهای هم کلاسی ام تو دانشگاه بهم پیشنهاد دادن عضو گروه تئاتر دانشجویی بشم. اون موقع خیلی از تئاتر خوشم نمی اومد. تجربه ی کوتاه بازی در دوران دبیرستان داشتم، اما اون قدر ها قوی نبودم که در سطح تیم دانشگاه باشم. به همین دلیل با این تصور که حالا برم ببینم چی می شه، وارد شدم. از این گذشته کمی هم علاقه داشتم با اون دخترا بپرم. پس از مدتی متوجه شدم که از بازیگری خیلی خوشم میاد. دوست داشتم در زمان اجرا تو نقشم فرو برم، یه آدم دیگه بشم، اما وقتی میام بیرون خودم باشم. خیلی برام لذت بخش بود.
- دوست داشتی یکی دیگه باشی؟
- تا جایی که دوباره بتونم به خودم برگردم، آره.
- تا حالا شده فکر کنی که به خودت برنگردی؟
( صفحه 59)

...

کافوکو گفت: " مشکلم اینه که ... یه بخش از وجود اون رو هیچ وقت نفهمیدم. حالا اون رفته و من تا روز مرگم دیگه نمی تونم به اون قضیه پی ببرم و دستم کوتاهه. مثل جعبه ای کوچک قفل شده و گم شده در اقیانوس بیکران. وقتی یادش می افتم، درد عمیقی میاد سراغم."
تاکاتسوکی لحظه ای ساکت بود و سپس گفت: " اما کافوکو، ما نباید انتظار داشته باشیم آدم ها رو تمام و کمال بشناسیم. حتی اگه عمیقا عاشق اون ها باشیم. "
- نمی دونم چه جوری توضیح بدم اما ... شاید تو زندگیم اون موقع یه نقطه ی کور داشتم.
تاکاتسوکی گفت: " نقطه ی کور؟ "
- شاید از یه اخلاق خیلی مهم ِ اون چشم پوشی کردم. چیزی که درست مقابل چشمانم بود و نمی تونستم درست ببینمش و دلیل اون رو درست تشخیص بدم.
" ما هیچ وقت نمی تونیم بفهمیم تو مغز زن ها چی می گذره. می تونیم؟ این تمام چیزیه که من می خوام بگم. و این توی همه ی زن ها صدق می کنه. به همین دلیل من فکر نمی کنم این نقطه ی کور رو فقط شما داشته باشید. ما همه با نقطه کورهامون زندگی می کنیم و من فکر می کنم نیازی نیست شما خودتون رو بی خودی قضاوت بکنید. "

( صفحه 72)



***


عنوان: ماشین مرا بران
نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: مونا حسینی
ناشر: نشر قطره
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 500 نسخه
شماره صفحه: 134 ص.
موضوع: داستان های ژاپنی - قرن 20 م.
قیمت: 80000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

دختری که می شناختم

 

شاید برای هر کسی دست کم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود در آن با دختر مورد علاقه اش رو به رو شود. نمی دانم این خوب است یا بد که برای هیچ مردی - که عشقش را دیده - دوری یا نزدیکی آن شهر و سختی یا آسانی رفت و آمد به آن، اهمیتی ندارد. دختر آن جاست و تنها همین مهم است.
( صفحه 110)
...

عجیب این بود که همیشه از درز کردن رابطه مان به بیرون آپارتمان و سر درآوردن مردم از آن، هراس داشتم. شاید درباره ی همه چیز بیش از حد نگران بودم. شاید همیشه از این که تمام اتفاقات و چیزهای مشترک مان در حد یک رابطه ی عاشقانه ی سطحی تنزل کنند، متنفر بوده ام. نمی دانم. قبلا می دانستم، اما خیلی وقت پیش فراموشش کردم. مثل این که یک نفر مدام به همه جا سر بزند و تمام مدت کلیدی توی جیبش داشته باشد که هیچ قفلی را نتواند باز کند.
( صفحه 111)
...

- اصلا بگو ببینم، اون بالا چیه که این قدر برای دیدنش دست و پا می زنی؟
- چیز خاصی نیست.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
- فقط می خوام یه دقیقه برم طبقه ی دوم و یه نگاهی به تراس بندازم. یه دختری رو می شناختم که توی اون واحدی که تراس داره، زندگی می کرد.
- جدا؟ الان کجاس؟
- مرده.
- جدا؟ چه جوری مرد؟
- به ام گفتن توی یه کوره ی آدم سوزی، اونو خانواده شو سوزوندن.
( صفحه 126)



***

عنوان: دختری که می شناختم به همراه 7 داستان کوتاه دیگر
نویسنده: جی دی سالینجر
مترجم: علی شیعه علی
ناشر: انتشارات سبزان
سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ پنجم 1392
شمارگان: 500 نسخه
شماره صفحه: 184 ص.
موضوع: داستان های کوتاه آمریکایی- قرن 20 م.
قیمت: 75000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

شب بخیر فلانی


 

 

- مامان، پس کی به من دیکته می گویی؟
- مامان، روپوش مدرسه ام را اتو زدی؟
- مامان، کی شام می خوریم؟ از گرسنگی مردم.
- مامان، در می زنند.
- مامان، بابا خرید کرده و می گوید که بیا کمکش کن خریدها رو بیاره بالا.
- مامان، بابا می گوید آب حمام سرده، میشه آبگرمکن را چک کنی؟
- مامان، مگر نمی دانی من کوکو سبزی دوست ندارم. می شود سوسیس برایم سرخ کنی؟ مرسی.
مامان، امشب یک قصه جدید برایم بگو لطفا.
مامان، راستی یادم رفت بگویم: فردا جلسه ی اولیاء و مربیان است.


...


- خانوم، بی زحمت یک اتو هم به این پیراهن ما بکش!
- خانوم، لابه لای خریدها یک مجله ی ماشین بود، ندیدی؟
- خانوم، فردا یادت باشد یک سر به بانک بزنی برای قسطمان.
- خانوم، قبض ها را گذاشتم روی میز آشپزخانه، وقت نشد بروم بانک، دست خودت را می بوسد.
- خانوم، پروانه صدایت می زند فکر کنم خواب بد دیده است.
خانوم، اون ظرف ها را بگذار برای صبح که کسی خواب نیست. حالا نصف شبی باید حتما بشور و بساب راه بیندازی؟
- خانوم، راستی فردا من ماشین را لازم دارم.
- خانوم، صدای تلویزیون را کم کن. مثلا می خواهم بخوابم.


...


- استاد عالی بود!
- استاد تبریک می گویم خیلی استفاده کردیم از سخنرانی تان!
- خانوم دکتر جامعه به زنانی مثل شما افتخار می کند. انشاالله شاهد موفقیت های بیشتری از شما باشیم.
- استاد مستندات و مدارک این سخنرانی در کتاب در دست چاپتان هست؟
- خانوم دکتر من خبرنگار روزنامه جامعه شناسی هستم. می خواستم بدانم که امکان دارد چکیده سخنرانی حضرتعالی را در شماره ی بعدی منتشر کنیم؟
- همکار گرامی تبریک می گویم!

( از داستان زن روز)


***

عنوان: شب بخیر فلانی ( مجموعه داستان)
نویسنده: مهسا برهمت
ناشر: گل نشر
سال انتشار: چاپ اول 1393
شمارگان: 1000 نسخه
شماره صفحه: 88 ص.
موضوع: داستان های فارسی - قرن 14
قیمت: 80000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

هرگز رهایم مکن

 

" اون روز ناراحت بودین. داشتین من رو تماشا می کردین، و وقتی به خودم اومدم و چشمام رو باز کردم، دیدم شما دارین نگاهم می کنین و به گمونم داشتین گریه می کردین. در واقع، می دونم که گریه می کردین. نگام می کردین و اشک می ریختین. قضیه چی بود؟ "
" گریه می کردم چون وقتی وارد شدم، صدای آهنگ رو شنیدم. فکر کردم لابد یکی از اون دانش آموزای احمق اون آهنگ رو گذاشته. اما وقتی اومدم توی خوابگاهت، دیدم تنهایی، یه دختر بچه، که می رقصید. همون طور که گفتی، با چشمای بسته، غرق خودش، غرق یه آرزو و تمنا. رقصیدنت خیلی رقت انگیز بود. و موسیقی، آواز. یه جوری بود، پر از غم بود. "
گفتم: " اسم اون آهنگ، هرگز رهایم مکن بود. "
"آره، همین آهنگ بود. از اون موقع به بعد یکی دوبار دیگه ام شنیدمش. تو رادیو، تلویزیون. و هر بار یاد همون دختر بچه افتادم، که با خودش می رقصید. "
گفتم: " شما می گین درون بین نیستین. اما شاید اون روز بودین. شاید به همین خاطر وقتی من رو دیدین، گریه تون گرفت. چون آن آواز هر چی که بود، توی ذهنم، وقتی با خودم می رقصیدم، برداشت شخصی خودم رو داشتم، متوجهین، تو ذهنم تصور کرده بودم که آهنگ به زنی مربوطه که نمی تونسته بچه دار بشه. اما بعد صاحب یه بچه شده، و خیلی هم خوشحال شده، و بچه اش رو تنگ در آغوش کشیده، سر تا پا هراس از این که چیزی بچه اش رو ازش جدا کنه، و داره با خودش می گه، عزیزم، عزیزم، هرگز رهایم مکن. "
من با مادام حرف زده بودم، اما حس کردم تومی در کنارم پا به پا شد؛ پنداری لباس و تمام چیزهای پیرامونش بر آگاهی اش سنگینی می کرد. بعد مادام گفت: " خیلی جالبه. اما اون موقع هم مثل حالا درون بین نبودم. من به دلیلی کاملا متفاوت گریه می کردم. وقتی اون روز دیدم داری می رقصی، متوجه چیز دیگه ای شدم. من یه جهان جدید رو دیدم که داشت با سرعت از راه می رسید. علم زده تر، با کارایی بیش تر، آره. درمان های بیش تر برای بیماری های قدیمی. خیلی خوبه. اما یه جهان سنگدل و بی رحم. و یه دختر بچه رو دیدم، که چشماش رو سفت بسته بود، و جهان مهربان و قدیمی رو تنگ در آغوش کشیده بود، جهانی رو که ته قلبش می دونست باقی موندنی نیست و اون رو بغل کرده بود و التماس می کرد، تا اون جهان هرگز دوریش رو بر نتابه. من این رو دیدم. مسئله واقعا شخص شما یا کاری که می کردی نبود. اما دیدمت و قلبم شکست. و هرگز فراموشش نکردم. "


( صفحه 347-348)

 

***

 

عنوان: هرگز رهایم مکن

Never Let Me Go By Kazuo Ishiguro

نویسنده: کازوئو ایشی گورو

مترجم: سهیل سمی

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1358- چاپ چهارم 1393

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 367 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی - قرن 20 م.

قیمت: 150000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

خرید قلاب ماهیگیری برای پدربزرگ

 

کنار رودخانه می روم. شن و ماسه زیر پای برهنه ام صدایی می دهد شبیه آه کشیدن مادربزرگ. کسی از حرف هایش سر در نمی آورد اما دوست دارد یک ریز حرف بزند. اگر بپرسید چی گفتی مادربزرگ؟ گیج و منگ نگاهت می کند و چند لحظه بعد می گوید، از مدرسه برگشتی؟ گرسنه ات نیست؟ توی قابلمه بامبو برایت سیب زمینی شیرین گذاشتم. با خودش که حرف می زند نباید حرفش را قطع کنی. از جوانی اش می گوید، اگر یواشکی به حرف هایش گوش کنی انگار می گوید: پنهان شده، پنهان شده، همه چیز پنهان شده، همه چیز .... پابرهنه که روی شن ها راه می روی تمام این خاطرات را می شنوی.

( صفحه 85)

...

 

" منتظر است."

" انتظار سخت است. تازگی ها مردها سر قرار حاضر نمی شوند."

" اینجا زن جوان زیاد دارد؟ "

" مرد جوان کم نیست، مرد جوان خوب کم است. "

" اما این زن خوشگلی ست. "

" اگر زن اول عاشق شود، کارش تمام است. "

" فکر می کنی پیدایش بشود؟ "

" چه می دانم؟ انتظار آدم را دیوانه می کند. "

" خوشبختانه ما این روزها را گذرانده ایم. تا به حال کسی را منتظر گذاشته ای؟ "

( صفحه 32)

...

 

" پیدایش می شود؟ "

" نمی دانم. "

" نباید اتفاق بیفتد. "

" خیلی چیزها نباید اتفاق بیفتد. "

" دوست دخترت خوشگل است؟ "

" موجود افسرده ای ست."

" اینطوری درباره ش حرف نزن! اگر دوستش نداری بازی اش نده. برو دنبال کسی که واقعا دوستش داشته باشی، یک زن زیبا. "

" یک زن زیبا که لزوما دوستم ندارد. "

( صفحه 33)

...

 

" چه کار می کند؟ "

" گریه می کند. "

" ارزشش را ندارد. "

" چرا؟ "

" آن آدم ارزش ندارد کسی برایش گریه کند. می تواند به راحتی آدم دیگری پیدا کند که دوستش داشته باشد، کسی که ارزش عشق او را داشته باشد. باید ولش کند برود. "

" اما هنوز امیدوار است. "

" جاده زندگی وسیع است، او راهش را پیدا می کند. "

" فکر نکن همه چیز را می دانی، احساس زن ها را نمی توانی درک کنی. مردها خیلی راحت زن ها را اذیت می کنند. زن همیشه از مرد ضعیف تر است. "

" اگر می داند ضعیف است چرا سعی نمی کند قوی بودن را یاد بگیرد؟ "

" چه کلمات خوش آهنگی."

( صفحه 37)

 

***

 

عنوان: خرید قلاب ماهیگیری برای پدربزرگ

نویسنده: گائو زینگ جیان

مترجم: مهسا ملک مرزبان

ناشر: نشر آموت

سال انتشار: چاپ اول 1391 - چاپ دوم 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 136 ص.

موضوع: داستان های کوتاه چینی - قرن 20 م.

قیمت: 65000 ریال

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

انجیل به روایت جلیل

 

بر نیمکت شکسته ای در باران

در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران

تنها تنها نشسته ای در باران

 

***

 

با تور دلم زود تو را می گیرم

از خاطره رود تو را می گیرم

ای ماهی آبهای روشن، ای عشق!

از آب گل آلود تو را می گیرم

 

***

 

بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

***

 

عنوان: انجیل به روایت جلیل

شاعر: جلیل صفربیگی

ناشر: سپیده باوران

سال نشر: چاپ دوم 1391

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 64 ص.

موضوع: شعر فارسی - قرن 14

قیمت: 20000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

← صفحه بعد