حالم قرن ِ چندم تو است؟

 

سالیتر بازی می‌کنم. بازی یک‌نفره‌ای که وقتی اجازه‌ی هیچ حرکتی نداشته باشی، می‌بازی. توی کامپیوتر دستی‌ام بازی‌های زیادی هست، اما بیشتر سالیتر بازی می‌کنم. پاقی اوقات توی نت می‌روم و تخته‌نرد می‌زنم. جایی که نه می‌توانی با طرف مقابلت گپ بزنی نه ببینی‌اش؛ آدم‌های بی‌اسم.

سالیتر بازی یک‌نفره است. وقتی دیگر نمی‌توانی حرکت کنی باید ورق‌ها را از نو بچینی و دوباره شروع کنی. باختت را هیچ‌کس نمی‌بیند. فقط خودت هستی که می‌دانی چندین و چند‌بار باخته‌ای و چه ورق‌هایی چیده‌ای.

زندگی را نمی‌شود از نو چید و دوباره بازی کرد. نمی‌توان برگشت. زن در چرخشی مداوم از بازگشت‌ها گیر‌کرده‌بود. ورق‌های بعدی‌اش را می‌چید و باز به نقطه‌ی آغاز می‌رسید.

( صفحه 48)

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

ماه هفت شب

 

به آسمان شک کن به بلندایش

به زمین شک کن به سرسختی‌اش

به گرمای خورشید

به حضور خودت، به من

به حضور خدا شک کن

به حقیقت و رویا شک کن

اما فقط به عشق ایمان بیاور.

***

می‌گن بدن هفت‌لایه داره.

جسم، عقل، ذهن، قلب، شخصیت ...

و آخریش هسته‌ی درونی

مرگ تمام این لایه‌ها رو به غیر از همون هسته‌ی درونی، از بین می‌بره

و اون‌جاست که همه‌ی ما یکی هستیم، بی‌هیچ تفاوتی

احساس تفاوت شاید رویای کودکانه‌ی این جهانی بیش نیست

برای تلاشی شاید بیهوده و دلخوشی‌اش شاید عبث

کمی ترسناکه این‌همه یکسانی، نه؟

اما من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که دل بسته‌ی رویای کودکانه‌ی تفاوت خویش است.

 

ماه هفت‌شب:

http://baharehrahnema.persianblog.ir/

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳

و پاسخی پژواک‌سان از کوه‌ها آمد

 

وقتی دختر کوچکی بودم، من و پدرم یک رسم و رسوم شبانه‌ی خاص داشتیم. بعد از این‌که من بیست‌و‌یکی بسم‌الله‌ام را می‌گفتم و او من را توی جایم می‌گذاشت، کنارم می‌نشست و با انگشت شست و سبابه‌اش خواب‌های بد را از سرم بیرون می‌کشید. انگشتانش از پیشانی‌ام سمت شقیقه‌هایم می‌رفت، با صبر و حوصله پشت گوش‌ها و پشت سرم را جست‌و‌جو می‌کرد، و با هر کابوسی که از مغزم پاک می‌کرد یک صدا تق در‌می‌آورد، مثل صدای درآوردن چوب‌پنبه‌ی سر‌بطری. خواب‌ها را یکی‌یکی توی کیسه‌ی نامریی روی پایش جمع می‌کرد و بند سر کیسه را محکم می‌بست. بعد توی هوا را می‌گشت، دنبال خواب‌های خوب بود تا جای خواب‌هایی بگذارد که برداشته بود. او را تماشا می‌کردم که سرش را کمی کج می‌کرد و ابروهایش را درهم می‌کشید، چشم‌هایش این‌سو و آن‌سو می‌چرخید، انگار می‌خواست دقیق شود تا صدای آهنگی را در دوردست‌ها بشنود. نفسم را حبس می‌کردم، منتظر لحظه‌ای بودم که چهره‌ی پدرم با لبخندی باز شود، وقتی آواز بخواند، آها، یکی این‌جا، وقتی دست‌هایش را کاسه کند، بگذارد خواب مثل گل‌برگ شکوفه‌ای که آرام پیچ‌و‌تاب می‌خورد و از درخت پایین می‌افتد، کف دست‌هایش بنشیند. بعد آرام و با ملایمت، خیلی ملایم، دست‌هایش را سمت صورتم می‌آورد، کف دست هایش را به پیشانی‌ام می‌مالید و شادی را توی ذهنم، پدرم می‌گفت تمام خوبی‌های زندگی شکننده و آسیب‌پذیرند و به راحتی از دست می‌روند.

می‌پرسیدم، بابا، قرار است امشب چه خوابی ببینم؟

( صفحه 396)

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳

این یک کتاب مقدس نیست!

 

خنده از روی لب‌هایش محو و صورتش سرد شد. نیاز نبود چیزی بگوید. نیاز نبود حدسی بزنم. شک‌ام بدل به یقین شد. انگار آرام شدم. همان آرامشی که بعد از دیدن نتیجه‌ی هر امتحانی آدم را فرا می‌گیرد. مهم نیست نتیجه خوب باشد یا بد، مهم این است که دیگر اضطراب و بیمی که از ندانستن توی دل آدم است از بین می‌رود. اضطراب کشنده! وقتی خبر ناگواری که انتظار شنیدنش را داری می‌شنوی آرامش عجیبی احساس می‌کنی. اصلا مثل وقتی نیست که خبر ناگواری را ناگهان بهت می‌دهند. یک‌جور سرنوشت را روی پوستت حس می‌کنی. جبری که به هیچ‌وجه آزارت نمی‌دهد. بر عکس زمان انتظار. مدت زمانی که انتظار می‌کشی تا آن سرنوشت احتمالی به سرنوشت احتمالی به سرنوشت محتوم بدل شود، کشنده است؛ ذره‌ذره وجودت تنش و اضطراب دارد. به‌ویژه موقعی که لحظه‌ای بیشتر به آگاه شدنت نمانده‌است؛ آگاه شدن از درستی یا نادرستی همان اتفاقی که احتمال رخدادش می‌رفته است.

( صفحه 62)

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳

ازدواج ِ شاعر

 

ابولقلقه: از اون‌جایی که خیلی محترمانه مشکلتونو مطرح کردین، اون خشم ِ درونم رفت و جاشو مرحمت گرفت. ( به اهل محل) اهل محل، من کم‌کم دارم یه حقیقتایی رو توی این قضیه می‌بینم، چون چیزی یادم اومد.

اهل محل: چی؟

ابولقلقه: همین چن دیقه قبل اقرار کردم خانمی که عقدشو خوندم، دختر بزرگه‌س ...

اهل محل: خب ...

ابولقلقه: فقط منظورم دختر بزرگ از نظر سنی نبود، از نظر قد و قامت بود. چون دختر بزرگ چهل سالو رد کرده، مناسب داماد نیست. من دیگه همین‌قد می‌دونم. در هر زمان و مکانی شهادت می‌دم که درستش اینه.

اهل محل: بله، بله ...

ابولقلقه: ( به حبه خانم) آبجی، برو عروس خانم اصلی، اونی که از نظر قد بزرگ‌تره، یعنی از نظر سنی کوچیک‌تره، بردار بیار با دستای خودم تحویل آقا داماد بدم تا دیگه اشتباه نشه. ( به حکمت افندی) اگه اشتباه دیگه‌ای هم هست، بگین اون رو هم درست کنم؛ چون افتخار بزرگی می‌دونم که در این امور خیر شرکت داشته باشم.

( نخستین نمایشنامه‌ی ترکیه/ طنز)

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳

چه

 

 

چقدر جنگ است وقتی زمین نگاه می‌کند برای چه

شیپور پخش می‌شود مثل خاکستری که از جنگ‌های قدیم

بر کاخ‌های ویران باشکوه

و از (جنگ است) می‌ماند

شبیه همه

از لوله‌های نفت بلند می‌شود گیسوش

از ترعه‌های فروپاشیده

از رنگ‌های جنگ

و بند می‌شود به نگاهی از دور که می‌نگاهد لوله‌ها را پیچ‌درپیچ

از ( جنگ است) می‌ماند و می‌رود تا سقوط

بمبی بزرگ، ایستاده آن بالا مردد است که بیفتد

بمب مردد است می‌لغزد از گیسوش می‌افتد بین لوله‌های نفت

بر شانه‌هاش غوغای این جهان همه آرام و سرد ریشه دوانده‌ست

از لوله‌های بلند شده از گیسوش

( جنگ است) می‌بارد پاهای قطه‌شده می‌بارد

چشمان بیرون آمده از کاسه‌های سر

زمین مثل همه است از بین گیسوهایش

جنگ است چقدر شبیه همه

و سقوط سقوط می‌کند از گیسوش

سقوط می‌کند که بگوید چه؟

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳

یه روز یه عاشقی بود

 

عزیز تمام غزل‌های من

 

در اشک و شب و ساز گل می‌کنی

در این آینه باز گل می‌کنی

 

دلم را به دست جنون داده‌ام

دوباره به یاد تو افتاده‌ام

 

چه آرام از من گذر می‌کنی

جهان مرا تازه‌تر می‌کنی

 

خیال قشنگ تو تابان شده

شب غربتم نقره باران شده

 

چراغ شب تار یادت بخیر

تو ای نازنین یار یادت بخیر

 

اگر چه شبی با خزان آمدی

تو با ماه و لبخند و نان آمدی

 

در آغاز باران یک شامگاه

تو از جاده آسمان آمدی

 

حضورت به دریاچه جان داد باز

پس از کوچ مرغابیان آمدی!

 

سکوت شب شهر دلگیر بود

تو مثل صدای اذان آمدی

 

پر از رنج بودم پر از بیکسی

چه زیبا شد ای مهربان آمدی

 

تماشای دنیا به ما خوش گذشت

کنار تو زیبا به ما خوش گذشت

 

قشنگ و دل‌انگیز یادت بخیر

تو ای ماه پاییز یادت بخیر

 

تو ای خاطراتت پر از عطر و گل

پر از درک دنیای آنسوی پل

 

پس از تو کسی همدم من نشد

چراغی در این خانه روشن نشد

 

پس از تو غزل هیچ وزنی نداشت

بلندای قصه گوزنی نداشت

 

پس از تو شکوفا نشد باغ و دشت

بهار آمد و بی‌تفاوت گذشت

 

کجایی تو ای رقص گل در نسیم

شکوه دل‌انگیز باغ قدیم؟!

 

کجایی تو ای مایه‌ی دلخوشی

مرا عاقبت با غمت می‌کشی!

 

غزل با تو گل داد یادت بخیر

تو ای باغت آباد یادت بخیر

 

تو ای ماه زیبای رویای من

عزیز تمام غزل‌های من

 

گل ناز یادت شکوفا شده

زمستان من با تو زیبا شده

 

زمستان من با تو یعنی بهار

عبور ترن از دل پنبه‌زار

 

و همخوانی کاج با آفتاب

طلوع قشنگ شقایق بر آب

 

گل من پس از سال‌ها رفتنت

چه خوشبو شده‌ بوی پیراهنت

 

گل مریم من که زیبا شدی

تو در شام آخر شکوفا شدی

 

به مهتاب تن‌داده یادت بخیر

غریب شب و جاده! یادت بخیر!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳

جشن‌های باستانی ایران

 

در آیین زردشت، اهورامزدا جهان را در طول یک سال منتها در شش نوبت آفریده‌است:

اول آسمان را - بعد آب را - بعد زمین را - بعد گیاهان را - بعد جانوران را، و در آخر همه در سیصد و شصت و پنجمین روز سال یعنی در طلیعه نوروز، اشرف مخلوقات یعنی انسان را آفریده و جشن نوروز در واقع جشن خلقت انسان و جشن تولد بشر هم هست ...

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢

بهاریه

 

خیره از پنجره به کوچه که آواز کودکان را شنیدیم. بیداری کامل شد. مادرم پیرهن را می‌دوخت برای سال نو برای من. از آواز کودکان پیرهن ناتمام را به تن کردم به کوچه دویدم.

از میان شاخه‌ی درختان دیدیم که کودکان همسایه در کنار آتش که از هیمه‌های افروخته به آسمان می‌رفت سال نو را بر شاخساران می‌آویختند. چنان سرگرم آتش و هیمه تحویل سال بودند که ندانستند پیرهن من یک آستین دارد.

...

برف آب می‌شود. مادرم سماور زغالی را از آب پر می‌کند. در خواب شب سال تحویل دیده بودم که مردی روستایی در کنار رودخانه اسبش را می‌شوید. خواب را به مادرم گفتم. کرمان رودخانه نداشت. مادرم گفت: سال تحویل می‌شود. بر سفره خالی که نگاه کردم ناگهان انبوه از سیب شد. در سال‌های دیگر در جوانی در روزی که سال در صبح تحویل می‌شد از کنار رودخانه‌ای گذشته بودم. همان مرد روستایی را که در خواب دیده‌بودم در کنار رودخانه اسبش را می‌شست. در کنار رودخانه سفره‌ای بود انبوه از سیب. نگاه کردم در کنار سفره سماوری زغالی می‌جوشید اما مادرم نبود.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢

سال 92 در کتاب

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

← صفحه بعد