دکتر بازی

 

خاک ایران یکسر از دکتر پر است

هر که دکتر نیست، نانش آجر است

 

ملک ایران سرزمین دکتران

این قدر دکتر نباشد در جهان

 

شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ دک!

کبک دکتر، فنچ دکتر، زاغ دک!

 

عابران هر خیابان دکترند

دانه های برف و باران دکترند

 

هم وزیران، هم مدیران دکترند

بیشتر از نصف ایران دکترند

 

هر که پستی دارد اینجا دکتر است

دیپلم ردی است، اما دکتر است

 

هر که شد محبوب از ما بهتران

هر که شد منسوب بالا دکتر است

 

هر که رد شد از در دانشکده

یا گرفته دکتری، یا دکتر است

 

شعر نو مدیون دکترها بود

تو ندانستی که نیما دکتر است؟

 

شاعر تیتراژهامان دکتر است

مجری اخبار سیما دکتر است

 

آن که مثل آفتاب نیمه شب

سر زد از صندوق آرا دکتر است

 

شادباش ای دکتر آرای ما

دکترای جمله دانش های ما

 

دکترایت نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

در جهانی که پر است از نابغه

دکتری چندان ندارد سابقه

 

بی سبب افسرده ای غم می خوری

سرزمین ماست مهد دکتری

 

خط مان وقتی شبیه میخ بود

ای بسا دکتر در آن تاریخ بود

 

این همه آدم که در عالم نبود

آدمی کم بود و دکتر کم نبود

 

من نگویم، شاعران فرموده اند

رخش و رستم هر دو دکتر بوده اند

 

گر چه باشد قصه ها پشت سرش

دکتری دارند ملا و خرش

 

شاعران از رودکی تا عنصری

بی گمان دارند هر یک دکتری

 

شعله های عشق چون گُر می گرفت

آتشی در خیل دکتر می گرفت

 

عشق با دکتر نظامی قصه گو

عشق با دکتر سنایی رازجو

 

عارف شوریده دکتر مولوی

نام پایان نامه او مثنوی

 

حافظ و سعدی و خواجو دکترند

سروقدان لب جو دکترند

 

وحشی و اهلی و صائب دکترند

تاجر و دهقان و کاسب دکترند

 

بحث های جعل مدرک نان بری است

بهترین سرگرمی ما دکتری است

 

عده ای مشغول دکتر سازی اند

عده ای سرگرم دکتر بازی اند

 

***

 

عنوان: دکتر بازی

شاعر: دکتر اسماعیل امینی

ناشر: سپیده باوران

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 104 ص.

موضوع: شعر فارسی- قرن 14. / شعر طنز

قیمت: 60000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

باغ های کیوتو

 

تا جایی که یادم است بیشتر نوشته های روی دیوارها راجع به دروغ، خیانت، ترس، یا شناخت معرفت بود.

گفتم: " این ها چی ان؟ "

راندال از پشت سرم جواب داد: " واژه هایی که باید یاد گرفت."

گفتم: " آها." این ابداً چیزی نبود که انتظار شنیدنش را داشتم. حس می کردم انگار از کوهی بالا رفته ام که قله اش را مه پوشانده... چه حرف هایی بینمان رد و بدل شد، باید بگویم که چیزی یادم نیست. می دانم یادآوری چیزهایی که راندال در آن اتاق سرد و نمور می گفت با چیزهایی که معلم ها با سختگیری یادمان می دادند، زیاد قابل مقایسه نیست، ولی او با آن اشتیاق طبیعی و خواندن کتاب ها با صدای بلند، انگار که هر کلمه اش را به من هدیه می داد و کلمات در ذهنم حک می شد.

( صفحه 12)

 

نامه نگاری عادتمان شده بود. راندال یکشنبه اول هر ماه نامه می نوشت. درباره کتاب های جدیدی که می خواند و چیزهایی که علامت گذاشته بود تا نشانم بدهد برایم می گفت...

راندال در نامه بعدی اش از آخرین کتابی که خوانده بود نوشت؛ راجع به باغ های کیوتو. این که چطور این باغ ها از ماسه و سنگریزه و صخره ها ساخته شده اند. می گفت هیچ گُل و گیاهی در کار نیست. زمانی از خزه استفاده می کردند، ولی حتی آن رنگ سبزی که ما می شناسیم نیست. نوشته بود نه چمنزار و نه برگ های سبز، فقط نوعی سبز خاکستری رنگ. حتی نمی توانی در این باغ ها قدم بزنی، چون بیشتر شبیه تابلوهای تقاشی اند.

( صفحه 13)

 

بهت گفته بودم که او پسر خوش قیافه ای بود؟ خیلی خوب نمی شناختمش ولی موهای قرمز رنگی داشت؛ مثل من، و صورتی لاغر و مهربان. احتمالاً زیباترین چهره ای که تا حالا دیده ام. باید این را به خودش می گفتم، ولی خیلی خجالتی بودم. این طور فکر می کردم: شاید منتظر نیست تا فرصتی پیش بیاید و چیزی به من بگوید، ولی منتظر است تا حرفی از من بشنود.

( صفحه 22)

 

مادر منتظرم بود. هنوز اونیفرم کارخانه را به تن داشت. یادم می آید که چطور وارد آشپزخانه شدم و دنیای کوچکش را به چشم دیدم. نمی خواهم بی انصافی کنم. به تو گفته بودم که زن خوش قیافه ای بود؛ از آن زن های سخت کوش، ولی گمان می کنم که در آن سن و سال باور داشتم که بزرگیِ زندگی به چیزهای دیگر بستگی دارد.

( صفحه 44)

 

به من نگاه کرد، چشم های خاکستری رنگش در نور کم بعدازظهر به تیرگی می زد.

گفت: " تا حالا عاشق شده ی؟ "

لحن سوالش احمقانه بود، اما از دختری مثل او، دانشجوی رشته تاریخ روسیه در برایان ماور، با چشم های خاکستری و دندان های بزرگ که مدام کُتش را می کشید روی زانوهایش بعید به نظر نمی رسید.

گفتم: " یک بار، شاید."

گفت: " شاید؟ پس عاشق نبودی. چون در مورد عشق نمی شه گفت شاید، وقتی می گی شاید پس نمی دونی من چی فکر می کنم و هیچ نظری نمی تونی بدی... "

( صفحه 97)

 

ولی بچه نبودم یا حتی نوجوان. من زن جوان خودخواهی بودم که اگر فرصتی دوباره دست می داد و زمان به عقب بر می گشت دلم می خواست دوباره کنارشان در اتاق غذاخوری می نشستم، پشت میزی که مادر به دلیل حضورهای دیر به دیر من در خانه می چید، رومیزی و دستمال سفره هایی که از صبح شسته و اتو خورده بود، و سه نفری پشت آن میز پنج نفره می نشستیم. اگر می توانستم و فرصتی دوباره دست می داد، دوست داشتم سرزنده و صمیمی کنارشان حاضر می شدم. برایشان از کتاب هایی که در طول ترم خوانده بودم می گفتم و همین طور چیزهایی که نوشته بودم.

( صفحه 125)

 

تیلسی چمدانم را کنار تخت گذاشت و قول داد که صبح روز بعد بر می گردد. می دانستم که نمی آید: من خیلی به دروغ زندگی او نزدیک بودم، و او هم به دروغ زندگی من خیلی نزدیک بود.

(صفحه 234)

 

***

 

عنوان: باغ های کیوتو

نویسنده: کیت والبرت

مترجم: علی قانع

ناشر: انتشارات ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 344 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی

قیمت: 180000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤

داستایفسکی و آنا

 

وقتی در پاییز 1845 رمان منتشر شد او به برادرش نوشت:

" راستش، برادر، هرگز فکر نمی کردم که شهرتم تا به این حد برسد. عزت و احترام مردم فوق العاده است و همگی کنجکاوی شدیدی در موردم دارند ... طوری به من نگاه می کنند که گویی من نوعی اعجوبه ام. محال است دهانم را بازکنم و سخنانم در اینجا و آنجا و همه جا تکرار نگردد؛ داستایفسکی این را گفت ... داستایفسکی خیال دارد آن کار را بکند ... صراحتاً بگویم که فعلا شهرتم مایه وجد و شعف من است."

( صفحه 13)

گزارش های معدودی از چهار سال زندان و اعمال شاقه او در قلعه نظامی امسک باقی مانده است. کتاب یادداشت های خانه مردگان او که بین سالهای 1861 و 1862 نوشته شده است مفصل ترین گزارشی است که ما در دست داریم.

او بعدها نوشت: " آن چهار سال را دورانی به حساب می آورم که مرا زنده به گور کرده بودند. ... دوران عذابی پایان ناپذیر و وصف ناپذیر ... " در تمامی آن چهار سال او زنجیر به پا داشت. امپراطور با درخواست برداشتن آن قبل از وقت مقرر مخالفت می کرد. برای داستایفسکی نویسنده آن چهار سال مکتب حیاتی بود که او را با اعماق هستی آشنا می ساخت - اعماقی که حتی به فکر او هم خطور نمی کرد.

اعتقاد عمومی بر این است که تفسیر روحی و تحول عقیدتی داستایفسکی در دوران محبس و اعماق شاقه آغاز گشته است.

( صفحه 24)

داستایفسکی ناچار بود به ادبیات رجعت کند. او ناچار به رجعت به ادبیاتی بود که طی غیبت ده ساله اش ساکن و بی حرکتی باقی نمانده بود. گوگول مرده بود. قدر و منزلت نویسندگانی چون نکراسف و تورگنیف و سالتیکف و گانچاروف و گریگورویچ که زمانی نویسندگی را با داستایفسکی آغاز کرده بودند اکنون به طور بی قیاسی بالا رفته بود. ستاره تولستوی طلوع می کرد و هر لحظه درخشش بیشتری می یافت.

هیچ یک از نویسندگان یاد شده ناچار نبود که همچون داستایفسکی آغازی دوباره داشته باشد. هیچ یک از آنها از دنیای فراموشی و نسیان برنمی گشت و نامش را تثبیت نمی کرد.

بازگشت به نوشتن پس از دوران محبس تلاش بطئی و مشکلی را از داستایفسکی می طلبید.

( صفحه 26)

زنش در پانزدهم آوریل از دنیا رفت و او در شانزدهم همان ماه در دفتر یادداشتش نوشت: " جسد ماشا در تمام این مدت روی میز قرار داشته است. آیا من دوباره او را خواهم دید؟ دوست داشتن همسایه ات چون خود، آن طور که مسیح تعلیم می دهد، غیرممکن است. در این دنیا فرد در بند فردیت خود است و منیت او مانع کار ... و بنابراین انسان برای کسی در رسیدن به این کمال مطلوبی تلاش می کند که برخلاف فطرت او است. وقتی کسی در رسیدن به این کمال مطلوب شکست بخورد یا به عبارت اخری قادر نباشد که منیتش را در راه عشق به مردم یا انسانی دیگر ( مثل من و ماشا) قربانی کند چنین فردی روحاً عذاب می کشد و این حالتش را گناه می خواند. پس انسان باید همواره این احساس عذاب را داشته باشد و آن را با لذت آسمانی قربانی کردن منیت خود تعدیل بخشد..."

( صفحه 32)

میخائیل باختین، فیلسوفی جدید و برجسته، نوشت: " داستایفسکی روح را به موضوعی مناسب تعمق زیبایی شناسانه تبدیل کرد. او روح را می دید در حالی که مردم قبل از او فقط جسم و روان را می دیدند."  داستایفسکی به خاطر خیر، ماهیت پنهان شر را بر ملا می کرد.

( صفحه 38)

" بشر معمایی است، معمایی که باید حل شود، و اگر تو تمام عمرت را صرف حل کردن این معما کنی هرگز مگو که آن را به هدر داده ای. من درگیر حل این معما هستم چون می خواهم یک انسان باشم." داستایفسکی سرنوشتش را پیش بینی کرده بود چون تمام آثارش می بایست به معمای انسان و سرنوشت انسان اختصاص یابد.

( صفحه 66)

او احساس می کرد که دارد عاشق آنا می شود ولی مسائل زیادی بودند، خاصه تفاوت سنی، که او را از عشق ورزی باز می داشتند. همین چندی پیش او خود در داستان رویای عموجان عشق ورزی شاهزاده مسنی را به دختر جوانی به سخریه گرفته بود. حالا چطور ممکن بود که او خود را به همان دلیل مورد ریشخند دیگران قرار دهد.

( صفحه 60)

آنا نخستین زنی بود که او در کنارش احساس می کرد که انسان " زنده " ای است و این " زندگی زنده" گرانبهاترین خصیصه ای بود که او در انسانها می جست.

( صفحه 73)

 

***

 

عنوان: داستایفسکی و آنا

نویسنده: ایگور ولگین - سرگئی بِلُف

مترجم: یوسف قنبر

ناشر: نشر قطره

سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ دوم 1392

شمارگان: 300 نسخه

شماره صفحه: 104 ص.

موضوع: داستایفسکی، فئودور میخائیلوویچ-- سرگذشت نامه

قیمت:45000ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤

عشق در زمان وبا

 

اگر به موقع ملتفت شده بودند که حذر کردن از فجایع مهم زندگی زناشویی خیلی آسان تر از آزارهای کوچک زندگی روزانه است، ممکن بود زندگی برای هر دوی آن ها آسان تر شود ولی تنها چیزی که یاد گرفته بودند این بود که عقل موقعی به سراغ آدم می آید که دیگر خیلی دیر شده است.

(صفحه 48)

 ترس او، ترس از مرگ نبود. نه، ترس از مرگ سال های سال بود که در قلبش وجود داشت و همراهش زندگی می کرد. سایه ای بود که به سایه خود او اضافه شده بود.

(صفحه 56)

در هشتاد و یک سالگی هنوز عقلش می رسید که فقط با چند نخ نازک و پوسیده با این جهان پیوند دارد، نخ هایی که ممکن بود بدون هیچ گونه احساس درد پاره شوند. خیلی ساده، با یک غلت زدن عوضی در هنگام خواب. تمام سعی و کوشش خود را به کار می برد تا آن نخ ها پاره نشوند چون می ترسید که در ظلمت مرگ، خدا را جلوی چشم خود نبیند.

(صفحه 72)

مرد به رغم چندین عشق طولانی و پرمخمصه، یک بند فقط به او فکر کرده بود و پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز سپری شده بود. لزومی نداشت تا مثل زندانی ها روی دیوار سلول هر روز خط بکشد تا زمان را به خاطر داشته باشد و قاطی نکند.

( صفحه 91)

تا جوان هستی سعی کن تا جایی که می توانی رنج عشق را بچشی. چون این طور چیزها تا آخر عمر نمی ماند.

(صفحه 106)

فلورنتینو آریثا بدون این که به خود رحم کند هر شب نامه می نوشت. نامه ای پس از نامه دیگر در دود چراغ روغن نخل سوز در پستوی مغازه خرازی، و هر چه سعی می کرد نامه هایش بیش تر به مجموعه اشعار شعرای مورد علاقه اش در کتابخانه ملی که در همان زمان به هشتاد جلد می رسیدند، شباهت پیدا کنند، نامه ها طولانی تر و دیوانه وارتر می شدند. مادرش که در ابتدا در آن عذاب عشق تشویقش کرده بود، رفته رفته نگران سلامتی او می شد. وقتی از اتاق خواب صدای بانگ اولین خروس ها را می شنید به طرف او فریاد می کشید: " داری عقلت را از دست می دهی، مغزت معیوب می شود، هیچ زنی در عالم وجود ندارد که لیاقت این همه عشق را داشته باشد.

(صفحه 118)

کتاب خواندن برایش عادتی شد سیری ناپذیر. از وقتی مادرش به او سواد خواندن و نوشتن آموخته بود برایش کتاب های مصوری از آثار نویسندگان شمال اروپا می خرید. کتاب هایی که به عنوان قصه یاداستان های ویژه نوجوانان فروخته می شدند، ولی در واقع کتاب هایی بودند بسیار منحرف کننده با داستان هایی بس خشن که به سن و سال خواننده توجهی نداشت.

در پنج سالگی قطعاتی از آن کتاب ها را حفظ کرده بود و در کلاس درس یا در محافل ادبی مدرسه دکلمه می کرد. آن کتاب ها، به رغم آن همه آشنایی با آن ها، هنوز در نظرش مخوف و ترسناک جلوه می کردند، ترسی که شدت هم گرفته بود. بعد متوجه شعر شد و این به آن می ماند که در وسط بیابانی برهوت به واحه ای سبز و خرم پا گذاشته باشد. در همان سنین بلوغ، تمام کتاب ها را به محض انتشار می خواند. کتاب ها را مادرش از کتابفروشی های دست دوم می خرید. ناشر آن کتاب ها به عموم مخاطبانش نظر داشت و هر نوع کتابی را چاپ می کرد؛ از هومر گرفته تا آثار بی ارزش شعرای محلی. ولی برای او اهمیتی نداشت. به هر حال کتاب های تازه منتشر شده را می خواند، هر چه بود، بود. انگار سرنوشت بود که به او فرمان می داد. در طی سال های سال کتاب خوانی، هرگز نفهمید چه کتابی خوب است و چه کتابی بد. تنها چیزی را که درک کرد این بود که نظم را به نثر ترجیح می داد و بین اشعار هم اشعار عاشقانه را بیش تر دوست داشت. پس از دو مرتبه خواندن آن ها، خودبخود اشعار را حفظ می شد. اشعار قافیه دار و غم انگیز را زودتر یاد می گرفت.

(صفحه127)

 

***

 

عنوان: عشق درزمان وبا

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: انتشارات ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1385- چاپ هشتم 1393

شماره صفحه: 542 ص.

موضوع: داستان های کلمبیایی- قرن 20 م.

قیمت: 310000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤

عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده

 

بیست سال تمام به خودم گُل زدم و با هر کدام، از آن چیزی که در ابتدا از نوشتن می خواستم، دور شدم. حالا که فکرش را می کنم در این سال ها پینوکیویی بودم که به خر تبدیل شده بود و چون توی سیرک برایش دست می زدند دیگر دوست نداشت آدم شود.

( صفحه 13)

 

این زن مرا یاد زن های زیادی می انداخت. این زیبایی اش. این حالتش. زن هایی که آن سال های دور باهاشان زندگی کرده بودم و شور و عشقم را صرفشان کرده بودم. زن های رمان های کلاسیک. زنی بود که می شد تمام زن های محبوب آن رمان ها را در هر سن و ظاهر متفاوتی که بودند، باهاش تصور کرد. هم ماریای صبور و غمخوار جنگ و صلح را می دیدم، هم ناستازیای زیبا و ناآرام ابله را. هم ناستانکای تنها و درمانده شب های روشن و هم سونیای دردمند و همراه جنایت و مکافات. هم کاترین لاغر و رنگ پریده ژرمینال را، هم رمدیوس زیبا و همیشه عریان صد سال تنهایی را.

( صفحه 20)

با خودم گفتم چقدر خوب است که سال های سال طول می کشد تا آدم به چنین درکی از زندگی برسد. چقدر خوب است که این دختربچه حالا حالاها وقت دارد تا رویا ببافد و خوش باشد.

( صفحه 28)

اصلاً آیا این همه افسانه و رویا معنی اش این نبود که آدم ها از همان هزاران سال قبل متوجه تنهاییشان شده اند و بعد با ساختن این افسانه ها خواسته اند زندگی را برای خودشان راحت تر کنند؟ ... یعنی چون الان زندگی ظاهراً راحت تر بود یا چه می دانم آن مشکلات گذشته ها را ندارد، آدم ها این قدر از افسانه و رویا فاصله گرفته اند؟ اما من فکر می کنم آدم ها الان خیلی تنها تر از قبل شده اند و بیش تر به این چیزها احتیاج دارند.

( صفحه 35)

 

 

عنوان: عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده

نویسنده: حمید اباذری

ناشر: انتشارات هیلا ( ققنوس)

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 770 نسخه

شماره صفحه: 120 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی-- قرن 14

قیمت: 60000 ریال

عنوان داستان ها: آنا/ تکیه ام سال هاست به کُنار است/ بزک یا خودآرایی؛ یا واژه بسته بودن چه حال و هوایی دارد؟ / حافظه اول؛ حافظه دوم/ سونات اُرس/ شطحیات عاشقانه مستعدترین مجرد قرن/ عاشقی با حال و هوای پشه های لهیده/ کودکانه

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤

کافه فراموشی

 

بعضی دوستان مدام از وظیفه سنگین ادبیات و نویسندگان در دنیای امروز می گویند. اما من معتقدم وضعیت جدیدی که با آن روبه رو هستیم وظیفه نویسنده را سنگین تر نکرده، بلکه فقط موقعیتش را پیچیده تر نموده است. نویسنده باید رها باشد و به اینکه با نوشته اش موجی ایجاد کند و حتی زندگی خودش را دگرگون کند نیندیشد و در دنیای پر از فشار و محدودیت امروز، با این تصورات، حصار دیگری در ذهنش ایجاد نکند ... من نویسنده امروز را در مقامی نمی بینم که دردهای جهان را درمان کند اما این حق را دارد که دردهای جهان را بگوید. او نباید ناظری بی تفاوت باشد. شاید او به خاطر عجز از اقدام و عمل، به نوشتن روی آورده اما حالا که به نوشتن پناه آورده باید برای مردم کاری کند و انتقام آن ها را بگیرد. دردها و رنج ها، جهان ما را زیر سیطره برده است. این دردها تنهایی نوجوانی میان شعله های جنگ در خاورمیانه است. این دردها بغض زنان سرخپوست در جای دوری در آمریکای جنوبی است. ویرانی مادری فقیر در شرق آفریقاست. و این دردها شاید ناتوانی من در رساندن پاره ای نان یا یاز نگهداشتن گلوله ای از حرکت باشد... ما باید روی قلب تمام مجسمه های کودکان یک نقطه قرمز بگذاریم تا هر لحظه به یادمان بیاورد که در جایی از جهان کودکی دارد به ضرب گلوله از پای در می آید... یاد جمله ای از فرناندو پسوا می افتم که می گوید: " ادبیات مثل همه هنرها اعتراف ساده ای ست به ناکافی بودن زندگی."

 

( از مقدمه کتاب به قلم لوکلزیو برنده نوبل ادبیات2008)

...

 

اما آنچه بارقه های امید را در دل بیماران مناتیکی ایجاد کرده، نتایجی است که از تحقیقات یک جامعه شناس روسی بدست آمده است. "امانوئل واستکف" جامعه شناس برجسته ی روسی و صاحب کتاب معروف "ریشه های واپس زدگی در جوامع نیمه مضمحل" در تحقیقاتی که به همراه 14 عضور برجسته ی آکادمی جامعه شناسی مسکو انجام داد به این نتیجه دست یافت که بین مقادیر گسترش این بیماری در کشورهای مختلف از یک سو و میزان دموکراسی در کشورهای مربوطه از سوی دیگر، ارتباط معناداری وجود دارد. " واستکف" این تحقیقات را زمانی شروع کرد که از یک سفر سه ماهه ی مطالعاتی که به موضوع "شناسایی شاخص های ارتقا و رشد آموزش و پرورش چین" اختصاص داشت به کشورش بر می گشت. او در سفر چین متوجه شد که این کشور علی رغم جمعیت بسیار زیاد، دارای تعداد مبتلایان اندکی به این نوع بیماری خطرناک می باشد. تعدادی کمتر از 100 نفر که آن ها نیز عموما یا از کشورهای دیگر به چین آمده اند و یا اینکه دارای تابعیت های دوگانه هستند.

"واستکف و همکاران" در تحقیقات خود نشان دادند که رشد بیماری مناتیک در جوامعی که دارای نوعی دموکراسی انتخاباتی هستند به حالت غیرقابل کنترلی درآمده، در حالیکه در کشورهایی که رای گیری در آن ها برگزار نمی شود و یا این امر در موارد بسیار بسیار نادر و تنها برای درخواست حزب حاکم جهت ادامه ی زمامداری صورت می پذیرد، عملا مناتیک یک بیماری غیر شایع و یا کاملاً ریشه کن شده است.

...

واستکف فرضیه خود را اینگونه بیان می کند که اکثریت قریب به اتفاق مردم در هنگام رای دادن و امضا کردن یا قرار دادن اثر انگشت بر روی مدارک رای گیری، از دست راست خود استفاده می کنند. به علاوه عموم مردم هنگام انداختن رای، آن را با دست راست به صندوق می اندازند. این امر با توجه به حس خوبی که فرد از مشارکت پیدا می کند موجب می گردد که دست راست در مقام و مرتبه ای بالاتر قرار گیرد. از طرفی سلول های دست چپ به علت عدم حضور در فرایند رای دادن، بعضا دچار مرگ و یا عوارض ناخوشایند دیگری می شوند که زمینه ی آسیب پذیری در برابر بیماری ها را بیشتر می کند.

...

او زمان دقیقی را برای نتیجه دهی تحقیقات و مطالعات خود اعلام نکرده اما امیدوار است با به ثمر رسیدن تحقیقاتش و چاره اندیشی دولتمردان کشورهای مختلف برای این موضوع، بتواند کمکی هر چند ناچیز به رهایی نسل های آینده ی بشر از بلایای بیماری مناتیک داشته باشد.

 ( گزیده هایی از داستان کوتاه مناتیک)

 

 

***

 

عنوان: کافه فراموشی

نویسنده: مرتضی بخشایش

ناشر: انتشارات کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 جلد

شماره صفحه: 120 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی-- قرن 14

قیمت: 70000 ریال

عناوین داستان ها: یادداشت لوکلزیو/ دفترچه ی سیاه/ کافه فراموشی/ مِرونا/ احترام به آسمان ها/ پاییزِ نوامبر/ خانه ی پدربزرگ/ مِناتیک

لینک سایت ناشر: http://www.ketabekoolehposhti.com/

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤

اژدهاکُشان

 

نسترنه پایش را از باغستان بیرون نگذاشته بود که فکر کرد سه کوه آن طرف تر باران تمام بشود، رنگین کمان در می آید.

چوب می زد لای چپر بین راه که نکند بز، سر به خوردن، همان جاها مانده باشد اما فکرش سه کوه آن طرف تر بود که بعد ِ بارندگی به آنجا می رسید؛ به کوه آله منگ درآیو.

میلکی ها می گویند " هر کی بتانه وقت کمان بستن آله منگ، از زیرش رد بشه، به نرسیده هاش می رسه."

خیلی سال نبود که فکر می کرد یک روزی با جوانی که نمی دانست کی هست، دست بچه هایش را خواهد گرفت و تنها خانه پایین محله شلوغ می شود، اما نه مردی قسمتش شده بود و نه پدر و مادرش مانده بودند.

( صفحه 26)

 

باران یک ریز و مدام می آمد. سرخه کوه را هم رد کرد. با خودش فکر کرد:

- سنگه کوه و سرخه کوه ره رد بکردم، حالا مانده آله منگ درآیو.

باران که تمام می شد، آله منگ از آنجا، کمان می بست و هفت رنگش را مثال النگو، نشان میلکی ها می داد. نصف النگو توی کوه بود و نصف رنگی اش به دیدار می آمد.

نشست. سیخک های باران می رفت توی سرش و از چانه اش در می آمد. فکر کرد حالا این همه راه هم آمده، باران هم بند بیاید، آله منگ هم بزند، بتواند رد بشود، که چی؟

( صفحه 30)

 

***

 

عنوان: اژدهاکُشان

نویسنده: یوسف علیخانی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1388 - چاپ پنجم 1390

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 176 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی- قرن 14

قیمت: 35000 ریال

عناوین داستان ها: قشابل/ نسترنه/ دیولنگه و کوکبه/ گورچال/ اژدهاکشان/ ملخ های میلک/ شول و شیون/ سیا مرگ و میر/ اوشانان/ تعارفی/ کل گاو/ آه دود/ الله بداشت سفیانی/ آب میلک سنگین است/ ظلمات

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن

 

زندگی ام طبق قاعده و فرمول خاصی نیست. بخشی از آن غریزی است و احساسات معمول بخش دیگری از آن را تشکیل می دهد. منطق هم در زندگی ام وجود دارد، منطقی که مثل خیلی چیزهای دیگر خوب است. من در طول زندگی ام از افراد و چیزهای مختلفی منطق آموخته ام و انگار این افکار در من جذب شده اند: از مادرم، معلم باله ام، مجله ی ووگ، قوانین زندگی، سلامتی و طبیعت چیزهای زیادی یاد گرفته ام.

...

مهم ترین چیز این است که از زندگی خود لذت ببرید و شاد باشید. همه اش همین است.

...

یک روز را انتخاب کن. تا آن جا که می توانی ازش لذت ببر. روزها هم مثل آدم ها می آیند و می روند ... فکر می کنم گذشته کمکم کرده قدر حالا را بدانم و نمی خواهم یک لحظه اش را به خاطر نگرانی آینده از دست بدهم.

نمی گویم برای یک روز زندگی کن؛ این خیلی ماتریالیستی می شود. اما از داشته های هر روزت استفاده کن. من متوجه شده ام که خیلی از ما فقط در سطح زندگی می کنیم و نمی دانیم زنده بودن خودش بزرگ ترین نعمت است.

...

از میان نا امیدی های بزرگ زندگی، خیلی بیشتر از آن چه فکرش را می کردم به دست آورده ام ... بیشتر از آن چه امیدش را داشتم. اکثر این اتفاقات خوب هم وقتی پیش آمدند که دنبال شان نرفته بودم.

...

چیزی که درد دارد این است که نزدیک مرگت به گذشته نگاه کنی و فقط بدی ها و فرصت های از دست رفته را ببینی، یا این که فکر کنی چه می شد اگر این طوری نمی شد.

...

اگر می خواهید وارد مباحث روان شناسی بشوید، می توانید بگویید این تصمیم گیری های قاطعم از احساس نبود امنیت و حقارت ناشی می شود. نمی توانستم با این احساسات بجنگم. تنها کاری که ازم بر می آیمد این بود که واقع گرا باشم و پاهایم را روی زمین بگذارم و با انگیزیه و انرژی به جلو حرکت کنم.

...

همه ما کودکانی هستیم که بزرگ شده ایم. زندگی مان از کودکی و بزرگ سالی در کنار هم تشکیل شده است. پس هر کسی باید در جست و جوی چیزی که دوست داشته و واقعی بوده به گذشته برگردد.

...

بزرگ ترین پیروزی زندگی ام این بوده که توانستم با خودم زندگی کنم و کمبودهای خودم و دیگران را بپذیرم. از آن چه دوست دارم باشم خیلی دورم، اما بالاخره به این نتیجه رسیده ام که آن قدرها هم بد نیستم.

...

فکر می کنم بیشتر زن ها برای مردان زندگی شان لباس می پوشند.

...

باید به خودت به صورت عینی نگاه و خودت را مثل یک دستگاه آنالیز کنی. باید با خودت کاملاً صادق باشی و با نقص هایت رو به رو شوی. سعی نکن نقص هایت را پنهان کنی. در عوض، تلاش کن چیز دیگری را رشد بدهی.

به نظر من، تا هر زنی به خودشناسی نرسد، نمی تواند استایل شخصی خودش را به دست بیاورد.

...

لبخند تو همه اش به گل هایی که انتخاب می کنی و به موزیکی که پخش می کنی بستگی دارد. می خواهم شاداب و سرزنده باشم و در این دنیای پر از مشکل پناهگاهی داشته باشم.

...

تغییر دنیا کاری ناممکن به نظر می رسد، و یک نفری نمی توان کاری از پیش برد. تنها زمانی که هر کدام مان متعهد شویم قدمی برای اصلاح امور برداریم می توانیم دنیا را تغییر دهیم.

...

تا دنیا دنیا بوده، تاعدالتی هم وجود داشته. اما این دنیای ما می تواند با کوچک تر شدن ما را بیشتر به هم نزدیک کند. هیچ شکی نیست که تعهد اخلاقی ما ایجاب می کند آن ها که بیشتر دارند به آن ها که چیزی ندارند ببخشند.

بچه ها مهم ترین منبع حیات ما و امیدمان به آینده اند. ما نه تنها باید به آن ها کمک کنیم از شکننده ترین دوران حیات شان در اول زندگی شان به سلامتی بگذرند، بلکه باید تلاش کنیم دنیا را از سوء استفاده های احساسی، اجتماعی و فیزیکی پاک کنیم. تصور جهانی بدون تنش و خشونت ناممکن است، اما می توانیم ناممکن را ممکن کنیم. همه اش به ما بستگی دارد.

...

سرشار از خشم نسبت به خودمان هستم. من به گناه جمعی باور ندارم؛ چیزی که به آن باور دارم مسئولیت جمعی است.

 

 

عنوان: راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن

نویسنده: ملیسا هلسترن

مترجم: یاسمن رضایی

ناشر: انتشارات ملیکان

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 220 ص.

موضوع: هپبورن، آدری، 1929-1993 م. -- جملات قصار

قیمت: 250000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤

دختری که پادشاه سوئد را نجات داد

 

مهندس هر چه تلاش می کرد ریاضیات توی کله اش نمی رفت. یا علوم دیگر. با این وجود خوشبختانه در دانشگاه همیشه نمرات بالا می گرفت. پدر مهندس یکی از خیرینی بود که بیشترین کمک مالی را به دانشگاه محل تحصیل پسرش می کرد.

مهندس می دانست که لازم نیست آدم همه چیز را درباره ی همه چیز بداند. با داشتن نمرات خوب و یک پدر گردن کلفت، هر آدمی می توانست خود را به مراتب بالا برساند. در این راه نهایت سوء استفاده از توانایی های دیگران هم اصل مهمی است. اما این بار مهندس برای حفظ شغلش واقعاً مجبور بود کاری انجام دهد. خُب، نه این که خودش باید کاری انجام می داد. منظور متخصصان و محققانی است که استخدام کرده بود و اکنون هم همان افراد روز و شب کار می کردند و کارشان به پای مهندس نوشته می شد.

( صفحه 79)

 

هولگر یک گفت: " لابد فکر کردی من در بعضی مسائل تغییر عقیده داده ام؟ "

نومبکو باز سکوت کرد و هولگر دو گفت: " این تنها فکری است که به ذهن آدم خطور می کند."

نه، هولگر یک اصلا با این حرف موافق نبود. پدر او با یک پادشاه دیگر و در دورانی دیگر وارد جنگ شده بود. از آن زمان تاکنون جامعه از همه نظر دستخوش تغییر و رشد شده بود. هر دوران هم راه حل های خاص خودش را می طلبید، درست است؟

هولگر دو گفت که برادرش حالا بیشتر از گذشته مزخرف می گوید و احتمالاً حالا هم حتی نمی فهمد این حرفش چه معنای سنگینی دارد.

" ولی لطفاً ادامه بده. واقعا مشتاقم باقی حرف هایت را هم بشنوم."

خُب، بعد از سال دو هزار سرعت همه چیز بی نهایت زیاد شده بود: اتومبیل ها، هواپیماها، اینترنت و همه ی چیزهای دیگر! پس انسان ها به چیزی ثابت و استوار و مطمئن نیاز داشتند.

" مثلاً یک پادشاه؟ "

هولگر یک گفت بله، مثلاً یک پادشاه. بالاخره هیچی که نباشد سلطنت موضوعی هزار ساله است در حالی که پهنای باند زیاد اینترنت کمتر از یک دهه عمر داشت.

هولگر دو پرسید: " حالا پهنای باند اینترنت چه ربطی به سلطنت دارد؟ "

اما پاسخی دریافت نکرد.

( صفحه 566)

هولگر یک بدون این که روحش از ماجرا خبر داشته باشد ناگهان متوجه شد پشت تریبونی ایستاده است و روبرویش حدود پنجاه نفر نشسته اند.

پرفسور بِرنِر به زبان انگلیسی سخنرانی آغاز جلسه را شروع کرد و چون جملاتش هم سخت و هم قُلمبه سُلمبه بودند هولگر یک نتوانست حرف هایش را بفهمد. ظاهراً قرار بود او درباره ی فواید انفجار بمب اتمی صحبت کند. چرا؟ خود هولگر هم نمی دانست.

اما با وجود این که زبان انگلیسی هولگر یک خوب نبود، از این که چنین فرصتی به دست آمده بود خوشحال بود. به هر حال این که هولگر یک چه می گفت چندان اهمیتی نداشت. مهم این بود که منظورش چیست.

در زمان های برداشت محصول سیب زمینی هولگر یک وقت زیادی برای رویابافی داشت و در همین رویابافی ها به این نتیجه رسیده بود که بهترین کار این است که خاندان سلطنتی سوئد را به حیات وحش لاپلند تبعید کنند و اگر تمام اعضای خاندان سلطنتی حاضر نشدند استعفا دهند بمب اتم را همان جا منفجر کنند. با چنین حرکتی غبار ناشی از سمی ناشی از انفجار هم به مردم بی گناه آسیبی نمی زد و هم در مجموع کمترین خسارت به بار می آمد. به علاوه افزایش احتمالی دما که بر اثر انفجار بمب اتم به وجود می آمد به نفع طبیعت بود چون آن بالا نزدیک قطب هوا خیلی خیلی سرد بود.

( صفحه 419)

***

 

عنوان: دختری که پادشاه سوئد را نجات داد

نویسنده: یوانس یوناسون

مترجم: کیهان بهمنی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 584 ص.

موضوع: داستان های سوئدی-- قرن 21 م.

قیمت: 310000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤

در کشوری دیگر

 

" بزانسون" شهر کوچکی است در شرق فرانسه. شهری است در مرز سوییس و فرانسه. مردم این شهر عادات خاص خودشان را دارند؛ و در ِ خانه شان رابه آسانی به روی کس باز نمی کنند. در بین خود حلقه های کوچکی ساخته اند که این حلقه ها هم بسیار محکم اند و هیچ تازه واردی نمی تواند به سادگی در این حلقه ها داخل شود.

تمام زندگی این مردم در چهار دیوار خانه یشان خلاصه می شود. و تمامی اندیشه هایشان دَور ِ چَوکی هایشان ( صندلی)، پرده هایشان و میزهایشان دَور می زنند. انگار بیرون از دروازه هایشان جهانی وجود ندارد؛ دیگرانی وجود ندارند. در چشمان رنگه و شیشه مانندشان هیچ چیز خوانده نمی شود. آدم خیال می کند که این چشمان تنها قادرند گاهی حالت خصمانه به خود بگیرند و بس.

آنجا که زندگی می کردم، آپارتمان ها روی هم خوابیده بودند و طبقات بلندی را ساخته بودند. وقتی که از دور به این اشکال هندسی مربع شکل و مستطیل شکل می دیدم، دلم تنگ می شد. دلم هیچ نمی خواست که خانه ام بروم. اما می رفتم. وقتی زینه ها را می پیمودم گاهی تصادفاً دری یا درهایی باز می شدند؛ کسی یا کسانی می برآمدند و می رفتند پی ِ کارشان.

نگاه هایشان همیشه فراری می بودند؛ مثل اینکه از نگاه یکدیگر هراس داشتند. و اگر تصادفاً {نگاه} آدم با نگاهشان تلاقی می کرد، زود یا پیش ِ پایشان را می دیدند و یا دیوار سپید کنار زینه ها ( پله) را. این هراس و گریز همیشه به نظرم خنده دار می آمد؛ اما خو کردن به این هراس و گریز در آغاز برایم دشوار بود. در چهره هایشان هیچ چیز خوانده نمی شد: نه اندوهی، نه سُروری، هیچ.

(صفحه 7)

اگر یک روز این هم بمیرد، دیگر در همه جهان ِ به این بزرگی، من تنهای تنها خواهم شد؛ یعنی هیچ کس به من متعلق نخواهد بود. خیلی وحشتناک است، نیست؟

( صفحه 60)

از آن به بعد وقتی تنها می شدم، افکارم را جمع می کردم و روی این نکته متمرکز می ساختم که من به کدام سو کشیده می شوم. هیچ سو کشیده نمی شدم. در زندگی من هیچ چیزی وجود نداشت که مرا به خود بکشد. همه چیز و همه کس برایم بی ارزش شده بود و تصور اینکه همه چیز برایم بی ارزش است؛ برایم غیرقابل تحمل بود. خودم را در خلائی احساس می کردم. درون من خالی شده بود.

( صفحه 62)

 

 با همان محجوبیتش پرسید:

- پس کشور ما را دوست ندارید؟

نمی دانستم چگونه برایش توضیح دهم که من حالت درخت تنومندی را دارم که از جایش کنده شده باشد و در جای دیگری، در زمین دیگری، کشور دیگری نشانده شده باشد و با هراس دریافته باشد که ریشه هایش سر ِ سازگاری با این خاک را ندارد و بداند که خواه ناخواه در این خاک جدید محکوم به پوسیدن است. نمی دانستم که چگونه برایش بگویم که من همان درختم. نمی دانستم که چگونه برایش بگویم که من همان درختم. به خاطر ادب گفتم:

- کشور شما را دوست دارم؛ اما می دانید روابط و پیوندهای آدمی با سرزمینش بسیار پیچیده است که نمی توان آن ها را تنها در دوست داشتن و دوست نداشتن خلاصه کرد.

( صفحه 128)

***

 

عنوان: در کشوری دیگر

نویسنده: سپوژمی زریاب

ناشر: انتشارات سپیده باوران

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 192 ص.

موضوع: داستان های افغانستانی-- قرن 14

قیمت: 98000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤

نامه ای به خورشید

 

- آقا بزرگ می فهمه داره چکار می کنه.

- البته. ما هم به ایشون احترام می زاریم. فقط یه چیزایی هست که ایشون باید برای ما روشن کنند.

- اون از زندگیش به خاطر این حرفا گذشته.

- من نمی خوام با شما مشاجره ی سیاسی بکنم، ولی نگاه کنید ببینید در دوره ی شاه قبلی ما چه مملکتی داشتیم بلانسبت، سگ صاحبش رو نمی شناخت. شما فقط کافیه بهش بگین پاشو از توی کفش دولت دربیاره.

- چطوری؟ وقتی می بینه مملکت شده جولانگاه یه مشت سرمایه دار خارجی که دارن این مردم بی نوا رو می چاپن.

- ببینید! گیریم حق با شماست. آخه مردم به اون چه؟ اون باید الان فکر رفاه دوران پیریش باشه. مگه شما، نه، مگه خود شما جزو این مردم نیستید؟

سرهنگ آخرین جرعه ی چای را سر کشید و ایستاد و لبخندی از روی رضایت زد که سبیلش را کج کرد.

- مگه جنگله که هر کی باید به فکر خودش باشه؟

سرهنگ که داشت کم کم طاقت از کف می داد به طرف زن آمد.

- ببین! ما یه سری کار برای شما و آقا بزرگ می کنیم. آقا بزرگ هم باید قول بده یه سری کارها برای ما انجام بده. انصافا! معامله ی خوبیه، نه!؟

زرافشان نگاه تندی به سرهنگ کرد و استکان چایی اش رابه گوشه ی میز سراند. سرهنگ سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. پشت میز خود برگشت و لبخندی زد.

- کدوم مردم هر کس سی ِ خودشه. همه می خوان بار خودشون رو ببندن و پا رو گرده ی این و اون بزارن برن بالا!

- این طور که شما می گید نیست!

سرهنگ غیط کرده بود و خون خون اش را می خورد. از پشت میز به طرف زن آمد و گفت: " روی حرف های من فکر کنید، فردا می تونید بیان آقا بزرگ رو ببینید."

زرافشان از پشت میز بلند شد و سمت در رفت. دست اش به دستگیره در بود که سرهنگ گفت: " امیدوارم دیدار بعدی مون بهتر باشه."

( صفحه 45)

 

زرافشان بلند شد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. می خواست خانه را جمع و جور کند، اما دل و دماغش را نداشت. نه به صرف اینکه شوهرش را گرفته بودند، او بار اولش نبود که در بند می افتاد. شاید دیگر پیر شده بود و حوصله ی این طور ماجراجویی ها را نداشت. به چیزهایی که روی زمین ریخته شده بود نگاه کرد و دلش می خواست فردا فرمانده را که دید به او بگوید: " این بود حسن نیتی که داشتی! "

چشمش به عکس هایشان افتاد که کف زمین پخش و پلا بودند. جعبه ی عکس ها مثل کامیونی چپ کرده طرفی افتاده بود. گوشه ی چند تا از عکس ها زیر لباس ها پیدا بود. آن ها را تند تند کنار زد. عکس عروسی شان را برداشت. عکسی که پشت اش زرد شده بود. یاد آشنایی اش با آقا بزرگ افتاد. عکس را رو به رویش گرفت. نشست. غبطه خورد که، انگار همین دیروز بود که آقابزرگ با اون کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید دَرِ کلاس را باز کرد و آمد تو و در حالی که لبخند می زد به ما گفت بنشینیم. نشستیم. رفت پای تابلو و گچی برداشت و نوشت: " بزرگ اسماعیلی" و آن را به گوشه ای از تابلو پرت کرد. گفت: " " فلسفه درس می دهم. فلسفه ی غرب."

زرافشان به خاطر آورد که این بی تکلفی و سادگی آقابزرگ او را گرفتار کرد. بعد باز به خاطر آورد که چند لحظه بعد، که معلوم نبود به کجا خیره شده، ادامه داد: " فلسفه درس پیچیده ایه ولی اگر علاقه مند باشید من اونو گوارای وجودتون می کنم."

( صفحه 59)

 

***

 

عنوان: نامه ای به خورشید

نویسنده: حمید حیاتی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 320 ص.

موضوع: داستان های فارسی - قرن 14

قیمت: 175000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤

1Q84

 

سبک نگارش خوب تنها به یکی از صورت های زیر به دست می آید: نویسنده استعداد ذاتی داشته باشد یا حاضر باشد تا حد مرگ کار کند تا آن را بدست آورد.

(جلد اول -صفحه 36)

تنگو مطمئن نبود که آیا می خواهد یک نویسنده حرفه ای شود یا خیر همچنین مطمئن نبود که آیا استعداد نوشتن داستان را دارد یا خیر. تنها چیزی که می دانست این بود که نمی توانست از سپری کردن ساعات زیادی از روز برای نوشتن داستان خودداری کند. برای وی نوشتن مانند نفس کشیدن بود.

( جلد اول-صفحه 41)

در بدترین حالت این خواندن کوهی از داستان های ضعیف این درس مهم را به وی آموخت که دقیقاً چه چیز باعث می شود یک داستان ضعیف باشد.

( جلد اول- صفحه 42)

تو هنوز نفهمیده ای که دقیقاً می خواهی در چه مورد بنویسی. به همین خاطر هم بسیاری از داستان هایت در هسته چیزی کم دارند. می دانم که درونت چیزی هست که نیاز داری در مورد آن بنویسی اما نمی توانی آن را بیرون بیاوری. مانند یک حیوان کوچک هراسناک است. درون غارش مخفی شده، می دانی آنجاست اما تا خودش بیرون نیاید هیچ راهی برای گرفتنش نداری. به همین علت هم هست که دائم می گویی باید به آن زمان بدهی.

( جلد اول- صفحه 46)

اغلب مردم ارزش یک داستان خوب را نمی فهمند، اما نمی خواهند از قافله عقب بمانند بنابراین آن را می خرند و می خوانند.

( جلد اول- صفحه 47)

ازت می خواهم به خانه بروی و با خودت کنار بیایی که واقعا چه فکر می کنی. جلوی آینه بایست و به خودت با دقت نگاه کن. روی تمام صورتت نوشته شده ...

( جلد اول- صفحه51)

عنکبوت ها هیچ آگاهی از صبر ندارند. یک عنکبوت تنها این مهارت را دارد که تارش را بتند، و گزینه دیگری جز منتظر نشستن ندارد... این روال به صورت ژنتیکی از قبل تعیین شده است. عنکبوت هیچ سردرگمی، نومیدی، و افسوسی ندارد. احتمالاً برعکس من هیچ شک ماورائی، هیچ پیچیدگی اخلاقی ندارد.

(جلد اول- صفحه 53)

من فقط از خواندن لذت می برم. مطالعه هیچ ربطی به کارم ندارد.

( جلد اول - صفحه 96)

اگر به اکثریت تعلق داشته باشی می توانی از فکر کردن به بسیاری از موارد مشکل زا در امان باشی.

( جلد اول- صفحه 116)

باید جایی پایانی باشد. فقط اینکه هیچ چیز برچسب نخورده این پایان است. آیا بالاترین پله نردبان برچسب خورده که این آخرین پله است. لطفا بالاتر از این قدم نگذارید؟

(جلد اول- صفحه 134)

خواندن داستان هم نوع دیگری از فرار بود. به محض آنکه صفحات را می بست مجبور به بازگشت به دنیای واقعی می شد.

( جلد اول - صفحه 264)

چنین جراحت هایی به قلب تقریباً هرگز درمان نمی شوند. اما ما نمی توانیم تنها بنشینیم و برای ابد به این جراحت نگاه کنیم. ما باید بایستیم و به سمت جلو حرکت کنیم.

( جلد اول- صفحه 322)

تنگو هرگز از کوه فوجی بالا نرفته بود. همچنین او هرگز از برج توکیو هم بالا نرفته بود، یا حتی به پشت بام یک آسمان خراش نرفته بود. هرگز به مکان های بلند علاقه ای نداشت. نمی دانست چرا. شاید به این خاطر بود که تمام زندگی اش به زمین نگاه کرده بود.

( جلد اول- صفحه 335)

مردم بیش از آنکه به حقیقت ایمان داشته باشند به آنچه که آرزو دارند حقیقت باشد ایمان دارند.

( جلد اول- صفحه 357)

تنگو فکر کرد ممکن است اگر واقعا او را ببینم ناامید شوم. شاید او تبدیل به کارمندی با نگاه خسته، و خسته کننده شده باشد. شاید تبدیل به مادری بی انگیزه که بر سر فرزندانش فریاد می کشد شده باشد. شاید آن دو دیگر هیچ چیز مشترکی برای صحبت کردن نداشته باشند. بله این احتمالی کاملاً امکان پذیر بود. بعد تنگو چیز گران بهایی که تمام این سال ها آن را گرامی داشته بود را از دست می داد. برای همیشه از دست می رفت.

( جلد دوم- صفحه 73)

هنگامی که از یک سن خاص گذشتید زندگی چیزی بیشتر از فرایند از دست دادن مداوم نخواهد شد. چیزهای که در زندگی برایتان مهم هستند شروع به لیز خوردن از چنگتان می کنند، یکی بعد از دیگری، مانند شانه ای که دندانه هایش را از دست می دهد. و تنها چیزهایی که جایشان را می گیرند چیزهای بدلی بی ارزش هستند. قدرت بدنیت، امیدهایت، رویاهایت، ایده آل هایت، اعتقادات، تمام معانی، یا، افرادی که دوست داری، یکی یکی، محو می شوند. برخی قبل از ترک کردن عزیمتشان را اعلام می کنند، در حالی که بقیه تنها ناگهان بدون هیچ هشداری یک روز ناپدید می شوند. و هنگامی که آن ها را از دست دادی هرگز نمی تواند آن ها را بازگردانی. جستجویت برای جایگزین کردنشان هرگز خوب پیش نمی رود.

( جلد دوم- صفحه 108)

اغلب مردم دنبال حقایق قابل اثبات نیستند. همانطور که گفتید، حقیقت اغلب با دردی شدید همراه است، و تقریباً هیچ کس به دنبال حقایق دردناک نیست. چیزی که مردم نیاز دارند داستان های زیبا و آرامش دهنده است که باعث شود احساس کنند زندگی شان معنایی دارند.

( جلد دوم- صفحه 189)

 

***

 

عنوان: یک کیو هشتاد و چهار

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: معصومه عباسی نتاج عمرانی

ناشر: نشر آوای مکتوب

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: جلد اول 448 - جلد دوم 405- جلد سوم 496

موضوع: داستان های ژاپنی - قرن 20 م.

قیمت: 600000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤

تهران در بعد از ظهر

 

درست مثل این بود که بروی لبه ی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی هوا سُِر بخوری و سقوط کنی توی آن. این دقیقاً همان چیزی بود که بعدازظهر چهارشنبه هفدهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط کردم توی چاه عمیقی، توی چاه خیلی عمیقی به اسم سوفیا.

( صفحه 47)

 

ناصر توی اتاق دراز کشیده بود و سیگار می کشید. گفت: " به گمون من تهِ تهِ تهِ همه ی عشق ها فقط یه جیزه و مردها به هنوان شعبده بازترین و حقه بازترین موجودات روی زمین می تونند اون یه چیز رو تو میلیون ها شکل بسته بندی کنند و باهاش میلیون ها زن رو خر کنند."

چیزی از موضوع سوفیا به او نگفته بودم، اما طوری به من نگاه می کرد انگار من نماینده ی همه ی آن حقه بازترین موجودات روی زمین هستم.

گفتم: " منظورت از فقط یه چیز چیه؟ "

روی آرنج خم شد و سیگارش را طرفم گرفت: " می کشی؟ "

" دو روزه ترک کردم. از اون شاعر سمرقندی چه خبر؟"

گفت: " تو یه کتاب خوندم بدترین کار تو دنیا اینه که عادت هات رو ترک کنی، چون تبدیل می شی به کسی که دیگه نمی شناسیش. واسه چی ترک کردی؟ "

پنجره بسته بود، اما احساس کردم باد سردی توی اتاق کوران می کند. باز گفتم: " از شاعر سمرقند چه خبر؟ "

" اونم یکی از همین حقه بازها." با سیگارش به تذکره الشعرا اشاره کرد و گفت: " توی این کتاب می تونی صد تا دیگه از اون ها پیدا کنی. یکی از یکی شعبده بازتر. خوب البته این روزها اوضاع کمی تغییر کرده. منظورم اینه که شعبده ها کمی با گذشته فرق کرده اند."

چیزی از حرف های ناصر نمی فهمیدم، برای همین حرفی نزدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.

ناصر گفت: " یکی از اون شعبده های قدیمی اینه که به طرف بگی دوستش داری. این روزها شکلش کمی فرق کرده، اما ذاتش همون دو کلمه س؛ دوستت دارم. شرط می بندم از صدتا زن فقط یکی پیدا بشه گول این حقه رونخوره."

( صفحه 51)

 

نه، ناگهانی نبود. یعنی فکر نمی کنم ناگهانی بود. می گن ذره ذره اتفاق می افته. برای من هم ذره ذره اتفاق افتاد. این که چی شد و چرا از اون جا سردرآوردم خیلی مهم نیست، مهم اینه که شد و اتفاق افتاد. پوریِ خاک بر سر همیشه می گه خواست خداست که این طوری شدیم. می گه همه چی خواست خداست. اما من فکر نمی کنم خواست خدا باشه. البته خواست من هم نبود. خواست هیشکی نبود. گمونم وقتی قراره اتفاقی بیفته لابد می افته دیگه.

( صفحه 41)

 

***

 

عنوان: تهران در بعدازظهر ( مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: مصطفی مستور

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1387-چاپ دهم 1393

شماره صفحه: 87 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14

قیمت: 45000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤

1984

 

- اگر منظورت اعتراف است، این کار را می کنیم. هر کسی اعتراف می کند. گریزی از آن نداری. شکنجه ات می کنند.

- منظورم اعتراف نیست. اعتراف لو دادن نیست. آنچه بگویی یا انجام بدهی، اهمیت دارد. اگر بتوانند مرا از عشق تو بازدارند- لو دادن واقعی یعنی این.

- جولیا روی این گفته تامل کرد و عاقبت گفت: " این کار را نمی توانند بکنند. تنها چیزی است که نمی توانند بکنند. می توانند تو را وادار به گفتن هر چیزی بکنند، اما نمی توانند وادارت کنند که باورش کنی، نمی توانند به درون تو وارد شوند."

وینستون اندکی امیدوار گفت: " نه، نه. کاملا درست است. نمی توانند به درون تو وارد شوند. اگر بتوانی احساس کنی که انسان ماندن ارزش دارد، حتی اگر نتیجه ای هم از پی نداشته باشد، آن ها را شکست داده ای.

( صفحه 157)

 

واقعه ها رانمی توان پنهان نگه داشت. با پرسش ردیابی می شدند، با شکنجه بیرون کشیده می شدند. اما اگر هدف زنده ماندن نبود، که انسان ماندن بود، دست آخر چه فرقی می کرد؟ نمی توانستند احساس هایت را دگرگون کنند. به همین سان، خودت هم نمی توانستی آن ها را دگرگون کنی، حتی اگر می خواستی. می توانستند گفتار و کردار و پندارت را با تمام جزئیات برملا سازند. اما قلب درونی، که کرشمه های آن برای خودت هم رمزآلود بود، نفوذ ناپذیر می ماند.

( صفحه 158)

 

فکر اینکه آسمان برای همه - در اروسیه یا شرقاسیه و همچنین اینجا - یکی است، شگفت آور بود. و آدم ها در زیر این آسمان تا حدودی یکی بودند - همه جا، در سراسر دنیا، صدها یا هزارها میلیون آدم همرنگ، آدم هایی بی خبر از وجود هم، جدا نگه داشته شده با دیوارهای نفرت و دروغ و در عین حال شبیه هم- آدم هایی که به چیزی فکر نمی کردند جز ذخبره کردن قدرت در قلب ها و شکم ها و عضلاتشان که که روزی دنیا را واژگون کند.

( صفحه 202)

 

" به یاد می آوری که در دفتر یادداشتت نوشته بودی: آزادی آن آزادی است که بگویی دو به علاوه دو می شود چهار؟"

وینستون گفت: " البته."

- وینستون چند تا از انگشت هایم را بالا گرفته ام؟

- چهار.

- و اگر حزب بگوید که چهار نیست و پنج است ... آنگاه چند تا؟

- چهار.

کلام او با دردی نفس گیر پایان یافت. عقربک روی پنجاه و پنج رسیده بود. تمام بدن وینستون به عرق نشسته بود. هوا شلاق کش به ریه هایش وارد می شد و چون بر می آمد، آمیخته با ناله های عمیق بود. با هم فشردن دندان ها هم نمی توانست جلو ناله هایش را بگیرد. اوبراین که همچنان چهار انگشتش را بالا گرفته بود، به او نگریست. اهرم را عقب کشید. این بار، درد فقط اندکی فروکش کرد.

- وینستون، چند تا انگشت؟

- چهار.

عقربک روی شصت قرار گرفت.

- وینستون، چند تا انگشت؟

- چهار، چهار! می خواهی بگویم چندتا؟ چهار!

عقربک حتما از شصت هم گذشته بود، اما به آن نگاه نکرد. چهره عبوس و چهار انگشت، نگاه او را پر کرده بود. انگشت ها در برابر چشمانش به سان ستون هایی تناور و تار و انگار مرتعش قد برافراشته، اما بی هیچ شبهه ای چهارتا بودند.

- وینستون، چند تا انگشت؟

- چهار! بس کن، بس کن! چرا این قدر عذابم می دهی؟ چهار، چهار!

- وینستون، چند تا انگشت؟

- پنج، پنج، پنج!

- نه، وینستون، این طوری فایده ندارد. دروغ می گویی. همچنان در فکر چهار هستی. لطفا، چند تا انگشت؟

- چهار! پنج! چهار! هر چه تو دوست داری. فقط بس کن، درد را بس کن!

- وینستون، نوآموز تنبلی هستی.

وینستون هق هق کنان گفت: " چه چاره کنم؟ چطور می توانم چیزی را که در مقابل چشمم است، جور دیگری ببینم؟ دو به علاوه دو می شود چهار."

- گاهی. گاهی می شود پنج. گاهی می شود سه. گاهی می شود همه آن ها با هم. باید بیشتر سعی کنی. عاقل شدن آسان نیست.

...

- وینستون، چند تا انگشت؟

- چهار. فکر می کنم چهار تایند. اگر می توانستم، پنج تا می دیدم. سعی می کنم پنج تا ببینم.

- کدام را دلت می خواهد: تشویق کردن من به اینکه پنج تا ببینی، یا اینکه واقعا پنج تا ببینی؟

- دلم می خواهد که واقعا پنج تا ببینم.

( صفحه 229)

 

***

 

عنوان: 1984

نویسنده: جورج اورول

مترجم: صالح حسینی

انتشارات: انتشارات نیلوفر

سال انتشار: چاپ اول 1361

شماره صفحه: 272 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی- قرن 20 م.

قیمت: 145000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤

بیوه کُشی

 

هفت شبانه روز بود خواب می دید هفت کوزه ای که به هفت چشمه می برد، به جای آب، خون در آن پر می شود و هفت بار که کوزه ها می شکنند، آب چشمه ها دوباره بر می گردد و دیگر خون در آن ها جوش نمی زند. لازم هم نبود شب باشد و خواب باشد تا کوزه به دوش، سرِ اژدرچشمه برود و کوزه در آب بکند که ببیند کوزه پر از خون شده است. کوزه ی اول با سنگِ سیاهِ کنار چشمه بشکند و بعد بی آنکه از خواب بیدار شود، کوزه ی دومی به دوش بگیرد و یک کوه آن طرف تر، کوزه را در سیاه چشمه فرو ببرد و بعد خون، جوش بزند و باز همان کند که بار اول کرده بود و بعد یک کوه آن سوی تر، کوزه ی سوم را در گاو چشمه از شانه پایین بیاورد و هنوز آب به کوزه نرسیده، آب که نه، خون، شتک بزند به دست و بالش و بعد کوزه را خاک شیر کند و کوزه به دوش، سمتِ پلنگ چشمه بدود که آب بردارد و خون بپاشد به گل و گردنش و کوزه از دوشش، شتاب بگیرد آن سوی سُرخه چشمه و کوزه را محکم بکوبد به سرخه سنگ پای سرخه چشمه زیر سرخه کوه. هنوز زرد چشمه مانده بود و بعد سفید چشمه که آن ها هم رنگی جز رنگ همسانان خود نداشتند؛ عجیب اینکه نه لباس و نه دست و نه صورت و نه خودش، خونی نمی شدند و فقط " خوابیده خانم" از شدت تشنگی، از خواب می دوید بیرون.

( صفحه 9)

 

نشست روی سکوی چوبی توی ایوان. اول نگاه کرد به ستاره ها و بعد سربرگرداند سمت ِ آبادی که زیرِ ابروی ایوان آن ها خواب بود. تاریکی بود اما مهتاب شب این خوبی ها را دارد که نورش، اگر چه درزها را دو چندان می کند اما آن سو که سمت ِ ماه است، ماهتابی می شود.

( صفحه 11)

 

گفته بود: " ارث هیچ وقت گم نشود. نسل ِ ما ره تبعید بکردن الموت، بعد بشدیم الموتی. زبان شان بشد زبان ِ ما. آدمی به زبان زنده است هر چی هم زبان ِ تو خوش آهنگ، باید هم زبان پیدایت بشود وگرنه بی زبانی بهتر است تا زبان بازی... "

( صفحه 280)

 

- باید برویم.

- کجا؟

- هر جایی غیر ِ میلک.

- جایی نداریم آخه.

- همه جا جای ماست، به شرطی که خاطره هامان با ما نیایند.

( صفحه 302)

 

***

 

عنوان: بیوه کُشی

نویسنده: یوسف علیخانی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394- چاپ دوم 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 304 ص.

موضوع: داستان های فارسی -- قرن 14

قیمت: 175000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤

← صفحه بعد