بهاران مبارک

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

پروانه ای روی شانه

 

نقاشی به من یاد داده که گاه برای پیدا کردن ایده ای مناسب فکر کردن چاره ساز نیست. بوم سفید آن قدر دهن کجی می کند که هر جور فکری را از مغزت می تاراند؛ اما یکباره بین خواب و بیداری؛ زمانی که انتظارش را نداری مثل دل دردی ناگهانی به سراغت می آید وادارت می کند از جا بلند شوی و بساط نقاشی را علم کنی. شعر هم همین طور است. انگار زندگی هم کم و بیش شبیه این هاست. گاهی برای این که فکری درست به مغز آدم برسد نیازی به فکر کردن نیست. وقت هایی باید مغز را تعطیل کنی تا مجال راه یابی یک راه خوب پیدا شود.

( صفحه 254)

 

عشق های بزرگ همیشه در تهدید نفرت های بزرگن. عشق بزرگ مثل یک عدد بزرگه که یک علامت منفی می تونه تمامش رو از این رو به اون رو کنه.

( صفحه 243)

 

مسعود می گوید زن ها بعضی وقت ها مثل اسب های مسابقه اند: خوب می دوند اما مقابل مانع، درست لحظه ای که سوار فکرش را نمی کند درجا میخکوب می شوند و آدم را به زمین پرتاب می کنند. نمی دانم شاید هم راست بگوید اما به نظرم، مردها هم گاهی مثل قاطرهای چموش بدون هیچ علتی اصلا جم نمی خورند و انگار دره ای مقابلشان باشد قدم از قدم بر نمی دارند. در این مواقع دیگر هیچ فشار و سیخونکی کارگر نمی شود، مثل حالای مسعود ...

( صفحه 7)

 

زندگی زناشویی مثل کار کردن اونه، گاهی روشنه و گاهی اتومات می کنه و خاموش می شه، لحظاتی توش مهر و محبته و وقتایی هم قهر و دلخوری اما امان از زمانی که این اتومات کار نکنه، اون وقت می گیم دستگاه خراب شده.

( صفحه 242)

 

دیگر برایم فرقی نمی کند که و چه طور، هر کس هر چه می خواهد بگوید و هر کس می خواهد می تواند این پیروزی را تصاحب کند. مهم این است که من به کاری که فکر می کردم درست است، پافشاری کردم و نتیجه گرفتم. امروز من قهرمانم. هر کدام از آن احمق ها می توانستند واقعا قهرمان باشند بدون این که هیچ کدام جای دیگری را در دنیای قهرمانان تنگ کنیم.

( صفحه 212)

 

***

 

عنوان: پروانه ای روی شانه

نویسنده: بهنام ناصح

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ سوم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 320 ص.

موضوع: داستان های فارسی - قرن 14

قیمت: 150000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳

بودن با دوربین ( کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ)

 

 

با بالا رفتن سن هم عوض نشد؟ چون بعضی از آدم ها تا جوان اند این طوری اند و شور و شوق دارند ...

نه. اصولا روان شناس ها می گویند آدم تا وقتی آن تکه ی کودک ِ وجودش را دارد که یکهو هیجان زده و خُل بشود، هنوز زنده است، وقتی آن تکه را از دست داد روحیه اش دیگر مرده است. کاوه این طوری بود که با یک چیز کوچک یکهو خوشحال بشود و بپرد بالا. من از 18 سالگی اش می شناختمش تا 53 سالگی اش. هیچ وقت عوض نشد و به نظر من همین بود که کارش را زنده نگه داشته بود. همه زندگی را دوست دارند ولی بعضی ها با تمام وجودشان زندگی می کنند، برای همین سخت است آدم فراموش شان کند. چون به همه چیز این زندگی، عشق داشتند و آدم هر چیز را که می بیند، یادشان می افتد. مثلا گل فلان و درخت بهمان را می بینم یاد پدرم می افتم ولی در مورد کاوه، از هر چیزی، آدم یادش می افتد، از ماه، گنجشک، اذان. از کامپیوتر!

( صفحه 64)

خودش آدم رمانتیکی نبود؟

چرا اتفاقا، خیلی بود، ولی می گفت قسمت رمانتیک آدم قسمتی است که نباید نشانش داد. می گفت آن باید آن زیرها باشد و آدم باید بر اساس واقعیت عمل کند. شاید تنها چیزی که ما با هم سرش اختلاف داشتیم همین بود که من خیلی توی رویاهای این طوری بودم و او خیلی روی زمین.

توی زندگی مشترک تان تاثیر نمی گذاشت؟ شما ناراحت نمی شدید؟ چون زندگی با آدم هایی که احساسات شان را نشان نمی دهند بعضی وقت ها خیلی سخت است.

نه، پسرم هم این جوری است. بعد از مدتی دیگر مطمئن می شوی از بودنش. فقط آن ته است، البته گاهی هم محبت و عشق شان را خیلی خوب نشان می دهند، مثلا کاوه یک جاهایی در رابطه با دیگران بیشتر از هر کسی محبت را نشان می داد اما درباره خودمان اصولا این روش را قبول نداشت، می گفت هست ولی نباید بهش راه داد. ما این مدتی که از هم دور بودیم با هم قرار گذاشته بودیم که یک لغت هایی را استفاده نکنیم. برای این که این لغت ها آدم را احساساتی می کند. این ها را وقتی استفاده می کنی، دیگر نمی توانی جلو ِ خودت را بگیری.

چی مثلا؟

چه می دانم؛ " دلم برایت تنگ شده"، " دوستت دارم" ، " کاش این جا بودی". هر کدام از این ها را مجسم کنی، آدم دلش یکهو خالی می شود. می گفتیم تا وقتی از هم دوریم، از این لغت های به خصوص که آدم را احساساتی می کند، استفاده نکنیم.

( صفحه 56)

 

***

 

عنوان: بودن با دوربین ( کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ)

نویسنده: حبیبه جعفریان

ناشر: حرفه هنرمند

سال نشر: چاپ اول 1392- چاپ دوم 1393

شمارگان: 2000 جلد

شماره صفحه: 128 ص.

موضوع: گلستان، کاوه، 1329- 1382

قیمت: 130000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳

در آستانه تازه شدن

 

زردیم به درد نوبهاری نخوریم

خشکیم، به درد شاخساری نخوریم

ای زندگی دوباره! ای عشق عزیز!

ما بی تو به درد هیچ کاری نخوریم

 

(بیژن ارژن)

 

***

 

بعد از تو دگر گُل و بهاری ناید

غم آید و چون تو غم گساری ناید

در ماتم تو روح بباریم نه اشک

کز اشک در این واقعه کاری ناید

 

( محمدرضا شفیعی کدکنی)

 

***

 

هر چند که چوب خشک این جالیزم

از جای خودم درخت بر می خیزم

از زندگی مترسکی خسته شدم

دارم به خودم کلاغ می آویزم

 

(جلیل صفر بیگی)

 

***

 

هر کس که دلش بیش، غمش بیشتر است

آرام تر آنکه دائما در به در است

رویای تمامی ِ تبرهاست درخت

کابوس تمامی درختان تبر است

 

( اصغر عظیمی مهر)

 

***

 

عنوان:در آستانه نو شدن

به کوشش: سید علی میر افضلی

ناشر: سپیده باوران

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 104 ص.

موضوع: رباعی -- مجموعه ها / شعر فارسی-- قرن 14 -- مجموعه ها

قیمت: 33000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳

ولادیمیر می گوید:

 

من را که دید آمد کنارم نشست. به آسمان نگاه کرد و گفت: " چهل سال است توی این خیابان زندگی می کنم و هیچ وقت ندیده ام یک دختر بچه بیاید روی این پله ها بنشیند."
گفتم: " تازه آمده ایم."
گفت: " خوب است." و باز هم به آسمان نگاه کرد. نگاهش هنوز به آسمان بود که بابی آمد دنبالم. با خانم سیسیلی سلام و احوالپرسی کرد. خوشحال شدم بابی آمد و حالا می نشیند و با او حرف می زند و من، هم گوش می کنم هم به هر چی خواستم فکر می کنم.
نمی دانم چقدر گذشت که شنیدم بابی گفت: " ساینا خوشگله بدو برو یک کاغذ بیار. خودکار هم بیار."
رفتم زودی با کاغذ و قلم برگشتم. خانم سیسیلی آن ها را از من گرفت و یک دایره وسط کاغذ کشید و از بابی پرسید: " بگو چی از زندگی می خواهی؟ اولین خواسته ات از زندگی چیه؟ "
بابی فوری گفت: " یک کار نان و آبدار."
خانم سیسیلی وسط دایره نوشت: " شغل."
پرسید: " خواسته ی بعدی ات از زندگی چیه؟"
بابی گفت: " یک خانه ی بزرگ. ماشین. خوشبختی. سلامتی. یک پسر هم می خواهم که برای این ساینا خوشگله برادری کند. همین چیزهایی که همه می خواهند."
خانم سیسیلی خواسته های بابی را دور دایره نوشت و داد دستش و گفت: " این نقشه ی گنج توست. گاهی به نقشه ی گنج ات نگاه کن و دعا کن که به خواسته هایت برسی. بعد دعایت را فوت کن به طرف آسمان."
بابی نقشه ی گنجش را گرفت و تشکر کرد. خانم سیسیلی بلند شد و کلاهش را صاف کرد و گفت: " گیر نده و فقط گاهی به نقشه ی گنج ات رجوع کن، دعا کن و فوت کن به طرف آسمان." گاهی. گاهی!


( صفحه 38)


***

عنوان: ولادیمیر می گوید:
نویسنده: فریبا کلهر
ناشر: نشر فریبا و نشر آموت
سال نشر: چاپ اول 1393
شمارگان: 1100 نسخه
شماره صفحه: 136 ص.
موضوع: داستان های فارسی -- قرن 14
قیمت: 65000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳

نانت نونا نانت

 

خراب کردن ارتباط ها و به تعبیری پل های پشت سرم، عادتم شده بود و مرا به یک قطع کننده ی قهار رابطه بدل کرده بود. اصلا بخش اجتناب ناپذیری از رفتار و بینشم بود و اگر پلی را خراب نشده باقی می گذاشتم، شب خواب به چشمانم نمی آمد و صبح نشده، برای فردا دینامیت گذاری اش کرده بودم. پل ها یک طرفش وصل به گذشته بود و من با گذشته مشکل داشتم، حتی اگر در زمان خودش برایم مملو از شادی و موفقیت بود.

( صفحه 15)

 

بدجوری ذهنم را درگیر کرده بود. مدام در همین چند ثانیه این نشانه ها را با حدس و گمان هایی که برایش داشتم پیش هم می چیدم ولی راه به جایی نمی بردم. یعنی خودم می خواستم که راه به جایی نبرم. ترس از این داشتم که افکارم بر خودم هویدا شود و برهنه در مقابلم رژه روند. آن وقت بود که نمی توانستم زشتیشان را از منطقم پنهان کنم. به خودم نهیب می زدم که این فقط یک کابوس است مثل میلیون ها کابوس دیگری که هر شب در اذهان می آیند و می روند. به خودم اطمینان می دادم که پیامی در کار نیست و باید به خودم مسلط باشم.

( صفحه 32)

 

این که چگونه به درجه ی استادی در نواختن پیانو رسیدم و با چه حباب سینما را شکستم، واقعا اهمیتی ندارد. فقط توجه داشته باش در طول دو سال و اندی که فیلمسازی از من برای رسیدن به جایگاهی که صدای شکستن حبابش را بشنوم، زمان گرفت و دو سال زمانی که صرف پیانو کردم، امید همراهم بود. امیدی که اگر هم نبود، اطرافیان مرا اسیر آن می کردند. با امید این که گوهری نایاب خواهم یافت، به آن ها نزدیک شدم. نزدیک و نزدیک تر. لمس شان کردم، بو کشیدم، مزه مزه کردم، ولی هیچ نبود. همه را بدلی یافتم. احساس مردمی را داشتم که برای اولین بار محو تصویر متحرک شده اند؛ از این که به دنبال زیبارویی که بر پرده ی سینما دلبری می کند به روی سن بپری و بر روی پرده دست بکشی و بفهمی جز نوری که اکنون بر دستت نشسته، چیزی وجود ندارد و از این تخیلی که این چنین واقعی می نمود سردرگم شوی.

( صفحه 58)

 

***

 

عنوان: نانت نونا نانت

نویسنده: آرمان حکیمی

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 224 ص.

موضوع: داستان های فارسی- قرن 14

قیمت: 108000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳

گزیده شعر امروز خراسان: اشعار آزاد

 

 

دوست داشتن از دست های تو شروع می شود

وقتی که دور میز نشسته ایم

چای می نوشیم

تو دست های مرا می گیری

به خواب عمیق فرو می روم

و فکر می کنم

به این کشتی های جنگی

باید بعد از جنگ چه کاری انجام دهند

 

( محسن بنده ای)

 

***

 

افتادنت

درخت را به وحشت می اندازد

نبودنت

درست، مثل پرواز پرنده ای

گوشه ای از جهان را خالی می کند

تو نیستی

و من

گاهی درخت می شوم

گاهی پنجره شکسته یک ساختمان قدیمی

گاهی

همین صندلی که هر روز روی آن می نشینم

تو نیستی

و برای مردم این شهر عادی شده

دیدن کوهی که در تاریکی خیابان پرسه می زند

 

( محمد بهبودی نیا)

 

***

 

می خواستم در جهان تو رودخانه ای باشم

بخروشم به سمت دریاها

درخت های کهن را سیراب کنم

سنگ ها را بغلتانم و صیقل دهم

و جنگاوران را

بهشتی باشم

که با اسب هایشان

از من عبور کنند

در جهان تو قطره ای شدم

که می چکم گاهی بر گونه ی خودم

 

( هادی خورشاهیان)

 

***

 

زمینی شخم خورده را ماند آدمی

خیس از نم بهار

به بذری دیگر گون می شود

و به ابری امیدوار

اما در سال کم باران

حسرت مرا اندازه نیست

و باد هرزه

خارها را در سینه ام می غلتاند.

 

( جواد کلیدری)

 

***

 

عنوان: گزیده شعر امروز خراسان: جلد دوم -  اشعار آزاد

به کوشش: قاسم رفیعا و محمد بهبودی نیا

ناشر: نشر سپیده باوران

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 96 ص.

موضوع: شعر فارسی - قرن 14 / اشعار آزاد

قیمت: 44000 ریال

 پست مربوطه به جلد اشعار کلاسیک:

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir/post/778/

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳

نسکافه با عطر کاهگل

 

 

نه ... دیگر چیزی نمی خواستم، جز خواب.

پس، آرام روی برف ها دراز کشیدم و با خیال راحت چشم هایم را بستم. داشتم جزئی از یخبندان می شدم ...

حال خوبی داشتم، سبک بودم و دلم آرام بود. بوی خوبی می آمد، به پلک هایم فشار آوردم و چشم هایم را با اکراه باز کردم. همه جا سپید بود و گرم. خیالم راحت شد، بالاخره مُرده بودم و از بند دنیای زنده های بی وجود! آزاد شده بودم. نمی دانستم برف، این قدر راحت آدم را می تواند به اینجا بیاورد. انگار بی درد خوابیده ای و بی درد یک جای دیگر بیدار شده ای. واقعا این قدر مُردن دلنشین و شیرین بود؟

( صفحه 162)

 

شناسنامه را که به دستم دادند، انگار خودم نبودم. حالا شده بودم یکی که دیگران و خودم، با جان و دل خواسته بودیم. باید آنچه را که در سابق بودم، بیشتر فراموش می کردم تا با زندگی ِ جدیدم بهتر خو بگیرم. هر چند، تا آن موقع هم هنوز چیزی به یاد نمی آورم، جز اینکه وجود داشته ام!

( صفحه 186)

 

اگر هیچ چیزی یادم نمی آمد، دست کم این یکی را می دانستم که به خواندن علاقه دارم. چیزی انگار در وجودم، میلم را مدام به مطالعه زیاد می کرد، مطالعه و مطالعه. مثل اینکه این خصلت، از جایی که هنوز نمی دانستم کجاست، به من ارث رسیده باشد ...

( صفحه 187 )

 

***

 

عنوان: نسکافه با عطر کاهگل

نویسنده: م. آرام

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ چهارم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: داستان های فارسی - قرن 14

قیمت: 175000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳

مجرد ها

 

سیلوی:   امیدوارم از این جا بیرونمون نکنه. دلیل اخراج: زیادی خنده رو. مضرات: حواس پرتی دیگر کارمندان.

میشل:   بس کن. خوب می دونی منظورش چی بود. اشتباه نکرده ... ما هر روز با آدمایی سروکار داریم که رنج می کشن ... پس باید قیافه آدمای دلسوز رو به خودمون بگیریم ...

سیلوی:   من موافق نیستم. این آدما قوت قلب لازم دارن. مثل همه. اونا به عشق محتاج ان. گاهی دوباره به چیزی که قبلا بهت گفته بودم فکر می کنم.

میشل:   چی؟

سیلوی:   این که تلاش کنیم مطلقه ها دوباره ازدواج کنن.

میشل:   وقتی خوب فکر می کنم ... بعید می دونم دلشون بخواد این کارو بکنن.

سیلوی:   کیا؟

میشل:   مطلقه ها دیگه ... مطمئن نیستم دلشون بخواد تو دل کسی جا بشن. قیافه ی بعضی هاشون رو دیدی؟ یه جوریه انگار از یه سوء قصد جون سالم به در بردن.

سیلوی:   با این حساب، آدما هیچ وقت خوشبخت نیستن. وقتی تنهان می خوان جفت باشن. وقتی ازدواج می کنن می خوان تنها باشن. باید یه راهی پیدا کرد.

 

***

 

عنوان: مجردها

نویسنده: دوید فوئنکینو

مترجم: ساناز فلاح فرد

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 64 ص.

موضوع: نمایشنامه فرانسه - قرن 20 م.

قیمت: 30000 ریال.

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

پیش از آن که بخوابم

 

این آلبوم برایم می گوید چه کسی هستم؛ ولی هنوز هم دلم نمی خواهد لایش را باز کنم. می خوام مدتی همین جا بنشینم؛ در حالی که کل گذشته محو و مبهم است. در وضعیت تعلیق و بلاتکلیفی ام؛ جایی بین احتمال و واقعیت. از کشف گذشته ام وحشت دارم؛ از آن چه به دست آورده ام و آن چه به دست نیاورده ام.

( صفحه 18)

حالا دو تن از من در یک جسم جای دارد؛ یکی زنی است چهل و هفت ساله، آرام و مودب که حواسش هست چه رفتاری شایسته و مناسب است و چه رفتاری نیست؛ و دیگری در دهه بیست زندگی اش است و دارد جیغ می کشد. نمی فهمم من کدامشان هستم.

( صفحه 33)

 

چه بهتر که گذشته را از نو خلق کنم تا قابل تحمل شود. و هر آنچه لازم بود بقیه سال های عمرم باور کنم، برای خودم بسازم.

( صفحه 118)

 

سرم را بلند کردم. درست وسط خیابان بودم؛ در حالی که اتومبیلی جلویم نگه داشته بود و راننده اش با خشم و عصبانیت داد و هوار می کرد. تصویری جلوی ذهنم آمده بود؛ خودم، در حالی که استخوان هایم خرد و خاکشیر می شد و من همین طور تمام تن و جسمم روی کاپوت اتومبیل یا حتی زیر آن بالا و پایین می رفت، دراز به دراز؛ آشفته و زهوار در رفته؛ پایان یک زندگی درب و داغون و به هم ریخته.

یعنی امکان داشت به همین سادگی باشد؟ یعنی می شد تصادف دومی به هر آنچه که تصادف اول - آن همه سال پیش- آغاز کرده بود؛ پایان بدهد؟ احساس می کنم انگار بیست سالی است که مرده ام؛ ولی آیا باید همه چیز به تدریج، به این جام ختم شود؟

چه کسی جای خالی ام را حس می کند؟ شوهرم. شاید هم یک دکتر؛ گر چه من برایش صرفا نقش یک بیمار را دارم و بس. ولی کس دیگری در کار نیست. یعنی دایره افراد زندگی من تا این حد تنگ و محدود شده است؟ یعنی دوست هایم یکی یکی مرا طرد کردند؟

( صفحه 174)

 

***

 

عنوان: پیش از آن که بخوابم

نویسنده: اس. جی. واتسون

مترجم: شقایق قندهاری

ناشر: آموت

سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ چهارم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 472 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 20 م.

قیمت: 225000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳

← صفحه بعد