باران تابستان

 

مادر: باز هم که اوقاتت انگار تلخ است ارنستو.

ارنستو: آره.

مادر: لابد علتش را هم مثل همیشه نمی دانی.

سکوت.

ارنستو: آره نمی دانم.

مادر کمی ساکت می ماند تا ارنستو حرف بزند. فرزندش را؛ ارنستو را، خوب می شناسد. ارنستو درگیر خشم درونی است. نگاهش به بیرون است، حضور مادر را فراموش کرده، بعد متوجهش می شود. به هم نگاه می کنند. ارنستو حرفی نمی زند. مادر پاپی اش نمی شود، بعد ارنستو شروع می کند به حرف زدن.

ارنستو: داری سیب زمینی پوست می گیری.

مادر: آره.

سکوت. بعد ارنستو فریاد می زند.

ارنستو: دنیای به این بزرگی، در هر گوشه اش پُر از هر چیز و این همه اتفاقات جورواجور، و آن وقت تو نشسته ای اینجا و از صبح تا شب داری سیب زمینی پوست می گیری ... چرا نمی خواهی کار دیگری بکنی؟

مادر نگاهش می کند.

مادر: برای یک کار جزئی داری گریه می کنی، نکند اول ِ صبحی زده به سرت؟

ارنستو: نه.

مجددا آرامش برقرار می شود.

در سکوت، مادر سیب زمینی پوست می گیرد. ارنستو نگاهش می کند.

مادر: نمی خواهی برام حرف بزنی ارنستو؟

ارنستو: نه ( مکث). چرا ...

مادر: گاهی چیزهایی برای گفتن هست ...

ارنستو: گاهی، بله ...

مادر: پس حسابی درست حدس زدم ... می بینی ...

ارنستو: آره.

سکوت.

مادر: گاهی هم ممکن است این طور نباشد، نه؟

ارنستو: این هم ممکن است، بله.

سکوت.

مادر: به هر حال خودت می دانی ارنستو.

ارنستو: باشد.

سکوت.

مادر: شاید هم چیزهایی که می خواهی برام بگویی نمی دانی مثلا چه جور بگویی ....

ارنستو: همین طور است، نمی دانم چه جوری برات بگویم.

مادر: خُب، چرا؟

ارنستو: نمی دانم. آخر ... شاید غصه ات بگیرد ...

مادر: چطور ممکن است غصه ام بگیرد؟

ارنستو مردد است.

ارنستو: خُب دیگر. تازه، ممکن است از حرفهام سر در نیاوری. با این حساب، چه فایده که برات بگویم.

مادر: اگر هم سر در نیاورم، دلیلی ندارد که غصه دار شوم.

ارنستو در برابر مادرش خاموش می ماند.

مادر: هیچ معلوم هست امروز چی داری می گویی ولادیمیر؟

ارنستو: ببین، نه اینکه از حرفهای من غصه ات بگیرد، از اینکه از حرفهام سر در نمی آوری ممکن است غصه ات بگیرد.

سکوت. مادر به فرزندش نگاه می کند.

مادر: با این حال، برام بگو ولادیمیر ... بگو ببینم چطور می خواهی چیزی را که به زحمت ُ گفتنش نمی ارزد برام بگویی ...

 

***

 

عنوان: باران تابستان

نویسنده: مارگریت دوراس

مترجم: قاسم روبین

ناشر: انتشارات نیلوفر

سال نشر: چاپ اول 1365- چاپ سوم 1387

شمارگان: 1650 نسخه

شماره صفحه: 151 ص.

موضوع: داستان های فرانسه - قرن 20 م.

قیمت: 45000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤

چرا آدم های خوب کارهای بد می کنند

 

نمی توانیم خود را به دلیل خلاف های که کرده ایم ببخشیم، مگر این که در جهت اصلاح کارهای بدی که احساس می کنیم در حق دیگران انجام داده ایم، دست به کار شویم. باید مسوولیت رفتار خود را بپذیریم و زباله هایی را که در مسیر جا گذاشته ایم، پاک کنیم. مدام از این حیرت می کنم که حتی وقتی می دانیم اصلاح کارهایمان حالمان را خوب و ما را از قید و بند اشتباهات گذشته رها می کند، باز بسیاری از ما به علت خود بزرگ بینی از این کار سر باز می زنیم. تکبر دروغین به ما می گوید: گذشته، گذشته است. الان که دیگر کاری از من ساخته نیست. هنگاهی که از سر محبت اعتراف می کنیم اشتباهاتی کرده و کارهایی انجام داده ایم که به ما و دیگران آسیب رسانده اند، در حیطه بخشایش گام برداشته ایم. بخشایش حقیقی از ما می خواهد که از سرکوب خود برای نقص ها و اشتباهاتمان دست برداریم... اگر چه معمولا بخشایش همانند هدیه ای سخاوتمندانه که به دیگری می دهیم به نظر می رسد، در نهایت، کاری در جهت دوست داشتن خود است و هدیه ای ست که به خودمان می دهیم.

 ( صفحه 224)

 

بر خلاف ظاهرهایی که به جهان نشان می دهیم، چه بخواهیم اعتراف کنیم چه نکنیم، همه ما می دانیم که بی نقص نیستیم. ما می دانیم که پشت درهای بسته چه می کنیم و می دانیم در گذشته با خود و دیگران چه کرده ایم. ما با بی رحمی قضاوت ها و خشونت تعصب های خود آشنا هستیم. می دانیم که در زیر همه این چیزها آن اندازه خوب نیستیم، پس باید اندکی ویرانی به بار آوریم تا به خود و دیگران یادآوری کنیم که ما هم مانند بقیه آدم ها و مشکل دار هستیم. وقتی این واقعیت به ما یادآوری می شود که کم تر از اطرافیان، خوشبخت، جذاب، تحصیل کرده، با استعداد یا دوست داشتنی هستیم، خودمان را تنبیه می کنیم. به همین، ترتیب هرگاه با این واقعیت رو به رو می شویم که فهم و شعور، زیبایی، ابتکار، پول، خوش اقبالی یا استعداد ما بیش تر از اطرافیان است و نمی دانیم چگونه این واقعیت را بپذیریم، احساس گناه وادارمان می کند تا کاری انجام دهیم که خودمان را کوچک کنیم. چرا؟ زیرا خجالت می کشیم؛ نه فقط از بخش های بد، بلکه از بخش های خوب خود نیز احساس شرم می کنیم. احمقانه نیست؟ آیا بشر بودن این قدر به گونه ای مطلق نامعقول است؟ ما از بد بودن تا سر حد مرگ می ترسیم و در عین حال از زیادی خوب بودن هم تا سر حد مرگ می ترسیم. ما از آنچه هستیم، خجالت می کشیم و از آنچه نیستیم هم خجالت می کشیم. حتی اگر بتوانیم موفقیت، عشق، پول، ستایش و احترامی نسبی برای خود فراهم آوریم، تا زمانی که خجالتمان را التیام نبخشیم، با گذشته خود به صلح نرسیم و ارزش فطری مان را در نیابیم، ناگزیر شرایطی را برای تنبیه خویش می آفرینیم.

( صفحه 63)

 

***

عنوان: چرا آدم های خوب کارهای بد می کنند ( چگونه از دشمنی با خود دست بکشید)
نویسنده: دبی فورد
مترجم: فرناز فرود
ناشر: کلک آزادگان
سال نشر: چاپ اول 1387- چاپ چهارم 1393
شمارگان: 2200 نسخه
شماره صفحه: 256 ص.
موضوع: خودباختگی/ بلاهت/ اشتباه ها/ خودسازی
قیمت: 125000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤

رقص با گربه ها

 

برای اینکه گربه ها به من شک نکنند، هر روز قبل از رفتن به بیرون، روحم را وارونه می پوشیدم. باید مراقب می بودم که نفهمند دنبال چه کسی می گردم و دلیلم برای یافتن او چیست. در سرزمین گربه ها نباید به چیزی دلبستگی پیدا کنی. اگر می فهمیدند به کسی علاقه داری، فورا قلبت را توقیف می کردند. شاید برای همین، ورود سگ به این سرزمین سخت تر بود چون هرگونه لبراز وفاداری عواقبی سخت به همراه داشت.
( صفحه 81)

...

" چرا گریه می کنی؟ "
دخترک گفت: " می خواهم اشک هایم را به مروارید تبدیل کنم. آرزویم داشتن یک گردنبند مروارید است."
ماهی گفت: " اگر این طوری صد سال دیگر هم اشک بریزی، دریا به تو مروارید نمی دهد. اگر می خواهی اشکت به مروارید بدل شود، باید عاشق باشی."
- " عاشق مروارید؟ "
- " نه! عاشق کسی که بتوانی از ته دل برایش گریه کنی."
- " اگر برای کسی گریه کنم، اشکم مروارید می شود؟ "
- " تا وقتی به امید مروارید باشی، باز هم نه! "
- " پس چرا برایش گریه کنم؟ چرا جوابم را نمی دهی؟ کجا می روی؟ "
- " هنوز نمی فهمی. اگر عاشق شوی، حاضری تمام گردنبند های مروارید دنیا را به او بدهی تا دلش را به دست آوری؛ هر چند که او هم آن را نمی گیرد."
( صفحه 71)

 ...

دکتر معتقد بود مفهوم زندگی برای مادر دارد رنگ می بازد و چیزی باید او را به زندگی برگرداند. پدر در حالی که به حرف های او گوش می کرد و سر تکان می داد، به فکر فرو رفته بود. می دانستم دارد به مفهوم زندگی فکر می کند.
پدر نگاهی معنادار به مادر انداخت و به سمت من آمد. گفت: " باید آماده سفر شویم."
پرسیدم: " کجا؟ "
پدر گفت: " باید برویم دنبال چیزی که مادر احتیاج دارد."
" دنبال چی؟ "
" نمی دانم. آن طور که دکتر گفت، مفهوم زندگی."
" از کجا باید پیدایش کنیم؟ "
" خودم هم نمی دانم."
( صفحه 36)

***

عنوان: رقص با گربه ها
نویسنده: مهرداد صدقی
ناشر: انتشارات سپیده باوران
سال نشر: چاپ اول 1393
شمارگان: 1100 نسخه
شماره صفحه: 104 ص.
موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14
قیمت: 48000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤

گوشواره های گیلاسی

 

من داستان توام

مرا آغاز کن

همان گونه که

پنهان

آموختمت ...

 

***

 

وعده ی دیدار یلدا طولانی ست

ایوب نیستم من

لیلی ام ...

 

***

 

تازه به رنگ هایت خو گرفته بودم

دلم گرم بود به ارغوانی هایت

ناگاه همه را پراندی.

باران،

تقصیر دانه های باران بود

 

***

 

دلم اتاقی از آنِ خود ویرجینیا ولف را می خواهد

.

.

.

عطر و موسیقی

و نسیمی که رندانه

پرده ی لَخت اتاقم را

کنار بزند

...

من بمانم و

شبی از شب های بهار مست

 

***

 

آن قدر من پر رنگ است که ما رنگ باخته

تعلقی نیست که تعهدی پدید آورد

.

.

.

روزگار رنگِ واژه ها را بد برده است

 

***

 

هر چه فکر می کنم

می بینم

این روزهایم

کار همان روز آخر آبان است

همان یک بار که دیدمت

فهمیدم

پاییز هم شکوفه ی خودش را دارد!

 

***

 

عنوان: گوشواره های گیلاسی

شاعر: مهسا ملک مرزبان

ناشر: انتشارات مروارید

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 84 ص.

موضوع: شعر فارسی - قرن 14

قیمت: 60000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤

مثل یک موفق فکر کن، مثل یک موفق رفتار کن

 

بیشتر باورهای ما درباره خودمان، افکار آموخته و پذیرفته شده از سوی دیگران است که به رفتارهایی تبدیل می شوند که افسار زندگی مان را در دست می گیرند. در جایی از مسیر، به ادراک خویشتن عادت می کنیم و به آن ها اجازه می دهیم تا با استعدادها و امکانات ما مخالفت کنند. وقتی ما با این موارد همراه می شویم، در واقع با خودمان مخالفت می کنیم: امروز و فردا کردن، دروغ گفتن به خودمان، مقایسه کردن خودمان با دیگران، و نداشتن اعتماد به نفس و در یک جمله هر چیزی که مانع از آن شود تا شخصی بشویم که برای آن آفریده شده بودیم.

( صفحه 15)

 

وقتی می پذیرید که باید راستگو باشید،  می توانید به واقعیت ها رسیدگی کنید. همه واقعیت های شما ممکن است منفی باشند، اما آن هم می تواند یک نکته مثبت باشد. اگر نکات منفی درباره خودتان را کشف کنید، آنگاه فرصتی خواهید داشت تا پیشرفت کنید. برای همین خیلی مهم است که وقتی در روابطتان مشکل دارید یا زمانی که در کارتان اشتباهی پیش می آید نخستین سوالی که از خود می پرسید این است که: " چه کار اشتباهی انجام دادم؟ " در هر زمان مشخص فرصت دارید تا خود را تغییر بدهید یا وضعیت را درست کنید. نمی توانید شخص دیگری را تغییر دهید. اگر انگشتم را به سوی هر شخص دیگری نشانه بگیرم، اما دستی را که بر شانه من زده می شود نادیده بگیرم، اقبال خود را برای تغییر و پیشرفت کردن از دست داده ام.

( صفحه 18)

 

موفقیت شما مرتبط با استعدادی است که در روز تولدتان به شما هدیه داده شده است. استعداد شما تمام اسرار زندگی تان را آشکار خواهد کرد. ماموریت، هدف و سرنوشت شما تنها با یک چیز ارتباط خواهد داشت: استعدادتان.

( صفحه 66)

 

اگر هنوز هر روز صبح بیدار می شوید، به این دلیل که خداوند هنوز برنامه بزرگ تری برای شما دارد و هنوز آن طرح کامل نشده است.

( صفحه 35)

 

***

 

عنوان: مثل یک فرد موفق فکر کن، مثل یک موفق رفتار کن

نویسنده: استیو هاروی

مترجم: مهراوه فیروز

ناشر: انتشارات البرز

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 208 ص.

موضوع: موفقیت / ابراز وجود/ راه و رسم زندگی

قیمت: 90000 ریال

 

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٤

من پیش از تو

 

- خودت می دانی، فقط به کسی می توان کمک کرد که خودش بخواهد.

( صفحه 80)

وقتی ناخواسته به یک زندگی کاملا جدید رانده می شوی - یا بهتر است بگوییم به زور به زندگی فرد دیگری تحمیل می شوی و تماشاچی لحظات زندگی اش می شوی - کارت به جایی می کشد که با خودت فکر کنی واقعا چه کسی هستی. یا از نظر دیگران چه جور آدمی هستی.

( صفحه 91)

طوری با من رفتار می کرد که احساس می کردم احمق تمام عیار هستم، در نتیجه در حضورش تبدیل می شدم به آدم احمق تمام عیار.

( صفحه 92)

- چه می خواهی؟

- یعنی چی؟

- از زندگی ات چه می خواهی؟

مژه زدم.

- چه سوال سختی، چه بدانم!

- در کل پرسیدم. نمی خواهم که خودت را روانکاوی کنی. فقط پرسیدم که چه برنامه ای برای زندگی ات داری؟ قصد ازدواج داری؟ بچه دار شوی؟ رویاهایی داری؟ سفر دور دنیا بروی؟

- مکث طولانی کرد.

فکر می کنم حتی پیش از این که حرفم را بزنم، می دانستم که جوابم او را نومید می کند.

- نمی دانم. هیچ وقت جدی به این چیزها فکر نکردم.

( صفحه 101)

لحظات گاهی به طور طبیعی سپری می شوند و گاهی غیرعادی. بعضی اوقات انگار زمان کش آمده است و بعضی اوقات هم زندگی، زندگی واقعی، عین برق و باد می گذرد.

( صفحه 123)

- کلارک، تو دیگر کی هستی! واقعا که از خود راضی هستی.

- کی؟ من؟

- خودت را از هر چیزی محروم می کنی فقط با این فکر که اهلش نیستی.

- نخیر، این طور ها نیست.

- از کجا می دانی نیست؟ هیچ کاری نکردی. هیچ کجا نرفتی. واقعا خبر از خودت داری که کی هستی؟

( صفحه 232)

رهبر ارکستر قدمی به جلو برداشت، با پا دو بار به سکو ضربه زد. یک " هیس" قوی سالن را فرا گرفت. سکوت برقرار شده زنده و مشتاق بود. بعد رهبر ارکستر چوبش را حرکت داد و یک باره صدای ساز در نهایت شفافیت سالن را پر کرد. موسیقی حالا برایم عینیت مادی پیدا کرده بود؛ چیزی نبود که فقط از راه گوش بشنوم، بلکه در تمام وجودم جاری شده بود، اطرافم را گرفته و حواس پنج گانه ام را به لرزه انداخته بود. پوستم سوزن سوزن شده و کف دستم عرق کرده بود... قوه ی تخیلم به طرزی غیرمنتظره شکوفا شده بود؛ همان طور که نشسته بودم، هیجان های گذشته یک باره در سراسر وجودم غلیلن پیدا کردند، افکار و ایده های نو در ذهنم پیچیدند، گویی به بینش و بصیرت دیگری دست یافته ام. خیلی چیزها بود، اما اصلا دلم نمی خواست به پایان می رسید. دوست داشتم تا ابد همان جا بنشینم.

( صفحه 240)

اصلا نمی دانستم موسیقی می تواند قفل وجود آدم را باز کند، آدم را به جایی ببرد که حتی آهنگسازش هم انتظارش را ندارد. نمی دانستم موسیقی اثری از خود بر دنیای اطراف ما برجا می گذارد. گویی اثرش را با خود به هر کجا می روید، می برد.

( صفحه 242)

 

***

 

عنوان: من پیش از تو

نویسنده: جوجو مویز

مترجم: مریم مفتاحی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 536 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی- قرن 20 م.

قیمت: 275000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤

شفای کودک درون

 

کودک درون حضوری قدرتمند دارد. در کانون هستی ما به سر می برد. کودک نوپایی سالم و شاد را مجسم کنید. وقتی این کودک را در چشم دلتان مجسم می کنید، سرزندگی او را احساس کنید. با شور و شوقی مدام محیطش را کشف می کند. از احساس هایش باخبر است و آشکارا آنها را نشان می دهد. وقتی آزار می بیند، گریه می کند. وقتی خشمگین است فریاد می زند. وقتی خوشحال است لبخند می زند یا از ته دل می خندد.این کودک بسیار حساس و غریزی نیز هست. می داند به چه کس اعتماد کند و به چه کس اعتماد نکند. دوست دارد بازی و کشف کند. هر لحظه اش تازه و سرشار از شگفتی است: چشمه بی انتهای خلاقیت و سرزندگی؛ وجودش از این بازیگوشی شادمانه می جوشد.

به مرور زمان، این کودک به سوی توقعات و جهان افراد بالغ کشیده می شود. صدای بزرگتر ها - با نیازها و خواسته هایشان- به تدریج ندای درونی احساسها و غرایز را خاموش می کند. والدین و آموزگاران - در واقع- می گویند: " به خودت اعتماد نکن. احساسهایت را احساس نکن. این را نگو. آن را بیان نکن. همان را بگو که ما می گوییم. ما بهتر می دانیم. "

( صفحه 7)

وقتی کودک درون ما محبوس می شود، خودانگیختگی طبیعی و شور و شوق زندگی را از دست می دهیم. به مرور زمان، این امر به کمبود انرژی و بیماری مزمن یا مرضی صعب العلاج می انجامد. وقتی کودک درون ما پنهان می شود، خود را از دیگران نیز جدا می کنیم. آنها هرگز نمی توانند احساسها و آرزوهای راستین ما را دریابند، یا بدانند که به راستی کیستیم. یعنی تجربه صمیمیت راستین غیرممکن می شود. و این دعوت از فاجعه و مصیبت است. برای این که کاملا انسان باشیم، کودک درون باید پذیرفته و نمایان شود.

( صفحه 8)

 

 

بسیاری از افراد مشکل می توانند نیازهای کودک درونشان را برآورند. اگر والدین خودمان سرمشق و نمونه خوبی برایمان نبودند. الگویی برای پدری و مادری کردن به شیوه سالم در دست نداریم. از این رو، نمی دانیم چگونه از کودک درونمان مراقبت کنیم. کودک درون احساس وانهادگی و خشم می کند، زیرا بدون هیچ راهنمایی یا عشق یا مراقبتی ناگزیر به دفاع از خود بوده است. چون می خواهد مورد توجه و مراقبت قرار بگیرد. اما وقتی والد درون را می جوید، هیچ کس را آنجا نمی یابد.

( صفحه 99)

توجه به نیازهای کودک درون خویش، آغاز پدری و مادری کردن و پرستاری راستین از اوست. یافتن والد مهرآمیز درون و عطف توجه روزانه نرم و مهرآمیزش به سوی درون، نخستین گام برای شفای کودک درون خویش است.

( صفحه 122)

 

کودک خشمگین سخن می گوید:

بگذار نفرت انگیز باشم.

بگذار آواز بخوانم و "نه" بگویم.

بگذار غیرمسئول باشم و جیغ بکشم.

بگذار داد و فریاد راه بیندازم، پا بکوبم

و از این کار خوشحال باشم.

بگذار در آغوشت بنشینم

آرامم کن تا بخوابم.

با من خوب باش

نرم و شیرین و حمایتگر.

مواظب پول و ماشین و سایر چیزهایت باش.

و مرا به زور این طرف و آن طرف نبر.

همیشه مرا ببخش

و به یادم بیاور که نفس بکشم.

به من فرصتی بده

تا فریاد بزنم و آواز بخوانم

تا بپرم و بدوم و برقصم.

تا هر وقت که خواستم برقصم و

هر وقت که خواستم استراحت کنم.

کمکم کن

تا به تعادل برسم و خود باشم.

متشکرم.

 

( صفحه 110)

 

 

یک عمر به ما گفته اند که خودخواه نباشیم، دیگران را بر خود مقدم قرار دهیم، و آنچه را که داریم با دیگران تسهیم کنیم. قانون طلایی را به طور معکوس به ما آموخته اند. قانون طلایی می گوید: "دیگران را همچون خویش دوست بدار." ولی بخش " همچون خویشتن" معمولا نادیده گرفته می شود. تناقض اینجاست که کسی که چندان علاقه یی به خود ندارد یا به اندازه کافی به خودش توجه نمی کند، چیز زیادی هم برای پیشکش به دیگران ندارد: نه نیرویی، نه شور و شوقی، نه عشقی.

( صفحه 121)

هدایتگر معنوی می گوید:

به من اعتماد کن. بگذار احساسهایت را احساس کنی. بگذار آسیب پذیر باشی و گریه کنی. چه لزومی دارد که همیشه نیرومند باشی؟ بگذار کودک درونت همه احساسها را احساس کند، نه فقط بعضی از آنها را. فرصتی را به کودک درونت اختصاص بده. همه وقتت را با فعالیت پر نکن. بیشتر بخوان و بیشتر بنویس. به درون بنگر و از کودک درونت بپرس که خواهان چیست. برای طلب هدایت دست به دعا بردار. مجالی را نیز در اختیار کودک معنوی ات بگذار، که این چنین به خدا و طبیعت و به خود تو نزدیک است!

( صفحه 228)

شفای راستین یعنی بازیابی شادی درون.

( صفحه 196)

 

***

 

عنوان: شفای کودک درون

نویسنده: دکتر لوسیا کاپاچیونه

مترجم: گیتی خوشدل

ناشر: نشر پیکان

سال نشر: چاپ اول 1378 - چاپ بیست و یکم 1394

شمارگان: 5000 نسخه

موضوع: کودک درون/ خودسازی

قیمت: 125000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤

ملت عشق

 

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس " تاپ" می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس.

اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی ... تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.

( صفحه 7)

...

 

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم. هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.

( صفحه 54)

...

 

خطوط کف دست کاروانسرادار را بررسی کردم؛ عمیق بود، ترک خورده بود، متزلزل و بی ثبات بود خط هایش. انواع و اقسام خطوط مواج رنگی پیش چشمم پدیدار شد. در اطراف هر انسانی هاله ای از رنگ های متفاوت هست. هاله این مرد به خاکستری می زد، نوعی آبی کدر بود. گوهر روحش سوراخ شده بود، کناره هایش ریخته بود. انگار نیروی درونی ای برایش نمانده بود تا در برابر دنیای بیرون از او محافظت کند.

( صفحه 56)

...

 

به عکس هایی که عزیز انداخته بود رسید. بیش تر عکس ها پرتره آدم هایی از هر رنگ و سن و فرهنگ و طبقه بود. همه این آدم ها با وجود تفاوت های عمیقشان یک وجه مشترک داشتند: در هر پرتره ای حتما یک نقص بود. نقص بعضی هایشان چیز ساده ای بود: یک گوشواره، یک پاشنه کفش یا یک دگمه. اما نقص بعضی ها وحشتناک بود: بعضی ها انگشت نداشتند، بعضی ها پا یا دست. به هر ترتیب، در هر کدامشان نقصی جلب توجه می کرد. اِللا کنجکاو شد. عزیز برای چه عکس این انسان ها را می انداخت؟ جوابی را که دنبالش بود، در زیر نوشته عکس ها پیدا کرد.

" هر که باشیم، هر کجای دنیا زندگی کنیم، همگی جایی در اعماقمان نوعی حس کمبود داریم. انگار چیزی اساسی گم کرده ایم و می ترسیم نتوانیم آن را پس بگیریم. آن هایی هم که می دانند چه چیزی کم دارند، واقعا انگشت شمارند."

( صفحه 72)

...

شب قبل از سفر شمس با هم در اطراف درخت های توت قدم زدیم. ابریشم نیز به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکنی قوی تر و مقاوم تر است، حتی آتشین تر.
به شمس گفتم: " ببین، کرم ابریشم برای خروج از پیله، ابریشمی را که با زحمت بسیار تنیده پاره می کند. از این رو کشاورز یا ابریشم را انتخاب می کند یا کرم ابریشم را. هر دو را با هم نمی توانند حفظ کنند. اکثر مواقع برای حفظ ابریشم جان کرم ابریشم را می گیرند. می دانی فقط برای یک دستمال ابریشمی صد کرم ابریشم جان می دهد؟"
" در این حکایت نقش من به نقش کرم ابریشم می ماند. مولوی ابریشم است، گره در گره بافته خواهد شد. وقتش که برسد، برای بقای ابریشم باید کرم ابریشم بمیرد."
( صفحه 127)
...

معتقدم در اطراف هر انسانی هاله ای از رنگ های مختلف هست. چشم هایم را بستم و کوشیدم رنگ های تو را بیابم. خیلی نگذشته بود که سه رنگ پدیدار شد: زرد ِ گرم، نارنجی ِ خجالتی و بنفش ِ لب فرو بسته. به نظرم این ها رنگ های توست. خیلی هم قشنگند. هم جدا جدا، هم با هم.
( صفحه 142)
چشم هایش را بست، کمان های رنگی که بدنش را احاطه کرده بودند در ذهنش مجسم کرد. عجیب است؛ اِللایی که در ذهنش پدیدار شد اِللای هفت ساله بود، نه اِللای بالغِ فعلی.
( صفحه 128)
...

مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن ِ درون خودت و کشف کردن ِ زیبایی های باطنت رهنمون می شود.
( صفحه 138)
...

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است. به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است.
( صفحه 118)
...

در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی توانی حقیقت را کشف کنی. فقط در آینه انسانی دیگر است که می توانی خودت را کاملا ببینی.
( صفحه 116)
...

هیچ گاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه های دشوار باغ های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید.
( صفحه 117)

...

اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش، در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.
( صفحه 109)

 

***

 

عنوان: ملت عشق

نویسنده: الیف شافاک

مترجم: ارسلان فصیحی

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 511 ص.

موضوع: داستان های ترکی - ترکیه - قرن 20 م.

قیمت: 250000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤

روزگار تفنگ

 

ژنرال گفت: " شما نمی فهمید جوان هستید. احساسات شما مانند کودکی یا می خندد یا می گرید. اما پیر سیاستمداران بریتانیای کبیر نخواهند گذاشت. ما دنیا را تقسیم خواهیم کرد. اولی ها، دومی ها، سومی ها. اولی ما هستیم پرچمدار حرکت دنیا، سومی ها همین ها."
اشاره ای به چند سرباز هندی کرد که روی آجرها انگار خشک شده بودند.
گروهبان گفت: " قربان و دومی ها؟ "
- کسانی که نمی توانند اولی باشند و نه می خواهند سومی باشند. ما نمی گذاریم هیچ کس از دنیای خودش بیرون بیاید. به هر قیمتی که باشد افکارشان را غارت می کنیم. درست است امریکا ارباب است اما دستورات ما بنا گوشش خواهد بود.
( صفحه 255)


...

سیاست جولانگاه مردان بی احساس است. دروغ در سیاست یک فضیلت است. اما در زندگی عادی یک گناه بزرگ. آدم هایی که در مقام سیاسی همه کاره اند پنهان هستند و تنها بندهای عروسک های روی صحنه را تکان می دهند.
( صفحه 271)

...


مثل گذشته دل کلفت نبود. انگار دلش نرم شده بود، رام شده بود. دیگر هوای خانه می کرد. یادت هست نعمت توی شکاف آن طرف رودخانه سه روز قایم بودی کمی هم دلت هوای خانه را نکرد. مگر آن وقت ریبخیر را دوست نداشتی. تفنگت کنارت بود. بوی باروت زیر دماغت بود. انگار با تفنگ غریبه شده ای. می خواهی ازش فرار کنی.
بی تفنگ هم زندگی سخت شده است. سرزمین مادری ات پر از غریبه شده.
( صفحه 249)



***

عنوان: روزگار تفنگ
نویسنده: حبیب خداداد زاده
ناشر: نشر آموت
سال نشر: چاپ اول 1393
شمارگان: 1000 نسخه
شماره صفحه: 272 ص.
موضوع: داستان های فارسی-- قرن 14
قیمت: 150000 ریال

لینک کتاب: http://www.aamout.com/search/label/habib-khodadadzadeh

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

تابستان آن سال

 

" تنها راه زنده ماندن و دوام آوردن است ... آدم تمرین می کند تا حرفه ای شود. وقتی ماموریتی داری، دل و روده اش را می کشی بیرون و آن کار را به ثمر می رسانی. درباره ساختمان سازی هم همین طور است. آدم نقشه ای دارد، مواد اولیه اش را تهیه می کند و بعد آن را طبق نقشه می سازد. "
" بسیار خب، ولی ببینم همه ماموریت ها و تمام پروژه های ساختمان سازی دقیقا طبق نقشه پیش رفته اند؟ "
" خب نه، همیشه هم مطابق نقشه پیش نمی روند."
" آن موقع چه کار کردی؟ "
" با امکانات موجود می سازی و کارت را پیش می بری. طبق حس و غریزه ات عمل می کنی."
" فکر می کنم همین الان عصاره پدر و مادری را خلاصه وار تعریف کردی."
" جدی جدی این را باور داری؟ "
" باور ِ تنها کافی نیست. من اصولا بر همین اساس زندگی می کنم."

( صفحه 311)
...

" همیشه با کمال میل حاضرم نظر مشورتی بدهم، حتی اگر بیشترش اشتباه باشد. "
" من که فکر می کنم بیشترش درست است، دست کم برای من."
" جنا آرام گفت: " جک گاهی وقت ها اوضاع خیلی سریع پیچیده می شود. باور من این است که باید سر فرصت و با حوصله جلو رفت."
" به گمانم دارم این را می فهمم."
" ممنون که پرسیدی. ولی چرا خیال کردی این قضیه مسائل را بین من و تو عوض می کند؟ من که فکر می کنم تو فقط قدری اطمینان خاطر لازم داشتی، شاید هم کمی دلداری."
" ولی برای من این ها قضایای خیلی مهمی هستند؛ من عادت ندارم برای این جور مسائل بروم سراغ کسی. بیشتر گوشه گیر هستم. زمانی لیزی زنده بود، می رفتم سراغ او."
" نیمه گمشده ات؟ "
" و بهترین دوستم. ما می توانستیم درباره هر موضوعی با هم حرف بزنیم."
جنا با حوصله و حالت رضایت بخشی آه کشید: " همین الان تصویر، نه ... رویای من، را از رابطه کامل توصیف کردی."
" همه چیز که کامل و بی نقص نبود. ما هم مشکلاتی داشتیم."
" ولی آن ها را با همدیگر حل می کردید؟ "
" خب، آره. مگر ازدواج جز این است؟ "
" باید همین طور باشد. ولی هر چه می گذرد، بیشتر به این نتیجه می رسم که نیست. انگار آدم ها خیلی راحت از هم نا امید می شوند ... "
( صفحه 312)

...
جک به فانوس دریایی اشاره کرد: " می خواهی بدانی چرا من پدر خودم را درآورده ام تا آن چیز لعنتی خراب شده را به راه بیندازم؟ "
میکی کنارش نشست: " چون مامان عاشقش بود؟ " بعد با قدری ملاحظه و احتیاط گفت: " و می خواست شما آن را تعمیر کنید؟ "
" اولش من هم همین فکر را می کردم؛ اما تازه وقتی تو را دیدم که آن جا ایستاده ای، چیزی به فکرم خطور کرد؛ انگار لایه ای مه از روی مغزم کنار رفت. " جک لحظه ای درنگ کرد و بعد صورتش را با آستینش پاک کرد: " تازه متوجه شدم که فقط قصد داشتم چیزی را درست کنم، حالا هر چیزی. می خواستم فهرستی را مرور کنم، کارهای لازم را انجام بدهم و نتیجه نهایی هم این باشد که بی معطلی راه بیفتد و کار کند. آن موقع همه چیز روبه راه می شد."
" ولی این اتفاق نیفتاد؟ "
" نه، جواب نداد. می دانی چرا؟ "
میکی به جای نه سرش را تکان داد.
"چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب با عقل جور در نمی آید. " جک لحظه ای درنگ کرد و به دخترش چشم دوخت: " کسی که نباید این جا باشد، هست و کسی که باید باشد، نیست. هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست. هر چه قدر هم که تلاش کنی، باز نمی توانی این وضع را تغییر بدهی. این مسئله هیچ ربطی به خواسته و آرزو ندارد، فقط با واقعیت سر و کار دارد که اغلب هم منطقی نیست."
( صفحه 318)



***

عنوان: تابستان آن سال
نویسنده: دیوید بالداچی
مترجم: شقایق قندهاری
ناشر: نشر آموت
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 1100 نسخه
شماره صفحه: 416 ص.
موضوع: داستان های امریکایی- قرن 20 م.
قیمت: 225000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤

سکوت

 

حضرت موسی به گفته برخی از مفسرین زندگی اش، از آن افراد حراف و بی پروایی نبود که برنامه های سفر بین جاده ای راه بیندازد و در کلاس های مدرسه کسب و کار هاروارد معرکه بگیرد، بلکه با استانداردهای امروزی، یک خجالتی آرام بود؛ او با لکنت زبان حرف می زد و خودش را شخصی ملایم و فروتن می دانست.

زمانی که خدا اولین بار در جلو او در شکل بوته سوزان ظاهر شد، او به عنوان چوپانی برای پدر زنش کار می کرد. حتی آنقدر جاه طلب نبود که بخواهد خودش یک گله داشته باشد. و زمانی که خدا به او نقشش را به عنوان آزادی بخش قوم بنی اسرائیل آشکار کرد، او این مسئولیت را سریع نپذیرفت: " شخص دیگری را برای این کار انتخاب کنید "،او با التماس گفت: " من چه کسی هستم که باید به نزد فرعون بروم؟ من هرگز سخنور فصیحی نبوده ام، من لکنت زبان دارم و صحبت کردن برایم مشکل است. " تنها زمانی که خدا او را با برادر برون گرایش هارون، همراه کرد، حضرت موسی پذیرفت که این ماموریت را انجام دهد. حضرت موسی، نویسنده متون سخنرانی و مجری پشت صحنه و به نوعی یک " سیرانو برژاگ" بود و هارون چهره عملیاتی شد. خدا به او گفت: " گویی او زبان توست و انگار که تو فرمانروای او هستی."

حضرت موسی به کمک هارون، قوم بنی اسرائیل را از مصر به صحرا هدایت کرد و حدود 40 سال آنها را در آنجا مستقر کرد و 10 فرمان را از کوه سینا آورد. او همه این کارها را قدرتی که طبیعتا با درون گرایی مرتبط است انجام داد؛ بالا رفتن از کوه در جست و جوی حکمت و فضیلت و نوشتن آنها و هر چیزی که در آنجا آموخته بود، با دقت بر روی دو سنگ بزرگ.

ما نمی پرسیم که چرا خدا فردی را که از صحبت کردن می ترسد و برای حرف زدن مشکل دارد به عنوان پیامبر خود انتخاب کرده است؟ اما باید بپرسیم و در پی پاسخ آن نیز باشیم. کتاب قوم بنی اسرائیل توضیحات کمی داده است، اما داستان هایش به ما نشان می دهد که درون گرایی، مکمل برون گرایی است؛ اینکه حد تعادل همیشه پیام اصلی نیست، و اینکه مردم از حضرت موسی به علت سخنانش که متفکرانه و درست بود پیروی می کردند، نه برای اینکه خوب صحبت می کرد.

( صفحه 88)

...

اگر پارکس با رفتارش، حرف هایش را نشان می داد و اگر حضرت موسی از طریق برادرش، سخنانش را به گوش مردم می رساند، در دنیای امروز نوع دیگری از رهبران درون گرا برای این کار از اینترنت استفاده می کنند... در تاریخ 28 ماه مه سال 2011، سایت کریگلیست، هفتمین سایت بزرگ انگلیسی زبان در دنیا شناخته شد. کاربران این سایت که بیشتر از 700 شهر در 70 کشور مختلف بودند، از طریق این سایت، شغل، همسر و حتی اهداء کننده کلیه هم پیدا کردند. آنها شعرهای همدیگر را می خواندند و به کارهایشان اعتراف می کردند. نیومارک این سایت را نه یک مکان تجاری، بلکه یک محل عمومی توصیف می کند. سخن او در این رابطه این چنین بود: " مرتبط کردن مردم با یکدیگر برای اینکه دنیای بهتری داشته باشیم، در هر زمانی عمیق ترین و با ارزش ترین ارزش معنوی است که می توانید داشته باشید."

( صفحه 90)

 

***

 

عنوان: سکوت ( قدرت درون گراها در جهانی که از سخن گفتن نمی ایستد!)

نویسنده: سوزان کین

مترجم: درسا عظیمی

ناشر: نشر البرز

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: درون گرایی/ روابط بین شخصی

قیمت: 190000 ریال

لینک کتاب در سایت ناشر:

http://www.alborzpublication.com/bookview.aspx?bookid=1838716

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤

شازده کوچولو

 

شازده کوچولو روی تخته سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: " این که ستاره ها توی آسمون روشن اند آیا به این دلیله که هر کسی بتونه یه روزی ستاره خودش رو پیدا کنه؟ ... سیاره ام رو ببین، درست اون جا بالای سر ماست. اما چقدر دوره. "

مار گفت: " چه ستاره زیبایی. برای چی این جا اومدی؟ "

شازده کوچولو گفت: " با گُلی مشکل پیدا کرده بودم."

مار گفت: " اوه! "

و هر دو ساکت شدند.

بالاخره شازده کوچولو گفت و گو را دوباره از سر گرفت: " آدما کجان؟ تو صحرا حس تنهایی و غریبی به آدم دست می ده ... "

مار گفت: " بین آدما هم حس تنهایی و غریبی دست می ده."

شازده کوچولو مدتی طولانی به مار زل زد.

( صفحه 70)

...

 

" همه آدم ها ستاره هایی دارن که برای مردم مختلف یه جور نیستن. برای کسایی که مسافرن، ستاره ها راهنمان. برای بعضی دیگه چیزی بیش از چراغ های روشن توی آسمون نیستن. برای کسایی که دانشمندند، اونا معمان. برای مرد تاجر من، طلا بودن اما همه این ستاره ها ساکت و خاموشن. فقط تویی که ستاره هایی خواهی داشت که کس دیگه ای اونا رو نداره."

( صفحه 98)

 

***

 

عنوان: شازده کوچولو

نویسنده: آنتوان دو سنت اگزوپری

مترجم: زهرا تیرانی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1392- چاپ دوم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 104 ص.

موضوع: داستان های فرانسه - قرن 20 م.

قیمت: 60000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤

قربانی دیگرانیم و جلاد خویشتن

 

احتمالا یا شاید ناگزیر، در زندگی لحظه ای می رسد که دیگر هیچ چیز خوب نیست، دیگر هیچ چیز مطلوب نیست. این بدحالی گاهی دلیل خارجی دارد، مانند طلاق، ورشکستگی، بیماری شدید یا بدبیاری های گوناگون. گاهی هم منشا آن درونی است و از خویشتن برمی خیزد. به طور کلی می توان گفت در مورد دوم بدتر است، چرا که بهانه ای برای توجیه وضع وجود ندارد. همه چیز در خارج خوب است. موفقیت حاصل است، اما در دورن احساس شکست باقی مانده. انگار سررشته زندگی از اختیار خارج شده است.

در هر حال مهم نیست این بدحالی چطور به وجود آمده. ناگهان به نظر می رسد سررشته ی زندگی از اختیار ما خارج شده است. احساسی توصیف ناپذیر از درون ما برخاسته. این احساس می تواند به شکل یک غم بزرگ، خستگی شدید، تحریک پذیری فزاینده یا بی میلی به زندگی تجلی کند. به قول لئونارد کوهن شاعر، احساس می کنیم با " شکستی لایزال" روبه روییم. احساسی که نمی توانیم درون خود نابود کنیم. احساسی که ما را می درد، خراب می کند، زندگی مان را قطعه قطعه می کند. احساسی که اثری از خود نمی گذارد، داستانی برای گفتن ندارد و به ویژه داستان آن را برای خودمان هم نمی توانیم بازگوییم.

در این هنگام، وسوسه ی بزرگ ایفای نقش قربانی و متهم کردن دیگران، والدین، فرزندان و حتی حاکمیت پیش می آید.

( صفحه 15)

...

 

زندگی در شکوه، یعنی زندگی در لحظه ی حال، با قلبی باز به روی زیبایی افراد و جهان، به کمک قدرت ذهنی و تخیل به منظور معنی دادن به آن. زندگی در شکوه یعنی هماهنگ شدن با نیروهای بنیادین و چشیدن آن ها در خود و ابراز هر چه بیشتر آن ها. زندگی در شکوه یعنی با عشق به ارتعاش درآمدن، بدون دلیل و قلبی لبریز از شادی به منظور وصل.

یک دانشجو، یک نویسنده، یک خانم خانه دار، یک راننده ی تاکسی، یا یک حسابدار هم می تواند لحظات متعالی و لحظات شکوه داشته باشد. این ها رابطه ای با موفقیت های خارجی ندارد که او را اسیر نگاه دیگران می کند، بلکه بیشتر به موفقیت درونی بستگی دارد، یعنی آنچه عمیقا احساس شود، مثل یک لحظه خوشی، یک حالت کمال، یک شکوه فراموش شده.

ما شکوهی فراموش شده، نادیده گرفته و رها شده ایم. ما نوری مستقر در پس پرده ایم. خلاقیتی محرومیت دیده ایم. نیروهای شادمانه ای هستیم در انتظار رهایی. این دیگران نیستند که شکوه ما را فراموش کرده اند، خودمان آن را فراموش کرده ایم. اگر بخواهیم به هر قیمتی که شده این شکوه را بزرگ کنیم و آن را به دیگران بشناسانیم، کار حقیری کرده ایم، به تحقیر خود پرداخته ایم. چرا باید مضطرب باشیم؟ اگر گفته های مریکاره ی خردمند را به زبان دیگری بیان کنیم، می توانیم بگوییم نیروهای حیات همانند رودخانه ای هستند قدرتمند، که قابل پنهان کردن نیست و بالاخره روزی سدی را که شما به روی آن بسته اید، خواهند شکست.

( صفحه 90)

 

***

 

عنوان: قربانی دیگرانیم و جلاد خویشتن( کالبدشکافی روانشناختی اسطوره ی ایزیس و اوزیریس)

نویسنده: گی کورنو

مترجم: زهرا وثوق

ناشر: انتشارات مکتوب

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: 328 ص.

موضوع: خودسازی/ خویشتن داری/ ایسیس ( الهه مصری) / اوزیریس ( الهه مصری)

قیمت: 160000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤

مُدِراتو کانتابیله

 

- می خواستم حالا شما به من بگویید که چطور آنها به این مرحله رسیدند که دیگر با هم حرف نزنند.
- من هیچ چیز نمی دانم. شاید بر اثر سکوتهایی که شب در میان آنها برقرار می شد و بعد تقریبا در هر ساعتی از شبانه روز. و آنها نمی توانستند با هیچ چیز بر آن غلبه کنند. با هیچ چیز.
- در یکی از شبها، آنها در اتاق می چرخند، مانند حیوانات زندانی می شوند، نمی دانند که چه به سرشان آمده است. به تدریج احساس می کنند که می ترسند.
- دیگر هیچ چیزی آنها را اقناع نمی کند.
- با واقعیتی روبرو شده اند، اما نمی توانند فوراً آن را بگویند. یا شاید برای اینکه به آن پی ببرند ماهها لازم است.
( صفحه 62)

- باز هم برایم حرف بزنید. به زودی، دیگر هیچ چیزی از شما نخواهم پرسید.
- پیش از اینکه به این خانه برسم، بوته های برگ نو در باغ بود. از این بوته ها در باغ خیلی زیاد است. وقتی که طوفان نزدیک می شود، آنها مثل سایش فولاد صدا می کنند. عادت کردن به آن مثل اینست که انسان صدای قلب خودش را بشنود. من به آن عادت کرده ام... کاری که باید کرد زندگی در یک شهر بی درخت است. وقتی که باد هست درختها فریاد می زنند اینجا همیشه باد هست همیشه غیر از دو روز در سال می دانید اگر من جای شما بودم از اینجا می رفتم اینجا نمی ماندم همه پرنده ها یا تقریباً همه شان پرنده های دریایی هستند که بعد از طوفانها لش مرده ها را پیدا می کنند و وقتی که طوفان خاموش می شود و درختها دیگر فریاد نمی زنند در ساحل صدای آنها را می شنوند که مثل گلو بریده ها جیغ می کشند و این جیغ ها نمی گذارند که بچه ها بخوابند نه من از اینجا خواهم رفت.
- واقعا وقتی که باد در این شهر متوقف می شود، چنان نادر است که گویی انسان خفه می شود.
( صفحه 67)

- نسیم همیشه بر می گردد. همیشه، و نمی دانم شما متوجه شده اید که هر روز به صورت دیگری است، گاهی ناگهانی، به خصوص هنگام غروب خورشید، گاهی برعکس، خیلی آرام، اما وقتی که هوا گرم است، و اواخر شب، حوالی ساعت چهار صبح و سپیده دم. برگ نوها فریاد می زنند، می فهمید؟ اینطور است که من به وجود نسیم پی می برم.
( صفحه 69)

***

عنوان: مُدِراتو کانتابیله
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: رضا سید حسینی
ناشر: انتشارات نیلوفر
سال نشر: چاپ اول 1352- چاپ سوم 1387
شمارگان: 1650 نسخه
شماره صفحه: 144 ص.
موضوع: داستانهای فرانسوی- قرن 20 م.
قیمت: 45000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤

اولین تماس تلفنی از بهشت

 

بیشتر خبرهای زندگی مانند تولد یک نوزاد، نامزدی یک زوج و تصادف غم انگیز در نیمه شب را با تلفن به آدم می دهند. بیشتر اتفاق های مهم سفر زندگی آدمی را، چه خوب و چه بد، با صدای تلفن خبر می دهند.

( صفحه 16)

باید دوباره از نو شروع کنی. همه همین را می گویند. اما زندگی مثل بازی شطرنج نیست و وقتی عزیزی از دست می رود، نمی توان از نو شروع کرد. زندگی کردن در چنین شرایطی، بیشتر " ادامه دادن بدون آن عزیز" است تا یک شروع دوباره.

همسر سالی از دست رفته بود. او پس از یک بیهوشی طولانی از دنیا رفته بود. به گفته بیمارستان، او در اولین روز تابستان، وقتی هوا توفانی بود و به شدت رعد و برق می زد، جان داده بود. سالی آن موقع هنوز در زندان بود. نُه هفته به آزادی اش باقی مانده بود. وقتی به او خبر دادند، همه بدنش بی حس شد. مثل این بود که روی کره ماه ایستاده باشی و ناگهان به تو خبر بدهند زمین ویران شده است.
( صفحه 21)

می گویند یقین بهتر از باور است چون وقتی باور ایجاد می شود، کس دیگری به جان انسان فکر کرده است.
( صفحه 52)

 صدای یک مادر به هیچ کس دیگری شباهت ندارد.

( صفحه 17)

 ما فکر می کنیم مردی که پس از ده ماه از زندان آزاد می شود، چقدر از آزادی لذت می برد اما واقعیت آن است که جسم و ذهن انسان به شرایط عادت می کند، حتی به بدترین شرایط. برای همین، هنوز گاهی وقت ها سالی مانند یک زندانی بی رمق به دیوار خیره می شد و بعد ناچار بود به خودش یادآوری کند که می تواند برخیزد و بیرون برود.

( صفحه 22)

 رنجی که تو زندگی می کشی، واقعا تو رو ناراحت نمی کنه ... خود واقعی تو رو ناراحت نمی کنه ... تو از اونی که فکر می کنی، سبک تری.

( صفحه 28)

معجزه ها هر روز بی سر و صدا اتفاق می افتند: در اتاق عمل، در دریای توفانی و یا وقتی ناگهان عابری وسط خیابان ظاهر می شود. این معجزه ها بندرت مورد توجه واقع می شوند و کسی حساب آنها را نگه نمی دارد.

( صفحه 29)

 آدما با ترس زندگی شون رو می بازن ... ذره ذره ... هر چی به ترس بها بدیم، از ایمانمون ... کم کردیم ...

 

***

 

 عنوان: اولین تماس تلفنی از بهشت

نویسنده: میچ آلبوم

مترجم: آرتمیس مسعودی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 424 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 21 م.

قیمت: 225000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤

← صفحه بعد