خیابان چرینگ کراس، شماره ی 84

منبع عکس از اینجا.

 

آقایان:

تبلیغ شما در هفته نامه «نقد ادبی شنبه» می گوید زمینه کاری شما در خصوص کتاب هایی است که دیگر در بازار موجود نیستند. عبارت «فروشندگان کتاب های عتیقه» یک جورهایی من را می ترساند؛ چون به نظر من، عتیقه با گران قیمت برابر است. من نویسنده فقیری هستم که سلیقه عتیقه ای در کتاب دارم و کتاب هایی را می خواهم که تهیه آن ها در اینجا غیرممکن است.

...

 

آقایان، کتاب ها سالم رسیدند. کتاب استیونسون این قدر خوب است که قفسه های درب و داغان کتاب هایم را شرمنده کرده است. تقریبا از دست زدن به صفحات کاغذی ِ نرم و شیری رنگش می ترسم. من به کاغذهای سفید بی روح و جلدهای خشک مقوایی کتاب های آمریکایی عادت کرده ام. هرگز فکرش را هم نمی کردم لمس یک کتاب تا این اندازه لذت بخش باشد.

...

 

من عاشق کتاب های دست دومی هستم که صفحه ای که صاحب قبلش بارها آن را خوانده است، بلافاصله گشوده می شود. روزی که کتاب هَزلیت رسید، این صفحه باز شد: «از خواندن کتاب های نو متنفرم.» و من با صدای بلند به هر کسی که پیش از من صاحبش بود، گفتم: «سلام رفیق!»

...

 

تو باعث شدی در حاشیه کتاب های کتابخانه که به من تعلق ندارند، یادداشت های طولانی بنویسم. یک روز، بالاخره آن ها متوجه می شوند و کارت عضویت کتابخانه ام را باطل می کنند.

...

 

برای بهاری که در راه است یک کتاب شعر عاشقانه نیاز دارم. به سلیقه و نظر خودت. فقط یک کتاب خوب که در جیب شلوارم جا شود تا با خودم به پارک مرکزی ببرم.

...

 

ما همگی عاشق نامه های شما هستیم و تلاش می کنیم شما چه شکلی هستید. من فکر می کنم ظاهر شما جوان، فرهیخته و خیلی باهوش است. آقای مارتین پیر، با توجه به شوخ طبعی بی نظیرتان، فکر می کند خیلی اهل مطالعه به نظر می رسید. چرا برای ما عکسی از خودتان نمی فرستید؟ خوشحال می شویم عکس تان را ببینیم.

...

 

نیومن تقریبا یک هفته پیش رسید، اما هیجانِ داشتنِ آن هنوز با من است. کل روز آن را نزدیکم، روی میز می گذارم؛ هر از چند گاه تایپ کردن را متوقف می کنم، بَرش می دارم و لمسش می کنم. نه برای این که چاپ اول است؛ نه! چون هرگز کتابی به این زیبایی ندیده ام. به طرز عجیبی نسبت به داشتنش احساس گناه می کنم. فکر می کنم بهتر بود آن چرم درخشان، نقش های طلایی و چاپ زیبا به قفسه های کتابخانه ای از چوب درختان کاج، در یک خانه روستایی انگلیسی، تعلق داشته باشد؛ می خواهد توسط نجیب زاده ای اصیل خوانده شود که روی یک صندلی چرم راحتی کنار شومینه نشسته است؛ نه روی یک مبل دست دوم در آلئنکی یک اتاقه، در خانه ای درب و داغان!

...

 

من عاشق جملات تقدیم نامه روی صفحه اول کتاب هستم و همین طور یادداشت های حاشیه، من حس دوستانه ورق زدن صفحه ای را که شخص دیگری قبلا آن را ورق زده است، دوست دارم و خواندن عبارت هایی که شخص دیگری مدت ها قبل نوشته، همیشه توجهم را به خود جلب می کند.

...

 

عزیز دلم،

این دوست داشتنی ترین کتاب فروشیِ قدیمی، مثل داستان های دیکنز است. تو اگر آن را ببینی، حتما دیوانه اش خواهی شد.

بیرونش کتاب بساط کرده اند. قبل از اینکه داخلش بگردم، ایستادم و به کتاب ها نگاهی انداختم و چندتایی شان را ورق زدم تا خودم را شبیه یک اهلِ کتاب نشان بدهم.

...

 

این برخلاف اصول و قوانین من است که کتابی را که نخوانده ام بخرم؛ مثل خرید پیراهنی است که آن را پرو نکرده باشی.

...

 

وای خدایا! برای کتاب زندگی نامه های والتون برایت دعای خیر می کنم. باور نکردنی ست کتابی که در سال 1840 منتشر شده، بعد از گذشت صد سال بتواند در چنین شرایط خوبی باشد. کاغذها چقدر نرم و زیبا با دست بُرش خورده اند. دلم برای ویلیام تی. گوردون که نامش را در سال 1841، در کتاب نوشته است می سوزد. چه نواده مزخرفی داشته که این کتاب را با بی توجهی و به مبلغ ناچیزی به شما فروخت! آه! دلم می خواست قبل از اینکه کتابخانه شان را بفروشند پابرهنه تا آنجا می دویدم.

...

 

من هر بهار کتاب هایم را تمیز و مرتب می کنم و آن هایی را که هرگز دوباره نمی خوانم، مثل لباس هایی که دوباره قرار نیست بپوشم، دور می ریزم. همه از این کار من تعجب می کنند. از نظر من هیچ چیزی کم ارزش تر از یک کتاب بد یا حتی یک کتاب پیش پا افتاده نیست!

...

 

گوش کن فرانکی، زمستانی سرد و طولانی در پیش است و من به کتاب نیاز دارم. حالا ننشین؛ برو و برایم چند تا کتاب پیدا کن.

...

 

منتخب عاشقان کتاب با جلد چرمی منقش و صفحات لبه طلایی، از داخل بسته اش بیرون آمد! زیباترین کتابی که صاحبش هستم؛ البته به علاوه کتاب چاپ اول نیومن! خیلی نو و دست خورده به نظر می رسد؛ انگار که کسی تا به حال آن را نخوانده است. اما خوانده شده؛ چون مرتبا در صفحات جالب و جذابی باز می شود. انگار روح صاحب قبلی اش می خواهد توجهم را به مطالبی که قبلا هرگز نخوانده ام جلب کند.

...

 

فکر می کنم این تبادل هدیه کریسمس عادلانه ای نیست. شما مال خودتان را یک هفته ای می خورید و چیزی برای نشان دادن در روز عید باقی نمی ماند. من هدیه ام را تا روزی که بمیرم خواهم داشت و خوشحال می میرم؛ چون می دانم بعد از مرگم آن برای کس دیگری که دوستش دارد باقی خواهم گذاشت. باید با خودکار اکلیلی بهترین قسمت هایش را برای کتاب دوستی که هنوز به دنیا نیامده علامت گذاری کنم.

...

 

ما مشغول صحبت درباره این ماجرا بودیم که جین (ویراستارم) پرسید: «لندور کیه؟» و من مشتاقانه مشغول توضیح شدم و جین سرش را تکان داد و با کم حوصلگی حرفم را قطع کرد و گفت: «از دست تو و کتاب های انگلیسی قدیمی ات!»

می بینی فرانکی، تو تنها موجود زنده ای هستی که مرا درک می کند.

...

 

هر چیزی که او دوست داشت، من دوست خواهم داشت؛ به جز داستان! هرگز نمی توانم جذب اتفاقاتی بشوم که پیش نیامده اند، آن هم برای آدم هایی که اصلاً وجود نداشته اند.


 

 

عنوان: خیابان چرینگ کراس، شماره 84

نویسنده: هلین هانف

مترجم: لیلا کُرد

ناشر: انتشارات کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 120 ص.

موضوع: نویسندگان آمریکایی- قرن 20 م.- نامه ها/ کتابفروشان و کتابفروشی- انگلستان- نامه ها

قیمت: 120000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥

فرانی و زوئی

 
فرانی گفت "فقط می دونم دارم عقلم رو از دست می دم. حالم داره از ایگو به هم می خوره؛ ایگو، ایگو، ایگو. ایگوی خودم و هر کس دیگه. حالم از هر کسی که می خواد به جایی برسه، هر کسی که می خواد یه کار متفاوت انجام بده یا آدم جالبی باشه، به هم می خوره. چندش آوره؛ هست، هست. برام اهمیتی نداره بقیه چی بگن."

"مطمئنی از رقابت نمی ترسی؟"

"من از رقابت نمی ترسم. قضیه درست برعکسه. متوجه نیستی؟ من از این می ترسم که بخوام رقابت کنم؛ این چیزیه که من رو می ترسونه. همین که به طرز وحشتناکی طوری تربیت شده ام که ارزش های همه رو قبول کنم، و این که تشویق شدن رو دوست دارم، و دوست دارم با حرارت درباره ام حرف بزنند، دلیل نمی شه این کار درست باشه. ازش خجالت می کشم؛ حالم رو به هم می زنه. حالم از این که شجاعتش رو ندارم که یه هیچ کس مطلق بشم به هم می خوره. حالم از خودم یا هر کس دیگه ای که بخواد یه جوری جلب توجه کنه به هم می خوره."
...

اون می گه هر کدوم از اسم های خدا -هر اسمی- این قدرت عجیب و غریب و خودکار رو برای خودش داره. و بعد از این که یه جورهایی راهش می اندازی خودش ادامه می ده...اگه دائم اسم خدا رو تکرار کنی، یه اتفاقی می افته... یه اتفاقی تو یه قسمت کاملا غیرمادی قلب آدم می افته- اون جا که هندوها می گن اگه یه دینی داشته باشی، آتمان فرود می آد- و خدا رو می بینه، همین.
...
 
چیزهای قشنگی توی دنیا هست؛ منظورم چیزهای واقعاً قشنگه. ما این قدر احمقیم که همیشه از مسیر خارج می شیم. همیشه، همیشه، همیشه هر چیزی رو که اتفاق می افته به من ِ نکبتی ِ حقیر خودمون برمی گردونیم.
...

 اگه هر چند وقت یک بار- فقط هر چند وقت یک بار - حداقل یک اشاره مودبانه کوچک فرمالیته می شد که علم باید به خرد منتهی بشه، و اگه نشه، فقط یه وقت تلف کردن چندش آوره. ولی هیچ وقت نمی شه! توی این دانشگاه کوچکترین نشانه ای از این نمی شنوی که قراره خرد هدف نهایی علم باشه.
...


همه مطالعات دینی باید به نا آموختن همه تفاوت ها منجر شوند، تفاوت های خیالی بین دختر و پسر، حیوان و سنگ، روز و شب، گرما و سرما ...
...

 

خداوند قلب را نه با افکار که با دردها و تناقضات راهنمایی می کند.

...



در مورد خدایان، کسانی هستند که وجود خدا را انکار می کنند، دیگران می گویند وجود دارد، ولی نه خود را به چیزی مشغول می کند و نه چیزی را پیش بینی می کند. گروه سومی به وجود و دوراندیشی او اعتقاد دارند، ولی تنها برای مسائل بزرگ و آسمانی، نه برای چیزهای روی زمین. گروه چهارمی می پذیرند که مسائل زمینی هم به اندازه ی مسائل آسمانی اهمیت دارند، ولی تنها به طور کلی، و نه مسائلی که به اشخاص مربوط باشند. گروه پنجم، که اولیس و سقراط از آن دسته بودند، آن هایی هستند که اعلام می کنند:
«هیچ حرکت من بر تو پوشیده نیست!»

...


تو با واقعیات روبه رو نمی شی. همین روش لعنتی روبرو نشدن با واقعیاته که تو رو در درجه اول به چنین وضعیت ذهنی درهم ریخته ای کشونده، و احتمالا نمی تونه از این وضعیت درت بیاره.
...


اگه می تونی با تمام قدرتت از پا دربیای، چرا همون انرژی رو صرف این نمی کنی که خوب و مشغول بمونی.
...


 
همه اش کتاب بود. کتاب هایی که آدم باید بر می داشت. کتاب هایی که آدم برای همیشه پشت سر گذاشته بود. کتاب هایی که آدم نمی دانست با آنها چه کند. اما همه اش کتاب و کتاب. قفسه های بلند هر سه دیوار اتاق را پوشانده، و تا ظرفیت شان و بیشتر از آن پر شده بودند.

...

 

عنوان: فرانی و زوئی

نویسنده: جی. دی. سالینجر

مترجم: میلاد زکریا

ناشر: نشر مرکز

سال نشر:  چاپ اول 1380- چاپ چهاردهم 1395

شماره صفحه: 185 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی- قرن 20 م.

قیمت: 129000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

جانِ جهان

 

 

 


باد به هر سو که بخواهد می وزد؛ می توان آن را حس کرد، اما نمی توان گفت از کجا آمده و به کجا می رود.


شاید شرط عقل این باشد که آدم هیچ چیز نپرسد. اما من عاقل نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. عنصر وجود من کوارتز نیست، بلکه جیوه است، ماده ای بی ثبات، سیال و تب دار، نقره درخشانی که حرکت دائمی برایش مقدر شده و همواره در بی نظمی است.

شاید خدا آنقدرها هم مهربان نباشد و یا شاید مهربان اما کمی سر به هوا باشد؛ شاید یک روز حالش خوش نبوده و در همان روز شیطان را آفریده است، شیطان را و مرگ را.
 ...
پدرم به قدری خودش را کامل می دانست که نمی توانست حتی یک درصد هم تصور کند که من ممکن است چیزی کمتر از فتوکپی او بشوم. او نهایت بود و من باید مشابه آن نهایت می بودم. این تناقض وحشتناکی است. بشر بیش از هر چیز از تفاوت ها وحشت دارد. با این وجود مدام فرزندانی به دنیا می آورد که به قدرت روزگار همیشه متفاوت اند. به این ترتیب انسان زندگی را به کام خویش زهر می کند.

...


دیگر دریافته بودم که در خانه ما بمبی کار گذاشته شده که هنوز منفجر نشده است و در زیر ذرات بی شمار مدفون است. آن ذرات حرفهای ناگفته بودند. غبارِ قابل انفجار خشک و خنک بود و مکانیزمش طوری بود که مانند ساعت منظم کار می کرد. هسته واقعی خانه ما همان بمب بود، چیزی که آن روز ما را به هم پیوند می داد و شاید روزی منفجرمان می کرد.

...


مادرم گفت: نور خورشید مثل طلا می ماند. و بی درنگ پرسید: والتر، تو خوشبختی؟
در جوابش گفتم: هنوز به این مزخرفات اعتقاد داری؟ خوشبختی اصلا وجود ندارد.
...


تخم شبدر هشتاد سال خاصیت حیاتی اش را حفظ می کند؛ پیشامدهای زندگی نیز همین طورند؛ حتی اگر آنها را زیر نقاب بی‌تفاوتی بپوشانیم، اگر بخواهیم با دمیدن فوتی به دوردست ها روانه شان کنیم، باز هم همان جا ثابت می مانند. بذرهایی هستند که دیر یا زود می رویند.

...


در دکه ای واقع در یکی از محله های قدیمی شهر، کتاب شعری پیدا کردم. اشعار هولدرلین بود. تا آن هنگام بجز شعرهای کسل کننده ای که بالاجبار در مدرسه خوانده بودیم، هیچ شعری نخوانده بودم. اما باز کردن آن کتاب برایم هیجانی مطلق بود.
در آن کتاب چیزهایی وجود داشت که من هم تجربه کرده بودم، چیزهایی مثل دلتنگی، درد، پاییز، احساس ناپایداری چیزها. یکباره حس کردم دیگر تنها نیستم. میان ایمان و بی ایمانی حد وسطی هم وجود داشت، رخنه ای که چشم های ناآرام در آن سکنی می گزیدند.
حقیقت وجود داشت، در چنگم بود. دیگران هم اگر چشمهایشان را می گشودند می توانستند آن را در اختیار داشته باشند. آن جملات از لحظه ای که متولد شدم در انتظارم بودند.

برای آدم های حساس غالبا اتفاق عجیبی می افتد: هر چه بزرگتر می شوند ظالمتر می شوند. جسم قوانین خاص خودش را دارد و این هم جزئی از قوانین جسم است. وقتی چیزی قدرت و توانایی جسم را تحلیل می برد، پادتن ها بلافاصله دست به کار می شوند.

...

شعر و دیوانگی مانند دو روی یک برگ اند. یکی روزنه هایی دارد و به بالا، سمت خورشید، نظر دارد و دیگری به سمت پایین دی اکسید کربن پس می دهد.


 
آندره آ گفت:
- چه کسی می داند، شاید آن بالا کلاه بزرگی باشد و اسم همه ما داخل آن، مثل بخت آزمایی یا بازی دبلنا. بعد یک روز قرعه به نام والتر یا آندره آ می افتد؛ آن وقت باید به این دنیا بیایی و خانه و پدر و مادرت را ببینی. خودت هم می دانی که با آنها خوشبخت نمی شوی، اما راه چاره ای برای خلاصی از این سرنوشت نداری.
من اضافه کردم:
- اگر کلاهی وجود داشته باشد، یک کلاه دیوانه است؛ یا دیوانه است یا کور. چون همه را به جایی می فرستد که نباید بفرستد.

...



اصلا چرا حقیقتش را نگویم؟ من به کسانی که عقیده مشخصی در زندگی داشتند حسادت می کردم، کسانی که چتر به دست به دنیا می آیند. باران، برف و تگرگ می بارد و این آدم ها همواره در امان اند. حتی وقتی هوا آفتابی است باز هم چترشان را ول نمی کنند.

...

کلمات به خودی خود آزاردهنده نیستند بلکه تزویری که پشت آنهاست آزاردهنده است.

...


دیگر برایم کاملا روشن بود که بخش عمده بدبختی انسان به نادرستی راهش بستگی دارد. اگر هنگام راه رفتن کفش آدم خیلی تنگ یا گشاد باشد، پس از طی چند کیلومتر، زمین و زمان را به باد فحش و ناسزا می گیرد. اما آنچه از درکش عاجز بودم این بود که چرا آدم ها از همان اول کفشی مناسب پایشان نمی کنند.

...


 - این همان چیزی است که همیشه از آن غفلت می شود.
- چی؟
- زیبایی.
دوست دارم در یک علفزار بمیرم و پیکرم پوشیده از چیز سفیدی مثل برف یا گل رُز باشد.

...


هیچ کس دوست ندارد با تنهایی مطلق و وحشتناک ِ زندگی بشر رو در رو شود. برای پنهان کردن این تنهایی، انسان از لحظه تولد تا دَم مرگ در تب و تاب است.

...


حساسیت بیش از اندازه برگه عبور نیست، بلکه یک دام است. چندان زود متوجه این قضیه نمی شوی. سال های اول همه به خاطر آن تحسینت می کنند و مدتی بعد به یک معضل تبدیل می شود. بتدریج اطرافیانت می فهمند که حساسیت به جای موهبت یک نکبت است. دنیا پر است از گرگها، کفتارها و ضربات آرنج. تو خرگوشی نرم و نازک هستی و هیچ شانسی برای پیشروی نداری. از این رو در یک چشم به هم زدن همه چیز عوض می شود. از آنجا که همانند سایرین نیستی، تنها با خشم و آزارشان مواجه می شوی. از این کشتار عظیم خرگوشها، تنها آنهایی زنده می مانند که بتوانند یک کار استثنایی انجام بدهند. سایرین همگی با داس عادی بودن درو می شوند.

...


دو راه برای خارج شدن از حد متوسط وجود دارد: یکی هنر و دیگری عمل. این دو به هم وابسته اند اما عمل از هنر برتر است.

...


بودن در کنار کتابها مثل قرار گرفتن در یک میدان مغناطیسی بود. وقتی صفحه اول را باز می کردم، انگار به دنیای دیگری پا گذاشته ام. دیگر خودم نبودم بلکه گویی یک حیوان وحشی شده بودم، یا یک کاوشگر سنگهای قیمتی. گرسنه بودم، طلا و الماس می خواستم‌. غالبا پیشروی ام در میان صفحات کتاب مثل گذر از دل صحرا بود؛ تنها شن بود و نور خیره کننده خورشید. می رفتم و می رفتم بی آنکه چیزی پیدا کنم. گویی واژه ها رسوب لاشه یا سنگ بودند؛ جلو راهم را می گرفتند و اجازه نمی دادند به درونشان نفوذ کنم. اما بعد ناگهان هنگامی که تقریبا ناامید شده بودم، معجزه ای به وقوع می پیوست: من و صفحه کتاب همچون تار واحدی می شدیم که در یک آلت موسیقی به ارتعاش در می آید. آن گاه دیگر زمان و مکان را از یاد می بردم و حتی اگر کتابخانه آتش هم می گرفت متوجه نمی شدم. دیگر تنها نبودم؛ پرنس میشکن و دُن کیشوت، کاپیتان اُچپ و پرنس آندره ی همراهم بودند؛ مارلو ، راسکولنیکف و دیوید کاپرفیلد همگی آنجا بودند...
...


جلو یک درخت پر ابهت ایستادم. از خودم پرسیدم: "چند وقت است که به یک درخت نگاه نکرده ای؟" و تماشایش کردم و دیگر هیچ نگفتم

...


- از چه حرف می زدید؟
-از ادبیات...
-انگار هنوز متوجه نشده اید که دوره ادبیات دیگر به سر رسیده. بعد از موزیل دیگر هیچ کس نتوانسته یک کتاب واقعی بنویسد.
-اشتباه می کنی. این پسر یک کتاب خیلی قشنگ نوشته.
-شاید فقط از خودش حرف زده، از ناکامی هایش، درست نمی گویم؟
آهسته جواب دادم:
-خُب، به نوعی بله.
- می بینی که امروز ادبیات به چه چیز تبدیل شده؟! به خودزندگینامه های تاثرانگیز.

 ...


برایش از صف طولانی کامیونهای پر از حیوان که از مرز می گذشتند حکایت کردم و اینکه چگونه آنها را به کشتارگاه می بردند. از آن فریادهایی که هیچ کس نمی شنید و آن نگاه هایی که برای هیچ کس قابل تحمل نبود.
-من در کنار آن فریادها بزرگ شده ام، در کنار آن چشم های خیره، می فهمی؟ ما همگی، با همان معصومیت، سوار بر آن کامیونها هستیم. همه چیز مثل یک نمایش کمدی است؛ می خندیدم و می رقصیم و وانمود می کنیم که با هوشیم. اما پشت صحنه کامیونی آماده است. دیده نمی شود اما هست؛ تزئینات صحنه و پرده ها پنهانش کرده اند. کامیون با موتورهای روشن در انتظار ماست... همواره آماده حرکت. تنها مسیر موجود هم، مسیرِ از اصطبل به کشتارگاه است.
...

 

گویا اصلی وجود دارد که به موجب آن یک چیز بسیار کوچک و غیرقابل رویت، مثل یک ارتعاش، می تواند ساختمان های عظیم را منهدم کند. برای مثال، اگر تعدادی سرباز در آنِ واحد پای بر زمین بکوبند، ظرف مدت کمتر از یک ثانیه می توانند پلی را ویران سازند. این اصل تنها برای پلها و طاقها نیست، بلکه چیزهای بی شمار دیگری را نیز شامل می شود و حتی در مورد قلب آدم ها و سدهای مرتفعی که برای حفاظت از آنها ایجاد می شود نیز صدق می کند.
...


دشمنی درونم بود که نمی توانستم چهره اش را ببینم. بی آنکه اسمش را بدانم، خواسته هایش را اجابت کرده بودم. هر روز به من می گفت: "این کار را بکن، آن کار را بکن." و من اطاعت می کردم. مقصودش از تمام این دستورات فقط به نابودی کشاندن من بود.
"خدایا چرا گذاشتی این اتفاقها بیفتد؟"
این حرف را زدم و بلافاصله شرمنده شدم. شرافت درونی ام هنوز از بین نرفته بود. خوب می دانستم که خدا مسبب آن وقایع نیست بلکه خودم مسئول آنم، یعنی دشمن ناشناس درونم که از او دستور می گرفتم.

...


احساس می کردم باغبانی هستم که خرابکارها شبانه گلخانه اش را ویران کرده اند. همه جا پر بود از قلوه سنگ، خرده شیشه، گلدان ِ واژگون شده و شکسته و گیاهان کنده شده. مشکل می شد تصور کرد که قبلا در آن میانه گلهایی روییده باشند.
شاید هم از وجودشان باخبر بودم، و خود من بودم که روزگاری دور بذرشان را پاشیده بودم. اکنون باید آستینها را بالا می زدم، پس مانده ها را جمع می کردم، گلدانها را دوباره پر می کردم، به زمین کود و آب می دادم. بعد با شکیبایی منتظر می ماندم به امید اینکه "خورشید" زود بدمد.

+++

 

عنوان: جان جهان

نویسنده: سوزانا تامارو

مترجم: هاله ناظمی

ناشر: هرمس

سال نشر: چاپ اول 1389 چاپ دوم 1389

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 321 ص.

موضوع: داستان های ایتالیایی—قرن 20 م.

قیمت: 48000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٥

مردی در تاریکی

 

گریز به درون ِ یک فیلم مانند وارد شدن به کتاب نیست. کتاب تو را وادار می کند چیزی به آن پس بدهی، هوش و نیروی تخیل ات را به کار بیندازی، در حالی که می شود در یک حالت انفعال و بی فکری فیلمی را ببینی و حتی از آن لذت ببری.
...

شب هنوز به نیمه نرسیده و همان طور که این جا در رختخواب دراز کشیده ام و به تاریکی نگاه می کنم، تاریکی چنان شدیدی که سقف اتاق را پنهان می کند، داستانی را به خاطر می آورم که دیشب شروع کردم. وقتی بی خواب می شوم این کار را می کنم. در رختخواب می مانم و برای خودم داستان سر هم می کنم. ممکن است داستان هایم چندان جالب نباشند، اما تا وقتی درون شان به سر می برم، نمی گذارند چیزهایی به ذهنم بیایند که می خواهم فراموش کنم.




هنوز اوایل شب است و اگر ذهنم را آزاد بگذارم می توانم ساعت ها درباره اش خیالبافی کنم. بهتر است بچسبی به داستانت. این تنها راه حل است. بچسب به داستان و اگر توانستی تمامش کنی، ببین آخرش چه می شود.


من از خدا می خواهم که او بفهمد اعمال ِ نادرست و شرارت آمیز انسان ها نسبت به یکدیگر نه نشانه گمراهی یا اشتباه، بلکه مربوط به چیزی در ذات ماست. فکر می کنم در این صورت کم تر رنج می برد. آن وقت هر بار اتفاقی برایش بیفتد جهانش فرو نمی ریزد و یک شب در میان با گریه به خواب نمی رود.


واقعیت یگانه نیست، سرجوخه. واقعیت چندگانه است. تنها یک جهان وجود ندارد. دنیاهای دیگری هستند، دنیاهایی به موازات یکدیگر، جهان ها و ضد جهان ها، دنیاها و سایه دنیاها، و هر دنیا ابتدا رویا یا خیالی بوده یا توسط کسی در جهانی دیگر نوشته شده. هر جهان مخلوق یک ذهن است.


 
تنها دو امکان وجود داشت: یا به صورت طبیعی از بین رفته بود، یا با خوردن مقداری قرص خودکشی کرده بود، و من نمی خواستم پاسخ را بدانم، زیرا هیچ یک واقعیت ماجرا را برملا نمی کردند. بِتی بر اثر شکستن دلش مرده بود. شنیدن این اصطلاح برای بعضی ها خنده آور است، اما به این دلیل که چیزی از دنیا نمی دانند. آدم ها از دلشکستگی می میرند. این چیزی است که هر روز اتفاق می افتد و تا آخر زمان هم روی خواهد داد.
...

 
اما چگونه می شود از پرواز فکر وقتی هوای رفتن دارد، جلوگیری کرد؟ ذهن افکار خودش را دارد. این را کی گفته؟ کسی گفته، یا همین الان به فکرم رسیده، مگر فرقی هم می کند؟


 
پسرها این طورند، خودت که می دانی. همیشه دخترها را برانداز و سبک سنگین می کنند، همیشه به این امیدند که به دختری با زیبایی هوش ربا بر بخورند که نفس شان را بند بیاورد و قلب شان را بایستاند.

...


نکته ای که نظرم را جلب می کند این است که سرش را کمی تکان تکان می دهد، انگار آهنگی را زمزمه می کند و با ریتم آن گام بر می دارد، راه رفتنش سبُک است، و با خودم می گویم این دختر خوشبخت است، از زنده بودن و قدم زدن در هوای آفتابی اوایل بهار در خیابان لذت می برد.


سال ها درباره اش فکر کرده ام و تنها توضیح نیم بندی که به نظرم رسیده این است که در من مشکلی وجود دارد، ساز و کار شخصیتم دارای اشکال است، گویی قطعه ای از ماشین ضایع شده و مانع از درست کار کردن آن می شود. منظورم ضعف های اخلاقی نیست. ذهنم را می گویم، کارکرد فکری ام را.

 
در آن دوران، در سنین سی و پنج، سی و هشت و چهل، مدام این احساس را داشتم که زندگی ام هرگز واقعا به خودم تعلق نداشته، که هرگز در خودم وجود نداشته ام، واقعی نبوده ام. و از آن جا که واقعی نبودم، تاثیری که بر دیگران می گذاشتم را درک نمی کردم. صدمه ای که ممکن بود بزنم، رنجی که احتمالا در کسانی که دوستم داشتند ایجاد می کردم.


- چرا زندگی این قدر وحشتناک است، پدربزرگ؟
- چون که هست، فقط همین.

 

***

 

عنوان: مردی در تاریکی

نویسنده: پل استر

مترجم: خجسته کیهان

ناشر: نشر افق

سال نشر: چاپ اول 1388- چاپ سوم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 224 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی- قرن 21 م.

قیمت: 100000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥

امپراطور هراس

 

 بیشتر اوقات از اتاق بیرون نمی رفت.
ساعت های متمادی بدون اینکه حرفی بزند، کنار اجاق می نشست، روی دامنش نامه ای نیمه تمام یا کتابی بسته بود. وقتی زنگ غذا به صدا در می آمد، از جایش بلند می شد و می پرسید: "چی بود؟ ... کی اونجاست؟" در تصوراتش همیشه مردانی پشت در ایستاده بودند. فقط از همسرتان چند سوال داریم. به دستانش که روی دامنش گذاشته بود، خیره می شد؛ گویی از اینکه آن ها را آنجا، روی دامنش می دید، شگفت زده می شد. "گاهی نمی دونم خوابم یا بیدار."
پسر گفت: "بیداری."
...

 

وفاداری، خیانت، تابعیت، اطاعت.
زن گفت: "همش یه مشت لغته، فقط کلمه است."
...

 

هیچ شغلی تو این شهر پیدا نمی کنی. اگر جای تو بودم از اینجا می رفتم.
مردم این اطراف براتون نقشه های شومی کشیدند.
نقشه؟ واقعا، چه جور نقشه ای؟
به همین خاطر، ساعت ها با بهترین لباس های مان زیر پتو بیدار می ماندیم. مادرمان می گفت: "نمی خوام وقتی جسدمون رو پیدا کردند، با پیژامه باشیم." دایم منتظر شنیدن صدای تیر یا ضربه محکمی به در بودیم. اما همیشه تنها صدایی که شنیده می شد وزش باد در لابه لای درختان و صدای عبور ماشین ها در خیابان و در آخر، صدای آشنای خروپف مادرمان بود.
...

 

روزهایی که تعطیل بود، برای اینکه درآمد بیشتری داشته باشد، رختشویی و اتوکشی می کرد. طناب های رخت را در حیاط پشتی بسته بود. هر وقت از پنجره بیرون را نگاه می کردیم، لباس های زیر کسانی را که نمی شناختیم، می دیدیم: پیراهن های وارث کارخانه کشتی سازی، دکتری مجرد و شاد و خوش اخلاق و بیوه زیبایی که همسرش را در نبرد اوماها از دست داده بود (وقتی مادرمان در حال پهن کردن رخت ها بود، از او خواستیم این بانو را به آن دو مرد معرفی کند، مادر در جواب گفت: " حالا زوده.") رخت ها درست مثل ارواح سرگردان در لابه لای شاخه های تیره و عریان درخت ها به پرواز در می آمدند.
...

 

پدرمان، پدری که هر شب، در تمام سال های جنگ به یاد داشتیم زیبا و قدرتمند بود. سریع، مطمئن و با سری بالا راه می رفت. برای مان نقاشی می کشید. آواز می خواند و همیشه می خندید. مردی که از قطار پیاده شد، از پدر پنجاه و شش ساله ما خیلی پیرتر بود. دندان های مصنوعی داشت  و هیچ مویی روی سرش نبود. وقتی در آغوشش بودیم، می توانستیم استخوان های بدنش را از روی پیراهنش حس کنیم. او برای مان نقاشی نمی کشید، با صدای لرزان و فالش آواز نمی خواند. برای مان داستان نمی گفت. بعدازظهرهای یکشنبه وقتی حوصله مان سر می رفت، وقتی کاری برای انجام نداشتیم، تکه های قوطی های کنسرو را به شاخه های کوچک و ظریف نمی بست و زیر نور، روی ملافه های سفید که بیرون پهن بودند با ما سایه بازی نمی کرد. برای مان چوب های بلندی که به پای مان وصل کنیم، درست نمی کرد.
البته مادرمان سریع به این نکته اشاره کرد که ما برای بازی با چوب پا، برای داستان و سایه بازی پشت ملافه ها، خیلی بزرگ شده ایم.
جواب می دادیم: "بله ... بله... بله، حتی برای خندیدن هم زیادی بزرگیم."
...


به زندگی در بیابان عادت کرده بودیم. هر روز صبح با صدای بلند آژیر از خواب بیدار می شدیم. عادت کرده بودیم روزی سه بار در صف بایستیم. عادت کرده بودیم برای غذای مان در صف بایستیم. عادت کرده بودیم برای گرفتن سهمیه زغال در صف بایستیم. عادت کرده بودیم برای هر چه می خواستیم، از حمام گرفته تا دستشویی، در صف بایستیم.
...


نوشته بود: "خداوند از آن بالا همیشه مراقب است." گاهی وقتی می دوید می توانست صدای خدا را از سنگ آبی اش که در جیب تکان می خورد، احساس کند. در این لحظه ها احساس شعف می کرد. جیبش پر از چیزهای خوب بود.
...

 

هفتم دسامبر دقیقا یک سال می شود که تو را ندیده ام. هر شب قبل از خواب نامه هایت را می خوانم. زمستان اینجا سرد نیست. امروز سپیده دم از خواب بیدار شدم و طلوع خورشید را تماشا کردم. حالم خوب است. لطفا مراقب خودت و مادرت باش.
...

 

قوانین درباره سیم های خاردار خیلی راحته:
"ازش بالا نرید، از زیرش رد نشید، اطرافش پرسه نزنید، بهش دست نزنید."
و اگه بادبادکت لای سیم ها افتاد؟
"خیلی راحته، بادبادک رو بی خیال شو."
...


دختر روی تشک کنار برادرش نشست: "باهام حرف بزن...چه کارایی کردی؟"
"برای بابا یک کارت پستال نوشتم."
"دیگه؟"
"یه تمبر لیس زدم."
"می دونی چی بیشتر از هر چیزی اذیتم می کنه؟ اینکه گاهی وقت ها قیافه اش یادم می ره."
پسر گفت: "صورتش گرد بود."
...


وقتی برای دستگیری پدر آمدند، نیمه های شب بود. سه مرد با کت و شلوار و کلاه های شاپوی مشکی و نشان اف.بی.آی در زیر کت های شان. گفتند: "خمیردندان بردار." این جریان در ماه دسامبر اتفاق افتاد؛ درست بعد از حادثه پرل هاربر. هنوز در خانه سفیدشان در خیابان پهنی در برکلی زندگی می کردند؛ جایی که زیاد از دریا دور نبود. درخت کریسمس را تزیین کرده بودند. تمام خانه بوی درخت کاج می داد. پسر از پنجره اتاقش آن ها را می دید. پدرش در روب دوشامبر و کفش راحتی از کنار چمن ها به سمت ماشین سیاهی که کنار جدول، در خیابان پارک بود، می بردند.
هیچ وقت پدرش بدون سر کردن کلاهش از خانه خارج نمی شد. این مسئله اذیتش می کرد. بی کلاه، با کفش راحتی نازک و بی ارزشی که روی زمین لخ لخ می کرد. حداقل اجازه می دادند کفشش را بپوشد. شاید با کفش اوضاع کمی فرق می کرد.
...


صبح روز بعد از دستگیری، دختر توی خانه دنبال آخرین جایی که پدر نشسته بود می گشت. صندلی قرمز بود یا مبل؟ لبه تختش نشسته بود؟ دختر صورتش را روی ملافه و روتختی انداخت و بو کشید.
مادرش گفت: "لبه تخت نشسته بود."
بعدازظهر همان روز، مادر در حیاط آتش روشن کرد. تمام نامه هایی را که از کاگوشیما فرستاده شده بود، آتش زد. تمام عکس های خانوادگی، سه کیمونوی ابریشمی که وقتی نوزده سال داشت، از ژاپن آورده بود و تمام صفحه های اپرای ژاپنی را سوزاند. پرچم خورشید درخشان را پاره کرد. سرویس چای خوری، بشقاب های نقش برجسته و قاب پسر عمویش را که در ارتش ِ امپراطور ژنرال بود.
روز بعد، برای اولین بار برای تغذیه بچه ها در ظرف غذای شان ساندویچ مربا و کره بادام زمینی گذاشت. گفت: "دیگه از کوفته برنجی خبری نیست... اگر کسی پرسید اهل کجایید، می گید چینی هستید."
پسر سرش را به علامت تایید تکان داد و آرام گفت: "چینی، من چینی ام."
و دختر گفت: "منم ملکه اسپانیا هستم."
پسر گفت: "آره تو رویا."
دختر گفت: "تو رویاهام که من پادشاهم."
...

 
در رویاهایش همیشه یک در چوبی زیبا وجود داشت. اندازه این در خیلی کوچک بود. اندازه یک بالش یا یک کتاب دایره المعارف. پشت این در چوبی زیبا، در دیگری بود و پشت در دوم، تصویر امپراطور بود. هیچ کس اجازه دیدن آن را نداشت.
چون امپراطور مقدس بود؛ او رب النوع بود.
به چشم هایش نمی شد نگاه کرد.
پسر در رویاهایش می دید، در اول را باز کرده و دستش روی دستگیره درِ دوم است. مطمئن بود به محض باز کردن در، او را می بیند.

پدر

ش نوشته بود با مادرت مهربان باش. صبر داشته باش و همیشه بدان خم شدن، از شکستن بهتر است.

 

"دهن تون رو ببندید و یک کلمه حرف اضافه نزنید."
"تو خونه بمونید."
"خونه رو ترک نکنید."
"فقط موقع روز بیرون برید."
"پشت تلفن ژاپنی صحبت نکنید."
"اجتماع نکنید."
"وقتی توی خیابان ژاپنی دیگری رو دیدید، به روش و فرهنگ ژاپنی با هم سلام نکنید، خم نشید."
"به یاد داشته باشید، شما تو آمریکا هستید."
"به سبک آمریکایی ها، با دست دادن، با هم ملاقات کنید."


ساعت سه نیمه شب بود. زمان متوقف شده بود، هیچ رویایی به ذهنش نمی رسید. خالی خالی بود. در تاریکی دراز کشیده به دوچرخه اش فکر می کرد. آن را به تنه درخت خرمالو زنجیر کرده بود. آیا تا حالا تایرهایش را برده اند؟ آیا پره هایش زنگ زده یا زیر چمن ها پنهان شده است؟ آیا کلید زنجیر هنوز در انباریست؟
اما بیشتر از همه نگران زنگ کوچک دوچرخه اش بود. پدرش آن را درست و محکم به دسته دوچرخه نبسته بود. این قضیه مربوط به ماه ها پیش بود، وقتی هوا هنوز مملو از بوی درختان و علف های تازه هرس شده بود؛ مربوط به وقتی که غنچه های گل های رز باز شده بودند.


گاهی در نگاه مادرش جایی در دوردست ها پدیدار می شد. پسر می دانست دارد به جایی دیگر فکر می کند؛ جایی بهتر. زن گفت: "فقط یه بار دیگه، می خوام از پنجره دریا رو ببینم."
...


"بیشتر از همه دلم برای چی تنگ شده؟ صدای برگ درختا و ... شکلات."
...


اما بیشتر اوقات منتظر بودند. منتظر نامه، اخبار، صدای زنگ که برای صبحانه، ناهار و شام به صدا در می آمد. و هر روز این انتظار تکرار می شد.
مادرش جواب داده بود: "وقتی جنگ تموم بشه، وسایل مون رو جمع می کنیم و به خونه بر می گردیم."
پسر از مادرش می پرسد چقدر طول می کشه؟ یک ماه؟ دو ماه؟ یک سال یا بیشتر؟ و مادرش فقط سرش را تکان می داد و از پنجره بیرون را نگاه می کرد.
...

 

در اتاق کنارشان زن و شوهری با مادر ِ زن، خانم کاتو زندگی می کردند. خانم کاتو از صبح تا شب با خودش صحبت می کرد. لباس راحتی صورتی گلداری می پوشید و دمپایی های سفید به پا می کرد. عصایش همیشه همراهش بود. پسر هر بعدازظهر، بعد از شام، زن را می دید که با چمدان کهنه کوچکی دم در ایستاده و سعی دارد راه خانه را به یاد بیاورد. آیا باید به سمت چپ، طرف اتاق نگهبانی برود یا به سمت راست، طرف بیشه؟ شاید هم سمت راست اتاق نگهبانی و سمت چپ بیشه بود! کی برای خیابان های اینجا علائم و تابلو نصب می کردند؟ آن پیرزن باید منتظر اتوبوس می ماند یا پیاده می رفت؟ و بالاخره کی به خانه ای که دوست داشت می رسید؟
...


هنگام شب، زمان خاموشی، دختر برایش کلی حرف می زد: "اون طرف سیم های خاردار یه رودخونه خشک با یه معدن ذوب آهن متروکه است. سمت افق کوه های آبی و ناهمواری دیده می شن که قله هاشون تا ته آسمون رفته. از اونچه به نظر می رسه، خیلی دورترن." همه چیز، جز آب، در بیابان پیدا می شد. دختر گفت: "آب! همش سرابه."
اما سرابش هم وجود نداشت.
تمام آن شب خواب آب را دید. روزهایی که یک لحظه هم باران بند نمی آمد. کانال ها، جوی ها، رودخانه ها و نهرها سرشار از آب بودند و غران به سمت دریا جریان داشتند. دریاچه قدیمی نمک را دید که در وسط بیابان لبریز از آب بود. سطحی آرام و آبی داشت؛ زلال مثل شیشه. خود را در میان آب، بین نیزارها و ماهی ها پرتاب کرد. شنا می کرد. وقتی از داخل آب، آسمان را نگاه کرد، خورشید نقطه ای بی رنگ و لرزان بود که گویی میلیون ها مایل از او فاصله داشت.
...

 

هر چند روز، نامه هایی تکه پاره، از لردزبرگ، نیومکزیکو می رسید. گاهی از سوی اداره سانسور روی جمله ها را به طور کامل با تیغ خط می کشیدند و دیگر نامه هیچ محتوا و مفهومی نداشت. گاهی فقط یک پاراگراف به جا مانده، مابقی جمله ها خط خورده بود. گاهی فقط یک امضا به چشم می خورد. "دوستت دارم، پاپا"
...


روزی در پیاده رو مردی صدایش کرد و گفت: "ژاپنی یا چینی؟" پسر گفت: "چینی." و تا جایی که می توانست تند دوید. وقتی به گوشه خیابان رسید، برگشت و فریاد زد: "ژاپنی، ژاپنی! من ژاپنی ام! تو اون مغزت فرو کن."
اما مرد رفته بود.
بعدها قوانینی برای زمان عبور و مرور وضع شد: هیچ ژاپنی بعد از ساعت هشت شب حق خروج از خانه را ندارد.
و برای مسافت: هیچ ژاپنی ای نمی تواند بیشتر از هشت کیلومتر از خانه اش دور شود.
چند وقت بعد، اسم مغازه باغ چای ژاپنی واقع در خیابان گلدن گیت پارک، به باغ چای شرقی تغییر نام داد.
و در آخر، حکمی برای تمام ژاپنی های مقیم کشور آمد که باید وسایل شان را جمع و شهر را ترک کنند.
...


زندگی گذشته شان از آن ها دور شده بود. دیگر مثل قبل نبودند. درست مثل خاطره ای، فقط هاله ای از آن را به خاطر داشت: چمن های سبز روشن، گل های رز، خانه ای در خیابان پهن و نزدیک دریا؛ گویی تمامی اینها در زمانی دیگر اتفاق افتاده بود.
چه کسی در جنگ پیروز شد؟ چه کسی شکست خورد؟ دیگر مادرش نمی خواست که بداند. دیگر حوادث را دنبال نمی کرد. دیگر روزنامه نمی خواند. به بیانیه ها و اخبار گوش نمی کرد. می گفت: "هر وقت تمام شد خبرم کنید."

***

 

عنوان: امپراطور هراس

نویسنده: جولی اتسکا

مترجم: روشنک ضرابی

ناشر: کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 120 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی- قرن 21 م.

قیمت: 70000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥

خیانت

 

من پیش خود مجسم می کنم مردمی را که سال ها تحت فشارهای درونی زندگی می کنند بی آنکه از آن آگاه باشند و بعد روزی واقعه و حادثه ای خرد و کوچک، بحرانی را پدید می آورد و ماشه نهایی کشیده می شود. آنها در این حال می گویند، "دیگر کافی است، بیش از این نمی توانم". در این شرایط بعضی ها خودکشی می کنند، برخی طلاق می گیرند و بعضی به مناطق فقیر آفریقا می روند و سعی می کنند دنیا را نجات دهند. اما من خودم را می شناسم. می دانم که تنها عکس العملم سرکوب کردن احساساتم است تا زمانی که سرطانی از درون شروع به نابودی ام کند؛ چون اساساً عقیده دارم که خیلی از بیماریها نتیجه سرکوب عواطف و احساسات است‌.
...


هیچ کس نمی تواند همیشه خوشحال باشد. من باید یاد بگیرم چگونه با واقعیت های زندگی کنار بیایم.



کم کم دارم به این نتیجه می رسم که کلماتی مثل خوش بینی و امید که در همه کتاب های روان شناسی و روانکاوی وجود دارند و ادعا می کنند که باعث اعتماد به نفس بیشتر و کنار آمدن با زندگی می شوند، "کلمه" هایی بیش نیستند. افراد دانایی که آنها را تلفظ می کنند و برای ما تکرارشان می کنند، شاید به دنبال معنای آنها در زندگی خودشان هستند و از ما به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می کنند تا ببینند ما چگونه به این محرک ها پاسخ می دهیم.
...


افسردگی، شبیه گرفتار بودن در یک تله است. می دانی گیر کرده ای اما نمی توانی بگریزی.
...

 

- آیا صحبت کردن با دیگران بهمان کمک نمی کند که بدانیم تنها نیستیم؟ صحبت کردن درباره افسردگی برای بقیه مفید نیست؟
-به هیج وجه. اگر تو از جهنم بیرون آمده باشی، نمی خواهی بدانی آنجا دقیقاً الان زندگی چطور است؟ اصلا دلت نمی خواهد درباره اش فکر کنی.


من همیشه در حمام گریه می کنم، چون در آنجا هیچ کس هق هق هایم را نمی شنود، یا سوال هایی را که ازشان نفرت دارم نمی پرسد: "حالت خوب است؟"، "همه چیز روبه راه است؟"


رنج بردن همچنان منبع درآمدی برای صنعت داروسازی است.
 آیا احساس غم می کنی؟ یک قرص بخور مشکل حل است.
… 


بیشتر وقت ها، هنگامی که دوستانمان را ملاقات می کنیم درباره موضوعاتی ثابت و با مردمی ثابت صحبت می کنیم. مکالمه ها به نظر تازه می آید، اما همه شان جز اتلاف وقت و انرژی نیستند. ما دست و پا می زنیم که ثابت کنیم زندگی هنوز هم جالب و هیجان انگیز است.
من در این باره احساس تنهایی نمی کنم. دورتادورم پر از افرادی است که همین مشکل را دارند. همه شان تظاهر می کنند که زندگی در روندی طبیعی پیش می رود. با رسیدن به سنی خاص، "نقابی از اعتماد به نفس و اطمینان به چهره می زنیم اما آن نقاب در همان لحظه اول چنان به صورتمان می چسبد که نمی توانیم آن را برداریم."
مثل بچه ها یاد می گیریم که اگر گریه کنیم، محبت و نوازش دریافت می کنیم، اگر غم خود را بروز دهیم دلداری داده می شویم و اگر نتوانیم آنچه را می خواهیم با لبخند بگیریم، قطعا با اشک هامان خواهیم گرفت.
اما در بزرگسالی دیگر گریه نمی کنیم به جز در حمام، جایی که هیچ کسی هق هق ما را نمی شنود. احساساتمان را نشان نمی دهیم چون ممکن است دیگران فکر کنند ضعیف و آسیب پذیریم و از ما سوءاستفاده کنند. خواب بهترین درمان است.
...

 

منفی بودن و منفی فکر کردن، افکار منفی را رشد می دهد و بزرگ تر می کند. او باید دنبال چیزی باشد که کمی شادی و لذت به او بدهد؛ مثل قایقرانی، رفتن به سینما یا کتاب خواندن
...


ما هر روز با اطلاعات و تصاویر بمباران می شویم. نوجوان هایی را می بینم که با آرایش های غلیظشان تظاهر می کنند زنان بالغی هستند. یا می بینم کِرِم های معجزه آسا تبلیغ می شوند و نوید زیبایی ابدی را به زنان می دهند یا داستان هایی را درباره زوج سالخورده ای می شنویم که از اورست بالا رفته اند تا سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند. یا راه اندازی سالن های ماساژ جدید و داروخانه هایی که ویترین شان پر از تولیدات و محصولات لاغرکننده است. یا فیلم هایی که همه اش تصویر وارونه و جعلی حقیقت است. یا کتاب هایی با پایان امیدبخش و فانتزی، و یا متخصصانی که مدام در مورد اینکه چگونه در زندگی موفق باشیم یا چگونه راهی به صلح درونی خودمان پیدا کنیم صحبت می کنند و همه اینها احساس پیری و فرسودگی را در ما رشد می دهند. باعث می شوند احساس کنیم به سمت تیرگی سوق داده می شویم، به زندگی هایی خالی از ماجرا و حادثه، و پوست هامان شروع به چروک شدن می کنند.
و هنوز فکر می کنیم مجبوریم احساس ها و آرزوهایمان را بیان کنیم، زیرا خلاءهای روحی مان با چیزی که بلوغ و کمال می نامیم پُر نشده است.
اطلاعاتی را که می خواهیم بشنویم، باید خودمان انتخاب کنیم. روی چشم ها و گوش هامان فیلتری بگذاریم و فقط به چیزهایی اجازه ورود دهیم که ویرانمان نمی کنند.

 

من به دنبال پاسخی هستم که نمی توانم پیدایش کنم. بعد از خواندن حدود ده کتاب ِ به اصطلاح خودآموز روان شناسی متوجه شدم که آنها راه به جایی نمی برند، فقط اثر آنی و فوری دارند و به محض اینکه کتاب را می بندیم، آن اثر محو می شود. آنها فقط مشتی کلمه هستند، کلماتی که دنیایی ایده آل را شرح می دهند که اصلا وجود خارجی ندارد. حتی برای کسی که آن را نوشته.


 باید یاد بگیری خط پایانی وجود دارد و تو نباید همه چیز را در نیمه راه رها کنی. باید تمامش کنی.
...

 

بهبودی خودِ من، درست وقتی شروع شد که پذیرفتم مشکل دارم.
...


هیچ کس کورتر از کسی نیست که نمی خواهد ببیند.
...


تبلت را برداشتم و عدد سیصد و شصت و پنج را در هفتاد ضرب کردم. جواب آمد ۲۵/۲۵۵۰. این میانگین روزهای زندگی یک فرد عادی است. من تا حالا چند روز را هدر داده ام.


 ما چیزی که خودمان می خواهیم باشیم، نیستیم. چیزی هستیم که جامعه می خواهد. چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می کنند. ما نمی خواهیم کسی را ناامید کنیم. نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم. بنابراین بهترین ها را در وجود خود خفه می کنیم. کم کم درخشش رویاهامان تبدیل به هیولای کابوس هامان می شود. آنها کارهایی اند که انجامشان نداده ایم. ممکن هایی که ناممکن کرده ایم.
...


 اطرافیانم همیشه از همه چیز گله می کنند. مثلا می گویند "هشت ساعت در روز کار می کنم و اگر ارتقا بیابم باید دوازده ساعت کار کنم." یا می گویند "از وقتی که ازدواج کرده ام، هیچ وقت آزادی نداشته ام." یا "من به دنبال خدا می گردم و مجبورم به کلیسا بروم."
عشق، کار و ایمان تبدیل می شود به بار سنگین مسئولیت بر دوش هامان.
...


با انجام دادن آنچه نباید انجام دهی، خودت را پیدا می کنی.
...


وقتی احساس من شبیه احساس کسی نیست، مطلقاً هیچ کس نمی تواند بفهمد درونم چه می گذرد؛ این یعنی تنهایی!
...


- با شب ها مشکل داری؟
- بله، مشکلم همین است. واقعا چرا؟
- شب. به همین سادگی، چون شب است. ما می توانیم ترس های بچگی مان را دوباره احیا کنیم؛ ترس از تنها بودن، ترس از ناشناخته ها.
...


دنیای کنونی ما پر است از مردمی که در لحظه ای بی نهایت سخاوتمندند اما بعد خشمشان را روی ضعیف تر از خود خالی می کنند. مردم به طرز فزاینده ای غیرقابل پیش بینی شده اند. واقعا برای این افراد چه اتفاقی می افتد؟ افرادی که فکر می کنیم آنها را می شناسیم. چرا این قدر پرخاشگرانه رفتار می کنند؟ آیا ناشی از استرس کاری است؟ و فردایش دوباره عادی و طبیعی رفتار می کنند و با آنها احساس راحتی می کنیم‌. اما خیلی زود می بینیم که زیر پایمان را خالی کرده اند، آن هم وقتی که انتظارش را نداریم. در این مواقع به جای اینکه بپرسیم مشکل او چیست، متحیر از خود می پرسیم آیا کار اشتباهی انجام داده ایم؟


پرسیده بودم آیا خود هیپنوتیزمی-یا به اصطلاح مدیتیشن-می تواند کمک کند که کسی را فراموش کنیم؟
و او پاسخ داده بود بله، می توانیم فراموشی را تحریک کنیم اما تا زمانی که آن شخص با حقایق و وقایع دیگری در ذهنمان تداعی می شود، عملا غیرممکن است بتوانیم او را به کل حذف کنیم. و مهم تر این که فراموشی راه اشتباهی است. آدم باید بتواند با اتفاق های پیش رویش مواجه شود.
...


 گاهی اوقات که انسان از میان تاریکی عبور می کند و به سمت دیگر می رسد، می بیند پشت سرش پل های خراب زیادی به جا گذاشته است.


بیا با روزهامان آشتی کنیم. ما نمی توانیم فراموش کنیم که زندگی درست کنار ماست و دوست دارد هر روز بهتر شود. باید زندگی را نجات دهیم.


 هر کسی در زندگی به روزهایی می رسد که در آن روزها می گوید:خُب، زندگی من آن طور که انتظار داشتم نیست و آنچه را می خواستم برایم فراهم نکرده اما اگر زندگی از شما بپرسد برای او چه کرده اید، چه پاسخی می دهید؟
...


زمان انسان را تغییر نمی دهد. تنها چیزی که ما را تغییر می دهد عشق است.
...


فکر می کنی همه این زیبایی و عظمت در آن مربع کوچک فیلم جا می شود؟ همه چیز را در قلبت ضبط کن. این مهم تر است تا اینکه سعی کنی به مردم نشان دهی چه چیزی دیده ای.
 ...


زمان هایی می رسد که ما باید برای نگاه کردن به "تصویر کامل زندگی" متوقف شویم: گذشته و حال با هم. و این برای دیدن آنچه یاد گرفته ایم و اشتباهاتی که مرتکب شده ایم لازم است.


مغز انسان مسحورکننده است. ما یک رایحه را فراموش می کنیم تا اینکه دوباره آن بو به مشاممان برسد. صدایی از ذهنمان پاک می شود تا وقتی که دوباره آن صدا را بشنویم. و حتی احساساتی که به نظر می رسد برای همیشه دفن شده اند؛ دوباره بیدار می شوند، درست وقتی که ما به همان مکان بر می گردیم.
...



ما زندگی را انتخاب نمی کنیم، این زندگی است که ما را انتخاب می کند. نمی توانیم شاکی باشیم که چرا زندگی، خوشی ها و اندوه های خاصی را به ما اختصاص داده و ما فقط ناگزیریم آنها را بپذیریم و ادامه دهیم.
ما نمی توانیم زندگی مان را انتخاب کنیم اما می توانیم تصمیم بگیریم که با شادی ها و اندوه هایی که به ما داده شده، چگونه برخورد کنیم.
...


بعضی از مردم به دلیل خشم، استرس یا اندوه پس از شکست عشقی، ممکن است فکر کنند دچار افسردگی شده اند و به دارو نیاز دارند اما در واقع این طور نیست. آنها فقط در حال رنج بردن از شکستی عاشقانه هستند و این حس از ابتدای خلقت و از وقتی که بشر چیزی پر رمز و راز به نام عشق را فهمید وجود داشته است.


 برای خودم فهرستی تهیه کردم تا هر وقت خطر افتادن در سیاه چاله را احساس کردم، روی آن تمرکز کنم:
-بازی کردن با بچه هایم.
-خواندن داستان هایی که درسی به آنها و به خودم بدهد، چون داستان سن و سال نمی شناسد.

-نگاه کردن به آسمان.
-نوشیدن آب به مقدار زیاد. این کار شاید به نظر سطحی بیاید، اما به من انرژی می دهد.
-آشپزی. آشپزی کردن زیباترین و کامل ترین هنرهاست. آشپزی همه حواس ما را درگیر می کند.
-فهرست برداشتن از گلایه ها‌ این کشفی واقعی بود! هر وقت در مورد چیزی احساس عصبانیت بکنم آن را یادداشت می کنم. در پایان روز، وقتی فهرست را می خوانم می فهمم که بیخود عصبانی شده ام.
-لبخند زدن، حتی اگر دلم بخواهد گریه کنم. این سخت ترین کار است اما بهش عادت می کنیم. بودایی ها می گویند یک لبخند ثابت-حتی دروغین- روح را روشن نگه می دارد.
...


 با خودم می گفتم این عشق نیست. هست؟ اما این اصلا مهم نیست. عشق من متعلق به من است و من آزادم که عشقم را به هر کس که بخواهم پیشکش کنم، حتی اگر عشق ناتمام گذشته ام باشد. البته اگر آن عشق تمام بود خیلی عالی بود. اما حالا که نیست چه اهمیتی دارد؟ من نمی خواهم دست از کندن بردارم چون می دانم آن پایین آبی هست. آبی تازه.


 من از تنهایی نمی ترسم، از فریب دادن خودم می ترسم. می ترسم به واقعیت آن طور نگاه کنم که خودم دلم می خواهد نه آن طور که واقعا هست.

 

 

عنوان: خیانت

نویسنده: پائولو کوئلیو

مترجم: اعظم خرام

ناشر: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه

سال نشر: چاپ اول 1395- چاپ هشتم 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 256 ص.

موضوع: داستان های برزیلی- قرن 21 م.

قیمت: 210000 ریال

 

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥

اگر شبی از شب های زمستان مسافری

 

 


تو داری شروع به خواندن داستان جدیدِ ایتالو کالوینو، "اگر شبی از شب های زمستان مسافری" می کنی. آرام بگیر. حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود. از آن سو، مثل همیشه تلویزیون روشن است، پس بهتر است در را ببندی. فورا به همه بگو: "نه، نمی خواهم تلویزیون تماشا کنم!" اگر صدایت را نمی شوند بلندتر بگو: "دارم کتاب می خوانم."
...


خواندن، رفتن به دیدار چیزی است که دارد به وجود می آید و هیچ کس نمی داند چه از آب در می آید...
...


مگر نام نویسنده روی جلد چه اهمیتی دارد؟ بیایید خودمان را از این جا به سه هزار سال بعد ببریم. خدا می داند کدام کتاب زمانه ما تا آن وقت دوام خواهد داشت و نام کدام نویسنده به یادها خواهد ماند، برخی از کتاب ها معروف باقی می مانند، اما آن ها را به سان آثاری بی نویسنده ارج خواهند گذاشت، همان سان که افسانه گیلگمش برای ما حماسه شده. نویسنده هایی هستند که نام شان معروف می ماند و اثری از آثارشان باقی نخواهد ماند، مثل قضیه سقراط...

...

 

این فکر که رازی در میانه کلمات نهفته است: تو آن چنان به میان نوشته متن راه پیدا می کنی که انگار به میانه جنگلی انبوه راه یافته باشی.
...


داستانی که بیشتر مایلم در این لحظه بخوانم، داستانی ست که تمام قدرت عصبی خودش را فقط در جهت تعریف کردن به کار می برد. داستانی که قصه ای را بر قصه ای دیگر بنهد، بی این که قصد بر تحمیل اندیشه دنیا داشته باشد، داستانی که فقط تو را به رویش خالص خود بنشاند. مثل گیاهی با تو در تویی شاخه ها و برگ هایش...
...


همیشه به خود می گویم که هر وقت بازنشسته شدم، به دهکده ام برمی گردم و مثل سابق می نشینم و می خوانم. گه گاه، کتابی کنار می گذارم، به خودم می گویم: این را برای خودم کنار می گذارم...
...


دوست داری کتاب ها را به مثال اشیا در کنار خودت نگاه داری. میان کتاب هایت، در این مجموعه ای که شکل یک کتابخانه ندارد، می شود بخشی از آن را مرده یا به خواب رفته به حساب آورد: مجلدهایی اضافی که به کناری گذاشته شده اند، خوانده شده یا به ندرت دوباره خوانی شده حتی بخشی را نخوانده ای و هرگز هم نخواهی خواند، اما نگاه شان داشته ای (و حتی گرد و غبارشان را هم گرفته ای) و یک بخش زنده: کتاب هایی که در حال خواندن شان هستی و یا قصد داری بخوانی و یا هنوز از آن ها جدا نشده ای و از این که دم دستت باشند و دورت را بگیرند لذت می بری. برخلاف ذخیره های آشپزخانه ات، این جا بخش زنده خانه است. مصرفی فوری که می تواند تو را بهتر بشناساند. این طرف و آن طرف کتاب هایی افتاده اند، چندتایی باز هستند، و لای چندتای دیگر چوب الف گذاشته ای و یا گوشه ای از صفحه تا خورده. می شود دید که تو عادت داری در آن واحد چند کتاب را با هم بخوانی و در ساعات متفاوت روز نوشته های متفاوتی می خوانی، نوشته هایی مختص بخش های مختلف زندگی ات، هر چند این بخش ها کوچک باشند. کتاب هایی کنار میز تختخواب هستند و کتاب هایی دیگر کنار مبل جا گرفته اند، هم توی آشپزخانه اند و هم توی حمام.

...

 

کتاب تنها خوانده می شود، حتی اگر دو نفر با هم کتاب بخوانند.
...


گاهی به موضوع کتابی که در حال نوشته شدن است طوری نگاه می کنم، انگار چیزی است که وجود دارد: فکرهایی که پیش از این فکر شده اند، گفت و گوهایی که پیش از این گفته شده اند، داستان هایی که پیش از این اتفاق افتاده اند، مکان ها و فضاهایی که پیش از این دیده شده اند. کتاب باید معادل دنیایی نانوشته باشد که به نوشته برگردان شده.
به عکس، در اوقات دیگر، فکر می کنم فهمیده ام که بین کتابی که در حال نوشته شدن است و چیزهایی که تا به حال وجود داشته اند، چیزی مکمل وجود دارد، کتاب باید بخشی نوشته شده از دنیایی نانوشته باشد.
...


لودمیلا اعتقاد دارد که بهتر است نویسنده ها را نشناسیم، چون شخصیت واقعی آنها هرگز با تصویری که از خواندن آثار ایشان به دستمان می آید، جور نیست...
...


نوشتن،همیشه پنهان کردن چیزی است با روشی که بعد، آن را بیابند، چون حقیقتی که از قلم من تراوش میکند، مانند پرتوی است که به وسیله ضربه ای خشن از سنگی بیرون بجهد و به دور پرتاب شود.
...


تعداد چیزهایی که داستان نمی گوید، اغلب بیش از تعداد چیزهایی است که می گوید، و فقط هاله ای مخصوص به گرد نوشته ای که میخوانید، این تصور را می دهد که در عین حال چیز نانوشته را هم دارید می خوانید.
...


کمربندت را می بندی: هواپیما دارد به زمین می نشیند. پرواز کردن با سفر متفاوت است. چیزی که تو از آن رد می شوی، شکافی است در فضا. در خلا ناپدید می شوی، پذیرفته ای که برای مدتی در هیچ مکانی نباشی و خود آن مدت نوعی خلا در زمان است. بعد دوباره بی هیچ ارتباطی با کی و کجایی که در آن ناپدید بوده ای، در لحظه ای و در جایی ظاهر می شوی. در این مدت تو چه می کنی؟ چگونه غیبت خودت را در دنیا و یا غیبت دنیا را در خودت پُر می کنی؟... می خوانی. از فرودگاهی تا فرودگاهی دیگر، چشمانت را از روی کتاب برنمی داری. و همین باعث می شود تا بپذیری که داری از روی چیزی می گذری و نه از روی هیچ.
...


تا وقتی بدانم در دنیا زنی هست که خواندن را برای نفس خواندن دوست دارد، می توانم مطمئن باشم که دنیا ادامه دارد.

...

 

من هم این نیاز به بازخواندن کتاب ها را احساس می کنم. هر بار به نظرم می رسد که در حال خواندن کتاب تازه ای هستم. آیا این من هستم که تغییر کرده ام یا حالا به چیزهای تازه ای برخورد کرده ام که بار اول ندیده بودم: یا این نوشته، از گردآمدن گوناگونی های فراوانی شکل می گیرد و آن طرح اولیه، دوباره تکرار نمی شود؟ هر بار که در پی دوباره زنده کردن یک نوشته پیشین هستم، به تصورات تازه و نامنتظری بر می خورم، احساسی که قبلاً نداشته ام. گاهی به نظرم می رسد که این گذر از خواندن به خواندنی دیگر، یک تعالی است، به این معنا که مثلاً روح متن نوشته شده را بهتر در خود نفوذ می دهم یا برعکس با فاصله گیری منتقدانه ام، آن را به دست می آورم.

...

 

بر خلاف شما، برای من آخر قصه اهمیت دارد. اما آخر حقیقی آن، نهایت آن که در تاریکی پنهان است، یعنی همان نقطه مقصدی که کتاب می خواهد شما را به آن هدایت کند. من هم وقتی می خوانم در پی روزنه هستم، اما اگر نگاه من در میان کلمات تعمق کند، به خاطر جست و جوی چیزی است که در دوردست، سایه ای از آن پیداست. در آن فضاهایی که پشت کلمه پایان است.

 

*

 

عنوان: اگر شبی از شب های زمستان مسافری

نویسنده: ایتالیو کالوینو

مترجم: لیلی گلستان

ناشر: نشر آگه

سال نشر: چاپ اول 1380- چاپ دوازدهم 1394

شمارگان: 550 نسخه

شماره صفحه: 312 ص.

موضوع: داستان های ایتالیایی- قرن 20 م.

قیمت: 180000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥

ظرافت جوجه تیغی

 

آدم بزرگ ها، ظاهراً گاه گاهی، وقت پیدا می کنند بنشینند و به فاجعه ای که زندگی آن ها به شمار می آید بیندیشند. آن وقت بی آن که بفهمند، به حال خود گریه و زاری می کنند و مثل مگس هایی که خود را به شیشه می کوبند، بی قراری می کنند، رنج می برند، تحلیل می روند، افسرده می شوند و از خودشان در مورد دنده چرخی که در آن گیر کرده اند که آن ها را به جایی کشانده که آن ها نمی خواستند در آن جا باشند سوال می کنند.

...

آدم ها خیال می کنند به دنبال ستاره ها می گردند ولی مثل ماهی قرمزهای داخل پارچ کارشان پایان می یابد.

...

نباید فراموش کرد که روشن بینی موفقیت را ناگوار می کند حال آن که در پیش پا افتادگی و حقارت همیشه این امید وجود دارد که وضعیت تغییر کند.

...

ما تربیت شده ایم چیزی را باور کنیم که وجود ندارد، زیرا موجودات زنده ای هستیم که نمی خواهیم رنج ببریم. بنابراین تمام نیروهایمان را صرف این می کنیم که به خودمان بقبولانیم که چیزهایی وجود دارند که ارزش زحمت کشیدن را دارند و به خاطر آن هاست که زندگی مفهومی دارد.

...

مُردن باید یک عبور ملایم، یک سُر خوردن بی دست انداز به سوی آرامش باشد.

...

مهم مردن و در چه سنی مردن نیست، مهم این است که آدم به هنگام مردن در حال انجام دادن چه کاری است.

...

اگر در این جهان چیزی وجود داشته باشد که ارزش زندگی کردن را داشته باشد، نباید آن را از دست بدهم به دلیل این که وقتی آدم مُرد، دیگر برای افسوس دیر است.

...

به غیر از عشق، دوستی و زیبایی های هنر، چیز قابل توجه دیگری نمی بینم که بتواند به زندگی معنا بدهد.

...

زیبایی گوهری است که هر چیزی را قابل بخشش می کند، حتا ابتذال را.

...

انسان از ابتدای پدیدار شدنش تا امروز پیشرفت زیادی نکرده است. همچنان باور دارد که تصادفاً به وجود نیامده است و خدایانی که اکثریت شان مهربان اند بر سذنوشتش نظارت دارند.

...

آدم ها در جهانی زندگی می کنند که در آن واژه ها حکومت می کنند و نه عمل ها و این صلاحیت نهایی در تسلط بر زبان است.

...

من کتاب های تاریخی، فلسفی، اقتصاد سیاسی، جامعه شناسی، روان شناسی، فن های آموزش و پرورش و، البته بیشتر از همه، ادبی زیادی خوانده ام. اولی ها برایم جالب بودند، آخری ها هم همه زندگی من است. برای همین است که نام گربه ام را، به خاطر تولستوی، لئون گذاشته ام.

...

اگر نمی خواهی زندگی ات را با شنیدن هر آن چه دیگران می گویند خراب کنی، سرت را با گیاهان سبز خانگی سرگرم کن.

...

در زندگی من از چیزی که بیشتر از هر چیز از آن نفرت دارم سر و صدا است... سکوت اجازه می دهد آدم به درون خود برود، که برای آن هایی حیاتی است که علاقه ای به زندگی بیرون ندارند.

...

شما، وقتی کسی از خودش نفرت دارد، این نفرت را حس نمی کنید؟ این نفرت موجب می شود که او در عین زنده بودن مرده باشد، احساس های بد را بی حس کرده باشد و همین طور احساس های خوب را تا نتواند تهوع از خود را احساس کند.

...

تازگی واقعی آن چیزی است که، به رغم گذشت زمان کهنه نمی شود.

...

وقتی ما به کسی نگاه می کنیم که عملی انجام می دهد، همان یاخته های عصبی ای که آن کس را وادار به عمل می کند در سر ما فعال می شود، بی آن که ما هیچ کاری انجام دهیم.

...

تمام این چیزهایی که می گذرند، با این که با فاصله ای کمتر از یک هزارم ثانیه تا رسیدن به آن ها قرار داریم، برای همیشه از دست مان رفته اند ... تمام این حرف هایی که می بایستی گفته باشیم، تمام این حرکت هایی که می بایستی انجام داده باشیم ... همه، برای همیشه در کام نیستی فرو رفته اند ... شکست به علت کمترین فاصله زمانی ممکن.

...

این توانایی ما در پذیرفتن آن چه می خواهیم به خودمان بقبولانیم و سر خودمان کلاه بگذاریم تا پایه اعتقادات ما دچار تزلزل نشود، پدیده ای مسحور کننده است.

...

آنچه در شمار می آید درست بنا کردن است. می خواهم همتم را در ساختن به کار بگیرم. آن چه در شمار خواهد آمد، این است که در آن لحظه ای که آدم می میرد، چیزی را درست ساخته باشد. می خواهم در حال ساختن بمیرم.

...

وقتی نگرانم، به پناهگاهم می روم. هیچ نیازی به مسافرت ندارم. رفتن و پیوستن به قلمرو خاطرات ادبی ام کفایت می کند. زیرا چه وسیله تفریحی شریف تر و چه همصحبتی سرگرم کننده تر از ادبیات وجود دارد و چه هیجانی لذت بخش تر از هیجانی است که کتاب خواندن نصیب انسان می کند؟

 

***

 

عنوان: ظرافت جوجه تیغی

نویسنده: موریل باربری

مترجم: مرتضی کلانتریان

ناشر: انتشارات کند و کاو

سال نشر: چاپ اول 1388- چاپ پنجم 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 360 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 20 م.

قیمت: 150000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥

برشت، برشتِ شاعر

 

درباره قدرت

 

رود خروشان را قدرتمند می دانند

اما بستری را که محدودش می کند

اَحَدی قدرتمند نمی خواند.

 

توفانی که درختان گلابی را خم می کند

قدرتمند می شمارند

اما آن توفان که پشتِ فعله های سر گذر را خم می کند، چه؟

 

+++

 

پسر

 

پسر کوچکم از من می پرسد: لازم است ریاضی بخوانم؟

خوش دارم بگویم: برای چه؟

همین طوری هم می فهمی

دو تکه نان از یکی بیش تر است.

 

پسر کوچکم از من می پرسد: لزومی دارد فرانسه بخوانم؟

خوش دارم بگویم: این امپراتوری بالاخره فرو می پاشد.

تو هم با دست هایت شکمت را می مالی و

حالی شان می کنی که گرسنه ای.

 

پسر کوچکم از من می پرسد: لزومی دارد تاریخ بخوانم؟

خوش دارم بگویم: برای چه؟

یاد بگیر که سرت را بدزدی

شاید بتوانی از مهلکه جان به در ببری.

 

سر آخر

می گویم:

آری، ریاضی بخوان،

زبان فرانسه فراگیر، تاریخ را بیاموز!

 

+++

 

می خواهم با کسی بروم که دوستش می دارم

 

می خوام با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم

یا در اندیشه خوب و بدش باشم.

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.

می خواهم بروم با آن که دوستش می دارم.

 

+++

 

ناتوانی ها

 

تو ضعفی نداشتی،

من داشتم:

من عاشق بودم.

 

+++

 

شب است

 

شب است

زوج ها در بسترها می آرامند.

زنان جوان

کودکان یتیم خواهند زاد.

 

+++

 

 

ریسمان پاره

 

ریسمان پاره را می توان دوباره گِره زد.

دوباره دوام می آورد،

اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است.

 

شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم

اما در آن جا که تو ترکم کردی

هرگز دوباره مرا نخواهی دید.

 

+++

 

پرسش ها

 

برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟

برایم بنویس، چطوری می خوابی؟ جایت نرم است؟

برایم بنویس، چه شکلی شده ای؟ هنوز مثل آن وقت ها هستی؟

برایم بنویس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟

 

برایم بنویس، حالت چطور است؟ خوش می گذرد؟

برایم بنویس، آن ها چه می کنند؟ دلیریت پا برجاست؟

برایم بنویس، چه کار می کنی؟ کارت خوب است؟

برایم بنویس، به چه فکر می کنی؟ به من؟

 

مسلماً من از تو می پرسم!

و جواب ها را می شنوم که از دهان و دستت می افتند

اگر خسته باشی، نمی توانم

باری از دوشت بردارم.

اگر گرسنه باشی، چیزی ندارم که بخوری.

و بدین سان گویا از جهان دیگری هستم

چنان که انگار فراموشت کرده ام.

 

+++

 

زمانی نامناسب برای شعر

 

می دانم، تنها انسانِ خوشبخت

محبوب است؛ مرم با اشتیاق

صدایش را گوش می دهند. چهره اش زیباست.

 

در حیاط، درختِ خمیده

به زمینِ نامرغوب اشاره می کند،

اما رهگذران به آن دشنام می دهند-

و حق دارند.

 

من قایق های سبز و بادبان های رنگین را

در دریاچه نمی بینم. از همه این چشم اندازها

تنها تور عظیم ماهیگیر نظرم را جلب می کند.

 

چرا فقط از زنِ خدمتکاری حرف می زنم

که میانسال است و خمیده راه می رود؟

در حالی که سینه دوشیزگان جوان

هنوز چون گذشته گرم است؟

در درون من دو چیز با هم در جدال است:

یکی احساس شادی از دیدن درخت سیبی که شکوفه کرده است

و دیگری احساس وحشت از سخنرانی های این مردک رنگرز(هیتلر)

اما تنها واقعیت دوم

مرا به سمت میزِ تحریر می کشاند.

+++

 

آنچه در تو کوه بود

 

آنچه در تو، کوه بود

هموارش کردند

و دره ات را، پُر

بر تو اکنون

راهی صاف ی گذرد.

+++

 

آن ها از آموختن دست شُسته اند

 

مردگان بیش از همه

به خود مشغول اند.

کسی کاری به کارشان ندارد.

کسی دیگر متقاعدشان نمی کند.

از توبیخ و نیش و کنایه در امان اند.

خارج از جماعت اَند.

از فرا گرفتن دست شُسته اند.

دیگر احدی هم در پِی ِ بهبودشان نیست.

+++

 

ضرورت تبلیغات

 

احتمال دارد در سرزمین مان

خیلی چیزها آن طور که باید پیش نرود.

اما احدی نمی تواند در این تردید کند که

تبلیغات عالی است.

حتا گرسنگان هم اعتراف می کنند

که سخنرانی های وزیر بهداشت و تغذیه حرف ندارد.

+++

 

هنگام تولد فرزند پسر

 

همه خانواده ها وقتی بچه شان

به دنیا می آید آرزوی بچه ای باهوش دارند.

منی که از رهگذر هوشم

تمام ِ زندگیم ویران شده است

فقط می توانم امیدوار باشم

بچه ام خنگ و نادان باشد.

بعدش در مقام وزیر کابینه

زندگی راحتی خواهد داشت.

 

+++

 

عنوان: برشت، برشتِ شاعر (شعرهای برتولت برشت)

مترجم: علی عبدالهی

ناشر: نشر کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ سوم 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 224 ص.

موضوع: شعر آلمانی- قرن 20 م.

قیمت: 150000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥

ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب

 

آلیس: «کتابی که نه عکس دارد و نه توی کتاب کسی با کسی حرف می زند به چه درد می خورد؟»

...

 

کار نشد ندارد! فقط اگر بلد بودم چه کنم و از کجا شروع کنم.

...

 

«بس کن! اشک ریختن بی فایده ست.» داشت خودش را سرزنش و نصیحت می کرد. «حرف گوش کن و بس کن!» آلیس اغلب خودش به خودش نصیحت های خیلی خوبی می کرد (هرچند بندرت آنها را بکار می بست) و بعضی وقت ها هم چنان شدید خودش را سرزنش می کرد که اشکش در می آمد.

...

 

اگر من همانی که دیروز بودم امروز نیستم پس بالاخره کی هستم؟

...

 

خیلی زود متوجه شد افتاده توی حوض اشک های خودش. اشک هایی که وقتی که قدش دو متر بود ریخته بود.

با خودش گفت «ای کاش این قدر گریه نکرده بودم.» شنا می کرد و دنبال راهی برای بیرون رفتن می گشت. «حالا با غرق شدن توی اشک های خودم تنبیه خواهم شد...»

...

 

از راه پله ها تاپ تاپ قدم هایی شنیده شد. آلیس فهمید خرگوش است و شروع کرد از ترس مثل بید لرزیدن. حواسش نبود که حالا تقریباً هزار برابر بزرگ تر از خرگوش شده و دلیلی ندارد از او بترسد.

...

 

«این همه عوض شدن در یک روز گیج کننده ست.»

کرم ابریشم گفت «نیست.»

آلیس گفت «خب، شاید فعلاً برای شما گیج کننده نباشد. ولی وقتی که رفتید توی پیله – یک وقتی باید این کار را بکنید – و بعد تبدیل شدید به پروانه، مطمئنم احساس عجیبی می کنید، نه؟»

کرم ابریشم گفت «نه.»

آلیس گفت «شاید احساس شما با احساس من فرق دارد. فقط می دانم که من احساس عجیبی دارم.»

کرم ابریشم گفت «خونسرد باش.»

...

 

«دوست داری چه قدی باشی؟»

آلیس هول هولکی گفت «خیلی مهم نیست چه قدی باشم، فقط این که خوش ندارم دم به دقیقه کوتاه بلند بشوم. متوجه هستید؟»

کرم ابریشم گفت «متوجه نیستم.»

آلیس جواب نداد. تا حالا هیچکس این قدر با او مخالفت نکرده بود و کم کم داشت خونش به جوش می آمد.

کرم ابریشم گفت «از قد الانت راضی هستی؟»

«خب اگر مقدور باشد بدم نمی آید کمی بلند تر باشم. حتماً قبول دارید که هفت سانتی متر قد خیلی فاجعه ست.»

کرم ابریشم عصبانی شد. «هیچ هم فاجعه نیست!» و قد راست کرد. (قدش درست هفت سانتی متر بود.)

آلیس به التماس افتاد. «وای من به این قد و قواره عادت ندارم.»

کرم ابریشم گفت «کم کم عادت می کنی.»

...

 


آلیس « لطف می کنی بگویی کدام طرف بروم؟»
گربه گفت « کاملا بستگی دارد به این که کجا بخواهی بروی.»
آلیس گفت «کجایش خیلی مهم نیست.»
گربه گفت «پس کدام طرفش هم مهم نیست.»
آلیس توضیح داد «فقط این که به یک جایی برسم.»
گربه گفت «از هر طرفی بروی حتماً به یک جایی می رسی.»

...

 

حرف زدن از دیروز بی فایده ست چون دیروز من این آدمی که الان هستم نبودم.

 

 

عنوان: ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب

نویسنده: لوییس کارول

مترجم: زویا پیرزاد

ناشر: نشر مرکز

سال نشر: چاپ اول 1375- چاپ هشتم 1391

شمارگان: 700 نسخه

شماره صفحه: 152 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی- قرن 19 م./ داستان های کودکان انگلیسی- قرن 19 م.

قیمت: 99000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥

جنگل نروژی

 

صاف نشستم و در حالی که مشغول تماشای ابرهای تیره ای شدم که برفراز دریای شمالی گسترده بودند، به همه ی چیزهایی فکر می کردم که در طول زندگی ام از دست داده بودم: زمانی که برای همیشه از دست رفته بود، دوستانی که مرده با ناپدید شده بودند، احساساتی که دیگر هرگز تجربه نمی کردم.

...

 

هجده سال گذشته بود، اما هنوز می توانستم تک تک جزئیات آن روز را در مرغزار به خاطر بیاورم...

حافظه چیز مسخره ای است. زمانی که آنجا به سختی به آن توجه داشتم. هرگز فکر نکردم که آن لحظه، اثری دراز مدت روی من خواهد گذاشت. قطعاً تصورش را هم نمی کردم که هجده سال بعد، آن منظره را با همه ی جزییاتش به خاطر خواهم آورد. آن روز، به منظره ی پیش رویم ذره ای هم اهمیت نداده بودم. به خودم فکر می کردم. به دختر زیبایی که کنارم قدم بر می داشت، فکر می کردم. به با هم بودن مان و دوباره به خودم فکر می کردم. در آن سن خاص بودم، در آن دوره از زندگی که هر منظره، هر احساس، هر فکری مانند بوم رنگ به خودم بر می گشت و بدتر از آن، عاشق بودم، یک عشق با تمام پیچیدگی هایش. تماشای منظره، آخرین چیزی بود که به ذهنم خطور می کرد.

اما اکنون منظره ی آن مرغزار اولین چیزی است که به ذهنم می رسد... احساس می کنم می توانم دستم را دراز نمایم و با سرانگشتانم آن ها را لمس کنم. ولی با وجود آن که این منظره بسیار واضح است، اما هیچ کس در آن نیست. هیچ کس. نائوکو آنجا نیست، من هم نیستم. کجا ناپدید شدیم؟ چطور چنین چیزی اتفاق افتاد؟ همه ی چیزهایی که در گذشته آن قدر مهم به نظر می رسیدند، نائوکو، شخصی که من در آن زمان بودم، دنیایی که در آن زمان داشتم، کجا رفتند؟

...

 

طوری به چشمانم نگاه می کرد که انگار می خواست ماهی کپوری را که با سرعت از میان آب زلال چشمه ها در حال حرکت بود، ببیند.

...

 

هر بار که این منظره ظاهر می شود، به بخشی از مغزم ضربه می زند و می گوید: بیدار شو. من هنوز اینجا هستم. بیدار شو و در این باره فکر کن. فکر کن که چرا من هنوز اینجا هستم.

...

 

باید چیزها را بنویسم تا احساس کنم کاملاً درکشان کرده ام.

...

 

اگر ذهنم را آرام کنم، از هم فرو می پاشم. همیشه این گونه زندگی کرده ام و این تنها راهی است که برای ادامه ی زندگی بلدم. اگر برای یک ثانیه آرام بگیرم، دیگر هرگز نمی توانم راهم را پیدا کنم. تکه تکه می شوم و تکه هایم را باد با خود خواهد برد.

...

 

با صدایی شبیه به زمزمه پرسید: « واقعاً قول می دهی هرگز فراموشم نکنی؟»

گفتم: « هرگز فراموشت نمی کنم. نمی توانم فراموشت کنم.»

با این همه، حافظه ام پیوسته تاریک تر می شود و همین الان هم چیزهای بسیاری را از یاد برده ام. با این گونه نوشتن از روی خاطرات، اغلب سوزش ترس را حس می کنم. اگر مهم ترین چیزها را فراموش کرده باشم؟ اگر جایی در درونم برزخی تاریک وجود داشته باشد؛ جایی که همه ی خاطراتِ واقعاً مهم در آن جمع و به آرامی تبدیل به گِل و لجن می شوند؟ حتی اگر این طور باشد هم، تنها کاری که می توانم بکنم، نوشتن است. با چنگ زدن به خاطرات کم رنگ، محو و ناقص درون سینه ام، مانند تلاش های نومیدانه ی مردی که از گرسنگی در حال مرگ است و استخوان ها را می مکد، به نوشتن این کتاب ادامه می دهم. تنها از این راه می توانم سر قولم به نائوکو بایستم.

...

 

در گذشته، مدت ها پیش، وقتی هنوز جوان بودم، وقتی خاطراتم خیلی واضح تر از امروز بودند، اغلب تلاش می کردم درباره ی او بنویسم. اما حتی موفق نمی شدم یک خط بنویسم. می دانستم اگر خط اول را بنویسم، باقیِ خطوط خود به خود روی صفحه جاری خواهند شد، اما هرگز نتوانستم این کار را عملی کنم. همه چیز خیلی واضح و قوی بود، به همین خاطر، هرگز نتوانستم بفهمم از کجا باید شروع کنم، مثل نقشه ای که بیش از حد جزییات دارد و گاهی اوقات به همین دلیل؛ غیرقابل استفاده می شود.

...

 

شنبه شب­ها در راهرو نزدیک تلفن می نشستم و منتظر تماس نائوکو می ماندم. اکثر بچه ها بیرون بودند، بنابراین راهرو معمولاً خالی بود. به ذرات نوری خیره می شدم که در فضای خالی شناور بودند و می کوشیدم درون قلبم را ببینم. چه می خواستم؟ دیگران از من چه می خواستند؟ هرگز نتوانستم پاسخی برای این سوال ها پیدا کنم. گاهی اوقات دستم را دراز می کردم تا ذرات نور را بگیرم، اما انگشتانم چیزی را لمس نمی کردند.

خیلی کتاب می خواندم، اما کتاب های متعددی نمی خواندم: در واقع دوست داشتم کتاب های مورد علاقه ام را بارها و بارها بخوانم. در آن زمان، نویسنده های مورد علاقه ام، ترومن کاپوت، جان آپدایک، اف. اسکات فیتزجرالد و ریموند چندلر بودند، اما هیچ کس را در کلاس یا خوابگاهم نمی دیدم که داستان های چنین نویسندگانی را بخواند. آن ها نویسنده هایی مانند کازومی تاکاهاشی، کنزابورو اوئه، یوکیو میشیما با نویسندگان معاصر فرانسوی را دوست داشتند و این هم دلیل دیگری بود که باعث می شد حرف زیادی برای گفتن با دیگران نداشته باشم و بیشتر با خودم تنها باشم. با چشمان بسته، یک کتاب آشنا را لمس می کردم و عطرش را به مشام می کشیدم. همین برای خوشحال کردنم کافی بود.

...

فکر کردن، خودش به مسئله ای غامض و گیج کننده تبدیل شد.

...

 

زندگی به آرمان و آرزو نیاز ندارد، بلکه به استاندارد هایی برای حرکت نیاز دارد.

...

 

به کسی که هستم بیشتر از آن عادت کرده ام که بخواهم شخص دیگری باشم.

...

 

بارها و بارها نامه ی نائوکو را خواندم و هر بار اندوه تحمل ناپذیری که با نگاه خیره ی نائوکو به چشمانم حس می کردم، قلبم را پُر می کرد. به هیچ وجه نمی توانستم با آن کنار بیایم و هیچ جایی برای پنهان شدن نداشتم. مانند بادی که روی بدنم بوزد، نه شکل و وزنی داشت و نه می توانستم خودم را پنهان کنم. کسانی که در صحنه ی زندگی ام بودند، بی مقصد از کنارم می گذشتند، ولی کلماتی که به زبان می آوردند، هرگز به گوش من نمی رسید.

...

 

نمی دانستم با زمان چه کنم. کانال تلویزیون را روی مسابقات بیسبال تنظیم می کردم و ضمن تظاهر به تماشای تلویزیون، فضای خالی بین خودم و تلویزیون را به دو قسمت تقسیم می کردم. سپس، هر کدام از آن دو قسمت را دوباره به دو قسمت تقسیم می کردم و این کار را ادامه می دادم تا به فضایی آن قدر کوچک می رسیدم که بتوانم در دست نگهش دارم.

 ...

ما اینجا هستیم، نه برای درست کردن زشتی ها و نقص ها، بلکه برای خوگرفتن به آنهاست؛ این که یکی از مشکلات ما عدم توانایی تشخیص و پذیرش نقص های درونمان است. درست همان طور که هر فرد، خصوصیات ویژه ی خود را هنگام راه رفتن دارد، به همان صورت در نحوه ی تفکر و احساسات و مشاهده افراد، منحصر به فرد هستند و شیوه های خاص خود را دارند و حتی اگر بخواهی اصلاحشان کنی، این اتفاق یک شبه رخ نمی دهد و اگر بخواهی آن ها را مجبور به پذیرفتن خصوصیاتی دیگر بکنی، شاید باعث شوی چیز دیگری خراب شود... شاید منظورش این است که ما هرگز نمی توانیم با نقص های خودمان به طور کامل کنار بیاییم. نمی توانیم در درونمان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقص ها را به وجود می آورد، رنج می کشیم.

...

 

«بعضی آدم ها می توانند احساساتشان را با دیگران در میان بگذارند و بعضی ها نمی توانند.»

«وقتی انسان ها احساساتشان را بیان می کنند، چه اتفاقی می افتد؟»

«حالشان بهتر می شود.»

...

 

وقتی احساسات درونت باقی می ماند، سخت می شوند و می میرند و آن وقت است که دچار مشگل بزرگی شده ای.

...

 

« آرزو نمی کنم تادوباره جوان شوم.»

پرسیدم: « چرا؟»

« برای این که خیلی دردناک است!»

 

 

 

عنوان: جنگل نروژی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: م. عمرانی

ناشر: آوای مکتوب

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی- قرن 20 م.

قیمت: 290000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳٩٥

کلاف آرزوها

 

آدم همیشه به خودش دروغ می گوید.

برای این­که عشق تاب تحمل حقیقت را ندارد.

...

 

مردها خوب می دانند بعضی کلمه ها چه بلایی به سر زن ها می آورد.

...

 

فقط توی کتابهاست که می شود آدم زندگی اش را عوض کند. که می شود با یک کلمه همه چیز را پاک کرد. بار سنگین چیزها را از بین برد. کراهت را پاک کرد و در آخر جمله ناگهان در آن سر دنیا قرار گرفت.

...

 

روی پیشانیش چین های جدیدی دیدم و اطراف لبش چروک های ریز، مثل ریشه های باریک. پوستش روی گردنش شل شده بود، جایی که اوایل دوست داشتم ببوسم. گذر این سال ها را روی چهره اش دیدم، زمان را دیدم که چگونه ما را از رویاهای مان دور می کند و به سکوت نزدیک.

...

 

وقتی کسی می میرد، آدم همیشه دیر می رسد. خدا می داند چرا.

...

 

مادربزرگ ها مادرهای بهتری هستند چون مادرها بیشتر وقت شون صرف زن بودن می شه.

...

 

خوب می دانم که آدم هیچ وقت به اندازه ی کافی قربان صدقه ی پدر و مادرش نمی رود و وقتی به خودش می آید دیگر خیلی دیر است و کار از کار گذشته است.

...

 

موفقیت خطرناکه، وقتی که آدم به خودش شک نمی کنه.

...

 

من معتقدم که چیزهایی که متعلق به گذشته است از کار افتاده نیست. این که آدم خودش کاری را انجام بده بسیار زیباست، مهمه آدم برای انجام کاری وقت صرف کنه. بله فکر می کنم دور همه چیز زیادی تند شده. زیادی تند حرف می زنیم. وقتی هم فکر می کنیم، زیادی تند فکر می کنیم! پیامک و پیام الکترونیکی می فرستیم بدون این که نوشته مون رو دوباره بخونیم، ظرافت املا رو، ادب رو، مفهوم چیزها رو از دست دادیم. روی فیس بوک دیدم که جوون ها از استفراغ کردن شون عکس می ذارن. نه، نه، من مخالف پیشرفت نیستم، فقط از این که می ترسم که آدم ها رو منزوی تر کنه.

...

 

گاهی مصیبت آن قدر عظیم است که چاره ای جز رها کردنش نیست. نمی شود همه چیز را نگه داشت، حفظ کرد. دست هایم را در تاریکی دراز و باز می کردم تا شاید مادرم برگردد و در آغوشم بفشارمش. دعا می کردم که گرمایش پُرم کند، که ظلمت من را با خود نبرد.

...

 

نیازهای ما آرزوهای روزانه ما هستند. فردای ما را، پس فردای ما را، آینده ی را، کارهای کوچکی می سازد که باید انجام دهیم. این چیزهای کوچکی که هفته ی بعد قرار است بخریم، باعث می شود فکر کنیم که هفته ی آینده هنوز زنده ایم.

...

 

یک عمر صرف پُر کردن یک خانه می شود و وقتی پر شد اشیاء را خراب می کنیم تا جایگزین شان کنیم، برای این که فردا کاری داشته باشیم.

...

 

اگر آرزوهای آدم های دیگر را برآورده سازید، این خطر هست که نابودشان کنید.

...

 

اگر آدم کسی را دوست داشته باشد و از دست بدهد دیگر هیچی ازش باقی نمی ماند.

...

 

مردم حرفی با هم ندارند. با تلفن های شان تنهایند. در خلا زندگی شان هزاران کلمه پرتاب می کنند.

...

 

می داند که اندوه خطوط چهره را عوض می کند، رنگ چشم ها را تغییر می دهد.

...

 

اگر کسی که زندگی تان را زیبا می ساخت، روزی به شما خیانت کند، گذشته ی زیبای تان زشت می شود؟

...

 

فهمیدم: دوست داشتن یعنی درک کردن.

 

 

 عنوان: کلاف آرزوها

نویسنده: گرگوار دولاکور

مترجم: شهلا حائری

ناشر: قطره

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 400 نسخه

شماره صفحه: 132 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 21 م.

قیمت: 95000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

بیلی

 

دوستی از کجا ایجاد می شود و مواد سازنده اش چیست؟

...

آسمان ها هم مثل اقیانوس ها جزر و مد دارند یا این نمایش فقط برای من بود؟ یک هدیه سخاوتمندانه از سوی راه شیری فقط برای من؟
یا نکند یک دسته پری از آسمان آمده بودند تا پودرهای طلایی شان را روی سر من بریزند تا فردا توان مبارزه داشته باشم؟
این پری ها از همه جا آمده بودند و به نظر می رسید شب را گرم تر کرده بودند. در میان تاریکی بودم اما حس می کردم که دارم آفتاب می گیرم. انگار دنیا وارونه شده بود. انگار دیگر ته یک گودال در حال نالیدن از بدبختی هایم نبودم.

من در یک کنسرت فضای باز بودم، از آن کنسرت­هایی که از این سر دنیا تا آن سر دنیا برگزار می شود، درست وسط یک آهنگ معروف که برایش فندک روشن می­کنی و در دستت تکان می­دهی، با وجود تمام این­ها باید نشان می­دادم که لیاقت این منظره و هزاران شمع جادویی که فرشتگان به سمتم گرفته بودند را دارم.

...

در جست و جوی ستاره مان، تمام ستاره ها را تماشا می­کردم.

چون مطمئناً ما هم ستاره ای داشتیم. متاسفانه شاید هر کدام یک ستاره نداشتیم اما حداقل یک ستاره ی مشترک که داشتیم، مگر نه؟ یک نور شبانه تا با هم سهیم شویم. بله، یک لامپ کوچک که روزی با هم آشنا شدیم آن را یافتیم و در تمام سال­های خوب و بد، راهنمای راهمان بود.

...

همان­طور که پیش از این گفتم، همه ما در این دنیا موضوعات احمقانه ای داریم که باید با آن­ها سر و کله بزنیم.

...

فکر می­کنم در تمام مدارس فرانسه، چه در شهر و چه در روستا، سالن­های درسی پر است از آدم­هایی درست شبیه ما.

مردمانی که می­جنگند تا دیده شوند، مردمانی که از صبح تا شب نفس­شان را در سینه حبس می­کنند و گاهی می­میرند، کسانی که اگر دست یاری به سویشان دراز نشود یا نتوانند روی پای خود بایستند ... در نهایت یک روز تسلیم می­شوند ...

...

خیلی لحظات در زندگی وجود دارد که می­توانی چیزی که به آن فکر می­کنی را به زبان بیاوری و آن ها را به درستی بیان کنی ... آن را با کلمات موجود بیان کنی ... تا از شخصیت­های ساخته یک نفر دیگر استفاده کنی تا به چیزهایی که به نظرت خیلی با ارزش است، سرک بکشی ... تا بگویی که چه کسی هستی ... یا دوست داری چه کسی بشوی ... آن را طوری بیان کنی که اگر به آن جملات زیبای نوشته شده دسترسی نداشتی، هیچ­گاه نمی توانستی بگویی...

...

اینکه زمانی که چیزی در درونت داری که به تو کمک می­کند زندگی کنی ... واقعاً زندگی کنی ... چیزی که تا روزی که بمیری می­خواهی و برایت الهام بخش است ... چون همیشه وجود داشته است و حتی بعد از تو هم وجود خواهد داشت ... بله، چیزی که باعث می­شود حتی بعد از مرگت درباره ی تو صحبت کنند و هیچ­وقت به تو خیانت نمی­کند.

...

اما در این مورد ... احساسات ... چیزهایی که حس می­کنی و قبل از اینکه بتوانی به آن­ها فکر کنی از درونت بیرون می­آیند ... چیزهایی که زندگی­ات بعدها به آن وابسته خواهد بود، مثل اینکه روابط با دیگران را به چه شکل می­بینی، چه کسی را تا آن حد دوست داری که حاضری به خاطرش آسیب ببینی، بخشیده شوی، بجنگی، عذاب بکشی و حقیقتاً تمام چیزهای دیگر...

...

چقدر پیش می آید که یک مرد صادقانه عاشق شود؟

...

تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است که هر چقدر دست و پا بزنی باز هم از روی تپه های کثیفش لیز می خوری و به جای اولت باز می گردی؛ اما در دنیا چیزی برجسته و مقدس وجود دارد، آن هم یکی شدن دو موجود ناقاص و بسیار بد است ...

ما همیشه با عشق فریب می خوریم، زخمی می شویم و گاهی غم بر وجودمان چیره می شود، اما باز هم عشق می ورزیم؛ و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم، به گذشته نگاه می کنیم و به خودمان می گوییم:

من بارها زجر کشیدم؛ گاهی اشتباه کردم، اما همیشه عشق ورزیدم.

...

معنای «احترام» آنقدر پوچ بود که حتی نمی توانستم آن را درک کنم! همیشه فکر می کردم که کار احمقانه ای بود که نامه ها را با چیزهایی مثل -«با تمام احترام رئیس جمهور»- و امضا در زیرش تمام کنیم...

 

 

 

عنوان کتاب: بیلی

نویسنده: آنا گاوالدا

مترجم: شهرزاد ضیایی

ناشر: شمشاد

سال نشر: چاپ سوم 1395

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 174 ص.

قیمت: 160000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥

آن هنگام که نفس هوا می شود

 

در دنیایی از ارتباطات همزمان، جایی که اغلب در صفحات مانیتور غرق شده ایم، نگاه هایمان به اشیای مستطیل شکلی که در دستان­مان زنگ می زند دوخته و تمام توجه­مان صرف چیزهای زودگذر شده است، اندکی توقف کنید و این گفت و گو را با همکار ِ جوان از دست رفته ی من تجربه کنید، کسی که جاودانی است و همیشه در خاطره ها باقی می ماند. به پال گوش فرا دهید. در سکوت بین کلماتش، گوش کنید به آنچه باید در جواب بگویید.

(از پیشگفتار به قلم آبراهام ورگس)

...

 مادرِ نگرانم حسابی سین جیم ام کرد و درباره تمام مخدرهایی که نوجوانان مصرف می کنند، پرسید. هرگز تصور نمی کرد سکرآورترین چیزی که تا آن موقع تجربه کرده بودم چند شعر عاشقانه ای باشد که هفته پیش به من داده بود. کتاب ها نزدیک ترین محرم اسرارم شدند. لنزهای دقیقی که چشم اندازهای جدیدی از دنیا را به روی من می گشودند.

...

بعضی از کتاب­ها تاثیرگذارتر از بقیه بودند. دنیای قشنگ نو، فلسفه­ی اخلاقی تازه ای را در من پایه ریزی کرد، و موضوع مقاله ام برای قبولی در کالج شد، که در آن استدلال کردم شادمانی غایتِ زندگی نیست. هملت هزار با من را از میان بحران های معمول نوجوانی عبور داد.

...

 پزشک ها به هر شیوه ی قابل تصوری به بدن تعدی می کنند. انسان ها را در بی پناه ترین، وحشت زده ترین، و خصوصی ترین حالت های شان می بینند. آن ها را در ورود به این دنیا، و سپس بیرون رفتن از آن همراهی می کنند.

...

 تلاش راسخ برای فهمیدن، بیشتر به من انگیزه می داد تا دستاوردهایم: چه چیزی به زندگی انسان معنا می بخشد؟ در حالی که علوم اعصاب دقیق ترین قوانین مغز را تصریح می کند، اما همچنان احساس می کردم ادبیات بهترین توصیف را از ساز و کار ذهن ارائه می دهد، مادامی که معنا، مفهوم حساس و خطیری باشد، از روابط انسانی و ارزش های اخلاقی جدایی ناپذیر است. آوای سرزمین هرز ِ تی اس. الیوت. به شدت پیچید، پیوند ِ میان پوچی و انزوا، و جستجوی نومیدانه­ی روابط انسانی.

ناباکوف، برای آگاهی اش از این که چگونه رنج های خودمان باعث می شود به رنج آشکار دیگری بی تفاوت شویم. کنراد، برای درک عمیقش از این که چطور ارتباطات نادرست بین مردم می تواند به شدت زندگی آن ها را تحت تاثیر قرار بدهد. ادبیات نه تنها تجربه­ی نویسنده را شرح می داد، بلکه به عقیده­ی من، قوی ترین ابزار را برای تامل های اخلاقی فراهم می کند.

...

 اگر زندگی ِ ناآزموده ارزش زیستن نداشت، آیا زندگی ِ نازیسته ارزش آزمودن داشت؟

...

 هرگز آن قدر عاقل نیستیم که در این لحظه زندگی کنیم.

...

 به دنبال درک عمیق تری از زندگی ِ ذهن بودم. ادبیات و فلسفه می خواندم تا بفهمم چه چیزی به زندگی معنا می دهد.

...

 واژگان تنها میان انسان ها معنا دارد، و معنای زندگی و ارزش آن به عمق روابطی که ایجاد می کنیم وابسته است.

...

بر چه اساس تصمیم می‌گیریم؟ تا آن موقع در زندگی‌ام تصمیمی سخت‌تر از انتخاب بین ساندویچ دیپ فرانسوی و ساندویچ روبن گرفته بودم؟ چه‌طور می‌توانستم چنین تصمیم‌گیری‌های شخصی‌ای را یاد بگیرم و بر اساس آن‌ها زندگی کنم؟ هنوز درس‌های پزشکی زیادی بود که باید می‌آموختم، اما آیا دانش به تنهایی کافی بود، برای زندگی و مرگی نامعلوم؟ به‌قطع، هوش کافی نبود، درستی اخلاقی هم لازم بود. باید می‌پذیرفتم که نه تنها دانش بلکه خرد و تدبیر هم باید بیابم. با وجود این‌که درست یک روز قبل، وقتی وارد بیمارستان شدم مرگ و تولد در ذهنم، فقط مفاهیمی انتزاعی بودند، حالا آن‌ها را به شدت نزدیک می‌دیدم.

...

 در واقع، 99 درصد از مردم شغل­شان را بر این اساس انتخاب می کنند: حقوق، محیط کار، و ساعت کاری؛ اما موضوع این است که برای پیدا کردن یک شغل سبک زندگی را ارجح بدانی، نه نیاز را.

...

 در آن لحظه های بحرانی سوال این نیست که زندگی کنی یا بمیری، بلکه این است که چطور زندگی اش ارزش زیستن دارد.

...

 چه چیزی به زندگی آن قدر معنا می دهد که ارزش ادامه دادن داشته باشد؟

...

 وقتی جایی برای چاقوی جراحی نیست، کلمه ها تنها ابزار جراح هستند.

...

 بهتر است یک کاسه تراژدی را قاشق قاشق به خورد بیمار بدهی نه یکدفعه.

...

 متوجه شده بودم قبل از جراحی مغز یک بیمار باید اول ذهنش را بخوانم: هویتش، ارزش هایش، آنچه باعث می شود زندگی اش ارزش زیستن داشته باشد و آن تباهی ای که موجب می شود اجازه­ی پایان آن زندگی قابل قبول باشد.

...

 زندگی من ایجاد توان بالقوه ای بود، که می رفت تا تحقق نیابد. قصد داشتم کارهای زیادی انجام بدهم و خیلی هم نزدیک شده بودم. اما از نظر فیزیکی ضعیف شده بودم، آینده ای که تصور کرده بودم و هویت شخصی­ام، نابود شدند، و با همان سردرگمی وجودی بیمارانم روبه رو شدم. سرطان ریه تایید شد. آینده­ی برنامه ریزی شده ام که سخت برایش تلاش کرده بودم، دیگر وجود نداشت. مرگ، که در کار، آن قدر برایم آشنا بود، حال به ملاقات شخصی ام آمده بود سرانجام این جا بودیم، رو در رو، اما هنوز هم هیچ چیز درباره اش قابل شناخت نبود. ایستاده بر سر دوراهی، جایی که در واقع باید رد پای بیماران بی شماری را که در طول سال ها درمان کرده بودم، می دیدم و دنبال می کردم، اما به جایش فقط یک بیابان سفید خالی، خشک و تهی می دیدم، انگار توفان شن همه­ی ردهای آشنا را پاک کرده بود.

...

 چرا در لباس جراح آن قدر مقتدر بودم اما در لباس بیمار تا این اندازه آرام؟

...

 بیماریِ سخت دگرگون کننده­ ی زندگی نبود، ویران کننده ی زندگی بود. چندان شبیه یک ادراک ناگهانی نبود. گویی یک انفجار شدید نور بود و روشن کننده ی آنچه به واقع اهمیت داشت. بیشتر شبیه کسی بود که با یک بمب آتش زا مسیر پیش رویش را نابود می کند. و حالا من باید با آن مواجه می شدم.

...

 قبل از این که سرطانم تشخیص داده بشود می دانستم که روزی می میرم، اما نمی دانستم کِی. بعد از تشخیص هم، می دانستم که روزی می میرم، باز هم نمی دانستم کِی. اما الان دقیق می دانستم که این مشکل در واقع یک مشکل علمی نبود. حقیقت مرگ رنج آور است. با ایت حال راه دیگری وجود ندارد.

...

 مثل بیماران خودم، باید با فناپذیری ام روبه رو می شدم و سعی می کردم بفهمم چه چیزی باعث می شود زندگی ام ارزش زیستن داشته باشد.

در حالی که با مرگ خودم رو به رو بودم، سعی می کردم زندگی قدیمم را دوباره بسازم – یا شاید زندگی جدیدی پیدا کنم.

...

 راه پیش رویم روشن به نظر می رسید اگر فقط می دانستم چند ماه یا چند سال از زندگی ام باقی مانده است. می دانستم اگر سه ماه باشد، وقتم را با خانواده ام می گذراندم. اگر یک سال باشد، کتابی می نوشتم. اگر ده سال، بر می گشتم تا بیماری ها را درمان کنم. این حقیقت، که باید فقط در امروز زندگی کنی کمکی نمی کرد: قرار بود من با این یک روز چه کار کنم؟

...

 سرنوشت یک شخصیت به اعمال انسانی او و دیگران بستگی دارد.

...

 این که وقتت را با فکر کردن درباره ی آینده بگذرانی فایده ای ندارد- آن مال ِ آینده است.

...

گراهام گرین یک بار گفت زندگی، بیست سال اول بود و یادآوری، تنها انعکاس آن بود.

پس من الان در چه زمانی زندگی می کنم؟ از زمان حال فراتر رفته ام و در حال کامل هستم؟

...

 پال یه این کتاب افتخار می کرد، کتابی که حاصل عشقش به ادبیات بود- یک بار گفت که برای او شعر از کتاب مقدس هم آرام بخش تر است- و توانایی اش در خلق یک حکایت قوی و محکم از زندگی کردن و کنار آمدن با مرگ. وقتی پال در می 2013 به بهترین دوستش ایمیل زد تا به او خبر بدهد که به سرطان لاعلاج مبتلا شده است، نوشت: « خبر خوب این که عمرم را با برونته ها، کیتس و استفان کِرین پشت سرگذاشته ام. خبر بد این که هنوز چیزی ننوشته ام.» (به قلم همسر دکتر کالانیتی)

 

 

عنوان: آن هنگام که نفس هوا می شود

نویسنده: دکتر پال کالانیتی

مترجم: شکیبا محب­علی

ناشر: انتشارات کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 جلد

شماره صفحه: 200 ص.

موضوع: ریه ها- سرطان/ کالانیتی، پال- سلامتی/ جراحان مغز و اعصاب- سرگذشتنامه

قیمت: 140000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥

← صفحه بعد