دریاچه

 

تا حدی می شود گفت مادرم دو چهره ی متفاوت داشت. دو شخصیت، مانند شخصیت هایی متفاوت که در وجودش در رفت و آمد بودند.

یکی شان اجتماعی و شاد بود، زنی متعلق به دنیا که در لحظه زندگی می کرد و مثل آدم واقعاً راحتی به نظر می رسید که دور و برت باشد؛ شخصیت دیگر به شدت حساس و ظریف بود، مثل گل درشت و لطیفی که روی ساقه اش به نرمی تکان می خورد، و چنین به نظر می آمد که انگار ملایم ترین نسیم گلبرگ هایش را پخش و پراکنده می کرد.

تشخیص وجه گل مانند او راحت نبود، و مادرم همیشه مشتاق خشنود کردن دیگران بود، سخت تلاش می کرد تا وجه جسور و آسان گیرش را پرورش دهد. به جای آن گل، این ویژگی خود را با عشق بسیار آبیاری، و با مورد قبول قرار گرفتن از جانب مردم بارورش می کرد.

(صفحه 8)

 

وقتی آن شب مادرم در رویای من ظاهر شد، در حالت گل مانند خود بود، نه آن شخصیت دیگرش.

آن مادری که من واقعاً می خواستم ببینم، همان که به نظر می رسید داشت با کم رویی از زیر چتر نازک و لرزان گلبرگ هایش زیرچشمی نگاه می کرد.

او با من حرف زد. ما در اتاق بیمارستانی بودیم که او چند روز پایانی عمرش را در آن گذرانده بود. مدت ها بود که ننشسته بود، بنابراین وقتی در خوابم دیدم که این کار را کرده و به تخته ی پشتی تخت تکیه داده بود، نتوانستم مانع حسرت خوردن به خاطر گذشته شوم.

نسیمی از خلال پنجره ی باز وزید و باعث شد تا نور به شکلی درخشان در فضا به تلاطم دربیاید.

مادرم با من حرف زد.

" چی هیرو، عزیزم، فقط یک قدم کوچیک اشتباه کافیه تا برای تمام عمرت احساس سرخوردگی کنی، مثل من. اگر همیشه عصبانی باشی، همیشه سر مردم فریاد بکشی، نهایتاً معنیش اینه که وابسته ی اون ها هستی."

...

می دونستم به جز خشم، راه های دیگه ای هم وجود داره تا نشون بدم که چه احساسی دارم، اما فقط خشم بود که می اومد. به جای راه های دیگه، کارم به این مسیر ختم شد، و معلوم شد که در این مسیر هیچ راه برگشتی وجود نداره. نگران بودن منو بیشتر نگران می کرد، و نقش بازی کردن پاسخ بهتری رو به دنبال داشت، به همین خاطر، این همون چیزی بود که می بایست باشه. نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم، در آخر بدون اینکه چیزی عوض بشه مُردم.

اما می دونی چی هیرو، از جایی که الان هستم، می تونم به همه ی این مسائل نگاه کنم و خیلی بهتر متوجه می شم، خیلی زیاد می فهمم. الان خیلی از مسائلی رو که اتفاق افتاد کاملاً به وضوح می بینم – این طور نیست که دارم افسوس اون چیزها رو می خورم، اصلاً این طور نیست – اما واقعاً لازم نبود که این قدر نگران شون باشم. متوجه می شی چی می گم؟ "

مادرم لبخند محوی زد وادامه داد.

" به خاطر حس پوچی، این قدر به خاطر مسائل مختلف می ترسیدم که نمی تونستم جور دیگه ای از خودم محافظت کنم. سعی کن این طوری نباشی، باشه؟ مطمئن شو که شکمت رو گرم نگه می داری، سعی کن آسوده و راحت باشی، هم از نظر قلبی و هم از نظر بدنی، و تلاش کن مضطرب و عصبی نشی. مثل یک گل زندگی کن. تو این حق رو داری. این چیزیه که تو حتماً می تونی به دستش بیاری، برای تمام عمرت، و همین کافیه."

مادرم لبخند درخشانی زد و من ناگهان به خاطر آوردم که وقتی کوچک بودم، چگونه موقع خواب پتو را از روی شکمم کنار می زدم، و مادرم که می آمد تا به من سر بزند، به من می گفت که شکمم را گرم نگه دارم. حتی در خواب هم چشم هایم پر از اشک شد.

در تمام طول دوران کودکی ام، هر گاه که شب ها چشم هایم می لرزیدند و باز می شدند، مادرم در آنجا حضور داشت. به شکمم تقه ای آرام می زد، لباس خوابم را مرتب می کرد و پتو را رویم پهن می کرد. چندین مرتبه او را دیده بودم که این کار را می کرد؟

این همان چیزی است که به معنای مورد عشق و محبت قرار گرفتن است ...

وقتی کسی می خواهد تو را لمس کند، می خواهد مهربان وملایم باشد ... بدنم هنوز هم آن احساس را به خاطر می آورد. بدنم می داند که به عشق ساختگی پاسخ ندهد.

(صفحه 17-19)

وقتی تمام این چیزها شروع شد، من در آپارتمان خودم زندگی می کردم وناکاجیما در طبقه ی دوم ساختمانی زندگی می کرد که به صورت اریب روبروی آپارتمان من قرار داشت.

من عادت داشتم که دم پنجره آم بایستم و بیرون را تماشا کنم و ناکاجیما هم همین کار را می کرد، به همین خاطر ما متوجه یکدیگر شدیم، و طولی نکشید که شروع به سر تکان دادن برای هم کردیم. فکر می کنم که این می بایست مساله ی نادری برای دو نفر در شعر شلوغی مثل توکیو باشد که وقتی از دو پنجره چشم شان به هم می افتد برای یکدیگر سر تکان بدهند.

(صفحه 26)

اندک اندک، در هر بار به اندازه ی یک اینچ فاصله ی بین ما کمتر می شد.

من همیشه دوست داشتم نزدیک پنجره باشم و اهمیتی نداشت که هوا چقدر سرد باشد. از این رو حتی در طی زمستان، من واو مدام برای هم دست تکان می دادیم.

من می گفتم: " امروز حالت چطوره؟ "

" خوبم." من نمی توانستم صدایش را بشنوم، اما می توانستم لب خوانی اش را بکنم.

و او لبخند می زد.

این موضوع به گونه ای بود که انگار جایی که ما در آن زندگی می کردیم، سرنوشت خاصی را برای ما مقدر کرده بود، و احساساتی را به ما می بخشید که هیچ کس دیگری نمی توانست در آن سهیم شود. در طی روزهایی که می گذشتند، ما همیشه حواس مان به پنجره ی یکدیگر بود، و به همین خاطر کمابیش این گونه احساس می شد که داشتیم با هم زندگی می کردیم.

(صفحه 27)

 

***

 

عنوان: دریاچه

نویسنده: بنانا یوشیموتو

مترجم: مژگان رنجبر

ناشر: انتشارات کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول، 1395

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: 176 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی

قیمت: 110000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

رگه طلا

 

همه ما خیلی بیشتر از آنچه تصور می کنیم غنی هستیم. هیچ یک از ما زندگی عاری از جادو، خالی از مرحمت، و بی بهره از قدرت ندارد. منابع درونی ما – که اغلب اوقات کشف نشده اند و حتی از آن ها بی خبریم و تصدیقشان نمی کنیم – گنجینه هایی هستند که با خود حمل می کنیم، همان چیزی که من دی ان اِی معنوی مان می نامم.

وقتی از دی ان ای معنوی حرف می زنم، منظورم مهر اصالتی است که مثل چشمان آبی و موهای طلایی و قد متوسطم، خاص خود من است. درست همان طور که خصوصیات بدنی ما در زمان انعقاد نطفه مشخص شده اند، به نظر من ما حامل مهر یا نسخه اولیه موهبت ها و استعدادهایمان و نحوه رشد آن ها نیز هستیم. ما اغلب اوقات خیلی بیشتر از آنچه تصور می کنیم استعداد داریم. به عنوان مثال عشق به موسیقی می تواند نشانه استعداد موسیقی نیز باشد – استعدادی که به علت موقعیت تولدمان پرورش نیافته است. به همین ترتیب، خیلی از کسانی که با ولع کتاب می خوانند، نویسنده هایی در خفا هستند که می ترسند پا به عرصه رویاهایشان بگذارند.

این عرصه یا طیف وسیع خویشتن رنگارنگ تر، همان دی ان ای روحی ومعنوی ماست. صندوق گنجی است که ما به این دنیا می آوریم و مسئول پرورش آنیم.

(صفحه 5-6)

 

وقتی مردم از من می پرسند کسی که در جستجوی خلاقیت است شبیه کیست، می گویم شبیه جوینده طلاست. این کتاب درباره کشف طلای وجود خودمان و حفاری آن است. با کشف و استفاده از این رگه طلاست که می توانیم زندگی مان را به طرزی غنی تر متجلی کنیم. اما اینجا بحث بر سر بارآوری نیست، بلکه بر سر کیمیاگری ست، کیمیاگری یعنی فرایند تحول.

هنر در جوهر خویش فرایندی کیمیاگرانه است.

رگه طلا در هر زندگی ای در قلب آن زندگی نهفته است. قلب منشا تپش های خلاق است. اگر قلبی زخمی شده باشد، باید برای جاری ساختن آزادانه طلای وجودمان آن را شفا ببخشیم. به این علت است که این کتاب، زیارت شفاست؛ و سفر به خانه خویشتن است.

(صفحه 7)

اگر راه هنرمند کتاب کشف و تجدید وحدت بود، رگه طلا کتاب شفا و تجدید قوا ست. " من بالاخره پیدایت کردم. ولی تو کتک خورده، ضربه دیده، گرسنگی کشیده، بی غذا مانده، رها شده، تحقیر شده، و طرد شده بودی. من باید کاری کنم تا دوباره سلامتت را به دست بیاوری تا بتوانیم ماجراهامان را از سر بگیریم ..."

برای بازگرداندن سلامت کودک درونمان باید آماده باشیم تا هر کاری بکنیم – همان طور که برای کودک خونی خودمان می کنیم. یعنی درست مثل والدین کودک بیماری که برای مداوا به زیارت می برندش – یا مثلاً به درمانگاه – باید آماده باشیم تا به زیارت برویم و همه سختی های راه را تحمل کنیم.

(صفحه 7-8)

 

خویشتن بالغ ما زخم را صرفاً " می فهمد". اما هنرمند خلاق ما، آن کودک خلاق درون است که عملاً باید آن را شفا ببخشید. کار خویشتن بالغ شما در تمام مسیر این کتاب این است که کودک خلاقتان را در مسیر کسب سلامت راه ببرید.

( صفحه 9)

 

برای پیش رفتن ابتدا باید به عقب بروید.

(صفحه 10)

 

این کتاب را نمی توان خواند وکنار گذاشت. همان طور که هند یا بانکوک یا بیت المقدس را نمی توان بدون رفتن به آنجا تجربه کرد. کتاب سفر یعنی کتاب سفر. من از شما می خواهم تا راهی سفر شوید.

( صفحه 11)

 

ما سعی می کنیم با ذهنمان زخم هامان را بفهمیم و از راه فهم و درک تسکینشان دهیم. تلاش می کنیم با فکر کردن راه عمل کردن را پیدا کنیم نه اینکه با عمل کردن و پیش رفتن در مسیر صحیح به تفکر صحیح برسیم.

اکنون زمان آن فرا رسیده که از کانون قلب و به طرز کل نگرانه به شفای خویشتن بنگریم. این کتاب از شما می خواهد تا اندیشه رشد و شفا از طریق روند "بازی درون" را امتحان کنید. من از شما می خواهم در بابر مقومت خودتان مقاومت کنید، به شک و تردیدتان شک کنید و خطر حرکت کردن از میان و ورای روشنفکرگرایی تان را بپذیرید.

( صفحه 12)

 

در دنیای روح هیچ یتیم یا فرزند خوانده ای وجود ندارد. تک تک ما فرزند کائناتیم و استعداد ها و موهبت های عظیمی به ما بخشیده شده است. احیای آن موهبت ها پاداش کار کردن با ابزارهای بازیگوشانه است.

این تماس باخویشتن اولیه – یا اصلی یا اصیل- می تواند همان قدر جادویی باشد که برخورد با گوزنی در دامنه کوه. با تابش اولین پرتو نور از میان شک و تردیدهامان به خود می گوییم " واقعا ممکن است این موجود جادویی مال من باشد؟ "

و راه را آغاز می کنیم. ما زائر می شویم.

( صفحه 13-14)

 

اینکاری است که ما در تمرین های این کتاب می کنیم:

کار کردن با قلم ونوشتن خود زندگینامه، ساختن کولاژ، نقاب، عروسک، وتمرین های معنوی ای چون مراقبه، پیاده روی، آواز، و سکوت. هنگام انجام همه این کارها از خودمان می پرسیدم: " من کیستم؟ چه چیزی را دوست دارم؟ می خواهم در کدام جهت خودم را گسترش دهم؟" برخی از پاسخ ها و توضیحات ما حیرت انگیز خواهد بود. این کتاب گاهی شبیه هزار تو یا لابیرنت است.

( صفحه 16)

 

شما هم مسافرید هم مقصد.

(صفحه 16)

 

هدف این است که شما به حقیقت درونی تان و به آن جایگاهی در درونتان برسید که چنان ساکن و چنان متمرکز و چنان خود حقیقی شماست که همان نقطه کانونی شماست.

(صفحه 16)

 

اگر در پی اندیشه های خلاق هستی، برو پیاده روی کن. فرشتگان در گوش کسی که قدم می زند، زمزمه می کنند.

(صفحه 17)

 

به جای اینکه به ما بیاموزند تا از خودمان بپرسیم که کیستیم، یادمان دادند تا از دیگران بپرسیم. در واقع ما را این طور تربیت کرده اند که به صداهای دیگران درباره خودمان گوش کنیم.

( صفحه 18)

 

کتاب درباره اصول اصلاح کردن است. ما تصاویر نادرستی را که از خودمان داریم اصلاح می کنیم.

( صفحه 20)

 

بسیاری از ابزارهایی که شما شدیدتر از همه در برابرشان مقاومت می کنید همان ابزارهایی هستند که بیشتر از همه به دردتان می خورند.

(صفحه 21)

 

من منتظر خُلق مناسب نمی شوم. اگر اینکار را بکنید به هیچ جا نمی رسید. ذهن شما باید بداند که باید بنشیند و کار کند.

(صفحه 26)

 

ما ضمن تمنای تغییر، از مواجه شدن با راه هایی که تغییر از طریق آن ها می تواند به سراغمان بیاید اجتناب می کنیم.

(صفحه 32)

 

وقتی خودمان را به دل زندگی می اندازیم زندگی نیز در دل ما آواز می خواند.

(صفحه 46)

 

اگر تنها دعایی که در کل زندگی تان می کنید گفتن "خدایا شکرت" باشد، همین کافی است.

(صفحه 52)

 

دنیا پر از آدم هایی است که از گوش دادن به ندای درونشان باز ایستاده اند، یا فقط به همسایگانشان گوش داده اند تا بدانند چه باید بکنند، چطور باید رفتار کنند، و طبق کدام ارزش ها باید زندگی کنند.

(صفحه 73)

 

***

 

عنوان: رگه طلا (سفر به دل خلاقیت)

نویسنده: جولیا کامرون

مترجم: سیمین موحد

ناشر: نشر پیکان

سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ سوم 1393

شمارگان: 770 نسخه

شماره صفحه: 553 ص.

موضوع: خلاقیت/ خودسازی/ کودک درون

قیمت: 280000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥

لذت خیانت

 

نقطه پیوند مقالات این کتاب تاثیرپذیری همه آن ها از رسالت مترجم والتر بنیامین است. در هر چهار مقاله بر کار خلاقانه ی مترجم تاکید شده است و این موضع سنتی که کار مترجم تقلید یا رونوشت متن اصلی است به نقد کشیده شده است. طرح ایده هایی نظیر کشف غیریت ِ از پیش حاضر در متن اصل و از این طریق آشکار کردن تزلزل ها و شکاف های موجود در آن به زعم بلانشو، رساندن خبر مرگ متن اصل به گوش مخاطب، تاکید بر تکه تکه بودن ِ ابدی ِ زبان آدمی و مشروعیت زدایی ترجمه از متن اصل در قرائت دومان و همچنین تصور ترجمه به منزله ی افترازدن به متن اصل در نوشته ی باتلر جملگی حاکی از خواست این نویسندگان برای ارائه ی قرائتی رادیکال از متن بنیامین است.

(صفحه 14)

 

آیا می دانیم چه قدر وامدار مترجمان و بیشتر از آن ترجمه هستیم؟ باید گفت نه، ما آگاهی کاملی از این مسئله نداریم. حتی هنگامی که به خاطر قدم نهادن متهورانه ی مترجمان به معمای رسالت مترجم، از آن ها سپاس گزاریم؛ هنگامی که دورادور، به نشانه ی احترام، برای این استادان بی نام و نشان ِ فرهنگ مان دستی تکان می دهیم، در حالی که رهین لطف آن ها هستیم و به جد و جهد آن ها نیازمند، این تایید ما بی رمق و بفهمی نفهمی تحقیرآمیز می ماند.

(صفحه 19)

 

مترجم محکوم به ارتکاب گناهی بس بزرگ است. او، دشمن خدا، در جست و جوی بازسازی برج بابل است و می خواهد به طرزی غریب از آن کیفر الهی که آدمیان را در آشفتگی زبان ها از یکدیگر جدا کرده است سود جوید.

(صفحه 20)

 

هدف همه زبان ها بیان واقعیتی واحد است.

(صفحه 21)

 

هر زبانی به تنهایی ناکامل است.

(صفحه 21)

 

هر مترجمی در فضای تفاوت زبان ها می زید؛ به همین سیاق هر ترجمه ای، حتی به هنگام ترجمه کردن، بر این تفاوت زبان ها بنا می شود؛ در غیر این صورت هدف ترجمه سرکوب بی شرمانه ی این تفاوت خواهد بود. اثری که خوب ترجمه شده باشد به دو شکل متفاوت تحسین می شود، یا خواننده می گوید: " باورم نمی شود که ترجمه است" یا می گوید: " دقیقاً همان اثر است؛" دو اثر به نحو حیرت انگیزی یگانه هستند. با این حال، در مورد نخست، گویده اصالت اثر اصلی را محو می کند تا به زبان مقصد منفعتی برساند؛ در حالی که گوینده ی عبارت دوم، برای این که منفعتی به اثر اصلی برساند، اصالت هر دو زبان را محو می کند. در هر دو مورد چیزی بنیادی از دست رفته است. در واقع، هدف ترجمه به هیچ وجه از بین بردن تفاوت نیست، بلکه برعکس، هدف ترجمه حرکت در فضای این تفاوت است: ترجمه دائماً بر این تفاوت انگشت می گذارد. ترجمه یعنی احیای این تفاوت؛ در فضای این تفاوت است که ترجمه به رسالت سترگ خود و سرسپردگی خود برای نزدیک کردن زبان ها به یکدیگر، به واسطه ی نیروی ِ وحدت بخش خود نزدیک تر می شود، نیرویی همانند نیروی هرکول که کرانه های دریا را به سوی یکدیگر می کشید.

(صفحه 22)

 

آن دسته از آثار کلاسیک که متعلق به زبان های مرده هستند بیشتر نیازمند ترجمه اند، چون این آثار هنری ِ کلاسیک که متعلق به زبان های مرده هستند بیشتر نیازمند ترجمه اند، چون این آثار تنها گنجینه های موجود برای زنده نگه داشتن زبانی مرده در آینده اند؛ تنها گنجینه هایی که مسئولیت آینده ی زبانی را بر عهده دارند که دیگر آینده ای ندارند. این آثار تنها از طریق ترجمه زنده می مانند.

(صفحه 23)

 

اگر بخواهیم اثر ِ ترجمه شبیه اثر اصلی باشد، هیچ گونه ترجمه ی ادبی ممکن نخواهد بود.

(صفحه 24)

 

مترجم نمی تواند یک سره به متن اصلی دست یابد، چون در آن آسوده نیست؛ او مهمان ابدی ِ زبان بیگانه ای است که در آن سکنی ندارد.

(صفحه 25)

 

باید پذیرفت که متن ِ ترجمه تلاشی است برای تقلید از آفرینش ادبی که قصد دارد با استفاده از زبان روزمره ای که با آن زندگی می کنیم و غرق آن هستیم موجب زایش زبانی دیگر شود که به رغم شباهت صوری اش به زبان روزمره، غیاب و همچنین تفاوت آن دائماً احساس شده و در عین حال پنهان می ماند.

(صفحه 57)

 

همواره در ترجمه درباره ی مسئله امانت داری و خیانت بحث می شود و به نظر می رسد حتی والتر بنیامین هم از این امر آگاه است که امانت داری، هنگامی که آن را به معنای ترجمه ی تحت اللفظی تعبیر کنیم، یکی از وجوه ترجمه است. به گفته ی بنیامین، این همان وجهی است که موجب می شود ترجمه بد از آب درآید. به عقیده ی او، علاوه بر دقت برای ترجمه ی تحت الفظی، آن چه ضرورت دارد " اختیار" مترجم است که دایر بر " آزادی در باز تولید وفادارانه" است. وی اختیار مترجم را عیناً مرادف با خیانت تعبیر نمی کند، بلکه اختیار را نوع دیگری از وفاداری می داند.

(صفحه 121)

  

 

عنوان: لذت خیانت: مقالاتی درباره ی ترجمه از بلانشو، دومان، باتلر

ترجمه و گردآورنده: نصرالله مرادیانی

ناشر: بیدگل

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 151 ص.

موضوع: ترجمه- مقاله ها و خطابه ها

قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٥

کینو

 

در حالی که منتظر اولین مشتری اش بود، از گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه و خواندن کتاب هایش لذت می برد. مثل زمین خشکی که انتظار باران را می کشد، در سکوت و تنهایی غرق شده بود.

(صفحه 11)

 

نمی دانست چرا، اما خشم و رنجشی از همسر و حتی دوستش که به او خیانت کرده بودند نداشت. بدون شک این خیانت برایش شوک بزرگی بود، اما به مرور زمان فهمید چاره ای ندارد و باید سرنوشتش را بپذیرد. باقی زندگی اش بی فایده و بی نتیجه بود. دیگر نمی توانست باعث خوشحالی کسی و حتی خودش شود. خوشحالی؟ دیگر حتی معنی اش را هم نمی دانست. حس مبهمی مثل خشم یا درد، ناامیدی یا سرافکندگی اش داشت. تنها کاری که می توانست بکند خزیدن به گوشه ای خلوت بود تا این احساس عمیق بیهودگی را کمی مهار کند.

(صفحه 11)

 

هیچ چیز بدتر از حسادت و غرور نیست و کینو نوعی حس ترس از این دو تجربه داشت و در او حس دلزدگی و توجه کردن به نیمه ی تاریک افراد را به وجود می آورد.

(صفحه 18)

 

مارها موجودات باهوشی هستند و در افسانه های کهن اغلب راهنمای مردم بوده اند، اما وقتی ماری پیش رو تو باشد نمی دانی با راهنمایی اش به سمتی خوب می روی یا بد، در بیشتر مواقع مار ترکیبی از فطرت نیک و شیطانی است... مارها موجودات مبهمی هستند. در افسانه ها بزرگترین و باهوش ترین مار قلبش را جایی خارج از بدنش مخفی کرده تا کسی نتواند او را بکشد. اگر بخواهی او را بکشی باید مخفیگاه آن قلب تپنده را پیدا کرده و به دو نیمش کنی که قطعاً کار ساده و آسانی نیست.

(صفحه 25)

 

اما گاهی در این دنیا اشتباه نکردن کافی نیست.

(صفحه 27)

 

دنیا اقیانوس وسیعی بود که هیچ خشکی از آنجا به چشم نمی خورد و کینو قایقی کوچک بود که نقشه و لنگرش را گم کرده بود.

(صفحه 32)

 

کینو با خود گفت: آنقدری که باید اذیت نشدم. آنجایی که باید احساس درد واقعی می کردم، آن را خاموش کردم. نمی خواستم چنین حسی داشته باشم و از رو در رو شدن با آن فرار می کردم. چرا قلبم اینقدر خالیست؟ مانند مارهایی که در آن نقطه می گشتند و سعی داشتند قلب شان را که بسردی می تپد در آنجا پنهان کنند."

(صفحه 33)

 

کینو لحاف را روی خود کشید، چشمانش را بست و گوش هایش را با دستانش گرفت، با خود می گفت: نه می خواهم ببینم، نه بشنوم. اما از شر این صدا خلاص نمی شد. اگر به دورترین نقطه ی زمین می رفت و گوش هایش را از خاک پر می کرد، باز هم صدای کوبیدن در بیرحمانه او را تعقیب می کرد. این صدا، صدای کوبیدن در اتاق نبود، صدای کوبیدن قلبش بود. او نمی توانست از این صدا فرار کند.

(صفحه 34)

 

ریشه های تاریکی در زیر زمین گسترده می شد. بسیار صبورانه در طول زمان نقاط نرم تر و قابل نفوذتر را پیدا می کرد و به این شیوه حتی می توانست سخت ترین صخره ها را بشکافد.

(صفحه 34)

 

باید توانایی تصور هر چیزی را سرکوب می کرد و با خود می گفت نباید به آن نگاه کنم. مهم نیست که چقدر خالی شده، هنوز قلب من است. هنوز گرمای حیات درونش بود. خاطرات مثل خزه های پیچیده دور تکه الوارهای افتاده در ساحل، بی هیچ حرفی منتظر یک جذر و مد شدید بودند. اگر احساسات بریده شوند، خونریزی می کنند. به آنها اجازه نمی دهم چیزی فراتر از آنچه درک کرده ام را سرگردان کنند.

(صفحه 35)

 

کاری که می توانست انجام دهد این بود که با صبوری منتظر بماند تا روشنایی پدیدار شود و پرندگان دوباره بیدار شوند.

(صفحه 36)

 

باید یاد بگیرم که فراموش کردن کافی نیست، باید ببخشم.

(صفحه 36)

 

بنظر می رسید گذر زمان همه چیز را بدرستی تغییر نداده بود و وزن خونین امیال و لنگر زنگ زده ی پشیمانی داشت جریان طبیعی زندگی اش را متوقف می کرد.

(صفحه 36)

 

دوست داشتن را فراموش کرده بود و نیاز به نوازش را، انگار مدت ها حس دوست داشتن درون او فراموش شده بود.

با خودش گفت: بله، من اذیت شدم. بسیار زیاد.

این را گفت و اشک ریخت.

(صفحه 37)

 

...

 

عنوان: کینو

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: مریم حسین نژاد

ناشر: انتشارات بوتیمار

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: 37 ص.

موضوع: داستان های کوتاه ژاپنی

قیمت: 55000 ریال

 لینک داستان به زبان انگلیسی در مجله نیویورکر:
http://www.newyorker.com/magazine/2015/02/23/kino

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٥

چاقوی شکاری

 

هر روز صبح ساعت 10 من و  زنم می رفتیم کنار دیا تا حمام آفتاب بگیریم... من با واکمن به گروه استونز و ماروبن گی گوش می دادم و زنم غرق خواندن یک کتاب جلد نازک بر باد رفته می شد. ادعا می کرد خیلی چیزها درباره ی زندگی از این رمان یاد گرفته. من این کتاب را نخوانده ام، پس نمی دانم منظورش چیست.

...

 

روزهای سست و بیحال یکی پس از دیگری بدون هیچ وجه تمایزی از یکدیگر می گذشت. می توانستی نظم آن را تغییر دهی و هیچ کس متوجه نشود. خورشید از شرق طلوع می کرد و در غرب غروب ...

...

 

بدون آن ها تکه ای از تصویر گم شده بود.

...

 

گفت: " بیشتر چیزها از دور خیلی قشنگ است."

...

 

 هزار جور اختلال عصبی هست. حتی اگر یک علت داشته باشد، یک میلیون علائم مختلف هست. مثل زلزله است- انرژی نهفته یکی است. اما بسته به این که کجا اتفاق بیفتد فرق دارند. در یک مورد جزیره ای ممکن است غرق شود، در مورد دیگر جزیره ای پیدا شود.

...

 

اما گمانم خانواده ات را نمی توانی انتخاب کنی. می توانی؟ نمی دانم.

...

 

"این خیابان دو طرفه است. توضیحش مشکل است، اما خیال می کنم ما با بیکاری، زیاده روی آن ها را در کار تکمیل می کنیم. دلیل وجود ما همین است. منظورم را می فهمید؟ "

" آره، از لحاظی. اما چندان هم مطمئن نیستم."

بی صدا خندید، گفت: "خانواده چیز عجیبی است. خانواده باید طبق اصول خود زندگی کند، وگرنه نظم به هم می خورد... "

...

 

" گاهی همین رویا را دارم." صدایش پژواک غریبی به خود گرفته بود. انگار از ته گودال غار مانندی می آمد. " چاقوی تیزی به نرمه ی سرم فرو رفته. همان جا که خاطرات هستند. تا ته فرو رفته. دردم نمی آید، یا رویم سنگینی نمی کند – فقط همان جا فرو رفته. و من کناری ایستاده ام و چنان به این صحنه نگاه می کنم که انگار برای یکی دیگر اتفاق افتاده. می خواهم یکی آن را بیرون بکشد، ولی کسی نمی داند چاقو توی کله ام فرو رفته. به فکر آنم که خودم درش بیاورم. اما دستم بهش نمی رسد. چیز عجیبی است. می توانم به خودم چاقو بزنم، اما نمی توانم چاقو را بیرون بکشم. بعد همه چیز بنا می کند به محو شدن. من هم شروع می کنم به محو شدن. فقط چاقو سرجایش هست- تا ابد. مثل استخوان جانوری ماقبل تاریخ در ساحل. رویای من این جوری است. "

...

 

زمان همه را به یکسان از پا می اندازد مثل آن درشکه چی که به اسب پیرش آنقدر شلاق می زند تا در جاده بمیرد. اما تازیانه ای که به ما می زنند ملایمت ترسناکی دارد. فقط چندتایی از ما می فهمیم که کتک خورده ایم.

...

 

همان طور که هر قفسه ی کتاب، یک رج دراز کتاب ناخوانده دارد و هر گنجه ی لباسی پیراهن های نپوشیده، هر جشن عروسی هم یک عمه ی فقیر دارد. تقریبا برادری نیست که معرفی اش کند. تقریبا هیچ کس با او حرف نمی زند. هیچ کس از او نمی خواهد نطق کند. پشت میزی که به او تعلق دارد می نشیند، اما فقط آنجا جا می گیرد- مثل یک بطری خالی شیر. قاشق قاشق سوپ رقیق خود را آهسته  و غمگین هرت می کشد. سالادش را با چنگال می خرد. نمی تواند لوبیا سبزش را تا آخر بخورد . و بستنی که پخش می کنند، او تنها کسی است که قاشق ندارد. اگر بخت یارش باشد هدیه ای که به زوج جوان می دهد در پستو گم می شود . و اگر رو بگرداند هدیه اش را با همه ی آت و آشغال های زاید و بی مصرف سر موقع دور می ریزند.

...

از او وداع کردم و رفتم. این آخرین وداع ما بود. من می دانستم و او هم می دانست. آخرین نگاهی که به او انداختم، دست ها را چلیپا کرده و در درگاهی ایستاده بود. انگار می خواست چیزی بگوید، اما نگفت. لازم نبود آن را با صدای بلند بگوید – می دانستم می خواهد چه بگوید. احساس خلاء می کردم. احساس پوکی. صداها عجیب به نظر می رسید و همه چیز تغییر شکل داده بود. مات و مبهوت و سرگردان بودم و فکر می کردم زندگی ام چه بی هدف است. دلم می خواست برگردم، به خانه اش بروم و او را از آنِ ِ خود کنم. اما نتوانستم. راهی نبود که بتوانم.

 

 

 

عنوان: چاقوی شکاری ( مجموعه داستان)

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: مهدی غبرایی

ناشر: نیکونشر

سال نشر: چاپ اول 1390- چاپ سوم 1392

شمارگان: 2000 جلد

شماره صفحه: 150 ص.

موضوع: داستان های کوتاه ژاپنی

قیمت: 110000 ریال

عنوان داستان ها: تهوع 1979/فرهنگ عامه ای برای نسل من: ما قبل تاریخ مرحله متاخر سرمایه داری/ چاقوی شکاری/آینه/ داستان عمه فقیر/ خور هنلی/ روز تولد

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥

عشق زیاد هم قیمتی نیست

 

آخر قصه است و خبر ندارید. او آن جاست، ایستاده جلو پنجره و شما از دستش دلخورید که راه ِ نور را سد کرده است. او را نمی بینید، روز را می بینید که او نمی گذارد تو بیاید. همین طور شروع می شود. او آن جاست و حضورش شما را اذیت می کند. دیگر منتظرش نمی مانید. شب بر می گردید و رادیو را روشن می کنید. بوسه ای سرسری قبل از کَندن کفش هاتان. بعد، بلافاصله سکوت. نمی دانید چطور این طور شد. از کِی. فکر می کردید که این امکان ندارد. او نه، شما نه. شما تله ها و روزمرگی را می شناختید، درس ها را بلد بودید. انگار مایع رخت شویی عشق را می کُشد. هیچ وقت این را باور نکردید، نگذاشتید اسیر این کلیشه ها شوید. با این همه دود سیگارش شما را اذیت می کند. این یک نشانه است. از تفسیر نشانه ها صرف نظر می کنید.

متوجه هیچ پیش آمدی نشده اید و دیگر دوستش ندارید.

(صفحه 13)

 

از این فکر که دیگر او را دوست ندارید، فرار می کنید. گمان نمی کنید باید این را به او بگویید. از این رو همین می شود دغدغه ی خاطرتان. خودتان را با آن وفق می دهید. می پذیرید که دیگر تحمل نکنید: رفتارش، اخلاقش، موسیقی ای که گوش می کند. بی آن که از این موضوع یک فاجعه بسازید. بدخلق هستید. گاهی هم گزنده، اما پنهان می کنید. بعد، دیگر نمی توانید خودتان را نگه دارید. از دست تان در می رود. سرزنش ها را پشت سر هم ردیف می کنید، شبیه مادرتان می شوید. از خودتان بیزار می شوید.

(صفحه 14)

 

این از روز ِ اول شروع شد؟ این شما هستید که قصه تان را می کُشید؟ انگار آخر ِ قصه در همان اولش نوشته شده است. پس تقصیر کیست؟ آن که دیگری را دریده یا آن که گذاشته دریده شود؟

(صفحه 16)

 

من بلد نیستم بگویم یا تو بلد نیستی بشنوی، مطمئن نیستم که دیشب با یک زبان با هم صحبت می کردیم. با این حال من همه ی کلمات مهم را برای ساختن جمله ای ساده، روشن، مستقیم اما بدون خشونت به زبان می آورم که تو بدانی این زندگی دیگر به درد من نمی خورد. تو را متهم نمی کنم، فقط از تو می پرسم که چه حسی داری، بعد تو حرف می زنی، نظرت را می گویی، صدا کمی بالا می رود، خودمان را نگه می داریم چون بچه ها همان نزدیکی خوابیده اند. بعد من رشته ی کلام را به دست می گیرم، سعی می کنم یک پله بالاتر بروم، می خواهم به مساله ی اصلی برسم اما نمی توانم به این زودی خطر کنم، کلام را به تو وا می گذارم، همان چیزهایی را که قبلاً گفتی تکرار می کنی و بی شک من هم همین طور، حرف هایم را تکرار می کنم، هر یک از ما در زندان منطق خود زندانی است، گفت و گوی ما به دو مونولوگ تبدیل می شود که بیهوده می چرخند. من به قلب نزدیک می شوم، به عشق، تنها چیزی که برایم مهم است، می خواهم بدانم هنوز دوستم داری و هر بار همان اتفاق می افتد، یک دفعه ساکت می شوی، هر چه بیشتر حرف می زنم، تو بیشتر به خواب می روی.یک هو حرف هایم قوی ترین داروهای خواب آور می شوند.

(صفحه 27)

 

به زودی با کلماتی فریبنده و سست به بچه ها می گوییم که زندگی شان دارد عوض می شود، می گوییم که نباید نگران باشند. پدر و مادرشان آن ها را دوست دارند، مهم این است، همین را تکرار می کنیم. پدر و مادرشان از بین رفته اند، فرسوده شده اند از شب های بی خوابی، کارهای وحشیانه، تونل های طولانی اغما و امید از دست رفته، اما پدر و مادرشان جلو آن ها خودشان را نگه خواهند داشت و تقریباً با لبخند دو جمله به زبان خواهند آورد، نهایتا دو یا سه جمله که مناسب موقعیت ساخته شده اند، زنجیره ای از کلمات که از عشق خواهند گفت و پایان عشق، عشقی که ما به آن ها داریم و عشقی که دیگر به هم نداریم.

(صفحه 29)

 

***

 

عنوان: عشق زیاد هم قیمتی نیست

نویسنده: بریژیت ژیرو

مترجم: اصغر نوری

ناشر: هیرمند

سال نشر: چاپ اول- 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 70 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 65000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥

سمت آبی آتش

 

 

قصه بسیار قدیمی تر از این حرف هاست. این درهم تنیدگی زیبایی، عشق و اندوه، هر جا که عشق به زیبایی در میان باشد ناگزیر پای اندوه هم دربین است. نمی شود دل به زیبایی داد و رنج نکشید که آن رنج نیز خود از جنس عشق و زیبایی است. قصه ای ساده به قدمت بشر: تو زیبایی و من شیدا، تو دوری و من محزون. به وقت دلدادگی می فهمی کنعان نه جایی در جغرافیا که مختصاتی در جان ِ آدمی است. رنج و اندوه هم زاد عشقند و تو در مصر هم که باشی، دلت به کنعان سرگردان است. سرگردانی، زیادتِ تنهایی است، تنهایی زیادت ِ رنج و من برابر این همه به تسلا محتاج بودم.

مانند نیاکان خود که شب ها دور آتش مقدس گرد هم جمع می شدند و به قصه های شَمَن پیر گوش جان می سپردند تا بدانند کجای تاریخ قبیله ایستاده اند، تماشای تک تک آن فیلم ها، آن شمایل های محبوب زمانه ام، یاریإ ام داد بدانم در کجای کنعان خویشم. و مانند همان پیشینیان، که با شنیدن رنج قهرمان قصه ی قبیله، در می یافتند به درد تنها نیستند و تسلا می یافتند، مشاهده ی رنج ریک در کازابلانکا، تنهایی تراویس در پاریس-تگزاس یا ناامیدی علی در چیزهایی هست که نمی دانی، قانعم کرد که در جای جای این جهان، هم دردانی دارم. شراکت درد گویی از شدتش می کاهد. شاید این کلمات هم روزی شریک رنج دیگری شدند، مرهمی و تسلایی که هی فلانی تو تنها نیستی.

(صفحه 8)

 

حیرت، وادی ِ نخست دل دادگی است.

(صفحه 14)

 

عشق مرا به دیگری بدل ساخته، غریبه ای که غربت رازآلودش هم زمان جذاب و رَماننده است. گویی گوشه ای از خانه ی جانم را کشف کرده باشم که باعث حیرتم شده است. این من ِ دل سپرده به تو کیست؟

(صفحه 14)

 

دوست داشتن آدمی را وا می دارد تا نادیدنی را ببیند، نیافتنی را بیابد. افسونی در عشق هست که روزمرگی را می تاراند و باعث می شود به ذات اشیاء آدم ها و زندگی پی ببریم.

(صفحه 14)

 

می دانی روح ما گاهی توان حیرت انگیزی دارد تا خاطرات گذشته را دست چین کند. از سویی بخش های دردناک و قسمت های پر رنج ِ همه ی تجربه های دشوار را حذف و کم رنگ سازد و از سوی دیگر بر آتش اشتیاق چنان بدمد که دست بسته و مجبور، بپذیری و باور کنی این بار فرق می کند.

(صفحه 15)

 

گفتن دوستت دارم همیشه شبیه دل به دریا زدن است، رها کردن تیری که دیگر هرگز به کمان بازنمی گردد. دوستت دارم هر سرانجامی که بیابد، این تیر که رها شود، دیگر هیچکس آن آدم قبلی نخواهد بود.

(صفحه 15)

 

آدمی در نوبهار عشق، مبتلا به فراموشی است. عاشق از یاد می برد که عشق هم چنان همان عشق است، انسان همان انسان و رنج همان رنج. دل دادگی بازی ظریفی را آغاز می کند: فراموشی را به خدمت می گیرد تا از آینده و تمام هراس پنهان در بطنش نهراسی و نگریزی.

(صفحه 16)

 

تا جوانی امیدواری و تمام جهان انگار برابر توست، همه ی فرصت ها، امکانات و رویاها. هنوز چیزی نشده ای پس می توانی همه چیز و همه کس باشی. این، در عین سرگردانی دریایی از امکانات برابر آدمی می گذارد تا سیاح جهان درون و بیرون باشد. حکم نخستین ابراز عشق ها هم شاید همین باشد. هنوز محبوب را به تمامی نمی شناسی پس او می تواند همه چیز و همه کس باشد، کلید دار ِ نیک بختی، بانی شادی. عشق از نو هر بار جوانت می سازد، پرشور و سرشار از امید. انگار که ابراز عشق، اسم اعظمی است برای تاراندن تاریکی، خستگی، ملال و حسرت از جان آدمی.

(صفحه 17)

 

می دانی با هر بار گفتن دوستت دارم ما سپر بر زمین می گذاریم، زره از تن بیرون می کنیم و راضی می شویم به رضای روزگار، به خواهی بیا ببخشا؛ خواهی برو جفا کن. بی دفاع در برابر آنکه دوستش داریم می ایستیم در حالی که تنها پناه گاه مان همان دوستت دارم است و اگر این سنگر سقوط کند ... آخ که اگر این سنگر سقوط کند.

(صفحه 18)

 

انتظار برای مطلع شدن از این که آن دیگری نیز دوستت می دارد یا نه، شبیه بارداری است. جنینی را به جای بطن در قلبت می پروری و دوستت دارم لحظه ی تولد است. در تمام آن ایام، عشق درون تو از خون و جانت تغذیه می کند، برایش آواز می خوانی، اسم می گذاری، رویا می بافی ...

(صفحه 18)

 

انتظار جادویی با خود دارد که مسیر زندگی عادی را تغییر می دهد. شبیه کسی شده بودم که زکام گرفته و طعم هیچ چیز را حس نمی کند. با انتظار زندگی بد طعم نیست، بی مزه است. هزار حدس و گمان مانند گردبادی در جانم می پیچد.

(صفحه 19)

 

جهان گاهی بی رحم است عزیزترین، بر می دارد آدم را در سخت ترین شرایط قرار می دهد: بی دفاع برابر دیگری، ناتوان در برآوردن مهم ترین میل خود. کسی را بیش از هر چیزی در دنیا می خواهی و نمی شود. فرض می کنی دوستت دارم، کبوتری جَلد است. پروازش می دهی با این امید که به نزدت باز می گردد، گاهی اما نمی آید، گم می شود. با تمام وزن جهان روی شانه هایت، مواجه می شوی با نه، با نیستم و نمی خواهم، با دوستت ندارم و نمی توانم. رویایی از دست رفته، نوری نحیف که جایش را به سلطه تاریکی می دهد. در دستم هیچ است و در قلبم سوگ.

(صفحه 24)

 

چگونه ممکن است آن چه راه نفس را بسته انکار کرد؟ چطور می توانم بگویم نباید رنج بکشم چون منطقی نیست؟ با منطق یا بی منطق، درد هست، حسش می کنم.

(صفحه 27)

 

خلاصه کردن عشق در خاطرات، خطا است. عشق را شاید بشود پرنده ای فرض کرد که رویاهای آینده و خاطرات گذشته، دو بال پرواز اویند.

(صفحه 27)

 

***

 

عنوان: سمت آبی آتش

نویسنده: امیرحسین کامیار

ناشر: هیرمند

سال نشر: چاپ اول-1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 192 ص.

موضوع: داستان های فارسی- قرن 14

قیمت: 120000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥

سرسخت، کم بخت

 

چیزهایی که برای فردی اصلاً اهمیت ندارد، می توانند شخص دیگری را تا سرحد مرگ برنجانند.

(صفحه 18)

 

ما در یک خانه با هم مشترک بودیم اما خیلی هم نزدیک نبودیم. من ترجیح می دادم تنهایی خودم را داشته باشم. این همه ی ماجراست. ولی از خیلی پیش تر متوجه شده بودم که او می خواست در همه چیز زندگی ام شریک شود. با این حال نسبت به بی مهری و خودخواهی ام حس خیلی بدی داشتم. حالا هم چنان در درونم به او فکر می کردم، مثل همیشه: نوعی زندگی متوقف شده، خاطره ای که نمی دانستم با آن چه کنم.

خاطراتم در هیبت توده ای از تصاویر مختلف در قلبم حک شده بودند و سایه ای سنگین روی قلبم می انداختند.

(صفحه 18)

 

با این حال، در آخر، این مردم هستند که بیش از هر چیزی مرا می ترسانند. هیچ وقت چیزی ترسناک تر از یک انسان برایم وجود نداشته است. باز هم یک مکان است؛ و مهم نیست که ارواح مهیب به نظر برسند؛ آن ها فقط انسان های مرده هستند. همیشه فکر می کنم وحشتناک ترین چیزی که احتمال دارد به ذهن کسی خطور کند، کارهاییست که مردم انجام می دهند.

(صفحه 21)

 

حس می کردم از ناکجا آمده ام. انگار دیگر خانه ای نداشتم تا به آن بازگردم. جاده ای که در آن بودم راه به جایی نداشت. این سفر هیچ وقت تمام نمی شد انگار فردا صبح هرگز نمی رسید.

(صفحه 26)

 

من تا گردن در این شب فرو رفته، در این فضای غربت زده و حیرت انگیز غرق شده بودم. انگار همه چیز را از پس یک فیلتر می دیدم و نمی توانستم راجع به هیچ مسئله ای، جدی فکر کنم. این شب با نیروهایش گیرم انداخته بود.

آرزو کردم صبح زودتر از راه برسد. دوست داشتم با اشعه های براق خورشید ِ صبح، حمام آفتاب بگیرم، تا همه چیز پاک شود. می خواستم غرق در نور شوم، مثل حالا که غرق در این آبم. چون می دانستم هیچ گزینه ای پیش رویم ندارم و می بایست در همین شب زندگی ام را از سر بگذرانم. به کسی می مانستم که مریض و تب دار، خاطره ی سلامتی را به فراموشی سپرده است.

(صفحه 28)

 

زمان منقبض و منبسط می شود. هنگامی که منبسط می شود به قیر می ماند: آدمیان را تنگ در آغوش می گیرد، تا ابد نزد خود نگه می دارد. و به راحتی اجازه ی رفتن نمی دهد. بعضی اوقات به جایی که از آن آمده ای بر می گردی، می ایستی، چشم هایت را می بندی و در می یابی که حتا یک ثانیه هم نگذشته است؛ زمان تو را از آن جا در تاریکی به حال خود تنها می گذارد.

در خواب، تونل های پیچ در پیچ مرا در خود گیر انداخته بودند. چهار دست و پا در راهروهایی باریک و متقاطع در ظلمات به جلو رفتم. راهروها مدام در جهات مختلف، چند شاخه می شدند.

(صفحه 31)

 

آن روزها، من فهم کاملی از مسائل نداشتم حتا در ذهن خودم. خسته، آسیب دیده و هنوز کم سن و سال بودم. وقتی به گذشته نگاه می کنم، این طور به نظرم می آید که انگار، آسمان پشت پنجره ی من همیشه ابری بود و آن سال به غیر از ابر، غبار آلود هم بود. شب های متوالی، منظره ی پشت پنجره ی من کثیف و خاکستری بود.

(صفحه 35)

 

این ها چیزهایی بودند که هر چقدر هم که دوستشان داشتم، دیگر شانس دوباره دیدنشان را نداشتم. خیره به او نگریستم، عمیق و طولانی.

با خود فکر کردم: " هر جور که حساب کنی، من هیچ وقت به او عمیق نگاه نکرده بودم. حتا یک بار. او همیشه همین طور بوده، غرق در عمق وجود ِ خود؛ حتا سعی نکرد تا دیگران درکش کنن."

و من تازه نگاه می کردم. در حقیقت، این دلیلی بود که دوست داشتم او را نگاه کنم. زندگی ِ او مثل شبح ِ بی رنگی از زندگی بود، لایه های بی شمار غم و اندوه.

(صفحه 36)

 

 

مسئله اینه که حس می کنم آروم آروم دارم دچار وضعیت ِ احساسی عجیبی می شم. انگار که تو یه کیسه پلاستیکی هستم و اکسیژن کم کم داره تموم میشه. انگار دیگه برای هیچ کس مهم نیست که من چیکار می کنم و دیگه خیلی دیر شده و هیچ راه برگشتی نیست.

(صفحه 40)

 

مثل این بود که در شهری که تنها در رویای آدمیان می شود سراغش را گرفت به سر می بردم. قلبم، غرق در نور خورشید غرب، گویی رو به پوسیدگی می رفت. دنیا دور سرم می چرخید. فکر کردم اگر تقاطع بعدی را بپیچم، می توانم به خانه برگردم و اتاق هایی را که در آن ها با مادرم زندگی کرده بودم خواهم یافت و بوی رخت های شسته شده، هوا را پُر خواهد کرد... من از در به داخل می پرم و زندگی قدیمی ما دوباره شروع خواهد شد ...

حقیقت این بود که مادرم در آپارتمانی زندگی می کرد که برایم آشنا نبود؛ این جا در این شهر غریبه، با مردی که نمی شناختم.

(صفحه 45)

 

آن موقع به دنبال راهی می گشتم تا کمی زمان بخرم، تا این حس بی ثباتی که روزهایم را از من گرفته بود، فروکش کند ...

(صفحه 48)

 

روزی از او پرسیدم: " چرا تو همچین محله ای زندگی می کنی؟ " و او با لبخند پاسخ داد: " این جا یه جورایی آرامش دارم. چون وقتی آدم های معمولی رو زیاد می بینم، حس می کنم عجیبم و این، مضطربم می کنه."

(صفحه 49)

 

مردم معمولا فکر می‌کنند که کسالت‌باریِ بودن با یک نفر سبب به هم زدن دوستی می‌شود و بالاخره یکی این تصمیم را می‌گیرد؛ یا تو یا طرف مقابل. در صورتی که این واقعا درست نیست. ادوار زندگی ما مثل فصل‌ها رو به پایان می‌روند؛ همه‌ی موضوع همین است. اراده‌ی انسان نمی‌تواند آن را تغییر دهد و اگر طور دیگر نگاه کنی، شاید ما هم بتوانیم با خودمان خوش باشیم تا آن روز از راه برسد.

(صفحه 51)

 

اما غربت بین ما هیچ وقت از بین نرفت. غربت گذر زمان. غربت انشعاب مسیر.

(صفحه 53)

 

به آدم های دور و بر حسادت می کردم، چون به نظر خرسند می آمدند، و از این بابت حس خوبی نداشتم. همه سرخوش بودند: بچهها و مادرها، پیرزن ها؛ مردمی که بدنشان با اعمال روزمره در زندگی هایی معمولی شکل گرفته بود.

(صفحه 53)

 

" مطمئنم اتفاقات زیادی خواهد افتاد ولی تو نباید خودتو سرزنش کنی. تو باید سرسخت باشی، باشه؟ هر اتفاق که افتاد هم چنان دماغتو بالا بگیر و جلو برو."

(صفحه 55)

 

هر جایی که باشی، شبای عجیب و غریب هست و همیشه هم می گذره. فقط باید جوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. صبح که بیاد همه چیز به حالت ِ اولش برگشته.

(صفحه 69)

 

" شنیدن صدای ِ مردم به من امنیت می ده. نمی دونم، برای من انگار تداعی صدای مامان باباهاس."

شیزورو از شنیدن آن صداها احساس امنیت می کرد. آن صداها باعث می شدند که حس کند چیزی او را این جا، در این دنیا، نگه داشته است.

(صفحه 73)

 

 

عنوان: سرسخت، کم بخت

نویسنده: بنانا یوشیموتو

مترجم: البرز قریب

ناشر: حرفه نویسنده

سال نشر: چاپ اول 1390

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 125 ص.

موضوع: داستان های کوتاه ژاپنی

قیمت: 55000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٤

زندانیان باور

 

اعتقادات بسیار عمیقتان، باورهای مرکزی اساس شخصیت شما می باشند. اساس شخصیت شما را باورهای مرکزی تثبیت شده ای تشکیل می دهند. این باورها هستند که شما را به عنوان یک فرد ارزشمند یا بی ارزش، با کفایت یا بی کفایت، قوی یا ضعیف، دوست داشتنی یا حقیر،مستقل یا وابسته، متعلق یا مطرود، قابل اعتماد یا مشکوک، انعطاف پذیر یا خشک، ایمن یا مورد تهدید توصیف می کند و به شما تلقین می کنند که آیا دنیا با شما عادلانه رفتار نموده است یا قربانی شرایط زندگی تان شده اید..
این کتاب «زندانیان باور» نامگذاری شده است، چرا که بیانگر واقعیتی است که اغلب اتفاق می افتد؛ انسان ها توسط باورهای منفی و محدودکننده ای که درباره خود و زندگی شان دارند، زندانی می شوند.

(صفحه 3)

 

انسان ها توسط باورهای منفی و محدود کننده ای که درباره خود و زندگی شان دارند، زندانی می شوند. آنان خود را با میله های اعتقاداتشان محصور می کنند: " آن کار را نکن، خطرناک است ... او نمی داند که من وجود دارم ... من در نظر او هیچم ... عشق هرگز نمی تواند استمرار داشته باشد ... بهتر است خودمان را گرفتار نکنیم ... بهتر است ساکت بمانم، عقیده ی من اهمیتی ندارد ... بهتر است به این کار بچسبم، نمی توانم از عهده مسئولیت بزرگتری برآیم."

(صفحه 4)

 

واقعیت این است که شما دلایل قاطعی برای حفظ باورهایتان دارید و تا وقتی قانع نشده اید باور دیگری درست است حتی کوچکترین تغییری هم در باورهایتان ایجاد نکنید. صبور باشید. یک عمر طول کشیده تا این ترکیب منحصر به فرد از باورهای مرکزی شما شکل گرفته است، بنابراین مسلم است که چندین ماه طول خواهد کشید تا باورهایتان تاثیر پذیرند.

(صفحه 7)

 

زمانی که به شما ثابت شود یک قانون بی اعتبار است، به خودتان اجازه دهید تا باوری را که پایه و اساس این قانون است تغییر دهید.

(صفحه 7)

 

هیچ راه دیگری به جای فرآیند کشف و آزمایش باورهای مرکزی تان وجود ندارد و بدون فرآیند کشف و آزمایش باورها، هیچ تغییری امکان پذیر نیست.

(صفحه 8)

 

باورهای مرکزی شما مفاهیم اصلی هستند که بر اساس آنها زندگی می کنید. آنها تصویری از خودتان ارائه می دهند، تصویری از نقاط ضعف و قوت، توانایی ها، ارزشمندی و ارتباطتان با دنیای خارج.

باورهای مرکزی تان در حقیقت هویت شما و تعیین کننده بُعد عاطفی زندگی تان و چگونگی احساس شما نسبت به خودتان می باشند. آنها همه چیز زندگی شما را تحت تاثیر قرار می دهند؛ از انتخاب همسر تا لذت بردن از یک دوش گرفتن طولانی و گرم. آنها هستند که حد و حدود چیزهایی که شما می توانید در زندگی به دست آورید را معین می کنند، آنها هستند که تعیین می کنند چه کسی شایستگی دارد با شما دوست شود. آنها هستند که انتظارات شما از زندگی را در قالب تغذیه، رضایت و سلامتی عاطفی تعریف می کنند.

(صفحه 9)

 

تصویری که از خودتان دارید به روشنی پایه و اساس اکثر تصمیم گیری های شما در زندگی است. هدف های شما را تعیین می کند و زیربنای ترس های اصلی را تشکیل می دهد. وقتی تصویر شما از خودتان پر از عیب و نقص باشد، پیامی که به شما می دهد این است که لیاقت موفقیت را ندارید و در زندگی باید همیشه منتظر رنج، فقدان و آسیب باشید؛ وقتی تصویری که از خودتان دارید جذاب و سرشار از قدرت و اطمینان باشد، دنیا در نظر شما خوشایند تر و دستیابی به آروزها انکان پذیرتر خواهد بود.

(صفحه 10)

 

بسیاری از باورهای شما بدون اینکه از وجودشان مطلع باشید عمل می کنند که ممکن است بتوانید احساسات مشخصی چون بی ارزشی، آسیب پذیری یا بی کفایتی را در خود تشخیص دهید، ولی تاثیر آنها در انتخاب های روزانه تان همچنان به طور عمده، نامشخص باقی می مانند. به دلایل بسیار زیادی مهم است که باورهای مرکزی خود را به سطح آگاهی تان بیاورید تا آنها را به وضوح و صادقانه مورد بررسی قرار دهید.

تشخیص صرفاً نخستین گام به شمار می آید. این کتاب به شما کمک می کند تا باورهایتان را مورد پرسش قرار دهید و صحت آنها را ارزیابی کنید. برخی از چیزهایی که در تصویر خودتان می بینید، کاملاً درست هستند و برخی از آنها ممکن است تحریف شده یا اشتباه محض باشند. خیلی زود فرایند چالش کردن، آزمایش کردن و ارزیابی مرکزی تان را شروع می کنید. هیچ راهی برای فرار از تاثیرات آنها وجود ندارد، ولی می توان باورهای تحریف شده، محدود کننده و ایجاد کننده ترس را اصلاح کرد.

شما می توانید چگونگی دیدتان را نسبت به خودتان تغییر دهید.

(صفحه 11)

 

باورهای مرکزی به دو طریق زندگی شما را تحت تاثیر قرار می دهند. نخست اینکه آنها قانون هایی برای بقا و مقابله کردن وضع می کنند. دوم اینکه آهنگ خودگویی های درونی ثابت شما را تعیین می کنند، خودگویی هایی که به کمک آنها وقایع را تفسیر و عملکردتان را ارزیابی می کنید.

( صفحه 12)

 

زمانی که یک باور اساسی ایجاد می شود دو فرایند طبیعی وجود دارد که اغلب تاثیرات آن را تداوم می بخشد.

فرآیند نخست سوگیری تاییدی نامیده می شود که عبارت است از تمایل شما به پذیرش تنها آن دسته از اطلاعاتی که یکی از دیدگاه های موجود را تایید می کند. افراد اغلب داده های متناقض با باورهای تثبیت شده شان را نادیده می گیرند. این عمل نوعی از صافی گذراندن است، یعنی توجه انتخابی موضوع. شما خیلی راحت به رویدادهایی که با دید شما نسبت به خودتان و دنیای اطرافتان هماهنگی ندارند، توجه نمی کنید یا آنها را به خاطر نمی آورید.

(صفحه 21)

 

ساز و کار دیگری هم وجود دارد که از باورهای مرکزی شما حمایت می کند. این ساز و کار شیاربندی ذهن نامیده می شود. این شیاربندی در واقع شیارهای روانشناختی هستند که انسان ها هنگام تنش یا تردید به آنها رجوع می کنند. وقتی موقعیتی را به طور کامل درک نمی کنید یا احساس اضطراب می کنید، به سرعت به دنبال خاطرات، افکار، اطلاعات یا مفروضه هایی می گردید که در دسترس تان قرار دارد و به شما کمک میکنند تا تصمیم بگیرید چه کار کنید. باورهای مرکزی در واقع مفاهیم از پیش شکل گرفته و شیاربندی های ذهنی هستند که به شما کمک می کند تا تصمیم بگیرید در موقعیت های مبهم چطور عمل کنید.

(صفحه 24)

 

تنها با آزمایش کردن، تجربه کردن و توجه کردن به آنچه اتفاق می افتد، می توانید واقعیت چیزی که مدت های طولانی به آن معتقد بودید را کشف کنید.

(صفحه 27)

 

باورهای مرکزی شما اغلب توسط تجربه های دوران کودکی تان شکل می گیرند. برخی از این تجربه ها را هشیارانه به خاطر می آورید و برخی را نمی توانید. همان طور که می دانید، باورهای مرکزی چارچوبی برای حافظه تان به وجود می آورند. شما اغلب وقایعی را به خاطر می آورید که از باورهای مرکزی تان حمایت می کنند و تجربه هایی را که با اعتقادات عمیق شما متناسب نیستند یا تناقض دارند را فراموش می کنید. بنابراین خاطره ها اغلب گرد مفاهیم اصلی راجع به خودتان – توانایی ها، دوست داشتنی بودن، امنیت و غیره شما حلقه می زنند و یک ارتباط متقابل بین وقایع گذشته و باورهای مرکزی شکل می گیرند. وقایع بسیار مهم به پیدایش باورهای مرکزی کمک می کنند، سپس این باورهای یکسان بر چگونگی و چیزهایی که از گذشته تان به خاطر می آورید تاثیر می گذارند.

کار خیلی مهمی که می توانید درست همین حالا انجام دهید این است که نگاه دقیقی به گذشته تان بکنید. آیا تجربه هایی که به خاطر می آورید به راستی باورهای مرکزی شما را تایید و حمایت می کنند؟ شما طوری بار آمده اید که می پندارید اعتقادات عمیق شما راجع به خودتان و دنیای اطرافتان درست است؛ اما حالا این فرصت را دارید که تاریخچه زندگی تان را با دقت و تعمق بررسی کنید و به دنبال وقایعی بگردید که درست به اندازه حمایت از باورهایتان با آنها چالش می کنند. همان طور که پیش می روید، می توانید نگاهی به لایه زیرین وقایعی سطحی بیندازید تا متوجه شرایط و موقعیت های تعدیل کننده ای شوید که بر رفتار و تجربه شما در گذشته تاثیر داشتند.

فرآیند بررسی خود که نخستین بار توسط جفری یانگ بیان شد، آزمون تاریخچه ای نامیده می شود. این آزمون روش ساختارمند بررسی دوران کودکی تان است تا: (1) هر چه بیشتر خاطره هایی را کشف کنید که یک باور مرکزی خاص را تایید یا نفی می کنند و (2) علت های اصلی (برخلاف تصورات و فرض ها) هر واقعه ای را که از باور مرکزی تان حمایت می کند را تعیین کنید.

(صفحه 75-76)

 


 

عنوان: زندانیان باور (راهنمای کاربردی تغییر باورها)

نویسندگان: ماتیو مک کی و پاتریک فانینگ

مترجم: زهرا اندوز

ناشر: نشر ذهن آویز

سال نشر: چاپ دهم 1394

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 200 صفحه

موضوع: شناخت درمانی

قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٤

خیره به خورشید: غلبه بر هراس از مرگ

 

ترس از مرگ در بعضی از ما غیر مستقیم بروز می کند، چه به صورت بیقراری مدام و چه به شکل پوشیده در قالب نشانه بیماری روانشناختی دیگر؛ دسته ای دیگر یک رشته نگرانی آگاهانه و آشکار درباره مرگ بروز می دهند؛ و برای عده ای ترس از مرگ به صورت هول مهیبی در می آید که مانع هرگونه شادی و عمل می شود.

(صفحه 10)

 

وقتی به اوج زندگی می رسیم و به کوره راه پیش رو نگاه می کنیم، در می یابیم که این کوره راه دیگر صعود نمی کند، بلکه به سوی زوال و نقصان سرازیر می شود. از این پس دیگر دغدغه مرگ هرگز از یاد ما نمی رود. آسان نیست که هر دم سراپا خبردار از مرگ زندگی کنیم. درست مثل آن است که به خورشید خیره شویم: فقط چند لحظه می توان تاب آورد.

(صفحه 13)

 

هر چند مادیت مرگ نابودمان می کند، فکر مرگ نجاتمان می دهد.

(صفحه 15)

 

هر کس به شیوه خودش از مرگ می ترسد. برای بعضی از مردم اضطراب مرگ موسیقی متن زندگی است و هیچ فعالیتی موجب این فکر نمی شود که لحظه خاصی دوباره بر می گردد. حتی فیلمی قدیمی برای آنهایی که از این فکر دست نمی کشند که اکنون همه بازیگرانش خاک شده اند گزنده است.

برای دسته دیگر این اضطراب جنجالی تر و آشفته تر است، ساعت سه صبح بروز می کند و آنها را به نفس نفس زدن می اندازد. این فکر به آنها هجوم می آورد که آنها هم بزودی مثل دور و بریهای دیگر می میرند.

عده ای هم اسیر وهم خاصی می شوند که مرگشان نزدیک است: تفنگی که به سرشان نشانه رفته، یک جوخه مرگ نازیها، قطاری که رعدآسا به سویشان می تازد، افتادن از پل یا آسمانخراش.

صحنه های مرگ اَشکال زنده ای به خود می گیرد. یکی در تابوتی حبس می شود و سوراخهای بینی اش پر از خاک است، اما از اینکه تا ابد در تاریکی دراز کشیده خبر دارد. دیگری می ترسد نبیند و نشنود یا کسی را که دوست دارد لمس نکند. دسته ای وحشت می کنند از اینکه زیرِ زمین باشند، حال آنکه دوستانشان روی زمینند. زندگی ادامه خواهد داشت، بی آنکه آدم بداند سر خانواده، دوستان یا دنیایش چه می آید.

اضطراب مرگ در بسیاری از آدمها آشکار و راحت قابل تشخیص است، هرچند که دلتنگ کننده باشد. در برخی دیگر ظریف، نهفته و پشت علایم بیماریهای دیگر پنهان است و فقط با تحقیق و حتی کاوش می توان بدان پی برد.

(صفحه 20)

می خواهی با باقی عمرت چه کنی؟

چه چیز به زندگیت معنا می دهد؟

(صفحه 33)

 

سنت اوگوستین: " تنها رو در روی مرگ است که خویشتن انسان زاده می شود.

(صفحه 39)

 

هر چند مادیت مرگ نابودمان می سازد، فکر مرگ نجاتمان می دهد.

(صفحه 39)

 

معمولاً لازم است تجربه اضطراری و برگشت ناپذیری پیش آید تا شخص را بیدار کند و از وجه روزمره به وجه هستی شناختی برساند. این چیزی است که به آن می گویم تجربه برانگیزاننده/

اما تجربه برانگیزاننده برای ما در زندگی روزمره کجاست؟ بنابه تجربه من، مهم ترین کاتالیزورهای تجربه بیدارکننده حوادث اضطراری زندگی هستند:

غم از دست رفتن آن که دوستش داریم.

آن بیماری که به مرگ تهدیدمان می کند.

قطع رابطه ای صمیمانه.

برخی نقاط عطف بزرگ زندگی، مثل جشن تولدهای بزرگ.

(پنجاه سالگی، شصت سالگی، هفتادسالگی و غیره).

لطمه های فاجعه بار روحی، مثل آتش سوزی، تجاوز یا غارت شدن.

رفتن بچه ها از خانه (آشیانه خالی).

از دست دادن شغل یا تغییر آن.

بازنشستگی.

رفتن به خانه سالمندان.

سرانجام، خواب نیرومندی که پیامی از عمق وجودتان می دهد می تواند در خدمت تجربه برانگیزاننده باشد.

(صفحه 42)

 

قسمتی عادی اما ناشناخته از سوگواری ناشی از رویارویی شخص بازمانده با مرگِ خودش است.

(صفحه 48)

 

گفتم: « جولیا، اجازه بده سوال ساده ای ازت بکنم. چرا مرگ این قدر ترسناک است؟ چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟»
فوراً پاسخ داد: « همه کارهایی که انجام نداده ام.» ...
از بیشتر مراجعه کنندگان می پرسم: « دقیقاً از چه چیز مرگ می ترسید؟»
پاسخهای مختلفی به این پرسش می دهند، غالباً به درمان سرعت می بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام ندادم» به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد: رابطه دو جانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته.
به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است: «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.» همان طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است: « برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جا نگذار.»

(صفحه 51)

 

درست است که رویارویی با مرگ موجب برانگیختن اضطراب می شود، اما در عین حال غنای بیشتری به زندگی می بخشد.

(صفحه 76)

 

اپیکور معتقد بود که ماموریت اصلی فلسفه تسکین فلاکت انسان است. و ریشه اصلی فلاکت انسان چیست؟ اپیکور در پاسخ این پرسش تردید روا نمی داشت: ترس فراگیر ما از مرگ است.

اپیکور اصرار داشت که فکر ترسناک مرگِ اجتناب ناپذیر در برخورداری ما از زندگی دخالت می کند و هیچ لذتی را دست نخورده نمی گذارد. چون هیچ فعالیتی نمی تواند اشتیاق ما را برای زندگی ابدی ارضا کند، همه فعالیتها از بیخ و بن بیهوده اند. او نوشت که آدمهای زیادی از زندگی بیزار می شوند - حتی به طرزی طعنه آمیز تا نقطه خودکشی؛ بعضیها در فعالیت دیوانه وار و بی هدفی غرق می شوند که معنایی جز اجتناب از دردِ ذاتی وضعیت بشر ندارد.

اپیکور تاکید می کرد که ما خاطرات پررنگ خود را از تجارب خوشایند روی هم می گذاریم و به یاد می آوریم و به این ترتیب مدام در پی فعالیتهای تازه ایم و از آنها ارضا نمی شویم. او پیشنهاد می کرد که اگر بیاموزیم چنین خاطراتی را مدام بازسازی کنیم، دیگر نیازی نیست که در جستجوی بی پایان لذت باشیم.

(صفحه 77)

 

تا وقتی به این فکر چسبیده اید که دلیل خوب زندگی نکردنتان بیرون از وجود خودتان است، هیچ تغییر مثبتی در زندگیتان رخ نمی دهد.

(صفحه 96)

 

این سوال بالقوه می تواند زندگی را تغییر دهد: حالا چه می توانید با عمرتان بکنید که یک سال یا پنج سال دیگر به عقب برنگردید و از حسرت های انباشته تازه مثل حالا سرخورده نشوید؟ به عبارت دیگر آیا می توانید راهی برای زندگی پیدا کنید بی آنکه به حسرت هایتان اضافه شود؟

(صفحه 97)

 

یکراست به قلب ترست نگاه کن. حالا بگو چی می بینی.

(صفحه 119)

 

اگر رو به مرگ می رویم، پس چرا یا چطور باید زندگی کنیم؟

(صفحه 129)

 

چطور می توانید بدون ایجاد پشیمانیهای جدید زندگی کنید؟ چه کاری می کنید که در زندگیتان تغییری ایجاد کنید؟

(صفحه 135)

 

پشیمانی بدنام شده است. هر چند معمولا با غم و غصه ای دایمی همراه است، می توان از آن به طرزی سازنده استفاده کرد. اگر از پشیمانی درست استفاده کنید، ابزاری است که کمک می کند اقداماتی در جلوگیری از انباشت آن به عمل آورید. با نگاه به پس و پیش می توانید پشیمانی را امتحان کنید. اگر به گذشته خیره شوید، از آنچه انجام نداده اید پشیمان می شوید. اگر به آینده زل بزنید، یا امکان انباشت بیشتر پشیمانی را فراهم می آورید یا کمابیش خود را از آن رها می کنید.
غالبا به خودم یا بیمارها می گویم یک سال یا پنج سال را پیشاپیش تصور کنید و به پشیمانیهای جدیدی بیندیشید که ظرف این مدت انباشته می شود. بعد سوالی را مطرح می کنم که بزنگاه واقعی روان درمانی است: حالا چطور می توانید بدون ایجاد پشیمانیهای جدید زندگی کنید؟ چه کاری می کنید که در زندگیتان تغییری ایجاد کنید؟

(صفحه 135)

 



عنوان: خیره به خورشید (غلبه بر هراس از مرگ)
نویسنده: اروین یالوم
مترجم: مهدی غبرایی
ناشر: نیکو نشر
سال نشر: چاپ اول 1388- چاپ پنجم 1393
شمارگان: 1500 نسخه
شماره صفحه: 247 ص.
موضوع: مرگ-- جنبه های روان شناسی
قیمت: 195000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳٩٤

ژرفای زن بودن

 

سفر از جایی آغاز می شود که ما دچار عدم تعادل هستیم. عدم تعادل میان آمال و آرزوهای درونی با اعمال بیرونی، عدم تعادل میان کار بیرونی و روابط عاطفی درونی، عدم تعادل میان استعدادها و توانمندی ها با وظایف و مسئولیت های خانوادگی و اجتماعی. در آغاز سفر احساس کسی را داریم که روی یک شکاف عمیق ایستاده است. شکاف میان جایی که فکر می کردیم باید باشیم و جایی که اکنون ایستاده ایم. شکاف عمیق میان انتظارات و امیدها با آنچه به وقوع پیوسته است.

(صفحه هفده)

 

به گفته کمپبل، " زن در وهله اول به پرورش دادن علاقمند است، زن می تواند بدنی را، روحی را، تمدنی را و جامعه ای را بپروراند. اما اگر او هیچ چیزی برای پرورش دادن نیابد حس کارآمدی خویش را از دست می دهد." به نظر من بسیاری از زنانی که از سفر قهرمانی مردانه استقبال کرده اند، فراموش کرده اند که چطور – خود را- بپرورند. آن ها گمان کرده اند که برای موفق بودن باید تند و تیز باشند و در این روند بسیاری از آن ها سرانجام به سوراخی در قلب خود رسیده اند.

کمپبل می گوید: " آن ها به نوک نردبان رسیده اند و دریافته اند که نردبان به دیوار اشتباهی تکیه داده شده است. آن ها از همان آغاز کار، تشخیص اشتباه داده اند."

برخی از زنان در می یابند که در واقع، تلاش آن ها برای کسب موفقیت و تایید دیگران، بر اساس خشنود ساختن والدین، به خصوص پدر درونی، استوار بوده است. وقتی زنان کم کم به انگیزه خود دقت می کنند، بعضی ها به سختی می توانند بخشی از وجود خود را به عنوان وجود خویش بشناسند. بنابراین احساسی از پریشانی بر آن ها غالب می شود.

مشکل این زنان این است که آن ها به اندازه کافی در مسیری که به سوی رهایی می رود سفر نکرده اند. آن ها یاد گرفته اند که چطور بر اساس الگوی مردانه موفق باشند، اما این الگو به تنهایی، نیاز آنان را برای اینکه شخص کاملی باشند بر طرف نمی کند. زنی که تصمیم می گیرد برای به دست آوردن احساس ارزش و کسب موفقیت طبق قواعد دیگران بازی کند، در همان آغاز کار "راه را اشتباه انتخاب کرده است". از طرفی، وقتی زنی اراده کند که دیگر بر طبق قواعد جامعه مردسالار بازی نکند، هیچ رهنمودی وجود ندارد که به او بگوید، چه کاری انجام دهد یا چه احساسی داشته باشد.

(صفحه 9-10)

 

نخستین دانشی که هر زنی از گرما، پرورش، ملایمت، امنیت، لذت جسمی و رابطه متقابل دارد از جانب مادر به دست آورده است. وقتی بدن زنانه مادر برای اولین بار بدن فرزند را در آغوش می گیرد، این رویداد ممکن است دیر یا زود انکار یا طرد شود و نوعی سلطه جویی خفه کننده یا تابو تلقی شود، اما این در آغوش گرفتن مهرآمیز، نقطه آغاز همه دنیاست.

(صفحه 27)

 

بسیاری از زنان از واژه زنانه می ترسند. این واژه به واژه ای لکه دار بدل شده است. بعضی افراد احساس می کنند که در این واژه نوعی اجبار برای مراقبت از دیگران مستتر است. جامعه، زنان را تشویق کرده است که به جای دنبال کردن رضایت خاطر شخصی خود، از طریق دیگران زندگی کنند. کاترین که زنی در اواخر دهه چهل زندگی اش است، می گوید: تصاویری که از زنانگی در دوران کودکی من ارائه می شد یا از نمادی جنسی مانند هنرپیشه های هالیوودی سخن می گفت و یا از یک حامی فداکار بزرگ؛ اما هیچ یک احساس خوبی به ما نمی داد. من می ترسم که اگر زنانه دیده شوم، استقلالم را از دست بدهم یا از من سوء استفاده شود.

در نفی زنانگی این خطر وجود دارد که وقتی دختری وجوه زنانه منفی را که در مادر خود تجسم کرده، رد می کند، وجوه مثبت طبیعت زنانه خود را نیز نفی کند؛ وجوهی که حسی، پرشور، پرورنده، سرخوش، شهودی و خلاق هستند. بسیاری از زنانی که مادران عصبانی یا احساساتی داشته اند، برای اینکه در میان اطرافیان خود ویرانگر و سرکوبگر شمرده نشوند، در کنترل و سرکوب خشم و احساسات خود تلاش بسیاری می کنند.

پدر دختر نیز ممکن است از جنسیت رو به شکوفایی دختر خود احساس ناراحتی کند و روز به روز وقت کمتری را با او بگدراند. دختر برای خشنود کردن والدین خود ممکن است تا زمانی که در زندگی خود استقلال یابد و خانه را ترک کند، در را به روی جنسیت نوظوهور خود ببندد.

(صفحه 32)

 

احساس خوب زن از بلندپرواز بودن، قدرت داشتن، پول درآوردن و داشتن رابطه موفق با یک مرد، از رابطه او با پدرش ناشی می شود. روان شناسانی که روی انگیزه های افراد مطالعه می کنند، دریافته اند که بسیاری از زنان موفق پدرانی داشته اند که استعداد آن ها را پرورش داده و باعث شده اند تا از کودکی احساس جذابیت و دوست داشتنی بودن کنند.

ماجوری لوزاف، دانشمند علوم اجتماعی که به مدت چهار سال روی زنان موفق مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که " وقتی پدران با دختران خود مانند افراد جالب و شایسته احترام و تشویق رفتار می کنند " آن ها به زنان موفق تری بدل می شوند.

(صفحه 40)

 

اولین مردی که دختر به او ابراز علاقه می کند پدر اوست. پاسخی که پدر به ابراز علاقه او نشان می دهد برای رشد جنسی دختر بسیار حیاتی است. گرما، بازیگوشی و عشق پدر برای رشد جنسی سالم دختر بسیار مهم است.

پدری که نقش طبیعی خود را به عنوان حامی جنسیت دختر جوان خود نادیده می گیرد، بیشتر به روحیه دختر آزار می رساند و به علت نیاز به سلطه مذکر، رشد جنسی عادی دختر از طریق معاشرت با محارم متوقف می کند. چنین دختری باید بقیه عمر خود را صرف بازپس گیری جنسیت خود کند... دخترانی که در دوران کودکی از بی توجهی پدر رنج برده اند در هر رابطه ای دنبال آن توجه گمشده می گردند.

(صفحه 56)

 

احتمالا در موقعیتی که جامعه ویژگی های زنانه را نفی می کند، زنان نیز برای خود به عنوان یک زن ارزشی قائل نیستند. زن نیز مانند دیگران خود را دارای کمبود می بیند و از روی افسانه حقارت عمل می کند. او به اطراف خود نگاه می کند و می بیند مردان موفق می شوند، مردانی که به اندازه او باهوش، خلاق و بلندپرواز نیستند. موفقیت مردان با این شرایط، او را گیج می کند، اما آننچه را که از دیدگاه های فرهنگی دریافته تایید می کند، یعنی "مرد بهتر است." " ... زنان به خودی خود ارزش ذاتی ندارند بلکه ارزش خود را از رابطه با مرد و فرزندان به دست می آورند." زن این افسانه را می پذیرد و مهارت ها و دانش خود را از دریچه طرز فکر " کمبود" ارزیابی می کند و می گوید: " اگر فقط بیشتر کار کنم ... اگر بیشتر سعی کنم ... اگر دختر خوبی باشم ... اگر آن مدرک را بگیرم ... اگر آن لباس را بپوشم ... اگر با آن ماشین رانندگی کنم ... اگر ... اگر ... اگر ... آن وقت کارم درست است."

در این هنگام است که زن از خود احساس انزجار می کند و صدای نفرت از خود کم کم شبیه صدای مادر و پدرش می شود.

(صفحه 71)

 

زنان برای نابود کردن افسانه حقارت باید شمشیر حقیقت خویش را بردارند و تیغه آن را روی سنگ تشخیص تیز کنند.

(صفحه 73)

 

لازمه کشف موهبت موفقیت درونی، فداکردن پندارهای نادرست از کارهای قهرمانانه است. هر گاه زنی آنقدر شهامت داشته باشد که محدود بودن خود را بپذیرد و تشخیص دهد که همین طور که هست کافی است، آن وقت یکی از گنج های راستین سفر قهرمانی زن را کشف می کند.

(صفحه 93)

 

اگر مادر حقیقی یک زن، توانمند کننده باشد یا ناتوان کننده، پرورنده باشد یا سوء استفاده گر، حاضر باشد یا غائب، در هر صورت رابطه درونی زن با او در روان ما به شکل عقده مادر جلوه گر می شود. جیمز هیلمن می نویسد که این عقده به میزان زیادی در احساسات دائمی و سرسختانه ما درباره خودمان نقش اساسی دارد:

انسان بارها و بارها با مادر به صورت دست سرنوشت رو به رو می شود. نه تنها محتوا بلکه کارکرد احساسات آدمی از واکنش ها و ارزش هایی الگو می گیرد که در رابطه مادر/ کودک پا به هستی می گذارند. احساس فرد نسبت به حیات جسمانی، بدن، اعتماد به نفس، حالت ذهنی در ارتباط با دنیای بیرون، ترس های اولیه و احساس گناه، چگونگی ورود به دنیای عشق، احساس و طرز رفتار در ارتباط صمیمانه و نزدیک با دیگران، دمای روانی به لحاظ سردی و گرمی، احساس ما در زمان بیماری، ادب و نزاکت، سلیقه و روش غذاخوردن و زندگی کردن، عادت ها در رابطه یا ساختارهای برقراری ارتباط با دیگران، الگوهای حرکات بدنی و لحن صدای او، همه و همه مُهر مادر را بر خود دارند.

(صفحه 171)

 

 

 

عنوان: ژرفای زن بودن ( چرا زنان موفق با وجود موفقیت های اجتماعی فراوان احساس رضایت نمی کنند؟ )

نویسنده: مورین مورداک

مترجم: سیمین موحد

ناشر: بنیاد فرهنگ زندگی (یونگ شناسی کاربردی)

سال نشر: چاپ اول 1393- چاپ چهارم 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 264 ص.

موضوع: زنان—روانشناسی/ زنانگی/ نقش جنسیت

قیمت: 200000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٤

زهر عشق

 

پدرم که دایم در حال شوخی است. دیروز نوجوانی را این طور تعریف کرد: " انقلاب پشم و پیله." به محض آنکه جوش های صورت بیرون می زنند، همه چیز زیر و رو می شود. آدم دیگر خودش را نمی شناسد. نه از نظر جسمی و نه از نظر روانی. آن وقت پرسش ها بر سر آدم می بارند. من کی هستم؟ چرا زنده ام به کجا می روم؟ مردم مرا چطور می بینند؟

پاپا مدافع این نظریه است که این مهم ترین زیر و رو شدن بشریت است.

(صفحه 5)

 

همچون دیوار تیرباران هستم، نمای یک ساختمان دمشقی، محوطه رام ا... ، از عشق بیزارم، پایم را در یک کفش کرده ام تا با آن بجنگم. اگر دوست داشتن به معنای زجر کشیدن است، به معنای تعلق نداشتن به خود و برده دیگری شدن، نمی خواهم دوست بدارم.

(صفحه 8)

 

رافائل پاسخ داد: " پدر و مادر من، کمی پس از تولدم از هم جدا شدند و حالا من کلکسیونی عالی از پدر خوانده و مادر خوانده دارم."

حرفش را تایید کردم. در خانواده ما هم همین طور بود. نه پدر و مادرم، نه عمو و دایی ها، نه خاله و عمه هایم، هیچ کدام پس از بچه دار شدن با همسرانشان زیر یک سقف زندگی نمی کردند. دوستانم هم دقیقاً همین طور هستند. از این گذشته، دبیر تاریخ و جغرافی مان، آقای بورگو، در مدرسه راهنمایی بودیم به ما خبر داد: " بر اساس آمار، ما در آینده چندین شغل خواهیم داشت و چند بار ازدواج خواهیم کرد." این هم از دنیای مدرن! من با این قضیه مشکلی ندارم. ابتدا به این دلیل که هیچ تصوری از شغلی که می توانم داشته باشم ندارم؛ دوم چون نمی دانم چه کسی برایم مناسب است، باید چند نفری را امتحان کنم.

(صفحه 13)

 

در سن من، هر چیزی که به نظر خودم غیر عادی است، برای بزرگ تر ها عادی است. شانزده سالگی بیچاره کننده است... به خصوص وقتی آدم احساس می کند هشتاد سالش است.

(صفحه 22)

 

"بله" گفتن به یک پسر آسان است. "بله" گفتن به خود است که هزینه دارد.

برای من مهم است که خودم تصمیم گیرنده باشم. فقط می خواهم بالاتر باشم؛ اگر از شریک زندگی ام نمی توانم، دست کم از شخصیت خودم بالاتر باشم.

(صفحه 24)

 

رومئو و ژولیت، نمایشنامه مورد علاقه من است ... دیگر یادم نیست که در چه سنی برای نخستین بار از دیدنش لذت بردم... در خاطرم بیشتر تصویر اتللو ظاهر می شود. وقتی این شکاک حسود، دِزدِمونا را خفه کرد، خیلی گریه کردم، اما این گریستن را خیلی دوست دارم.

(صفحه 27)

 

" متوجه که هستی رافی؟ وقتی آدم همراه دیگران است، باید مثل آنان رفتار کند. این کار به دلیل مراقبت از خودت است."

(صفحه 38)

 

مردها در کدام لحظه صادقند؛ وقتی آسوده ان یا وقتی شکار می کنند؟

(صفحه 43)

 

" پسرها با حرف های مبتذل، در برابر هیجانات از خود محافظت می کنند. حرف های درشت، احساسات بزرگ را پنهان می کند."

(صفحه 47)

 

چرا پسرها این قدر ذهن ما دخترها را به خود مشغول می کنند؟ آیا ما هم همین قدر آنان را در تصرف خود داریم؟ آیا آنان هم نسبت به کوچک ترین ماجرایی که تجربه می کنند، این قدر حساس هستند؟

(صفحه 49)

 

فقط افراط را می شناسم: از " همه چیز تقصیر اوست" به " همه چیز تقصیر من است" می رسم.

(صفحه 49)

 

می دانم آرزو دارم چه چیزی نباشم، اما نمی دانم چه هستم، و به علاوه چه خواهم شد.

(صفحه 58)

 

بازی کردن نقش ژولیت وجودم را پر از سوال می کند. چرا رومئو؟

چرا ژولیت؟ آنان تا زمان عاشق شدنشان آزاد بودند؛ اما به محض آنکه به این عشق اقرار کردند، دیگر نه.

ما در عشق انتخاب نمی منیم، بلکه با آن انتخاب می شویم. شور عشق بر سر ژولیت و رومئو آوار می شود، همچون ویروسی که جمعیتی را درگیر می کند. این شور، که از جایی دیگر آمده، در آنان رسوخ می کند، بسترش را مهیا می سازد، شکوفا می شود؛ پیش می رود. آنان این شور را تحمل می کنند. از تب به خود می پیچند، هذیان می گویند، میدان را به تمامی به این آفت وامی گذارند، تا آنجا که از آن می میرند.

(صفحه 75)

 

چه به سرعت از آن بالا سقوط می کنم! در حالی که از زمان کودکی ام گمان می کردم دختری استثنایی هستم، در برابر او در می یافتم چقدر معمولی ام. دختری همچون بقیه دخترها.

برای همین همان قدر که ترانس را دوست داشتم، از او متنفر شدم. او هم زمان با کسالت باری اش بازنماینده نوعی مکاشفه وحشتناک است، آشکار کننده حقارت من.

(صفحه 77)

 

این را درک کن که امثال ترانس، هزاران و میلیون هایند؛ زیرا این ما هستیم، ما دخترهایی که با مجال دادن به باکتری نگاهی بینمان آنان را خلق می کنیم. سپس بیماری جریان خود را دنبال می کند و در همان حال فراموشی را بر ما غالب می کند و خوبی ها یا موفقیت هایی را به پسرها می بندد که فاقد آن اند و در نهایت ما را متقاعد می کند راه خوشبختی و رستگاری مان از آغوش آنان می گذرد.

" رومئو، رومئو، چرا تو رومئو هستی؟ "

چون این ژولیت ها هستند که بلدند رومئوها را خلق کنند.

(صفحه 77)

 

در وجود هر شخص آشنایی، غریبه ای پنهان هست که هر لحظه آماده بیرون جهیدن است. از پدرم، یک مرد رفیق باز ظاهر شد که توانست زندگی با رفیقش را به زندگی با خانواده ترجیح بدهد. از وجود مادرم، یک زن بدجنس، از آگوستین، یک بزهکار. باید ترسید...

از چیزی که روزی از وجودم ظاهر شود وحشت دارم.

انسان گمان می کند خودش را می شناسد، در حالی که از دور فقط پیکری تشخیص داده می شود که نزدیک شدن به آن خطرناک است. ظاهر و داستان درونی ما همچون دری است که غریبه ای پشت آن پنهان شده.

(صفحه 98)

 

بهتر است انسان بدون اینکه او را درک کنند، از دنیا برود تا اینکه تمام زندگی اش را به توضیح افکار خود بپردازد.

(صفحه 163)

 

 

 

عنوان: زهر عشق

نویسنده: اریک امانوئل اشمیت

مترجم: سعیده بوغیری

ناشر: البرز

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 700 نسخه

شماره صفحه: 176 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 100000 ریال

 متن پشت جلد کتاب: چهار نوجوان شانزده ساله، که پیمان ابدی با هم بسته اند، در دفتر خاطراتشان بی قراری ها، خواسته ها، دلدادگی ها و رویاهایشان را می نویسند.

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤

شکار گوسفند وحشی

 

نمی دونم، یه چیزی در وجود تو هست. مثلاً یه ساعت شنی: روی آدمی مثل تو می شه حساب کرد که وقتی شن ها تموم شد اون ساعت شنی رو برگردونه.

(صفحه 29)

 

همه عکس های تنهایی که از او توی آلبوم بود، کنده شده بود. عکس هایی که دو نفره بودیم، بریده شده بود و قسمت هایی که من در آن ها تنها بودم یا عکس های کوهستان، رودخانه و گوزن و گربه دست نخورده مانده بود. سه آلبوم عکس به یک گذشته تجدید نظر شده تبدیل شده بود. انگار از بدو تولد تنها بودم، همه روزهای زندگی ام را تنها بوده ام و تنها هم خواهم ماند.

(صفحه 34)

 

بعضی چیزها فراموش می شوند، بعضی چیزها ناپدید می شوند، بعضی چیزها هم می میرند.

(صفحه 37)

 

محرمیت: شاید این مسئله اهمیت زیادی برای آدم داشته باشد، یا کاملاً بی اهمیت باشد.

محرمیتی داریم که از اول تا آخر آن بهبود خویشتن است و محرمیتی داریم که فقط وقت کشی است. محرمیتی که اوایل درمانی است، آخر سر به چیزی از سر ِ بی کاری تبدیل می شوند و برعکس.

(صفحه 41)

 

"این احساس ِ شما، از نوع احساس های بَده یا خوب؟ "

" هیچ کدوم، شاید هم هر دو، نمی دونم."

صاف توی صورتم نگاه کرد و گفت: "به نظرم، شما باید بیش تر درباره روش های ابراز احساسات مطالعه کنین."

گفتم: " خودم می دونم که نمی تونم احساساتم رو خوب بیان کنم."

(صفحه 52)

 

" خب، چی کار باید بکنم؟"

مدتی طولانی چیزی نگفت، به نظر می آمد به چیز دیگری فکر می کند... سکوتش را شکست و گفت: " گوش کنین، فکر می کنم ما باید با هم دوست باشیم، البته اگر از نظر شما اشکالی نداره."

گفتم: " البته که از نظر من اشکالی نداره."

گفت: " منظورم دوستان خیلی صمیمیه."

سر جنباندم.

به این ترتیب هنوز سی دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که دوستان خیلی صمیمی شدیم.

گفتم: " به عنوان یه دوست صمیمی چند تا چیز هست که دلم می خواد بپرسم."

" بپرس."

" اول این که چرا گوش هاتو نشون نمی دی، دوم این که، آیا تا به حال گوش هات به غیر از من در مورد کس دیگه ای نیروی خاصی نشون داده؟ "

بدون این که حرفی بزند، نگاهش را به دستانش که روی میز بود چرخاند.

به آرامی گفت: " بله، چندبار."

" چند بار؟ "

" مطمئن باش. اما اگه بخوام واضح تر بگم، به اون قسمت ِ خودم که گوش هاش رو نشون نمی ده بیش تر عادت دارم."

" پس می شه گفت اون قسمت از تو که گوش هاش رو نشون می ده با اون قسمت که گوش هاش رو نشون نمی ده فرق داره."

" تقریباً درسته."

" می شه درباره اون قسمت که گوش هاش رو نشون می ده حرف بزنی."

" مدت طولانی از اون وقت ها گذشته، مطمئن نیستم بتونم اون رو خوب بیان کنم. راستش رو بخوای، از وقتی بیست ساله بودم گوش هام رو به کسی نشون ندادم."

" اما وقتی به عنوان مدل گوش کار می کردی، گوش هات رو نشون می دادی، درسته؟ "

گفت: " آره، اما اون ها، گوش های واقعیم نبود."

" گوش های واقعیت نبود؟ "

" درباره گوش های مسدود شده ات، بیش تر بگو."

" گوش های مسدود شده گوش های بی جونه. من گوش های خودمو کشتم. یعنی، آگاهانه، مسیر اون ها رو بستم ... حواست به من هست؟ "

نه، حواسم به او نبود.

گفت: " خب، بپرس."

" منظورت از این که گوش هات رو کُشتی، اینه که، کاری کردی کَر بشی؟ "

" نه، خیلی خوب می شنوم، اما حتا وقتی می شنوم باز هم گوش هام بی جونه. تو هم می تونی این کارو بکنی."

قاشقش را پایین گذاشت، پشتش را صاف کرد، شانه هایش را پنج سانتی بلند کرد، فکش را جلو داد و برای ده ثانیه به همان حالت نگه داشت و یکدفعه شانه هایش را پایین انداخت.

" خب، گوش هام مرد، حالا تو."

حرکاتی را که انجام داده بود، سه بار، آهسته و با دقت تکرار کردم، اما هیچ نشانی از این که گوش هایم مرده باشد ظاهر نشد.

ناامیدانه گفتم: " به نظرم، گوش های من درست نمی میرن."

سر تکان داد و گفت: " مهم نیست، اگه لازم نباشه که گوش هات بمیرن، اشکالی نداره."

" می تونم یه چیز دیگه بپرسم؟"

" بپرس."

تا بیست سالگی گوش هات رو نشون می دادی، بعد یه روز گوش هات رو پنهان کردی. و از اون به بعد حتا یه بار هم گوش هات رو نشون ندادی. اما مواقعی هم که مجبور بودی گوش هات رو نشون بدی، مسیر بین گوش ها و هشیاریت رو مسدود می کردی، همین طوره؟:

" درسته."

" توی بیست سالگی برای گوشات چه اتفاقی افتاد؟ "

( صفحه 52-54)

 

اولین بار که کسی رو می بینم، از اون می خوام ده دقیقه حرف بزنه. بعد دقیقاً از نقطه مقابل ِ چیزهایی که گفته، اونو ارزیابی می کنم.

( صفحه 57)

 

بزرگ ترین عیب من این است که عیبهایی که با من به دنیا آمده اند هر سال بزرگ تر می شوند. انگار در وجود خودم مرغ پرورش بدهم. مرغ ها تخم می گذارند و تخم ها می شکنند و مرغ های دیگری به وجود می آیند و آن ها هم تخم می گذارند. این طوری مگر می شود زندگی کرد؟ خودم هم نمی دانم با عیب هایی که دارم چطور باید سر کنم.

(صفحه 110)

 

زمان مثل لباسی سترگ و دنباله دار است، این طور نیست؟ ما بنا به عادت سهم خودمان را از آن می بُریم تا بر تن کنیم. برای همین هم دلمان می خواهد خودمان را گول بزنیم که این لباس اندازه مان است، اما زمان بیش تر و بیش تر امتداد پیدا می کند.

این جا هیچ چیزی اندازه من نیست. این جا هیچ کس نیست. این جا کسی نیست که خودش را به اندازه چیزی در بیاورد یا دیگران را به خاطر اندازه شان ستایش، یا سرزنش کند.

(صفحه 118)

 

هر زنی کشویی دارد که رویش نوشته شده "زیبا" . کشویی که پر از خرت و پرت های بی معنی است. تخصص من این است که این خرت و پرت ها را بیرون می کشم، آن  را می تکانم و معنایی در آن ها پیدا می کنم.

(صفحه 120)

 

چیزی که برای یک نفر تمام شده برای دیگران تمام نمی شود. به همین راحتی. از آن به بعد راه به دو مسیر جداگانه می رسد.

(صفحه 126)

 

خیلی چیزها هستند که چیزی درباره شان نمی دانم. یقیناً، گذشت سن و سال هم چیزی از هوش و ذکاوت به من عطا نکرده. همان طور که یک نویسنده روس گفته، آدم از نظر شخصیت، شاید تغییر کند اما پیش ِ پاافتادگی یک چیز دائمی است. روس ها ضرب المثل های زیادی دارند، احتمالاً تمام زمستان را روی فکر کردن به این ضرب المثل ها می گذرانند.

(صفحه 142)

 

پیر شدن در آدم ها خیلی زود شروع می شود و این پیر شدن کم کم مثل لکه هایی که نمی توان آن را برطرف کرد، تمام بدن را فرا می گیرد.

(صفحه 145)

 

معمولاً می شه آدم ها رو توی دو دسته طبقه بندی کرد: آدم های پیش پا افتاده واقع گرا و آدم های پیش پا افتاده خیالباف.

( صفحه 157)

 

تلاش برای گسترش آگاهی، به تنهایی و بدون هیچ گونه تغییر کمی یا کیفی در فرد کاملاً محکوم به شکسته.

(صفحه 175)

 

وقتی عصبانی بشیم راهمون رو توی زندگی گم می کنیم.

(صفحه 183)

 

وسط شهری بودم که میلیون ها نفر توی خیابان های آن پرسه می زدند و کسی را برای تلفن کردن نداشتم.

(صفحه 188)

 

همه چیزی برای از دست دادن دارن، شما هم همین طور. همه آدما، درست مثل اشیاء که یک مرکز ثقل دارن، ضرورتاً یک نقطه مابین غرور و علاقه شون دارن. آدما وقتی این چیزا رو از دست می دن، تازه می فهمن چنین چیزی وجود داشته.

( صفحه 200)

 

به چهره خودم نگاه کردم. این کار باعث شد دلم بخواهد بدانم مردم چطور مرا می بینند. البته هیچ راهی برای دانستن آن نداشتم.

(صفحه 201)

 

"نمی دونم چطور بگم، اما توی کله ام نمی ره که این جا و الان واقعاً این جا و الانه. یا این که من واقعاً خودم هستم. اصلاً به دلم نمی شینه. همیشه همین طوری بوده. خیلی طول می کشه تا درست بشه. ده سال گذشته رو همه ش همین طوری بوده."

"ده سال؟"

" هیچ پایانی نداره، همین."

" ده سال برات خیلی طولانی بود؟ "

گفتم: " خیلی طولانی بود. خیلی خیلی طولانی، واقعاً بی پایان. اصلاً نمی تونستم چیزی رو به سرانجام برسونم و تموم کنم."

(صفحه 204)

 

با وجود این که ساعت تقریباً نه بود، می شد توی پنجره های روشن که زیاد نبودند، آدم هایی را که مشغول کار بودند دید، نمی شد گفت چه جور کاری، اما هیچ کدامشان شاد به نظر نمی آمدند. البته از چشم آنان، شاید من هم آدم بی چاره ای به نظر می آمدم.

(صفحه 239)

 

بدون او احساس تنهایی می کردم، اما این واقعیت که می توانم احساس تنهایی کنم، مایه تسلی بود. تنهایی احساس چندان بدی نبود. مثل آرامش درخت بلوط تیغی بعد از پریدن و رفتن پرنده های کوچک بود.

(صفحه 349)

 

هیچ چیز بدتر از بیدار شدن توی تاریکی مطلق نیست. مثل آن است که آدم مجبور باشد به گذشته برگردد و زندگی را از ابتدا شروع کند. وقتی اولین بار چشمانم را باز کردم انگار داشتم جای آدم دیگری زندگی می کردم. بعد از زمانی بی نهایت طولانی، کم کم این زندگی بر زندگی خودم منطبق شد.

(صفحه 387)

 

موش صحرایی گفت: " چیزی که مهمه نقطه ضعفه. همه چیز از همین جا شروع می شه. فهمیدی چه نتیجه ای می خوام بگیرم؟ "

" این که آدما ضعیفن."

گفت: " به عنوان یه اصل کلی، بله. هر چقدر دوست داری از این اصول پشت سر هم ردیف کن اما به هیچ جا نمی رسی. چیزی که من ازش حرف می زنم یه چیز منحصر به فرده. ضعف چیزیه که مثل قانقاریا تن آدمو می پوسونه. از وقتی نوجوون بودم، اینو حس می کردم. برای همینه که همیشه عصبی بودم. همین چیزه که در وجود آدم می پوسه و آدم اونو کاملاً احساس می کنه. می تونی بفهمی چه احساسی داره؟ "

موش صحرایی ادامه داد: " احتمالاً نمی تونی، تو این طرفو نمی بینی. اما خب، به هر حال، ضعف مثل یه بیماری ِ ارثیه. مهم نیست چقدر اونو می فهمی، کاری نمی تونی برای درمان خودت انجام بدی. چیزی نیست که چشم به هم بزنی و ببینی رفته. ضعف چیزیه که هی بدتر و بدتر می شه."

" ضعف نسبت به چی؟ "

" هر چیزی، ضعف اخلاقی، ضعف در خودآگاهی و حتا ضعف وجودی."

خندیدم، این بار توانستم بخندم: " تو اینو می گی ولی هیچ آدم زنده ای نیست که ضعف نداشته باشه."

" همون طور که قبلاً گفتم حرف زدن درباره کلیات دیگه بَسه. البته نیازی به گفتن نیست که هر کسی ضعف های خودشو داره. اما ضعف واقعی مثل قوت واقعی خیلی کمیابه. تو از اون ضعفی که پیوسته تو رو زیر تاریکی می کِشونه، خبر نداری. تو اصلاً خبر نداری که چنین چیزی تو دنیا وجود داره. اصول کلی همه اون چیزهایی رو که تو می دونی پوشش نمی ده."

(صفحه 400)

 

***

 

عنوان: شکار گوسفند وحشی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: محمود مرادی

ناشر: نشر ثالث

سال نشر: چاپ اول 1392- چاپ دوم 1394

شمارگان: 770 نسخه

شماره صفحه: 424 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی

قیمت: 250000 ریال

 لینک مقایسه ترجمه انتشارات نیکونشر:

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir/post/648/

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٤

سایه ات را مالک شو

 

مفهوم سایه در ادبیات یونگ یکی از مهم ترین موضوعاتی است که درک آن در سفر فردیت یافتگی به فرد کمک بزرگی می کند. در جایی روانکاو بزرگ یونگی آقای جیمز هیلمن گفته بود اگر یونگ زنده بود باید جایزه صلح نوبل برای کشف و معرفی مفهوم سایه به او اعطاء می شد. به واقع این جمله هیلمن دقیق و کارشناسانه است، زیرا مفهوم سایه به ما نشان می دهد چگونه برخوردها و قضاوت های ما نسبت به دیگران ریشه عمیقی در ارزش گذاری های ما به امور بر می گردد، اما همین مفهوم ساده در عمل ما را دچار گیجی و سردرگمی می کند و این قدر این سردرگمی فراگیر است که عموماً پیشنهاد می شود مفهوم سایه با حضور مربی مکاشفه گردد.

...

یکی از مفاهیم کلیدی یونگ در مطالعه شخصیت، مفهوم "سایه" است که نماد قطب منفی و بخش حیوانی و غریزی و تا حدی مخفی و سرکوب شده انسان است.

به نظر یونگ، شخصیت از چندین عنصر و سامانه مسقل اما مرتبط با هم تشکیل شده است. مهم ترین این سامانه ها عبارت اند از: خود، ناخودآگاه فردی، ناخودآگاه جمعی، عقده ها، کهن الگوها، نقاب، آنیما، آنیموس و سایه.

یونگ بر این باور است که همه این نیروهای به ظاهر متضاد بر اساس دو اصل جابه جایی و هم ترازی می توانند سویه های مثبت و منفی به خود بگیرند.

کهن الگوی سایه یا همان بخش تاریک شخصیت، میراث نژادی است که از شکل های نازل تر و فروتر تحول فردی و نوعی به ما رسیده است. بنابراین، سایه دربردارنده همه امیال، آرزوها، نیازها و عقده هایی است که با غرایز حیوانی درهم آمیخته است. اما سایه علی رغم جنبه های منفی و تخریب گر آن به شرط اینکه از اصل جا به جایی و هم ـرازی نیروها استفاده شود می تواند سازنده و بالنده باشد.

در حقیقت، سایه به منزله زیست مایه اصلی تحول، منبع برانگیختگی، سرچشمه آفرینندگی و خلاقیت و خاستگاه هیجان ها و نیروهای پیش رونده و رشد دهنده نیز می باشد.

به همین سبب در ریخت شناسی رابرت جانسون که از اندیشه یونگ بهره برده است، بخش سایه و نیمه تاریک و منفی شخصیت، به همان سان خلاق و سازنده است که نیمه روشن و مثبت آن. اما چگونه است که ذهن آدمی همواره در پی ایجاد شکاف و گسست آشتی ناپذیر بین عناصر خویش است؛ این مرزبندی های خودساخته و جعلی از کجا و چگونه شکل می گیرد؟

رابرت جانسن منشاء این گسست نگری را در فرهنگ جامعه و فرآیند جامعه پذیری افراد می داند. او بر این بارو است که نوزاد آدمی در ابتدا کامل و یکپارچه به دنیا می اید اما فرهنگ جامعه او را به تدریج از سادگی، پاکی و سرزندگی خارج می سازد.

او بر این "باور شناخت" عجیب تاکید دارد که ما بدون تاریکی نمی توانیم به روشنایی برسیم؛ بدون زشتی، جلوه زیبایی نمایان نمی شود و در نهایت بدون آگاهی از بخش سایه و تاریک شخصیت خویش نمی توانیم عالی ترین و ارزشمندترین بخش وجود خود را بارور و شکوفا سازیم.

از این روست که رابرت جانسون ما را به راه میانه که حد فاصل دو قطب "مثبت و منفی" ، " نیکی و زشتی"، " پستی و تعالی" است رهنمون می سازد تا به واسطه آمیزه تنش های ناشی از این تضادها انرژی روانی فزونی یابد.

 

...

از نظر یونگ عقده ها، کاستی ها، نیازها و فشارهای روانی آدمی همچون شمشیر دو سویه حاصل کشش های مثبت و منفی هستند که اگر بتوان در حالت تقارن و تعادل، نسبت شایسته ای بین آن ها برقرار کرد آنگاه همه نیروهای سرکوب شده از سویه تخریبی و فروکاهنده به سویه سازنده و بالنده تغییر مسیر می دهند. در اینجاست که به تعبیر "ایرنائوس"، "بلوغ اخلاقی" در کامل ترین نوع آن امکان پذیر می گردد. چرا که از نظر او بلوغ اخلاقی مستلزم تجربه وسوسه شدن و مشارکت عملی در "شر" است، تا از این رهگذر بتوان با تصاحب و غلبه بر آن، زیبایی و " خیر" را به ارمغان آورد.

در واقع، اگر ما شهامت در آغوش کشیدن قطب های چندگانه و متضاد وجود خویش را داشته باشیم به درستی راز تبدیل کشش های منفی به مثبت را دریافته ایم.

هنر آدمی، در اندیشه یونگ نیز دستیابی به اکسیر حیات است تا از زهر، شهد؛ از سیاهی، روشنایی؛ از افسردگی، سرزندگی؛ از زشتی، زیبایی و از سایه، روشنایی تولید کند.

...

بد نیست شخصیت را همچون الاکلنگ بدانیم. فرهنگ سازی ما عبارت است از جدا کردن خصایص خدادادی مان و قرار دادن قابل قبول ها در طرف راست الاکلنگ و غیرقابل قبول ها در طرف چپ. قانون بی چون و چرا این است که هیچ خصیصه ای را نمی توان دور انداخت؛ فقط می توان آن را به نقطه دیگری از الاکلنگ منتقل کرد. فرد متمدن کسی است که خصایص مطلوب روی طرف راست الاکلنگ (طرف حق) را به طور آشکار داراست و خصایص ممنوع طرف چپ در او پنهان است. تمام خصایص ما باید در جایی از این الاکلنگ ظاهر شوند و هیچ خصیصه ای نمی تواند دور انداخته شود.

قانون حاکمی که کمتر کسی آن را درک می کند و فرهنگ ما تقریباً به کلی نادیده اش می گیرد این است که برای متعادل ماندن ما، باید الاکلنگ تعادل داشته باشید. اگر کسی مدام به خصایص طرف راست بپردازد، باید با وزنه مساوی ای در طرف چپ متعادل شود. همین امر در مورد عکس این صادق است. اگر این قانون نقض شود، آن وقت الاکلنگ سُر می خورد و ما تعادل مان را از دست می دهیم. این گونه است که مردم تعادل شان را از دست می دهند و به نقطه مقابل رفتار معمول شان رو می آورند. فرد الکلی بی بند و باری که ناگهان مقرراتی و خشکه مذهب می شود، یا محافظه کاری که ناگهان هر چه شرم و حیا است دور می اندازد، دچار این وضعیت شده است. او فقط جای این طرف الاکلنگ را با آن طرف عوض کرده و هیچ دستاورد پایداری به دست نیاورده است. به علاوه اگر بار الاکلنگ خیلی سنگین باشد ممکن است پایه اش بشکند. این همان حالت سایکوز یا شکست عصبی است. اصطلاحات عامیانه در زمینه توصیف این تجارت خیلی دقیق هستند. باید به هر قیمتی تعادل را حفظ کرد، حتی اگر این کار مستلزم صرف انرژی عظیمی باشد.

روان درست با همان دقتی تعادلش را حفظ می کند که بدن دمای خود، نسبت بین اسیدها و بازها، و بسیاری از موارد دیگر را متعادل می کند. ما این تعادل های فیزیکی را بدیهی می شماریم و به ندرت تشخصی می دهیم که موارد روانشناسانه مشابه آن ها هم وجود دارد.

من از نگرش حاکم بر جامعه امروز متاسفم که می گوید نیکی یا قداست یعنی زندگی کردن تا حد امکان با دست راست یا جانب خیر الاکلنگ. قداست به صورت کاریکاتور ِ شخص تماماً درستکار درآمده است، یعنی شخصی که همه چیز را به وجه کامل شخصیت اش منتقل کرده است. چنین وضعیتی کاملاً بی ثبات بوده و بلافاصله با شکست مواجه خواهد شد. بنابراین از بین خواهد رفت و زندگی غیرممکن خواهد شد.

نقطه اتکاء یا مرکز، مکان کامل ( مقدس) است. من موافقم که باید با محصول پالایش یافته جانب خیر و نیکی با دنیای بیرون ارتباط برقرار کنیم، اما این را فقط از راه حفظ تعادل طرف چپ با طرف راست می توان انجام داد. ما باید وجه تاریک مان را از کل جامعه پنهان کنیم؛ اما هرگز نباید از خوردمان هم پنهان کنیم. (زدن نقاب) قداست حقیقی – یا کارآیی شخصی- یعنی ایستادن در مرکز الاکلنگ و فقط تولید آن چیزی که بتوان با وزنه طرف مخالف متعادلش کرد.

 

***

 

عنوان: سایه اَت را ماک شو

نویسنده: رابرت الکس جانسن

مترجم: سیمین موحد

ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگ زندگی

سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ چهارم 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 75 ص.

موضوع: سایه (روانکاوی)

قیمت: 60000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤

← صفحه بعد