ترانه های شبانه

 

" خیلی خوب است که آدم مثل یک نابالغ ده ساله رفتار کند، حال آنکه سال ها از آن دور شده. منتها آن را همین جور ادامه بدهد تا وقتی که به پنجاه سالگی نزدیک شود. "

" تازه چهل و هفت سالم شده ... "

" منظورت از اینکه تازه چهل و هفت ساله شده چیه؟ " با توجه به اینکه کنار امیلی نشسته بودم، صدایش خیلی بلند بود: " تازه چهل و هفت سال. این " تازه " چیزی است که زندگی ات را خراب کرده، ریموند. تازه، تازه، تازه. برایم بهترین کار را می کند. تازه چهل و هفت سال. طولی نمی کشد که شصت و هفت سالت بشود و " تازه" در محافل کوفتی بگردی و سعی کنی یک سقف کوفتی بالای سرت داشته باشی! "

( صفحه 49)

 

...

 

" اگر با تو رو راست نبودم، علتش این بود که با خودم هم نبودم، اما حالا از آن حال درآمدم، توانسته ام خوب سبک سنگینش کنم. ری، بهت گفتم پای کس دیگری در میان نیست، اما این حرف چندان درست نبود. پای دختری در میان است. آره، دختره، حداکثر سی و چند سالشه. خیلی به تعلیم و تربیت در جهان رو به گسترش و تجارت جهانی منصفانه تر علاقمند است. واقعا پای جاذبه ی جنسی در بین نبود، این یک جوری جنبه ی فرعی داشت. جاذبه در آرمان گرایی بی غش او بود. مرا یاد زمانی می انداخت که ما هم همین جور بودیم. یادت می آید، ری؟ "

" متاسفم، چارلی، ولی من یادم نمی آید که تو هیچ وقت آرمان گرا بوده باشی! در واقع همیشه خیلی خودخواه و لذت جو بودی ... "

" باشد، شاید آن روزگار همه مان بیعارهای منحط بودیم، بیش ترمان، اما همیشه این آدم دیگر درون من بوده که می خواسته بیاید بیرون. همین مرا به طرفش کشاند ... "

" چارلی، کِی بود؟ کِی این اتفاق افتاد؟ "

" کدام اتفاق؟ "

" این ماجرای عشقی."

" ماجرای عشقی نبود! من باهاش نبودم، هیچ ... موضوع سر این است که کسی مثل او را می خواستم. کسی که آن من دیگر را آشکار کند، همان که در درونم به دام افتاده ... "

( صفحه 72)

 

...

 

برای مقایسه با ترجمه نسخه چاپ نشر چشمه:

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir/post/768/


***

 

عنوان: ترانه های شبانه

نویسنده: کازوئو ایشیگورو

مترجم: مهدی غبرایی

ناشر: اژدهای طلایی

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1500 جلد

شماره صفحه: 207 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی - قرن 20 م.

قیمت: 180000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤

پلنگ در پرانتز

 

کدام شب، کدام ماه؟ گیج می وزید باد

بلند شد به یاکریم پیر، آب و دانه داد

 

چروک های کهنه را اتو کشید، وصله زد

چه روزها که بر تنش نشسته رنگ های شاد

 

سفال های آبی اش، سوال تکه تکه ای

کجاست آن لبی که بوسه را بیاورد به یاد؟

 

نشست، روسری خیس، روی شیشه ها کشید

دلش گرفت از غبارهای " قاب ان یکاد "

 

نفس کشید زن، چقدر بوی مرد می دهد

کتاب های روی میز، کیف، کاغذ و مداد

 

کدام شب، کدام ماه؟ روی تخت غلت زد

نوشته های پشت حلقه را کنار هم نهاد

 

 

***

 

عنوان: پلنگ در پرانتز ( از مجموعه دُر دری)

شاعر: زهرا حسین زاده

ناشر: سپیده باوران ( موسسه فرهنگی دُر دری)

سال نشر: چاپ اول 1390

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 95 ص.

موضوع: شعر فارسی - افغانستان - قرن 14

قیمت: 25000 ریال

لینک ناشر: http://www.abook.ir/

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤

کتابخانه ی عجیب

 

پیرمرده گفت " همین جور پشت سرم بیا. "

تازه مسافت کوتاهی رفته بودیم که وسط راهرو رسیدیم به یک دوراهی. پیرمرده پیچید سمت راست. کمی جلوتر یک دوراهی دیگر بود. این بار کج کرد به چپ. راهروئه باز دوراهی شد و دوراهی شد، هِی شاخه شاخه شد، و هر دفعه هم پیرمرده بدونِ لحظه ای تردید مسیرمان را انتخاب کرد، اول یکهو مسیر عوض می کرد به راست، بعد به چپ. بعضی وقت ها دری باز می کرد و کاملا وارد راهرویی دیگر می شدیم.

ذهنم به هم ریخته بود. ماجرا زیادی عجیب و غریب بود - چه طور ممکن بود کتابخانه ی شهرمان توی زیرزمینش چنین هزارتوی عظیمی داشته باشد؟ منظورم این است که کتاخانه های عمومی مثل این همیشه مشکل و نیاز مالی دارند دیگر، در نتیجه ساختن حتا کوچک ترین هزارتویی حتما فراتر از حد استطاعت شان است.

مارپیچه بالاخره دمِ درِ فولادیِ بزرگی به پایان رسید. بر در تابلویی آویزان بود که رویش نوشته بود " تالار مطالعه". کل محوطه عینِ قبرستان ِ نصفه شب ساکت بود.

( صفحه 21)

...

 

گرفتاریِ مارپیچ ها این است که تا به تهِ ته شان نرسی نمی دانی راهِ درست را انتخاب کرده ای یا نه. اگر معلوم شود راهت اشتباه بوده، معمولا دیگر خیلی دیر است برای این که برگردی و از نو شروع کنی. مشکلِ پارپیچ ها این است.

( صفحه 71)

...

 

پرسیدم " جنابِ آقای گوسفندی، اون پیرمرده برای چی می خواد مغز من رو بخوره؟ "

" چون مغزی که پُرِ علم باشه، خوشمزه ست. دلیلش اینه. این جور مغزها خوش طعم و خامه مانندَن. تازه با این که خامه مانندن، یه جورهایی رگه رگه هم هستن."

" پس برا خاطر ِ اینه که می خواد من یه ماه بشینم این جا اطلاعات پُر کنم توش، که بعد هورت بکشدش بالا؟ "

" برنامه همینه."

پرسیدم " به نظرِ شما خیلی بی رحمانه نیست؟ البته از دیدِ کسی می گم که مغزش هورت کشیده می شه بالا ها! "

" ولی هِی، می دونی، از این اتفاق ها تو کتابخونه های همه جا می افته دیگه. کم و بیش همینه وضع."

سرم از این خبر گیج رفت. مِن مِن کنان گفتم " تو کتابخونه های همه جا؟ "

" اگه تنها کاری که می کنن قرض دادنِ مجانیِ علم باشه، پس عایدی شون چی می شه؟ "

" ولی این باعث نمی شه حق داشته باشن روی کله ی آدم ها را ببُرن و مغزشون رو بخورن. به نظرِ شما این کار دیگه یه مقدار زیاده روی نیست؟ "

( صفحه 36)

 

***

 

عنوان: کتابخانه ی عجیب

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: بهرنگ رجبی

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 92 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی - قرن 20 م.

قیمت: 120000 ریال

 لینک ناشر: http://www.cheshmeh.ir/book/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8.htm

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

در کافه ی جوانی گم شده

 

 

جوان ها با سن ِ کم شان از گذشته ی شما چه اطلاعی دارند. حتی اگر کم و بیش پرسیدند چه کاره اید یا تا به حال چه کرده اید، هر چه به نظرتان رسید بگویید و از پوست ِ کهنه ای که انداخته اید، یک زندگی نو بیافرینید ... آن ها هرگز در پی بررسی ِ حقیقت نیستند. به همان نسبت که در شرح حال ِ راست و دروغ خود پیش می روید، می بینید که این زندگی ِ تخیلی چون وزش ِ سنگین ِ هوایی تازه، از فضای بسته و کهنه ای که در آن مدت ها احساس خفگی می کردید عبور می کند. پنجره ای باز می شود و ناله خشک باز شدن کرکره ها همراه با بادی که می وزد، آینده ای تازه و نو، برابرتان می گستراند.

( صفحه 45)

...

 

می گفت: صلاح ِ شناگر به جای دور زدن ِ مدام روی سکوی استخر، پرش ِ یک باره در آب است. اما من، درست برخلاف ِ ضرب المثل او فکر می کردم. بی گدار به آب زدن، نه ... خونسردی و تامل، بله؛ چرا که به شکرانه صبر و آرامش زمینه ی بهتر ِ ذهنی تان را در نفوذ ِ بیش تر مکان و موقعیت پیش ِ رو آماده می سازید.

( صفحه 54)

...

 

پرسیدم: در روزهای آخر، قبل از ناپدید شدن، حالات خاصی در او حس نکرده بود؟ اِی، چرا ... این اواخر، روز به روز و بیش از پیش به او سرکوفت ِ زندگی روزمره شان را می زد و سرزنش اش می کرد؛ معتقد بود که نمی شد به این، یک زندگی واقعی گفت ... و وقتی می پرسید، منظورش از زندگی واقعی پس چیست؟ بی آن که حرفی، جوابی بگوید، فقط شانه بالا می انداخت، انگار از پیش می دانست هیچ فهم و درکی از توضیحی که می داد، عاید مرد نمی شد. زن کمی دیرتر به حالت عادی بر می گشت، لبخندی می زد، بعد مهربان می شد و تا حد ِ پوزش از بدخلقی خود پیش می رفت. تسلیم و مطیع می گفت که این مشکل مهمی نبود. شاید روزی خود به خود می فهمید زندگی واقعی، واقعا چه بود ...

( صفحه 66)

...

 

مدتی طولانی به هر دو عکس ِ فوری چشم دوختم. خدایا، حالا این زن کجاست؟ مثل من، در یک کافه، و تنها سر یک میز؟ بی گمان، جمله آخر ِ مرد " باید سعی کنیم بین خودمان رابطه ای ... " این فکر را در سرم انداخته بود: به برخوردها و ملاقات های غیرمنتظره در یک خیابان، یک ایستگاه مترو در ساعات پرترافیک و شلوغ، نباید اعتماد کرد؛ چون سرنوشت سازند. دلبستگی مثل یک دست بند، یکی را به دیگری می بندد و قفل می کند. رابطه ای پراحساس که با هجوم خود، مقاومت شما را در هم می شکند و از مسیر و راه ِ انتخابی منحرف تان می کند.

( صفحه 72)

 

***

 

عنوان: در کافه ی جوانی گم شده

نویسنده: پاتریک مودیانو

مترجم: ساسان تبسمی

ناشر: نشر افق

سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ چهارم 1388

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 184 ص.

موضوع: داستان های فرانسه - قرن 20 م.

قیمت: 110000 ریال

 لیست ناشر: http://www.ofoqco.com/showbook.asp?id=1031

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤

بِلیز

 

- می خواهی چه کار کنی؟
بلیز در حال آماده شدن برای روشن کردن ماشین بود. اکنون لحظه ای توقف نمود.
آماده می شوم که کار را انجام دهم، جورج."
- چه کار؟
- دزدیدن بچه.
جورج خندید.
" به چه می خندی، جورج؟ "
و سپس با خود چنین فکر کرد: انگار خودم نمی دانم.
- به تو.
- برای چه؟
- چه طور می خواهی او را بدزدی؟ به من بگو.
" فکر کنم همان طور که طرحش را ریخته بودیم، از داخل اتاقش."
- کدام اتاق؟
- خوب ...
- چه طور می خواهی داخل شوی؟

او آن قسمت را به یاد آورد.

" یکی از پنجره های طبقه بالا. آن ها آن دستگیره ها را روی آن نصب کرده اند. تو آن را دیده ای، جورج. زمانی در شرکت برق بودیم. یادت است؟ "

- نردبان داری؟

- خب ...

- وقتی بچه را برداشتی، کجا می خواهی بگذاری اش؟

- توی ماشین، جورج.

" واااای خدا. "

- جورج ...

- می دانم که بچه را در ماشین لعنتی می گذاری. می دانم که او را پیاده تا خانه نمی آوری. منظورم زمانی است که او را به اینجا می آوری. آن وقت چه کار خواهی کرد؟ او را کجا خواهی گذاشت؟

" خب ... "

- پستونکش چی؟ شیشه اش چی؟ و همین طور غذای بچه! یا شاید هم فکر کردی برای شام کوفتی اش قرار است همبرگر و آبجو بخورد؟

- خب ...

( صفحه 78)

 

***

 

وجود او در فروشگاه زنجیره ای لوازم بچه به همان میزان غیر واقعی بود که وجود یک قلوه سنگ در میان اتاق نشیمن.

خانم فروشنده از او پرسید که آیا کمک می خواهد؟ بلیز پاسخ داد که می خواهد. هر چقدر هم فکر می کرد باز نمی توانست متوجه شود که برای نگهداری یک بچه به چه چیزهایی نیاز خواهد داشت. بنابراین به تنها ملجا موجود پناه برد. پناهگاهی که او به خوبی با آن آشنایی داشت: حیله.

" من مدتی خارج از کشور بوده ام... متوجه شده ام که زن برادرم ... در زمانی که من نبوده ام صاحب یک بچه شده است ... که هم اکنون نوزاد است. خب، من هم می خواهم مخارج آن بچه را تقبل کرده و هر چه نیاز دارد، برایش تهیه کنم. "

" اوه، بله. چه انسان بخشنده ای. چه با محبت. دقیقا چه چیزی نیاز دارید؟ "

- نمی دانم. همه چیز. نمی دانم ... هیچ چیز ... درباره ی بچه ها.

- برادرزاده تان چند وقتش است؟

- ها؟

- بچه ی زن برادرتان؟

- اوه، فهمیدم! شش ماه.

- نامش چیست؟

بلیز لحظه ای درمانده شد. سپس ناگهان گفت: " جورج. "

- نام زیبایی است. نامی یونانی. به معنای " پرتلاش" .

- جداً؟ که این طور!

" خب، آن ها تا به حال چه چیزهایی برایش خریده اند؟ "

بلیز برای این پرسش آماده بود.

" مساله اینجاست که هیچ یک از وسایلی که آنان خریده اند خوب و مرغوب نیست. آن ها واقعا در مضیقه ی مالی هستند. "

- متوجه شدم. بنابراین شما می خواهید ... از صفر شروع کنید.

- دقیقا همین طور است.

- واقعا که فرد مهربان و بخشنده ای هستید.

بلیز از اینکه همانند یک انسان بودن چقدر دشوار است حیرت زده شده بود.

( صفحه 103)

***

درست زمانی که فکر می کرد هوشمندانه عمل کرده است، احمقانه ترین کار را کرده بود. باز هم احمقانه عمل کرده بود. احمقانه کار کردن، زندانی است که هیچ گاه نمی توان از آن فرار کرد. و شخص احمق، کسی است که در چنین زندانی به حبس ابد محکوم گردیده است.
( صفحه 325)

 

***

 

عنوان: بِلیز

نویسنده: استیون کینگ

مترجم: سید جواد یوسف بیک

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی -- قرن 20 م.

قیمت: 88000 ریال

 لینک ناشر: http://www.afrazbook.com/

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

خاطرات زنی که نصفه مُرد

 

 

نمی دانم چرا، اما همیشه از میان تمام اعداد، صِفر را دوست داشته ام. آن دایره ی کوچک و توخالی. صفر برایم شبیه همه ی نداشته هاست. عددی حقیر که شبیه هیچ است اما ارزش همه ی عددهای پررنگ و لعاب به همان هیچ دوست داشتنی ختم می شود. صفر مثل بوی مادر می ماند. مثل همه ی وظیفه های انجام شده اما بلاتکلیف. مثل دست های زنی است که جوراب های شوهر ولنگارش را کوک می زند و وظیفه به حساب می آید. مثل جان کندن زنی که باید پسر بزاید. مثل دست های پینه بسته ی مردی که باید با همه تحقیرها، همه ی جوی ها و خیابان ها را تمیز کند و پسرش را داماد کند. تا به وظیفه ی پدری اش عمل کند. صفر مثل وقتی می ماند که از همه چیز گذشته باشی و دیگر نتوانی تشخیص بدهی چه کار باید بکنی تا مثل آدم بشود زندگی کرد؟ یاد گرفته باشی که دیگر به چیزی چنگ نزنی، تنها خودت را رها کنی و هوا را بکشی توی ریه هایت و بعد با خودت بگویی که خوب! آخرش چیه؟ آخرش؟ آخرش هیچ ... آخر این ماجرا باز همان صفر است و به هیچ کجا نمی رسد.

( صفحه 67)

 

عقربه ی ثانیه شمار توی گوشش زمزمه می کرد:

" حالا دیگر وقت مبارزه نیست. وقت کنار کشیدن است. وقت آنکه بایستی و بلوا را تماشا کنی. تو جنگت را کرده ای. زمین خورده ای. ایستاده ای و حالا زمان آرامش است. صبر؟ نه تاریخ مصرفش تمام شده ... حالا باید مثل کشتی از طوفان گذشته کناره بگیری و منتظر باشی... هر راهی فقط ارزش یک بار پیمودن دارد ... حالا زمان انتظار است. "

 ( صفحه 104)

 

وقتی من به دنیا آمدم و یک زن به زن های محل اضافه شد، دل خیلی ها برای مادرم سوخت. دختری با موهای پر مشکی و لب های گوشت آلود قرمز. نوزادی که هیچ وقت گریه نمی کرد و چشم هایش از همان اول باز بود. دختربچه ای که عادت داشت صورتش را بچرخاند به روی خورشید و چشم هایش را بگذارد روی هم.

( صفحه 12)

 

حالا که مرده ام. شما غریبه نیستید. قبل از آنکه بمیرم، پرستار توی گوشم گفت: " اسم دخترت؟ " نمی دانم شنید یا نه، اما من گفتم: " بیداری ... "

( صفحه 25)

 

یاد عمو قربان به خیر. همیشه همان طور که با ترازوی بقالی اش کلنجار می رفت زیر لب می گفت:

" دلم مانده زیر سنگ آسیاب. می دانی یعنی چه؟ "

من هاج و واج نگاهش می کردم.

می گفت: " یعنی دلم تکه تکه شده. یکی دست انداخته و قلبم را فشار می دهد. دلم برای همه چیز و همه کس تنگ می شود."

( صفحه 73)

***

 

عنوان: خاطرات زنی که نصفه مُرد ( مجموعه داستان)

نویسنده: الهامه کاغذچی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول زمستان 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 144 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14

قیمت: 85000 ریال

لینک ناشر: http://www.aamout.com/search/label/elhameh-kaghazchi

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

از طنین رنگ

 

 

 

پیشه کن چون باغسار آیین آب و رنگ را

شورشی انداز در دل، هر چه خاک و سنگ را

 

خار و گل را محمل اضداد شو چون بوته ای

تا به تصویر آوری معنای صلح و جنگ را

 

چشم را چندین بهار از تازگی سرشار کن

تا به بار لعل آری با نگاهی سنگ را

 

ماه شد از یک تبسم واشدن از خود هلال

آسمان آرا کن آغوش دو چشم تنگ را

 

فرصت فیض آن قدر دامن نخواهد عرضه کرد

چین، زلال از شبنم و، گیر از تب گل، رنگ را

 

شست و شو کن خویش را در انبساط صبحدم

پاک کن از آهن آلوده خود زنگ را

 

سایه را مثل حجاب از روی خود بالا بزن

زنده کن گلچهره را و جان بده اورنگ را

 

***

 

عنوان: از طنین رنگ ( از مجموعه دُر دَری)

شاعر: محمد بشیر رحیمی

ناشر: نشر سپیده باوران

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 128 ص.

موضوع: شعر فارسی - افغانستان- قرن 14

قیمت: 44000 ریال

لینک ناشر: http://www.abook.ir/

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤

پاییز حافظیه

 

تنها ساکت جمع، من بودم که ترجیح می دادم بیشتر گوش کنم. چون می دانستم در چنین جمع هایی با آن اطلاعات بالا، اگر کم بیاوری کلاهت پس معرکه است. از آن گذشته، چون بحث تقابل اطلاعات و دانش های فردی بود، وقتی نسب به قبولاندن یک حرف جوگیر بشوی، خیلی از حرف هایی را هم که نباید بگویی، می گویی و بعد نی نشینی به غصه خوردن که چرا چنین گفتم و چنان!

نفیسه گفت:

- اتفاقا یونگ، یه جایی می گه: در برابر هر چیزی مقاومت به خرج بدی، اون موضوع سمج تر می شه.

علیرضا گفت:

- راز ... راندا برن!

نفیسه ادامه داد:

- دقیقا. مثل یه توپ که اون رو با کش به دستت بسته باشی. پرتابش می کنی، ولی با شدت بیشتری به سمت خودت بر می گرده.

نازنین گفت:

- و خیلی هم جالبه که اگه توپ رو به مشکلات تشبیه کنیم، همه چیز با یه فکر شروع می شه. بعد با ابراز اون به دیگران، فکر گسترش پیدا می کنه و به صورت یه معضل خودش رو نشون می ده. گمونم همون راز بود علیرضا، نه؟

علیرضا سر تکان داد و نازنین افزود:

- آره ... بعد می گه: دلیلش اینه که مردم هم فکرهای بیشتری روی فکر تو می گذارن و این باعث می شه فکر تو، گاهی به عینه توی زندگیت اتفاق بیفته... می تونیم به پاک سازی ذهن از زوائد و زوم کردن روی یه چیز بی طرف تشبیهش کنیم. چیزی که به واقع ذهن رو از درگیری به افکار مسموم دور کنه و  آرامش و خوش بینی رو با خودش بیاره.

در این بین، من به خودم فکر می کردم و این که همیشه نسبت به ناصر و با او بودن، حساسیت داشتم و درست همان شد که نباید بشود. نمی دانم از چه کتابی حرف می زدند. راز؟ ... از دهانم پرید:

- گفتنش راحته، ولی خیلی تفاوت داره با این که درون یه واقعیت وحشتناک زندگی کنی. حالا هر چقدر بخواهی قشنگ فکر کنی، باز حقیقت ِ حال مهمه. تصور یه رویا، می تونه آدم رو از حقیقت تلخی که گریبانش رو گرفته، خلاص کنه؟

کمی جمع ساکت شد، بعد صدایی از بالای سرم گفت:

- در واقع همه پیام کتاب راز هم همینه ... قانون جذب.

برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم. حسن پور بود. از معدود بچه های دانشگاه بود که جز در موارد ضروری خودش را قاطی هر مسئله ای نمی کرد.

پرسیدم: " قانون چی؟"

- جذب.

( صفحه 342)

 

***

 

عنوان: پاییز حافظیه

نویسنده: م. آرام

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول زمستان 1392 - چاپ دوم بهار 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: داستان های فارسی -- قرن 14

قیمت: 180000 ریال

 لینک ناشر: http://www.aamout.com/search/label/m-aram

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤

گل صحرا

 

شب هنگام تنها کار مورد علاقه اش مطالعه بود. دخترخاله ام به اتاق خودش می رفت، روی تختش دراز می کشید و ساعت ها مطالعه می کرد. اغلب آن چنان غرق در مطالعه می شد که زمان غذا را فراموش می کرد. گاهی تمام روز مطالعه می کرد تا این که کسی او را از تختش بیرون می کشید.

بی حوصله و غریب، برای دیدن باسما به اتاقش می رفتم و در گوشه ای از تختش می نشستم و می پرسیدم: " چه می خوانی؟"

بدون این که سرش را بلند کند، مِن مِن می کرد: " تنهایم بگذار، دارم کتاب می خوانم."

" خُب، نمی توانم باهات حرف بزنم؟"

همچنان که به کتابش خیره می شد، کلمات را درهم و برهم ادا می کرد و گویی در خواب حرف می زند، با صدای بی روحی جواب می داد: " درباره چی می خواهی حرف بزنی؟"

" چی می خوانی؟"

" هوم؟"

" چی می خوانی؟ درباره چیه؟" بالاخره وقتی توجهش را جلب می کردم، از خواندن دست بر می داشت و می گفت که کتاب درباره چیست؟ بیش تر وقت ها کتاب ها رمان های عاشقانه بودند و نقطه اوج داستان وقتی بود که بعد از چندین وقفه و سوء تفاهم بالاخره مرد و زن همدیگر را می بوسیدند. از آن جایی که در تمام عمر به قصه عشق می ورزیدم، از این اوقات فوق العاده لذت می بردم. طلسم شده می نشستم، و او که چشم هایش برق می زد، دست هایش را تکان می داد و طرح داستان را با تمام ریزه کاری هایش تعریف می کرد. گوش دادن به قصه های او سبب می شد که علاقه به یاد گرفتن ِ خواندن در من بیدار شود. زیرا می توانستم هر وقت دوست داشتم از خواندن ِ قصه لذت ببرم.

( صفحه 119)

 

***

 

عنوان: گل صحرا : سفر شگفت انگیز دختری کوچ نشین

نویسنده: واریس دیری و کاترین میلر

مترجم: شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1383- چاپ دوازدهم 1389

شماره صفحه: 290 ص.

موضوع: دیری، واریس / زنان اصلاح طلب-سومالی- سرگذشت نامه

قیمت: 55000 ریال

لینک ناشر: http://www.cheshmeh.ir/book/%DA%AF%D9%84-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7.htm

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

طلسم دلداه

 

به پیرمرد گفت:

برای چیزی آمده بودم که پادشاه را پادشاه تمام عالم می کند و ماه پیکر را الهه من. و حالا در این جا، با دردی به جا مانده ام که سزاوار آنم. اما ماه پیکر چه؟ می خواهم برگردم، به آن جا که لااقل به دیدارهای شبانه ام با ماه پیکرم در میان آن غار، امیدی هست. می توانی مرا باز گردانی؟!

پیرمرد گفت:

- توفیری نمی کند. چون در پایان نیز به همین جا برخواهی گشت.

خداداد پاسخ داد:

- با این حال، می خواهم برگردم و در کنار او بمیرم! بگذار هر چه می خواهد بشود، اما عشق او در دلم زبانه بکشد.

پیرمرد تبسمی کرد و گفت:

- اما رفتن از این مکان، در زمان نمی گنجد و هیچ گریزی نیز از آن نیست. باید ماند و ماند تا ابد.

- تاوانش را هر چه که باشد، می پردازم.

- نمی توانی!

- تو بخواه، خودم می دانم می توانم یا نه!

- آیا به گفته ات اطمینان داری؟

- بیش از هر زمان دیگر.

پیرمرد به ناچار گفت:

- بسیار خب. حال که می خواهی، پس تو را باز می گردانم. به آغازی که از زمان ِ دیگری در تو حلول می شود و در آخر نیز به این مکان می رسی.

خداداد گفت: زمانی دیگر؟ پس، ماه پیکر و سحر جادویی پادشاهی چه می شود؟

- سِحری نیست جز جاودانگی ِ پروردگار عالمیان، و آنکه مقرب اوست. از او باش، تا به آن افسون دست یابی.

سپس بفرمود تا فرشته ای که گوشه ای از بال هایش سیاه بود، بیامد. در دست هایش، مُشتی گندم داشت. پیرمرد بگرفت و به خداداد داد. پهلوان آن ها را در دهان ریخت، جوید و فرو برد. ناگاه آسمان تیره شد، زمین به حرکت درآمد و همه چیز در یک سپیدی خالص و خاص محو گردید. خداداد خودش را دید که از روی ابرها به پرواز درآمد و سپید بال ها به دنبالش روان هستند. در این خلال، دو سپید بال بر روی شانه اش جا گرفتند و فرو رفتند.

پیرمرد گفت:

- در زمینی خود را می یابی که به غایت پلید و خوف انگیز است، و تو در میان آنان بیگانه ای. یگانه آشنایت، ماه پیکر توست. برو و از روی نشانه های قلبت، او را پیدا کن ...

( صفحه 494 )

 

***

 

عنوان: طلسم دلداده

نویسنده: م. آرام

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 512 ص.

موضوع: داستان های فارسی -- قرن 14

قیمت: 256000 ریال

 لینک ناشر: http://www.aamout.com/

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

← صفحه بعد