ما همه باید فمینیست باشیم

 

در سال 2003 رمان " ختمی ارغوانی" را نوشتم. داستان مردی که در میان مسائل مختلف سردرگم است؛ همسرش را کتک می زند و داستان او پایان خوشی ندارد. وقتی که این رمان در نیجریه به بازار رفت، یک روزنامه نگار که مرد خوبی هم بود، گفت که می خواهد نصیحتی به من بکند. (احتمالاً می دانی که نیجریه ای ها، در ارائه ی مشاوره ی ناخواسته خیلی زرنگ هستند.)

به من گفت که مردم می گویند رمان من یک رمان فمینیستی است و نصیحت او به من – در حالی که سرش را با ناراحتی تکان می داد- این بود که من نباید تا زمانی که زنان فمینیست زنان ناامیدی هستند هرگز خودم را فمینیست بدانم، چرا که آن ها حتی نمی توانند همسری پیدا کنند.

بنابراین تصمیم گرفتم به خودم لقب فمینیست خوشحال را بدهم. یک زن تحصیلکرده ی اهل نیجریه به من گفت که فمینیسم در فرهنگ ما وجود ندارد و یک موضوع ضد آفریقایی است و این که من خودم را فمینیست می نامیدم، چرا که من تحت تاثیر کتاب های غربی قرار داشتم.

به هر حال، تا زمانی که فمینیسم امری ضد آفریقایی بود، من تصمیم گرفتم که خودم را یک فمینیست شاد بنامم. دوست عزیزی به من گفت کسی که خودش را فمینیست می نامد در واقع از مردها بیزار است. بنابراین تصمیم گرفتم که از آن به بعد یک فمینیست آفریقایی شاد باشم که از مردان بیزار نیست. در بعضی مواقع من فمینیست آفریقایی شادی بودم که علاوه بر این که از مردها بیزار نیست، برق لب می زند و پاشنه بلند می پوشد، آن هم فقط به خاطر دل خودش و نه برای مردان.

...

ما به دخترهامی گوییم: می توانید بلندپرواز باشید، اما نه خیلی زیاد. می توانید به موفقیت دست پیدا کنید اما نه موفقیت زیاد و چشمگیر، در غیر این صورت از طرف مردان تهدید خواهید شد. اگر در رابطه تان با یک مرد شما نان آور هستید، باید وانمود کنید که این طور نیست، مخصوصاً در محافل عمومی؛ در غیر این صورت او را از مردی ساقط کرده اید.
اما چه می شد اگر ما از خودمان این سوال را می پرسیدیم: چرا موفقیت زنان باید از طرف یک مرد تهدید به شمار آید؟

...

من زنی نیجریه ای را می شناسم که تصمیم به فروش خانه اش گرفت، چرا که نمی خواست مردی را که تصمیم به ازدواج با او دارد، بترساند و از خود دور کند.

من زن مجردی را در نیجریه می شناسم که وقتی برای کنفرانسی می رفت حلقه ی ازدواجی به دست می کرد، چرا که می خواست همکارانش با احترام با او رفتار کنند.

نکته ی ناراحت کننده این است که حلقه ی ازدواج حقیقتاً به طور خودکار این طور به نظر می رساند که طرف شایسته ی احترام است و تا زمانی که این حلقه ی ازدواج وجود نداشته باشد دیگران حق دارند او را نادیده بگیرند و متاسفانه این موضوع در مراکز کاری مدرن هم به وفور دیده می شود.

جامعه به ما آموزش می دهد زنی که در یک مقطع سنی خاص ازدواج نکند قطعاً زنی است که در زندگی شخصی عمیقاً شکست خورده است.

در حالی که یک مرد در سن خاص اگر ازدواج نکرده باشد به معنی این است هنوز فرد مورد نظر خود را نیافته است.

 

عنوان: ما همه باید فمینیست باشیم

نویسنده: چیماماندا انگوزی آدیشی

مترجم: مریم طباطبائیها

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 64 ص.

موضوع: فمینیسم/ فمینیسم—نیجریه

قیمت: 70000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥

معمای عشق

 

" خدا عشق است و آن هایی که با عشق زندگی می کنند، با خدا زندگی می کنند و خدا درونشان خانه دارد."

...

 

یونگ زیباترین نثری را که تا کنون درباره موضوع عشق خوانده ام، نگاشته است. در آنجا، او عشق را " بزرگ ترین معمای بشر" می نامد، این جمله یونگ شالوده این کتاب کوچک و پیکره اصلی مطالب آن را تشکیل می دهد.

...

 

ما به واسطه کسانی که ما را دوست دارند و کسانی که ما را دوست ندارند، شکل می گیریم. مهم تر از آن اینکه ما به واسطه نارحتی های روانی که ادعا می کنند عشق هستند؛ ولی عزت نفس کم، رفتار وابستگی متقابل، بی اعتمادی به دیگران، مکانیسم های دفاعی و ترس و اضطراب را باعث می شوند، شکل می پذیریم. عمده آنچه ما آن را عشق می نامیم، عشق نیست؛ بلکه فرافکنی های روان رنجور است و سوء استفاده و کنترل گری و سوء برخورد.

...

 

بررسی چهار نوع کهن الگوی عشق، یعنی عشق مادر، عشق پدر، عشق دیگری، و عشق به خویشتن، به معنی خطر کردن در زمینه عشق های قطعی است که در زندگی طبیعی تجربه می کنیم.

مادر می تواند پرورش دهد یا ویران کند، حیات ببخشد یا خفه کند و در اکثر مواقع، او هر دوی این کارها را انجام می دهد.

عشق پدر می تواند توانمندساز یا مخرب باشد. انرژی عشق مربوط به " اصل پدر" همان انرژی است که می تواند احساس کفایت و توانمندی و اعتماد به نفس را ایجاد کند یا احساس عزت نفس و شخصیت عمیق را در فرد از بین ببرد.

...

 

موجودی به اسم " دیگری معجزه گر" وجود ندارد. با این حال، ما همیشه، به عنوان ضرورتی برای تجربه کردن عشق، به دنبال فرد دیگری هستیم که باعث خلق یا به دنیا آمدن شود. " دیگری" در سفر دشوار زندگی رفیق و همراه ما خواهد بود و به مثابه آینه ای عمل می کند که از طریقش می توانیم خود را بهتر و کامل تر بشناسیم. وجود دیگری برای رشد و تعالی ما ضروری است؛ اما نباید انتظار داشته باشیم که کس دیگری برای ما زندگی بیافریند یا باعث کامل شدن ما شود. خودمان باید این کار را انجام دهیم.

...

 

اروس چیست؟ از نظر من، اروس علاقه ای غیرعقلایی به وصل شدن و ارتباط داشتن با دیگری یا خلق کردن است. اروس، بر اساس تعریف واژگانی اش، غیرعقلایی است و عقلایی برخورد کردن با عشق یکی از مشکلاتی است که ما به صورت سنتی در دنیای غرب داشته ایم. همان گونه که استاد من رابرت جانسون، نویسنده و تحلیل گر یونگی، عنوان می کند، می توان به واسطه تعداد واژگانی که هر فرهنگ برای توصیف مفهومی خاص دارد، به پیچیدگی و ظرافت آن فرهنگ پی برد. برای مثال، اسکیموها حدوداً 50 کلمه برای برف دارند. در زبان سانسکریت، 78 واژه برای عشق وجود دارد، در حالی که در فرهنگ امریکایی، فقط واژه Love برای توصیف عشق وجود دارد که نشان می دهد ما در رابطه با مفهوم پیچیده عشق چقدر ابتدایی و رشد نیافته هستیم. ما برای احساسی که به پیتزا داریم و همچنین احساسی که به همسرمان داریم، از واژه یکسانی استفاده می کنیم و برای برخی همین حد کافی است.

...

 

اروس حقیقتاً چیست؟ من اروس را علاقه غیرعقلایی به وصل شدن و در ارتباط بودن و خلق کردن تعریف می کنم. اروس هم یک تجربه انسانی رایج و هم بخشی از تجربه انسان بودن است... یونگ تلاش کرد از اروس استفاده کند تا آن را احیاء کند؛ چرا که این واژه بیش از حد در فرهنگ عامه، بد استفاده و معرفی شده بود؛ به خصوص در هالیوود که اروس مترادف عشق تحریک آمیز و جنسی دانسته می شد. اروس در واقع یک جرقه است، هر چند در اصل به عنوان نیروی خلق، و به عنوان انرژی آفرینش گر در نظر گرفته می شود.

من عاشق این هستم که بگویم خالق جهان هستی، جرقه ای از همین انرژی خلاق را ایجاد کرده است که جهان هستی را در درون هر یک از موجودات آغاز کرد.

...

 

درون هر انسانی یک حالت ضرورت و فوریت یا نیاز شدید به آفرینش وجود دارد. آنچه در هر رابطه اتفاق می افتد، البته اگر این رابطه رابطه ای سالم باشد، خلق ماهیتی است که هرگز قبل از آن وجود نداشته است. وقتی دونفر قادر باشند در این سطح از آفرینشگری ( عشق یا اروس) با یکدیگر ملاقات کنند، در این صورت، آن جرقه یک کل را ایجاد می کند که بزرگ تر از مجموع دو جزء است. چیزی به خلقت یا به اجتماع انرژی مثبت جهان اضافه می شود. اروس در پیدایش ایده ها نقش دارد. اروس همچنین در پیام هایی که بین افراد رد و بدل می شود و نیز کارهای خلاقی همچون نقاشی و نوشتن و موسیقی حضور دارد.

...

 

وقتی که در چنبره اروس گرفتار هستیم، همان گونه که متفکر فرانسوی، پیر تیلهارد دی چاردین، گفته است، با آتش سر و کار داریم. آتش می تواند متحول کند، آتش می تواند آبدیده کند، می تواند ناپاکی ها را بزداید، آتش همچنین می تواند بسوزاند و ویران کند. بنابراین، وقتی اروس سر بلند می کند، به آن احترام بگذارید.

...

 

جنبه تاریک اروس جنبه تملک و خفه کردن و ویران کردن است؛ چرا که با خفه کردن آتش را خاموش می کند. ما با این پارادوکس باورنکردنی و تاریک مواجه می شویم: ما آن قدر به چیزی علاقه داریم که می خواهیم آن را به طور کامل مصرف کنیم؛ اما اگر به طور کامل آن را مصرف کنیم، دیگر آن را نخواهیم داشت. به عبارت دیگر، ما نمی توانیم هم خدای اروس را داشته باشیم و هم خرما را.

...

 

به نظر می رسد ما همیشه درگیر کشمکشی این چنینی هستیم: یک جنبه تملک وجود دارد: " من مشتاقانه این را می خواهم. برای خودم می خواهمش و نمی خواهم هیچ کس دیگری آن را داشته باشد." یک جنبه مصرف کردن و تمام کردن نیز وجود دارد: " دوست ندارم آن چیز، حیاتی جدای از من داشته باشد." در جایی که آفرینش گری فراوانی وجود دارد، به صورت بالقوه، احتمال تخریب فراوانی نیز وجود دارد؛ در نتیجه جنبه تاریک اروس می تواند بسیار مخرب باشد. وقتی اروس تعریف نشده و ناخودآگاه باشد، می تواند تخریب کند یا خفه کند یا با مالک شدن چیزی، آن را از بین ببرد.

چه نوع ظرفی بهتر از همه می تواند این انرژی پر رمز و راز الهی و این قدرت عظیم و این شکل از عشق را مدیریت کند؟

فقط با خودآگاهی و هوشمندانه عمل کردن می توان به این مهم دست یافت.  

 ...

 

به صد ها هزار نفری فکر کنید که در طول عمرمان به زندگی ما می آیند و از آن خارج می شوند. فقط تعداد اندکی از آن ها ما را می شناسند و فقط تعداد اندکی از آن ها را دوست داریم بشناسیم. به همین دلیل است که دوستی رابطه ای مقدس است. دو عاملی که بسیاری از افراد آن ها را تهدید آمیز می یابند، یکی آسیب پذیری عاطفی و دیگری صمیمیت در رابطه است. دوست خوب کسی است که تمایل دارد ما را بشناسد و ما نیز او را بشناسیم. آنچه بیش از همه به آن علاقمندیم، همان حقیقتی است که بیش از همه از آن می ترسیم. ما در تمنای این هستیم که دیگران عاشق ما باشند و عاشق این هستیم که دیگران ما را بشناسند. ما در تمنای صمیمیت هستیم؛ اما ایده گشودگی در برابر احتمالات جدید و آسیب پذیر بودن عاطفی هولناک است. با وجود این، آسیب پذیری برای صمیمیت ضروری است؛ چرا که صمیمیت در واقع برملا کردن خویشتن در رویارویی با کسی است که برای عشق و دوستی او ارزش قائل هستیم.

...

 

فیلیپ لپات شاعر و مقاله نویس عنوان می کند: " دوستی گفت و گویی طولانی مدت است." دوستان کسانی هستند که می توانند راهنما، مربی، همراه و یا آینه یکدیگر باشند. در حالی که من به تنهایی مجبورم تبدیل به خودم شوم، من به دیگران نیاز دارم تا به من نکاتی را درباره خودم بگویند که نمی دانم و به من کمک کنند تا به روشی که از هیچ طریق دیگری نمی توانم به آن دست یابم، خودم را بشناسم. یعنی از طریق بازتاب و عمل کردن همچون آینه، در نهایت، دوستی گفت و گویی طولانی درباره شناختن خودمان است.

...

 

یکی از استادانم به نام جان مک کواری در یکی از کتاب هایش این گونه می نویسد: " نباید بگوییم انسان هستیم؛ بلکه باید بگوییم که در حال انسان شدن هستیم."

...

 

مک کواری بر این باور است که نه تنها آغاز و پیدایش آگاپه درون اروس است، بلکه عشقی که تمنای چیزی را دارد، می تواند تبدیل به عشقی شود که هر چیز را همان گونه که هست، می پذیرد.

نکته ای که در اینجا بسیار اهمیت دارد، این است که باید حواسمان باشد که این عشق توانمندساز هیچ ارتباطی با تحمل کردن رفتارهای تخریب کننده خویشتن، سوء استفاده ها، طرد شدن ها و ... ندارد؛ هر چند گاهی سالم ترین و منطقی ترین کاری که می توانیم انجام دهیم تا طرف مقابل را توانمند کنیم و به او کمک کنیم واقعی ترین یا حقیقی ترین خودشان بشوند، این است که با آن ها رابطه نداشته باشیم.

...

 

طرز برخورد مادر با کودک در مراحل آغازین رشد تاثیر شگرفی در هویت کودک و نگرشی که کودک در نهایت به خودش، به محیط پیرامونش و در کل، به جهان دارد، خواهد داشت. بنابراین، طرز برخورد مادر باید به طرزی مناسب به سوال هایی اساسی همچون این سوال ها پاسخ دهد: " این جهان مکانی امن است؟" " من ارزشمندم؟" " من به اینجا تعلق دارم؟" 

محروم شدن از نگرشی سالم در دوران نوزادی و اوایل دوران کودکی، باعث ایجاد نگرشی روان رنجور به رابطه با خویشتن و رابطه با محیط پیرامون می شود. عشق مادر به فرزندش تاثیر زیادی روی نحوه شکل گیری شخصیت کودک دارد.

بر اساس نظر یونگ، فقط دو نوع مادر وجود دارد:

* مادی که بیش از حد مادری می کند.

* مادری که به اندازه کافی مادری نمی کند.

...

 

عشق آغازین مادر یا فقدان این عشق اولین تجربه ای است که ما از عشق داریم.

...

 

من معتقدم همه مادرها در جایی به ما این پیام را داده اند که از اینکه داریم بزرگ می شویم، عصبانی هستند.عشق مادر تا جایی که مربوط به حیطه سلامت روانی است، باید عشق آگاپه ای داشته باشد. در این صورت، عشق مادر این ویژگی را دارد که علاقمند خواهد بود از سر راه کودک کنار برود تا شاید فرزندش همان کسی شود که قرار بوده است بشود.

مک کواری در تعریف آگاپه توضیح می دهد که آگاپه عشق خدا نیست؛ بلکه جنبه الهی عشق خداوند است که به ما این امکان را می دهد که با یکدیگر به گونه ای رفتار کنیم که خدا با ما رفتار کرد.

...

 

ما همیشه به دنبال کسی هستیم که برای ما مادری کند. وضعیت زمانی دشوار و پیچیده می شود که آنچه ما آن را عشق می نامیم، تمنا یا نیازی کهن الگویی و ناخودآگاه باشد. این عشق نیست؛ بلکه تمنایی روان رنجور است که ما به نام عشق از خود به نمایش می گذاریم. کوله بار عاطفی که در روابطمان با خود می آوریم، یعنی همان نیازهای برآورده نشده روابط عاشقانه آغازینمان، می تواند مانعی بر سر راه اروس باشد.

مهم است که ما متوجه کاری که در روابط آغازینمان ناتمام مانده است، باشیم و مسئولیت آن را به عهده بگیریم. مهم است بدانیم که آیا از روابط کنونی مان برای التیام روابط گذشته مان استفاده می کنیم یا نه.

...

 

عشق مادر به فرزند در روابط بعدی ما بسیار تعیین کننده و تاثیرگذار است. به بیانی ساده، اگر مادر خوبی داشته باشیم، روابط خوبی با دیگران خواهیم داشت و اگر این گونه نبوده باشد، لازم است در نیمه دوم زندگی، این کمبود را جبران کنیم.

 

 

عنوان: معمای عشق

نویسنده: پیتمن مک گی

مترجم: سید مرتضی نظری

ناشر: بنیاد فرهنگ زندگی

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 40 ص.

موضوع: عشق/ روان شناسی یونگی

عناوین فصل های کتاب: تناقض عشق/ اروس/ فیلیا/ آگاپه/ کهن الگوهای عشق/ عشق مادر/ عشق بیش از حد یا عشقی که کافی نیست/ عشق پدر/ رابطه پدر و دختر/ درک معمای عشق/ نفس در مقابل خود برتر/ محبت به خویشتن.

قیمت: 250000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥

کتابچه فروتن آشپزی

 

روزی آناهیتا هیجان زده و خوشحال، مثل اغلب دخترها و پسرهای دانشجوی دور از خانه، تلفنی از من دستور تهیه ی خورشت هویج را خواست؛ و من هم مثل اغلب مادرهای هیجان زده به یک خورشت بسنده نکردم. این شد چرایی تهیه ی کتابچه ی فروتن آشپزی و چنین آغاز کردم:

از من خواستی طرز تهیه ی خورشت هویج را یادت بدهم تا برای دوست هم خانه ات، آرین، درست کنی. یواشکی پرسیدی تا آرین نشنود. می خواهی ناگهانی خوشحالش کنی، به قول امروزی ها "سورپریزش" کنی؛ باشد. و من فکر کردم بد نیست علاوه بر خورشت هویج چیزهای دیگری هم یادت بدهم.

راستش را بخواهی خودم هم نیاز دارم طرز تهیه ی غذاها را بنویسم چون دیگر کم کم دارد یادم می رود. می دانی که، خیلی پابند آشپزی سنتی نبوده ام، نه که آن را قبول نداشته باشم، بلکه بیشتر از سر ناچاری. از زمان دانشجویی یاد گرفتم اغلب با هر چی که دم دستم بوده، با استفاده از ذائقه ی سنتی، چیزهایی درست کنم.

آشپز خوبی نیستم، اما بلدم گلیم خودم را از آب حتا از توی آش و آبگوشت بیرون بکشم!

و اما اولین قدم آشپزی این است که سنت های آشپزی منطقه و سرزمینت را فراموش نکنی. نه، نه، صحبت از وطن پرستی و فیلم های آبگوشتی با پیاز له شده با مشت نیست، صحبت از امکانات غذایی موجود و ذائقه و ویژگی های آب و هوایی و جسمانی هر جایی است.

دومین قدم این که فکر نکنی سنت علیه مدرنیته است. هر حرکت مدرنی بر پایه ی سنتی می تواند اتفاق بیفتد؛ پس اگر سنت آشپزی نداشته باشی، امکان تغییرات مدرن در آن را هم نخواهی داشت و هیچ کار مدرنی را نمی توانی در خلاء انجام بدهی.

اصل ِ اصیل دیگر این که آشپزی کردن را نه کار بی ارزش بدانی، نه کار زن های خانه دار بیکار (!)، آن چنان که تفکر تاریخی مردانه ی عامیانه تلقی کرده است و یا تصور فمینیست هایی که حتا نمی دانند "فمین" و "ایست" چیست.

بسیاری از مردان ِ مرد را دیده ام که نه تنها در کار و شغل و خانواده شان عالی بوده اند، بلکه آشپزهای بسیار ماهری نیز هستند. غذای خوب می پزند، غذای خوب را می شناسند، مزه ی دهانشان را می دانند، سر سفره با غذا محترمانه برخورد می کنند و هیچ یک از این مهارت ها را جنسیتی نمی کنند.

در ذهنیت بسیاری از خانم ها مثلاً فمینیست، آشپزی، تمیز کردن خانه، و در مجموع کار ِ خانه، کاری است پست و دون شان زنان مدرن. آن ها دوست دارند یا ترجیح می دهند کارهای مردانه انجام بدهند و درست همین جاست که می توان مچ شان را گرفت: پس این فمینیست هایی مثل شما هستند که مردها و کارهای مردانه را برتر می دانند و می خواهند خودشان را شبیه آن ها کنند! بحث حقوق قانونی و اقتصادی و اجتماعی جداست البته اگر بتوان با آشپزی نکردن به آن دست یافت. پس هنرمندانه آشپزی می کنیم و عاقلانه دفاع! مثل بعضی آقایان که حمله نمی کنند و آشپزی شان هم عالی است.

و زن ها و آشپزی؛ زن ها، به تعبیر بسیاری از جامعه شناسان و انسان شناسان، نازنین ترین موجوداتی بودند که با کار کشاورزی مردهای کمتر نازنین بیابانگرد شکارچی را به سکونت و تمدن و سر سفره ی غذا هدایت کردند و وقتی کار تولید کشاورزی معصوم به صنعت و سرمایه داری ددمنش تبدیل شد، مردها و زن های خیلی کمتر نازنین، بدوبدو، توی مترو، توی اتوبوس، توی ترن های هوایی و زمینی و فضایی ساندویچ به نیش کشیدند. ولی نگران نباش؛ هنوز سفره ای هست و خورشت هویجی که برای رفیقی پخته می شود تا او را و شکم غربت کشیده ی دوست و خود را سرشار از عاطفه ای هویجی کند.

 

 

عنوان: کتابچه ی فروتن آشپزی

نویسنده: مینو امیرقاسمی

ناشر: نشر مرکز

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 104 ص.

موضوع: آشپزی/ آشپزی ایرانی

قیمت: 99000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥

فرهنگ فشرده لغات چینی به انگلیسی برای عشاق

 

همین طور که از چین دور شد، من از خود پرسید آخه چرا من به غرب رفت؟ چرا چون پدر مادرم خواست من باید انگلیسی خواند؟ من چرا باید مدرک از غرب گرفت؟ من ندانست به چه چیزی نیاز داشت. حتی گاهی برایم مهم نبود که من ندانست به چه چیزی نیاز داشت. برای من مهم نبود اگر من انگلیسی بلد بود یا نه. مادرم تنها به زبان روستایی صحبت کرد حتی نه به زبان رسمی ماندارین، ولی با پدرم کفش سازی در شهر کوچکمان پول دار شد. زندگی که خوب بود. چرا آن ها خواست زندگی من عوض کرد؟ من چه جور در کشور غریبه غربی زندگی کرد؟

(صفحه 12)

 

انگلیسی من خیلی بد بود. چه کار باید کرد؟

کتابم که در چین خواند نوشت مردمان های انگلیسی این جور حرف زد:

" حال شما چطوره؟"

" من خوبم. حال شما چطوره؟"

" من خوبم."

سوال و جواب عیناً مثل هم!

یک مثل چینی می گوید: " پرندگان زبان خودشان را دارند و حیوانات هم زبان خودشان را."

(صفحه 17)

 

از دیدن ِ گدا در کیسه خواب ترسید. چشمانش خیره در تاریکی مثل گربه عصبانی به من زل زد. او این جا چه کرد؟ من فکر کرد همه در غرب تامین اجتماعی و بیمه پزشکی داشت، پس چرا او نیاز به گدایی داشت؟

(صفحه 21)

 

من همه جا چشم گرداند، اما پوستر بزرگ دیوید بکهام، اسپایسی گرلز یا خانم رئیس جمهور مارگارت تاچر ندید. در چین، ما عکس آن ها در همه جا آویزان کرد. چرا انگلیسی ها به قهرمانان خود احترام نکرد؟

(صفحه 22)

 

کلمات انگلیسی تنها از بیست و شش حرف ساخته شده؟ زبان انگلیسی یک کم تنبل بود، نه؟ ما در چینی پنجاه هزار حرف داشت.

(صفحه 22)

 

خانم مارگارت در مورد اسم های جمع و مفرد هم توضیح داد: " شلوار جین جفت است." اما آخه همه دانست که شلوار جین یا شلوار همیشه تکی بود؛ کسی نتوانست چند شلوار جین با هم پوشید. بچه چهارساله هم این موضوع دانست. پس چرا آخه جوهر هدر داد و حرف جمع اضافه کرد؟

خانم مارگارت گفت: " اسم ها سه نوع مختلف مذکر، مونث و خنثی هستند." و ادامه داد: " مثلاً میز کلمه خنثی است." اما آخه کی اهمیت داد اگر میز خنثی بود؟

بعد از ناهار، خانم مارگرت کمی در مورد افعال صحبت کرد. فعل که دیگه وحشتناک بود: فعل حال ساده، گذشته و حال استمراری. تازه فعل هم سه حالت گرفت: اخباری، امری، شرطی. آخه چرا این همه تغییر حالت؟ خانم مارگرت به من لبخند زد: " نگران نباشید. خیلی زود همه تون مثل ملکه انگلیس حرف می زنید."

(صفحه 34)

 

خانم مارگرت با زبان انگلیسی ملکه با من صحبت کرد: " خانم تسو-آنگ، باید یاد بگیری که چه وقت از کلمه من در نقش فاعل و چه وقت در نقش مفعول استفاده کنی!"

پس یعنی من دو تا من داشت؟ به گفته خانم مارگارت، من یک من ِ فاعل و یک من ِ مفعول داشت؟ اما من فقط یک من بود.

(صفحه 35)

 

یک روز من شعر ویلیام شکسپیر در قفسه کتابخانه پیدا کرد. من ساعت ها سخت مطالعه کرد. حتی ناهار نخورد. بیشتر از چهل بار کلمات جدید را در فرهنگ جستجو کرد. بعد از دیدن شعرهای شکسپیر، من خواهد توانست به شهر خود در چین بازگشت و به همه در مورد شکسپیر آموزش داد. حتی پدر من دانست که شکسپیر آدم مهمی بود، چون در کلاس های شبانه دولتی محلی ما همیشه گفت شکسپیر معروف ترین فرد بریتانیا بود.

اما چیزی که هست این که حتی شکسپیر انگلیسی بد نوشت. مثلاً او گفت: " کجا بروی تو؟ " اگر من این جور صحبت کرد که خانم مارگرت از من اشکال گرفت... اگر شکسپیر این جور نوشتن کرد، پس انگلیسی من دیگر خیلی بد نبود.

( صفحه 36)

 

عمیق در مورد زبان جدید فکر کرد. آدم، در مقام فاعل بی چون و چرا، نکته اصلی در یک جمله انگلیسی است. آیا این به آن معنا بود که فرهنگ غرب احترام بیشتری به افراد داشت؟

(صفحه 37)

 

" کجا میل دارید بنشینید؟"، " چی براتون بیارم؟"، " میز یک نفره؟"، " تنهایید؟" پیشخدمت، لبخند به لب، سوال های زیادی کرد. او باعث شد من بیشتر احساس تنهایی کرد. در چین، تنهایی برای من مفهوم نداشت. ما همیشه با خانواده و آدم ها بود. اما در انگلستان همیشه تنها بود، حتی پیشخدمت هم تنهایی ِ شما را به شما یادآوری کرد ...

(صفحه 41)

 

سینما بهشت من بود. وقتی کسی هیچ تصوری از زندگی ِ واقعی نداشت، فقط باید رفت سینما و فیلم دید.

(صفحه 49)

 

" جرئت تلاش و شهامت ِ پیروز شدن داشته باشم" کلمات مائو بعد از مدت ها به سراغم آمد. من به کسی نیاز داشت که از من محافظت کرد، همراه من بود، نه این که خیره در تاریکی به من نگاه کرد. من در آرزوی لبخند یک انسان بود، در آرزوی یک تبسم، حتی اگر فقط برای چند ثانیه بود.

(صفحه 51)

 

تنهایی. تقریباً کنار من نشسته ای، با دو صندلی فاصله. صورتت در نور ِ کم سالن رنگ پریده اما زیباست. من هم تنها بود. من همیشه قبل از دیدن تو در سینما تنها بو. مطمئن نیست که آیا سینما باعث شد من بیشتر احساس تنهایی کنم یا کمتر.

(صفحه 55)

 

تو لبخند خیلی گرمی داشت. مثل لبخند یک بچه. تا حالا هیچ کس در این کشور سرد بی روح به من لبخند نزد... عین این است که آب و هوای ناجور انگلیس یهو نور خورشید به خودش دیده باشد.

(صفحه 56)

 

روز اول حرف هامان این جوری بود:

می گویم: " من غذا خورد، تو خورد؟"

حرفم را تصحیح می کنی: " من می خوام غذا بخورم، دوست داری چیزی با هم بخوریم؟"

می پرسی: " قهوه میل داری؟"

می گویم: " نخیر! من قهوه نمی خوام، چای خواست."

حرفم را اصلاح می کنی: " یه فنجون چای عالیه."

از قیافه گیج من خنده ات گرفت و گفت: " آخ، آره، الان می میرم برا یه فنجون چای."

می پرسم: " چه جوری آخه مردن برای چای گفت؟"

(صفحه 63)

 

تو باعث شد من احساس شکنندگی کرد. عشق باعث شد من احساس شکنندگی کنم. چون من زیبا نبود. راستش هرگز کسی به من نگفت که من زیبا بود. مادرم همیشه به من گفت که من زشت بود. " تو یک دختر زشت رعیتی. باید این رو بدونی." مادرم بیست و سه سال این به من گفت. شاید برای همین بود که من هیچ وقت مثل بقیه دخترهای چینی دوست پسر نداشت. هر وقت من نمی توانست با دیگران ارتباط برقرار کرد، کلمات مادرم در گوش من صدا داد. من دختر زشت رعیت هستم. من دختر زشت رعیت هستم.

(صفحه 68)

 

شاید آدم های این جا با صمیمی شدن با هم مشکل دارند. مردم از هم فاصله می گیرند، چون می خواهند استقلال داشته باشند. در نتیجه حتی عشاق هم با هم زندگی نمی کنند و مثلاً فقط آخر هفته ها همدیگر را می بینند، یا دو بار در هفته با هم هستند. خانواده با هم زندگی نکرد و در نتیجه صمیمیت داخل خانواده از بین رفت. شاید به همین دلیل است که غربی ها بیشتر طلاق دارند، تنهاتر هستند و حتی بیشتر خانه سالمندان دارند. شاید هم به همین علت است که روزنامه های این جا پر از اخبار آدم های مریض و منحرف است.

(صفحه 109)

 

نوشته ای درباره زن چینی نود و هشت ساله ای است که به تازگی مرده. طبق نوشته، این زن آخرین بار بازمانده از گروهی بوده که زبان زنانه " نوشو" را بلد بوده اند. ظاهراً این زبان رمزی را، که قدمت چهارصد ساله داشته، فقط زنان چینی و برای بیان احساسات درونی شان استفاده می کرده اند. در روزنامه نوشته از آن جایی که دیگر هیچ زنی از این زبان رمزی استفاده نمی کند، بعد از مرگ این بانو، این زبان هم خواهد مرد.

من هم می خواهم " نوشو" ی خودم را درست کنم. شاید این دفترچه که تویش کلمات جدید انگلیسی را می نویسم "نوشو"ی من باشد. در نتیجه، من هم حریم خصوصی خودم را خواهم ساخت. تو سراپای من را می شناسی، از همه کارهای روزانه ام خبر داری، اما از "نوشو"ی من چیزی نمی دانی.

(صفحه 122)

 

تو چینی کلمه جیا هم به معنی "خانه" است و هم معنی " خانواده" می دهد. برای ما خانه و خانواده یکی است، و این منزل هم تنها خانه این هاست. شکل این کلمه مثل این است که یک سقف در بالاست، بعد چند تا دست و پا در پناهش هستند. وقتی آدم این کلمه را می نویسد حس می کند که انگار آن دست و پاها دارند زیر همین سقف زندگی می کنند. خانه محل امنی برای زندگی خانواده است.

اما برای انگلیسی ها فرق دارد. در گنجواره روژه " خانواده" در این زیربخش ها تعریف شده: شجره نامه، مربوط به والدین، اولاد، اجتماع، و اصل و نسب.

انگار که "خانواده" معنی مکان خاصی را در خودش ندارد. نمی دانم، شاید در غرب مردم همه اش از یک جا به جای دیگر می روند. انگار که دنبال خانه بودن شغل همیشگی آدم ها در غرب است.

صفحه (127)

 

عشق به معنای خانه است. شاید هم خانه است که معنی عشق می دهد؟

(صفحه 128)

 

خانه آدم همه چیز آدم است. فقط آن رابطه عاطفی یا صمیمانه اش نیست، هر چند که آن هم موثر است. فقط غذای خوشمزه اش نیست، هر چند که آن هم موثر است. خانه فقط یک تخت گرم و نرم برای خواب نیست، هر چند که آن هم موثر است. خانه فقط یک دوش آب گرم توی زمستان سرد نیست، هر چند که آن هم توی معنی خانه نقش دارد.

(صفحه 207)

 

وقتی زنی مردش را ترک می کند، وقتی زنی سرانجام تصمیم می گیرد برود، آیا هنوز باید گل ها را آب بدهد؟

یعنی هنوز لازم است لباس هاش، جوراب هاش و شلوارش را بشوید و همه جیب هایش را از قبل وارسی کند؟

هنوز لازم است هر روز بعد از ظهر، قبل از این که او خانه بیاید، برایش غذا بپزد؟ یا این که باید بگذارد همه چیز همان جور خام توی یخچال بماند؟ مثل همان موقعی که مرد تنها بوده؟

هنوز لازم است ببوسدش؟ وقتی بعدازظهر ها از سر کار می آید؟

لازم است بهش بگوید که کدام روز دارم ترکت می کنم؟ کدام دقیقه، کدام لحظه است که دارم جدا می شوم؟

(صفحه 334)

 


 

عنوان: فرهنگ فشرده لغات چینی به انگلیسی برای عشاق

نویسنده: گوئو شیائولو

مترجم: ریحانه وادی دار

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1650 نسخه

شماره صفحه: 344 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی- قرن 20م.

قیمت: 180000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥

تکامل آگاهی

 

سنت زندگی بشر نشان داده که همواره سه سطح از آگاهی در اختیار انسان قرار داشته است: آگاهی ساده، که دیگر چندان در دنیای مدرن و پیشرفته امروزی دیده نمی شود؛ آگاهی پیچیده، که وضعیت عادی انسان تحصیل کرده و متمدن امروزی به ویژه مردم دنیای غرب است؛ و بالاخره آگاهی روشنگر که فقط بر عده معدودی شناخته شده و حد کمال آگاهی انسانی است و تنها کسانی که دارای انگیزه بسیار قوی هستند با آموزش و کوشش فراوان می توانند به آن دسترسی پیدا کنند.

ضرب المثل های زیادی در زبان های مختلف اشاره به این سه سطح از آگاهی دارند. برای نمونه در داستانی چنین نقل شده است: مرد ساده غروب که به خانه می آید کنجکاو است که برای شام چه دارند؟ مرد پیچیده که به خانه می آید، غرق افکار پیچیده تقدیر است و بالاخره مرد روشن به خانه می آید و او هم کنجکاو است که چه چیز برای شام دارند. مرد ساده و مرد روشن نظرات مشترک بسیاری دارند و نگاه هر دو ساده و مستقیم است. از دید آنها زندگی پیچیده نیست و در نتیجه واکنش آنها در مثابل مسایل بسیار شبیه به هم است. تنها تفاوت حقیقی این دو در این است که مرد روشن از شرایط خود آگاه است در حالیکه مرد ساده این آگاهی را ندارد. از سوی دیگر مرد پیچیده اوقات را در نگرانی و اضطراب بسر می برد.

(صفحه 6)

 

من درباره ریشه لغت شادی پژوهش کردم و دریافتم که این کلمه از فعل اتفاق افتادن گرفته شده است. به عبارت دیگر شادی در مشاهده هر آن چه که روی می دهد، یافت می شود. اگر نتوانی از آنچه برای نهار امروز تدارک دیده شده شاد شوی، احتمالا شادی را در جای دیگر نمی یابی.

(صفحه 10)

 

یک استاد هندو زمانی به من گفت که والاترین فرم ستایش، خیلی ساده، شاد بودن است و این شادی را فقط انسان ساده و انسان روشن می شناسد. مرد پیچیده در حسرت گذشته و برنامه ریزی برای آینده ای که اغلب از قدرت او خارج است، گرفتار آمده است.

(صفحه 11)

 

در این کتاب می خواهم به کاوش سه سطح آگاهی که من آنها را انسان دو بعدی، انسان سه بعدی، و انسان چهار بعدی نامیده ام، بپردازم که در سه اثر زیبای ادبیات غرب نشان داده شده اند. سروانتس، شکسپیر، و گوته این سه سطح را در شاهکارهای خود با قدرت به تصویر کشیده اند. سروانتس خالق دن کیشوت از مردی می گوید که شیفته راه های ساده انسان دو بعدی – انسان قرون وسطایی- است که با زیور شوالیه گری به طرز خنده آوری، آنچه در زندگی از دست داده است، را دوباره بازسازی می کند. شکسپیر، انسان پیچیده را در هملت بسیار دقیق و بی خطا، به تصویر می کشد و گوته از جایی که هملت جنگ را باخته است، شروع کرده و ما را به آگاهی بالاتر می برد که اغلب رهایی نامیده می شود.

(صفحه 14)

 

انسان دو بعدی هرگز بینش درونی خود را در مقابل واقعیات بیرون به امتحان نمی گذارد. اگر او به چنین امتحانی تن دهد کیفیت دوبعدی بودنش را برای ابد از دست می دهد.

(صفحه 19)

 

حادثه حمله به آسیاب های بادی (در داستان دن کیشوت) در تمام فرهنگ ها و زبان های غربی همچون نماد احمقانه جنگ با خیالات و تصورات در نظر گرفته می شود که از نظر ظاهری کاملا درست است ولی در حقیقت این جنگ قهرمانانه و خیالی کودک یا انسان دو بعدی است. این جنگ همچنین به جنگ با اژدها و جنگ با غول ها معروف است که هر کودکی در درونش با آنها درگیر است. البته همگی می دانیم که اژدها وجود خارجی ندارد ولی انسان بطور مکرر تحت طلسم اژدها – خلق و خوی بدی که معمولا ریشه در روابط حل نشده روانی مردان با مادران خود (عقده مادری) در ابتدای کودکی – دارد قرار می گیرد. این کارزار قهرمانانه – که برای دن کیشوت جنگ با آسیاب بادی است، برای قهرمانی دیگر جنگ با اژدها و برای انسان مدرن جنگ با خلق و خوی بد- همواره در جریان است.

(صفحه 24)

 

در بررسی نمایشنامه هملت، ما به بخش بسیار تاریک این کتاب می رسیم. دن کیشوت، مرد غریزه و ایمان، مرد شجاعی است که از پس هر اتفاقی برمی آید. در هملت، ما مردی مصیبت زده را می بینیم که به هر آنچه دست می زند، به هرج و مرج و شکست می انجامد. مرد پاره پاره، مرد رنج کش " مردی که در اثر هجوم افکار بیمار است". هملت نمونه ای بسیار ژرف از انسان پاره پاره شده در تمام ادبیات ماست.

(صفحه 29)

 

با درک هملت می توانیم آگاهی ارزشمندی که از هستی خالی و تنهای زندگی مدرن پوچ گرا بدست آوریم. هملت مردی است سه بعدی: او نه ریشه در دنیای غرایز دارد و نه سر به سوی بهشت، جایی که بتواند از تجربیات شهودی بهره گیرد. او بشارتگر ظهور انسان جدید (انسان روشن) است که از ویژگیهایش قدرت حل تضادهای "مردانه" و "زنانه" و "بودن" و "عمل کردن" است.

(صفحه 30)

 

اگر هملت شکست می خورد بخاطر عدم توانایی او در تحمل فشارهایی است که از باورهای جمعی محیط او ناشی می شود.

او هنوز نمی داند که چه باید بکند. آیا آنچه را سنت ها به او دیکته کرده اند دنبال کند و به راه حل های وحشیانه آنها تن دهد؟ و یا به روح و وجدان روشن خود گوش فرا دهد؟ او هیچ کدام را انجام نمی دهد و سرانجام ارزش های هر دو را از دست می دهد.

(صفحه 30)

 

با دیدن شکست هملت در تصمیم گیری – او بر سر دوراهی فلج شده بود – ما به غیرممکن بودن زندگی برای انسان سه بعدی پی می بریم.

در چنین انسانی صلح وجود ندارد. او بیشتر از آن می داند که ساده بماند ولی آن اندازه نمی داند که روشن باشد.

(صفحه 32)

 

تردید هملت است که غیرقابل جبران است. یک ضرب المثل چینی می گوید " اگر می خواهی بایستی درست بایست، اگر می خواهی بنشینی، درست بنشین، اما تردید نکن." هملت تردید می کند، تزلزل می کند و سرانجام به سوی نابودی می لغزد.

(صفحه 33)

 

وقتی به هملت اعتراض می شود که او را چه می شود؟ در پاسخ می گوید، " حرف، حرف، حرف." انسان های سه بعدی معمولاً اسیر حرف هستند. و برای عمل کردن مردد.

(صفحه 34)

 

آر- اچ- بلیت منتقد ادبی در این باره می گوید: "حرف، حرف، حرف" معنی بسیار عمیق و مصیبت باری در این نمایشنامه دارد. این در حقیقت راز شخصیت هملت است و دلیل مصیبت او. هملت انسانی غیرمعنوی است که انرژی او همچو موشی که در یک چرخ، اسیر است، در درون او می گردد و به صورت حرف و نه عمل بیرون می آید.

(صفحه 35)

 

چند لحظه قبل از مرگ، هملت به نوعی آگاهی می رسد که ماورای روان نژندی و تردید شخصیتی اوست. درست همانگونه که دن کیشوت در آخرین لحظات خود قلمرو آگاهی سه بعدی را دید، هملت هم در لحظات آخرین زندگیش چیزی بزرگتر را تجربه کرد. او می گوید:

" آنچه تدبیر کرده ایم، عقیم می ماند. این به ما می آموزد که خدایی هست که پایان ماجرا به دست اوست. ولی چه سود، که اغلب همه چیز را خراب می کنیم."

(صفحه 38)

 

ما از بخش اول فاوست درس هولناکی می گیریم. این روایت ِ عطش مردی میانسال برای جوانی از دست رفته اش است و کدام انسان مدرنی است که وقتی به دوران میانسالی نزدیک می شود، جوانی ناکرده اش را به میزان زیاد با خود نداشته باشد. عطش برای این زندگی ناکرده، همان افتادن به دام تراژدی قسمت اول فاوست است. تمام کفش های آدیداس، لباس های طرح هاوایی و ماشین های ورزشی در دنیا هم نمی توانند آرزوی جوانی از دست رفته انسان میانسال را برآورده سازند. تمدن به بهای عرضه بسیاری چیزهای تخصصی، زندگی های ناکرده بسیاری را به ارمغان آورده است. هر انسان متمدنی برای فرهنگ و تمدنی که سرشت خام او را پخته کرده، بهایی می پردازد. تلاش برای زندگی کردن بخش های ناکرده زندگی همان اشتباهی است که فاوست در بخش اول مرتکب شده و پایان آن جز افسردگی و محنت نیست. کج فهمی های دیگر انسان امروزی هیچکدام به اندازه این مورد برایش هزینه دربرنداشته اند.

(صفحه 52)

 

 

 

عنوان: تکامل آگاهی( از دن کیشوت تا فاوست)

نویسنده: رابرت جانسن

مترجم: فرزانه اسلامی

ناشر: نشر حریر

سال نشر: چاپ اول 1387

شمارگان: 1250 نسخه

شماره صفحه: 80 ص.

موضوع: بلوغ (روان شناسی)

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥

پس از تو

 

 

-تو هیچ وقت وسوسه نمی شوی. نه؟

-ببخشید متوجه نشدم.

-بعد از شیفت بروی و سوار هواپیما شوی. من بودم می شدم.

دوباره می خندد.

-هر روز که این جایی.

لبخند می زنم، لبخندی که اقتضای شغلمان است و هیچ معنی خاصی ندارد.

(صفحه 9)

 

روی پشت بام می ایستم و به تاریکی سوسوزن ِ لندن در زیر پایم نگاه می کنم. این همه آدم در اطرافم زندگی می کنند، نفس می کشند، غذا می خورند، حرف می زنند. میلیون ها نفر که زندگی شان کاملاً از زندگی من جداست. چه آرامش و نظم عمومی ِ غریبی!

(صفحه 15)

 

توی تاریکی با صدای بلند می گویم:

-هجده ماه، هجده ماه کامل. پس دیگه کِی؟

دوباره می بینم از خشمی غیرمنتظره به جوش آمده ام. دو قدم جلوتر می روم و به زیر پایم نگاه می کنم.

-چون دیگه زندگی نیست، هیچ چیزی نیست.

دو قدم دیگر. امشب تا سر کنج جلو می روم. تو به من زندگی ندادی؟ دادی؟ در واقع نه. فقط این که زندگی قبلی ام را هم خراب کردی، در هم شکستی و تکه تکه اش کردی. حالا من با خرابه هایش چه کنم؟

(صفحه 17)

 

به حرف پزشکیاری که بالای سرم است، گوش می دهم:

-وقتی از ارتفاع سقوط می کنی، هر اتفاقی ممکن است پیش بیاید.

(صفحه 22)

 

می خوام بگویم نمی توانم برگردم به استورتفیلد و برایشان دوباره همان دختر شوم. همان دختری که مجبور است نارضایتی مادرش را حس کند که با همه ی وجودش تلاش می کند کسی نفهمد ناراضی است، و عزم راسخ و سرخوش پدرش را که " همه چیز رو به راه است، اوضاع خوب است". طوری یک سره این حرف را تکرار می کند که انگار با گفتنش اوضاع واقعاً روبه راه می شود. نمی خواهم هر روز از جلوی خانه ی ویل رد شوم و به چیزی فکر کنم که روزی بخشی از آن بوده ام و به چیزی که همیشه آن جا وجود خواهد داشت.

(صفحه 32)

 

ماه های اول مثل این بود که لایه ای از پوستم را از دست داده ام، چیزها را با شدت و حدت بیشتری حس می کردم. با قهقهه خنده یا های های گریه از خواب بیدار می شدم، انگار پرده را برداشته اند و من حالا می توانم همه چیز را ببینم.

(صفحه 36)

 

منتظر ماندم تا احساس کنم واقعاً یک بار دیگر زندگی را از سر گرفته ام.

نُه ماه بود که همین طور منتظر بودم.

(صفحه 40)

 

حس می کردم توی پیله ی کوچکی قرار دارم، اما باید اعتراف کنم پیله ای که یک فیل عظیم و تنومند در کنجش چمباتمه زده بود... اما دنیای بیرون، مثل موجی پیش رونده، با سرسختی تمام، آرام آرام خودش را تحمیل می کرد.

(صفحه 40-41)

 

حالا وقتی توی روزنامه می خواندم که صندوق دار بانک کلی پول دزدیده، زنی بچه اش را کشت، خواهر و برادری مفقود شده اند. می دیدم دیگر مثل گذشته از وحشت نمی لرزم، بلکه به بخشی از ماجرا فکر می کنم که از نظرها پنهان و در روزنامه نیامده است.

حسی که با خواندن اخبار صفحه حوادث به من دست می داد، این بود که با آن ها احساس نزدیکی می کردم، من زخم خورده بودم و دنیای اطرافم این را می دانست، و بدتر این که خودم هم به تدریج به آن واقف شدم.

(صفحه 54)

 

چه فایده ای دارد که آدم بخواهد دائم رنج و اندوهش را بازنگری کند؟ مثل این بود که یکسره با یک زخم وربروی و نگذاری التیام پیدا کند. من می دانم چه بخشی از آن بودم، می دانم چه نقشی در آن داشتم. پس چه فایده ای دارد که بخواهم دائم گذشته را مرور و جزئیاتش را بررسی کنم؟

(صفحه 73)

 

-لوسیا، پسرم عاشق زندگی بود.

-موضوع عمین است.

ساکت شد و چیزی نگفت.

-قدر زندگی را بیشتر از همه ی ما می دانست.

- لوسیا، تو هم به آن می رسی، یعنی همه ی ما می رسیم، به روش خودمان.

(صفحه 165)

 

می توانم بگویم از زندگی خودم تقریباً راضی بودم. این قدر در جمع هایی بودم که بفهمم باید از شادی های کوچک زندگی هم خوشحال بود. سلامت بودم. دوباره خانواده ام را داشتم. کار می کردم. اگر هنوز با مرگ ویل کنار نیامده بودم، دست کم حس می کردم کم کم دارم از زیر سایه اش بیرون می آیم.

و با این همه.

در شبی مثل آن، وقتی می دیدم خیابان زیر پایم مملو از زن و مردهایی است که در اطراف پرسه می زنند، آدم هایی که خندان از در کافه ها بیرون می آیند، شامشان را در رستوران می خورند، شب بیرون هستند و کلوپ می روند، از درون احساس بی تابی و بی قراری می کردم، چیزی اساسی و مهم در وجودم به من می گفت در جای اشتباهی قرار گرفته ام، چیزی را گم کرده ام. لحظاتی بودند که به شدت احساس می کردم از زندگی جا مانده ام.

(صفحه 177)

 

من بهتر از هر کسی می دانستم  چهره ای که آدم ها انتخاب می کنند تا از خودشان به دنیا ارائه کنند، با آن چه در اصل هستند بسیار فرق می کند. می دانستم رنج و اندوه می تواند شما را به رفتارهایی وادارد که حتی نمی توانید کمترین درکی از آن ها داشته باشید.

(صفحه 187)

 

-خُب، یه سوال مهم. چه قدر طول می کشد آدم مرگ کسی را فراموش کند؟ منظورم کسی که تو از ته دل عاشقش بودی.

-گمان نکنم هرگز فراموش کنی.

-چه نشاط انگیز!

-نه، جدی نه. من در موردش فکر کردم. آدم فقط یاد می گیرد که باهاش زندگی کند، باهاش کنار بیاید. چون در کنارت هستند، حتی اگر زنده نباشند، نفس نکشند. غمی که احساس می کنی دیگر مثل اولش کوبنده و مهلک نیست. دیگر جوری نیست که از توانت خارج باشد و در جایی که نباید، دلت بخواهد گریه کنی، از دست ابلهانی که هنوز زنده اند، در حالی که فرد محبوب تو مرده است، به طور نامعقولی عصبانی باشی. موضوع فقط این است که تو خودت را با آن تطبیق می دهی. چه طور وقتی به یک چاله می رسی جهتت را عوض می کنی و از کنارش رد می شوی.

(صفحه 189)

 

چه طور می شود تناسبی بین یک مادر زیادی نگران و مادر معمولی و مادر بی خیالی مثل تانیا هاتون میلر پیدا کرد.
(صفحه 234)

 

گاهی ما آدم ها در اوج غم و اندوه با هر بدبختی که هست روزگار را می گذرانیم و دوست نداریم نزد دیگران اعتراف کنیم که چه قدر در نوسان روحی قرار داریم و غرق در اندوه هستیم.

(صفحه 235)

 

 

 

عنوان: پس از تو

نویسنده: جوجو مویز

مترجم: مریم مفتاحی

ناشر: آموت

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 544 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی

قیمت: 330000 ریال

ادامه داستان من پیش از تو:

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir/post/859/

لینک آن لاین کتاب به زبان اصلی:

http://www.manybooks4u.com/Classics/e6031.html

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥

دریاچه

 

تا حدی می شود گفت مادرم دو چهره ی متفاوت داشت. دو شخصیت، مانند شخصیت هایی متفاوت که در وجودش در رفت و آمد بودند.

یکی شان اجتماعی و شاد بود، زنی متعلق به دنیا که در لحظه زندگی می کرد و مثل آدم واقعاً راحتی به نظر می رسید که دور و برت باشد؛ شخصیت دیگر به شدت حساس و ظریف بود، مثل گل درشت و لطیفی که روی ساقه اش به نرمی تکان می خورد، و چنین به نظر می آمد که انگار ملایم ترین نسیم گلبرگ هایش را پخش و پراکنده می کرد.

تشخیص وجه گل مانند او راحت نبود، و مادرم همیشه مشتاق خشنود کردن دیگران بود، سخت تلاش می کرد تا وجه جسور و آسان گیرش را پرورش دهد. به جای آن گل، این ویژگی خود را با عشق بسیار آبیاری، و با مورد قبول قرار گرفتن از جانب مردم بارورش می کرد.

(صفحه 8)

 

وقتی آن شب مادرم در رویای من ظاهر شد، در حالت گل مانند خود بود، نه آن شخصیت دیگرش.

آن مادری که من واقعاً می خواستم ببینم، همان که به نظر می رسید داشت با کم رویی از زیر چتر نازک و لرزان گلبرگ هایش زیرچشمی نگاه می کرد.

او با من حرف زد. ما در اتاق بیمارستانی بودیم که او چند روز پایانی عمرش را در آن گذرانده بود. مدت ها بود که ننشسته بود، بنابراین وقتی در خوابم دیدم که این کار را کرده و به تخته ی پشتی تخت تکیه داده بود، نتوانستم مانع حسرت خوردن به خاطر گذشته شوم.

نسیمی از خلال پنجره ی باز وزید و باعث شد تا نور به شکلی درخشان در فضا به تلاطم دربیاید.

مادرم با من حرف زد.

" چی هیرو، عزیزم، فقط یک قدم کوچیک اشتباه کافیه تا برای تمام عمرت احساس سرخوردگی کنی، مثل من. اگر همیشه عصبانی باشی، همیشه سر مردم فریاد بکشی، نهایتاً معنیش اینه که وابسته ی اون ها هستی."

...

می دونستم به جز خشم، راه های دیگه ای هم وجود داره تا نشون بدم که چه احساسی دارم، اما فقط خشم بود که می اومد. به جای راه های دیگه، کارم به این مسیر ختم شد، و معلوم شد که در این مسیر هیچ راه برگشتی وجود نداره. نگران بودن منو بیشتر نگران می کرد، و نقش بازی کردن پاسخ بهتری رو به دنبال داشت، به همین خاطر، این همون چیزی بود که می بایست باشه. نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم، در آخر بدون اینکه چیزی عوض بشه مُردم.

اما می دونی چی هیرو، از جایی که الان هستم، می تونم به همه ی این مسائل نگاه کنم و خیلی بهتر متوجه می شم، خیلی زیاد می فهمم. الان خیلی از مسائلی رو که اتفاق افتاد کاملاً به وضوح می بینم – این طور نیست که دارم افسوس اون چیزها رو می خورم، اصلاً این طور نیست – اما واقعاً لازم نبود که این قدر نگران شون باشم. متوجه می شی چی می گم؟ "

مادرم لبخند محوی زد وادامه داد.

" به خاطر حس پوچی، این قدر به خاطر مسائل مختلف می ترسیدم که نمی تونستم جور دیگه ای از خودم محافظت کنم. سعی کن این طوری نباشی، باشه؟ مطمئن شو که شکمت رو گرم نگه می داری، سعی کن آسوده و راحت باشی، هم از نظر قلبی و هم از نظر بدنی، و تلاش کن مضطرب و عصبی نشی. مثل یک گل زندگی کن. تو این حق رو داری. این چیزیه که تو حتماً می تونی به دستش بیاری، برای تمام عمرت، و همین کافیه."

مادرم لبخند درخشانی زد و من ناگهان به خاطر آوردم که وقتی کوچک بودم، چگونه موقع خواب پتو را از روی شکمم کنار می زدم، و مادرم که می آمد تا به من سر بزند، به من می گفت که شکمم را گرم نگه دارم. حتی در خواب هم چشم هایم پر از اشک شد.

در تمام طول دوران کودکی ام، هر گاه که شب ها چشم هایم می لرزیدند و باز می شدند، مادرم در آنجا حضور داشت. به شکمم تقه ای آرام می زد، لباس خوابم را مرتب می کرد و پتو را رویم پهن می کرد. چندین مرتبه او را دیده بودم که این کار را می کرد؟

این همان چیزی است که به معنای مورد عشق و محبت قرار گرفتن است ...

وقتی کسی می خواهد تو را لمس کند، می خواهد مهربان وملایم باشد ... بدنم هنوز هم آن احساس را به خاطر می آورد. بدنم می داند که به عشق ساختگی پاسخ ندهد.

(صفحه 17-19)

وقتی تمام این چیزها شروع شد، من در آپارتمان خودم زندگی می کردم وناکاجیما در طبقه ی دوم ساختمانی زندگی می کرد که به صورت اریب روبروی آپارتمان من قرار داشت.

من عادت داشتم که دم پنجره آم بایستم و بیرون را تماشا کنم و ناکاجیما هم همین کار را می کرد، به همین خاطر ما متوجه یکدیگر شدیم، و طولی نکشید که شروع به سر تکان دادن برای هم کردیم. فکر می کنم که این می بایست مساله ی نادری برای دو نفر در شعر شلوغی مثل توکیو باشد که وقتی از دو پنجره چشم شان به هم می افتد برای یکدیگر سر تکان بدهند.

(صفحه 26)

اندک اندک، در هر بار به اندازه ی یک اینچ فاصله ی بین ما کمتر می شد.

من همیشه دوست داشتم نزدیک پنجره باشم و اهمیتی نداشت که هوا چقدر سرد باشد. از این رو حتی در طی زمستان، من واو مدام برای هم دست تکان می دادیم.

من می گفتم: " امروز حالت چطوره؟ "

" خوبم." من نمی توانستم صدایش را بشنوم، اما می توانستم لب خوانی اش را بکنم.

و او لبخند می زد.

این موضوع به گونه ای بود که انگار جایی که ما در آن زندگی می کردیم، سرنوشت خاصی را برای ما مقدر کرده بود، و احساساتی را به ما می بخشید که هیچ کس دیگری نمی توانست در آن سهیم شود. در طی روزهایی که می گذشتند، ما همیشه حواس مان به پنجره ی یکدیگر بود، و به همین خاطر کمابیش این گونه احساس می شد که داشتیم با هم زندگی می کردیم.

(صفحه 27)

 

***

 

عنوان: دریاچه

نویسنده: بنانا یوشیموتو

مترجم: مژگان رنجبر

ناشر: انتشارات کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول، 1395

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: 176 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی

قیمت: 110000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

رگه طلا

 

همه ما خیلی بیشتر از آنچه تصور می کنیم غنی هستیم. هیچ یک از ما زندگی عاری از جادو، خالی از مرحمت، و بی بهره از قدرت ندارد. منابع درونی ما – که اغلب اوقات کشف نشده اند و حتی از آن ها بی خبریم و تصدیقشان نمی کنیم – گنجینه هایی هستند که با خود حمل می کنیم، همان چیزی که من دی ان اِی معنوی مان می نامم.

وقتی از دی ان ای معنوی حرف می زنم، منظورم مهر اصالتی است که مثل چشمان آبی و موهای طلایی و قد متوسطم، خاص خود من است. درست همان طور که خصوصیات بدنی ما در زمان انعقاد نطفه مشخص شده اند، به نظر من ما حامل مهر یا نسخه اولیه موهبت ها و استعدادهایمان و نحوه رشد آن ها نیز هستیم. ما اغلب اوقات خیلی بیشتر از آنچه تصور می کنیم استعداد داریم. به عنوان مثال عشق به موسیقی می تواند نشانه استعداد موسیقی نیز باشد – استعدادی که به علت موقعیت تولدمان پرورش نیافته است. به همین ترتیب، خیلی از کسانی که با ولع کتاب می خوانند، نویسنده هایی در خفا هستند که می ترسند پا به عرصه رویاهایشان بگذارند.

این عرصه یا طیف وسیع خویشتن رنگارنگ تر، همان دی ان ای روحی ومعنوی ماست. صندوق گنجی است که ما به این دنیا می آوریم و مسئول پرورش آنیم.

(صفحه 5-6)

 

وقتی مردم از من می پرسند کسی که در جستجوی خلاقیت است شبیه کیست، می گویم شبیه جوینده طلاست. این کتاب درباره کشف طلای وجود خودمان و حفاری آن است. با کشف و استفاده از این رگه طلاست که می توانیم زندگی مان را به طرزی غنی تر متجلی کنیم. اما اینجا بحث بر سر بارآوری نیست، بلکه بر سر کیمیاگری ست، کیمیاگری یعنی فرایند تحول.

هنر در جوهر خویش فرایندی کیمیاگرانه است.

رگه طلا در هر زندگی ای در قلب آن زندگی نهفته است. قلب منشا تپش های خلاق است. اگر قلبی زخمی شده باشد، باید برای جاری ساختن آزادانه طلای وجودمان آن را شفا ببخشیم. به این علت است که این کتاب، زیارت شفاست؛ و سفر به خانه خویشتن است.

(صفحه 7)

اگر راه هنرمند کتاب کشف و تجدید وحدت بود، رگه طلا کتاب شفا و تجدید قوا ست. " من بالاخره پیدایت کردم. ولی تو کتک خورده، ضربه دیده، گرسنگی کشیده، بی غذا مانده، رها شده، تحقیر شده، و طرد شده بودی. من باید کاری کنم تا دوباره سلامتت را به دست بیاوری تا بتوانیم ماجراهامان را از سر بگیریم ..."

برای بازگرداندن سلامت کودک درونمان باید آماده باشیم تا هر کاری بکنیم – همان طور که برای کودک خونی خودمان می کنیم. یعنی درست مثل والدین کودک بیماری که برای مداوا به زیارت می برندش – یا مثلاً به درمانگاه – باید آماده باشیم تا به زیارت برویم و همه سختی های راه را تحمل کنیم.

(صفحه 7-8)

 

خویشتن بالغ ما زخم را صرفاً " می فهمد". اما هنرمند خلاق ما، آن کودک خلاق درون است که عملاً باید آن را شفا ببخشید. کار خویشتن بالغ شما در تمام مسیر این کتاب این است که کودک خلاقتان را در مسیر کسب سلامت راه ببرید.

( صفحه 9)

 

برای پیش رفتن ابتدا باید به عقب بروید.

(صفحه 10)

 

این کتاب را نمی توان خواند وکنار گذاشت. همان طور که هند یا بانکوک یا بیت المقدس را نمی توان بدون رفتن به آنجا تجربه کرد. کتاب سفر یعنی کتاب سفر. من از شما می خواهم تا راهی سفر شوید.

( صفحه 11)

 

ما سعی می کنیم با ذهنمان زخم هامان را بفهمیم و از راه فهم و درک تسکینشان دهیم. تلاش می کنیم با فکر کردن راه عمل کردن را پیدا کنیم نه اینکه با عمل کردن و پیش رفتن در مسیر صحیح به تفکر صحیح برسیم.

اکنون زمان آن فرا رسیده که از کانون قلب و به طرز کل نگرانه به شفای خویشتن بنگریم. این کتاب از شما می خواهد تا اندیشه رشد و شفا از طریق روند "بازی درون" را امتحان کنید. من از شما می خواهم در بابر مقومت خودتان مقاومت کنید، به شک و تردیدتان شک کنید و خطر حرکت کردن از میان و ورای روشنفکرگرایی تان را بپذیرید.

( صفحه 12)

 

در دنیای روح هیچ یتیم یا فرزند خوانده ای وجود ندارد. تک تک ما فرزند کائناتیم و استعداد ها و موهبت های عظیمی به ما بخشیده شده است. احیای آن موهبت ها پاداش کار کردن با ابزارهای بازیگوشانه است.

این تماس باخویشتن اولیه – یا اصلی یا اصیل- می تواند همان قدر جادویی باشد که برخورد با گوزنی در دامنه کوه. با تابش اولین پرتو نور از میان شک و تردیدهامان به خود می گوییم " واقعا ممکن است این موجود جادویی مال من باشد؟ "

و راه را آغاز می کنیم. ما زائر می شویم.

( صفحه 13-14)

 

اینکاری است که ما در تمرین های این کتاب می کنیم:

کار کردن با قلم ونوشتن خود زندگینامه، ساختن کولاژ، نقاب، عروسک، وتمرین های معنوی ای چون مراقبه، پیاده روی، آواز، و سکوت. هنگام انجام همه این کارها از خودمان می پرسیدم: " من کیستم؟ چه چیزی را دوست دارم؟ می خواهم در کدام جهت خودم را گسترش دهم؟" برخی از پاسخ ها و توضیحات ما حیرت انگیز خواهد بود. این کتاب گاهی شبیه هزار تو یا لابیرنت است.

( صفحه 16)

 

شما هم مسافرید هم مقصد.

(صفحه 16)

 

هدف این است که شما به حقیقت درونی تان و به آن جایگاهی در درونتان برسید که چنان ساکن و چنان متمرکز و چنان خود حقیقی شماست که همان نقطه کانونی شماست.

(صفحه 16)

 

اگر در پی اندیشه های خلاق هستی، برو پیاده روی کن. فرشتگان در گوش کسی که قدم می زند، زمزمه می کنند.

(صفحه 17)

 

به جای اینکه به ما بیاموزند تا از خودمان بپرسیم که کیستیم، یادمان دادند تا از دیگران بپرسیم. در واقع ما را این طور تربیت کرده اند که به صداهای دیگران درباره خودمان گوش کنیم.

( صفحه 18)

 

کتاب درباره اصول اصلاح کردن است. ما تصاویر نادرستی را که از خودمان داریم اصلاح می کنیم.

( صفحه 20)

 

بسیاری از ابزارهایی که شما شدیدتر از همه در برابرشان مقاومت می کنید همان ابزارهایی هستند که بیشتر از همه به دردتان می خورند.

(صفحه 21)

 

من منتظر خُلق مناسب نمی شوم. اگر اینکار را بکنید به هیچ جا نمی رسید. ذهن شما باید بداند که باید بنشیند و کار کند.

(صفحه 26)

 

ما ضمن تمنای تغییر، از مواجه شدن با راه هایی که تغییر از طریق آن ها می تواند به سراغمان بیاید اجتناب می کنیم.

(صفحه 32)

 

وقتی خودمان را به دل زندگی می اندازیم زندگی نیز در دل ما آواز می خواند.

(صفحه 46)

 

اگر تنها دعایی که در کل زندگی تان می کنید گفتن "خدایا شکرت" باشد، همین کافی است.

(صفحه 52)

 

دنیا پر از آدم هایی است که از گوش دادن به ندای درونشان باز ایستاده اند، یا فقط به همسایگانشان گوش داده اند تا بدانند چه باید بکنند، چطور باید رفتار کنند، و طبق کدام ارزش ها باید زندگی کنند.

(صفحه 73)

 

***

 

عنوان: رگه طلا (سفر به دل خلاقیت)

نویسنده: جولیا کامرون

مترجم: سیمین موحد

ناشر: نشر پیکان

سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ سوم 1393

شمارگان: 770 نسخه

شماره صفحه: 553 ص.

موضوع: خلاقیت/ خودسازی/ کودک درون

قیمت: 280000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥

لذت خیانت

 

نقطه پیوند مقالات این کتاب تاثیرپذیری همه آن ها از رسالت مترجم والتر بنیامین است. در هر چهار مقاله بر کار خلاقانه ی مترجم تاکید شده است و این موضع سنتی که کار مترجم تقلید یا رونوشت متن اصلی است به نقد کشیده شده است. طرح ایده هایی نظیر کشف غیریت ِ از پیش حاضر در متن اصل و از این طریق آشکار کردن تزلزل ها و شکاف های موجود در آن به زعم بلانشو، رساندن خبر مرگ متن اصل به گوش مخاطب، تاکید بر تکه تکه بودن ِ ابدی ِ زبان آدمی و مشروعیت زدایی ترجمه از متن اصل در قرائت دومان و همچنین تصور ترجمه به منزله ی افترازدن به متن اصل در نوشته ی باتلر جملگی حاکی از خواست این نویسندگان برای ارائه ی قرائتی رادیکال از متن بنیامین است.

(صفحه 14)

 

آیا می دانیم چه قدر وامدار مترجمان و بیشتر از آن ترجمه هستیم؟ باید گفت نه، ما آگاهی کاملی از این مسئله نداریم. حتی هنگامی که به خاطر قدم نهادن متهورانه ی مترجمان به معمای رسالت مترجم، از آن ها سپاس گزاریم؛ هنگامی که دورادور، به نشانه ی احترام، برای این استادان بی نام و نشان ِ فرهنگ مان دستی تکان می دهیم، در حالی که رهین لطف آن ها هستیم و به جد و جهد آن ها نیازمند، این تایید ما بی رمق و بفهمی نفهمی تحقیرآمیز می ماند.

(صفحه 19)

 

مترجم محکوم به ارتکاب گناهی بس بزرگ است. او، دشمن خدا، در جست و جوی بازسازی برج بابل است و می خواهد به طرزی غریب از آن کیفر الهی که آدمیان را در آشفتگی زبان ها از یکدیگر جدا کرده است سود جوید.

(صفحه 20)

 

هدف همه زبان ها بیان واقعیتی واحد است.

(صفحه 21)

 

هر زبانی به تنهایی ناکامل است.

(صفحه 21)

 

هر مترجمی در فضای تفاوت زبان ها می زید؛ به همین سیاق هر ترجمه ای، حتی به هنگام ترجمه کردن، بر این تفاوت زبان ها بنا می شود؛ در غیر این صورت هدف ترجمه سرکوب بی شرمانه ی این تفاوت خواهد بود. اثری که خوب ترجمه شده باشد به دو شکل متفاوت تحسین می شود، یا خواننده می گوید: " باورم نمی شود که ترجمه است" یا می گوید: " دقیقاً همان اثر است؛" دو اثر به نحو حیرت انگیزی یگانه هستند. با این حال، در مورد نخست، گویده اصالت اثر اصلی را محو می کند تا به زبان مقصد منفعتی برساند؛ در حالی که گوینده ی عبارت دوم، برای این که منفعتی به اثر اصلی برساند، اصالت هر دو زبان را محو می کند. در هر دو مورد چیزی بنیادی از دست رفته است. در واقع، هدف ترجمه به هیچ وجه از بین بردن تفاوت نیست، بلکه برعکس، هدف ترجمه حرکت در فضای این تفاوت است: ترجمه دائماً بر این تفاوت انگشت می گذارد. ترجمه یعنی احیای این تفاوت؛ در فضای این تفاوت است که ترجمه به رسالت سترگ خود و سرسپردگی خود برای نزدیک کردن زبان ها به یکدیگر، به واسطه ی نیروی ِ وحدت بخش خود نزدیک تر می شود، نیرویی همانند نیروی هرکول که کرانه های دریا را به سوی یکدیگر می کشید.

(صفحه 22)

 

آن دسته از آثار کلاسیک که متعلق به زبان های مرده هستند بیشتر نیازمند ترجمه اند، چون این آثار هنری ِ کلاسیک که متعلق به زبان های مرده هستند بیشتر نیازمند ترجمه اند، چون این آثار تنها گنجینه های موجود برای زنده نگه داشتن زبانی مرده در آینده اند؛ تنها گنجینه هایی که مسئولیت آینده ی زبانی را بر عهده دارند که دیگر آینده ای ندارند. این آثار تنها از طریق ترجمه زنده می مانند.

(صفحه 23)

 

اگر بخواهیم اثر ِ ترجمه شبیه اثر اصلی باشد، هیچ گونه ترجمه ی ادبی ممکن نخواهد بود.

(صفحه 24)

 

مترجم نمی تواند یک سره به متن اصلی دست یابد، چون در آن آسوده نیست؛ او مهمان ابدی ِ زبان بیگانه ای است که در آن سکنی ندارد.

(صفحه 25)

 

باید پذیرفت که متن ِ ترجمه تلاشی است برای تقلید از آفرینش ادبی که قصد دارد با استفاده از زبان روزمره ای که با آن زندگی می کنیم و غرق آن هستیم موجب زایش زبانی دیگر شود که به رغم شباهت صوری اش به زبان روزمره، غیاب و همچنین تفاوت آن دائماً احساس شده و در عین حال پنهان می ماند.

(صفحه 57)

 

همواره در ترجمه درباره ی مسئله امانت داری و خیانت بحث می شود و به نظر می رسد حتی والتر بنیامین هم از این امر آگاه است که امانت داری، هنگامی که آن را به معنای ترجمه ی تحت اللفظی تعبیر کنیم، یکی از وجوه ترجمه است. به گفته ی بنیامین، این همان وجهی است که موجب می شود ترجمه بد از آب درآید. به عقیده ی او، علاوه بر دقت برای ترجمه ی تحت الفظی، آن چه ضرورت دارد " اختیار" مترجم است که دایر بر " آزادی در باز تولید وفادارانه" است. وی اختیار مترجم را عیناً مرادف با خیانت تعبیر نمی کند، بلکه اختیار را نوع دیگری از وفاداری می داند.

(صفحه 121)

  

 

عنوان: لذت خیانت: مقالاتی درباره ی ترجمه از بلانشو، دومان، باتلر

ترجمه و گردآورنده: نصرالله مرادیانی

ناشر: بیدگل

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 151 ص.

موضوع: ترجمه- مقاله ها و خطابه ها

قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٥

کینو

 

در حالی که منتظر اولین مشتری اش بود، از گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه و خواندن کتاب هایش لذت می برد. مثل زمین خشکی که انتظار باران را می کشد، در سکوت و تنهایی غرق شده بود.

(صفحه 11)

 

نمی دانست چرا، اما خشم و رنجشی از همسر و حتی دوستش که به او خیانت کرده بودند نداشت. بدون شک این خیانت برایش شوک بزرگی بود، اما به مرور زمان فهمید چاره ای ندارد و باید سرنوشتش را بپذیرد. باقی زندگی اش بی فایده و بی نتیجه بود. دیگر نمی توانست باعث خوشحالی کسی و حتی خودش شود. خوشحالی؟ دیگر حتی معنی اش را هم نمی دانست. حس مبهمی مثل خشم یا درد، ناامیدی یا سرافکندگی اش داشت. تنها کاری که می توانست بکند خزیدن به گوشه ای خلوت بود تا این احساس عمیق بیهودگی را کمی مهار کند.

(صفحه 11)

 

هیچ چیز بدتر از حسادت و غرور نیست و کینو نوعی حس ترس از این دو تجربه داشت و در او حس دلزدگی و توجه کردن به نیمه ی تاریک افراد را به وجود می آورد.

(صفحه 18)

 

مارها موجودات باهوشی هستند و در افسانه های کهن اغلب راهنمای مردم بوده اند، اما وقتی ماری پیش رو تو باشد نمی دانی با راهنمایی اش به سمتی خوب می روی یا بد، در بیشتر مواقع مار ترکیبی از فطرت نیک و شیطانی است... مارها موجودات مبهمی هستند. در افسانه ها بزرگترین و باهوش ترین مار قلبش را جایی خارج از بدنش مخفی کرده تا کسی نتواند او را بکشد. اگر بخواهی او را بکشی باید مخفیگاه آن قلب تپنده را پیدا کرده و به دو نیمش کنی که قطعاً کار ساده و آسانی نیست.

(صفحه 25)

 

اما گاهی در این دنیا اشتباه نکردن کافی نیست.

(صفحه 27)

 

دنیا اقیانوس وسیعی بود که هیچ خشکی از آنجا به چشم نمی خورد و کینو قایقی کوچک بود که نقشه و لنگرش را گم کرده بود.

(صفحه 32)

 

کینو با خود گفت: آنقدری که باید اذیت نشدم. آنجایی که باید احساس درد واقعی می کردم، آن را خاموش کردم. نمی خواستم چنین حسی داشته باشم و از رو در رو شدن با آن فرار می کردم. چرا قلبم اینقدر خالیست؟ مانند مارهایی که در آن نقطه می گشتند و سعی داشتند قلب شان را که بسردی می تپد در آنجا پنهان کنند."

(صفحه 33)

 

کینو لحاف را روی خود کشید، چشمانش را بست و گوش هایش را با دستانش گرفت، با خود می گفت: نه می خواهم ببینم، نه بشنوم. اما از شر این صدا خلاص نمی شد. اگر به دورترین نقطه ی زمین می رفت و گوش هایش را از خاک پر می کرد، باز هم صدای کوبیدن در بیرحمانه او را تعقیب می کرد. این صدا، صدای کوبیدن در اتاق نبود، صدای کوبیدن قلبش بود. او نمی توانست از این صدا فرار کند.

(صفحه 34)

 

ریشه های تاریکی در زیر زمین گسترده می شد. بسیار صبورانه در طول زمان نقاط نرم تر و قابل نفوذتر را پیدا می کرد و به این شیوه حتی می توانست سخت ترین صخره ها را بشکافد.

(صفحه 34)

 

باید توانایی تصور هر چیزی را سرکوب می کرد و با خود می گفت نباید به آن نگاه کنم. مهم نیست که چقدر خالی شده، هنوز قلب من است. هنوز گرمای حیات درونش بود. خاطرات مثل خزه های پیچیده دور تکه الوارهای افتاده در ساحل، بی هیچ حرفی منتظر یک جذر و مد شدید بودند. اگر احساسات بریده شوند، خونریزی می کنند. به آنها اجازه نمی دهم چیزی فراتر از آنچه درک کرده ام را سرگردان کنند.

(صفحه 35)

 

کاری که می توانست انجام دهد این بود که با صبوری منتظر بماند تا روشنایی پدیدار شود و پرندگان دوباره بیدار شوند.

(صفحه 36)

 

باید یاد بگیرم که فراموش کردن کافی نیست، باید ببخشم.

(صفحه 36)

 

بنظر می رسید گذر زمان همه چیز را بدرستی تغییر نداده بود و وزن خونین امیال و لنگر زنگ زده ی پشیمانی داشت جریان طبیعی زندگی اش را متوقف می کرد.

(صفحه 36)

 

دوست داشتن را فراموش کرده بود و نیاز به نوازش را، انگار مدت ها حس دوست داشتن درون او فراموش شده بود.

با خودش گفت: بله، من اذیت شدم. بسیار زیاد.

این را گفت و اشک ریخت.

(صفحه 37)

 

...

 

عنوان: کینو

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: مریم حسین نژاد

ناشر: انتشارات بوتیمار

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: 37 ص.

موضوع: داستان های کوتاه ژاپنی

قیمت: 55000 ریال

 لینک داستان به زبان انگلیسی در مجله نیویورکر:
http://www.newyorker.com/magazine/2015/02/23/kino

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٥

چاقوی شکاری

 

هر روز صبح ساعت 10 من و  زنم می رفتیم کنار دیا تا حمام آفتاب بگیریم... من با واکمن به گروه استونز و ماروبن گی گوش می دادم و زنم غرق خواندن یک کتاب جلد نازک بر باد رفته می شد. ادعا می کرد خیلی چیزها درباره ی زندگی از این رمان یاد گرفته. من این کتاب را نخوانده ام، پس نمی دانم منظورش چیست.

...

 

روزهای سست و بیحال یکی پس از دیگری بدون هیچ وجه تمایزی از یکدیگر می گذشت. می توانستی نظم آن را تغییر دهی و هیچ کس متوجه نشود. خورشید از شرق طلوع می کرد و در غرب غروب ...

...

 

بدون آن ها تکه ای از تصویر گم شده بود.

...

 

گفت: " بیشتر چیزها از دور خیلی قشنگ است."

...

 

 هزار جور اختلال عصبی هست. حتی اگر یک علت داشته باشد، یک میلیون علائم مختلف هست. مثل زلزله است- انرژی نهفته یکی است. اما بسته به این که کجا اتفاق بیفتد فرق دارند. در یک مورد جزیره ای ممکن است غرق شود، در مورد دیگر جزیره ای پیدا شود.

...

 

اما گمانم خانواده ات را نمی توانی انتخاب کنی. می توانی؟ نمی دانم.

...

 

"این خیابان دو طرفه است. توضیحش مشکل است، اما خیال می کنم ما با بیکاری، زیاده روی آن ها را در کار تکمیل می کنیم. دلیل وجود ما همین است. منظورم را می فهمید؟ "

" آره، از لحاظی. اما چندان هم مطمئن نیستم."

بی صدا خندید، گفت: "خانواده چیز عجیبی است. خانواده باید طبق اصول خود زندگی کند، وگرنه نظم به هم می خورد... "

...

 

" گاهی همین رویا را دارم." صدایش پژواک غریبی به خود گرفته بود. انگار از ته گودال غار مانندی می آمد. " چاقوی تیزی به نرمه ی سرم فرو رفته. همان جا که خاطرات هستند. تا ته فرو رفته. دردم نمی آید، یا رویم سنگینی نمی کند – فقط همان جا فرو رفته. و من کناری ایستاده ام و چنان به این صحنه نگاه می کنم که انگار برای یکی دیگر اتفاق افتاده. می خواهم یکی آن را بیرون بکشد، ولی کسی نمی داند چاقو توی کله ام فرو رفته. به فکر آنم که خودم درش بیاورم. اما دستم بهش نمی رسد. چیز عجیبی است. می توانم به خودم چاقو بزنم، اما نمی توانم چاقو را بیرون بکشم. بعد همه چیز بنا می کند به محو شدن. من هم شروع می کنم به محو شدن. فقط چاقو سرجایش هست- تا ابد. مثل استخوان جانوری ماقبل تاریخ در ساحل. رویای من این جوری است. "

...

 

زمان همه را به یکسان از پا می اندازد مثل آن درشکه چی که به اسب پیرش آنقدر شلاق می زند تا در جاده بمیرد. اما تازیانه ای که به ما می زنند ملایمت ترسناکی دارد. فقط چندتایی از ما می فهمیم که کتک خورده ایم.

...

 

همان طور که هر قفسه ی کتاب، یک رج دراز کتاب ناخوانده دارد و هر گنجه ی لباسی پیراهن های نپوشیده، هر جشن عروسی هم یک عمه ی فقیر دارد. تقریبا برادری نیست که معرفی اش کند. تقریبا هیچ کس با او حرف نمی زند. هیچ کس از او نمی خواهد نطق کند. پشت میزی که به او تعلق دارد می نشیند، اما فقط آنجا جا می گیرد- مثل یک بطری خالی شیر. قاشق قاشق سوپ رقیق خود را آهسته  و غمگین هرت می کشد. سالادش را با چنگال می خرد. نمی تواند لوبیا سبزش را تا آخر بخورد . و بستنی که پخش می کنند، او تنها کسی است که قاشق ندارد. اگر بخت یارش باشد هدیه ای که به زوج جوان می دهد در پستو گم می شود . و اگر رو بگرداند هدیه اش را با همه ی آت و آشغال های زاید و بی مصرف سر موقع دور می ریزند.

...

از او وداع کردم و رفتم. این آخرین وداع ما بود. من می دانستم و او هم می دانست. آخرین نگاهی که به او انداختم، دست ها را چلیپا کرده و در درگاهی ایستاده بود. انگار می خواست چیزی بگوید، اما نگفت. لازم نبود آن را با صدای بلند بگوید – می دانستم می خواهد چه بگوید. احساس خلاء می کردم. احساس پوکی. صداها عجیب به نظر می رسید و همه چیز تغییر شکل داده بود. مات و مبهوت و سرگردان بودم و فکر می کردم زندگی ام چه بی هدف است. دلم می خواست برگردم، به خانه اش بروم و او را از آنِ ِ خود کنم. اما نتوانستم. راهی نبود که بتوانم.

 

 

 

عنوان: چاقوی شکاری ( مجموعه داستان)

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: مهدی غبرایی

ناشر: نیکونشر

سال نشر: چاپ اول 1390- چاپ سوم 1392

شمارگان: 2000 جلد

شماره صفحه: 150 ص.

موضوع: داستان های کوتاه ژاپنی

قیمت: 110000 ریال

عنوان داستان ها: تهوع 1979/فرهنگ عامه ای برای نسل من: ما قبل تاریخ مرحله متاخر سرمایه داری/ چاقوی شکاری/آینه/ داستان عمه فقیر/ خور هنلی/ روز تولد

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥

عشق زیاد هم قیمتی نیست

 

آخر قصه است و خبر ندارید. او آن جاست، ایستاده جلو پنجره و شما از دستش دلخورید که راه ِ نور را سد کرده است. او را نمی بینید، روز را می بینید که او نمی گذارد تو بیاید. همین طور شروع می شود. او آن جاست و حضورش شما را اذیت می کند. دیگر منتظرش نمی مانید. شب بر می گردید و رادیو را روشن می کنید. بوسه ای سرسری قبل از کَندن کفش هاتان. بعد، بلافاصله سکوت. نمی دانید چطور این طور شد. از کِی. فکر می کردید که این امکان ندارد. او نه، شما نه. شما تله ها و روزمرگی را می شناختید، درس ها را بلد بودید. انگار مایع رخت شویی عشق را می کُشد. هیچ وقت این را باور نکردید، نگذاشتید اسیر این کلیشه ها شوید. با این همه دود سیگارش شما را اذیت می کند. این یک نشانه است. از تفسیر نشانه ها صرف نظر می کنید.

متوجه هیچ پیش آمدی نشده اید و دیگر دوستش ندارید.

(صفحه 13)

 

از این فکر که دیگر او را دوست ندارید، فرار می کنید. گمان نمی کنید باید این را به او بگویید. از این رو همین می شود دغدغه ی خاطرتان. خودتان را با آن وفق می دهید. می پذیرید که دیگر تحمل نکنید: رفتارش، اخلاقش، موسیقی ای که گوش می کند. بی آن که از این موضوع یک فاجعه بسازید. بدخلق هستید. گاهی هم گزنده، اما پنهان می کنید. بعد، دیگر نمی توانید خودتان را نگه دارید. از دست تان در می رود. سرزنش ها را پشت سر هم ردیف می کنید، شبیه مادرتان می شوید. از خودتان بیزار می شوید.

(صفحه 14)

 

این از روز ِ اول شروع شد؟ این شما هستید که قصه تان را می کُشید؟ انگار آخر ِ قصه در همان اولش نوشته شده است. پس تقصیر کیست؟ آن که دیگری را دریده یا آن که گذاشته دریده شود؟

(صفحه 16)

 

من بلد نیستم بگویم یا تو بلد نیستی بشنوی، مطمئن نیستم که دیشب با یک زبان با هم صحبت می کردیم. با این حال من همه ی کلمات مهم را برای ساختن جمله ای ساده، روشن، مستقیم اما بدون خشونت به زبان می آورم که تو بدانی این زندگی دیگر به درد من نمی خورد. تو را متهم نمی کنم، فقط از تو می پرسم که چه حسی داری، بعد تو حرف می زنی، نظرت را می گویی، صدا کمی بالا می رود، خودمان را نگه می داریم چون بچه ها همان نزدیکی خوابیده اند. بعد من رشته ی کلام را به دست می گیرم، سعی می کنم یک پله بالاتر بروم، می خواهم به مساله ی اصلی برسم اما نمی توانم به این زودی خطر کنم، کلام را به تو وا می گذارم، همان چیزهایی را که قبلاً گفتی تکرار می کنی و بی شک من هم همین طور، حرف هایم را تکرار می کنم، هر یک از ما در زندان منطق خود زندانی است، گفت و گوی ما به دو مونولوگ تبدیل می شود که بیهوده می چرخند. من به قلب نزدیک می شوم، به عشق، تنها چیزی که برایم مهم است، می خواهم بدانم هنوز دوستم داری و هر بار همان اتفاق می افتد، یک دفعه ساکت می شوی، هر چه بیشتر حرف می زنم، تو بیشتر به خواب می روی.یک هو حرف هایم قوی ترین داروهای خواب آور می شوند.

(صفحه 27)

 

به زودی با کلماتی فریبنده و سست به بچه ها می گوییم که زندگی شان دارد عوض می شود، می گوییم که نباید نگران باشند. پدر و مادرشان آن ها را دوست دارند، مهم این است، همین را تکرار می کنیم. پدر و مادرشان از بین رفته اند، فرسوده شده اند از شب های بی خوابی، کارهای وحشیانه، تونل های طولانی اغما و امید از دست رفته، اما پدر و مادرشان جلو آن ها خودشان را نگه خواهند داشت و تقریباً با لبخند دو جمله به زبان خواهند آورد، نهایتا دو یا سه جمله که مناسب موقعیت ساخته شده اند، زنجیره ای از کلمات که از عشق خواهند گفت و پایان عشق، عشقی که ما به آن ها داریم و عشقی که دیگر به هم نداریم.

(صفحه 29)

 

***

 

عنوان: عشق زیاد هم قیمتی نیست

نویسنده: بریژیت ژیرو

مترجم: اصغر نوری

ناشر: هیرمند

سال نشر: چاپ اول- 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 70 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 65000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥

سمت آبی آتش

 

 

قصه بسیار قدیمی تر از این حرف هاست. این درهم تنیدگی زیبایی، عشق و اندوه، هر جا که عشق به زیبایی در میان باشد ناگزیر پای اندوه هم دربین است. نمی شود دل به زیبایی داد و رنج نکشید که آن رنج نیز خود از جنس عشق و زیبایی است. قصه ای ساده به قدمت بشر: تو زیبایی و من شیدا، تو دوری و من محزون. به وقت دلدادگی می فهمی کنعان نه جایی در جغرافیا که مختصاتی در جان ِ آدمی است. رنج و اندوه هم زاد عشقند و تو در مصر هم که باشی، دلت به کنعان سرگردان است. سرگردانی، زیادتِ تنهایی است، تنهایی زیادت ِ رنج و من برابر این همه به تسلا محتاج بودم.

مانند نیاکان خود که شب ها دور آتش مقدس گرد هم جمع می شدند و به قصه های شَمَن پیر گوش جان می سپردند تا بدانند کجای تاریخ قبیله ایستاده اند، تماشای تک تک آن فیلم ها، آن شمایل های محبوب زمانه ام، یاریإ ام داد بدانم در کجای کنعان خویشم. و مانند همان پیشینیان، که با شنیدن رنج قهرمان قصه ی قبیله، در می یافتند به درد تنها نیستند و تسلا می یافتند، مشاهده ی رنج ریک در کازابلانکا، تنهایی تراویس در پاریس-تگزاس یا ناامیدی علی در چیزهایی هست که نمی دانی، قانعم کرد که در جای جای این جهان، هم دردانی دارم. شراکت درد گویی از شدتش می کاهد. شاید این کلمات هم روزی شریک رنج دیگری شدند، مرهمی و تسلایی که هی فلانی تو تنها نیستی.

(صفحه 8)

 

حیرت، وادی ِ نخست دل دادگی است.

(صفحه 14)

 

عشق مرا به دیگری بدل ساخته، غریبه ای که غربت رازآلودش هم زمان جذاب و رَماننده است. گویی گوشه ای از خانه ی جانم را کشف کرده باشم که باعث حیرتم شده است. این من ِ دل سپرده به تو کیست؟

(صفحه 14)

 

دوست داشتن آدمی را وا می دارد تا نادیدنی را ببیند، نیافتنی را بیابد. افسونی در عشق هست که روزمرگی را می تاراند و باعث می شود به ذات اشیاء آدم ها و زندگی پی ببریم.

(صفحه 14)

 

می دانی روح ما گاهی توان حیرت انگیزی دارد تا خاطرات گذشته را دست چین کند. از سویی بخش های دردناک و قسمت های پر رنج ِ همه ی تجربه های دشوار را حذف و کم رنگ سازد و از سوی دیگر بر آتش اشتیاق چنان بدمد که دست بسته و مجبور، بپذیری و باور کنی این بار فرق می کند.

(صفحه 15)

 

گفتن دوستت دارم همیشه شبیه دل به دریا زدن است، رها کردن تیری که دیگر هرگز به کمان بازنمی گردد. دوستت دارم هر سرانجامی که بیابد، این تیر که رها شود، دیگر هیچکس آن آدم قبلی نخواهد بود.

(صفحه 15)

 

آدمی در نوبهار عشق، مبتلا به فراموشی است. عاشق از یاد می برد که عشق هم چنان همان عشق است، انسان همان انسان و رنج همان رنج. دل دادگی بازی ظریفی را آغاز می کند: فراموشی را به خدمت می گیرد تا از آینده و تمام هراس پنهان در بطنش نهراسی و نگریزی.

(صفحه 16)

 

تا جوانی امیدواری و تمام جهان انگار برابر توست، همه ی فرصت ها، امکانات و رویاها. هنوز چیزی نشده ای پس می توانی همه چیز و همه کس باشی. این، در عین سرگردانی دریایی از امکانات برابر آدمی می گذارد تا سیاح جهان درون و بیرون باشد. حکم نخستین ابراز عشق ها هم شاید همین باشد. هنوز محبوب را به تمامی نمی شناسی پس او می تواند همه چیز و همه کس باشد، کلید دار ِ نیک بختی، بانی شادی. عشق از نو هر بار جوانت می سازد، پرشور و سرشار از امید. انگار که ابراز عشق، اسم اعظمی است برای تاراندن تاریکی، خستگی، ملال و حسرت از جان آدمی.

(صفحه 17)

 

می دانی با هر بار گفتن دوستت دارم ما سپر بر زمین می گذاریم، زره از تن بیرون می کنیم و راضی می شویم به رضای روزگار، به خواهی بیا ببخشا؛ خواهی برو جفا کن. بی دفاع در برابر آنکه دوستش داریم می ایستیم در حالی که تنها پناه گاه مان همان دوستت دارم است و اگر این سنگر سقوط کند ... آخ که اگر این سنگر سقوط کند.

(صفحه 18)

 

انتظار برای مطلع شدن از این که آن دیگری نیز دوستت می دارد یا نه، شبیه بارداری است. جنینی را به جای بطن در قلبت می پروری و دوستت دارم لحظه ی تولد است. در تمام آن ایام، عشق درون تو از خون و جانت تغذیه می کند، برایش آواز می خوانی، اسم می گذاری، رویا می بافی ...

(صفحه 18)

 

انتظار جادویی با خود دارد که مسیر زندگی عادی را تغییر می دهد. شبیه کسی شده بودم که زکام گرفته و طعم هیچ چیز را حس نمی کند. با انتظار زندگی بد طعم نیست، بی مزه است. هزار حدس و گمان مانند گردبادی در جانم می پیچد.

(صفحه 19)

 

جهان گاهی بی رحم است عزیزترین، بر می دارد آدم را در سخت ترین شرایط قرار می دهد: بی دفاع برابر دیگری، ناتوان در برآوردن مهم ترین میل خود. کسی را بیش از هر چیزی در دنیا می خواهی و نمی شود. فرض می کنی دوستت دارم، کبوتری جَلد است. پروازش می دهی با این امید که به نزدت باز می گردد، گاهی اما نمی آید، گم می شود. با تمام وزن جهان روی شانه هایت، مواجه می شوی با نه، با نیستم و نمی خواهم، با دوستت ندارم و نمی توانم. رویایی از دست رفته، نوری نحیف که جایش را به سلطه تاریکی می دهد. در دستم هیچ است و در قلبم سوگ.

(صفحه 24)

 

چگونه ممکن است آن چه راه نفس را بسته انکار کرد؟ چطور می توانم بگویم نباید رنج بکشم چون منطقی نیست؟ با منطق یا بی منطق، درد هست، حسش می کنم.

(صفحه 27)

 

خلاصه کردن عشق در خاطرات، خطا است. عشق را شاید بشود پرنده ای فرض کرد که رویاهای آینده و خاطرات گذشته، دو بال پرواز اویند.

(صفحه 27)

 

***

 

عنوان: سمت آبی آتش

نویسنده: امیرحسین کامیار

ناشر: هیرمند

سال نشر: چاپ اول-1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 192 ص.

موضوع: داستان های فارسی- قرن 14

قیمت: 120000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥

سرسخت، کم بخت

 

چیزهایی که برای فردی اصلاً اهمیت ندارد، می توانند شخص دیگری را تا سرحد مرگ برنجانند.

(صفحه 18)

 

ما در یک خانه با هم مشترک بودیم اما خیلی هم نزدیک نبودیم. من ترجیح می دادم تنهایی خودم را داشته باشم. این همه ی ماجراست. ولی از خیلی پیش تر متوجه شده بودم که او می خواست در همه چیز زندگی ام شریک شود. با این حال نسبت به بی مهری و خودخواهی ام حس خیلی بدی داشتم. حالا هم چنان در درونم به او فکر می کردم، مثل همیشه: نوعی زندگی متوقف شده، خاطره ای که نمی دانستم با آن چه کنم.

خاطراتم در هیبت توده ای از تصاویر مختلف در قلبم حک شده بودند و سایه ای سنگین روی قلبم می انداختند.

(صفحه 18)

 

با این حال، در آخر، این مردم هستند که بیش از هر چیزی مرا می ترسانند. هیچ وقت چیزی ترسناک تر از یک انسان برایم وجود نداشته است. باز هم یک مکان است؛ و مهم نیست که ارواح مهیب به نظر برسند؛ آن ها فقط انسان های مرده هستند. همیشه فکر می کنم وحشتناک ترین چیزی که احتمال دارد به ذهن کسی خطور کند، کارهاییست که مردم انجام می دهند.

(صفحه 21)

 

حس می کردم از ناکجا آمده ام. انگار دیگر خانه ای نداشتم تا به آن بازگردم. جاده ای که در آن بودم راه به جایی نداشت. این سفر هیچ وقت تمام نمی شد انگار فردا صبح هرگز نمی رسید.

(صفحه 26)

 

من تا گردن در این شب فرو رفته، در این فضای غربت زده و حیرت انگیز غرق شده بودم. انگار همه چیز را از پس یک فیلتر می دیدم و نمی توانستم راجع به هیچ مسئله ای، جدی فکر کنم. این شب با نیروهایش گیرم انداخته بود.

آرزو کردم صبح زودتر از راه برسد. دوست داشتم با اشعه های براق خورشید ِ صبح، حمام آفتاب بگیرم، تا همه چیز پاک شود. می خواستم غرق در نور شوم، مثل حالا که غرق در این آبم. چون می دانستم هیچ گزینه ای پیش رویم ندارم و می بایست در همین شب زندگی ام را از سر بگذرانم. به کسی می مانستم که مریض و تب دار، خاطره ی سلامتی را به فراموشی سپرده است.

(صفحه 28)

 

زمان منقبض و منبسط می شود. هنگامی که منبسط می شود به قیر می ماند: آدمیان را تنگ در آغوش می گیرد، تا ابد نزد خود نگه می دارد. و به راحتی اجازه ی رفتن نمی دهد. بعضی اوقات به جایی که از آن آمده ای بر می گردی، می ایستی، چشم هایت را می بندی و در می یابی که حتا یک ثانیه هم نگذشته است؛ زمان تو را از آن جا در تاریکی به حال خود تنها می گذارد.

در خواب، تونل های پیچ در پیچ مرا در خود گیر انداخته بودند. چهار دست و پا در راهروهایی باریک و متقاطع در ظلمات به جلو رفتم. راهروها مدام در جهات مختلف، چند شاخه می شدند.

(صفحه 31)

 

آن روزها، من فهم کاملی از مسائل نداشتم حتا در ذهن خودم. خسته، آسیب دیده و هنوز کم سن و سال بودم. وقتی به گذشته نگاه می کنم، این طور به نظرم می آید که انگار، آسمان پشت پنجره ی من همیشه ابری بود و آن سال به غیر از ابر، غبار آلود هم بود. شب های متوالی، منظره ی پشت پنجره ی من کثیف و خاکستری بود.

(صفحه 35)

 

این ها چیزهایی بودند که هر چقدر هم که دوستشان داشتم، دیگر شانس دوباره دیدنشان را نداشتم. خیره به او نگریستم، عمیق و طولانی.

با خود فکر کردم: " هر جور که حساب کنی، من هیچ وقت به او عمیق نگاه نکرده بودم. حتا یک بار. او همیشه همین طور بوده، غرق در عمق وجود ِ خود؛ حتا سعی نکرد تا دیگران درکش کنن."

و من تازه نگاه می کردم. در حقیقت، این دلیلی بود که دوست داشتم او را نگاه کنم. زندگی ِ او مثل شبح ِ بی رنگی از زندگی بود، لایه های بی شمار غم و اندوه.

(صفحه 36)

 

 

مسئله اینه که حس می کنم آروم آروم دارم دچار وضعیت ِ احساسی عجیبی می شم. انگار که تو یه کیسه پلاستیکی هستم و اکسیژن کم کم داره تموم میشه. انگار دیگه برای هیچ کس مهم نیست که من چیکار می کنم و دیگه خیلی دیر شده و هیچ راه برگشتی نیست.

(صفحه 40)

 

مثل این بود که در شهری که تنها در رویای آدمیان می شود سراغش را گرفت به سر می بردم. قلبم، غرق در نور خورشید غرب، گویی رو به پوسیدگی می رفت. دنیا دور سرم می چرخید. فکر کردم اگر تقاطع بعدی را بپیچم، می توانم به خانه برگردم و اتاق هایی را که در آن ها با مادرم زندگی کرده بودم خواهم یافت و بوی رخت های شسته شده، هوا را پُر خواهد کرد... من از در به داخل می پرم و زندگی قدیمی ما دوباره شروع خواهد شد ...

حقیقت این بود که مادرم در آپارتمانی زندگی می کرد که برایم آشنا نبود؛ این جا در این شهر غریبه، با مردی که نمی شناختم.

(صفحه 45)

 

آن موقع به دنبال راهی می گشتم تا کمی زمان بخرم، تا این حس بی ثباتی که روزهایم را از من گرفته بود، فروکش کند ...

(صفحه 48)

 

روزی از او پرسیدم: " چرا تو همچین محله ای زندگی می کنی؟ " و او با لبخند پاسخ داد: " این جا یه جورایی آرامش دارم. چون وقتی آدم های معمولی رو زیاد می بینم، حس می کنم عجیبم و این، مضطربم می کنه."

(صفحه 49)

 

مردم معمولا فکر می‌کنند که کسالت‌باریِ بودن با یک نفر سبب به هم زدن دوستی می‌شود و بالاخره یکی این تصمیم را می‌گیرد؛ یا تو یا طرف مقابل. در صورتی که این واقعا درست نیست. ادوار زندگی ما مثل فصل‌ها رو به پایان می‌روند؛ همه‌ی موضوع همین است. اراده‌ی انسان نمی‌تواند آن را تغییر دهد و اگر طور دیگر نگاه کنی، شاید ما هم بتوانیم با خودمان خوش باشیم تا آن روز از راه برسد.

(صفحه 51)

 

اما غربت بین ما هیچ وقت از بین نرفت. غربت گذر زمان. غربت انشعاب مسیر.

(صفحه 53)

 

به آدم های دور و بر حسادت می کردم، چون به نظر خرسند می آمدند، و از این بابت حس خوبی نداشتم. همه سرخوش بودند: بچهها و مادرها، پیرزن ها؛ مردمی که بدنشان با اعمال روزمره در زندگی هایی معمولی شکل گرفته بود.

(صفحه 53)

 

" مطمئنم اتفاقات زیادی خواهد افتاد ولی تو نباید خودتو سرزنش کنی. تو باید سرسخت باشی، باشه؟ هر اتفاق که افتاد هم چنان دماغتو بالا بگیر و جلو برو."

(صفحه 55)

 

هر جایی که باشی، شبای عجیب و غریب هست و همیشه هم می گذره. فقط باید جوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. صبح که بیاد همه چیز به حالت ِ اولش برگشته.

(صفحه 69)

 

" شنیدن صدای ِ مردم به من امنیت می ده. نمی دونم، برای من انگار تداعی صدای مامان باباهاس."

شیزورو از شنیدن آن صداها احساس امنیت می کرد. آن صداها باعث می شدند که حس کند چیزی او را این جا، در این دنیا، نگه داشته است.

(صفحه 73)

 

 

عنوان: سرسخت، کم بخت

نویسنده: بنانا یوشیموتو

مترجم: البرز قریب

ناشر: حرفه نویسنده

سال نشر: چاپ اول 1390

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 125 ص.

موضوع: داستان های کوتاه ژاپنی

قیمت: 55000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٤

← صفحه بعد