ملت عشق

 

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس " تاپ" می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس.

اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی ... تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.

( صفحه 7)

...

 

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم. هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.

( صفحه 54)

...

 

خطوط کف دست کاروانسرادار را بررسی کردم؛ عمیق بود، ترک خورده بود، متزلزل و بی ثبات بود خط هایش. انواع و اقسام خطوط مواج رنگی پیش چشمم پدیدار شد. در اطراف هر انسانی هاله ای از رنگ های متفاوت هست. هاله این مرد به خاکستری می زد، نوعی آبی کدر بود. گوهر روحش سوراخ شده بود، کناره هایش ریخته بود. انگار نیروی درونی ای برایش نمانده بود تا در برابر دنیای بیرون از او محافظت کند.

( صفحه 56)

...

 

به عکس هایی که عزیز انداخته بود رسید. بیش تر عکس ها پرتره آدم هایی از هر رنگ و سن و فرهنگ و طبقه بود. همه این آدم ها با وجود تفاوت های عمیقشان یک وجه مشترک داشتند: در هر پرتره ای حتما یک نقص بود. نقص بعضی هایشان چیز ساده ای بود: یک گوشواره، یک پاشنه کفش یا یک دگمه. اما نقص بعضی ها وحشتناک بود: بعضی ها انگشت نداشتند، بعضی ها پا یا دست. به هر ترتیب، در هر کدامشان نقصی جلب توجه می کرد. اِللا کنجکاو شد. عزیز برای چه عکس این انسان ها را می انداخت؟ جوابی را که دنبالش بود، در زیر نوشته عکس ها پیدا کرد.

" هر که باشیم، هر کجای دنیا زندگی کنیم، همگی جایی در اعماقمان نوعی حس کمبود داریم. انگار چیزی اساسی گم کرده ایم و می ترسیم نتوانیم آن را پس بگیریم. آن هایی هم که می دانند چه چیزی کم دارند، واقعا انگشت شمارند."

( صفحه 72)

...

شب قبل از سفر شمس با هم در اطراف درخت های توت قدم زدیم. ابریشم نیز به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکنی قوی تر و مقاوم تر است، حتی آتشین تر.
به شمس گفتم: " ببین، کرم ابریشم برای خروج از پیله، ابریشمی را که با زحمت بسیار تنیده پاره می کند. از این رو کشاورز یا ابریشم را انتخاب می کند یا کرم ابریشم را. هر دو را با هم نمی توانند حفظ کنند. اکثر مواقع برای حفظ ابریشم جان کرم ابریشم را می گیرند. می دانی فقط برای یک دستمال ابریشمی صد کرم ابریشم جان می دهد؟"
" در این حکایت نقش من به نقش کرم ابریشم می ماند. مولوی ابریشم است، گره در گره بافته خواهد شد. وقتش که برسد، برای بقای ابریشم باید کرم ابریشم بمیرد."
( صفحه 127)
...

معتقدم در اطراف هر انسانی هاله ای از رنگ های مختلف هست. چشم هایم را بستم و کوشیدم رنگ های تو را بیابم. خیلی نگذشته بود که سه رنگ پدیدار شد: زرد ِ گرم، نارنجی ِ خجالتی و بنفش ِ لب فرو بسته. به نظرم این ها رنگ های توست. خیلی هم قشنگند. هم جدا جدا، هم با هم.
( صفحه 142)
چشم هایش را بست، کمان های رنگی که بدنش را احاطه کرده بودند در ذهنش مجسم کرد. عجیب است؛ اِللایی که در ذهنش پدیدار شد اِللای هفت ساله بود، نه اِللای بالغِ فعلی.
( صفحه 128)
...

مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن ِ درون خودت و کشف کردن ِ زیبایی های باطنت رهنمون می شود.
( صفحه 138)
...

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است. به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است.
( صفحه 118)
...

در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی توانی حقیقت را کشف کنی. فقط در آینه انسانی دیگر است که می توانی خودت را کاملا ببینی.
( صفحه 116)
...

هیچ گاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه های دشوار باغ های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید.
( صفحه 117)

...

اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش، در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.
( صفحه 109)

 

***

 

عنوان: ملت عشق

نویسنده: الیف شافاک

مترجم: ارسلان فصیحی

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 511 ص.

موضوع: داستان های ترکی - ترکیه - قرن 20 م.

قیمت: 250000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤

روزگار تفنگ

 

ژنرال گفت: " شما نمی فهمید جوان هستید. احساسات شما مانند کودکی یا می خندد یا می گرید. اما پیر سیاستمداران بریتانیای کبیر نخواهند گذاشت. ما دنیا را تقسیم خواهیم کرد. اولی ها، دومی ها، سومی ها. اولی ما هستیم پرچمدار حرکت دنیا، سومی ها همین ها."
اشاره ای به چند سرباز هندی کرد که روی آجرها انگار خشک شده بودند.
گروهبان گفت: " قربان و دومی ها؟ "
- کسانی که نمی توانند اولی باشند و نه می خواهند سومی باشند. ما نمی گذاریم هیچ کس از دنیای خودش بیرون بیاید. به هر قیمتی که باشد افکارشان را غارت می کنیم. درست است امریکا ارباب است اما دستورات ما بنا گوشش خواهد بود.
( صفحه 255)


...

سیاست جولانگاه مردان بی احساس است. دروغ در سیاست یک فضیلت است. اما در زندگی عادی یک گناه بزرگ. آدم هایی که در مقام سیاسی همه کاره اند پنهان هستند و تنها بندهای عروسک های روی صحنه را تکان می دهند.
( صفحه 271)

...


مثل گذشته دل کلفت نبود. انگار دلش نرم شده بود، رام شده بود. دیگر هوای خانه می کرد. یادت هست نعمت توی شکاف آن طرف رودخانه سه روز قایم بودی کمی هم دلت هوای خانه را نکرد. مگر آن وقت ریبخیر را دوست نداشتی. تفنگت کنارت بود. بوی باروت زیر دماغت بود. انگار با تفنگ غریبه شده ای. می خواهی ازش فرار کنی.
بی تفنگ هم زندگی سخت شده است. سرزمین مادری ات پر از غریبه شده.
( صفحه 249)



***

عنوان: روزگار تفنگ
نویسنده: حبیب خداداد زاده
ناشر: نشر آموت
سال نشر: چاپ اول 1393
شمارگان: 1000 نسخه
شماره صفحه: 272 ص.
موضوع: داستان های فارسی-- قرن 14
قیمت: 150000 ریال

لینک کتاب: http://www.aamout.com/search/label/habib-khodadadzadeh

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

تابستان آن سال

 

" تنها راه زنده ماندن و دوام آوردن است ... آدم تمرین می کند تا حرفه ای شود. وقتی ماموریتی داری، دل و روده اش را می کشی بیرون و آن کار را به ثمر می رسانی. درباره ساختمان سازی هم همین طور است. آدم نقشه ای دارد، مواد اولیه اش را تهیه می کند و بعد آن را طبق نقشه می سازد. "
" بسیار خب، ولی ببینم همه ماموریت ها و تمام پروژه های ساختمان سازی دقیقا طبق نقشه پیش رفته اند؟ "
" خب نه، همیشه هم مطابق نقشه پیش نمی روند."
" آن موقع چه کار کردی؟ "
" با امکانات موجود می سازی و کارت را پیش می بری. طبق حس و غریزه ات عمل می کنی."
" فکر می کنم همین الان عصاره پدر و مادری را خلاصه وار تعریف کردی."
" جدی جدی این را باور داری؟ "
" باور ِ تنها کافی نیست. من اصولا بر همین اساس زندگی می کنم."

( صفحه 311)
...

" همیشه با کمال میل حاضرم نظر مشورتی بدهم، حتی اگر بیشترش اشتباه باشد. "
" من که فکر می کنم بیشترش درست است، دست کم برای من."
" جنا آرام گفت: " جک گاهی وقت ها اوضاع خیلی سریع پیچیده می شود. باور من این است که باید سر فرصت و با حوصله جلو رفت."
" به گمانم دارم این را می فهمم."
" ممنون که پرسیدی. ولی چرا خیال کردی این قضیه مسائل را بین من و تو عوض می کند؟ من که فکر می کنم تو فقط قدری اطمینان خاطر لازم داشتی، شاید هم کمی دلداری."
" ولی برای من این ها قضایای خیلی مهمی هستند؛ من عادت ندارم برای این جور مسائل بروم سراغ کسی. بیشتر گوشه گیر هستم. زمانی لیزی زنده بود، می رفتم سراغ او."
" نیمه گمشده ات؟ "
" و بهترین دوستم. ما می توانستیم درباره هر موضوعی با هم حرف بزنیم."
جنا با حوصله و حالت رضایت بخشی آه کشید: " همین الان تصویر، نه ... رویای من، را از رابطه کامل توصیف کردی."
" همه چیز که کامل و بی نقص نبود. ما هم مشکلاتی داشتیم."
" ولی آن ها را با همدیگر حل می کردید؟ "
" خب، آره. مگر ازدواج جز این است؟ "
" باید همین طور باشد. ولی هر چه می گذرد، بیشتر به این نتیجه می رسم که نیست. انگار آدم ها خیلی راحت از هم نا امید می شوند ... "
( صفحه 312)

...
جک به فانوس دریایی اشاره کرد: " می خواهی بدانی چرا من پدر خودم را درآورده ام تا آن چیز لعنتی خراب شده را به راه بیندازم؟ "
میکی کنارش نشست: " چون مامان عاشقش بود؟ " بعد با قدری ملاحظه و احتیاط گفت: " و می خواست شما آن را تعمیر کنید؟ "
" اولش من هم همین فکر را می کردم؛ اما تازه وقتی تو را دیدم که آن جا ایستاده ای، چیزی به فکرم خطور کرد؛ انگار لایه ای مه از روی مغزم کنار رفت. " جک لحظه ای درنگ کرد و بعد صورتش را با آستینش پاک کرد: " تازه متوجه شدم که فقط قصد داشتم چیزی را درست کنم، حالا هر چیزی. می خواستم فهرستی را مرور کنم، کارهای لازم را انجام بدهم و نتیجه نهایی هم این باشد که بی معطلی راه بیفتد و کار کند. آن موقع همه چیز روبه راه می شد."
" ولی این اتفاق نیفتاد؟ "
" نه، جواب نداد. می دانی چرا؟ "
میکی به جای نه سرش را تکان داد.
"چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب با عقل جور در نمی آید. " جک لحظه ای درنگ کرد و به دخترش چشم دوخت: " کسی که نباید این جا باشد، هست و کسی که باید باشد، نیست. هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست. هر چه قدر هم که تلاش کنی، باز نمی توانی این وضع را تغییر بدهی. این مسئله هیچ ربطی به خواسته و آرزو ندارد، فقط با واقعیت سر و کار دارد که اغلب هم منطقی نیست."
( صفحه 318)



***

عنوان: تابستان آن سال
نویسنده: دیوید بالداچی
مترجم: شقایق قندهاری
ناشر: نشر آموت
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 1100 نسخه
شماره صفحه: 416 ص.
موضوع: داستان های امریکایی- قرن 20 م.
قیمت: 225000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤

سکوت

 

حضرت موسی به گفته برخی از مفسرین زندگی اش، از آن افراد حراف و بی پروایی نبود که برنامه های سفر بین جاده ای راه بیندازد و در کلاس های مدرسه کسب و کار هاروارد معرکه بگیرد، بلکه با استانداردهای امروزی، یک خجالتی آرام بود؛ او با لکنت زبان حرف می زد و خودش را شخصی ملایم و فروتن می دانست.

زمانی که خدا اولین بار در جلو او در شکل بوته سوزان ظاهر شد، او به عنوان چوپانی برای پدر زنش کار می کرد. حتی آنقدر جاه طلب نبود که بخواهد خودش یک گله داشته باشد. و زمانی که خدا به او نقشش را به عنوان آزادی بخش قوم بنی اسرائیل آشکار کرد، او این مسئولیت را سریع نپذیرفت: " شخص دیگری را برای این کار انتخاب کنید "،او با التماس گفت: " من چه کسی هستم که باید به نزد فرعون بروم؟ من هرگز سخنور فصیحی نبوده ام، من لکنت زبان دارم و صحبت کردن برایم مشکل است. " تنها زمانی که خدا او را با برادر برون گرایش هارون، همراه کرد، حضرت موسی پذیرفت که این ماموریت را انجام دهد. حضرت موسی، نویسنده متون سخنرانی و مجری پشت صحنه و به نوعی یک " سیرانو برژاگ" بود و هارون چهره عملیاتی شد. خدا به او گفت: " گویی او زبان توست و انگار که تو فرمانروای او هستی."

حضرت موسی به کمک هارون، قوم بنی اسرائیل را از مصر به صحرا هدایت کرد و حدود 40 سال آنها را در آنجا مستقر کرد و 10 فرمان را از کوه سینا آورد. او همه این کارها را قدرتی که طبیعتا با درون گرایی مرتبط است انجام داد؛ بالا رفتن از کوه در جست و جوی حکمت و فضیلت و نوشتن آنها و هر چیزی که در آنجا آموخته بود، با دقت بر روی دو سنگ بزرگ.

ما نمی پرسیم که چرا خدا فردی را که از صحبت کردن می ترسد و برای حرف زدن مشکل دارد به عنوان پیامبر خود انتخاب کرده است؟ اما باید بپرسیم و در پی پاسخ آن نیز باشیم. کتاب قوم بنی اسرائیل توضیحات کمی داده است، اما داستان هایش به ما نشان می دهد که درون گرایی، مکمل برون گرایی است؛ اینکه حد تعادل همیشه پیام اصلی نیست، و اینکه مردم از حضرت موسی به علت سخنانش که متفکرانه و درست بود پیروی می کردند، نه برای اینکه خوب صحبت می کرد.

( صفحه 88)

...

اگر پارکس با رفتارش، حرف هایش را نشان می داد و اگر حضرت موسی از طریق برادرش، سخنانش را به گوش مردم می رساند، در دنیای امروز نوع دیگری از رهبران درون گرا برای این کار از اینترنت استفاده می کنند... در تاریخ 28 ماه مه سال 2011، سایت کریگلیست، هفتمین سایت بزرگ انگلیسی زبان در دنیا شناخته شد. کاربران این سایت که بیشتر از 700 شهر در 70 کشور مختلف بودند، از طریق این سایت، شغل، همسر و حتی اهداء کننده کلیه هم پیدا کردند. آنها شعرهای همدیگر را می خواندند و به کارهایشان اعتراف می کردند. نیومارک این سایت را نه یک مکان تجاری، بلکه یک محل عمومی توصیف می کند. سخن او در این رابطه این چنین بود: " مرتبط کردن مردم با یکدیگر برای اینکه دنیای بهتری داشته باشیم، در هر زمانی عمیق ترین و با ارزش ترین ارزش معنوی است که می توانید داشته باشید."

( صفحه 90)

 

***

 

عنوان: سکوت ( قدرت درون گراها در جهانی که از سخن گفتن نمی ایستد!)

نویسنده: سوزان کین

مترجم: درسا عظیمی

ناشر: نشر البرز

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: درون گرایی/ روابط بین شخصی

قیمت: 190000 ریال

لینک کتاب در سایت ناشر:

http://www.alborzpublication.com/bookview.aspx?bookid=1838716

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤

شازده کوچولو

 

شازده کوچولو روی تخته سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: " این که ستاره ها توی آسمون روشن اند آیا به این دلیله که هر کسی بتونه یه روزی ستاره خودش رو پیدا کنه؟ ... سیاره ام رو ببین، درست اون جا بالای سر ماست. اما چقدر دوره. "

مار گفت: " چه ستاره زیبایی. برای چی این جا اومدی؟ "

شازده کوچولو گفت: " با گُلی مشکل پیدا کرده بودم."

مار گفت: " اوه! "

و هر دو ساکت شدند.

بالاخره شازده کوچولو گفت و گو را دوباره از سر گرفت: " آدما کجان؟ تو صحرا حس تنهایی و غریبی به آدم دست می ده ... "

مار گفت: " بین آدما هم حس تنهایی و غریبی دست می ده."

شازده کوچولو مدتی طولانی به مار زل زد.

( صفحه 70)

...

 

" همه آدم ها ستاره هایی دارن که برای مردم مختلف یه جور نیستن. برای کسایی که مسافرن، ستاره ها راهنمان. برای بعضی دیگه چیزی بیش از چراغ های روشن توی آسمون نیستن. برای کسایی که دانشمندند، اونا معمان. برای مرد تاجر من، طلا بودن اما همه این ستاره ها ساکت و خاموشن. فقط تویی که ستاره هایی خواهی داشت که کس دیگه ای اونا رو نداره."

( صفحه 98)

 

***

 

عنوان: شازده کوچولو

نویسنده: آنتوان دو سنت اگزوپری

مترجم: زهرا تیرانی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1392- چاپ دوم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 104 ص.

موضوع: داستان های فرانسه - قرن 20 م.

قیمت: 60000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤

قربانی دیگرانیم و جلاد خویشتن

 

احتمالا یا شاید ناگزیر، در زندگی لحظه ای می رسد که دیگر هیچ چیز خوب نیست، دیگر هیچ چیز مطلوب نیست. این بدحالی گاهی دلیل خارجی دارد، مانند طلاق، ورشکستگی، بیماری شدید یا بدبیاری های گوناگون. گاهی هم منشا آن درونی است و از خویشتن برمی خیزد. به طور کلی می توان گفت در مورد دوم بدتر است، چرا که بهانه ای برای توجیه وضع وجود ندارد. همه چیز در خارج خوب است. موفقیت حاصل است، اما در دورن احساس شکست باقی مانده. انگار سررشته زندگی از اختیار خارج شده است.

در هر حال مهم نیست این بدحالی چطور به وجود آمده. ناگهان به نظر می رسد سررشته ی زندگی از اختیار ما خارج شده است. احساسی توصیف ناپذیر از درون ما برخاسته. این احساس می تواند به شکل یک غم بزرگ، خستگی شدید، تحریک پذیری فزاینده یا بی میلی به زندگی تجلی کند. به قول لئونارد کوهن شاعر، احساس می کنیم با " شکستی لایزال" روبه روییم. احساسی که نمی توانیم درون خود نابود کنیم. احساسی که ما را می درد، خراب می کند، زندگی مان را قطعه قطعه می کند. احساسی که اثری از خود نمی گذارد، داستانی برای گفتن ندارد و به ویژه داستان آن را برای خودمان هم نمی توانیم بازگوییم.

در این هنگام، وسوسه ی بزرگ ایفای نقش قربانی و متهم کردن دیگران، والدین، فرزندان و حتی حاکمیت پیش می آید.

( صفحه 15)

...

 

زندگی در شکوه، یعنی زندگی در لحظه ی حال، با قلبی باز به روی زیبایی افراد و جهان، به کمک قدرت ذهنی و تخیل به منظور معنی دادن به آن. زندگی در شکوه یعنی هماهنگ شدن با نیروهای بنیادین و چشیدن آن ها در خود و ابراز هر چه بیشتر آن ها. زندگی در شکوه یعنی با عشق به ارتعاش درآمدن، بدون دلیل و قلبی لبریز از شادی به منظور وصل.

یک دانشجو، یک نویسنده، یک خانم خانه دار، یک راننده ی تاکسی، یا یک حسابدار هم می تواند لحظات متعالی و لحظات شکوه داشته باشد. این ها رابطه ای با موفقیت های خارجی ندارد که او را اسیر نگاه دیگران می کند، بلکه بیشتر به موفقیت درونی بستگی دارد، یعنی آنچه عمیقا احساس شود، مثل یک لحظه خوشی، یک حالت کمال، یک شکوه فراموش شده.

ما شکوهی فراموش شده، نادیده گرفته و رها شده ایم. ما نوری مستقر در پس پرده ایم. خلاقیتی محرومیت دیده ایم. نیروهای شادمانه ای هستیم در انتظار رهایی. این دیگران نیستند که شکوه ما را فراموش کرده اند، خودمان آن را فراموش کرده ایم. اگر بخواهیم به هر قیمتی که شده این شکوه را بزرگ کنیم و آن را به دیگران بشناسانیم، کار حقیری کرده ایم، به تحقیر خود پرداخته ایم. چرا باید مضطرب باشیم؟ اگر گفته های مریکاره ی خردمند را به زبان دیگری بیان کنیم، می توانیم بگوییم نیروهای حیات همانند رودخانه ای هستند قدرتمند، که قابل پنهان کردن نیست و بالاخره روزی سدی را که شما به روی آن بسته اید، خواهند شکست.

( صفحه 90)

 

***

 

عنوان: قربانی دیگرانیم و جلاد خویشتن( کالبدشکافی روانشناختی اسطوره ی ایزیس و اوزیریس)

نویسنده: گی کورنو

مترجم: زهرا وثوق

ناشر: انتشارات مکتوب

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: 328 ص.

موضوع: خودسازی/ خویشتن داری/ ایسیس ( الهه مصری) / اوزیریس ( الهه مصری)

قیمت: 160000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤

مُدِراتو کانتابیله

 

- می خواستم حالا شما به من بگویید که چطور آنها به این مرحله رسیدند که دیگر با هم حرف نزنند.
- من هیچ چیز نمی دانم. شاید بر اثر سکوتهایی که شب در میان آنها برقرار می شد و بعد تقریبا در هر ساعتی از شبانه روز. و آنها نمی توانستند با هیچ چیز بر آن غلبه کنند. با هیچ چیز.
- در یکی از شبها، آنها در اتاق می چرخند، مانند حیوانات زندانی می شوند، نمی دانند که چه به سرشان آمده است. به تدریج احساس می کنند که می ترسند.
- دیگر هیچ چیزی آنها را اقناع نمی کند.
- با واقعیتی روبرو شده اند، اما نمی توانند فوراً آن را بگویند. یا شاید برای اینکه به آن پی ببرند ماهها لازم است.
( صفحه 62)

- باز هم برایم حرف بزنید. به زودی، دیگر هیچ چیزی از شما نخواهم پرسید.
- پیش از اینکه به این خانه برسم، بوته های برگ نو در باغ بود. از این بوته ها در باغ خیلی زیاد است. وقتی که طوفان نزدیک می شود، آنها مثل سایش فولاد صدا می کنند. عادت کردن به آن مثل اینست که انسان صدای قلب خودش را بشنود. من به آن عادت کرده ام... کاری که باید کرد زندگی در یک شهر بی درخت است. وقتی که باد هست درختها فریاد می زنند اینجا همیشه باد هست همیشه غیر از دو روز در سال می دانید اگر من جای شما بودم از اینجا می رفتم اینجا نمی ماندم همه پرنده ها یا تقریباً همه شان پرنده های دریایی هستند که بعد از طوفانها لش مرده ها را پیدا می کنند و وقتی که طوفان خاموش می شود و درختها دیگر فریاد نمی زنند در ساحل صدای آنها را می شنوند که مثل گلو بریده ها جیغ می کشند و این جیغ ها نمی گذارند که بچه ها بخوابند نه من از اینجا خواهم رفت.
- واقعا وقتی که باد در این شهر متوقف می شود، چنان نادر است که گویی انسان خفه می شود.
( صفحه 67)

- نسیم همیشه بر می گردد. همیشه، و نمی دانم شما متوجه شده اید که هر روز به صورت دیگری است، گاهی ناگهانی، به خصوص هنگام غروب خورشید، گاهی برعکس، خیلی آرام، اما وقتی که هوا گرم است، و اواخر شب، حوالی ساعت چهار صبح و سپیده دم. برگ نوها فریاد می زنند، می فهمید؟ اینطور است که من به وجود نسیم پی می برم.
( صفحه 69)

***

عنوان: مُدِراتو کانتابیله
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: رضا سید حسینی
ناشر: انتشارات نیلوفر
سال نشر: چاپ اول 1352- چاپ سوم 1387
شمارگان: 1650 نسخه
شماره صفحه: 144 ص.
موضوع: داستانهای فرانسوی- قرن 20 م.
قیمت: 45000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤

اولین تماس تلفنی از بهشت

 

بیشتر خبرهای زندگی مانند تولد یک نوزاد، نامزدی یک زوج و تصادف غم انگیز در نیمه شب را با تلفن به آدم می دهند. بیشتر اتفاق های مهم سفر زندگی آدمی را، چه خوب و چه بد، با صدای تلفن خبر می دهند.

( صفحه 16)

باید دوباره از نو شروع کنی. همه همین را می گویند. اما زندگی مثل بازی شطرنج نیست و وقتی عزیزی از دست می رود، نمی توان از نو شروع کرد. زندگی کردن در چنین شرایطی، بیشتر " ادامه دادن بدون آن عزیز" است تا یک شروع دوباره.

همسر سالی از دست رفته بود. او پس از یک بیهوشی طولانی از دنیا رفته بود. به گفته بیمارستان، او در اولین روز تابستان، وقتی هوا توفانی بود و به شدت رعد و برق می زد، جان داده بود. سالی آن موقع هنوز در زندان بود. نُه هفته به آزادی اش باقی مانده بود. وقتی به او خبر دادند، همه بدنش بی حس شد. مثل این بود که روی کره ماه ایستاده باشی و ناگهان به تو خبر بدهند زمین ویران شده است.
( صفحه 21)

می گویند یقین بهتر از باور است چون وقتی باور ایجاد می شود، کس دیگری به جان انسان فکر کرده است.
( صفحه 52)

 صدای یک مادر به هیچ کس دیگری شباهت ندارد.

( صفحه 17)

 ما فکر می کنیم مردی که پس از ده ماه از زندان آزاد می شود، چقدر از آزادی لذت می برد اما واقعیت آن است که جسم و ذهن انسان به شرایط عادت می کند، حتی به بدترین شرایط. برای همین، هنوز گاهی وقت ها سالی مانند یک زندانی بی رمق به دیوار خیره می شد و بعد ناچار بود به خودش یادآوری کند که می تواند برخیزد و بیرون برود.

( صفحه 22)

 رنجی که تو زندگی می کشی، واقعا تو رو ناراحت نمی کنه ... خود واقعی تو رو ناراحت نمی کنه ... تو از اونی که فکر می کنی، سبک تری.

( صفحه 28)

معجزه ها هر روز بی سر و صدا اتفاق می افتند: در اتاق عمل، در دریای توفانی و یا وقتی ناگهان عابری وسط خیابان ظاهر می شود. این معجزه ها بندرت مورد توجه واقع می شوند و کسی حساب آنها را نگه نمی دارد.

( صفحه 29)

 آدما با ترس زندگی شون رو می بازن ... ذره ذره ... هر چی به ترس بها بدیم، از ایمانمون ... کم کردیم ...

 

***

 

 عنوان: اولین تماس تلفنی از بهشت

نویسنده: میچ آلبوم

مترجم: آرتمیس مسعودی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 424 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 21 م.

قیمت: 225000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤

تاریخ ادبیات جهان

 

آثار داستایفسکی به سه دوره تقسیم می شوند.نوشته های دوره ی نخست او ( 1846 تا 1849) نفوذ گوگول را به خوبی نشان می دهند. داستایفسکی، همانند گوگول، در آمیزش احساس همدردی با طبیعت گرایی تواناست، اما فاقد حس هزل و طنزِ گوگول است. مردم فقیر (1846) بیانگر همدردی عمیق اوست نسبت به انسان های ستمدیده، تقریبا تهی شده از انسانیت، مضحک، اما هنوز آدمیزاد و نجیب.
رمان های دوره میانه ی (1857 تا 1863) داستایفسکی همانند آثار نخستین دوره ی کار اوست، منتها نفوذ گوگول هم به مراتب کمتر شده است. از داستان های عمده ی دوره ی میانه ی او، ملک استپانچیکوف و ساکنان آن (1849) است که حکایت می کند چگونه آدمی طفیلی خانواده ی میزبانش را تهدید می کند و خوار می شمارد. سرشکستگان و آزردگان (1861)، که تاثیر دیکنز را نشان می دهد رمانی است کم اهمیت درباره ی جوانی ابله که در آنِ واحد به دودختر دل می بندد. خاطرات خانه ی مردگان (1861 تا 1862 )، بر اساس تجربه های نویسنده در زندان سیبری نگارش یافته و سرگذشت غم انگیز محکومان را به شیوه ای گیرا روایت می کند.
رمان های دوره ی آخر ( 1863 تا 1881) داستایفسکی ازجنبه ی روانشناسی ژرف تر و از لحاظ عاطفی قوی تر از رمان های پیشین او هستند. در واقع، آثار بزرگ داستایفسکی بیشتر در سال های آخر عمر او و بعد از سال 1863 آفریده شده اند.
برادران کارمازوف (1879 تا 1880)، بهترین رمان داستایفسکی و در شمار شاهکار مسلم ادبیات روسی است. داستایفسکی در این کتاب بدبختی ها، ناکامی ها، زشتی ها، پستی ها، و به ویژه بیماری های روحی آدمیان را با چیره دستی شگفتی آوری تشریح کرده و پرده از پوشیده ترین مظاهر روح انسانی برگرفته است. افزون بر این، اطلاعات ارزنده ای از زندگی اخلاقی، فرهنگی واجتماعی روسیه ی آن روزگار ارائه داده است.
خطاهای داستایفسکی کم و بیش روشن و آشکار است. برای بسیاری از خوانندگان، رمان هایش بیش از حد بیمارگونه، سرشار از درد، رنج، تبهکاری، جنون و امور غیرعادی و خلاف قاعده است. نیکلای میخائیلسوکی برجسته ترین ویژگی رمان های داستایفسکی را بی رحمی می داند. در سبک او، نارسایی های بسیار دیده می شود. عیب کلی و فراگیر او پرگویی پیان ناپذیر همراه با گسیختگی و عدم انسجام است. رمان هایش از رویدادهای کاملا ناهمخوان و نامرتبط سرشار، و تقریبا فاقد شکل اند.
محاسن رمان های داستایفسکی، معایب آنها را از دیده پنهان می دارند. همدردی صمیمانه با آزردگان، اندیشه های ژرف، عشق به همه ی زندگان، دلبستگی صمیمانه به مذهب، توجه به آزادی انسان و توجیه خدا و نظم جهانی، اشتیاق لایتغیر او به بخشش بیش از محکوم کردن. همه ی این محاسن رمان های او را در شمار مدارک بزرگ انسانیت و مسیحیت قرار داده اند. او از لحاظ مهارت در تحلیل روانی اشخاص داستان، درون نگری های عمیق، گفت و گوی زنده و گیرا، تعمق فراوان در سرشت انسانی و انگیزه ها، و توانایی تشخیص بیماری عصر، بر بسیاری از رمان نویسان پیشی گرفته است. در میان تمامی استادان داستان نویسی روسیه و جهان، داستایفسکی روحانی ترین، به معنای واقعی کلمه است.

 

***

 

عنوان: تاریخ ادبیات جهان (از آغاز تا پایان سده ی بیستم:همراه با مکتب ها و اصطلاحات ادبی)

نویسنده: غلامحسین ده بزرگی

ناشر: انتشارات زوار

سال نشر: چاپ اول 1386

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 710 ص.

موضوع: ادبیات - تاریخ و نقد

قیمت چاپ سال 1386: 80000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤

رقص کلاغ روی شانه های مترسک

 

استاد روی برگ سفیدی نوشت به " نام خدا " و بعد رو به روم روی میز گذاشتش. " اولین کلمه ای که می نویسی خیلی مهمه. همیشه تو ذهنت می مونه. پس خوب بهش فکر کن." احتیاجی به فکر کردن نداشتم. قلم را در مرکب فرو بردم و نوشتم: " علی" خیلی بد نشد. استاد نگاهم کرد و لبخند زد. " خب پس! به نام علی شروع کردی. " لبخند زدم. " به نام پدر." استاد کمی جدی شد. " خوبه. شروع خوبی بود. هم از نظر محتوا و هم از نظر فرم.
...
وقتی بلند شدی تا بروی دوباره به قد بلندت نگاه کردم و به چهره ی تاثیرگذارت. نوشته بودی " علی" و گفته بودی: " به نام پدر." به دلم نشسته بود و نمی دانستم دارم توی کدام اسطوره دنبالت می گردم. انگار درست کسی هستی که سال ها در ذهنم تجسم می کردم ...
( صفحه 155)
...

 

بی خبر وارد می شوی و به من زل می زنی و بعد روی دورترین صندلی می نشینی. انگار اولین بار است که می بینمت و خیلی به دلم می نشینی. نمی توانم چشم از تو بردارم و تمام برخوردهایمان جلو چشمم رژه می روند. همه ی کوتاهی های من و همه ی بزرگواری های تو ... می پرسی: " مگه عروسی تموم شد؟ " تازه یادم می آید که نوشین منتظرم است. ای کاش نبود. توی آسانسور به اولین باری فکر می کنم که همین جا رو به رویم ایستاده بودی و سلام کردی. وقتی گفته بوی پریزادی، خوشم نیامده بود و هیچ فکر نمی کردم روزی داخل همین آسانسور آرزو کنم که ای کاش دنیا همین آسانسور بود که تنها من و تو تویش بودیم.

( صفحه 329)

 ...

توی گوشم گفته بود: هیچ وقت فراموش نکن که خیلی دوستت دارم. چه طور فراموش کرده بودم و حالا چه طور همه چیز برایم زنده می شود؟ انگار همین حالا زیر گوشم این جمله را تکرار می کند. سعی می کنم چیزهای دیگری به خاطربیاورم. خیلی کم رنگ و محوند اما وجود دارند.

***

 

عنوان: رقص کلاغ روی شانه های مترسک

نویسنده: سمیرا ابوترابی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 400 ص.

موضوع: داستان های فارسی - قرن 14

قیمت: 215000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

چگونه از کتاب خود مراقبت کنیم؟

 

مخاطرات ناشی از حضور کودکان و مهمان ها نسبتا آشکار است. ولی هر صاحب کتابی، کسانی را می شناسد که از امانت گرفتن برخی از این کتاب ها بدشان نمی آید. در این گونه زمینه ها، قضاوت و داوری بر عهده خود صاحبان کتاب است. از یک سو، امانت دادن کتابی خواندنی به یک دوست عملی دلپذیر است و از سوی دیگر احتمالا رنگ آن کتاب - و یا دقیقا همان رنگ و روی اولیه آن- هیچ گاه دیده نخواهد شد.
به علاوه همه می دانند که هیچ کس یک کتاب امانتی را نمی خواند. این نوع کتاب ها که در یک لحظه گذرا در صدر جدول کتاب های پرفروش قرار داشتند، مدتی عاطل و باطل گوشه ای خاک می خورند تا زمانی که فراموش شده، گم و گور شوند و یا در قفسه ای جای بگیرند؛ یعنی تا زمانی که امانت دهنده فراموش کند که این کتاب را از چه کسی امانت گرفته است. در این گونه موارد نیز اگر امانت دهنده در مقام یادآوری امر برآید، معمولا جز شرمندگی متقابل حاصلی نخواهد داشت؛ امانت دهنده از آن جهت که دوستی را تحت فشار قرار داده و امانت گیرنده نیز از آن روی که فرصت نکرده کتاب را بخواند و یا فراموش کرده که آن را کجا گذاشته است.
حکایت شده که روزی بر یک برد انگلیسی مهمانی وارد شد. در حالی که لرد کتابخانه خود را به مهمان نشان می داد، وی پرسید آیا او کتاب هایش را امانت نیز می دهد؟ لرد پاسخ داد که " فقط ابلهان کتاب خود را امانت می دهند " و در ادامه افزود: " تمامی این کتاب ها روزی به ابلهانی چند تعلق داشتند."
اصولا امانت دادن کتاب کار خطایی است. جای خالی کتاب در قفسه آنی از نظرتان محو نخواهد شد. اگر هم در نهایت امانتی برگردد، شکل و شمایل رضایت بخشی نخواهد داشت. علاوه بر این، امانت دادن کتاب نه فقط از چند غازی که شاید به پدیدآورنده کتاب می رسد کم می کند، بلکه امانت گیرنده را نیز از آشنایی با لذت ِ ترتیب دادن یک مجموعه خصوصی محروم می کند. از همه این ها گذشته، اگر این دوست به راه کتاب خریدن بیفتد، شاید روزی فرا برسد که شما نیز از او کتاب به امانت گیرید!


***

عنوان: چگونه از کتاب خود مراقبت کنیم؟
نویسنده: مایکل دیردا
مترجم: ترجمه در نشریه جهان کتاب
ناشر: موسسه فرهنگی- هنری جهان کتاب
سال نشر: چاپ اول 1384 - چاپ پنجم 1394
شمارگان: 500 نسخه
شماره صفحه: 40 ص.
موضوع: کتاب -- نگهداری و مرمت
قیمت: 30000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤

جنوب دریاچه سوپریور

 

 مشتریانش هرگز نمی توانستند باور کنند او بتواند چنین افسردگی و نومیدی شدیدی را تجربه کند، حیرت و سردرگمی بی پایانی را که از زندگی کردن بدون امی نصیب او شده بود. مانند جانوری بود که کور و کر و لال شده باشد و دایم بر دیواره های قفس پنجه بکشد. می دانست به خوبی توانسته است این حس خود را پنهان کند. او همیشه منطقی و محکم بود، دختری شاد و قابل اعتماد که دیگران را می خنداند اما همیشه دستوراتشان را جدی می گرفت. اما در عمق وجود واقعی مدلین، چیزی در هم شکسته بود. مدلین حتی نمی دانست قرار است یک لحظه بعد چه کار کند.

( صفحه 9)

...

از سه هفته پیش تا به حال استرس زیادی را تجربه کرده بود، برای رسیدن به یک تغییر بزرگ و قرار بود تغییر اتفاق بیفتد؛ قرار بود اوتغییر کند. دیگر قرار نبود مدام احساس کند مانند تکه سیمی است که به شدت کشیده شده و آماده است به دونیم شود.

( صفحه 20)

...

بالاخره یک نفر پیدا شده بود او را بفهمد. آن زن الان کجا بود؟ کسی که برای مدلین نوشته بود: فکر می کنم هنوز هم در غم از دست دادن او احساس دلتنگی می کنی. یک سال، برای التیام یافتن چنین دردی، زمان زیادی نیست. نمی توانم بگویم حتما خیری در آن بوده است چون وقتی چنین عزیزی را از دست می دهیم، هرگز نمی توانیم چنین احساسی داشته باشیم. یک سال از رفتن امی می گذشت، با این وجود، مدلین هنوز به زندگی عادی برنگشته بود اما به نظر می رسید هیچ کس متوجه این موضوع نبود. او باید تا به حال بر اندوه خود غلبه می کرد، از آن گذر می کرد و زندگی اش را که برای مراقبت از زنی در حال احتضار، تعطیل کرده بود، از نو می ساخت. اما اصلا چنین احساسی نداشت.

( صفحه 24)

...

 

مدلین هیچ وقت فکر نمی کرد روزی به سرگرمی نیاز پیدا کند ... او عاشق مطالعه بود اما برای این کار هم محدودیت هایی وجود داشت. به علاوه، تا به حال نصف جعبه کتاب هایی را که با خودش آورده بود، خوانده بود و این باعث می شد احساس ناراحتی کند. گاهی به این فکر می افتاد که کتاب های باقی مانده را برای روز مبادا نگه دارد چون هیچ کتابخانه ای، هیچ کتابفروشی ای و هیچ دوستی در کار نبود که بتوان از آنها کتاب گرفت.

( صفحه 27)

...

" دیدم چراغت روشنه. گفتم بیام ببینم چی کار می کنی."

" داشتم کتاب می خوندم."

" حالا چی داشتی می خوندی؟ "

" ژوزف کمپل."

راندی سر تکان داد و شانه هایش را بالا انداخت.

" تخیلیه. "

راندی کتاب را ورق زد. " مثل زئوس؟ "

" تقریبا. درباره داستان هایی صحبت می کنه که ما برای خودمون می سازیم که به زندگی مون معنا بدیم. "

راندی سر تکان داد و گفت: " آهان." مدتی سکوت برقرار شد و راندی در حالی که به او طوری لبخند می زد که گویی واقعا تعجب کرده است، گفت: " تو برای خودت چه داستان هایی می سازی؟ "

( صفحه 187)

 

***

 

عنوان: جنوب دریاچه سوپریور

نویسنده: الن ایرگود

مترجم: آرتمیس مسعودی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 456 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 21 م.

قیمت: 215000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤

از جهنم تا بهشت

 

آن روزها من نمی دانستم که دیدار " عمو پاراناب" همه آن چیزی است که مادرم تمام روز انتظارش را می کشید، به خاطر او ساری نو می پوشید، موهایش را شانه می کرد و در انتظار آمدنش، برای میان وعده هایی که می خواست برایش تدارک ببیند، برنامه ریزی می کرد.

( صفحه 14)

...

گاهی وقت ها مادرم با پیش کشیدن حرف دخترها سر به سر " پاراناب" می گذاشت و از او در مورد دانشجویان دختر هندی در دانشگاه " ای آی تی" سوال می کرد، یا عکس هایی از دختران فامیل که در هند زندگی می کردند به اون نشان می داد و می پرسید: " نظرت در مورد این یکی چیه؟ " " به نظرت خوشگل نیست؟ " او مطمئن بود که نمی تواند " عمو پاراناب" را تا ابد برای خودش نگه دارد و حدسم این بود که برای همین تلاش می کند او در خانواده اش باقی بماند. در این بین وابستگی او به مادرم قابل اعتنا بود، در ماه های اول چنان به مادرم محتاج بود که پدرم در همه دوران زندگی مشترکشان به مادرم نیاز نداشته. فکر می کنم، او با خودش اولین و شاید تنها احساس شادی حقیقی را که مادرم در همه زندگی لمس کرده بود، به همراه داشت. فکر نمی کنم، حتی تولد من تا این اندازه باعث خوشحالی مادرم شده باشد. من تنها دلیل ادامه زندگی او با پدرم بودم، نتیجه زندگی بی پایه و اساسی که او آغاز کرده بود و باید به آن ادامه می داد و " عمو پاناراب" در این بین خوشحالی غیرمنتظره ای در زندگی مادرم بود.

( صفحه 21)

...

مادرم به زنان بنگالی می گفت: " پاراناب خیلی عوض شده. نمی توانم بفهمم، چطور ممکن است یک آدم تا این اندازه عوض شود، تفاوت رفتار او با قبل مثل تفاوت جهنم تا بهشت است! "

( صفحه 23)

...

 هر چه مادر از رفت و آمدهای " دبورا" متنفر بود، من بیشتر منتظر دیدارش بودم. من عاشق " دبورا" شده بودم، همانطور که خیلی دختربچه ها عاشق زنانی به غیر از مادرشان می شوند.

( صفحه 24)

...

" دبورا" اعترافی کرد که مادرم را متحیر ساخت. او گفت در طول این سال ها، از اینکه بخشی از زندگی " پاراناب" را از او جدا کرده سخت احساس پشیمانی می کرد و گفت: " من آن روزها به تو خیلی حسادت می کردم. چون تو " پاراناب" را خیلی خوب می شناختی و طوری او را درک می کردی که من هرگز نتوانستم. او به خانواده اش پشت کرد، به همه شما، اما انگار چیزی بود که از آن می ترسیدم و همیشه نگرانش بودم و هیچ وقت هم نتوانستم بر ترسم غلبه کنم. "

( صفحه 50)

...

 

او گفت: " بودی" امیدوارم مرا مقصر دور کردن او از زندگی تان ندانی، من از این مسئله همیشه عذاب وجدان دارم." مادرم به او اطمینان داده بود که او را مقصر هیچ چیز نمی داند، اما از حس حسادتی که نزدیک دو برهه به " دبورا" داشت حرفی نزد ... او هیچ وقت برای " دبورا" اعتراف نکرد که چند هفته بعد از ازدواجشان وقتی من مدرسه بودم و پدرم سر کار بود، او هر چه سنجاق قفلی در کشوها و جاهای مختلف خانه داشت را جمع کرده و آنها را به سنجاق قفلی هایی که به دستبندش زده بود اضافه می کند. وقتی تعدادشان به حد کافی می رسد، یکی یکی آنها را به ساری که پوشیده بود وصل می کند، طوری که قسمت روی لباس به آستر زیر آن بچسبد و نتوانند لباسش را از تنش خارج کنند، بعد یک فندک مایع و یک بسته کبریت از آشپزخانه بر می دارد و به حیاط خلوت سرد و بسته می رود که پر بود از برگهایی که هنوز جمعشان نکرده بودیم. روی ساری اش کت یاسی رنگی که تا زانویش می رسید پوشیده بود. ظاهرش طوری بود که هر کدام از همسایه ها او را می دید، فکر می کرد برای هواخوری بیرون آمده، او کت را از تنش در می آورد، درپوش فندک را بر می دارد و همه مایع آن را روی خودش خالی می کند، بعد کت را می پوشد و کمرش را محکم می بندد، سپس باقی مانده مایع فندک را در مسیر، تا مخزنی که انباشته از زباله بود می ریزد، و با یک جعبه کبریت در جیب کتش به وسط حیاط برمی گردد، حدودا یک ساعت همانجا می ایستد و به خانه مان نگاه می کند و سعی می کند شهامت کبریت زدن را پیدا کند. من او را نجات ندادم، پدرم هم این کار را نکرد، همسایه کناری مان خانم " مولکوب" که روابط خیلی نزدیکی هم با مادرم نداشت، برای جمع کردن برگهای حیاط شان از خانه بیرون می آید و به او می گوید: " چه غروب زیبایی، چند لحظه است که شما را نگاه می کنم و می بینم که با تحسین آنرا تماشا می کنید." مادرم حرف او را تایید می کند و داخل خانه بر می گردد. آن روز، من و پدرم عصر به خانه رسیدیم و مادرم مثل روزهای دیگر در آشپزخانه مشغول پختن شام بود. مادرم هرگز این حرفها را به " دبورا" نگفت، اما بعد از اینکه، مردی که آرزو داشتم با او ازدواج کنم، قلبم را شکست، آن را فقط برای من اعتراف کرد.

(صفحه 50-52)

 

***

 

عنوان: از جهنم تا بهشت

نویسنده: جومپا لاهیری

مترجم: مریم صبوری

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 56 ص.

موضوع: داستان های کوتاه آمریکایی- قرن 20 م.

قیمت: 35000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

هزار درنا

 

" بدت نیاد ها، سعی کن دیگه زهر، بیش از اونی که هست پخش نشه... دردسر این جاست که تو داری زهر رو توی خودت نگه می داری. خودتو جمع و جور کن. بریزش بیرون ... "
( صفحه 22)
...

 آخرین اشعه ی آفتاب در حال غروب روی سنگ های باغ زیر اتاق پذیرایی می تابید. درها باز بودند، و دختر نزدیک ایوان نشسته بود. گویی روشنی وجود او گوشه های تاریک اتاق بزرگ را نورانی کرده بود. در شاه نشین زنبق های ژاپنی گذاشته بودند. روی شال کمر دختر هم نقش زنبق های سیبریایی بود.
( صفحه 49)
...

جلویش زانو زد و با تحسین نگاهش کرد؛ آن طوری که بیش تر شایسته ی تماشای وسایل عالی چای بود. سرخی مبهمی از لعاب سفیدش می تراوید. کیکوجی دستش را دراز کرد تا سطح خنک و دلپذیرش را لمس کند.
" مثل خواب، لطیفه. حتا آدمی مثل من هم که چیز زیادی در این باره نمی دونه، می تونه خوبی این سفال رو درک کنه. "
می خواست بگوید " مثل خواب یک زن "، ولی کلمات آخرش را جوید.
( صفحه 67)
...

" منظورتون اینه که مادرم با مردنش کار اشتباهی مرتکب شد؟ راستش، من هم تلخی کارش رو حس کردم. به نظر من آدم نمی تونه با کشتن خودش کارهای اشتباه و نادرستی رو که توی زندگی اش مرتکب شده، جبران و رفع و رجوع کنه. این طور مردن فقط سوء تفاهم ها رو بیش تر می کنه. هیچ کس نمی تونه همچین آدمی رو ببخشه. "
( صفحه 71)
...

" کار مادرم اشتباه بود. اول پدرتون، بعد خودتون. ولی ناچارم فکر کنم تقدیر مادرم این طور بود. "
با تانی حرف می زد، و گونه هایش از شرم سرخ بود. رنگ خون در صورتش گرم تر از قبل بود. برای پرهیز از نگاه کیکوجی، تعظیم کرد و بعد رویش را کمی برگرداند.
" ولی از روزی که مادر مرد، انگار کم کم قشنگ تر شد. نمی دونم خیالاتی شده م یا واقعا خوب تر و قشنگ تر شده؟ "
" برای مرده فرقی نمی کنه؛ قشنگ بودن اهمیتی براش نداره. "
" شاید چون مادر دیگه نمی تونست زشتی خودش را تحمل کنه مرد. "
( صفحه 72)
...

یکشنبه ی بعد به دختر تلفن کرد.
" توی خونه تنهایید؟ "
" بله. البته تنهایی یه کم سخته. "
" نباید تنها بمونید."
" گمونم همین طوره که می گید."
" انقدر ساکته که احساس می کنم صدای سکوت رو می شنوم."
فومیکو آرام خندید.
( صفحه 74)

***

عنوان: هزار درنا
نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: رضا دادویی
ناشر: انتشارات آمه
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 400 جلد
شماره صفحه: 127 ص.
موضوع: داستان های ژاپنی- قرن 20 م.
قیمت: 65000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

ماشین مرا بران

 

میساکی گفت: " می تونم یه چیزی ازتون بپرسم؟ "
کافوکو گفت: " بله، حتما. "
- تو چرا بازیگر شدی؟
- خب، چند تا از دخترهای هم کلاسی ام تو دانشگاه بهم پیشنهاد دادن عضو گروه تئاتر دانشجویی بشم. اون موقع خیلی از تئاتر خوشم نمی اومد. تجربه ی کوتاه بازی در دوران دبیرستان داشتم، اما اون قدر ها قوی نبودم که در سطح تیم دانشگاه باشم. به همین دلیل با این تصور که حالا برم ببینم چی می شه، وارد شدم. از این گذشته کمی هم علاقه داشتم با اون دخترا بپرم. پس از مدتی متوجه شدم که از بازیگری خیلی خوشم میاد. دوست داشتم در زمان اجرا تو نقشم فرو برم، یه آدم دیگه بشم، اما وقتی میام بیرون خودم باشم. خیلی برام لذت بخش بود.
- دوست داشتی یکی دیگه باشی؟
- تا جایی که دوباره بتونم به خودم برگردم، آره.
- تا حالا شده فکر کنی که به خودت برنگردی؟
( صفحه 59)

...

کافوکو گفت: " مشکلم اینه که ... یه بخش از وجود اون رو هیچ وقت نفهمیدم. حالا اون رفته و من تا روز مرگم دیگه نمی تونم به اون قضیه پی ببرم و دستم کوتاهه. مثل جعبه ای کوچک قفل شده و گم شده در اقیانوس بیکران. وقتی یادش می افتم، درد عمیقی میاد سراغم."
تاکاتسوکی لحظه ای ساکت بود و سپس گفت: " اما کافوکو، ما نباید انتظار داشته باشیم آدم ها رو تمام و کمال بشناسیم. حتی اگه عمیقا عاشق اون ها باشیم. "
- نمی دونم چه جوری توضیح بدم اما ... شاید تو زندگیم اون موقع یه نقطه ی کور داشتم.
تاکاتسوکی گفت: " نقطه ی کور؟ "
- شاید از یه اخلاق خیلی مهم ِ اون چشم پوشی کردم. چیزی که درست مقابل چشمانم بود و نمی تونستم درست ببینمش و دلیل اون رو درست تشخیص بدم.
" ما هیچ وقت نمی تونیم بفهمیم تو مغز زن ها چی می گذره. می تونیم؟ این تمام چیزیه که من می خوام بگم. و این توی همه ی زن ها صدق می کنه. به همین دلیل من فکر نمی کنم این نقطه ی کور رو فقط شما داشته باشید. ما همه با نقطه کورهامون زندگی می کنیم و من فکر می کنم نیازی نیست شما خودتون رو بی خودی قضاوت بکنید. "

( صفحه 72)



***


عنوان: ماشین مرا بران
نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: مونا حسینی
ناشر: نشر قطره
سال نشر: چاپ اول 1394
شمارگان: 500 نسخه
شماره صفحه: 134 ص.
موضوع: داستان های ژاپنی - قرن 20 م.
قیمت: 80000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

← صفحه بعد