شعر ِ زن ( از آغاز تا امروز )

 

دهه شصت، سرفصل تازه ای را در شعر زن گشود. در این دهه شاعرانی نظیر شیده تامی، مرسده لسانی، خاطره حجازی، بنفشه حجازی، فرشته ساری، ناهید کبیری، ندا ابکاری، نازنین نظام شهیدی، آزیتا قهرمان، نسرین جافری و ... پا به عرصه گذاردند و هر یک به نوعی کوشیدند تا نوعی زبان و زیبایی شناسی جدید را در شعر خود به کار گیرند. شعر هر یک از این شاعران، کمابیش دارای ویژگی های مستقل زبانی است. اگر چه هر یک از این شاعران به نوعی لحظات درخشانی را در آثارشان آفریده اند اما این آفرینش ها مبتنی بر تصویرسازی های خلاق، به کارگیری نوع جدیدی از بیان حسی - عاطفی و موفقیت در ریتم و هارمونی موسیقایی کلام است. شعر این شاعران بیش تر معطوف به بیان اندوه فردی و خلوت شخصی است و غالبا به بیان دغدغه هایی مانند حس غبن ناشی از شکستی عاطفی، دوری، تنهایی، انتقام، انتظار، از دست رفتن جوانی، حس میانسالی، کهولت، دغدغه مرگ، و پاره ای از تفکرات انتزاعی می پردازد و سوای فرشته ساری و خاطره حجازی، به نظر می رسد که بقیه شاعران زن دهه شصت در آثارشان، نسبت به وقایع اجتماعی و اساسا ً حیات اجتماعی خود، برخوردی منفعل داشته اند و دغدغه های سیاسی - اجتماعی، به ندرت در آثارشان نمود یافته است.

( صفحه 38)

چنین به نظر می رسد که بیان رمانتیک دهه شصتی، در شعر دهه هفتاد به نوعی پختگی نزدیک می شود. این پختگی، شاید محصول زیست واقعی نسلی باشد که به حکم تحول شرایط اجتماعی - فرهنگی با نوع پیچیده تری از مناسبات زیستی درگیر می شود و در زندگی واقعی اش هم دیگر به سادگی و بی آلایشی نسل پیش از خود عمل نمی کند، بلکه به تحلیل ناکامی های نسل پیش از خود می پردازد. به کارگیری نوع متفاوتی از بیان عاشقانه که ضمن جسورانه بودن تلخ و موضع گیرانه نیز هست، می تواند پیامد چنین زیستی باشد. در شعر دهه هفتاد، نوعی قداست زدایی از معیارهای بیان زنانه نیز بویژه در حوزه شعرهای حسی - عاطفی رخ می دهد که نمونه های آن را می توان در سروده های شاعران این دهه نظیر شیوا ارسطویی، رویا تفتی، گراناز موسوی، پگاه احمدی، مریم هوله، فرخنده حاجی زاده، فریبا صدیقیم، آفاق شوهانی و سپیده جدیری مشاهده کرد. ( صفحه 41)

...

 

عنوان کتاب: شعر ِ زن  (از آغاز تا امروز)

نویسنده: پگاه احمدی

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1383 - چاپ دوم 1389

شمارگان چاپ دوم: 1200 نسخه

شماره صفحه: 326 ص.

موضوع: شعر فارسی - قرن 14 - مجموعه ها

زنان شاعر ایرانی

شعر زنان - مجموعه ها

قیمت چاپ دوم: 60000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳

تریو تهران

 

مدت‌هاست آن‌قدر صبور شده‌ام که اگر نام‌ام در فهرست انتظار همه‌ی پروازها، مطب همه‌ی دکترها، پذیرش همه‌ی دانشگاه‌ها و سفارش همه‌ی اجناس و کالاها هم باشد، فرقی نکند. آن لحظه نمی‌دانستم اگر روزی، دیگر قرار نباشد منتظر باشم، چگونه زندگی می‌کنم. اصلا می‌توانم بدون نگاه کردن به تقویم و ساعت، روزم را شب کنم و شب‌ام را روز؟ مثل زندانیان سلول‌های انفرادی که وقتی رها می‌شوند زیر آفتاب، نور کورشان می‌کند و می‌خواهند به دخمه‌ی تاریک‌شان برگردند. می‌شود بی نه ماه گذشته زندگی کنم؟ نه ماه آزگار. و من قرار است به زودی فارغ شم. دوریت را که نوزادی دو سر و بی دست و پاست بزایم و بگذارم کنار. و به تبع‌اش انتظار را.

( صفحه 119)

...

با بیرون کشیدن کارتی که شارژش تمام شده، نیروی من هم تحلیل می رود. شده ام نیمی خندان نیمی گریان. خوشحال که پیدات کردم، و غمگین که باز وقت طلا از دست رفت و من بودم و تو نبودی. یک بار گفتی کاش آدم ماسک های جورواجور داشت و هر روز مطابق حال و هواش یکی را می زد و از خانه بیرون می آمد. وقتی این حرف را می زدی کله آت را کرده بودی توی یقه ی لباس ات، یعنی کشباف دور یقه را کشیده بودی روی تیغه ی دماغ ات تا پای چشم ها. از صورت ات جز چشم و ابرو و پیشانی چین خورده چیزی پیدا نبود. از وقتی حرف " رفتن" زده بودی انگار فکر و دل ات هم پوشیده مانده بود بر من. و حالا علنا از ماسک می گفتی.

( صفحه 122)

...

نمی دانم پیرمرد خسته بود یا اهمیت نداد یا فکر کرد توریست ها همه زبان چکی بلدند و خودشان رو بلیت شان را می خوانند. نمی دانم قسمت دیدارمان به شنبه نبود، یا من کم ریاضت کشیده بودم. نمی دانم طرف نقل ام تویی یا خودم. اصلا من و تو نداریم. نداشته ایم. نداشتیم تا تصمیم ات به رفتن. وقتی یکی بخواهد برود می رود. هر کس بر تصمیم خودش ماند. تو رفتی و من ماندم. هر دو همدیگر را می فهمیدیم. از این جا به بعدش را هم می فهمیم. نقل است. قصه است، آخرش را داریم با هم تمام می کنیم. چه فرقی می کند این ها را برای خودم بازگو می کنم یا تو.

( صفحه 128)

...

حالا همه ی نگرانی ها و دلهره ها و شور و شیرین ها و فراق ها و وصال ها با غروب رفته اند. مانده حس سرد و تاریک بلاتکلیفی و بی تفاوتی که با هیچ ژاکت و پالتو و پوستینی گرم نمی شود.

( صفحه 132)

***

عنوان: تریو تهران

نویسنده: رضیه انصاری

ناشر: آگه

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 148 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14

قیمت: 60000 ریال

داستان ها: عالیه / منیژه / سالومه

***

در مورد کتابخانه فاطمه ها و فعالیت هاش در ترویج فرهنگ کتابخوانی کودکان روستایی اینجا را بخوانید:

http://www.kfatemeha.blogfa.com/

لینک کمک فرهنگی به این کتابخانه روستایی:

http://www.kfatemeha.blogfa.com/category/18

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳

رویایی که به خاطرش می‌ارزد خوابید و بیدار نشد

 

خدای توانا!

حالا، که سال‌های بسیاری را

در سیاره‌ای که آفریدی گذرانده‌ام،

و جنگ‌ها، کوه‌ها،

رودها و اقیانوس‌ها را دیده‌ام،

مسحور پشتکار مورچه‌ها،

رنگارنگی گل‌ها و

اعجاز برگ‌ها شده‌ام،

از آیین شگفت‌انگیز سپیده‌دمان

و پایین افتادن با شکوه پرده‌ی تاریکی

لذت برده‌ام،

گوناگونی خیره‌کننده‌ی باران را دیده‌ام

و مهارتش را

در تغییر زمستان به بهار ...

و می‌دانم

که دیگر وقت جدایی‌ها و

خداحافظی‌ست،

دردهایم را کنار بگذارم

و تا یادم نرفته بپرسم

با چه قدرت و

چه مهارتی توانسته‌ای

این همه‌را،

تنها

در یک هفته بیافرینی خدا،

که اینک، چندین هزار سال است

که ما،

آدم‌هایی که خود خلق کرده‌ای،

خراب می‌کنیم و

ویران می‌کنیم،

اما سرش هنوز هم ناپیداست ...

×××

پرنده ای روی شاخه ی تک درختی نشست

 و آوازی خواند

 درباره ی خورشید،

 درباره ی باران،

 درباره ی آسمان آبی

 و روزهای روشن و آرام ...

 آوازش آن قدر دل نشین بود و

 آن قدر بی ریا،

 که درخت

 تاب نیاورد و

شکوفه کرد.

×××

عنوان کتاب: رویایی که به خاطرش می‌ارزد خوابید و بیدار نشد

شاعر: هوهانس گریگوریان

مترجم: واهه آرمن

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان‌:1100 نسخه

شماره صفحه: 112 ص.

موضوع: شعر ارمنی - قرن 20 م.

قیمت: 55000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳

و این حقیقت

 

عشق می‌تواند گویاترین واژه ی متداول باشد که نشان دهد اِمی برای من چه بود، اما آدم را به کجا می برد؟ بر فرض جای عشق بگویی " در ". چه نوع دری؟ دری که دستگیره دارد، قدیمی یا جدید است، سالم  یا زهوار در رفته است و آیا آدم را به جایی هدایت می کند؟ نیم قرن خیال پردازی، حدس و گمان، شیفتگی و گفتگوهای خیالی با او، سرمایه گذاری من است. پس از چهل سال خیال پردازی مستمر احساس می کنم در هر روز و هر لحظه ی مشخص می توانم او را مجسم کنم. مثلا وقتی در کیف اش را باز می کند تا کلید خانه اش را پیدا کند بوی آدامس نعنایی از آن بیرون می زند ...

اما یک بار حدود یک دهه پیش به اِمی برخوردم و او را نشناختم؛ زنی را که کمابیش هر روز به او فکر می کردم. من در حاشیه ی لوپ در ایستگاه راه آهن زیر خیابان واباش به او برخوردم. در آن حال که می گذشتم مرا متوقف کرد. به طرفم آمد و گفت: " منو نمی شناسی؟ "

هر چند در گند زدن های معمول می توانم خود را از تک و تا نیندازم، اما احساس کردم بدجوری خیطی بالا آورده ام.

او گفت: " من کی ام؟ "

سرم را تکان دادم. باید می دانستم کیست ولی نمی دانستم. نمی توانستم این زن خشمگین را به جا آورم.

با لحنی بر آشفته گفت: " اِمی."

آن وقت او را دیدم، این طور بود. او در جهان واقعی بود، اما من نبودم.

او را نشناختم، چون چهره اش مثل خدمتکاری تمام وقت کدر بود؛ مثل مادری زحمتکش. قیافه اش جاافتاده تر می نمود یا شکسته تر. می خواهم به طریقی مودبانه این را بگویم. هیچ کس از تغییر ظاهر من حرفی نمی زد. چشمان پف آلود و لب های چینی آم هنوز همان طورند. از اول هم نمی شد از قیافه ام به چیزی پی برد.

اما او می دانست که چه تاثیری در زندگی من گذاشته و می دانست که مدام در ذهن ام با او هستم. او را درست مثل پانزده سالگی در ذهن ام حفظ کرده بودم. در نتیجه وقتی او را با این که رو در رو بودیم نشناختم، یعنی خیلی شکسته شده بود. من هم یکه خوردم.

...

 

عنوان کتاب: و این حقیقت

نویسنده: سال بِلو

مترجم: منصوره وحدتی احمد زاده

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ دوم 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 112 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 20 م.

قیمت: 55000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳

سفر ماه عسل

 

در پایان نیم‌روز، بدون هیچ پیغامی از آنت، اتاقم را در هتل ترک کردم و به آپارتمانم برگشتم. کلید زرد رنگ را داخل قفل گذاشتم و به سختی در را باز کردم.

سرایدار که در اتاق پشتی، مشغول انداختن ملحفه‌ها روی تخت‌ها بود، از دیدن من غافلگیر شد.

به او گفتم: " احتیاجی نیست. خودم این کار را انجام می‌دهم."

او صاف ایستاد.

" اما آقا، کار خاصی نیست. شما که نمی خواهید فقط اینجا اُتراق کنید؟"

با ملامت مرا نگاه کرد.

- امروز بعدازظهر هم اینجا را جارو می کشم، خیلی گرد و خاک هست ...

- این طور فکر می کنید؟

- بله. دقیقا.

از زمان رفتن اینگرید و ریگو، این گرد و خاک روی هم جمع شده بود و من سعی کردم تعداد این سال ها را حساب کنم.

- به زودی این چوب اسکی ها و کفش های قدیمی را که در کمد پخش است، از اینجا می برم ...

- نه. باید سرجایشان بماند.

به نظر می رسید از قاطعیت من تعجب کرده باشد.

" تصور کنید که این آقای ریگو برگردد و چوب اسکی هایش را پیدا نکند ..."

شانه هایش را بالا انداخت.

" او دیگر برنمی گردد."

به او کمک کردم تا کنار ملحفه ها را مرتب کند. مجبور شدیم تخت ها را که به هم چسبیده بود از هم جدا کنیم.

به من گفت: " اوایل هفته، خط تلفن را وصل می کنند. و برق را امروز بعدازظهر."

پس همه چیز در بهترین حالت بود. به آنت تلفن می کنم و به او می گویم تا اینجا نزد من بیاید. هر دو در این آپارتمان زندگی می کنیم. ابتدا آنت تعجب می کند، اما بالاخره متوجه می شود، همان طور که وقتی با هم آشنا شدیم متوجه خیلی چیزها شد.

...

 یک ماشین قدیمی انگلیسی به رنگ سرمه ای از چند لحظه پیش، چند متر بالاتر از جایگاه پمپ بنزین، در امتداد پیاده رو مقابل توقف کرده بود. به نظرم آمد ماشین آنت باشد. بله. خود ماشین آنت بود. اما راننده را نمی دیدم. ماشین در بلوار خلوت یک دور کامل زد و جلوی جایگاه پمپ بنزین ایستاد. بن اسمیدن بود. سرش را از شیشه ی باز ماشین بیرون آورد.

" ژان ... خیلی طول کشید تا شما را پیدا کنم ... ده دقیقه است که شما را زیرنظر دارم تا مطمئن شوم حتما خودتان هستید ... "

یک لبخند نسبتا عصبی تحویلم داد.

" از طرف آنت آمدم ... ژان شما باید برایش یک حرکتی بکنید، ... "

- آنت خیلی نگران شماست.

- کاملا اشتباه می کند.

- او نخواست به شما تلفن کند چون می ترسد.

- از چه می ترسد؟

" می ترسد که او را با خود به ماجرایی بی سرانجام بکشانید ... این کلمه ها، واژه های خودش است ... او نمی خواهد بیاید و شما را اینجا پیدا کند ... آنت به من گفت که دیگر بیست ساله نیست ... "

***

مشخصات نشر:

عنوان: سفر ماه عسل

نویسنده: پاتریک مودیانو

مترجم: نسرین اصغرزاده

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 168 ص.

موضوع: داستان های فرانسه - قرن 20 م.

قیمت: 42000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳

ندای دورن

 

زمین و هستی را مانند یک روح یا شخص در نظر بگیرید. او نیز جریان تکامل را طی می کند. هر شخصی مانند یک سلول زمین است درست مانند بدن تو که از میلیون‌ها سلول تشکیل شده است. اگر هر کدام از سلول‌هایت سلامت باشند تو بدن سالمی خواهی داشت و زندگی برایت دلپذیر خواهد بود. این داستان برای زمین هم به همین صورت است. هر یک از انسان‌ها وظیفه دارند خود را پاک نگه داشته و سلامت جسم و روح و احساس خود را حفظ کنند. بدین ترتیب هماهنگی بین همه حکمفرما خواهد شد و زمین مکانی بارور می‌شود. تو برای این روی زمین هستی که مراقب تحول خود، نه دیگران باشی.

 اینکه تمام انرژی خود را صرف پیش داوری، قضاوت، راهنمایی و هدایت دیگران کنی کاری بسیار بی فایده است. تو تنها برای خود روی زمین آفریده شده ای.

 ×××

آنچه را که نپذیری در زندگیت مدام تکرار می شود و با چنین افرادی تحت عنوان رییس، همسر، کودک، دوست و غیره روبرو می شوی، که با همان رفتار تو را ناراحت می کنند. به علاوه آن ها تکثیر می شوند تا جایی که تو درک کنی که جایی وجود دارد که بالاخره تو را از پا در می آورد. هر چه برایت اتفاق افتاده برای این بوده که چیزی به تو یاد بدهد. این را دائما به خاطر بسپار. همه رفتارهایی که پذیرفته نشوند در زندگی تو ادامه پیدا می‌کنند و تکرار می‌شوند.

×××

آنسوی زشتی زیبایی را جستجو کن و آنسوی نفرت عشق را. آن‌وقت به سوی شاگردی در راه معرفت یک گام برداشته‌ای.

متحول شدن در روحانی شدن معنی پیدا می‌کند. روحانی شدن این است که عشق (خدا) را در هر جایی ببینی. چند لحظه صبر کن. به ترسی که در درون تو و در طول روز در افکارت مدام جریان دارد نگاه کن. بارها این جملات را گفتهای. سردردم، کمردردم و مشکلاتم، میبینی تو آنها را با خود یدک می‌کشی و به آنها انرژی می‌دهی که همیشه با تو باشند. آنها هستند چون تو می‌خواهی!

وقتی با دوستی یا کسی وقت می‌گذرانی از چی حرف می‌زنی؟ از کوه مشکلاتت یا یا پیدا کردن راه حل؟ برای سرگرمی چه انتخابی داری؟ تا آخر پای برنامه تلویزیون می‌نشینی؟ برنامه‌های آموزشی سازنده نگاه می‌کنی یا فیلم‌ها و سریال‌های پر از حسادت و عصبیت. تو خود زندگیت را چطور نمایش می‌دهی، چه می‌خوانی؟ موضوعاتی که روحیه و آگاهی تو را بالا می‌برند یا داستان‌های غمبار. هر چیزی که در آگاهی و ناخودآگاه تو وارد شود خودت مسبب آنی.

تو برای در زندگی در ثروت، بدبختی، شهرت و گمنامی، کار زیاد و بیکاری در روی زمین آفریده نشدی. دلیل بودن تو در زمین برای تحول شخصی توست و من ِ برترت.

×××

عنوان: ندای درون

نویسنده: لیز بوربو

مترجم: هستی عباسی

ناشر: انتشارات مرکز فرهنگ و سپیده تابان

سال نشر: چاپ اول 1388

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 223 ص.

موضوع: راه و رسم زندگی

قیمت: 38000 ریال

 

با درک این موضوع که همه جا خدا را ببینی هر جایی از زمین، حیوانات و در طبیعت، زندگیت کاملا متفاوت خواهد شد. انگاری همیشه خورشید به تو بتابد. هر آنچه در آسمان ها و زمین است مظهری از خداوند است. فقط خداست که خود را در هر موجودی متفاوت بیان می کند. از تمام موجودات روی زمین تنها انسان است که مترجم بدی از خدای متعال است.

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

آوازهای آن فرشته‌ی بی‌بال

 

روز

حلقه‌ی آتشینی به من داد

شب

شمد پاره روشنی از گل ها،

روز

پیراهن دست دوزی

از جرقه خورشیدها به من داد

شب، شب پره‌ها

بر چرخ سفیدشان

تا سپیده مرا

بر کرانه آسمان چرخاندند

هنگامی که سوال کرده بودم:

به چه کار من می‌آئید

روز و شب

به چه کار من می‌آئید!

×××

 

- مادر!

من، ماه، یا پرنده

کدام را می‌خواهی.

 

- پیداست پسرم

گرسنه‌ایم و ببین پرنده چه آوازی می‌خواند.

 

- ماه را ببین چگونه زمین را روشن کرده مادر!

 

- پسرم

روشن کرده جای پرنده را ببینیم.

×××

 

عشق

دکانی است

که مغازه‌دارش مرده است

و تو غمناک

تکه نانی

برابر چشم او می‌دزدی.

 

من کودک این مغازه‌دارم.

×××

 

عشق

حروف الفباست

می‌آموزیم

داستان پلیسی خود را بخوانیم.

 

×××

 

عنوان: آوازهای آن فرشته‌ی بی‌بال

شاعر: محمد شمس‌لنگرودی

ناشر: موسسه انتشارات نگاه

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 126 ص.

موضوع: شعر فارسی - قرن 14

قیمت: 55000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳

آپارتمان، دریا

 

شاید روزی باد هر چه سهم من و تو از این جهان است را با خود بیاورد. آن روز دیگر نه شب شاهد من و تو است نه خورشید. از آن روز، باران پیوسته همراه من و تو خواهد بود، در ایستگاه‌های اتوبوس، در بیمارستان‌ها، در فرودگاه‌ها، در ایستگاه‌های قطار. در آن روز هم باز به یاد تو هستم که در پاریس با هم بودیم. رادیوی کهنه‌ی مسافرخانه یک آهنگ تانگوی قدیمی را با خش خش پخش می‌کرد. ایستگاه بعد مترو بهشت بود. من در ایستگاه بعدی مترو پیاده شدم. تو در انتظارم بودی. همه‌ی این‌ها حقیقت بود. تو را در باران پاریس گم کرده بودم. باران به پایان نبود اما تو خیس از باران پاریس به مسافرخانه آمدی. ما فقط فرصت داشتیم که بگوییم این مهتاب، این باران، این مسافرخانه، این مهتاب، این آهنگ قدیمی تانگو ابدی نیست.

( صفحه 198)

یک روز در زمستان، جوانی به دیدارم آمده‌بود که من شعرهایش را بخوانم و راه شاعر شدن را به او بگویم. حوصله‌ی بحث و نصیحت نداشتم. شعرهای جوان را گرفتم با شعرهای خودم آتش زدم. آتش که تمام شد، گفتم: همه‌ی این خاکسترها برای تو، فقط نگذار خاکسترها سرد شود. خاکسترهای گرم را در دستش گرفت. دستش سوخت. گفتم: برو، تو شاعر شدی. دیگر ندیدمش. یک روز عکسش را دیدم، دستگیر شده‌بود. می‌خواسته است یک بانک را بزند. گفتم: اگر شعر می‌گفت، دستگیر نمی‌شد. شاید تنها حسن شاعر آن باشد که شاعر بانک نمی‌زند.

( صفحه 194)

×××

 

عنوان: آپارتمان، دریا

نویسنده: احمدرضا احمدی

ناشر: نشر نیکا

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 208 ص.

موضوع: داستانهای فارسی -- قرن 14

قیمت: 140000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳

بعد دیگر نمی‌توان خوابید

 

" به نظر شما ما کجای مسیر انسان شدن هستیم؟"

پیرمرد سکوت کرد اما نه برای شنیدن جواب. بعد پلک‌ها را پایین آورد تا جواب برلب‌نیامده از چشم‌هایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی‌خواست پیش آن‌ها فاش نکند: " رسیده‌ایم به آن جا که آن چه می‌خواهیم بگوییم گفته‌ایم چون ناگفتنی‌است ... دوست داشتن انسان به خاطر حقیقت و نه اومانیسم ...."

گیوشاد پرسید: " پس چه کار باید بکنیم؟"

" چرا همه می‌آیند این‌جا می‌پرسند چه کار باید بکنند؟"

با دستمال دور دهانش را خشک کرد: " مثل کبوتری هستید که سنگینی سایه‌ی شاهین را بر بال‌های ضعیف خود احساس می‌کند ولی شاهینی وجود ندارد  ... ما در حال گذر از تاریکی به روشنایی نیستیم و جامعه‌ی مدرن بهتر از جامعه‌ی سنتی نیست. با مدرنیسم همان کاری را می‌کنند که خودش با برداشت‌های زیبایی‌شناسی پیشینش کرد ... " توی مشت بسته‌اش سرفه کرد: " دنیای ما این‌قدر تاریک است که گاهی اوقات نفس کشیدن را برای کسانی که هنوز می‌خواهند وجدان‌شان را زیر پا نگذارند سخت کند ... به دنبال چیزهای بی ارزش و مخرب نباشید ... هر چه سعی کنید از آن که هستید فاصله بگیرید فقط خودتان را عذاب می دهید. "

آه کشید: " خودتان را در خودتان پیدا کنید! "

گیوشاد از خود پرسید: " ما چه هستیم ... واقعا ما چه هستیم؟"

( صفحه 246 )

وقتی روی مبل نشست چیزی عجیب و استثنایی توی وجودش بود و این را حتا کسی مثل من هم که با برخورد اول تصوراتش فروریخته باشد، می‌فهمید.

به دسته گلم که خدمتکار توی گلدان گذاشته بود، نگاه کرد و گفت: " چه گل‌های قشنگی!"

از نگاهش می‌شد فهمید بی هیچ تظاهری در فکر زیبایی آن‌هاست. شاید ویژگی بعضی آدم ها این بود که باعث ایجاد واکنش های متناقص در اطرافیان بشوند. شاید هم این مشکل اطرافیان باشد که وقتی در برابر کسانی قرار می گیرند که مثل همه نیستند، مرتب آن ها را به قالب هایی در می آورند که دل شان می خواهد آن طور باشند. او آن طور نبود که خیال می کردم ولی این مشکل من بود نه او.

( صفحه 258)

***

عنوان: بعد دیگر نمی‌توان خوابید

نویسنده: ناتاشا امیری

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول تابستان 1393

شمارگان: 1000 نسخه

موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14

مندرجات: پندارهای یک دکتر منزوی/ مرگ آباد/ از جنس غبار/ کوچه های تاریک پیچ در پیچ/ تا این جا ... تا بعد/ خیابان "ب" / از چیزی که هستی بترس/ ارتفاع/ بعد دیگر نمی توان خوابید/ کاکتوس، سیگار و هنرمند پسامدرن/ اولین و آخرین دیدار

قیمت: 140000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

قرمز جدی

 

در آغاز آب بود. بعدها آفتاب هم بهش اضافه شد. به معضل اردیبهشت‌ها. به جریان دیو و لیلا. اردیبهشت فصل چمدان بستن است. همان وقتی که ماهی‌های کوچک ِ قرمز، دو سه روزی می‌روند توی خلسه که " بمیرند بهتر است یا بمانند؟ " که بیشتر مواقع هم بعد ِ دو روز سرپایین یا به پهلو خوابیدن یا هم سرپایین و هم کمی کج در جا ماندن توی تنگ، که احتمالا به فکر تصمیم گیری می گذرد، خودشان می رسند به این که وقتش شده سنگین و رنگین، نفس شان را یکهو حبس کنند و بیایند روی آب. مثل مرغ کُرچ و دختر دم ِ بخت و خیلی چیزهای دیگر که به وقتش دیده می شوند و نمی شود که دیده نشوند، ماهی قرمزی هم که به مُردن فکر می کند، قابل تشخیص است. هر ماهی قرمزی، خود به خود روزی به این نتیجه می رسد که این همه که می گویند آب، فایده ندارد و کسی صدایش را نمی شنود و نخواهد شنید، همان گونه که صدای نیاکانش را کسی نشنید. اردیبهشت دقیقاً زمان بلوغ آن هاست و طبیعی است که این بلا را سر خودشان بیاورند چون تازه متوجه این واقعیت تلخ ازلی - ابدی می شوند که صاحب باید برای سفره ی هفت سین بعدی، ماهی قرمز جدیدی بخرد. آن ها می فهمند که اگر بمانند دیو خواهند شد. دیو همانی است که دیگران از دیدنش حظ بصر نمی برند و به روی خودش نمی آورد که می داند. دیوها خانه و زندگی مشخصی دارند و کمتر کسی پیدا می شود که تجربه ی دیدن خانه ی دیو را نداشته باشد حتا اگر خودش ندیده باشد.

از داستان آفتاب آمد دلیل آفتاب - صفحه 20

...

عنوان کتاب: قرمز جدی ( مجموعه داستان)

نویسنده: دنیا مقدم راد

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول - تابستان 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 93 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14

قیمت: 60000 ریال

مندرجات: یک روز تمرین شده - آفتاب آمد دلیل آفتاب - چشم دوربین - قرمز جدی - صبا می لرزد- وقت نیست - هر از گاهی - دستورنامه اندر شرح حال فرداهای شب های " کاری نداری؟ می خوام برم" - بلاهت ماژور - آیینه ی مقعر توی جیب - بِبَرگ

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳

← صفحه بعد