زندگی اسرارآمیز

 

 

تا حالا نزدیک کندوها نرفته بودم، بنابراین آگوست درس هایی را به من آموزش داد که از آن ها به " آداب معاشرت با زنبورها" تعبیر می کرد.

او به من گفت که دنیا هم شبیه یک محوطه بزرگ زنبورداری است و قوانین یکسانی در هر دو حاکم است: نترس؛ چون زنبوری که جانش برایش عزیز است، نمی خواهد تو را نیش بزند؛ با این وجود، احمق نباش، لباس آستین بلند و شلوار بپوش. زنبورها را نکش، حتی فکرش را هم نکن. اگر عصبانی هستی، سوت بزن. عصبانیت تحریک کننده است، در حالی که سوت زدن، خشم زنبور را فرو می نشاند. طوری عمل کن که انگار می دانی چه می کنی، هر چند ندانی. از همه مهم تر، به زنبورها عشق بورز. هر موجود کوچکی می خواهد دوست داشته شود.

( صفحه 122)

...

 

متوجه شده ام که اگر در پنج ثانیه اولی که شخص به شما نگاه می کند، با دقت به چشمانش نگاه کنید، حقیقت احساس او برای لحظه ای می درخشد و ناپدید می شود.

( صفحه 138)

...

 

من در دنیایی رویایی زندگی کرده و وانمود می کردم که زندگی ام کاملا عادی است، تا ابد این جا می مانم و چیزهای با ارزشی از مادرم می فهمم، اما واقعیت این بود که ما تحت تعقیب بودیم.

هر بار جواب روزالین را این طور می دادم: " زندگی توی یه دنیای رویایی چه اشکالی داره؟ " و او می گفت: " تو باید بیدار شی. "

( صفحه 159)

...

 

آگوست گفت: " می دونستی در زبان اسکیموها سی و دو اسم برای عشق وجود داره؟ ولی ما فقط همین یه کلمه رو داریم. ما خیلی محدودیم. تو مجبوری هم برای روزالین و هم برای بادام زمینی با کوکا از همون کلمه " عشق " استفاده کنی. باعث شرمندگی نیست که کلمات بیشتری برای بیان این معانی نداریم؟ "

( صفحه 182)

...

 

پرسیدم: " تا حالا عاشق نشدی؟ "

" خب، عاشق شدن و ازدواج کردن دو مقوله جدا از هم هستن. من یه بار عاشق شدم، البته که شدم. هیچ کس نباید بدون این که عاشق بشه، زندگیش رو به انتها برسونه."

( صفحه 190)

...

 

گفتم: " من متوجه یه چیز نشدم."

" چی؟ "

" اگه رنگ مورد علاقه تو آبیه. چرا خونه رو صورتی کردی؟ "

آگوست خندید و گفت: " کار مِی بود. روزی که رفته بودیم رنگ فروشی، اون هم باهام بود. رنگ برنزی شیکی توی ذهنم بود، اما مِی گیر داد به این رنگ که بهش صورتی کارائیبی می گن. مِی گفت این رنگ بهش حس رقص اسپانیایی فلامنکو می ده. اون رنگ بدترین رنگ ممکن بود و اگه ازش استفاده می کردیم، نصف شهر پشت سرمون حرف می زدن؛ اما اگه باعث خوشحالی مِی می شد، من راضی بودم که توی خونه ای با چنین رنگی زندگی کنم. "

گفتم: " تمام این مدت فکر می کردم که تو رنگ صورتی رو دوست داری."

دوباره خندید و گفت: " می دونی لی لی، بعضی از مسائل اهمیت چندانی ندارن. مثلا رنگ خونه در مقابل زندگی ما مسئله ناچیزی به حساب میاد. اما به دست آوردن دل یه انسان خیلی مهمه. مشکل اینه که مردم ... "

گفتم: " مردم نمی دوننچی مهمه و چی نیست. "

جمله او را کامل کردم و از این بابت به خودم افتخار کردم؛ اما آگوست گفت:

" می خواستم بگم مردم می دونن چی مهمه؛ اما انتخابش نمی کنن. می دونی چقدر سخته لی لی؟ من مِی رو دوست دارم؛ با این وجود انتخاب رنگ صورتی کارائیبی خیلی سخت بود. سخت ترین کار دنیا انتخاب چیزهاییه که مهم هستن. "

( صفحه 191)

...

 

آگوست آمد جلوی ژوئن و گفت: " می خواستم چیزی بهت بگم: خیلی وقته که زندگیت بی هدف شده. منظور مِی اینه که اگه وقته مُردنه، برو و بمیر؛ اما اگه وقت زندگی کردنه، زندگی کن. با شک و تردید زندگی نکن، نترس، اون جوری که دوست داری، زندگی کن. "

( صفحه 270)

...

 

زمانی می خواهید چیزی را بدانید و وقتی این اتفاق افتاد، سعی می کنید آن را از ذهنتان پاک کنید. از حالا به بعد اگر مردم می پرسیدند وقتی بزرگ شدم، می خواهم چکاره شوم، جواب می دادم: مبتلا به فراموشی.

( صفحه 316)

...

 

دانستن می تواند نفرینی در زندگی هر شخص باشد. بسته ای از دروغ ها را با بسته ای از حقیقت معامله کرده بودم و نمی دانستم کدام یک سنگین تر است. حمل کدام یک به نیروی بیشتری احتیاج دارد؟

سوال احمقانه ای بود؛ چون وقتی به حقیقت واقف شدید، دیگر نمی توانید برگردید و دوباره چمدان دروغ هایتان را بردارید. سنگین تر یا نه، حالا حقیقت مال شماست.

( صفحه 323)

...

 

حس کردم بدنم دویست پاوند وزن دارد. انگار کسی شلنگ ماشین سیمان را در سینه من گذاشته و مرا با سیمان پر کرده بود. از این که در دل شب مثل یک بلوک سیمانی باشم، بیزار بودم. وقتی به دیوار خیره شده بودم، چند بار به " بانوی ما " فکر کردم. می خواستم با او حرف بزنم و بپرسم که باید بعد از این جا به کجا بروم؛ اما به نظر نمی رسید آن طور که او به زنجیر کشیده شده، کمکی از دستش بربیاید. شما هم می خواهید کسی که نزد او نیایش می کنید، حداقل از نظر ظاهری توانا باشد.

به هر حال از جایم بلند شدم تا بروم او را ببینم. فکر کردم مریم هم ممکن است همیشه صد در صد آماده نباشد. فقط می خواستم حرفم را بفهمد. کسی را می خواستم که آهی بکشد و بگوید: بیچاره، می دانم چه حسی داری. کسی را می خواستم که شرایطم را درک کند، هر چند نتواند کمکی کند؛ اما کسی نبود، فقط خودم بودم.

( صفحه 325)

...

 

تو باید مادری رو در درون خودت پیدا کنی. همه ما باید این کار رو بکنیم. حتی اگه مادر داشته باشیم، باید این بخش از درونمون رو پیدا کنیم.

هر موقع که تو زندگیت تردید داشتی یا هر موقع که به زندگی کوچیکت خو می گرفتی، اون از درون تو می گفت: بلند شو و طوری با شکوه زندگی کن که شایسته دختری مثل توئه، اون قدرت درونی توئه.

( صفحه 362)

 

***

 

عنوان: زندگی اسرارآمیز ( زندگی اسرارآمیز زنبورها)

نویسنده: سو مانک کید

مترجم: عباس زارعی

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1393- چاپ سوم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 380 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 21 م.

قیمت: 180000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش

 

ممکن است یک بار دیگر همان ملات و مواد را کنار هم بگذاری، همه چیز را مثل دفعه ی پیش بچینی ولی هیچ وقت نتوانی نتیجه ی قبلی را تکرار کنی.

( صفحه 11)

...

 

مهم اراده ی بُردن است. توی دنیای واقعی که همیشه نمی شود بُرد. یک وقت می بَری، یک وقت می بازی.

( صفحه 13)

...

 

اما وقتی پای شخص سوکورو وسط می آمد، حتا یک خصوصیت نداشت که ارزش حرف زدن درباره اش یا پُز دادنش به دیگران را داشته باشد. دست کم خودش، خودش را این جوری می دید. همه چیزش میان مایه، بی بو و بی خاصیت و بی رنگ بود.

( صفحه 16)

...

 

سارا پرسید " ولی احساس تنهایی نمی کردی؟ "

" احساس می کردم تنهام ولی احساس تنهایی ِ به خصوصی نمی کردم."

( صفحه 27)

...

 

می توانی روی خاطره ها سرپوش بگذاری، یا چه می دانم، سرکوب شان کنی، ولی نمی توانی تاریخی را که این خاطرات را شکل داده پاک کنی. هر چی باشد، این یادت بماند. تاریخ را نه می شود پاک کرد نه عوض. مثل این است که بخواهی خودت را نابود کنی.

( صفحه 37)

...

 

گفت " هر آدمی رنگ خودش را دارد. می دانستی؟ "

" نه، نمی دانستم."

" هر آدمی رنگ تَکی دارد که مثل هاله ی خیلی خفیف دورتادورش را گرفته. یا مثل نورِ پس زمینه. من این رنگ ها را شفاف و روشن می بینم."

( صفحه 76)

...

 

باید به کامل ترین شکلی که از دستت بر می آید، زندگی کنی. هر قدر همه چیز سطحی و کسالت بار باشد، زندگی باز ارزش زندگی کردن دارد. تضمین می کنم.

( صفحه 81)

...

 

" بهت که گفتم، می خواهم این قضیه را پاک از ذهنم بیرون کنم. یواش یواش موفق شده ام روی این زخم را ببندم و یک جورهایی دردش برایم تمام شده. وقت زیادی برده. حالا که این زخم بسته، چرا دوباره باید بازش کرد؟ "

" می فهمم ولی شاید، فقط از بیرون، به نظر می رسد که زخم بسته شده. شاید توی زخم، زیر دَلَمه، هنوز خون بند نیامده باشد و بی صدا خون ریزی کند. به این فکر کرده ای؟ "

( صفحه 88)

...

 

" تو مشکلاتی داری که داری دنبال خودت می کشی شان، چیزهایی که ممکن است خیلی عمیق تر از آن باشند که فکر می کنی. ولی فکر کنم این ها از آن دست مشکلاتی اند که اگر واقعا تصمیم بگیری، بتوانی از پس شان بربیایی. لازمه اش این است که اطلاعات ضروری را جمع کنی، یک طرح اصولی اولیه تهیه کنی، برنامه ریزی و زمان بندی دقیق کنی و از همه مهم تر، اولویت هایت را بگذاری جلوت. لازم است یک راست چشم تو چشم ِ گذشته نگاه کنی، نه مثل یک پسربچه ساده دل زخمی؛ مثل یک آدم بزرگ ِ حسابی که روی پای خودش ایستاده. آن هم نه برای این که چیزی را که دلت می خواهد ببینی؛ نه. برای این که چیزی را که باید، ببینی. وگرنه بقیه عمرت این بار را همین طوری دنبال سر خودت این ور و آن ور می کشانی.

( صفحه 90)

...

 

سوکورو تصمیم گرفت بیش از این کش اش ندهد. ممکن بود تا ابد به آن فکر کند ولی هیچ جوابی نگیرد. این شک را داخل کشویی در ذهنش گذاشت و روش برچسب زد: " بلاتکلیف" ، و هر گونه فکر بیشتری را به آینده موکول کرد. از این جور کشوها درونش زیاد داشت که تردیدها و سوال های بی شماری در آن ها پنهان شده بود.

( صفحه 101)

...

 

چیز دیگری هم که از کار کردن برای بقیه یاد گرفتم، این بود که اکثر آدم های دنیا هیچ مشکلی با دستور شنیدن ندارند. راست اش خیلی هم خوشحال می شوند که بکن نکن بشنوند. ممکن است غر هم بزنند ولی احساس واقعی شان این نیست. فقط عادت کرده اند غر بزنند. اگر به شان بگویی خودشان فکر کنند، تصمیم بگیرند و مسئولیتش را هم بپذیرند، گیج و ویج می مانند.

( صفحه 154)

...

 

هر چی توی زندگی پیش تر می رویم، یواش یواش بیشتر می فهمیم کی هستیم ولی هر قدر بیشتر می فهمیم کی هستیم، خودمان را بیشتر از دست می دهیم.

( صفحه 169)

...

 

در عمق گوش هاش صداها با هم قاتی شد و تبدیل شد به پارازیتی گوش خراش و وحشتناک - از آن صداها که فقط در سنگین ترین سکوت شنیده می شوند - صدایی که از بیرون نمی آید، بلکه سکوتی است که از اندام های درونی خودت پا می گیرد. هر کسی صدای خودش را دارد که با آن زندگی می کند، با این همه، آدم به ندرت فرصت می کند راستی راستی بشنودش.

( صفحه 198)

 

***

 

عنوان: سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: امیر مهدی حقیقت

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 2500 نسخه

شماره صفحه: 302 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی - قرن 20 م.

قیمت: 160000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

بودن

 

 

مهم ترین حُسن باغ این بود که چنس روی باریکه راه ها یا بین بوته ها و درخت ها که می ایستاد می توانست گم شود، هیچ وقت نمی فهمید دارد جلو می رود یا عقب، نمی دانست باید عقب برود یا جلو. مهم حرکتش بود، مثل گیاه در حال رشد.

( صفحه 20)

...

 

چنس رفت تو و تلویزیون را روشن کرد. تلویزیون نور خودش را دارد، رنگ خودش را و زمان خودش را. از قانون جاذبه که باعث پایین افتادن سر گیاهان می شود پیروی نمی کرد. همه چیز در تلویزیون درهم و به هم آمیخته و با این حال صاف و یکدست بود: شب و روز، بزرگ و کوچک، سخت و شکننده، نرم و زبر، گرم و سرد، دور و نزدیک.

چنس با عوض کردن کانال تلویزیون خودش را عوض می کرد، مثل گیاهان باغ می توانست مراحل مختلفی را بگذراند، به همان سرعتی که کانال ها را عوض می کرد می توانست عوض شود. بعضی وقت ها بی درنگ روی صفحه تلویزیون ظاهر می شد، درست همان طور که آدم ها روی صفحه دیده می شوند. با تغییر کانال می توانست دیگران را ببیند. برای همین به این باور رسید که او، یعنی چنس است که خود را به بودن وا می دارد نه کس دیگر.

( صفحه 21)

...

 

تا به آدم ها نگاه نکنی، وجود ندارند. نگاهت را که به سمتشان بچرخانی پیدایشان می شود، درست مثل تلویزیون، و آنقدر در ذهن می مانند تا تصاویر جدیدی آنها را از بین ببرد. در مورد خود او هم همین طور. دیگران با نگاه کردنشان، او را مشخص، متمایز و معلوم می کردند و از حالت محو و نامشخص در می آوردند.

( صفحه 28)

...

 

هیچ حسابداری نمی تواند زندگی را آن طور که ما دوست داریم حساب و کتاب کند.

( صفحه 60)

...

 

توی باغ، هر چیزی رشد می کند ... اما قبل از آن پژمرده و خشک می شوند، درخت ها باید برگ هایشان را از دست بدهند تا برگ های جدید دربیاورند و ضخیم تر، قوی تر و بلندتر شوند. برخی درخت ها می میرند و نهال های جدید جایشان را می گیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار کردن در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفه ها سر می زنند.

( صفحه 76)

...

 

گذشته ی تاریک آدم را از پا در می آورد: باتلاقی می شود و او را پایین می کشد!

( صفحه 134)

...

 

چنس گفت: " نمی توانم بخوانم."

استیگلر توضیح داد: " خب معلوم است این روزها کی کتاب می خواند؟ آدم به بعضی چیزها نگاهی می اندازد، حرف می زند، گوش می کند و در کل تماشا می کند.

( صفحه 110)

 

***

 

عنوان: بودن

نویسنده: یرژی کاشینسکی

مترجم: مهسا ملک مرزبان

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1392- چاپ دوم 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 136 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی - قرن 20 م.

قیمت: 75000 ریال

لینک ناشر: http://www.aamout.com/

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

جنوب مرز غرب خورشید

 

 

تو این دنیا بعضی کارا رو می شه بارها تکرار کرد بعضی کارا رو نمی شه. گذشت زمان از اون چیزاییه که تکرار نمی شه. هر قدمی که بری جلو دیگه امکان برگشت نداره، نه؟

یه مدت که می گذره همه چی سخت می شه، مثل ملات که تو سطل سفت بشه و دیگه نمی شه به شکل قبل برش گردوند. تو می خوای بگی ملاتی که تو ازش درست شدی دیگه سفت شده. بنابراین کسی که تو الان هستی نمی شه یه نفر دیگه باشه.

( صفحه 12)

...

 

کف دست او مثل ویترینی بود پر از همه ی چیزهایی که می خواستم بشناسم، همه ی چیزهایی که باید می دانستم. او با گرفتن دستم آن چیزها را به من نشان داد. نشان داد که همچو جایی در دنیا وجود دارد. من در همان ده ثانیه پرنده ی کوچکی شدم که به هوا پرید و پرواز کرد. از آن بالا می توانستم منظره یی را در دوردست ببینم. آن قدر دور بود که خوب نمی دیدم اما در این منظره چیزی بود و می دانستم روزی آن جا خواهم رفت.

( صفحه 14)

...

 

به کتاب اشاره کرد و گفت: " چی می خونی؟ "

کتاب را به او نشان دادم. تاریخچه یی بود از درگیری در مرز چین و ویتنام پس از جنگ ویتنام. سرسری کتاب را ورق زد و دوباره به من برگرداند.

" دیگه رمان نمی خونی؟ "

" چرا، اما نه اون قد که قبلا می خوندم. رمانای جدیدو اصلا نمی شناسم. از رمان قدیمی خوشم می آد، اکثرا از رمانای قرن نوزدهم. اونایی که قبلا خونده م. "

" مگه مشکل رمانای جدید چیه؟ "

" فک کنم می ترسم ناامید بشم. خوندن رمانای مزخرف باعث می شه حس کنم وقتم تلف می شه. قبلا یه عالمه وقت داشتم و حتا اگه می دونستم یه رمانی به دردنخوره بازم فکر می کردم یه چیز خوبی از توش در می آد. الان فرق می کنه. فک کنم به خاطر بالا رفتن سن باشه. "

( صفحه 85)

...

 

هشت سالی که تو اون شرکت کار کردم اینو به ام ثابت کرد. هشت سال از زندگی ام از دست رفت: بین بیست تا سی سالگی، بهترین سالای عمرم. بعضی وقتا تعجب می کنم که چه طور تونستم این همه سال اون جا رو تحمل کنم. اما فکر کنم باید این دوره رو می گذروندم تا به جایی که الان هستم برسم.

( صفحه 88)

...

 

به او گفتم: " تو این عکس که به نظر می آد خوش حال ترین دختر دنیا بودی."

گفت: هلجیمه! خیلی چیزا رو نمی شه از عکس فهمید. عکس یه جور سایه س. واقعیت من هیچ ربطی به چیزی که می بینی نداره. عکس اینو نشون نمی ده. "

( صفحه 123)

...

 

بار هم درست مثل همه ی انسان ها است، بار را هم باید مدتی به حال خود رها کرد و بعد زمان تغییر فرا می رسد. محصور شدن در یک محیط همیشگی ِ بی تغییر موجب ایجاد حس کسالت و بی حوصلگی می شود. باعث می شود سطح انرژی فرد به شدت کاهش پیدا کند. حتا کاخ های سر به فلک کشیده هم باید به تناوب رنگ آمیزی شود.

( صفحه 129)

...

 

همیشه فکر می کنم دارم تقلا می کنم که یه آدم دیگه بشم. سعی می کنم یه جای جدید پیدا کنم، یه زندگی جدید و یه شخصیت جدید برای خودم بسازم. فک کنم این بخشی از بزرگ شدنه و در عین حال تلاش برای باز سازی خودم. من با تبدیل شدن به یه من دیگه می تونم خودمو از همه چیز رها کنم. واقعا فک می کردم می تونم از خودم فرار کنم، فک می کردم اگه تلاش کنم می تونم. اما همیشه به بن بست می خوردم. هر چی می شد باز آخرش همینی بودم که هستم. اون چیزی که گم شده هیچ وقت تغییر نمی کنه. ممکنه ظاهراً تغییر کنه، اما من هم چنان همون آدم ناقصی ام که همیشه بودم. همون چیزای گم شده ی همیشگی منو با عطشی زجر می ده که هیچ وقت نمی تونم سیر آبش کنم. فک کنم این کمبود بهترین تعریف از ماهیت منه.

( صفحه 174)

...

 

من در میانه ی تبدیل شدن به چیزی تازه بودم. رو به روی آیینه ایستاده بودم و می توانستم تغییرات بدنم را ببینم. قسم می خورم در آرامش و سکوت شب می توانستم صدای عضلاتم را بشنوم که رشد می کرد. در آستانه ی تبدیل شدن به یک من تازه بودم، در آستانه ی قدم گذاشتن به مکانی که قبلا هرگز نرفته بودم.

( صفحه 178)

 

***

 

عنوان: جنوب مرز غرب خورشید

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: کیوان سلطانی

ناشر: نشر بدیل

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 184 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی - قرن 20 م.

قیمت: 95000 ریال

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

خانه کاغذی

 

 

کتاب ها سرنوشت مردم را تغییر می دهند. عده ای کتاب ببر مالزی را خوانده و در دانشگاه های دور دست استاد رشته ادبیات شده اند. ده ها هزار نفر با خواندن دمیان به فلسفه شرق روی آوردند؛ در حالی که همینگوی از آن ها مردانی جوانمذد و با ظرفیت ساخت؛ در همین حال الکساندر دوما زندگی زن های بی شماری را پیچیده کرد؛ که تنها عده کمی از آنها با کتاب آشپزی از خودکشی نجات یافتند. در این بین بلوما قربانی کتاب ها شد.

ولی او تنها کسی نبود که قربانی کتاب شد. یک استاد میانسال زبان های کلاسیک وقتی پنج جلد از مجموعه دایره المعارف بریتانیکا از قفسه کتابخانه اش روی سرش افتاد فلج شد. دوستم ریچارد وقتی خواست با زحمت دست خود را به ابشالوم ابشالوم! ویلیام فاکنر برساند - که در جای خیلی ناجوری قرار گرفته بود- از روی نردبان تاشو افتاد پایین و یک پایش شکست. یکی دیگر از دوست هایم در بوینوس آیرس در زیر زمین مرکز اسناد و اوراق بایگانی عمومی سل گرفت. من حتا خبر دارم در کشور شیلی، عصر یک روز سگی خشمگین بر اثر بلعیدن صفحات کتاب برادران کارمازوف دچار سوء هاضمه شد و مُرد.

مادربزرگم هر وقت می دید در تختخوابم کتاب می خوانم، می گفت: " بگذارش کنار، کتاب ها خطرناک هستند."

تا سالیان سال خیال می کردم او خیلی بی سواد است و جاهل، ولی گذر زمان نشان داد مادربزرگ آلمانی تبارم واقعا چقدر عاقل بوده است.

( صفحه 7)

 

اغلب از خودم پرسیدم چرا کتاب هایی را نگه می دارم که خیلی بعید است حتا در آینده دور به کارم بیایند، عنوان هایی که با دغدغه های معمولم فاصله زیادی دارند؛ کتاب هایی که یک بار خوانده ام و تا سال ها بعد دیگر صفحاتشان را باز نمی کنم، البته اگر اصلا دوباره فرصتی پیش بیاید تا به سراغشان بروم! ولی من چطور می توانم به فرض مثال آوای وحش را بدون نابودی یکی از آجرهای سازنده دوران کودکی ام بیرون بیندازم؛ یا مثلا زوربای یونانی - که دوران نوجوانی ام را با اشک و زاری تمام کرد؛ و همین طور ساعت بیست و پنجم و بقیه کتاب هایی که به بالاترین طبقات قفسه کتابخانه ام سپرده و منتقل شده بودند؛ جایی که ساکت و دست نخورده در پس عزت و احترام آبرومندانه ای که همگی خیلی بدان می بالیم، قرار گرفته اند کنار بگذارم.

خیلی وقت ها رهایی از دست کتاب ها به مراتب سخت تر از خرید و تهیه کتاب ست. کتاب ها در عهد و پیمانی که ما بر اثر نیاز و سردرگمی با آن ها می بندیم، به ما وصل می شوند؛ در حالی که شاهد لحظه هایی از زندگیمان هستند که دیگر هیچ وقت نخواهیم داشت. مادامی که کتاب ها سر جایشان هستند، آن لحظه ها همچنان بخشی از وجودمان است. متوجه شده ام بسیاری از مردم روز، ماه و سالی که کتابی را خوانده اند یادداشت می کنند، و به این صورت تقویمی سِری خلق می کنند.

( صفحه 19)

 

***

 

عنوان: خانه کاغذی

نویسنده: کارلوس ماریا دومینگوئز

مترجم: شقایق قندهاری

ناشر: نشر آموت

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 112 ص.

موضوع: داستان های اسپانیایی- قرن 20 م.

قیمت: 60000 ریال

لینک ناشر: http://www.aamout.com

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤

ترانه های شبانه

 

" خیلی خوب است که آدم مثل یک نابالغ ده ساله رفتار کند، حال آنکه سال ها از آن دور شده. منتها آن را همین جور ادامه بدهد تا وقتی که به پنجاه سالگی نزدیک شود. "

" تازه چهل و هفت سالم شده ... "

" منظورت از اینکه تازه چهل و هفت ساله شده چیه؟ " با توجه به اینکه کنار امیلی نشسته بودم، صدایش خیلی بلند بود: " تازه چهل و هفت سال. این " تازه " چیزی است که زندگی ات را خراب کرده، ریموند. تازه، تازه، تازه. برایم بهترین کار را می کند. تازه چهل و هفت سال. طولی نمی کشد که شصت و هفت سالت بشود و " تازه" در محافل کوفتی بگردی و سعی کنی یک سقف کوفتی بالای سرت داشته باشی! "

( صفحه 49)

 

...

 

" اگر با تو رو راست نبودم، علتش این بود که با خودم هم نبودم، اما حالا از آن حال درآمدم، توانسته ام خوب سبک سنگینش کنم. ری، بهت گفتم پای کس دیگری در میان نیست، اما این حرف چندان درست نبود. پای دختری در میان است. آره، دختره، حداکثر سی و چند سالشه. خیلی به تعلیم و تربیت در جهان رو به گسترش و تجارت جهانی منصفانه تر علاقمند است. واقعا پای جاذبه ی جنسی در بین نبود، این یک جوری جنبه ی فرعی داشت. جاذبه در آرمان گرایی بی غش او بود. مرا یاد زمانی می انداخت که ما هم همین جور بودیم. یادت می آید، ری؟ "

" متاسفم، چارلی، ولی من یادم نمی آید که تو هیچ وقت آرمان گرا بوده باشی! در واقع همیشه خیلی خودخواه و لذت جو بودی ... "

" باشد، شاید آن روزگار همه مان بیعارهای منحط بودیم، بیش ترمان، اما همیشه این آدم دیگر درون من بوده که می خواسته بیاید بیرون. همین مرا به طرفش کشاند ... "

" چارلی، کِی بود؟ کِی این اتفاق افتاد؟ "

" کدام اتفاق؟ "

" این ماجرای عشقی."

" ماجرای عشقی نبود! من باهاش نبودم، هیچ ... موضوع سر این است که کسی مثل او را می خواستم. کسی که آن من دیگر را آشکار کند، همان که در درونم به دام افتاده ... "

( صفحه 72)

 

...

 

برای مقایسه با ترجمه نسخه چاپ نشر چشمه:

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir/post/768/


***

 

عنوان: ترانه های شبانه

نویسنده: کازوئو ایشیگورو

مترجم: مهدی غبرایی

ناشر: اژدهای طلایی

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1500 جلد

شماره صفحه: 207 ص.

موضوع: داستان های انگلیسی - قرن 20 م.

قیمت: 180000 ریال

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤

پلنگ در پرانتز

 

کدام شب، کدام ماه؟ گیج می وزید باد

بلند شد به یاکریم پیر، آب و دانه داد

 

چروک های کهنه را اتو کشید، وصله زد

چه روزها که بر تنش نشسته رنگ های شاد

 

سفال های آبی اش، سوال تکه تکه ای

کجاست آن لبی که بوسه را بیاورد به یاد؟

 

نشست، روسری خیس، روی شیشه ها کشید

دلش گرفت از غبارهای " قاب ان یکاد "

 

نفس کشید زن، چقدر بوی مرد می دهد

کتاب های روی میز، کیف، کاغذ و مداد

 

کدام شب، کدام ماه؟ روی تخت غلت زد

نوشته های پشت حلقه را کنار هم نهاد

 

 

***

 

عنوان: پلنگ در پرانتز ( از مجموعه دُر دری)

شاعر: زهرا حسین زاده

ناشر: سپیده باوران ( موسسه فرهنگی دُر دری)

سال نشر: چاپ اول 1390

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 95 ص.

موضوع: شعر فارسی - افغانستان - قرن 14

قیمت: 25000 ریال

لینک ناشر: http://www.abook.ir/

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤

کتابخانه ی عجیب

 

پیرمرده گفت " همین جور پشت سرم بیا. "

تازه مسافت کوتاهی رفته بودیم که وسط راهرو رسیدیم به یک دوراهی. پیرمرده پیچید سمت راست. کمی جلوتر یک دوراهی دیگر بود. این بار کج کرد به چپ. راهروئه باز دوراهی شد و دوراهی شد، هِی شاخه شاخه شد، و هر دفعه هم پیرمرده بدونِ لحظه ای تردید مسیرمان را انتخاب کرد، اول یکهو مسیر عوض می کرد به راست، بعد به چپ. بعضی وقت ها دری باز می کرد و کاملا وارد راهرویی دیگر می شدیم.

ذهنم به هم ریخته بود. ماجرا زیادی عجیب و غریب بود - چه طور ممکن بود کتابخانه ی شهرمان توی زیرزمینش چنین هزارتوی عظیمی داشته باشد؟ منظورم این است که کتاخانه های عمومی مثل این همیشه مشکل و نیاز مالی دارند دیگر، در نتیجه ساختن حتا کوچک ترین هزارتویی حتما فراتر از حد استطاعت شان است.

مارپیچه بالاخره دمِ درِ فولادیِ بزرگی به پایان رسید. بر در تابلویی آویزان بود که رویش نوشته بود " تالار مطالعه". کل محوطه عینِ قبرستان ِ نصفه شب ساکت بود.

( صفحه 21)

...

 

گرفتاریِ مارپیچ ها این است که تا به تهِ ته شان نرسی نمی دانی راهِ درست را انتخاب کرده ای یا نه. اگر معلوم شود راهت اشتباه بوده، معمولا دیگر خیلی دیر است برای این که برگردی و از نو شروع کنی. مشکلِ پارپیچ ها این است.

( صفحه 71)

...

 

پرسیدم " جنابِ آقای گوسفندی، اون پیرمرده برای چی می خواد مغز من رو بخوره؟ "

" چون مغزی که پُرِ علم باشه، خوشمزه ست. دلیلش اینه. این جور مغزها خوش طعم و خامه مانندَن. تازه با این که خامه مانندن، یه جورهایی رگه رگه هم هستن."

" پس برا خاطر ِ اینه که می خواد من یه ماه بشینم این جا اطلاعات پُر کنم توش، که بعد هورت بکشدش بالا؟ "

" برنامه همینه."

پرسیدم " به نظرِ شما خیلی بی رحمانه نیست؟ البته از دیدِ کسی می گم که مغزش هورت کشیده می شه بالا ها! "

" ولی هِی، می دونی، از این اتفاق ها تو کتابخونه های همه جا می افته دیگه. کم و بیش همینه وضع."

سرم از این خبر گیج رفت. مِن مِن کنان گفتم " تو کتابخونه های همه جا؟ "

" اگه تنها کاری که می کنن قرض دادنِ مجانیِ علم باشه، پس عایدی شون چی می شه؟ "

" ولی این باعث نمی شه حق داشته باشن روی کله ی آدم ها را ببُرن و مغزشون رو بخورن. به نظرِ شما این کار دیگه یه مقدار زیاده روی نیست؟ "

( صفحه 36)

 

***

 

عنوان: کتابخانه ی عجیب

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: بهرنگ رجبی

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 92 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی - قرن 20 م.

قیمت: 120000 ریال

 لینک ناشر: http://www.cheshmeh.ir/book/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8.htm

 

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

در کافه ی جوانی گم شده

 

 

جوان ها با سن ِ کم شان از گذشته ی شما چه اطلاعی دارند. حتی اگر کم و بیش پرسیدند چه کاره اید یا تا به حال چه کرده اید، هر چه به نظرتان رسید بگویید و از پوست ِ کهنه ای که انداخته اید، یک زندگی نو بیافرینید ... آن ها هرگز در پی بررسی ِ حقیقت نیستند. به همان نسبت که در شرح حال ِ راست و دروغ خود پیش می روید، می بینید که این زندگی ِ تخیلی چون وزش ِ سنگین ِ هوایی تازه، از فضای بسته و کهنه ای که در آن مدت ها احساس خفگی می کردید عبور می کند. پنجره ای باز می شود و ناله خشک باز شدن کرکره ها همراه با بادی که می وزد، آینده ای تازه و نو، برابرتان می گستراند.

( صفحه 45)

...

 

می گفت: صلاح ِ شناگر به جای دور زدن ِ مدام روی سکوی استخر، پرش ِ یک باره در آب است. اما من، درست برخلاف ِ ضرب المثل او فکر می کردم. بی گدار به آب زدن، نه ... خونسردی و تامل، بله؛ چرا که به شکرانه صبر و آرامش زمینه ی بهتر ِ ذهنی تان را در نفوذ ِ بیش تر مکان و موقعیت پیش ِ رو آماده می سازید.

( صفحه 54)

...

 

پرسیدم: در روزهای آخر، قبل از ناپدید شدن، حالات خاصی در او حس نکرده بود؟ اِی، چرا ... این اواخر، روز به روز و بیش از پیش به او سرکوفت ِ زندگی روزمره شان را می زد و سرزنش اش می کرد؛ معتقد بود که نمی شد به این، یک زندگی واقعی گفت ... و وقتی می پرسید، منظورش از زندگی واقعی پس چیست؟ بی آن که حرفی، جوابی بگوید، فقط شانه بالا می انداخت، انگار از پیش می دانست هیچ فهم و درکی از توضیحی که می داد، عاید مرد نمی شد. زن کمی دیرتر به حالت عادی بر می گشت، لبخندی می زد، بعد مهربان می شد و تا حد ِ پوزش از بدخلقی خود پیش می رفت. تسلیم و مطیع می گفت که این مشکل مهمی نبود. شاید روزی خود به خود می فهمید زندگی واقعی، واقعا چه بود ...

( صفحه 66)

...

 

مدتی طولانی به هر دو عکس ِ فوری چشم دوختم. خدایا، حالا این زن کجاست؟ مثل من، در یک کافه، و تنها سر یک میز؟ بی گمان، جمله آخر ِ مرد " باید سعی کنیم بین خودمان رابطه ای ... " این فکر را در سرم انداخته بود: به برخوردها و ملاقات های غیرمنتظره در یک خیابان، یک ایستگاه مترو در ساعات پرترافیک و شلوغ، نباید اعتماد کرد؛ چون سرنوشت سازند. دلبستگی مثل یک دست بند، یکی را به دیگری می بندد و قفل می کند. رابطه ای پراحساس که با هجوم خود، مقاومت شما را در هم می شکند و از مسیر و راه ِ انتخابی منحرف تان می کند.

( صفحه 72)

 

***

 

عنوان: در کافه ی جوانی گم شده

نویسنده: پاتریک مودیانو

مترجم: ساسان تبسمی

ناشر: نشر افق

سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ چهارم 1388

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 184 ص.

موضوع: داستان های فرانسه - قرن 20 م.

قیمت: 110000 ریال

 لینک ناشر: http://www.ofoqco.com/showbook.asp?id=1031

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤

بِلیز

 

- می خواهی چه کار کنی؟
بلیز در حال آماده شدن برای روشن کردن ماشین بود. اکنون لحظه ای توقف نمود.
آماده می شوم که کار را انجام دهم، جورج."
- چه کار؟
- دزدیدن بچه.
جورج خندید.
" به چه می خندی، جورج؟ "
و سپس با خود چنین فکر کرد: انگار خودم نمی دانم.
- به تو.
- برای چه؟
- چه طور می خواهی او را بدزدی؟ به من بگو.
" فکر کنم همان طور که طرحش را ریخته بودیم، از داخل اتاقش."
- کدام اتاق؟
- خوب ...
- چه طور می خواهی داخل شوی؟

او آن قسمت را به یاد آورد.

" یکی از پنجره های طبقه بالا. آن ها آن دستگیره ها را روی آن نصب کرده اند. تو آن را دیده ای، جورج. زمانی در شرکت برق بودیم. یادت است؟ "

- نردبان داری؟

- خب ...

- وقتی بچه را برداشتی، کجا می خواهی بگذاری اش؟

- توی ماشین، جورج.

" واااای خدا. "

- جورج ...

- می دانم که بچه را در ماشین لعنتی می گذاری. می دانم که او را پیاده تا خانه نمی آوری. منظورم زمانی است که او را به اینجا می آوری. آن وقت چه کار خواهی کرد؟ او را کجا خواهی گذاشت؟

" خب ... "

- پستونکش چی؟ شیشه اش چی؟ و همین طور غذای بچه! یا شاید هم فکر کردی برای شام کوفتی اش قرار است همبرگر و آبجو بخورد؟

- خب ...

( صفحه 78)

 

***

 

وجود او در فروشگاه زنجیره ای لوازم بچه به همان میزان غیر واقعی بود که وجود یک قلوه سنگ در میان اتاق نشیمن.

خانم فروشنده از او پرسید که آیا کمک می خواهد؟ بلیز پاسخ داد که می خواهد. هر چقدر هم فکر می کرد باز نمی توانست متوجه شود که برای نگهداری یک بچه به چه چیزهایی نیاز خواهد داشت. بنابراین به تنها ملجا موجود پناه برد. پناهگاهی که او به خوبی با آن آشنایی داشت: حیله.

" من مدتی خارج از کشور بوده ام... متوجه شده ام که زن برادرم ... در زمانی که من نبوده ام صاحب یک بچه شده است ... که هم اکنون نوزاد است. خب، من هم می خواهم مخارج آن بچه را تقبل کرده و هر چه نیاز دارد، برایش تهیه کنم. "

" اوه، بله. چه انسان بخشنده ای. چه با محبت. دقیقا چه چیزی نیاز دارید؟ "

- نمی دانم. همه چیز. نمی دانم ... هیچ چیز ... درباره ی بچه ها.

- برادرزاده تان چند وقتش است؟

- ها؟

- بچه ی زن برادرتان؟

- اوه، فهمیدم! شش ماه.

- نامش چیست؟

بلیز لحظه ای درمانده شد. سپس ناگهان گفت: " جورج. "

- نام زیبایی است. نامی یونانی. به معنای " پرتلاش" .

- جداً؟ که این طور!

" خب، آن ها تا به حال چه چیزهایی برایش خریده اند؟ "

بلیز برای این پرسش آماده بود.

" مساله اینجاست که هیچ یک از وسایلی که آنان خریده اند خوب و مرغوب نیست. آن ها واقعا در مضیقه ی مالی هستند. "

- متوجه شدم. بنابراین شما می خواهید ... از صفر شروع کنید.

- دقیقا همین طور است.

- واقعا که فرد مهربان و بخشنده ای هستید.

بلیز از اینکه همانند یک انسان بودن چقدر دشوار است حیرت زده شده بود.

( صفحه 103)

***

درست زمانی که فکر می کرد هوشمندانه عمل کرده است، احمقانه ترین کار را کرده بود. باز هم احمقانه عمل کرده بود. احمقانه کار کردن، زندانی است که هیچ گاه نمی توان از آن فرار کرد. و شخص احمق، کسی است که در چنین زندانی به حبس ابد محکوم گردیده است.
( صفحه 325)

 

***

 

عنوان: بِلیز

نویسنده: استیون کینگ

مترجم: سید جواد یوسف بیک

ناشر: انتشارات افراز

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی -- قرن 20 م.

قیمت: 88000 ریال

 لینک ناشر: http://www.afrazbook.com/

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

← صفحه بعد