طوطی

 

چه چیز عجیبی ست خاطره: گاه مثل شعبده باز از کلاه عکسهایی فوری را بیرون می کشد که خیال می کردی تا ابد فراموششان کرده ای.

(صفحه 14)

 

- بین زندگی ما و شعرهایی که توی مدرسه یاد گرفته ایم چه رابطه ای هست؟ حفظ کردن شعر هم مثل حل کردن مسائل ریاضی است، یا چیزی شبیه آن، نه؟

همیشه کنجکاوی لوییزیتا بود که او را به آن گونه جر و بحثها می کشاند، وگرنه او خودش به این فکرها نمی افتاد.

- شعر در زندگی به چه دردی می خورد؟

- همکلاسیهای خودمان را نگاه کن. به نظر تو برای ادامه زندگی به شعر احتیاج دارند؟ آنها به یک شوهر احمق ِ پولدار احتیاج دارند تا حسابی پوستش را بکنند. هرگز از خودشان نمی پرسند که "شعر" چیست، همان طور که درباره "مرگ" هم از خودشان سوالی نمی کنند. هیچ وقت هم دچار غم و غصه و ترس نمی شوند. زندگی آنها مثل یک مرغابی پلاستیکی است که روی آب وان حمام شناور است. بدون شک از من و تو زندگی بهتری خواهند داشت ولی واقعا می شود اسم آن را "زندگی" گذاشت؟ یک عمر خمیازه!

آنسلما گفته بود:

- اگر شعر به دردی نمی خورد پس چرا وجود دارد؟

- شاید به خاطر اینکه به ما یادآور شود که تفاوت بین ما و میمونها درست در همان چیزی است که " به دردی نمی خورد".

مثلا زیبایی به چه درد می خورد؟ ترحم، هماهنگی، اینها به چه درد می خورند؟ مسائل مهم هرگز به درد نخورده اند.

(صفحه 15)

 

مگر زندگی او در سالهای اخیر غیر از این بود؟ انگار چوب دستی سحرآمیزی همه چیز را در جای خود منجمد کرده بود. قلبش آکنده از برف شده بود. اعضای بدنش یخ زده بود. آن برف و یخ همه جا او را همراهی می کرد و پیرامون او را نیز منجمد می ساخت.

- این جادو از چه وقت آغاز شده بود؟

با مرگ جانکارلو؟

یا خیلی قبل از آن؟

آخرین باری که واقعاً شور زندگی را حس کرده بود، کِی بود؟

خاطرات، همانند ِ نوک کوه های یخ، داشتند از آب بیرون می زدند. قسمتی که بیرون زده بود با آفتاب روشن شده و قسمتی بسیار عظیم هم در ظلمت عمیق دریا، منجمد برجای مانده بود.

(صفحه 36)

 

در آن سالها، در گرماگرم جوانی، "آینده" چیزی اسرارآمیز بود که داشت در مقابل آنها گسترده می شد؛ گرچه پرده ای رویش را پوشانده بود. ولی همان "آگاه" نبودن هم نه آنها را می ترساند، نه نگرانشان می کرد. می دانستند که به هر حال "فردا" ی آنها موفقیت آمیز و درخشان خواهد بود.

هنوز قلبش پُر از برف نشده بود، دل و جگرش یخ نزده بود.

(صفحه 38)

 

همیشه آرزو داشت تدریس کند. عاشق این کار بود و انجام دادن کاری که دوست داشت مثل این بود که با یک آهنگ والس چرخ می زند و پیش می رود - همه چیز آسان می شد.

(صفحه 40)

 

بعدازظهر هم با موسیقی گذشت. هر دو روی مبل نشسته بودند و به والس های شوپن گوش می دادند. گرچه، آن آهنگها برای آنسلما غم انگیز بودند؛ آن آهنگهای "شبانه" او را به یاد غروب می انداخت، به یاد چیزهایی که تمام می شوند، چیزهایی که تمام شده بودند، به یاد گذشته ...

(صفحه 64)

 

یک بار به او گفته بود: " وقتی با تو هستم انگار دارم به تابلویی نگاه می کنم که چند بُعد دارد. من فقط همان طرحهای جلو را می بینم، ولی تو به من گل کوچولوی آبی رنگی را نشان می دهی که در کوههای دور دست ِ زمینه روییده است."

(صفحه 65)

 

ما بر خلاف حیوانات، منطق سرمان می شود. فقط انسان است که می تواند روال زندگی خود را تغییر بدهد.

(صفحه 70)

 

داشت فکر می کرد همان طور که زمین شناسان از ضخامت و تراکم خاک زمین، زمان را حدس می زنند، شاید بتوان از طریق نامه ها هم تغییر و تحول احساسات بشری را حدس زد.

(صفحه 77)

 

شهامت این را نداشت که خود را در آینه تماشا کند. در چهره اش چه تحولی رخ داده بود؟ آیا با همان نقاب پا به گور می گذاشت؟ یا همان طور که لوییزیتا گفته بود، همیشه تغییر و تحولی امکان پذیر بود؟

(صفحه 77)

 

- می دانی وقتی دو نفر همدیگر را دوست دارند، بگومگو کردن طبیعی است. عشق باید با دعوا همراه باشد.

(صفحه 80)

 

جدایی، چیزی را در وجودش شکسته بود که دیگر قابل ترمیم نبود.

(صفحه 103)

 

تو می دانی رنگین کمانها جادویی اند؟ اگر چشمهایت را بر هم بگذاری و یک نیت بکنی، به آرزویت می رسی.

(صفحه 105)

 

چه کسی می تواند در مورد آنچه در قلب ما می گذرد قضاوت کند؟

(صفحه 112)

 

***

 

عنوان: طوطی

نویسنده: سوزانا تامارو

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: کتاب پنجره

سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ چهارم 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 120 ص.

موضوع: داستان های ایتالیایی

قیمت: 80000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤

انسان شادکام

 

زندگی ای وجود دارد که هرگز متوقف نمی شود. نمی توان آن را به چنگ آورد. مانند پرنده، از میان ستون های قلبمان می گریزد. ما به ندرت شایستگی آن زندگی را داریم. اما برای او هیچ مهم نیست. یک لحظه هم از نثار کردن خوبی هایش به ما جنایتکاران دست بر نمی دارد.

(صفحه 10)

 

من در این جا فقط می خواهم درباره چیزی که "یک روز آفتابی" و "آسمان آبی" می نامیم، صحبت کنم. این عبارات از معماهایی سخن می گویند، از پرتو نوری که تیغه بُرنده اش قلبمان را می درد. ما زیر هزاران ستاره مدفون شده ایم. گاهی، به آن پی می بریم و سرمان را تکان دهیم، البته فقط برای چند لحظه و این همان چیزی است که " هوای خوب" می نامیم.

(صفحه 11)

 

من فقط کتاب هایی را دوست دارم که آغشته به آبی آسمان هستند، همان آبی ای که آزمون مرگ را از سر گذرانده است. اگر جملاتم لبخند می زنند به این سبب است که از سیاهی بر می خیزند. تمام عمرم را به مبارزه با اندوهی متقاعد کننده گذرانده ام. من لبخندم را به بهای گرانی به دست می آورم. آبی آسمان مانند سکه طلایی است که از جیبتان می افتد و من با نوشتن آن را به شما باز می گردانم. این آبی ِ باشکوه بیانگر پایان قطعی نومیدی است و اشک آدم را در می آورد. می فهمید؟

(صفحه 12)

 

خدا برای همین کار این جاست، برای این که از نابودی ملکوت، از فرورفتن قلبی پاک در ظلمت و تاریکی و هراس درونیمان از رها شدن، جلوگیری کند.

(صفحه 17)

 

توضیح دادن چیزی را روشن نمی کند. روشنایی حقیقی با روشنگری، انفجارهای درونی و غیرقابل اثبات، ظاهر می شود.

(صفحه 22)

 

نمی توان هم دید و هم شنید. دیدن بر شنیدن برتری دارد. دیدن زیادی قوی است، زیادی قوی است.

(صفحه 28)

 

اگر تنها یک بهار را می دیدم، انگار تمام بهارها را دیده بودم. اگر یک لحظه زندگی می کردم، انگار زندگی را تماماً زیسته بودم.

(صفحه 38)

 

خبر از دست دادن یک عزیز مانند مشتی آهنین در سینه مان فرو می رود. تا چند ماه، نفسمان در نمی آید. ضربه وارد شده ما را به عقب هل داده است. دیگر در این عالم نیستیم. دنیا را نگاه می کنیم و به نظرمان عجیب می آید.

(صفحه 38)

 

زندگی حدود صد هزار بار زیباتر از چیزی است که تصور یا زندگی می کنیم.

(صفحه 39)

 

خواندن، نوشتن، دوست داشتن تثلیثی مقدس است.

(صفحه 47)

 

در قدیم، برای درست کردن کتاب ها، درختان را با تبر قطع می کردند. مرگی خیرخواهانه که مورد تایید فرشتگان است.

(صفحه 52)

 

هیچ چیز از یک کتاب قدیمی جوان تر نیست.

(صفحه 52)

 

یک کتاب اگر روشن بین نباشد، هیچ ارزشی ندارد. وظیفه کتاب روشن کردن کاخ های اذهان خالی از سکنه مان است. یک نوشته بسیار داناتر از مرگ است. این را خوب می دانم.

(صفحه 55)

 

روزی نیست که درسی فوق العاده دشوار نیاموزم.

(صفحه 60)

 

زیبایی قدرت احیا کردن دارد. کافی است ببینیم و بشنویم. بی توجهیمان آری، فقط بی توجهی مانع ورودمان به بهشت زندگانی می شود.

(صفحه 73)

 

باید سیاهی سیاه تر شود تا اولین ستاره طلوع کند.

(صفحه 88)

 

***

 

عنوان: انسان شادکام

نویسنده: کریستیان بوبن

مترجم: فرزانه مهری

ناشر: ثالث

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 106 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 60000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٤

بخش گمشده

 

این طور شروع می شود، همیشه این طور شروع می شود، با کتاب ها شروع می شود. اولین کتاب ها، اولین شب های اعجاب آور کتاب خواندن، با چشمانی سرخ و قلبی پر تپش. کتاب خواندن بسیار دیرهنگام وارد زندگیمان می شود: حدود شش هفت سالگی، پس از پایان زندگی جاودانه...

خواندن ما را به کودکیمان بر می گرداند، به ساحل عشقی که کلمات قادر به بیان آن نیستند. ما پشت درِ کتاب هستیم. به صدایی گوش می دهیم که آن چنان شفاف و زلال است که باید نفسمان را در سینه حبس کنیم تا آن را بهتر بشنویم...

در هشت سالگی، به خوبی این چیزها را درک می کنیم و می فهمیم که باید انتخاب کنیم. باید خدا یا خلا، کار یا بی کاری، نومیدی یا دلتنگی را انتخاب کنیم. اما چیز دیگری پیدا کرده ایم. کتاب ها را پیدا کرده ایم. و با داشتن کتاب ها، دیگر نیازی به انتخاب کردن نداریم، همه چیز را دریافت می کنیم. کتاب خواندن یعنی زندگی بدون تضاد، زندگی معاف از مشکلات.

(صفحه 19-20)

 

زنان آرزومند همه چیزند و چون دستیابی به همه چیز امکان پذیر نیست، به ناگاه همه چیز را از دست می دهند.

(صفحه 14)

 

برای این که عاشق زنی بشویم، می بایست درون او فضایی تهی و بیابانی وجود داشته باشد، چیزی که در جستجوی رنج و لذت است. می بایست منطقه ای از زندگی که هنوز دست نخورده است، زمینی نسوخته که نه او می شناسد و نه شما، وجود داشته باشد.

(صفحه 16)

 

همان طور که می گویند، فقط یک عشق وجود دارد. فقط یک قانون وجود دارد که برای همه یکسان است. همان احساس فقدان که در هر حضوری هست، همان کمبودی که به همان اندازه که در رنج وجود دارد، در شادی نیز هم هست.

(صفحه 22)

 

ما برای این نمی نویسیم که نویسنده بشویم، برای این می نویسیم که در سکوت به آن عشقی ملحق شویم که همه عشق ها از آن محرومند.

(صفحه 24)

 

عشق یک رودخانه است. گاهی ناپدید می شود. در زمین فرو می رود. مسیر خود را در ضخامت زبان دنبال می کند. دوباره، شکست ناپذیر و تغییر ناپذیر، از این ور و آن ور سر بیرون می آورد.

(صفحه 24)

 

از طریق کودکی، بازی کردن را باز می یابید. از طریق بازی کردن، ابدیت را در گهواره ملکوتی خود بیدار می کنید. زمان مانند پری در کف دستان کودکان است.

(صفحه 30)

 

عالم هپروت رحمتی طبیعی است که در کودکان وجود دارد.

(صفحه 32)

 

آن قدر چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد که نمی توان گمگشته نشد.

(صفحه 32)

 

انتظار خدا همان حضور کامل خداست.

(صفحه 34)

 

فکر خیانت بار همان پایان عشق است.

(صفحه 34)

 

***

 

عنوان: بخش گمشده

نویسنده: کریستیان بوبن

مترجم: فرزانه مهری

ناشر: ثالث

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 106 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 60000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٤

قاتلی به پاکی برف

 

کتاب ها مامن روحند، ظروف دانه برای پرندگان ابدیت، نقاط مقاومت.

(صفحه 5)

 

مادرم به من گفت که بین دو قاه قاه خنده اش به دنیا آمدم، چیزی که بی شک چنین مفهومی را بیان می کند: ما با گذر از بدترین ها، به سوی چیزهای بسیار باطراوت و لطیف می رویم، چیزهایی که با راز وجودیمان همسازند.

(صفحه 6)

 

روی پل الکساندر سوم در پاریس، دستفروشی شاه بلوط تفت می دهد. او مراقب است آن ها را نسوزاند و در مخروط کاغذی دو سره ای عرضه کند: یکی برای شاه بلوط ها، یکی برای پوست ها. به علاوه، انگشت پاک کن هم هدیه می دهد. او به تنهایی، با آرامش و طبع کمال گرای از مد افتاده اش، اقتصاد شوم جهانی را مخدوش می سازد.

(صفحه 11)

 

کتاب های کاغذی در بستر بلورین خود، مانند فرشته ها می خوابند. یک نگاه کافی است تا از خواب چند صد ساله برخیزند و هنوز مهربان و سرزنده باشند.

(صفحه 13)

 

مادرم که به سوی صد سالگی خود صعود می کند، به من گفت در جوانی شعرهای لامارتین را می ستود. وقتی نام لامارتین را تلفظ می کند، چشمانش شادابی شانزده سالگی خود را باز می یابند.

(صفحه 21)

 

ما فقط یک لحظه فرصت داریم دستبندهای روشنایی را که دور مچ دست های زندگی صدا می دهند، بدزدیم.

(صفحه 30)

 

روزهایی که برای زندگی به ما داده اند آن قدر زیادند که در عجبم چطور قدیس نمی شویم.

(صفحه 44)

 

هر روز مبارزه ای با فرشته تاریکی هاست، کسی که دستان یخ زده اش راجلوی چشمان ما می گیرد تا نگذارد شکوه پنهان در بدبختیمان را ببینیم.

(صفحه 45)

 

گل های سرخ نشانه های سرمست کننده وجود خداوندند.

(صفحه 47)

 

شاید خدا فقط نشانه حساس بودن ماست، باریک ترین رشته عصبیمان، سیمی از طلا به ضخامت یک هزارم میلیمتر. سیمی که در برخی پاره شده و در برخی دیگر با تمام قدرت مرتعش می شود.

(صفحه 52)

 

زندگی به اندازه لبخند یک نوزاد است: کوتاه است اما دیگر خاموش نمی شود.

(صفحه 53)

 

از شعر انتظار دارم که گردنم را بزند و دوباره زنده ام کند.

(صفحه 55)

 

ناخن های دست فرشته سیاه شده، از بس آوار آرزوهایمان را از زیر خاک بیرون کشیده است.

(صفحه 59)

 

هستی مطلق روی آجر فرش افتاد و با طنین ظرفی گران قیمت شکست. در هر حال، از آن استفاده نمی کردیم.

(صفحه 63)

 

به خاطر این که هر کس به هر قیمت که شده می خواهد کم تر رنج بکشد، زندگی به جهنم تبدیل شده است.

(صفحه 81)

 

هر بار که اضطراب از راه می رسد، آن را توی چمدان می گذارم و زیر تختم سُر می دهم. گهگاه چمدان را بیرون می کشم، روی تخت می گذارم و درش را باز می کنم: یا خالی است یا یک درخت میوه کوچک نورانی توی آن است.

(صفحه 81)

 

معنی زندگی در گرامی داشتن آن است.

(صفحه 85)

 

زندگی ابدی، زندگی عادی ِ رها از خواب آلودگی است.

(صفحه 87)

 

روزی خواهیم فهمید که شعر یک نوع ادبی ِ کهنه و به درد نخور نیست، بلکه امری حیاتی است، آخرین فرصت برای نفس کشیدن در زندان واقعیت است.

(صفحه 87)

 

روح، ببر جوانی است که از روی مرگ می جهد.

(صفحه 91)

 

 

عنوان: قاتلی به پاکی برف

نویسنده: کریستیان بوبن

مترجم: فرزانه مهری

ناشر: نشر ثالث

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 91 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 60000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤

بیا با جغدها درباره ی دیابت تحقیق کنیم: جستارها، و غیره

 

نمی دانم این زن و شوهرها چه طور از عهده ی این همه چیز بر می آیند، هر شب چند ساعت وقت صرف می کنند تا بچه هایشان را ببرند به رخت خواب و برای شان از روی کتاب، قصه ی بچه گربه های بی تربیت و فُک های یونیفرم پوش بخوانند و بعد اگر بچه دوباره دستور داد، از سر شروع کنند به خواندن. در خانه ی ما پدر و مادران ما را فقط با دو کلمه می گذاشتند توی رخت خواب؛ " خفه شو." این آخرین چیزی بود که قبل از خاموش شدن چراغ ها می شنیدیم.

(صفحه 20)

 

نقاشی های مان به یخچال یا حتا نزدیک یخچال هم آویزان نمی شد، چون والدین مان دقیقاً لایق همان چیزی که بودند با آن ها رفتار می کردند: زباله.

(صفحه 20)

 

بابام گفت "اگه عصرونه ی بعد از کار می خوای برو یه شغل پیدا کن." فکر کنم یادش رفته بود من فقط یازده سالم است.

(صفحه 21)

 

با خودم فکر می کردم هرگز نباید گفت هرگز، خصوصاً درباره ی خاطرات. ملت پیر می شوند و آدم حیرت می کند که چه چیزهایی را فراموش می کنند. مثلا همین چند هفته پیش به مادرم زنگ زدم تا تولدش را تبریک بگویم، هشتاد سالگی اش را. گفتم: "شرط می بندم آرزو می کردی بابا زنده بود تا تولدت رو با هم جشن می گرفتین."

گفت " ولی هنوز زنده ست."

" زنده ست؟ "

گفت " البته. پس کی تلفن رو برداشت؟ "

حالا من تازه پنجاه سالم شده و یادم رفته پدرم هنوز نمرده! هر چند در دفاع از خودم می گویم حسابی به مرگ نزدیک است. فعلاً حالش خوب است ولی هیچ کدام از کارهایی را که قبلاً می کرد دیگر نمی کند، مثلاً این که پول توی جیبم بگذارد یا دوچرخه سواری یادم بدهد.

یک چیزهایی هست که طبیعتاً آدم فراموش می کند – رمز عبور کامپیوتر، ارتباط ِ همچنان ِ پدر آدم با زندگی -، بعد چیزهایی هست که آدم نمی تواند فراموش کند ولی آرزو می کند کاش می توانست.

(صفحه 27)

 

کتابخانه عمومی چیز چشمگیری نبود که تعجبی هم نداشت، چون بعدها فهمیدم قبلاً یک فروشگاه بزرگ بوده. پنجره های قدی به درد مانکن های لباس می خوردند و آدم راحت می توانست جای دایره المعارف ها لباس های زنانه را تصور کند و جای مجلات کلاه گیس ها را.

(صفحه 59)

 

خوبی ِ سفر خارج رفتن همین است، همیشه چیزی هست که هر چی فکر می کنی ازش سر در نمی آوری. لازم نیست خوب زبان بلد باشی تا تعجب کنی؛ می توانی با دهن باز بنشینی، نه این که لال باشی، زبانت بند آمده.

(صفحه 75)

 

از ما خواست تا راجع به یک اجاق گاز چهارشعله نظر بدهیم.

هیو پرسید "گازی یا برقی؟" و پت گفت مهم نیست.

یک اجاق گاز واقعی نبود، یک اجاق نمادین که برای اثبات موضوعی در یک سمینار مدیریت ازش استفاده کرده بود. " یک شعله نماینده ی خانواده تونه، یکی دوستان تون، سومی سلامتی تون و چهارمی شغل تون." نکته این بود که برای موفقیت باید یکی از شعله ها را خاموش کرد. و برای موفقیت واقعی دو تا را.

پت کسب و کار شخصی خودش را داشت که خیلی هم موفق بود، طوری که می توانست در پنجاه و پنج سالگی بازنشسته شود. سه تا خانه داشت و دو تا ماشین ولی حتا بدون این ها هم واقعاً خوشبخت و شاد به نظر می آمد. و همین یکی مساوی است با موفقیت.

ازش پرسیدم خودش کدام شعله ها را خاموش کرده. جواب داد اولین شعله خانواده بوده و بعد سلامتی.

(صفحه 78)

 

آن موقع تشبیه شعله ی گاز را بلد نبودم ولی کاری که کردم این بود که شعله ی خانواده را کشیدم پایین. بعد در را روی خودم قفل کردم و نشستم و جوش زدم، حتا آن موقع هم می دانستم که بدون آن ها هیچی نیستم. نه یک فرزند یا یک برادر، فقط یک پسر- و چه طور فقط یک پسر بودن کافی است؟ آدم بزرگ هم بشود باز هم ظاهراً فرقی نمی کند. آدم بدون خانواده چه طوری بفهمد کیست؟ برای به دست آوردن موفقیت از زندگی ات پرت شان کن بیرون ولی دیگر این موفقیت را چه طور می شود سنجید؟ دیگر چه معنایی دارد؟

(صفحه 85)

 

برگشتم خانه و یک لیست درست کردم. از تمامی کارهایی که دوست داشتم انجام بدهم ولی به خاطر اخم و تخم جامعه نتوانسته بودم.

1.شلیک به همسرم؛

(صفحه 124)

 

مثل همیشه وقتی تصمیم نهایی ات را برای خرید می گیری دیگر هیچ جا نمی توانی پیدایش کنی.

(صفحه 130)

 

این سفر یادآورم شد که همه ی ما حیوان ایم و از تمامی مجاری بدن مان یک چیزی می آید بیرون، فرقی هم ندارد چه طور زندگی کنیم یا چه قدر پول داریم. همه ی ما کم و بیش از این وضعیت مطلع ایم و با ظرافت آن را در اعماق ذهن مان قایم می کنیم.

(صفحه 141)

 

به نظرم واقعه نگاری مخزن ایده هاست- مغزتان را خالی می کنید روی کاغذ. ولی در خاطره نویسی قلب است که بر کاغذ می آید.

(صفحه 163)

 

***

 

عنوان: بیا با جغدها درباره ی دیابت تحقیق کنیم: جستارها، و غیره

نویسنده: دیوید سداریس

مترجم: پیمان خاکسار

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 183 ص.

موضوع: شوخی ها و بذله گویی های امریکایی

قیمت: 130000 ریال

عنوان داستان ها: دندان پزشکان بدون مرز/ بارک الله پسر/ متفاوت تر فکر کن/ از دست دادن حافظه/ دوست پایین شهری/ لاک پشت های سَرگُنده/ اگر فرمانروای دنیا بودم/ یواش آقاببره/ بخند کوکابورا/ بی حرکت ایستادن/ یک ای میل کوچولو/ نویسنده نویسنده/ اوباما!!!!!/ کنار ایستادن/ من هوادار ازدواج سنتی هستم/ درک جغدهای فهیم/ شماره ی 2 برای بردن/ آدم های خونگرم استخدام می کنیم/ زباله/ هر روز، پشت سر هم/ پرونده ی باز

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٤

زمستان من است آن چند تار موی سفید

 

ورق بزن این روزها را

از تقویم رومیزی ام

 

خط بزن

تمام این چند شنبه های بی هفته را

از صبح های من

 

خیال من

ملاقات خنده، در چشم های تو بود

نه این ابر ِ بدپیله

میان پلک های خودم

 

بگذار یک باریکه راه

رو به دست هایت باز شود

آن وقت می بینی

بر می گردند لبخندهای مرده ام

 

نفس بکش!

حرف بزن!

هوای دم کرده ی این شهر چیزی کم دارد

شبیه حلقه های دود سیگارت

 

من از کدام کوچه و خیابان بگذرم

چه ساعتی در کدام ایستگاه توقف کنم

 

حرام نیامدن های تو شد

دل خوشی های کوچکم!

 

***

 

آدم،

با اشک و آه

به بهشت بازگشت.

اما،

برای حوا

تردید ها تمام شده اند

حالا ترانه می خواند

و برای کودکانش شال می بافد!

 

***

 

من با همین تب گاه به گاه

گفتگویم را با ظرف ها و اجاق گاز

کوتاه نمی کنم.

حتی لباس های شسته را

به قرار ِ با آفتاب می رسانم.

باور کنید حق دارم

گاهی تب

برای یک شاعر

لازم است ...

***

 

بیا بهار را
از همه این سال ها کم کنیم

تو که خوب می دانی
آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود
و آن چند تار موی سفید
زمستان من است
حالا بیا
باران را بهانه کنیم
با نامه ها فال بگیریم
خیس گریه شویم

اصلا بیا تمام این حرف ها را فراموش کنیم
همه چهارشنبه ها که در راهی
من ذکر می خوانم
شاید
صبح شنبه را تو آغاز کنی!

 

***

 

به احتمال دیدار تو

همه ی کلمات را بوسیده ام

حتی حروف اضافه را.

 

نه این که فکر کنی

به حرف ربط بی اعتنایم،

اما،

به هر چه امکان رسیدن به تو را می دهد،

بد بینم.

 

نمی دانم چرا،

اسم تو

از نشستن بر دفتر من

طفره می رود!

حالا بگذار بماند برای فردا،

شب فرصت روشنی

برای دیدن نیست!

 

***

 

عنوان: زمستان من است آن چند تار موی سفید

شاعر: فرزانه بابایی

ناشر: نشر نیماژ

سال نشر: چاپ اول- 1393

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 116 ص.

موضوع: شعر فارسی

قیمت: 70000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤

کتاب فروش خیابان ادوارد براون

 

زن چیزهایی در مورد حاملگی اش می گوید... توضیح می دهد ویار کتاب گرفته و از من می خواهد چند تا کتاب خوب بهش معرفی کنم. احتمالاً یک نوع جهش ژنتیکی است. آرزو می کنم محصولش چند قلو باشد تا بتواند این ژن نادر را تکثیر کند. آن وقت شاید نسل آدم های کتاب خوان از انقراض نجات پیدا کند. ناگهان یاد تکه ای توی نمایش نامه ی کرگدن می افتم. می روم طرف قفسه ی کتاب ها و بیرونش می آورم. صفحات را ورق می زنم تا آن جمله را پیدا کنم.

صفحه ی 201. با صدای بلند برای زن می خوانمش.

" برانژه: گوش کن دیزی. ما می تونیم یه کاری بکنیم. ما بچه دار می شیم. بچه هامون بچه دار می شن. وقت زیادی می بره، اما با همین کار ما می تونیم بشریت رو دوباره احیا کنیم.

دیزی: بشریت رو احیا کنیم؟

برانژه: ما آدم و حوا می شیم.

دیزی: اون وقت ها ... آدم و حوا خیلی شهامت داشتن."

به نظرم نباید جمله ی آخر را می خواندم، تاثیر منفی داشت. زن کمی از من فاصله می گیرد و با تعجب نگاهم می کند. شاید اصلاً نباید هیچ کدام از آن جمله ها را می خواندم. خجالت می کشم. دلم نمی خواهد توضیح بدهم که منظورم از " ما" در جمله ی " ما بچه دار می شیم" شما و همسرتان است.

کمی مکث می کنم و می گویم " شما که اسم تون دیزی نیست؟! "

...

زن روبه روی قفسه ی ادبیات روسیه ایستاده و به کتاب ها نگاه می کند. ناگهان شاخک های بلند یک سوسک را پشت جنایت و مکافات می بینم. اگر زن سوسک را ببیند وحشت می کند و بچه های توی شکمش جنین مرگ می شوند. تصویر بچه های چند قلوی زن که قرار است دنیا را از انقراض نسل کتاب خوان نجات بدهد جلوِ چشمم می آید. باید نجات شان بدهم. دستپاچه تقلا می کنم حواس مادر بچه ها را پرت کنم.

" می تونم برای انتخاب کتاب کمکتون کنم؟ بیشتر به چه کتاب هایی علاقه دارید؟ "

" خودم هم درست نمی دونم، ولی دلم یه کتاب کلاسیک می خواد. فکر می کنم همین نویسنده های روسی خوب باشن. همینا که آخرشون " اُف" داره، مثل چخوف. اسمش که خیلی بامزه ست. حیف که بچه م پسر نیست، وگرنه اسمش رو می ذاشتم چخوف. البته اولش دکترا گفتن پسره، ولی بعد معلوم شد توی سونوگرافی بند ناف توی یه موقعیت اشتباهی قرار گرفته. واسه همین اشتباهی تشخیص داده بودن. چخوف کوچولو ... اسم بامزه ایه، نه؟ "

" آنتوان!"

" چی؟"

" اسم چخوف آنتوان بوده، فامیلیش چخوفه! "

" بی مزه."

رویش را از من بر می گرداند و می رود طرف جنایت ومکافات. صدای جیغ بچه ها را می شنوم که از من به عنوان پدر معنوی شان می خواهند کمک شان کنم. هر طور شده باید جلوِ این فاجعه بشری را بگیرم. " یه لحظه صبر کنید."

زن با تعجب به من نگاه می کند.

" پیشنهاد می کنم توی قفسه ادبیات امریکایی دنبال شون بگردید."

" مطمئنید؟!"

" آره ... خُب، همون طور که می دونید، نویسنده های روسی دو دسته ن. دسته ی اول که زیاد مهم نیستن، اما دسته ی دوم نویسنده های معروفی ان که به خاطر سیستم دیکتاتوری شوروی مجبور شدن مهاجرت کنن امریکا. یه جور فرار مغزها. مثلا ناباکوف. بیچاره هیچ وقت هم نتونست برگرده روسیه و آخرش هم تو امریکا مُرد. واسه همین کتاب های این نویسنده ها رو توی قفسه ی کتاب های امریکایی گذاشته م."

مادر بچه ها برای پیدا کردن نخود سیاه می رود سمت قفسه ی کتاب های امریکایی. امیدوارم پدر بچه ها ضریب هوشی بالاتری داشته باشد.

 ...

می خواهم با کتاب ها تنها باشم. کرکره را پایین می کشم و در مغازه را می بندم. دوست دارم با کتاب ها حرف بزنم و بگویم توی این مدت چه قدر دوست شان داشته ام، ولی به جای این کار از پوشه film musik  آهنگ زوربای یونانی را باز پخش و صدای بلندگوی کامپیوتر را بلند می کنم. مثل آنتونی کوئین دست هایم را باز می کنم و هم ریتم با آهنگ پاهایم را عقب و جلو می برم. صدای دست زدن کتاب ها بلند می شود. همینگوی، جویس، سلینجر، آستین، بردبری، سروانتس، فالاچی، برونته و بقیه ی نویسنده ها می آیند وسط کتاب فروشی و هر کدام یک دور می رقصند و برمی گردند توی کتاب های شان تا جا برای نویسنده های جدید باز شود. حافظ و سعدی و چند نویسنده ی ایرانی را هم می بینم که ته مغازه روی صندلی نشسته اند و فقط دست می زنند.

کسی می زند روی شانه ام. اسمرالداست. دستش را دراز کرده و از من برای رقص دعوت می کند. با خوشحالی دعوتش را قبول می کنم و می خواهم دستش را بگیرم که کسی با سکه روی کرکره ی مغازه می زند. اهمیتی نمی دهم. محکم تر می زند. حافظ و سعدی و بقیه ی نویسنده های ایرانی سریع تر از بقیه جیم می شوند. صدای کامپیوتر را قطع می کنم. بقیه ی نویسنده ها هم می روند. در مغازه را باز می کنم و کرکره را بالا می دهم. رابینسون است. کتاب های جدید آورده.

خنده ام می گیرد.

چشمکی می زند و می گوید " چه خبره، پارتیه؟ کرکره رو کشیدی، ولی صدای آهنگت می اومد. گفتم اگه خبریه ما هم اهل دلیم."

دعوتش می کنم بیاید تو چای بخورد.

می زند روی شانه ام؛ " حالا که نوبت ما شد فقط چایی؟!"

جدی نگاهش می کنم و می گویم " اگه بهت می گفتم بیا باهام برقص، می اومدی؟ "

مکثی می کند و می گوید " کم رنگ بریز بی زحمت."

 

***

 

عنوان: کتاب فروش خیابان ادوارد براون

نویسنده: محسن پور رمضانی

ناشر: نشر چشمه- نشر چرخ

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 151 ص.

موضوع: داستان های فارسی

قیمت: 105000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٤

جستارهایی در باب عشق

 

ما در زندگی عاشقانه مان بیش از هر چیز به دست تقدیر نیازمندیم. اگر آرزو کنیم یا باور داشته باشیم (برخلاف تمام قوانین عصر روشنگری مان) که روزی دست تقدیر ما را برابر مرد یا زنی قرار می دهد که خوابش را می دیده ایم، آیا مرتکب گناه شده ایم؟ آیا مستحق نیستیم، با گونه ای باور خرافی، آرزو کنیم سرانجام به موجودی بر بخوریم که مرهم تمام رنج های ملال آور ما باشد؟ هر چند ممکن است دعاهای ما هرگز مستجاب نشوند، یا روابط درک نشده مشترک ما پایانی نداشته باشد، اگر آمدیم و عرش کبریایی بر ما دل سوزاند ( و دعایمان مستجاب شد) آیا واقعاً باید بپذیریم که این ملاقات با شاهزاده یا شاهزاده خانمی که بر ما ارزانی شده فقط بر حسب تصادف بوده است؟ آیا نمی توانیم برای یک بار هم که شده منطق را کنار بگذاریم و این (موهبت الهی) را بخشی اجتناب ناپذیر از تقدیر عاشقانه مان بخوانیم؟

(صفحه 9)

 

فکر کنم تا در بستر احتضار نیفتیم، برایمان دشوار است اعلام کنیم که کسی عشق زندگی مان بوده.

(صفحه 13)

 

از آنجا که به این نتیجه رسیدم برای هم آفریده شده ایم، قادر نبودم به این فکر کنم که ملاقات کلوئه به سادگی تصادفی بیش نبوده. توانایی تحلیل مسئله سرنوشت و تقدیر و تردیدی را که لازم بود از دست دادم. هر چند هیچ یک از ما تا آن زمان خرافاتی نبودیم، هردویمان بر مجموعه ای از جزئیات، هرچند پیش پاافتاده، انگشت گذاشتیم، و قاطعانه نتیجه گیری کردیم که: دست سرنوشت ما را سر راه هم قرار داده.

(صفحه 14)

 

وقتی عاشق می شویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هر چند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملاً تصادفی و لاجرم غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود.

(با دست خودمان) سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که هر حکمتی در زندگی مان هر چند اندک، ساخته خود ماست، نجات پیدا کنیم، ( و فراموش می کنیم) که طوماری (و طبعاً سرنوشت از پیش مقرر شده ای) وجود ندارد؛ این که چه کسی را در هواپیما ملاقات بکنیم یا نکنیم حکمتی جز آنچه خودمان را به آن اطلاق می کنیم ندارد - به عبارت دیگر می خواهیم از اضطراب ناشی از این که کسی زندگینامه ما را ننوشته و عشق های ما را بیمه نکرده است پرهیز کنیم.

(صفحه 18)

 

جبری گرایی عاشقانه من و کلوئه مانع از آن شد که بیندیشیم اگر شرایط به گونه ای دیگر رخ می داد.

(صفحه 18)

 

اشتباه من در این بود که سرنوشت عاشق شدن را، با سرنوشت عاشق شدن به شخصی خاص، مغشوش کرده بودم. خطا در این بود که تصور می کردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است.

(صفحه 19)

 

الیاس کانتی می گوید: " دیدن ورای آدم ها آسان است، ولی ما را به جایی نمی رساند." به عبارت دیگر چه آسان و چه بی فایده در افراد عیب می یابیم. آیا وقتی عاشق می شویم بعضاً به این دلیل نیست که، حتی به بهای کوری خودمان در این فرایند و آن لحظه خواسته ایم، دیدن ورای آدم ها را نفی کنیم؟ اگر بدبینی و عشق دو گزینه متقابل باشند، آیا عاشق شدن ما به این دلیل نیست که می خواهیم از موضع ضعف بدبینی، نجات یابیم؟ آیا در هر " عشق در نگاه اول" نوعی گزافه پردازی نسبت به خصوصیات معشوق وجود ندارد؟ نوعی گزافه پردازی که ما را از منفی نگری معمول مان منفک می کند و تمرکز و نیرویمان را معطوف کسی می کند که چنان باورش داریم که هرگز حتی خود را چنین باور نداشته ایم.

(صفحه 20)

 

چیزی که وحشتناک است حد و حدودی است که از دیگران بت می سازیم در حالی که برای تحمل خود مشکل داریم - و چون چنین مشکلی داریم ... باید متوجه می شدم که کلوئه هم انسانی معمولی است.

(صفحه 23)

 

هر نوع عاشق شدنی پیروزی امید بر دانش شخصی است. ما عاشق می شویم، به این امید که چیزهایی را که می دانیم در ما هست، در دیگری نیابیم: جبونی، ضعف اراده، عدم صداقت، سازشکاری و حماقت. حلقه ای از عشق بر گردن دوست می اندازیم و تصمیم می گیریم هر چه میان آن است عاری از خطاست. در معشوق کمالی سراغ می گیریم که در خودمان نمی یابیم، و از طریق وحدتمان با او، امیدواریم (علی رغم تمام شواهد و دانش شخصی مان) ایمانی متزلزل را در نوع خود بیابیم.

(صفحه 24)

 

چگونه این آگاهی مانع از عاشق شدن من نشد؟ زیرا غیرمنطقی و کودکانه بودن ِ نیازم بر تمایلم به باور آن می چربید. آگاه بودم که از خود بی خودی عاشقانه چه خلایی را می توانست پر کند. می دانستم وقتی انگشت روی کسی می گذاشتیم که دوستش بداریم چه شعفی به ما دست می دهد. احتمالاً مدت ها پیش از آن که چشمم هم به کلوئه بیفتد، نیاز داشته ام در چهره کسی آن صداقتی را بیابیم که هرگز در چهره خودم ندیده بودم.

(صفحه 24)

 

عشق نیازهای ما را با سرعتی منحصر به فرد بازسازی می کند. ناشکیبایی من با مامور گمرک و ماجرایش حاکی از این بود که کلوئه، که تا چند ساعت پیشتر حتی از وجودش هم بی خبر بودم، به همین سرعت اشتیاقی را در من به وجود آورده بود. حس کردم اگر از دست بدهمش خواهم مرد - به خاطر کسی می مردم که ساعت یازده و نیم همین امروز صبح وارد زندگی من شده بود.

(صفحه 25)

 

در تاکسی و در راه شهر احساس دلتنگی عجیبی کردم. آیا واقعاً این همان احساس عشق بود؟ صحبت از عشق، در حالی که به سختی صبحی را با هم گذرانده بودیم، حاکی از توهمی عاشقانه و جنونی معناشناختی بود. با وجود این احتمالاً عاشق می شویم بدون آن که دقیقاً بدانیم عاشق چه کسی  شده ایم. شور اولیه بی تردید بر مبنای بی خردی استوار است. عشق یا به سادگی شیفتگی؟ چه کسی، جز زمان ( که کار خودش را می کند) می توانست بگوید؟

(صفحه 26)

 

برای کسانی که با اطمینان عاشقند، اغواگری عرصه ای برای از این شاخ به آن شاخ پریدن نیست. هر لبخند و کلامی منجر به ده ها اگر نه هزاران معنا می شود. اشاراتی که در زندگی معمولی ( در زندگی بدون عشق) معنای خود را دارند، اکنون می توانند با مفاهیم گوناگون، فرهنگ لغات را از رو ببرند. و برای اغوا کننده، تردید ها به پرسشی مرکزی تبدیل می شود، همانند دلهره مجرمی که منتظر حکم است: آیا او مرا می خواهد یا نه؟

(صفحه 27)

 

جذاب ترین ها، آنهایی نیستند که در ملاقات اول اجازه می دهند لمس شان کنی ( که به سرعت بی تفاوت می شوی)، یا آنهایی که اصلاً اجازه نمی دهند ( خیلی زود فراموششان می کنی)، بلکه آنهایی هستند که می داند چه میزانی از امید و ناامیدی را بربیانگیزند.

( صفحه 32)

 

کلوئه گفت، " من نمی فهمم، تو یا به چیزی به عنوان عشق واقعی باور داری یا نداری؟ "

" آخه این خیلی ذهنیه. نمی تونی فرض کنی که قابلیت منحصر به فردی به عنوان "عشق" وجود داره، مردم از این واژه چیزهای متفاوتی استنباط می کنن. تفاوت گذاشتن میان شور و عشق خیلی ظریفه، از خود بی خودی و عشق - "

...

" جدی می گم، اگر از اغلب آدما بپرسی که عشق را باور دارن یا نه، احتمالاً می گن ندارن. ولی واقعاً این طور فکر نمی کنن. این یه جور دفاع از خودشون در مقابل خواسته شونه. باورش دارن، ولی تظاهر می کنن ندارن، تا وقتی که دلشون می خواد عاشق بشن. اغلب آدما اگه می تونستن بدبینی شون رو می انداختن دور. اکثرا فرصتشو پیدا نمی کنن."

(صفحه 33)

 

" آدم باید با توقعات برابر به یه رابطه متعهد بشه، همون اندازه کوتاه بیاد که طرف مقابلش حاضره - نه این که یکی فقط بخواد خودشو سرگرم کنه و دیگری دنبال عشق واقعی باشه. به نظر من از اینجاست که تمام رنج ها شروع می شه."

( صفحه 35)

 

اغوای با اعتماد به نفس ِ کسانی که کمتر به آنها جذب شده ایم برایمان آسان تر است، و این یکی از طنزهای تلخ عشق است. احساسات من نسبت به کلوئه بدین معنی بود که هر گونه باوری را نسبت به ارزش خود از دست داده بودم. من در کنار او " کی " بودم؟

(صفحه 36)

 

مردد بودم " چه کسی باشم که او خوشش بیاید؟ " دروغ های شاخداری نمی گفتم، به سادگی می کوشیدم پیش بینی کنم دلش می خواهد چه بشنود.

( صفحه 37)

باید بیشتر درباره کلوئه اطلاعات می یافتم، آخر چگونه می توانستم خود واقعی ام را ترک کنم پیش از آن که خود غیرواقعی ام را بشناسم؟

(صفحه 39)

 

به این نتیجه رسیده بودم که کشش و جذابیت، مترادف از دست دادن هر گونه خصوصیات شخصی بود، خود واقعی ام، لزوماً در مقابل کمال معشوق، با خود در جدال بود و اصولاً ارزشی نداشت.

(صفحه 43)

 

اگر نسبت به دوست داشتنی بودن خودمان کاملاً اعتقاد نداشته باشیم، ابراز محبت طرف مقابل می تواند برایمان مانند دریافت جایزه افتخار برای انجام کاری باشد که هیچ ارتباطی به ما ندارد.

( صفحه 52)

 

سنتی غمبار و دیرپا در تفکر غربی وجود دارد قائل به این که، عشق در بن مایه احساسی مارکسیستی و یک جانبه است و این که هوس، تنها می تواند بر پایه ناممکن بودن توافق دو طرفه، شکوفا شود. بر مبنای این نظریه، عشق فقط وسیله است و نه هدف، و با به دست آمدن هدف (به وصال رسیدن) چه جسماً و چه گونه ای دیگر، (عشق) می سوزد و از بین می رود... با مد نظر قرار دادن این دیدگاه، عشاق چاره ای ندارند جز این که میان دو قطب تمنای وصال و اشتیاق به رد کردن آن در نوسان باشند.

(صفحه 58)

 

در هر رابطه ای لحظه ای مارکسیستی وجود دارد، لحظه ای که آشکار می شود عشق دوجانبه است. و راه حل آن بستگی به ایجاد تعادل میان عشق به خود و نفرت از خود دارد. چنانچه نفرت از خود دست بالا را ببرد، در آن صورت کسی که عشق را دریافت کرده اعلام می کند که معشوق ( به هر بهانه ای که بخواهید) لایق او نیست ( لیاقت نداشتن بدین معنی که ارزشش را ندارد). حال اگر عشق به خود دست بالا را ببرد، هر دو طرف ممکن است بپذیرند که دیدن عشق دوجانبه، لزوماً شاهدی بر حقارت معشوق نیست، بلکه گویای ایناست که خودشان تا چه اندازه دوست داشتنی بوده اند.

(صفحه 59)

 

فرضیه پردازان عشق به درستی، درباره ترکیب، دچار تردیدند و تردیدشان ناشی از این حس است که ربط دادن مشابهت ها آسان تر از کنکاش در اختلاف ها است. ما عاشق شدنمان را بر پایه مصالح ناکافی بنا می سازیم، و ناآگاهی مان را با هوس جبران می کنیم. لیکن همین فرضیه پردازان اشاره می کنند، زمان به ما ثابت می کند پوستی که بدن های ما را از هم جدا می کند تنها محدوده ای جسمی نیست، بلکه نماینده عمیق تری از نقطه عطفی روانی است، که اگر بکوشیم از آن بگذریم، حماقت کرده ایم.

( صفحه 61)

 

بنابراین، در مورد عشق در بزرگسالی، باید از عاشق شدن در نظر اول پرهیز کرد. تا وقتی تحقیق دقیقی از عمق و محتوای این استخر نکرده ایم، نباید در آن شیرجه برویم. فقط وقتی دیدگاه ها در مورد نقش پدر و مادر، سیاست، هنر، علم، و مواد غذایی مناسب برای آشپزخانه رد و بدل شد، دو نفر باید تصمیم بگیرند که برای عاشق شدن به یکدیگر آمادگی دارند. در مورد عشق دربزرگ سالی، فقط زمانی که طرف مقابلمان را واقعاً شناختیم، عشق محق است فرصت رشد کردن بیابد. ولی در عالم واقعیت ِ سرسخت عشق (عشقی که دقیقاً پیش از آن که بدانیم متولد می شود) بیشتر دانستن می تواند هم مانع باشد هم مشوق - چون ممکن است "آرمانشهر" را در تقابل خطرناک با واقعیت قرار دهد.

( صفحه 62)

 

تفاوت ها تهدید آمیز در نقاط اساسی بروز نمی کرد (ملیت، جنسیت، طبقه، شغل)، بلکه بر عکس سر ِ مسائل کوچک سلیقه ای و دیدگاه بود.

(صفحه 66)

 

حال اگر سیاست و عشق آغازی سرخوشانه داشته باشند، پایانشان معمولاً خونین می شود. ما با سیاست عشق محوری که به ظلم می گراید آشناییم، آنجا که حاکم باور دارد او منافع واقعی ملتش را می فهمد و منجر می شود به این که بدون تردید حکم قتل کسانی را صائر کند که با او مخالفت کنند ( که " برای خوبی خودشان است" ). عشاق رمانتیک نیز گرایش دارند که سرخوردگی هایشان را همین گونه نسبت به مخالفین و کفار بروز بدهند.

(صفحه 76)

 

وقتی قابلیت خندیدن نداشته باشیم، قابلیت اعتراف به تناقض های موجود در ذات هر جامعه و رابطه ای را هم نخواهیم داشت: چندگانگی و برخورد تمایل ها، نیاز به پذیرش این واقعیت دارد که ممکن است یار انسان هرگز پارک کردن اتومبیل، شستن حمام یا نفرت به جانی میچل را نیاموزد - ولی ما علی رغم همه اینها، دوستش بداریم.

(صفحه 79)

 

آیا زیبایی مادر عشق است یا عشق مادر زیبایی؟ من عاشق کلوئه بودم چون زیبا بود یا زیبا بود چون من دلداده او بودم؟

(صفحه 81)

 

تعریفی از زیبایی، که احساس مرا نسبت به کلوئه دقیق تر شرح می دهد، توسط استاندال بیان شده است. " زیبایی قول شادبختی است." با اشاره به این نکته که چهره کلوئه بیانگر کیفیت هایی بود که من با زندگی خوش هم-هویت می دانستم:

در بینی اش طنزی داشت، کک مک هایش حکایت از معصومیت می کرد، و دندان هایش نوعی بی توجهی شیطنت آمیز به معیارهای متعارف داشت. من شکاف میان دو دندان جلویش را نقض ترکیب آرمانی دندان نمی دانستم، بلکه برایم نشانی از محاسن روانشناختی بود.

(صفحه 85)

 

به قول پروست، زنان زیبای کامل را باید به مردان بدون تخیل واگذاشت.

(صفحه 86)

عشق مانند پروانه رنگین کمیابی بود، که اغلب دیده شده بود، ولی هرگز به درستی شناسایی نشده بود.

(صفحه90)

 

من و کلوئه می توانستیم هر دو از عاشق بودن حرف بزنیم. ولیکن این عشق می توانست در باطن هر کدام از ما، معنایی کاملاً متفاوت داشته باشد. چه بسا اغلب همان کتاب را شب ها در بسترمان خوانده بودیم و بعد متوجه شده بودیم که هر یک از ما را در جاهای متفاوتی لمس کرده بود: که برای هر یک از ما کتاب متفاوتی بوده. آیا همین اختلاف نمی توانست در مورد یک خط ابراز عشق هم رخ بدهد؟ احساس گل قاصدکی را داشتم که صدها هاگ پخش می کند بی آن که بداند کدام به هدف می رسد.

(صفحه 91)

 

از جمله کلمات قصار لا روشفوکو است که گفته: " برخی از افراد، اگر درباره عشق نشنیده بودند، هرگز عاشق نمی شدند"

(صفحه 92)

 

هیچ کس به خودی خود بد یا خوب نیست، این بدان معنی است که، دوست داشتن یا متنفر بودن از آن فرد، بنیانش لزوما درعاملی ذهنی و چه بسا خیالبافانه است.

(صفحه 102)

 

آیا دیدگاه من نسبت به کلوئه قرابتی با واقعیت داشت، یا به کلی قدرت تشخیص ام را از دست داده بودم؟ بی تردید به نظرم دوست داشتنی می آمد، ولی آیا واقعاً همان اندازه دوست داشتنی بود که من تصور می کردم؟

(صفحه 103)

 

یادم می آید شبی در اتاق نشیمن خانه من نشسته بودیم و کتاب می خواندیم و به کانتاتای باخ که من گذاشته بودم گوش می دادیم. موسیقی از آتش های بهشتی، رحمت الهی، و همنشینی دلدادگان می خواند، در حالی که چهره کلوئه، خسته اما شاد، غرق در مثلث نوری که در آن اتاق تاریک از چراغ مطالعه روی میز تحریر بر او می تابید، به نظر چهره فرشته ای می آمد، فرشته ای که به میل خود تظاهر می کرد (با رفتن به سوپر مارکت و پستخانه) آدمی فانی است، ولیکن در حقیقت ذهنش سرشار از افکار ظریف و روحانی بود.

...

ناگهان فرشته گفت، " نمی تونی این جیغ و ویغ گوشخراشو خفه کنی؟"

" کدوم جیغ و ویغ گوشخراشو؟ "

" همین موسیقی رو."

" این باخه."

" می دونم، ولی خیلی لوسه، نمی تونم تمرکز کنم."

...

در حالی که روی نیمکت طرف دیگر اتاق و در حال خواندن کتاب لمیده بود، بار دیگر نگاهش کردم. با خودم اندیشیدم آیا این همان کسی است که عاشقش هستم؟

(صفحه 103)

 

در فرضیه سراب، مرد ِ تشنه تصور می کند آب، نخلستان و سایه را می بیند، نه به دلیل آن که شاهدی برای آن دارد، بلکه به دلیل نیازی است که به آن دارد. نیازهای چاره ناپذیر ِ توهم خود راه حل هایشان را به وجود می آورند: تشنگی توهم اب و نیاز به عشق توهم شاهزاده سوار بر اسب سپید را. فرضیه سراب، همیشه توهم کامل نیست: مرد گمشده در صحرا چیزی را در افق می بیند. منتها نخلستان خشکیده، چاه آب خشک شده، و مکان، مورد هجوم ملخ ها قرار گرفته.

...

آیا من هم قربانی چنین توهمی شده بودم، در اتاق تنها با زنی، با چهره کسی که می توانست کمدی الهی را تدوین کند، حال آن که (عملاً) مشغول خواندن ستون طالع بینی مجله "کاسموپالیتن" بود؟

( صفحه 105)

 

چه بسا حقیقت است که، تا کسی ندیده باشدمان، وجود نداریم؛ نمی توانیم حرف بزنیم، تا وقتی کسی به حرف مان گوش بدهد، و در یک کلام، کاملاً زنده نیستیم، تا زمانی که دوست داشته بشویم.

...

اگر دیگرانی در اطرافمان نباشند که به ما نشان بدهند چگونه ایم، نمی توانیم به حس کامل خودمان برسیم. استاندال نوشت، " انسان می تواند در تنهایی همه چیز به دست آورد، الا شخصیت" ، منظورش این بود که شخصیت در ذاتش، واکنش دیگران است به گفتار و اعمال ما.

(صفحه 122)

 

بدون عشق، قابلیت دارا بودن هویت را از دست می دهیم، در عشق تاییدی مدام از " خود" ما وجود دارد. شگفت نیست که، مرکزیت تمام ادیان تصور خداوندی است که قادر است در هر حال ما را ببیند: دیده شدن موجب این اطمینان است که وجود داریم، چه بهتر از آن که در این حالت با خداوند یا همسری سر و کار داشته باشیم که "عاشق" ما باشد.

(صفحه 123)

 

رفتار کلوئه از طریق درک عمیق اش نسبت به من، به تدریج مزین به عواملی شد که عنوان "تایید، من" را برایش برگزیدم. در درک اش از روحیات من، اطلاع اش از سلیقه هایم، از چیزهایی که درباره من به من می گفت، یادآوری اش از عادت هایم و برنامه هایم، و اعتراف پرطنزش از ترس هایم، "تایید، من" های چندگانه و متفوتی وجود داشت... به لطف درکی که کلوئه از شخصیت ام یافته بود، این فرصت به من داده شد که جا بیفتم و بالغ شوم. خصوصیت یک معشوق لازم است، تا بر جنبه هایی از شخصیت ما انگشت بگذارد که به سادگی برای دیگران اهمیتی ندارد... من رودرروی بخش هایی از خودم قرار می گرفتم که، در معاشرت معمولی ( به منظور برقراری تعادل درونی) از آن پرهیز می شد، و برای دیگران اهمیتی نداشت بر آن انگشت بگذارند، و این که، به صداقت ِ یک رابطه خصوصی نیاز بود، تا آشکار شود.

(صفحه 124)

 

 همیشه در حسرت عشقی هستیم که (در فرایند آن) نه دچار کاستی شویم و نه سوء تفاهم.

(صفحه 132)

 

بسیاری از بحث و جدل های ما منصفانه نبود:

ممکن بود به او خشمگین شوم چون وقتی داشتم اخبار را تماشا می کردم، ماشین ظرفشویی را با سروصدا خالی می کرد، ولی در واقعیت، چون جواب یک تلفن دشوار کاری را آن روز صبح نداده بودم، عصبانی بودم. یا چه بسا کلوئه به عمد ماشین را با سروصدا خالی می کرد تا نماد خشمی باشد که آن روز صبح بروز نداده بود. شاید در تعریف بلوغ بتوانیم بگوییم، قابلیت آن که به افراد، چیزی را که مسنحق اش هستند، زمانی که استحقاق اش را دارند بدهیم، و احساساتی که (به خودمان تعلق دارد) و باید کنترل شوند را، از آنهایی که باید بلافاصله نسبت به برانگیزاننده اش معطوف می شود جدا کنیم، نه آن که صبر کنیم و بر سر بی گناه از راه رسیده ای خالی کنیم.

ما اغلب بالغ نبودیم.

(صفحه 142)

 

" کی هستم" تا حد زیادی تعیین کننده " چه می خواهم" است.
(صفحه 142)

 

یکی از دردسرهای عشق این است که، دست کم برای مدتی، این خطر را دارد که به طور جدی خوشبخت مان کند.

(صفحه 147)

 

چرا ما چنین زندگی می کردیم؟ شاید به این دلیل بود که، لدت بردن در زمان حال، به عوض پنهان شدن پشت باور " دست یابی به خوشبختی در زندگی بعدی"، ما را درگیر واقعیتی ناقص و به نحو خطرناکی فرار می کرد. زندگی در زمان آینده کامل، بدین معنی است که زندگی ای آرمانی، خلافِ زندگی ِ زمان حال داشته باشیم، زندگی ای که ما را از متعهد شدن به موقعیت مان نجات می دهد.

(صفحه 151)

 

تا مدتی مدید این تناقض در رابطه من با کلوئه هم وجود داشت: تمام روز را در اشتیاق شامی که قرار بود با او بخورم، می گذراندم، با تاثیر خوبی هم از این ملاقات باز می گشتم، ولی خود را در مقابل زمان حالی می یافتم که قابل مقایسه با خاطره یا انتظار این دیدار نبود.

(صفحه 152)

 


 

عنوان: جستارهایی در باب عشق

نویسنده: آلن دو باتن

مترجم: گلی امامی

ناشر: انتشارات نیلوفر

سال نشر: چاپ اول1394- چاپ دوم 1394

شماره صفحه: 228 ص.

موضوع: عشق-- فلسفه

قیمت: 140000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤

اکسیر عشق

 

زمانی که یک جاده تنگ و باریک به پایان می رسد، جان دیگری پیدا می شود. عاشقان به دوست تبدیل می شوند. مگر نه؟

خواهش می کنم، خاطرات خوبمان را با این میل که دیگر خاطرات خوبی نباشند خراب نکن.

(صفحه 3)

 

لوییز عزیز،

جسم خسته می شود، اما روح نه. اینکه بدن های ما کمتر از پیش یکدیگر را می طلبند، اینکه سلول هایمان نیاز ظریف تری به درآمیختن با هم دارند، اینکه من در کنار تو آرام می گیرم بی آنکه به اندازه آن سال های نخستین هوای تنت را در سر داشته باشم، به آن معنا نیست که تو را از فکر خود بیرون رانده ام. نه! مثلاً همین امروز به این فکر می کردم که اتفاقات مضحکی را که برایم رخ می دهد را برایت تعریف کنم. دلم می خواست کتاب، فیلم یا موسیقی جدیدی را که پیدا کرده ام با تو در میان بگذارم، برایت سوال ها و جواب هایی داشتم، لبخندها، آه ها و فریادهای شادی به تو تقدیم کردم، خلاصه بگویم ما هرگز همدیگر را ترک نکرده ایم.

آری، اگر چه تن فرسوده می شود، چروک بر می دارد و می خشکد، اما روح جان می گیرد. دوستی دنباله منطقی یک عشق حقیقی است. فکر نمی کردم با پیشکش آن به تو خاطرت را برنجانم.

(صفحه 7)

 

آدام،

واگذاری هر گونه امتیازی برایم گران تمام می شود. دوستی پس از عشق تحقیرم می کند. نقل مکان از یک شور و شوق بیکران به یک سوییت کوچک صمیمی برایم وسوسه بر انگیز نیست، ترجیح می دهم یک سره خیابان نشین شوم.

 (صفحه 9)

 

طبع تو مطلق خواه است، اما این آرمانگرایی به تیره روزی می رسد. مشکل پسندی های تو مسبب ناامیدی ات می شود... اگر فکر می کنی زندگی ات باید بی نقص، کامل و در عین حال انحصاری باشد، بهتر است قید زندگی را بزنی. هیچ رابطه ای به بلندای تمایلاتت نمی رسد. به عشق رویایی ات می رسی، اما هرگز به عشق واقعی دست پیدا نخواهی کرد.

(صفحه 11)

 

خیلی احساس آرامش می کنم، چون در شور عشق حس تحقیر کننده ای هست و از اینکه خود را از آن رهانیده ام، خوشحالم.

(صفحه 17)

 

لوییز عزیزم،

من به ضرورت شغلی ام بیمارانی را دیده ام که در هنگام جدایی، در وجودشان رنج به عادتی تبدیل می شود، حس های دیگر را حل می کند، مانع شادی های دیگر می شود. شیوه نگاه به زندگی را تغییر می دهد. آن قدر که آن را تحمل ناپذیر می کند.

این زنان با افراط در اندوه غرق می شوند، در اندوهی که به شیوه وسواس آمیزی تلاش می کنند در آن به شدت سیاه روز باشند، تا حد امکان سیاه روز. اگر خودکشی نکنند، روزهایشان با افسردگی سنگی، مرگ احساس و سرطان ادامه پیدا می کند.

( صفحه 21)

 

در تکرار ماجراجویی ها هیچ ماجرایی نیست.

(صفحه 32)

 

آدام عزیز،

چیزهایی هست که پیش از جذب شان باید به آن ها خو گرفت: قهوه، سیگار، کلم بروکلی و تنهایی.

تلاش می کنم به این آخری خو بگیرم، چون همراه جدید زندگی ام است.

(صفحه 47)

 

من آن مرد پرهیزگاری که فکرش را می کردی نیستم. این مرد اراده ای قوی که فرمان براند، ندارد. تو از یک درخت سیب انتظار پرتقال داری.

( صفحه 73)

 

گذراندن زندگی با حسرت بر احساسی از دست رفته، شایستگی دوست داشتن ما را گسترش نمی دهد، بلکه با پرورش تلخی در وجودمان، راه را روی پذیرش پریشانی های جدید می بندد. آیا دوستی جوانه می زند؟

(صفحه 76)

 

آدام،

می توانیم مالک چیزی باشیم که فکرش را می کنیم، اما هرگز مالک آنچه احساس می کنیم نیستیم.

(صفحه 85)

 

زیبایی نخستین عشق از آنجا سرچشمه می گیرد که هنوز شبح پایانی بر آن مستولی نشده، انسان در آن به لحظه اکنون ِ جاودان ایمان می آورد و از فرسودگی بی خبر است. پس از آن، لاشه این نخستین عشق بقیه را متعفن می کند.

(صفحه 109)

 

لوییز عزیزم،

پیوند ما ماندگار نشد، چون طولانی شده بود. زمان رفیق خوبی برای عشق نیست. او فقط با دوستی سازگار است.

وقتی زوج های سالخورده ای را می بینم که بدن هایشان عطش کمتری به لذت جویی دارد، گمان می کنیم عادت کردن، ریشه تمایل را خشک می کند، اما می ترسم پای خشکیدنی شدید از نوعی دیگر در میان باشد. وابستگی اشتیاق را از میان می برد. هر قدر پیوند بیشتر ریشه می دواند از سطح بیرونی پوست فراتر می رود.

(صفحه 111)

وقتی تلاش می کنیم عشق را جاودانه کنیم، آن را تلف می کنیم. بهتر آن است که وقتی هست، آن را بچینیم، همین هدیه برایمان کافی است.

( صفحه 130)

 

پیکان عشق یا از بیرون، ما را نشانه می گیرد یا از درونمان بر می خیزد، از آن حیطه ناپیدا و صمیمی ای که در آن خواستن را تجربه می کنیم.

دلم می خواهد این طور پاسخ بدهم که عشق نوعی به جریان افتادن دوگانه است... زمانی که با تو آشنا شدم، نیازی بدیهی به عشق در وجودم داشتم. تو با آن جذبه ات در عین حال، دلیل و آشکار گر این عشق بودی. شاید درست زمانی که باید، بر سر راهت قرار گرفتم ...

پس از جدایی مان، به احتمال قریب به یقین، همین نیاز را در قالب درد تجربه کردم.

سروکله لی لی پیدا شد ...

موقعیت مناسب، عاشق می سازد و عشق، موقعیت مناسب.

(صفحه 132)

 

نامناسب بودن شرایط انسانی به نبود ژرف اندیشی ربطی ندارد، بلکه به جرئت نداشتن مربوط است.

(صفحه 157)

 

رازگویی ها تنها یک دلیل برای بودن دارند و آن، آسان کردن زندگی کسی است که آن ها را می گوید.

(صفحه 161)

 

از روی تجربه می دانم زندگی فقط از جهش ها، اشتیاق ها و حرارت ها تشکیل نمی شود، بلکه سازش ها، فراموشی ها و سرسختی ها هم هست.

(صفحه 167)

 

از نظر تو، موفقیت در به دست آوردن است و از نظر من، در نگه داشتن. چه تفاوتی!

چه کسی اشتباه می کند؟ حق با کیست؟

هیچ کدام از ما دو نفر.

عشق از منطق گریزان است، زیرا نه به استدلال، نه به برهان و نه به حقیقت تعلق ندارد. عشق از یک انتخاب شخصی نشئت می گیرد.

(صفحه 168)

 

***

 

عنوان: اکسیر عشق

نویسنده: اریک امانوئل اشمیت

مترجم: سعیده بوغیری

ناشر: نشر البرز

سال نشر: چاپ اول- 1394

شمارگان: 700 نسخه

شماره صفحه: 176 ص.

موضوع: داستان های فرانسه

قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳٩٤

کافکا در ساحل

 

مهم نیست تا کجا فرار کنی. فاصله هیچ چیز را حل نمی کند.

(صفحه 7)

گاهی سرنوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر جهت می دهد. تو تغییر جهت می دهی، اما توفان شن تعقیبت می کند. دوباره بر می گردی، اما توفان خودش را با تو مطابقت می دهد. بارها و بارها این حرکت را تکرار می کنی، مثل رقصی شوم با مرگ، درست قبل از سپیده دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که از دور دست بیاید، چیزی که هیچ ارتباطی با تو نداشته باشد. این توفان تویی. چیزی درون توست. پس تنها کاری که از تو برمی آید تسلیم به آن است، بستن چشم هایت و گرفتن گوش هایت، تا شن ها درون آن ها نرود، و راه رفتن در میان آن، قدم به قدم. آنجا نه خورشید است، نه ماه، نه جهت، نه حس زمان. فقط شن سفید نرم چون استخوان های آسیا شده ی چرخ زنان برخاسته به آسمان. این آن نوع توفان شنی است که تو به تجسمش نیاز داری.

( صفحه 7)

و وقتی توفان تمام شد، یادت نمی آید چگونه از ان گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت، مطمئن نیستی توفان واقعاً تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از توفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت. معنی توفان همین است.

(صفحه 9)

دیواری در اطرافم ساخته ام، هرگز اجازه نمی دهد کسی وارد شود و سعی می کنم خودم هم خطر نکنم و خارج نشوم. کی می تواند چنین کسی را دوست داشته باشد؟

( صفحه 14)

اطلاعات و روش ها و هر چه آن ها در کلاس به تو یاد می دهند، در زندگی واقعی چندان قابل استفاده نیست، این مسلم است ... چه دوست داشته باشی و چه نه، بهتر است تا وقتی این فرصت در اختیارت هست هر قدر می توانی یاد بگیری. به یک ورق کاغذ لکه لکه از جوهر تبدیل شوی و همه را جذب کنی. بعداً می توانی تصمیم بگیری چه چیزهایی را نگه داری و چه چیزهایی را بیرون بریزی.

( صفحه 14)

دنیا فضایی عظیم است. اما فضایی که ترا در خود جای بدهد – و لازم نیست زیاد بزرگ باشد – هیچ جا پیدا نمی شود. تو دنبال صدایی هستی، اما چه نصیبت می شود؟ سکوت.

( صفحه 15)

می توانم مادرم را از حافظه ام پاک کنم. اما راهی برای پاک کردن این د.ن. آ. که در من به ارث گذاشته اند وجود ندارند. اگر بخواهم آن را از خودم دور کنم، باید از دست خود خلاص شوم.

( صفحه 16)

آدم ها بسته به اینکه چطور از آن ها عکس گرفته شود، گاهی کاملاً متفاوت به نظر می رسند.

( صفحه 34)

اشتباهات بخشی از زندگی است، و فکر می کنم ما قرار نیست معنی بعضی چیزها را بفهمیم.

(صفحه 42)

در زندگی هر کاری بکنیم، باید جوابش را پس بدهیم. که حتی در کوچک ترین پیش آمدها چیزی به عنوان تصادف وجود ندارد.

(صفحه 46)

کتابخانه مثل خانه ی دومم بود یا شاید بیشتر از جایی که در آن زندگی می کردم به یک خانه ی واقعی شباهت داشت.

(صفحه 48)

اوشیما می گوید: " به قول آریستوفان در ضیافت افلاطون، در دنیای افسانه ای باستان آدم ها سه نوع بودند. در این مورد چیزی نشنیده ای؟ "

" نه."

" در روزگار باستان آدم ها فقط مذکر یا مونث نبودند، بلکه یکی از این سه نوع بودند: مذکر/ مذکر، مذکر/مونث، یا مونث/ مونث. به عبارت دیگر هر فرد از دو نفر دیگر ساخته شده بود. همه از این وضع راضی بودند و هرگز زیاد به آن فکر نمی کردند. اما بعد خدا یک چاقو برداشت و هر کس را دو قسمت کرد، درست از وسط. بنابراین از آن پس دنیا فقط به مذکر و مونث تقسیم شد، در نتیجه مردم عمرشان را صرف این می کنند که این طرف و آن طرف بدوند و دنبال نیمه ی گمشده شان بگردند."

( صفحه 56)

چیزهای زیادی هستند که فقط در نگاهی دوباره آن ها را به وضوح می بینیم.

(صفحه 59)

به خودم یادآوری می کنم، بپذیر- خیلی چیزها هست که تو از آن ها هیچ نمی دانی.

(صفحه 61)

از وقتی کوچک بودم مردم گفته اند، تو ابلهی، تو ابلهی. بنابراین گمان می کنم حتماً هستم.

(صفحه 68)

" من این طور فکر می کنم: شما باید از پیدا کردن گربه های گمشده دست بردارید و شروع کنید به گشتن دنبال نیمه ی دیگر سایه تان."

( صفحه 74)

موقع خوردن از پنجره به بیرون نگاه می کنم. ایستگاه پر از آدم هایی است که موج زنان وارد و خارج می شوند، همه ی آن ها لباس های خوبشان را پوشیده اند، ساک یا کیف دستی دارند، هر کدام با شتاب می روند تا به کاری فوری برسند. به این گروه بی پایان و شتابان نگاه می کنم و صد سال بعد از این را مجسم می کنم. در عرض صد سال همه ی کسانی که اینجا هستند – به علاوه ی خودم- از روی صفحه ی زمین محو شده و خاکستر و خاک می شوند. فکر عجیبی است، اما پیش چشمم همه چیز غیرواقعی به نظر می رسد، انگار یک وزش تندباد می تواند همه اش را ببرد.

رویم را از پنجره بر می گردانم، ذهنم را از صد سال بعد از این پاک می کنم. فقط درباره ی حال فکر خواهم کرد. درباره ی کتاب هایی که در کتابخانه منتظر خوانده شدن هستند. فکر درباره ی چیز دیگری مرا به جایی نمی رساند.

( صفحه 80)

من عاشقش هستم (داستان های هزار و یک شب) و نمی توانم از آن بگذرم. در مقایسه با آن انبوه آدم های بدون چهره که با عجله از ایستگاه قطار می گذرند، این داستان های دیوانه وار و بی معنی هزار سال پیش، حداقل برای من، خیلی واقعی ترند. چطور چنین چیزی امکان دارد، نمی دانم.

(صفحه 81)

اگر بخواهم جان به در ببرم باید مقداری از قوانین را نادیده بگیرم.

( صفحه 82)

به اتاق مطالعه بر می گردم، جایی که در یک کاناپه و در دنیای هزار و یک شب فرو می روم. آهسته، مثل محو شدن در فیلم، دنیای واقعی محو می شود. تنها هستم، داخل دنیای داستان. احساس دلخواهم در دنیا.

( صفحه 84)

ناکاتا گفت: "میمی، شما واقعاً باهوش هستید، نه؟ "

میمی با ناراحتی چشم هایش را تنگ کرد، جواب داد: " نه، نه واقعاً. من فقط وقت زیادی را به دراز کشیدن جلوی تلویزیون می گذرانم و اتفاقی که افتاده این است – سرم پر از حقایق به دردنخور شده."

( صفحه 116)

به او صادقانه می گویم: " من به شدت خشمگین می شوم، و بعد انگار فیوز می سوزانم. انگار کسی کلیدی را در سرم فشار می دهد و بدنم کارهایش را بدون دخالت ذهنم انجام می دهد. مثل این است که من اینجا هستم، اما به شکلی این من نیستم. "

( صفحه 122)

دل بچه ها خیلی انعطاف پذیر است، اما وقتی شکل گرفتند دیگر تغییرشان بسیار دشوار است. در بیشتر موارد تقریباً غیرممکن است.

( صفحه 140)

" این روزها چه می خوانی؟ "

می گویم: " مجموعه آثار ناتسومه سوزوکی. هنوز بعضی از رمان هایش را نخوانده ام، بنابراین خواندن همه ی آن ها شانس بزرگی است."

اوشیما می پرسد: " آن قدر دوستش داری که هر چه نوشته بخونی؟ "

با سر اشاره می کنم.

( صفحه 144)

بعد از تمام کردن داستان، احساس عجیبی داری. مثل اینکه فکر می کنی: سوزوکی سعی دارد چه بگوید؟ انگار اینکه نمی دانی او واقعاً می خواسته چه بگوید بخشی است که با تو می ماند.

( صفحه 145)

مسئولیت ما با قدرت تخیل آغاز می شود. درست همان طور که ییتس گفت: در رویاها مسئولیت آغاز می شود. این را که بر عکس کنی می توانی بگویی جایی که قدرت تخیل وجود ندارد، هیچ مسئولیتی ایجاد نمی شود.

(صفحه 183)

در هر چیزی نظمی دقیق وجود دارد. تو نمی توانی زیاد دورتر را نگاه کنی، اگر این کار را بکنی، آنچه انجام می دهی از نظر دور می ماند و خطا می کنی. راستی، منظورم این نیست که باید فقط روی جزئیاتی که درست در برابرت قرار دارد تمرکز کنی. باید با نظم دقیق هماهنگ شوی و همزمان مراقب آنچه در پیش است باشی. این خیلی مهم است، فرق نمی کند داری چه کاری می کنی.

( صفحه 201)

باید نگاه کنی! این یکی دیگر از قوانین ماست. بستن چشم هایت چیزی را تغییر نمی دهد. هیچ چیز فقط به خاطر اینکه تو آنچه را دارد اتفاق می افتد نمی بینی، ناپدید نمی شود. در حقیقت، بار دیگری که چشم هایت را باز کنی اوضاع خیلی بدتر خواهد بود. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم این چنین است، آقای ناکاتا. چشم هایت را کاملاً باز نگه دار. فقط یک ترسو چشم هایش را می بندد. بستن چشم هایت و گرفتن گوش هایت زمان را متوقف نمی کند.

( صفحه 204)

بر اساس تجربه خودم، وقتی کسی خیلی سخت سعی می کند چیزی را به دست بیاورد، نمی تواند. و وقتی دارد با تمام توانش از چیزی فرار می کند، معمولاً گرفتار همان می شود.

(صفحه 213)

آنچه در جستجویش هستی به شکلی که انتظار داری ظاهر نمی شود.

( صفحه 214)

کافکا، در زندگی هر کس یک نقطه ی بدون بازگشت وجود دارد. و در موارد خیلی کمی، نقطه ای است که دیگر نمی توانی جلوتر بروی. و وقتی به آن نقطه رسیدیم، تنها کاری که می توانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. این طوری زنده می مانیم.

( صفحه 225)

هر کسی درد را به شیوه ی خودش حس می کند، هر کسی جای زخم های خودش را دارد.

(صفحه 254)

اهمیت دارد بدانی چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. اشتباهات فردی در قضاوت معمولاً می تواند اصلاح شود. تا زمانی که جرئت داشته باشی به اشتباهاتت اعتراف کنی، اوضاع می تواند بهتر شود.

(صفحه 255)

برای من همه چیز اتفاق افتاده. بعضی را من انتخاب کردم، بعضی را نکردم. دیگر نمی دانم چطور آن ها را از هم جدا کنم. منظورم این است، انگار در مورد همه چیز از قبل تصمیم گیری شده بوده – دارم مسیری را دنبال می کنم که کس دیگری قبلاً نقشه اش را ریخته. مهم نیست چقدر در مورد کارهایم فکر کنم، چقدر به خاطرشان تلاش کنم. در حقیقت، هر چه بیشتر سعی کنم، بیشتر نمی فهمم چه کسی هستم. انگار هویت من مداری است که از آن کاملاً دور افتاده ام.

( صفحه 279)

" تا زمانی که چیزی به نام زمان وجود دارد، هر کسی در آخر آسیب خواهد دید، به چیز دیگری تبدیل می شود. این همیشه اتفاق می افتد، دیرتر یا زودتر."

" اما حتی اگر این اتفاق بیفتد، آدم باید جایی داشته باشد که بتواند رد پای خودش را بگیرد و به آن برگردد."

" جایی که بتوانی رد خودت را بگیری و به آن برگردی؟ "

" جایی که ارزش برگشتن به آن را داشته باشد."

( صفحه 348)

" اوشیما، بگذار حقیقت محض را به تو بگویم، من ظرفی را که در آن گیر افتاده ام دوست ندارم. هرگز نداشته ام. در حقیقت از آن بیزارم. صورتم، دست هایم، خونم، ژن هایم ... از هر چه از والدینم به ارث برده ام بیزارم. از هر چیزی بیشتر دلم می خواهد از آن بگریزم، مثل فرار از خانه."

( صفحه 375)

"پرنده ای را نشسته بر شاخه ای نازک تصور کن. شاخه در باد تاب می خورد و هر بار این اتفاق می افتد حوزه ی دید پرنده تغییر می کند. می دانی منظورم چیست؟"

با سر اشاره می کنم.

" وقتی این اتفاق می افتد، فکر می کنی پرنده چطور  خود را تطبیق می دهد؟ "

سرم را تکان می دهم. " نمی دانم."

" پرنده سرش را بالا و پایین می برد، تاب خوردن شاخه را جبران می کند. بار دیگری که باد می وزد خوب به پرنده ها نگاه کن. من زمان زیادی را صرف این کرده ام که از پنجره به بیرون نگاه کنم. فکر می کنی این نحوه ی زندگی خیلی خسته کننده است؟ اینکه هر با بار تکان خوردن شاخه ای که روی آن هستی سرت را جابه جا کنی؟ "

" این طور فکر می کنم."

" پرنده ها به آن عادت دارند. در موردش فکر نمی کنند، فقط انجامش می دهند. بنابراین آن قدر که ما تصور می کنیم خسته کننده نیست. اما من انسانم، نه پرنده، بنابراین گاهی خسته می شوم."

" شما جایی روی شاخه ای هستید؟ "

می گوید: " به تعبیری. و گاهی باد خیلی سخت می وزد."

( صفحه 377)

" من کاملاً تهی هستم. می دانید کاملاً تهی بودن یعنی چی؟ "

 سرش را تکان داد. " گمان می کنم نمی دانم."

" تهی بودن مثل خانه ایست که کسی در آن زندگی نکند. خانه ای بدون قفل، بدون اینکه کسی در آن زندگی کند هر کسی می تواند وارد شود، هر وقت که بخواهد. "

( صفحه 433)

" خیلی چیزها از کودکی من دزدیده شده. خیلی چیزهای مهم. و حالا باید آن ها را دوباره به دست بیاورم."

" به خاطر ادامه ی زندگی."

با سر اشاره می کنم. " ناچارم. آدم ها به جایی برای برگشتن نیاز دارند. فکر می کنم، هنوز برای درست کردنش وقت هست. برای من، و برای شما. "

( صفحه 450)

گذشته ها را به یاد آورد، آن موقع هیچ دلیلی برای نگرانی وجود نداشت. فقط هر روزی را که می رسید زندگی می کردی. تا وقتی زنده بودم، من چیزی بودم. وضع همین بود. اما جایی در طول مسیر همه چیز عوض شد. زندگی مرا به هیچ تبدیل کرد. عجیب است ... مردم متولد می شوند که زندگی کنند، درست است؟ اما من هر چه بیشتر زندگی کرده ام، آنچه را در درونم بود بیشتر از دست داده ام – و در آخر خالی شدم. و شرط می بندم هر چه بیشتر زندگی کنم، خالی تر، بی ارزش تر، می شوم. این وضعیت یک ایرادی دارد. زندگی قرار نیست این طوری از آب دربیاید! امکان ندارد بشود تغییر جهت داد تا مقصدم را عوض کنم؟

( صفحه 463)

 

هر چه بیشتر به توهمات فکر کنید، متورم تر می شوند و شکل می گیرند و دیگر توهم نیستند.

(صفحه 547)

دیگر نمی خواهم در اختیار چیزهای خارج از خودم باشم، چیزهایی که تحت تسلطم نیست مرا دچار سردرگمی می کند... اگر در همه این ها نفرینی هست، می خواهم با آن رو در رو شوم و برنامه ای را که برای من چیده شده کامل کنم. بار را از شانه هایم پایین بگذارم و زندگی کنم- نه گرفتار در نقشه های کسی دیگر، بلکه به صورت خودم. این چیزیست که واقعاً می خواهم.

(صفحه 550)

می پرسم: " باید چکار کنم؟ "

پسری به نام کلاغ می گوید: " باید بر ترس و خشم درونت غلبه کنی. بگذار روشنایی به درون بتابد و سرمای قلبت را ذوب کند. سرسخت بودن همه اش یعنی همین. حرفم را می فهمی؟ هنوز وقت هست. هنوز می توانی خودت را پس بگیری... "

(صفحه 551)

خاطرات شما را از درون گرم می کند. اما در عین حال شما را پاره پاره می کند.

(صفحه 556)

اگر چیزی اتفاق افتاد، اتفاق افتاده. درست باشد یا غلط، من هر چیزی را که اتفاق افتاده می پذیرم، و این طوری به آدمی که حالا هستم تبدیل شده ام.

( صفحه 559)

جنگل دیگر مرا نمی ترساند. قوانین و نقشه های خودش را دارد و وقتی دیگر نترسی، متوجه آن ها می شوی. وقتی این تکرارها را درک می کنم، آن ها را به بخشی از خودم تبدیل می کنم.

(صفحه 566)

پسری به نام کلاغ می گوید: " واقعیت این است. این اتفاق افتاده. تو به شدت زخم خوردی و آن زخم ها برای همیشه با تو خواهد بود. برایت متاسفم، واقعا متاسفم. اما این طوری فکر کن: برای بهبود زیاد دیر نیست. تو جوانی، سرسختی. می توانی تطابق پیدا کنی. می توانی زخم هایت رابپوشانی، سرت را بالا بگیری و ادامه بدهی. اما برای او این امکان نیست.

(صفحه 569)

" حتی با اینکه ترا دوست داشت، باید ترا رها می کرد. باید درک کنی او در آن زمان چه احساسی داشته و یاد بگیری آن را بپذیری. ترس و خشم طاقت فرسایی را که تجربه کرده درک کنی، و آن را چنان احساس کنی انگار در خود توست – به این ترتیب آن را به ارث نمی بری و تکرارش نمی کنی. مسئله ی اصلی این است که باید او را ببخشی. فقط به این ترتیب می توانی خلاص شوی. راه دیگری وجود ندارد.

(صفحه 570)

چرا دوست داشتن کسی یعنی اینکه باید او را به همان اندازه هم آزار بدهی؟ منظورم این است، اگر قرار است این طور باشد، دوست داشتن دیگری چه فایده ای دارد؟ اصلاً چرا باید این طوری باشد؟

(صفحه 571)

چطور زندگی کردنت چطور مردنت را تعیین می کند.

(صفحه 853)

بین اینکه خودت را برای امری گریزناپذیر آماده کرده باشی یا نه تفاوت بزرگی وجود دارد.

(صفحه 606)

انتظار کشیدن کاری نیست که زیاد از من ساخته باشد. حالا که فکرش را می کنم، همیشه از آن آدم های کم تحمل بوده ام، و رفیق، کفاره اش را هم پس داده ام! همیشه قبل از اینکه نگاه کنم خیز برداشته ام، همیشه کارها را خراب کرده ام. پدربزرگم به من می گفت، تو مثل یک گربه ی روی آتش بی قراری. اما حالا باید محکم بنشینم و انتظار بکشم. جان بکنم!

(صفحه 607)

هوشینو به سنگ گفت: " فکر می کنم من بدجوری تنبلم. و وقتی اوضاع خراب می شود ترجیح می دهم در بروم. نه اینکه بخواهم لاف بزنم، اما خیلی سریع در می روم. هرگز چیزی را تا آخر دنبال نکرده ام. که خودش یک جور مشکل است ... "

(صفحه 610)

آرا می گوید: " مهم ترین چیز این است که باید از اینجا بیرون بروی. هر قدر می توانی سریع تر. اینجا را ترک کن، از وسط جنگل برو، و به آن زندگی که ترکش کرده ای برگرد..."

( صفحه 628)

" فقط یک چیز. می خواهم مرا به یاد داشته باشی. اگر مرا به یاد داشته باشی، آن وقت اگر همه ی آن های دیگر فراموشم کنند برایم اهمیت ندارد."

(صفحه 628)

خانم سائکی می گوید: "بدرود، کافکا تامورا. به جایی برگرد که به آن تعلق داری، و زندگی کن."

می گویم: " خانم سائکی؟ "

"بله؟ "

" من نمی دانم زندگی کردن یعنی چه."

(صفحه 632)

هر کدام از ما چیزی را که برایش با ارزش بوده از دست می دهد. موقعیت های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از آن چیزیست که معنی اش زنده بودن است. اما درون سرمان- حداقل به تصور من آنجاست- اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه می داریم. اتاقی شبیه قفسه های توی این کتابخانه. و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارت های مرجع جدید درست کنیم. باید هر چند وقت یک بار چیزها را گردآوری کنیم، آن ها را هوا بدهیم، آب گلدان ها را عوض کنیم. به عبارت دیگر، تو برای ابد در کتابخانه ی خصوصی خودت زندگی می کنی."

( صفحه 662)

 

***

 

عنوان: کافکا در ساحل

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: گیتا گرکانی

ناشر: انتشارات نگاه

سال نشر: چاپ اول 1392- چاپ سوم 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 670 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی

قیمت: 310000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤

می خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم

 

سه روز وقت داشتم توی اینترنت وول بزنم و طرز تهیه غذاهای هندی را پیدا کنم. هی می گشتم و می گشتم. رفتم دم دکان های عطاری تجریش بست نشستم. پاپیچ پیرمردهای عطار شدم. به هوای زیره سبز، به هوای زیره سیاه، سرک می کشیدم توی دکان عطاری شان. وسوسه می شدم و رازیانه می خریدم؛ با پودر گل سرخ می مُردم از خوشی. عطارها با خوشحالی برایم سر تکان می دادند و جوز خندی را می گذاشتند روی ترازو. از بازار تجریش زنجبلی تازه می گرفتم و با دیدن بوته های کوچک سیر پایم سست می شد. فلفل های قرمز، فلفل های سفید. برگ بو، دارچین و هل. طعم و عطر. دنیای تند و تیز غذاهای هندی دنیای ناسناخته ها بود. از خودم و سدتپختم شرمنده بودم، که این همه سال مدعی بوده ام و دلم خوش بوده و با چند پَر زعفران به خودم می نازیده ام و مثلاً غذا را رنگی رنگی و معطر می کرده ام. اما دنیای ادویه ها دنیای بی شیله پیلگی بود. دنیای آشپزی با هزار جور عطر، بدون فخر فروشی های زعفرانی.

در گشت و گذارم توی کوچه پس کوچه ها و عطاری های تجریش در فکر و خیال غرق شدم. دیدم آدم های دور و برم شبیه ادویه هایند. خلق و خوی هر آدم یک جور ادویه بود. پیمان نمک بود. زندگی بدون او معنا نداشت. مامان زرد چوبه بود و بی مزد و منت به زندگی رنگ می داد، اما هیچ وقت به چشم کسی نمی آمد. بابا دارچین بود و آرام بخش. طلیعه فلفل سیاه بود و هر وقت پیدایش می شد، دنیا خوشمزه تر بود. ناهید، گل سرخ بود. نه ترش بود، نه شیرین. اما بدون او نمی شد. دنیا بدون گل سرخ خاصیتی نداشت. بهروز فلفل قرمز بود، پشتیبان و بی سرو و صدا. بو نداشت و طعم داشت. بی های و هوی و محکم. من اما هیچ کدام نبودم و همه شان بودم. من گرام ماسالا بودم.

...

خیلی طول کشید تا این گزاره بهمان ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانه مان داشت از بیخ و بُن کن فیکون می شد که یکهو شاخک های مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانواده ها هستیم؛ از آن ها که وقتی آبگوشت می خورند، پاچه هم را می گیرند و از گَل و گردن همدیگر آویزان می شوند و می پرند به هم.

شاخ آبگوشت دومین واقعیت بزرگ زندگی ام بود؛ هنوز هم است. مامان می گفت آدم یا نباید آبگوشت بپزد، یا باید حجت را بر بقیه تمام کند. می گفت خوردن آبگوشت خالی نه تنها مزه ای ندارد، بلکه بی فایده است. تِزش این بود که بی برو برگرد کنار آبگوشت باید نان سنگک، سبزی خوردن، ماست و خیار، سالاد شیرازی، ترشی لیته و دوغ باشد. این ها حواشی زندگی بود. مشکل اصلی و همیشه خانه ما خودِ خود آبگوشت است. فرضیه ای که بعدها به نظریه مهم خانوادگی مان تبدیل شد " شاخ " بود؛ شاخ آبگوشت.

تا وقتی مامان داشت بساط آبگوشت را آماده می کرد، همه به هم لبخند می زدیم و خنده های گل و گشاد نثار هم می کردیم ... آبگوشت که داشت جا می افتاد، زندگی روال عادی اش را طی می کرد. لوبیا سفیدها مغزپخت می شدند. نخودهای پخته توی دیگ جولان می دادند. گوشت ها دل می بُردند و دنیه ها قر می دادند. سیب زمینی ها می ترکیدند و گوجه ها می شکفتند. وقتی مامان فلفل سیاه می پاشید توی دیگ، تازه بوی لعبت بهشتی می پیچید توی خانه. یکی مان بشقاب را از سبزی تازه پر می کرد. بابا دبه های قدیمی ترشی لیته و سیرترشی های قهوه ای چند ساله اش را از توی زیرزمین می کشید بیرون. من نعناخشک می پاشیدم روی ماست و خیار. بهروز پیاز چهارقاچ می کرد و کاسه های سفالی لالجین مامان را از توی کابینت های فلزی در می آورد. سفره پهن می شد. منتظر می ماندیم؛ عین جوجه های یک روزه، با دهان های باز و چشم های خمار. منتظر بودیم مامان تغار آبگوشت را بیاورد سر سفره و ما نان تریت کنیم.

یکهو آن لحظه باشکوه می رسید. گرباد می شد. طوفان می شد. سیل می آمد. تگرگ می شد. باد سیاه می وزید. بوران می گرفت. آسمان می شکافت. زمین ترک می خورد. یکی با دیگری دعوایش می شد. کسی به پر و پای دیگری می پیچید. بحث می شد. جدل می شد. فتنه می شد. غوغا می شد. همگی با هم قهر می کردیم. با لب و لوچه آویزان، با دماغ باد کرده، با گوش های کش آمده، می نشستیم به خوردن آبگوشت. با غصه نان تریت می کردیم. با فین فین پیاز می خوردیم. با دلخوری گوشت کوبیده را می لمباندیم. با آه ترب گاز می زدیم. با ناله کاسه ترشی را می لیسیدیم.

بالاخره مامان به ستوه آمد. یک بار گفت: " بمیرید ان شاء الله. هر وقت آبگوشت داریم، گند می زنید به سرتاپای هم. " انگار خودش ناظر کیفی بود. دانای کل بود. گل و بلبل بود. ما خاک بر سر بودیم. ما یاغی بودیم. ما جنگلی بودیم. چند ماه گذشت، به کشف و شهود رسید. گفت: " شستم خبردار شده چه مرگتان است. عیب از آبگوشت است. شاخ دارد. اسمش هم که می آید، یکی آن یکی را انگولک می کند."

 

 

عنوان: می خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم ( یازده روایت آبگوشتی)

نویسنده: فاطمه ستوده

ناشر: هیلا

سال نشر: چاپ اول- 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 96 ص.

موضوع: داستان های فارسی

قیمت: 60000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤

سال اسپاگتی

 

1971، سال اسپاگتی بود. در آن سال اسپاگتی می پختم تا زندگی کنم و زندگی می کردم تا اسپاگتی بپزم. بخار مواجی که از قابلمه آلومینیومی بلند می شد و صدای قل قل کردن سس گوجه فرنگی که در حال جوش آمدن بود، به من حس خوبی می داد و سرحالم می کرد. از سوپر مارکتی که مخصوص غذاهای وارداتی بود، قابلمه ای آنچنان بزرگ خریدم که یک سگ ژرمن شپرد هم می توانست در آن حمام کند، یک تایمر مخصوص پخت غذا و ادویه ها و چاشنی هایی با اسم هایی عجیب و غریب خریدم. یک کتاب آشپزی مخصوص روش های پخت اسپاگتی خریدم و ده دوازده عدد گوجه فرنگی. بوی سیر، تره فرنگی و روغن سالاد همگی در هم می آمیخت و فضای آپارتمان تک خوابه مرا انباشته می کرد و جذب هر گوشه و کناری می شد. خانه انگار بوی فاضلاب های قدیمی (رُم) را گرفته بود.

در دوران اسپاگتی در سال 1971 اتفاق ویژه ای افتاد. معمولاً به تنهایی اسپاگتی می پختم و در تنهایی آن را می خوردم. در واقع نیاز نداشتم که کسی همراهی ام کند. تنها غذا خوردن را دوست داشتم. احساس می کردم اسپاگتی را باید تنها خورد. توضیح دادن این مطلب برایم راحت نیست. همیشه اسپاگتی را همراه با سالاد و چای سیاه می خوردم. سه پیمانه چای در قوری و سالادی تشکیل شده از کاهو و خیار. سپس سرخوشانه روزنامه ام را می خواندم و به تنهایی از اسپاگتی لذت می بردم. از یکشنبه تا شنبه، هر روز اسپاگتی می خوردم. وقتی شنبه به پایان می رسید چرخه اسپاگتی در هفته جدید باز هم شروع می شد. معمولاً اسپاگتی را تنهایی می خوردم ولی بعضی وقت ها این فکر به سرم می زد که شاید کسی در را به صدا در بیاورد و وارد آپارتمانم شود. این حس در روزهای بارانی شدیدتر هم می شد. حسی که با دعوت کردن از کسی به کلی فرق داشت. بعضی اوقات یک آشنای قدیمی و گاهی دیگر یک غریبه. شاید دختری با پاهایی لاغر که یک بار در زمان دبیرستان با او قرار گذاشته بودم. زمانی دیگر نسخه جوان تر خودم، بعضی وقت ها هم ویلیام هولدن با جنیفر جونز. ویلیام هولدن؟

به هر حال هیچ کس در عالم واقعیت به آپارتمان من نیامد. همگی جلوی در ورودی پرسه می زدند اما هرگز در نمی زدند. بیرون از خانه باران می آید. تمام بهار، تابستان و پاییز را اسپاگتی پختم، مثل کسی که می خواهد انتقام چیزی را بگیرد. مثل عاشقی که مشتی نامه های عاشقانه قدیمی را درون شومینه می اندازد و می سوزاند، دسته های اسپاگتی را به درون آب در حال جوشیدن می انداختم. اسپاگتی های خرد شده را داخل ظرفی می ریزم و آن را به شکل یک سگ ژرمن شپرد در می آورم. بعد آنها را داخل آب در حال جوشیدن می ریزم و به آن نمک اضافه می کنم. با یک جفت چاپ استیک (چوب غذاخوری ژاپنی) در برابر قابلمه آلومینیومی ایستاده ام و انتظار صدای " دینگ " غم انگیز تایمر را می کشم. بسته های اسپاگتی بازیگوش و حیله گرند و دائم از در و دیوار قابلمه بالا می روند، به همین علت نمی توانم از آنها چشم بر دارم. در آن لحظه به آرامی از کناره های قابلمه به درون تاریکی مطلق شب سقوط می کنند. مثل پروانه خوش رنگ و لعابی که در ابدیت بی انتهای یک جنگل گرمسیری بلعیده می شود. عصرگاهان به آرامی در انتظار یک بسته دیگر اسپاگتی نشسته است.

اسپاگتی ساده، اسپاگتی با ریحان، اسپاگتی با گوشت زبان، اسپاگتی با صدف، اسپاگتی و سیر. بعضی وقت ها باقی مانده غذاهای درون یخچال را بر می دارم و با آن ها اسپاگتی هایی درست می کنم که متاسفانه هرگز اسم به خصوصی ندارند. اسپاگتی های بی نام ونشان. دسته های اسپاگتی که میان بخارهای سال 1971 متولد می شوند و بعد به دریا می ریزند و بعد ناپدید می شوند. برایشان سوگواری می کردم. برای تمام دسته های اسپاگتیم در سال 1971.

وقتی سر ساعت 3 و 20 دقیقه تلفن زنگ زد، بر روی تشک دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. در میان دریاچه ای از نور گرم زمستان بر روی زمین که برای چنین حال و فراغت خاطری، بسیار مناسب بود. مثل مگسی مرده در نور خورشید دسامبر سال 1971. اول صدای زنگ تلفن را به عنوان صدای زنگ نشناختم. دراز کشیده بودم و صدای زنگ مثل تکه ای از یک خاطره غیرقابل تشخیص به نظرم می آمد. با بالا رفتن طنینش، صدای زنگ کم کم در مغزم به شکل زنگ تلفن درآمد. دست آخر هوای داخل آپارتمان با لرزش تلفن در حال زنگ زدن، به ارتعاش و صدا درآمد. صد در صد و بدون شک صدای زنگ تلفن بود. در همان حال که دراز کشیده ام و بین خواب و بیداری، دستم را دراز می کنم و تلفن را بر می دارم.

آن طرف خط زنی است که به سختی او را به خاطر می آورم چرا که هرگز تاثیر به یاد ماندنی در ذهنم از خودش به جای نگذاشته است. آن قدر جزیی و کم اهمیت است که تا ساعت 4 و نیم، بخار می شود و از یاد می رود. دوست دختر یکی از آشناهایم. ولی خود آن آشنا را هم چندان نمی شناختم. اگر جایی همدیگر را می دیدیم، نهایتا حال و احوالی با هم می کردیم. همان دلیل عجیبی که چند سال قبل آن ها را با هم آشنا کرده بود، چند ماه پیش باعث جداییشان شده بود.

دختر از من پرسید: " چرا به من نمی گی اون کجاست؟ "

به گیرنده تلفن نگاه کردم و آن را با چشمانم دنبال کردم. سیم تلفن به خوبی به دستگاه متصل شده بود. آن قدرها هم حوصله ام سر نرفته بود، فقط می خواستم اتصال سیم و تلفن را چک کنم.

" چرا از من می پرسی؟ "

با صدایی سرد جواب داد: " چون کس دیگه ای بهم چیزی نمی گه. اون کجاست؟ "

جواب دادم: " خبر ندارم."

با این که جوابش را دادم، ولی صدای خودم را نمی شنیدم. انگار صدای من نبود.

چیزی نگفت. همان طور ساکت ماند.

دستگاه تلفن به قالبی از یخ بدل شد. همه چیزهای دور و برم انگار داشتند یخ می زدند. مثل یکی از رمان های علمی- تخیلی جی. جی. بالارد. به او گفتم: " واقعا نمی دونم کجاست. بدون این که حرفی بزنه ناپدید شد."

آن سوی خط، دختر خندید و گفت: "فکر نکنم آن قدر باهوش باشه که بتونه به سادگی ناپدید بشه."

دقیقا همین را گفت. با او موافق بودم. آن قدرها هم باهوش نبود. اما دلیل آن که به دختر نمی گفتم کجاست این بود که اگر آشنایم می فهمید به او گفته ام، احتمالا به من زنگ می زد و من باز بین زندگی آن ها گیر می افتادم. هنوز هم از دست تجربه های قبلی مشابهم راحت نشده بودم. درون سوراخی در حیاط پشتی، تمام آن اتفاقات و خاطراتم از آن ها را دفن کرده بودم. نمی خواستم دوباره به سراغشان بروم. هیچ کس نباید دوباره سراغشان برود.

گفتم: " متاسفم."

پرسید: " مگه از من خوشت نمیاد؟ "

نمی دانستم چه پاسخی بدهم. در واقع چندان مرا تحت تاثیر قرار نمی داد.

تکرار کردم: " متاسفم. الان دارم اسپاگتی درست می کنم."

" چی گفتی؟ "

" دارم اسپاگتی درست می کنم."

مقداری آب خیالی را دورن قابلمه ریختم و با کبریتی خیالی، اجاق را روشن کردم.

گفت: " خوب که چی؟ "

مقداری اسپاگتی خیالی را درون آب جوشان ریختم و به آن نمک اضافه کردم. زمان سنج خیالی را بر روی 15 دقیقه تنظیم کردم. چیزی نگفت.

" الان به جای مهم و سخت پختنش رسیدم."

در خیالم، درجه حرارت دستگاه تلفن کمتر و کمتر می شد.

با عجله اضافه کردم: "پس می تونی بعدا بهم زنگ بزنی؟ "

گفت: " که این طور، پس وسط کار پختن اسپاگتی هستی؟ "

" آره درسته."

" تنهایی غذا می خوری؟ "

" آره"

آهی کشید و گفت: " من واقعا مشکلی دارم."

" متاسفم که نمی تونم کمکی بهت بکنم."

" موضوع سر پوله، متوجهی؟ "

" جدی؟ "

" می خوام که پولمو برگردونه."

" حق داری."

" گفتی اسپاگتی؟ "

" آره."

به زور خنده ضعیفی از پشت سیم تحویلم داد و گفت: " بعدا می بینمت."

گفتم: " خداحافظ."

بعد از این که قطع کرد متوجه شدم که دریاچه نور بر روی کف زمین چند سانتیمتری جا به جا شده است. به جای خودم در وسط نور بازگشتم و به سقف خیره شدم.

تصور تمام آن دسته های خیالی اسپاگتی که هرگز پخته نمی شوند ناراحت کننده است. شاید باید به او می گفتم. حالا پشیمان شده بودم. به هر حال آن آشنا، چندان آدم مهمی در زندگی من نبود. یک نقاش آبستره متوسط که کاری جز حرف های قلمبه و سلمبه زدن نداشت. آن دختر احتمالا واقعا به پولش احتیاج داشت. با خودم فکر می کنم این روزها چه کار می کند. به نظرم تا ساعت 4 و نیم بعدازظهر، سایه های او محو شده اند و دیگر فکرم را درگیر نکرده است.

سامولینا، نوعی گندم طلایی رنگ است که در ایتالیا می روید. واکنش ایتالیایی ها چه بود اگر می دانستند به جای صادرات اسپاگتی، تنهایی را در سال 1971، سال اسپاگتی صادر می کرده اند؟ شرط می بندم که شگفت زده می  شدند.

 

 

عنوان: سال اسپاگتی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: شهاب حبیبی

ناشر: نشر چلچله

سال نشر: چاپ اول-1394

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 156 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی

قیمت: 95000 ریال

عناوین داستان ها: سال اسپاگتی/ بشقاب پرنده بر فراز شهر کوشیرو/ شهرش، گوسفندان/ مرغابی کاکلی/ یک روز عالی برای کانوگورها/ دختر جشن تولد/ فاجعه در معدن نیویورک/ ملاقات با دختر صد در صد دلخواه در یک صبح زیبای بهاری/ گربه های آدمخوار/ هواپیما

ترجمه سال اسپاگتی از محمود مرادی - نشر ثالث را در اینجا بخوانید:

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir/post/188/

 لینک دسترسی به پی. دی اف. نسخه انگلیسی این داستان:

http://nstearns.edublogs.org/files/2012/04/The-Year-of-Spaghetti-16nqt81.pdf

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

شارلوت

 

عجب وقتی انسان خواهرش را از دست می دهد، از چه واژه ای استفاده می کنند؟

چنین واژه ای وجود ندارد، از واژه ای استفاده نمی کنند.

گاهی وقت ها فرهنگ واژگان حیا پیشه می کند.

انگار خودش هم از درد به هراس افتاده.

( صفحه 13)

بعضی دردها هرگز از میان نمی روند.

( صفحه 16)

باید از مردی که بیش از اندازه کار می کند، دوری کرد.

(صفحه 16)

زن بیشتر وقت ها برای شارلوت تعریف می کند: در آسمان همه چیز زیباتر است.

و ادامه می دهد: زمانی که به آنجا بروم، برایت نامه ای می نویسم و همه چیز را تعریف می کنم.

آن بالا به یک وسوسه تبدیل می شود.

تو نمی خواهی مامان به یک فرشته تبدیل شود؟

شگفت آور خواهد بود، این طور نیست؟

( صفحه 19)

اکنون در سال 1930 هستیم.

شارلوت دختری نوجوان است.

مردم دوست دارند بگویند او در دنیای خود سیر می کند.

در دنیای خود سیر کردن، این به چه معناست؟

رویاپردازی و بی تردید، شاعرانگی.

نیز اما آمیزه ای غریب از نفرت و خوشبختی تام و تمام.

شارلوت می تواند در عین رنج بردن، لبخند بزند.

(صفحه 34)

در مسیر زندگی یک هنرمند، نقطه مشخصی وجود دارد.

 لحظه ای که صدای خودش رفته رفته به گوش می رسد.

تراکم در وجودش پخش می شود، همانند خون در آب.

( صفحه 59)

در زبان آلمانی، به طبیعت مرده می گویند زندگی خاموش. زندگی صامت.

زندگی صامت، این عبارت بسیار برازنده شارلوت است.

شارلوت نمی تواند آنچه را احساس می کند، به زبان بیاورد.

با این همه، طراحی حال او را بهتر می کند.

شارلوت که آن همه خود را سرگشته حس می کرد، حالا راه خود را پیدا کرده.

( صفحه 64)

باید در ژرف ترین ژرفنای خویش به دنبال آوا گشت.

چطور ممکن است کودکان بتوانند این همه مدت جیغ بکشند؟

آن هم بی آنکه به تارهای صوتی شان آسیب برسد؟

باید به سرچشمه این نیرو بازگشت.

غوطه ای جنون آمیز در آنچه در وجود ما پنهان است.

( صفحه 77)

در این هنگام در دل تاریکی ها یک ملودی کند می شنود.

این ملودی ابتدا روشن نیست.

این نوزایش صدای اوست.

مرد به آرامی ِ تمام شروع به خواندن می کند.

موسیقی و زندگی بیش از هر زمان دیگری به هم پیوسته اند.

بدین ترتیب است که آلفرد خود را در دل آواز می اندازد: برای زنده ماندن.

همان طور که انسان برای مردن، خود را در آب می اندازد.

( صفحه 83)

به نظرم می رسد که یک اثر باید از ئدید آورنده اس پرده بردارد.

البته، من با تخیل مخالفتی ندارم.

اما همه این ها برای سرگرمی است.

و مردم هم به سرگرم شدن نیاز دارند.

این شیوه آن ها برای ندیدن حقیقت است.

(صفحه 91)

کلمات همواره به یک مقصد نیازی ندارند.

می توان آن ها را رها کرد تا در مرزهای حواس متوقف شوند.

و بی چهره در فضای تشویش، سرگردان بمانند.

اصلاً امتیاز هنرمندان همین است: زندگی در میان ابهام.

(صفحه 99)

شارلوت دیگر به درستی معنای حرف های او را نمی فهمد.

اما اهمیتی ندارد.

تنها می داند حالش اینجا، در کنار او خوب است.

مگر انسان چند بار چنین احساسی را تجربه می کند؟

یک بار، دوبار، هرگز.

( صفحه 121)

نام جدیدی بر او گذاشته اند: ساکت.

( صفحه 150)

زن از شارلوت می خواهد شاد باشد.

به این می ماند از خاکستری بخواهند به سیاهی نور ببخشد.

( صفحه 154)

انسان سرانجام به نفرت از کسانی می رسد که همه چیز به او می بخشند.

( صفحه 157)

در آخر می گوید: تو نباید زندگی برای خودت را هم فراموش کنی.

شارلوت در ذهن خود تکرار می کند: زندگی برای خودم.

( صفحه 158)

خواب تنها جایی است که در آن، او گویی از شر خویش مصون است.

( صفحه 163)

مرگ همه جا هست!

همه جا!

باید مرد پیش از آنکه، مرگ به سراغمان بیاید!

(صفحه 162)

این ترس بی اندازه از وانهادگی.

اطمینان از اینکه مطرود همگان است.

چکار باید بکند؟

گریه کند یا بمیرد، هیچ کار؟

(صفحه 173)

مکان را به دنبال کوچک ترین رنگی ورانداز می کند.

ارتباطش با دنیا به یک رابطه ناب زیبایی شناختی تبدیل می شود.

دختری بی وقفه در ذهنش نقاشی می کند.

بی آنکه بخواهد، اثر هنری اش در وجودش نفس می کشد.

(صفحه 183)

نازی ها به زودی کنترل سرزمینی را به دست می گیرند که دختر به آنجا فرار کرده.

سرزمین پناه دهنده ای که دختر در آنجا حبس شده.

بنابراین هرگز پایانی برای سرگردانی اش در کار نخواهد بود.

(صفحه 185)

مقیاس حقیقی زندگی، خاطره است.

(صفحه 187)

برای آنکه خواب به چشمانش راه پیدا کند، خاطراتش را از نظر می گذراند.

اینجا تنها جایی است که مهربانی حضور دارد.

(صفحه 188)

مکاشفه، ادراک چیزی است که انسان آن را می داند.

(صفحه 194)

 


 

عنوان: شارلوت

نویسنده: داوید فوئنکینوس

مترجم: سعیده بوغیری

ناشر: نشر البرز

سال نشر: چاپ اول- 1394

شمارگان: 700 نسخه.

شماره صفحه: 256 ص.

موضوع: نقاشان آلمانی-- داستان

قیمت: 150000 ریال

توضیح: این رمان از اتوبیوگرافی شارلوت سالومون نقاش آلمانی که در 26 سالگی در اردوگاه های نازی کشته شد الهام گرفاه شده است.

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤

کتاب کوچک خوشبختی


 

 

تو هرگز نمی توانی با رویاهای دیگران خوشبخت شوی. با رویاهای خودت زندگی کن. و مسلم است که معنای خوشبختی را خواهی شناخت.

(اُپرا وینفری)

 

مسیری که به خوشبختی می رسد به ندرت مسیری مستقیم است، ولی در طول راه، فرصت هایی فراوان برای دریافت خرد و حکمت متعالی وجود دارد.

( اُپرا وینفری)

 

در هر لحظه از زمان، زمان از آن ماست، حتی وقتی تصور می کنیم نیست.

(ملودی بیتی)

 

خوشبختی ایستگاهی نیست که به آن می رسی، بلکه چگونگی به سفر رفتن است.

( مارگرت لی رانبک)

 

توصیه من به شما این است که برای خود چیزی ویژه برگزینید و جست و جوی آن را آغاز کنید. مهم نیست از جهت مالی ارزشی دارد یا نه؛ مهم این است چیزی باشد که دوست دارید بیش از یکی داشته باشید. و پیدا کردنش سخت باشد. کشف، نیمی از لذت این ماجراست. من، به همان شکل که به خواندن داستان های جنایی علاقه مندم جمع آوری مجموعه ها را نیز دوست دارم. مایلم کارآگاه درونم را بیدار کنم. هر چه بیشتر جست جو می کنم، یافتن را شیرین تر می بینم.

( لیزا کندون)

 

من باور دارم چنانچه برخیزید و حرکت کنید، زندگی امکاناتی برای شما فراهم می آورد.

( تینا ترنر)

 

اگر به راستی اصولی برای تقلید وجود دارد چه چیزهایی هستند؟

(سو فلایس)

 

ما بیش از هر کسی و در طولانی ترین زمان با خودمان در ارتباط هستیم و با این حال، این رابطه اغلب نخستین رابطه ای است که کنار گذاشته می شود، در حالی که آسایش و آرامش دلپذیر به وجود می آورد. دوست داشتن خودتان در جایگاه دوست و معاشر به این معناست که همیشه کسی را کنار خود دارید و هرگاه صدایش کنید برای هم صحبتی آماده است.

(رابین رام)

 

نگرانی باید آدم را برای مصیبت آماده کند، ولی این کار را نمی کند. من فهمیدم که هیچ چیزی چنین کاری نمی کند. ما در زندگی زمان زیادی را صرف رنج بردن می کنیم. نیازی نیست پیشاپیش به تمرین آن بپردازیم. اتفاقات بد ما را پیدا می کنند، و می دانید چیست؟ هر وقت که پیش آمدند با آن ها مقابله خواهیم کرد.

( هایلین فلانزباوم)

 

باید خود و هر لحظه زندگی مان را به دیدن درخشش نور عادت دهیم.

(والت ویتمن)

 

برای دستیابی به تمامی ارزش شادی باید کسی را برای شریک شدن در آن داشته باشید.

(مارک تواین)

 

 

عنوان: کتاب کوچک خوشبختی

نویسنده: نویسندگان مجله اُپرا

ترجمه: منیژه جلالی

ناشر: انتشارات البرز

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 700 نسخه

شماره صفحه: 240 ص.

موضوع: خوشبختی

قیمت: 150000 ریال

 

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳٩٤

← صفحه بعد