آپارتمان، دریا

 

شاید روزی باد هر چه سهم من و تو از این جهان است را با خود بیاورد. آن روز دیگر نه شب شاهد من و تو است نه خورشید. از آن روز، باران پیوسته همراه من و تو خواهد بود، در ایستگاه‌های اتوبوس، در بیمارستان‌ها، در فرودگاه‌ها، در ایستگاه‌های قطار. در آن روز هم باز به یاد تو هستم که در پاریس با هم بودیم. رادیوی کهنه‌ی مسافرخانه یک آهنگ تانگوی قدیمی را با خش خش پخش می‌کرد. ایستگاه بعد مترو بهشت بود. من در ایستگاه بعدی مترو پیاده شدم. تو در انتظارم بودی. همه‌ی این‌ها حقیقت بود. تو را در باران پاریس گم کرده بودم. باران به پایان نبود اما تو خیس از باران پاریس به مسافرخانه آمدی. ما فقط فرصت داشتیم که بگوییم این مهتاب، این باران، این مسافرخانه، این مهتاب، این آهنگ قدیمی تانگو ابدی نیست.

( صفحه 198)

یک روز در زمستان، جوانی به دیدارم آمده‌بود که من شعرهایش را بخوانم و راه شاعر شدن را به او بگویم. حوصله‌ی بحث و نصیحت نداشتم. شعرهای جوان را گرفتم با شعرهای خودم آتش زدم. آتش که تمام شد، گفتم: همه‌ی این خاکسترها برای تو، فقط نگذار خاکسترها سرد شود. خاکسترهای گرم را در دستش گرفت. دستش سوخت. گفتم: برو، تو شاعر شدی. دیگر ندیدمش. یک روز عکسش را دیدم، دستگیر شده‌بود. می‌خواسته است یک بانک را بزند. گفتم: اگر شعر می‌گفت، دستگیر نمی‌شد. شاید تنها حسن شاعر آن باشد که شاعر بانک نمی‌زند.

( صفحه 194)

×××

 

عنوان: آپارتمان، دریا

نویسنده: احمدرضا احمدی

ناشر: نشر نیکا

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 208 ص.

موضوع: داستانهای فارسی -- قرن 14

قیمت: 140000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳

بعد دیگر نمی‌توان خوابید

 

" به نظر شما ما کجای مسیر انسان شدن هستیم؟"

پیرمرد سکوت کرد اما نه برای شنیدن جواب. بعد پلک‌ها را پایین آورد تا جواب برلب‌نیامده از چشم‌هایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی‌خواست پیش آن‌ها فاش نکند: " رسیده‌ایم به آن جا که آن چه می‌خواهیم بگوییم گفته‌ایم چون ناگفتنی‌است ... دوست داشتن انسان به خاطر حقیقت و نه اومانیسم ...."

گیوشاد پرسید: " پس چه کار باید بکنیم؟"

" چرا همه می‌آیند این‌جا می‌پرسند چه کار باید بکنند؟"

با دستمال دور دهانش را خشک کرد: " مثل کبوتری هستید که سنگینی سایه‌ی شاهین را بر بال‌های ضعیف خود احساس می‌کند ولی شاهینی وجود ندارد  ... ما در حال گذر از تاریکی به روشنایی نیستیم و جامعه‌ی مدرن بهتر از جامعه‌ی سنتی نیست. با مدرنیسم همان کاری را می‌کنند که خودش با برداشت‌های زیبایی‌شناسی پیشینش کرد ... " توی مشت بسته‌اش سرفه کرد: " دنیای ما این‌قدر تاریک است که گاهی اوقات نفس کشیدن را برای کسانی که هنوز می‌خواهند وجدان‌شان را زیر پا نگذارند سخت کند ... به دنبال چیزهای بی ارزش و مخرب نباشید ... هر چه سعی کنید از آن که هستید فاصله بگیرید فقط خودتان را عذاب می دهید. "

آه کشید: " خودتان را در خودتان پیدا کنید! "

گیوشاد از خود پرسید: " ما چه هستیم ... واقعا ما چه هستیم؟"

( صفحه 246 )

وقتی روی مبل نشست چیزی عجیب و استثنایی توی وجودش بود و این را حتا کسی مثل من هم که با برخورد اول تصوراتش فروریخته باشد، می‌فهمید.

به دسته گلم که خدمتکار توی گلدان گذاشته بود، نگاه کرد و گفت: " چه گل‌های قشنگی!"

از نگاهش می‌شد فهمید بی هیچ تظاهری در فکر زیبایی آن‌هاست. شاید ویژگی بعضی آدم ها این بود که باعث ایجاد واکنش های متناقص در اطرافیان بشوند. شاید هم این مشکل اطرافیان باشد که وقتی در برابر کسانی قرار می گیرند که مثل همه نیستند، مرتب آن ها را به قالب هایی در می آورند که دل شان می خواهد آن طور باشند. او آن طور نبود که خیال می کردم ولی این مشکل من بود نه او.

( صفحه 258)

***

عنوان: بعد دیگر نمی‌توان خوابید

نویسنده: ناتاشا امیری

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول تابستان 1393

شمارگان: 1000 نسخه

موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14

مندرجات: پندارهای یک دکتر منزوی/ مرگ آباد/ از جنس غبار/ کوچه های تاریک پیچ در پیچ/ تا این جا ... تا بعد/ خیابان "ب" / از چیزی که هستی بترس/ ارتفاع/ بعد دیگر نمی توان خوابید/ کاکتوس، سیگار و هنرمند پسامدرن/ اولین و آخرین دیدار

قیمت: 140000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

قرمز جدی

 

در آغاز آب بود. بعدها آفتاب هم بهش اضافه شد. به معضل اردیبهشت‌ها. به جریان دیو و لیلا. اردیبهشت فصل چمدان بستن است. همان وقتی که ماهی‌های کوچک ِ قرمز، دو سه روزی می‌روند توی خلسه که " بمیرند بهتر است یا بمانند؟ " که بیشتر مواقع هم بعد ِ دو روز سرپایین یا به پهلو خوابیدن یا هم سرپایین و هم کمی کج در جا ماندن توی تنگ، که احتمالا به فکر تصمیم گیری می گذرد، خودشان می رسند به این که وقتش شده سنگین و رنگین، نفس شان را یکهو حبس کنند و بیایند روی آب. مثل مرغ کُرچ و دختر دم ِ بخت و خیلی چیزهای دیگر که به وقتش دیده می شوند و نمی شود که دیده نشوند، ماهی قرمزی هم که به مُردن فکر می کند، قابل تشخیص است. هر ماهی قرمزی، خود به خود روزی به این نتیجه می رسد که این همه که می گویند آب، فایده ندارد و کسی صدایش را نمی شنود و نخواهد شنید، همان گونه که صدای نیاکانش را کسی نشنید. اردیبهشت دقیقاً زمان بلوغ آن هاست و طبیعی است که این بلا را سر خودشان بیاورند چون تازه متوجه این واقعیت تلخ ازلی - ابدی می شوند که صاحب باید برای سفره ی هفت سین بعدی، ماهی قرمز جدیدی بخرد. آن ها می فهمند که اگر بمانند دیو خواهند شد. دیو همانی است که دیگران از دیدنش حظ بصر نمی برند و به روی خودش نمی آورد که می داند. دیوها خانه و زندگی مشخصی دارند و کمتر کسی پیدا می شود که تجربه ی دیدن خانه ی دیو را نداشته باشد حتا اگر خودش ندیده باشد.

از داستان آفتاب آمد دلیل آفتاب - صفحه 20

...

عنوان کتاب: قرمز جدی ( مجموعه داستان)

نویسنده: دنیا مقدم راد

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول - تابستان 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 93 ص.

موضوع: داستان های کوتاه فارسی - قرن 14

قیمت: 60000 ریال

مندرجات: یک روز تمرین شده - آفتاب آمد دلیل آفتاب - چشم دوربین - قرمز جدی - صبا می لرزد- وقت نیست - هر از گاهی - دستورنامه اندر شرح حال فرداهای شب های " کاری نداری؟ می خوام برم" - بلاهت ماژور - آیینه ی مقعر توی جیب - بِبَرگ

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳

حکایت دریاست زندگی

 

حکایت دریاست زندگی

 

آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های‌مان را می‌بندیم، همه جا

تاریکی است،

 

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم

و تلالو آفتاب را می‌بینیم

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می‌شود.

...

 

نگاه کن

 

نگاه کن چه پیر می‌شوند

رویاهایی که تو را نیافته جهان را ترک می‌کنند.

...

 

تو چه دوری

 

تو چه دوری از من خزر

و چه نزدیکی با من

که دلم را خیس می‌کنی

 

می‌خواهم خم شوم و تو را ببویم

می‌خواهم

پچپچه‌هایت را

زیر گوش سپیده‌دمان بشنوم

می‌خواهم نبضت را بشمرم

وقتی که ماه

پنجه‌های گل‌آلودش را

در آب خنک می‌گذارد و قلبت می‌تپد

می‌خواهم

دیگر‌باره صدای تو را بشنوم

و های‌هوی ستارگانت را

که شبی درهاشان باز مانده‌بود.

آه،

قطره شفاف قاب شده در دوردست زمین، به یاد آر!

سنگ‌های توام می‌شناسند

بوته‌های گل‌آلودت

که به لاله‌های گوش بر که‌های دوگانه‌ات رسته بود

تابستان‌های توام می‌شناسند

از روزگاری که برزگران

به سایه‌سار خنک خفته بودند

و پرندگانت با من

تمامی راه را می‌آمدند و نگاهم می‌کردند.

 

به یاد آر!

هنگامی که از هراس رهگذران

جای پای پرندگانت را بر ساحل می‌شویی

هنگامی که کودکان تو

در آبچاله دست‌شان قلبم را می‌برند

غرق شدگانت را

به یاد آر!

 

ببین

چگونه سرانگشت‌های سرد دو اقیانوس گمشده را می‌کشم

و به سوی تو می‌آورم.

تو چه دوری از من دریا

و چه نزدیکی با من

که چنین دست می‌سایی، و نمکسودم می‌کنی

تا در پیکره‌ای از بلور

در ظلمات غربت خود بدرخشم

و جاودانه بمانم.

 

تو چه نزدیکی با من

ببین

چگونه

از قلبم سر می‌روی

و از چشمم فرو می‌ریزی.

...

عنوان: حکایت دریاست زندگی

شاعر: محمد شمس لنگرودی

ناشر: نشر نیماژ

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 226 ص.

موضوع: شعر فارسی -- قرن 14

قیمت: 119000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳

بازیگر عزیز من

 

گفت: من دو تا سوال دارم.

- خدا کند جواب‌شان را بلد باشم!

موش گفت: اول اینکه من نفهمیدم بالاخره قهرمان تراژدی اسیر است یا آزاد است؟ اگر اسیر سرنوشت است، پس چرا باید مسئولیت انتخابش را بپذیرد؟ قاعدتا این سرنوشت است که برای او همه چیز را تعیین کرده. اما اگر آزاد است، پس چرا بر خلاف سرنوشت عمل نمی کند تا این قدر زجر نکشد؟ منظورم این است که چرا از تقدیر فرار نمی کند؟

- سوال جالبی است و جوابش از سوالش جالب تر. انسان در تراژدی هم آزاد است و هم اسیر.

- مگر می شود؟

- حالا که شده! و اصلا عظمت قهرمان تراژدی به همین آزادی است در عین اسارت. گرچه سرنوشت محدوده رفتار او را از پیش تعیین کرده ولی این خود اوست که در این محدوده، با آزادی انتخاب می کند که شریف باشد یا پست و بدبخت. قهرمان تراژدی این حسن را دارد که دست به عمل می زند و آزمایش و تجربه می کند و البته می بازد. اما در عین باخت پیروز است، چون خودش انتخاب کرده و نابود نمی شود.

- قضیه کمی پیچیده شد ولی باشکوه است!

- بله، واقعا باشکوه است. مثلا یکی از مهم ترین تراژدی های حقیقی تاریخ واقعه عاشورا است و قهرمانش حضرت سیدالشهدا (ع). تو فکر می کنی اگر امام حسین (ع) می خواست، نمی توانست خود را از شهادت برهاند؟ یا حضرت مسیح و یا همه بزرگانی که عاشقانه جان می بازند تا حقیقتی را اثبات کنند.

( صفحه 55)

 

عنوان: بازیگر عزیز من ( نمایش به زبان ساده)

نویسنده: شبنم طلوعی

ناشر: نشر چشمه

سال نشر: چاپ اول 1380

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 213 ص.

موضوع: داستان‌های فارسی - قرن 14/ تئاتر

قیمت چاپ اول: 13000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳

این بیت خانه نیست

 

و بازگشت همه به سوی اوست ...

من اما بر می گردم

سمت تو

به یاد می آورم

سواد سال های خوب دبستان را

ای کاش بدانم

کجای پیشانی بلند تو

نوشته بود:

" لیلی"

 شاعر: طاهره بشیر

...

 

هنوز برای دیدن تو

ارتفاع هیچ درختی

مرا به حادثه پرواز نمی رساند

حتی

نذر شمع‌های از خجالت آب شده

روزنه‌های سوخته مرا

به ملاقات تو نزدیک‌تر نمی‌کند

تو

شبیه بازی پروانه‌ها

رنگ در رنگ

چرخ در چرخ

حتی

بی‌اعتنا به سقاخانه‌ای که می‌گرید

و من

زنبور کلافه‌ای که گیر افتاده

در خط‌کشی‌های بی‌عبور این دیوار

حلقه در حلقه

زنجیر در زنجیر

شاعر: ساره اسلام دوست

...

 

هر روز که می‌گذرد

دیوارها قد می‌کشند

ما کوچک‌تر می‌شویم

آنقدر که مهتاب برای دیدن‌مان

خودش را به آب می‌زند

و گل‌های روی دیوار خودشان را به آتش

فکری کن

به حال چشم‌های باران خورده‌ای

که هر روز دعای آفتاب می‌خوانند

مهتاب را راضی کن

من خورشید را به خانه می‌آورم

شاعر:

لیلی افشان

 

 

چه وسعتی دارند

 دیوارها و

 سایه ها

 تمام خانه

 قاب است و گلدان

 پرندگانی در قفس

 مغرب و مشرق را گم کرده ام

سمت در خروجی خانه

 نماز می خوانم

شاعر: اعظم کمالی

...

عنوان: این بیت خانه نیست (گزیده‌ای از شعر امروز زنان)

گردآورنده: معصومه باغیان

ناشر: هنر رسانه اردیبهشت

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 3000 نسخه

شماره صفحه: 100 ص.

موضوع: شعر فارسی -- قرن 14

قیمت: 16000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

یک استکان رویا

 

فقط به چبزهای خوب

فکر کن

مثل من

که فقط به تو ...

...

بعدا

چندم تقویم است؟!

قرار دارم ...

...

از هر که به من رسیده است

شکستی

به یادگار مانده ...

مثل مسجدی میان راهی

میزبان نمازهای شکسته ام!

...

قیل و قال ابرها

تمام شد

ناودان ولی هنوز

حرف برای گفتن داشت

...

لبخند را

یک بار تجربه کرده ام

در عکس پرسنلی

...

از تو

در سرم بهارها مانده اند و

بر سرم

زمستان ها

...

پنجره

قلب دیوارهایی ست

که ایمان دارند

...

اگر موهایت نبود

باد را

چگونه نقاشی می کردم

...

 

برایت

گل محمدی می آورم

صلوات می فرستی

گناه مان پاک می شود

...

عنوان: یک استکان رویا ( کوتاه سروده ها)

شاعر: احسان پرسا

ناشر: هنر رسانه اردیبهشت

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 3000 نسخه

شماره صفحه: 96 ص.

موضوع: شعر سپید -- قرن 14

قیمت: 16000 ریال

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳

بهترین بچه‌ی عالم

 

فرانکی گورکی بهترین بچه عالم بود. همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می‌کرد. صبح که می‌شد پرنده‌ها لب پنجره‌ی او می‌آمدند و منتظر می‌ماندند تا او بیدار شود، بعد آواز بخوانند. حیوانات وحشی نزد او می‌آمدند و از دستش غذا می‌خوردند. همه‌ی بچه‌های خیابان بیست و چهارم اسم فرانکی گورکی را شنیده بودند چون او بهترین بچه‌ای بود که توی دنیا می‌شناختند.

اما او زرنگ ترین بچه‌ی محل نبود.

فقط به‌خاطر این‌که اصلا متوجه ماه نشده بود.

....

ماه هر شب بزرگ‌تر می‌شد. در واقع بعد از مدتی باد کرد و گرد شد. فرانکی بچه‌ی خوبی بود و می‌دانست بچه‌های خوب به بیش‌تر آرزوهایشان می‌رسند. قصه‌هایی شنیده بود که آدم‌ها در آن به آرزوهایشان می‌رسیدند. آرزوهایی که ضرر آ‌نها بیش از منفعت‌شان بود. نمونه‌اش میداس شاه بود که به هر چه دست می‌زد طلا می‌شد. بختش گفته بود که کس دیگری متوجه گرد‌شدن ماه نشد. دلش می‌خواست موضوع را به مادربزرگش بگوید که می‌دانست به پدر و مادرش حرفی نمی‌زند و او را لو نمی‌دهد و خیلی چیزها می‌داند.

شبی ماه چنان باد کرد و سفید شد که فرانکی وحشت کرد مبادا او و تمام آدم‌های دنیا را بخورد. فرانکی حاضر نبود مسئولیت آن را به گردن بگیرد.

فرانکی شنیده بود که توی قصه تا سه آرزو جا دارد. فرانکی به ماه سفید یخی هراس‌آور خیره شد و آرزو کرد که گورش را گم کند تا او بتواند پیش مادربزرگش برود.

فرانکی گورکی شاید بهترین بچه عالم بود، اما معنی‌اش این نبود که همیشه کار درست از او سر بزند، خودش هم فهمید. زمانی که ماه نصف شد کیف می‌کرد. ناگهان حس کرد زیادی جلو رفته و باید آرزو می‌کرد که ماه به اندازه‌ی عادی برگردد نه آن‌که کاملا محو شود. آرزوی محو کامل ماه خطای بزرگی بود. آرزوی سومش را هم کرده‌بود دیگر جا نداشت. آرزوی سوم دیدار مادربزرگ بود که طبق معمول هر سال برای جشن سال نو به خانه‌ی آن‌ها می‌آمد.

....

فرانکی گورکی صبح از خواب پرید و مثل تیر رفت دم پنجره بلکه آمدن مادربزرگ گورکی را ببیند. مادربزرگ که از راه رسید فرانکی اولین کار غلط زندگی‌اش را انجام داد. بدون اجازه از خانه بیرون دوید و از خیابان گذشت تا به مادربزرگ برسد که ماشین را عقب و جلو می‌کرد تا آن را پارک کند. فرانکی دوید به طرف مادربزرگ. روی یخ سرید و راننده‌ی مستی او را جا‌کن کرد.

مادرش می‌گفت هر‌کس موقع رد شدن از خیابان دو طرف خودش را نگاه نکند این بلا سرش می‌آید. آن وقت آدم اگر بهترین بچه‌ی دنیا هم باشد، این اتفاق برای او می‌افتد. این اتفاق هم که بیفتد ناچار می‌میرد.

( بهترین بچه‌ی عالم : چاک رزنتال)

...

عنوان: بهترین بچه‌ی عالم ( مجموعه داستان‌های خیلی کوتاه)

نویسنده: مجموعه‌ی نویسندگان

گردآورنده: جیمز توماس

مترجم: اسدالله امرایی

ناشر: نشر قطره

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 500 نسخه

شماره صفحه: 192 ص.

موضوع: داستان‌های کوتاه آمریکایی- مجموعه‌ها

×××

عکس پست از سرکار خانم مژگان دوست اینستاگرامی عزیزم! با تشکر از ایشون که اجازه دادن از عکس خوبشون اینجا استفاده کنم!

http://instagram.com/mojgan_sepanta

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳

دل به من بسپار

 

می دانی " ج " چه می گوید؟ اینکه هر یک از ما نخی را به دست داریم که اگر آن را دنبال کنیم به ستاره ای می رسیم. هر یک از ما در آسمان صاحب ستاره ای هستیم که اقبال ما بستگی به آن دارد، یک ستاره ی بادبادکی، باید یاد بگیریم که آن را دنبال کنیم و نخ آن را گم نکنیم، در غیر این صورت، همه چیز را از دست داده ایم، آن وقت سر نخ را پیدا نمی کنیم و همه چیز به صورت یک کلاف ستاره ای درهم می شود.

اسم کتاب مهم او هم همین است: " کلاف ِ ستارگان" می دانم که این مسائل برای تو کوچکترین اهمیتی ندارد. اما از من بپذیر، اگر تو ستاره ات را دنبال نکنی، اگر نخ آن از دستت رها شود، دیر یا زود ستاره ات با ستاره های دیگر کلاف می شود و کسی هم قادر به باز کردن آن کلاف نیست، در آن صورت آن ستاره، روز به روز کم فروغ تر می شود. یک ستاره، یک خورشید کوچولوست، با تمام شدن نورش سرد می شود، منجمد می شود. این همان ناامیدی و افسردگی است که با تو همراه خواهد بود ...

...

میتوانستم خودم را با چیز تازه ای سرگرم کنم؛ دنبال شغل بگردم، در دانشکده ای نام نویسی کنم، تجربه ای از یک عشق را به دست آورم، ولی تنها با یک دست، یک چشم و تنها با نیمی از قلبم. در واقع می دانستم که انتخابی در کار نیست؛ مثل فرار بود، نوعی طفره رفتن، مثل ظرف جوشانی که بخواهی روی آن سرپوش بگذاری. نیمی از من در آنجا می ماند تا تظاهر کند که همه چیز خوب است و نیمی دیگر بی هدف پا به سفر می گذاشت، در هر گودالی فرو می رفتم، پا به هر ظلمتی می گذاشتم، در مقابل هر در بسته ای فروتنانه و ساده لوحانه در انتظار می ماندم، مثل سگی که در انتظار اربابی ناشناس معطل مانده باشد. دلم نور می خواست، شکوه می خواست. می خواستم کشف کنم که آیا حقیقتی وجود دارد؟ حقیقتی که همه چیز به آن وابسته است؟
...
 
عنوان: دل به من بسپار
نویسنده: سوزانا تامارو
مترجم: بهمن فرزانه
ناشر: کتاب پنجره
طرح جلد: ریحانه ابوالسباع
سال نشر: چاپ اول 1393
شماره صفحه: 224 ص
شمارگان: 1100 نسخه
موضوع: داستانهای ایتالیایی-- قرن 20 م
قیمت: 120000 ریال
ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳

نامه‌های عاشقانه پابلو نرودا به آلبرتینا رزا

 

برایت، ای کوچولوی من، از چه چیزی تعریف کنم که سرگرم شوی؟ الان شب است، و من خوشحالم، خوش حال. تنها در خانه، در خانه‌ی خودم، که مثل یک برج پُر از پنجره است که من از میان آن‌ها به شب پر ستاره نگاه می‌کنم. خیلی از سفری که آن قدر هم پر ماجرا بود، خسته نیستم. من را نیمه شب پشت قسمت بارگیر یک ماشین بارکش پنهان کردند و من پنج ساعت تمام آنجا از سرما لرزیدم. بعد هم یک ماشین درجه‌ی سوم. نه شاهانه. هر طور بود رسیدم. تمام بعد از ظهر را در خیابان‌هایی که اغلب آن‌ها را دیده بودم، پرسه زدم. به اطراف و اکناف هم سرکشی کردم و دسته گل بنفشه‌ی بزرگی هم با خودم آوردم. آن‌ها آن قدر زیبا هستند که فقط لیاقت تو را دارند. واقعا تماشای این چمنزاران سبز، احساس کردن تپه‌هایی که در اثر مه شبانه تاریک شده‌اند، و احساس کردنِ من، من ِ من، آزاد از هر سبک‌سری، پر جنب و جوش و تنها، باشکوه است. آوخ، کاش بودی، آلبرتینا. کاش الان اینجا بودی و مقابل حرارت ذغالی که مرا گرم می‌کند، می‌نشستی، کاش با آن چشم‌های غم‌زده‌ات، و با سکوتت که مورد پسند من است، این‌جا بودی. کوچولو بیا! یا لااقل به من فکر کن.

پابلو

( صفحه  28)

عنوان: نامه‌های عاشقانه پابلو نرودا به آلبرتینا رزا

مترجم: ابوذر آهنگر

ناشر: نشر روزگار

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1100 جلد

شماره صفحه: 128 ص.

موضوع: نرودا، پابلو، 1904- 1973 م. -- نامه‌ها

قیمت: 75000 ریال

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳

← صفحه بعد