جنگل نروژی

 

صاف نشستم و در حالی که مشغول تماشای ابرهای تیره ای شدم که برفراز دریای شمالی گسترده بودند، به همه ی چیزهایی فکر می کردم که در طول زندگی ام از دست داده بودم: زمانی که برای همیشه از دست رفته بود، دوستانی که مرده با ناپدید شده بودند، احساساتی که دیگر هرگز تجربه نمی کردم.

...

 

هجده سال گذشته بود، اما هنوز می توانستم تک تک جزئیات آن روز را در مرغزار به خاطر بیاورم...

حافظه چیز مسخره ای است. زمانی که آنجا به سختی به آن توجه داشتم. هرگز فکر نکردم که آن لحظه، اثری دراز مدت روی من خواهد گذاشت. قطعاً تصورش را هم نمی کردم که هجده سال بعد، آن منظره را با همه ی جزییاتش به خاطر خواهم آورد. آن روز، به منظره ی پیش رویم ذره ای هم اهمیت نداده بودم. به خودم فکر می کردم. به دختر زیبایی که کنارم قدم بر می داشت، فکر می کردم. به با هم بودن مان و دوباره به خودم فکر می کردم. در آن سن خاص بودم، در آن دوره از زندگی که هر منظره، هر احساس، هر فکری مانند بوم رنگ به خودم بر می گشت و بدتر از آن، عاشق بودم، یک عشق با تمام پیچیدگی هایش. تماشای منظره، آخرین چیزی بود که به ذهنم خطور می کرد.

اما اکنون منظره ی آن مرغزار اولین چیزی است که به ذهنم می رسد... احساس می کنم می توانم دستم را دراز نمایم و با سرانگشتانم آن ها را لمس کنم. ولی با وجود آن که این منظره بسیار واضح است، اما هیچ کس در آن نیست. هیچ کس. نائوکو آنجا نیست، من هم نیستم. کجا ناپدید شدیم؟ چطور چنین چیزی اتفاق افتاد؟ همه ی چیزهایی که در گذشته آن قدر مهم به نظر می رسیدند، نائوکو، شخصی که من در آن زمان بودم، دنیایی که در آن زمان داشتم، کجا رفتند؟

...

 

طوری به چشمانم نگاه می کرد که انگار می خواست ماهی کپوری را که با سرعت از میان آب زلال چشمه ها در حال حرکت بود، ببیند.

...

 

هر بار که این منظره ظاهر می شود، به بخشی از مغزم ضربه می زند و می گوید: بیدار شو. من هنوز اینجا هستم. بیدار شو و در این باره فکر کن. فکر کن که چرا من هنوز اینجا هستم.

...

 

باید چیزها را بنویسم تا احساس کنم کاملاً درکشان کرده ام.

...

 

اگر ذهنم را آرام کنم، از هم فرو می پاشم. همیشه این گونه زندگی کرده ام و این تنها راهی است که برای ادامه ی زندگی بلدم. اگر برای یک ثانیه آرام بگیرم، دیگر هرگز نمی توانم راهم را پیدا کنم. تکه تکه می شوم و تکه هایم را باد با خود خواهد برد.

...

 

با صدایی شبیه به زمزمه پرسید: « واقعاً قول می دهی هرگز فراموشم نکنی؟»

گفتم: « هرگز فراموشت نمی کنم. نمی توانم فراموشت کنم.»

با این همه، حافظه ام پیوسته تاریک تر می شود و همین الان هم چیزهای بسیاری را از یاد برده ام. با این گونه نوشتن از روی خاطرات، اغلب سوزش ترس را حس می کنم. اگر مهم ترین چیزها را فراموش کرده باشم؟ اگر جایی در درونم برزخی تاریک وجود داشته باشد؛ جایی که همه ی خاطراتِ واقعاً مهم در آن جمع و به آرامی تبدیل به گِل و لجن می شوند؟ حتی اگر این طور باشد هم، تنها کاری که می توانم بکنم، نوشتن است. با چنگ زدن به خاطرات کم رنگ، محو و ناقص درون سینه ام، مانند تلاش های نومیدانه ی مردی که از گرسنگی در حال مرگ است و استخوان ها را می مکد، به نوشتن این کتاب ادامه می دهم. تنها از این راه می توانم سر قولم به نائوکو بایستم.

...

 

در گذشته، مدت ها پیش، وقتی هنوز جوان بودم، وقتی خاطراتم خیلی واضح تر از امروز بودند، اغلب تلاش می کردم درباره ی او بنویسم. اما حتی موفق نمی شدم یک خط بنویسم. می دانستم اگر خط اول را بنویسم، باقیِ خطوط خود به خود روی صفحه جاری خواهند شد، اما هرگز نتوانستم این کار را عملی کنم. همه چیز خیلی واضح و قوی بود، به همین خاطر، هرگز نتوانستم بفهمم از کجا باید شروع کنم، مثل نقشه ای که بیش از حد جزییات دارد و گاهی اوقات به همین دلیل؛ غیرقابل استفاده می شود.

...

 

شنبه شب­ها در راهرو نزدیک تلفن می نشستم و منتظر تماس نائوکو می ماندم. اکثر بچه ها بیرون بودند، بنابراین راهرو معمولاً خالی بود. به ذرات نوری خیره می شدم که در فضای خالی شناور بودند و می کوشیدم درون قلبم را ببینم. چه می خواستم؟ دیگران از من چه می خواستند؟ هرگز نتوانستم پاسخی برای این سوال ها پیدا کنم. گاهی اوقات دستم را دراز می کردم تا ذرات نور را بگیرم، اما انگشتانم چیزی را لمس نمی کردند.

خیلی کتاب می خواندم، اما کتاب های متعددی نمی خواندم: در واقع دوست داشتم کتاب های مورد علاقه ام را بارها و بارها بخوانم. در آن زمان، نویسنده های مورد علاقه ام، ترومن کاپوت، جان آپدایک، اف. اسکات فیتزجرالد و ریموند چندلر بودند، اما هیچ کس را در کلاس یا خوابگاهم نمی دیدم که داستان های چنین نویسندگانی را بخواند. آن ها نویسنده هایی مانند کازومی تاکاهاشی، کنزابورو اوئه، یوکیو میشیما با نویسندگان معاصر فرانسوی را دوست داشتند و این هم دلیل دیگری بود که باعث می شد حرف زیادی برای گفتن با دیگران نداشته باشم و بیشتر با خودم تنها باشم. با چشمان بسته، یک کتاب آشنا را لمس می کردم و عطرش را به مشام می کشیدم. همین برای خوشحال کردنم کافی بود.

...

فکر کردن، خودش به مسئله ای غامض و گیج کننده تبدیل شد.

...

 

زندگی به آرمان و آرزو نیاز ندارد، بلکه به استاندارد هایی برای حرکت نیاز دارد.

...

 

به کسی که هستم بیشتر از آن عادت کرده ام که بخواهم شخص دیگری باشم.

...

 

بارها و بارها نامه ی نائوکو را خواندم و هر بار اندوه تحمل ناپذیری که با نگاه خیره ی نائوکو به چشمانم حس می کردم، قلبم را پُر می کرد. به هیچ وجه نمی توانستم با آن کنار بیایم و هیچ جایی برای پنهان شدن نداشتم. مانند بادی که روی بدنم بوزد، نه شکل و وزنی داشت و نه می توانستم خودم را پنهان کنم. کسانی که در صحنه ی زندگی ام بودند، بی مقصد از کنارم می گذشتند، ولی کلماتی که به زبان می آوردند، هرگز به گوش من نمی رسید.

...

 

نمی دانستم با زمان چه کنم. کانال تلویزیون را روی مسابقات بیسبال تنظیم می کردم و ضمن تظاهر به تماشای تلویزیون، فضای خالی بین خودم و تلویزیون را به دو قسمت تقسیم می کردم. سپس، هر کدام از آن دو قسمت را دوباره به دو قسمت تقسیم می کردم و این کار را ادامه می دادم تا به فضایی آن قدر کوچک می رسیدم که بتوانم در دست نگهش دارم.

 ...

ما اینجا هستیم، نه برای درست کردن زشتی ها و نقص ها، بلکه برای خوگرفتن به آنهاست؛ این که یکی از مشکلات ما عدم توانایی تشخیص و پذیرش نقص های درونمان است. درست همان طور که هر فرد، خصوصیات ویژه ی خود را هنگام راه رفتن دارد، به همان صورت در نحوه ی تفکر و احساسات و مشاهده افراد، منحصر به فرد هستند و شیوه های خاص خود را دارند و حتی اگر بخواهی اصلاحشان کنی، این اتفاق یک شبه رخ نمی دهد و اگر بخواهی آن ها را مجبور به پذیرفتن خصوصیاتی دیگر بکنی، شاید باعث شوی چیز دیگری خراب شود... شاید منظورش این است که ما هرگز نمی توانیم با نقص های خودمان به طور کامل کنار بیاییم. نمی توانیم در درونمان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقص ها را به وجود می آورد، رنج می کشیم.

...

 

«بعضی آدم ها می توانند احساساتشان را با دیگران در میان بگذارند و بعضی ها نمی توانند.»

«وقتی انسان ها احساساتشان را بیان می کنند، چه اتفاقی می افتد؟»

«حالشان بهتر می شود.»

...

 

وقتی احساسات درونت باقی می ماند، سخت می شوند و می میرند و آن وقت است که دچار مشگل بزرگی شده ای.

...

 

« آرزو نمی کنم تادوباره جوان شوم.»

پرسیدم: « چرا؟»

« برای این که خیلی دردناک است!»

 

 

 

عنوان: جنگل نروژی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: م. عمرانی

ناشر: آوای مکتوب

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 384 ص.

موضوع: داستان های ژاپنی- قرن 20 م.

قیمت: 290000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳٩٥

کلاف آرزوها

 

آدم همیشه به خودش دروغ می گوید.

برای این­که عشق تاب تحمل حقیقت را ندارد.

...

 

مردها خوب می دانند بعضی کلمه ها چه بلایی به سر زن ها می آورد.

...

 

فقط توی کتابهاست که می شود آدم زندگی اش را عوض کند. که می شود با یک کلمه همه چیز را پاک کرد. بار سنگین چیزها را از بین برد. کراهت را پاک کرد و در آخر جمله ناگهان در آن سر دنیا قرار گرفت.

...

 

روی پیشانیش چین های جدیدی دیدم و اطراف لبش چروک های ریز، مثل ریشه های باریک. پوستش روی گردنش شل شده بود، جایی که اوایل دوست داشتم ببوسم. گذر این سال ها را روی چهره اش دیدم، زمان را دیدم که چگونه ما را از رویاهای مان دور می کند و به سکوت نزدیک.

...

 

وقتی کسی می میرد، آدم همیشه دیر می رسد. خدا می داند چرا.

...

 

مادربزرگ ها مادرهای بهتری هستند چون مادرها بیشتر وقت شون صرف زن بودن می شه.

...

 

خوب می دانم که آدم هیچ وقت به اندازه ی کافی قربان صدقه ی پدر و مادرش نمی رود و وقتی به خودش می آید دیگر خیلی دیر است و کار از کار گذشته است.

...

 

موفقیت خطرناکه، وقتی که آدم به خودش شک نمی کنه.

...

 

من معتقدم که چیزهایی که متعلق به گذشته است از کار افتاده نیست. این که آدم خودش کاری را انجام بده بسیار زیباست، مهمه آدم برای انجام کاری وقت صرف کنه. بله فکر می کنم دور همه چیز زیادی تند شده. زیادی تند حرف می زنیم. وقتی هم فکر می کنیم، زیادی تند فکر می کنیم! پیامک و پیام الکترونیکی می فرستیم بدون این که نوشته مون رو دوباره بخونیم، ظرافت املا رو، ادب رو، مفهوم چیزها رو از دست دادیم. روی فیس بوک دیدم که جوون ها از استفراغ کردن شون عکس می ذارن. نه، نه، من مخالف پیشرفت نیستم، فقط از این که می ترسم که آدم ها رو منزوی تر کنه.

...

 

گاهی مصیبت آن قدر عظیم است که چاره ای جز رها کردنش نیست. نمی شود همه چیز را نگه داشت، حفظ کرد. دست هایم را در تاریکی دراز و باز می کردم تا شاید مادرم برگردد و در آغوشم بفشارمش. دعا می کردم که گرمایش پُرم کند، که ظلمت من را با خود نبرد.

...

 

نیازهای ما آرزوهای روزانه ما هستند. فردای ما را، پس فردای ما را، آینده ی را، کارهای کوچکی می سازد که باید انجام دهیم. این چیزهای کوچکی که هفته ی بعد قرار است بخریم، باعث می شود فکر کنیم که هفته ی آینده هنوز زنده ایم.

...

 

یک عمر صرف پُر کردن یک خانه می شود و وقتی پر شد اشیاء را خراب می کنیم تا جایگزین شان کنیم، برای این که فردا کاری داشته باشیم.

...

 

اگر آرزوهای آدم های دیگر را برآورده سازید، این خطر هست که نابودشان کنید.

...

 

اگر آدم کسی را دوست داشته باشد و از دست بدهد دیگر هیچی ازش باقی نمی ماند.

...

 

مردم حرفی با هم ندارند. با تلفن های شان تنهایند. در خلا زندگی شان هزاران کلمه پرتاب می کنند.

...

 

می داند که اندوه خطوط چهره را عوض می کند، رنگ چشم ها را تغییر می دهد.

...

 

اگر کسی که زندگی تان را زیبا می ساخت، روزی به شما خیانت کند، گذشته ی زیبای تان زشت می شود؟

...

 

فهمیدم: دوست داشتن یعنی درک کردن.

 

 

 عنوان: کلاف آرزوها

نویسنده: گرگوار دولاکور

مترجم: شهلا حائری

ناشر: قطره

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 400 نسخه

شماره صفحه: 132 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 21 م.

قیمت: 95000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

بیلی

 

دوستی از کجا ایجاد می شود و مواد سازنده اش چیست؟

...

آسمان ها هم مثل اقیانوس ها جزر و مد دارند یا این نمایش فقط برای من بود؟ یک هدیه سخاوتمندانه از سوی راه شیری فقط برای من؟
یا نکند یک دسته پری از آسمان آمده بودند تا پودرهای طلایی شان را روی سر من بریزند تا فردا توان مبارزه داشته باشم؟
این پری ها از همه جا آمده بودند و به نظر می رسید شب را گرم تر کرده بودند. در میان تاریکی بودم اما حس می کردم که دارم آفتاب می گیرم. انگار دنیا وارونه شده بود. انگار دیگر ته یک گودال در حال نالیدن از بدبختی هایم نبودم.

من در یک کنسرت فضای باز بودم، از آن کنسرت­هایی که از این سر دنیا تا آن سر دنیا برگزار می شود، درست وسط یک آهنگ معروف که برایش فندک روشن می­کنی و در دستت تکان می­دهی، با وجود تمام این­ها باید نشان می­دادم که لیاقت این منظره و هزاران شمع جادویی که فرشتگان به سمتم گرفته بودند را دارم.

...

در جست و جوی ستاره مان، تمام ستاره ها را تماشا می­کردم.

چون مطمئناً ما هم ستاره ای داشتیم. متاسفانه شاید هر کدام یک ستاره نداشتیم اما حداقل یک ستاره ی مشترک که داشتیم، مگر نه؟ یک نور شبانه تا با هم سهیم شویم. بله، یک لامپ کوچک که روزی با هم آشنا شدیم آن را یافتیم و در تمام سال­های خوب و بد، راهنمای راهمان بود.

...

همان­طور که پیش از این گفتم، همه ما در این دنیا موضوعات احمقانه ای داریم که باید با آن­ها سر و کله بزنیم.

...

فکر می­کنم در تمام مدارس فرانسه، چه در شهر و چه در روستا، سالن­های درسی پر است از آدم­هایی درست شبیه ما.

مردمانی که می­جنگند تا دیده شوند، مردمانی که از صبح تا شب نفس­شان را در سینه حبس می­کنند و گاهی می­میرند، کسانی که اگر دست یاری به سویشان دراز نشود یا نتوانند روی پای خود بایستند ... در نهایت یک روز تسلیم می­شوند ...

...

خیلی لحظات در زندگی وجود دارد که می­توانی چیزی که به آن فکر می­کنی را به زبان بیاوری و آن ها را به درستی بیان کنی ... آن را با کلمات موجود بیان کنی ... تا از شخصیت­های ساخته یک نفر دیگر استفاده کنی تا به چیزهایی که به نظرت خیلی با ارزش است، سرک بکشی ... تا بگویی که چه کسی هستی ... یا دوست داری چه کسی بشوی ... آن را طوری بیان کنی که اگر به آن جملات زیبای نوشته شده دسترسی نداشتی، هیچ­گاه نمی توانستی بگویی...

...

اینکه زمانی که چیزی در درونت داری که به تو کمک می­کند زندگی کنی ... واقعاً زندگی کنی ... چیزی که تا روزی که بمیری می­خواهی و برایت الهام بخش است ... چون همیشه وجود داشته است و حتی بعد از تو هم وجود خواهد داشت ... بله، چیزی که باعث می­شود حتی بعد از مرگت درباره ی تو صحبت کنند و هیچ­وقت به تو خیانت نمی­کند.

...

اما در این مورد ... احساسات ... چیزهایی که حس می­کنی و قبل از اینکه بتوانی به آن­ها فکر کنی از درونت بیرون می­آیند ... چیزهایی که زندگی­ات بعدها به آن وابسته خواهد بود، مثل اینکه روابط با دیگران را به چه شکل می­بینی، چه کسی را تا آن حد دوست داری که حاضری به خاطرش آسیب ببینی، بخشیده شوی، بجنگی، عذاب بکشی و حقیقتاً تمام چیزهای دیگر...

...

چقدر پیش می آید که یک مرد صادقانه عاشق شود؟

...

تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است که هر چقدر دست و پا بزنی باز هم از روی تپه های کثیفش لیز می خوری و به جای اولت باز می گردی؛ اما در دنیا چیزی برجسته و مقدس وجود دارد، آن هم یکی شدن دو موجود ناقاص و بسیار بد است ...

ما همیشه با عشق فریب می خوریم، زخمی می شویم و گاهی غم بر وجودمان چیره می شود، اما باز هم عشق می ورزیم؛ و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم، به گذشته نگاه می کنیم و به خودمان می گوییم:

من بارها زجر کشیدم؛ گاهی اشتباه کردم، اما همیشه عشق ورزیدم.

...

معنای «احترام» آنقدر پوچ بود که حتی نمی توانستم آن را درک کنم! همیشه فکر می کردم که کار احمقانه ای بود که نامه ها را با چیزهایی مثل -«با تمام احترام رئیس جمهور»- و امضا در زیرش تمام کنیم...

 

 

 

عنوان کتاب: بیلی

نویسنده: آنا گاوالدا

مترجم: شهرزاد ضیایی

ناشر: شمشاد

سال نشر: چاپ سوم 1395

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 174 ص.

قیمت: 160000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥

آن هنگام که نفس هوا می شود

 

در دنیایی از ارتباطات همزمان، جایی که اغلب در صفحات مانیتور غرق شده ایم، نگاه هایمان به اشیای مستطیل شکلی که در دستان­مان زنگ می زند دوخته و تمام توجه­مان صرف چیزهای زودگذر شده است، اندکی توقف کنید و این گفت و گو را با همکار ِ جوان از دست رفته ی من تجربه کنید، کسی که جاودانی است و همیشه در خاطره ها باقی می ماند. به پال گوش فرا دهید. در سکوت بین کلماتش، گوش کنید به آنچه باید در جواب بگویید.

(از پیشگفتار به قلم آبراهام ورگس)

...

 مادرِ نگرانم حسابی سین جیم ام کرد و درباره تمام مخدرهایی که نوجوانان مصرف می کنند، پرسید. هرگز تصور نمی کرد سکرآورترین چیزی که تا آن موقع تجربه کرده بودم چند شعر عاشقانه ای باشد که هفته پیش به من داده بود. کتاب ها نزدیک ترین محرم اسرارم شدند. لنزهای دقیقی که چشم اندازهای جدیدی از دنیا را به روی من می گشودند.

...

بعضی از کتاب­ها تاثیرگذارتر از بقیه بودند. دنیای قشنگ نو، فلسفه­ی اخلاقی تازه ای را در من پایه ریزی کرد، و موضوع مقاله ام برای قبولی در کالج شد، که در آن استدلال کردم شادمانی غایتِ زندگی نیست. هملت هزار با من را از میان بحران های معمول نوجوانی عبور داد.

...

 پزشک ها به هر شیوه ی قابل تصوری به بدن تعدی می کنند. انسان ها را در بی پناه ترین، وحشت زده ترین، و خصوصی ترین حالت های شان می بینند. آن ها را در ورود به این دنیا، و سپس بیرون رفتن از آن همراهی می کنند.

...

 تلاش راسخ برای فهمیدن، بیشتر به من انگیزه می داد تا دستاوردهایم: چه چیزی به زندگی انسان معنا می بخشد؟ در حالی که علوم اعصاب دقیق ترین قوانین مغز را تصریح می کند، اما همچنان احساس می کردم ادبیات بهترین توصیف را از ساز و کار ذهن ارائه می دهد، مادامی که معنا، مفهوم حساس و خطیری باشد، از روابط انسانی و ارزش های اخلاقی جدایی ناپذیر است. آوای سرزمین هرز ِ تی اس. الیوت. به شدت پیچید، پیوند ِ میان پوچی و انزوا، و جستجوی نومیدانه­ی روابط انسانی.

ناباکوف، برای آگاهی اش از این که چگونه رنج های خودمان باعث می شود به رنج آشکار دیگری بی تفاوت شویم. کنراد، برای درک عمیقش از این که چطور ارتباطات نادرست بین مردم می تواند به شدت زندگی آن ها را تحت تاثیر قرار بدهد. ادبیات نه تنها تجربه­ی نویسنده را شرح می داد، بلکه به عقیده­ی من، قوی ترین ابزار را برای تامل های اخلاقی فراهم می کند.

...

 اگر زندگی ِ ناآزموده ارزش زیستن نداشت، آیا زندگی ِ نازیسته ارزش آزمودن داشت؟

...

 هرگز آن قدر عاقل نیستیم که در این لحظه زندگی کنیم.

...

 به دنبال درک عمیق تری از زندگی ِ ذهن بودم. ادبیات و فلسفه می خواندم تا بفهمم چه چیزی به زندگی معنا می دهد.

...

 واژگان تنها میان انسان ها معنا دارد، و معنای زندگی و ارزش آن به عمق روابطی که ایجاد می کنیم وابسته است.

...

بر چه اساس تصمیم می‌گیریم؟ تا آن موقع در زندگی‌ام تصمیمی سخت‌تر از انتخاب بین ساندویچ دیپ فرانسوی و ساندویچ روبن گرفته بودم؟ چه‌طور می‌توانستم چنین تصمیم‌گیری‌های شخصی‌ای را یاد بگیرم و بر اساس آن‌ها زندگی کنم؟ هنوز درس‌های پزشکی زیادی بود که باید می‌آموختم، اما آیا دانش به تنهایی کافی بود، برای زندگی و مرگی نامعلوم؟ به‌قطع، هوش کافی نبود، درستی اخلاقی هم لازم بود. باید می‌پذیرفتم که نه تنها دانش بلکه خرد و تدبیر هم باید بیابم. با وجود این‌که درست یک روز قبل، وقتی وارد بیمارستان شدم مرگ و تولد در ذهنم، فقط مفاهیمی انتزاعی بودند، حالا آن‌ها را به شدت نزدیک می‌دیدم.

...

 در واقع، 99 درصد از مردم شغل­شان را بر این اساس انتخاب می کنند: حقوق، محیط کار، و ساعت کاری؛ اما موضوع این است که برای پیدا کردن یک شغل سبک زندگی را ارجح بدانی، نه نیاز را.

...

 در آن لحظه های بحرانی سوال این نیست که زندگی کنی یا بمیری، بلکه این است که چطور زندگی اش ارزش زیستن دارد.

...

 چه چیزی به زندگی آن قدر معنا می دهد که ارزش ادامه دادن داشته باشد؟

...

 وقتی جایی برای چاقوی جراحی نیست، کلمه ها تنها ابزار جراح هستند.

...

 بهتر است یک کاسه تراژدی را قاشق قاشق به خورد بیمار بدهی نه یکدفعه.

...

 متوجه شده بودم قبل از جراحی مغز یک بیمار باید اول ذهنش را بخوانم: هویتش، ارزش هایش، آنچه باعث می شود زندگی اش ارزش زیستن داشته باشد و آن تباهی ای که موجب می شود اجازه­ی پایان آن زندگی قابل قبول باشد.

...

 زندگی من ایجاد توان بالقوه ای بود، که می رفت تا تحقق نیابد. قصد داشتم کارهای زیادی انجام بدهم و خیلی هم نزدیک شده بودم. اما از نظر فیزیکی ضعیف شده بودم، آینده ای که تصور کرده بودم و هویت شخصی­ام، نابود شدند، و با همان سردرگمی وجودی بیمارانم روبه رو شدم. سرطان ریه تایید شد. آینده­ی برنامه ریزی شده ام که سخت برایش تلاش کرده بودم، دیگر وجود نداشت. مرگ، که در کار، آن قدر برایم آشنا بود، حال به ملاقات شخصی ام آمده بود سرانجام این جا بودیم، رو در رو، اما هنوز هم هیچ چیز درباره اش قابل شناخت نبود. ایستاده بر سر دوراهی، جایی که در واقع باید رد پای بیماران بی شماری را که در طول سال ها درمان کرده بودم، می دیدم و دنبال می کردم، اما به جایش فقط یک بیابان سفید خالی، خشک و تهی می دیدم، انگار توفان شن همه­ی ردهای آشنا را پاک کرده بود.

...

 چرا در لباس جراح آن قدر مقتدر بودم اما در لباس بیمار تا این اندازه آرام؟

...

 بیماریِ سخت دگرگون کننده­ ی زندگی نبود، ویران کننده ی زندگی بود. چندان شبیه یک ادراک ناگهانی نبود. گویی یک انفجار شدید نور بود و روشن کننده ی آنچه به واقع اهمیت داشت. بیشتر شبیه کسی بود که با یک بمب آتش زا مسیر پیش رویش را نابود می کند. و حالا من باید با آن مواجه می شدم.

...

 قبل از این که سرطانم تشخیص داده بشود می دانستم که روزی می میرم، اما نمی دانستم کِی. بعد از تشخیص هم، می دانستم که روزی می میرم، باز هم نمی دانستم کِی. اما الان دقیق می دانستم که این مشکل در واقع یک مشکل علمی نبود. حقیقت مرگ رنج آور است. با ایت حال راه دیگری وجود ندارد.

...

 مثل بیماران خودم، باید با فناپذیری ام روبه رو می شدم و سعی می کردم بفهمم چه چیزی باعث می شود زندگی ام ارزش زیستن داشته باشد.

در حالی که با مرگ خودم رو به رو بودم، سعی می کردم زندگی قدیمم را دوباره بسازم – یا شاید زندگی جدیدی پیدا کنم.

...

 راه پیش رویم روشن به نظر می رسید اگر فقط می دانستم چند ماه یا چند سال از زندگی ام باقی مانده است. می دانستم اگر سه ماه باشد، وقتم را با خانواده ام می گذراندم. اگر یک سال باشد، کتابی می نوشتم. اگر ده سال، بر می گشتم تا بیماری ها را درمان کنم. این حقیقت، که باید فقط در امروز زندگی کنی کمکی نمی کرد: قرار بود من با این یک روز چه کار کنم؟

...

 سرنوشت یک شخصیت به اعمال انسانی او و دیگران بستگی دارد.

...

 این که وقتت را با فکر کردن درباره ی آینده بگذرانی فایده ای ندارد- آن مال ِ آینده است.

...

گراهام گرین یک بار گفت زندگی، بیست سال اول بود و یادآوری، تنها انعکاس آن بود.

پس من الان در چه زمانی زندگی می کنم؟ از زمان حال فراتر رفته ام و در حال کامل هستم؟

...

 پال یه این کتاب افتخار می کرد، کتابی که حاصل عشقش به ادبیات بود- یک بار گفت که برای او شعر از کتاب مقدس هم آرام بخش تر است- و توانایی اش در خلق یک حکایت قوی و محکم از زندگی کردن و کنار آمدن با مرگ. وقتی پال در می 2013 به بهترین دوستش ایمیل زد تا به او خبر بدهد که به سرطان لاعلاج مبتلا شده است، نوشت: « خبر خوب این که عمرم را با برونته ها، کیتس و استفان کِرین پشت سرگذاشته ام. خبر بد این که هنوز چیزی ننوشته ام.» (به قلم همسر دکتر کالانیتی)

 

 

عنوان: آن هنگام که نفس هوا می شود

نویسنده: دکتر پال کالانیتی

مترجم: شکیبا محب­علی

ناشر: انتشارات کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1395

شمارگان: 1000 جلد

شماره صفحه: 200 ص.

موضوع: ریه ها- سرطان/ کالانیتی، پال- سلامتی/ جراحان مغز و اعصاب- سرگذشتنامه

قیمت: 140000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥

شکسپیر و شرکا

 

- چای؟

- مهمونی چای داره شروع میشه.

زن خود را ایو معرفی کرد. موهای سیاه مدل مصری و لبخندی مثل عروسک های چینی داشت و انگلیسی را با ته لهجه­ی آلمانی صحبت می کرد. وقتی سر درگمی ام را حس کرد، دستش را از آن سوی میز دراز و بازویم را نوازش کرد.

- یکشنبه ی هر هفته طبقه­ی بالا مهمونی چای برگزار می شه.

به قسمت پشتی کتاب فروشی اشاره کرد. گرچه اولین لحظات حضورم در کتاب فروشی شکسپیر و شرکا به وضوح غیرعادی بود، با این حال مسیرهایی که ایو گفته بود دنبال کردم. بیرون توفان بیداد می کرد، کنجکاوی داشت کم کم قلقلکم می داد و باید بگویم هر روز پیش نمی آمد که زنی با لبخندی چنان شیرین آدم را به چای دعوت کند.

پشت مغازه، درست پشت تاقچه ای با شیشه ی رنگی، کنار کتاب­های آلمانی، راه پله ای چوبی بود. پله هایی پوشیده با فرش قرمز که منتهی می شد به اتاق دیگری پر از کتاب، که این یکی را با آینه و تخت خوابی دو طبقه در میان کتاب های کودکان چیده بودند. نسخه ای بسیار قدیمی از آلیس در سرزمین عجایب روی روتختی مخملی تخت پایینی باز افتاده بود و یک جفت دمپایی یک طرف تخت دیده می شد.

 

...

 

پلیس برای فشار آوردن به جرج او را مجبور کرد تا از قوانین حاکم بر هتل ها پیروی کند و در نتیجه آمار هر کسی را که در مغازه اش می خوابد نگه دارد. این غیرممکن بود، چون جرج هیچ وقت از مهمانانش پول نمی گرفت و همه شان را دوستانش حساب می کرد، اما پلیس مجبورش کرد شماره ی گذرنامه، تاریخ تولد، و دیگر اطلاعات ضروری هر کسی را که در شکسپیر و شرکا می ماند یادداشت کند.

تازه بر خلاف هتل های توریستی، جورج مجبور بود گزارشی روزانه ارائه دهد، آن هم نه در مقر اصلی پلیس که آن طرف رود سن بود، بلکه در ایستگاه پلیسی دورافتاده که از مغازه نود دقیقه راه بود. با تمام این احوال، جرج با قدم های استوار به پیش رفت. اول دوچرخه ای خرید تا رفت و آمد روزانه اش را برای تحویل گزارش به پلیس راحت کند. بعد این برنامه را به تمرینی خلاق برای مهمانانش تبدیل کرد. به جای نوشتن اطلاعات شخصی خشک، از آن ها می خواست تا گزارش کوتاهی از زندگی شان و این که چه طور به کتاب فروشی آمده اند بنویسند. این سنت مدت ها بعد از توقف تهدید پلیس ادامه یافت و جرج حالا آرشیوی از عجایب اجتماعی دارد: ده ها هزار زندگی نامه که از دهه­ی 1960 تا به امروز نوشته شده اند، گزارش مفصلی از آدم های سرگردان بزرگ چهل سال گذشته.

 

...

 

مهم ترین قانون این بود که ساکنان مغازه می بایست صبح ها قبل از این که مشتریان از راه برسند از تخت بیرون بیایند تا کارتن های کتاب را برای نمایش در پیاده رو بیرون ببرند و زمین ها را جارو بزنند. به غیر از آن جرج می خواست همه روزی یک ساعت در کارها کمک کنند، چه این کمک مرتب کردن کتاب ها باشد، چه شستن بشقاب ها، چه انجام کارهای نجاری کوچک. همچنین، جرج در حرکتی ایده آلیستی از تک تک ساکنان مغازه خواسته بود روزی یک کتاب از کتابخانه شکسپیر و شرکا بخوانند. کرت می گفت خیلی ها نمایش و داستان های کوتاه انتخاب می کردند تا بتوانند سهمیه ی روز خود را بخوانند.

 

 

عنوان: شکسپیر و شرکا

نویسنده: جرمی مرسر

مترجم: پویه میثاقی

ناشر: نشر مرکز

سال نشر: چاپ اول 1397- چاپ سوم 1395

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 372 ص.

موضوع: کتاب­فروشی شکسپیر و شرکا/ نویسندگان کانادایی- قرن 20م.- سرگذشتنامه/ پاریس- زندگی فرهنگی

قیمت: 235000 ریال

 

ادامه مطلب   
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٥

دفتر بزرگ

 

از شهر بزرگ می رسیم. همه­ی شب در سفر بودیم. چشمان مادرمان قرمز است. او دو کارتن بزرگ حمل می کند و هر کدام از ما چمدانی کوچک از لباس­های­مان، به اضافه­ی لغت­نامه­ی پدرمان که وقتی بازوهای­مان خسته می­شوند، آن را دست به دست می­دهیم.

مدت زیادی راه می­رویم. خانه­ی مادربزرگ فاصله­ی زیادی تا ایستگاه دارد، آن سرِ شهر کوچک است. این­جا، نه تراموایی هست، نه اتوبوسی و نه ماشینی. فقط چند کامیون نظامی در رفت و آمدند.

تعداد رهگذران کم است، شهر ساکت است. می­توانیم صدای قدم­های­مان را بشنویم؛ بی حرف راه می­رویم، مادرمان در وسط، بین ما دو نفر.

...

 

مادرمان همراه یک پیرزن از خانه خارج می­شود.

مادرمان به ما می­گوید:

- این مادربزرگ­تان است. یک مدت پیش او می­مانید، تا آخر جنگ.

...

 

مادربزرگِ ما، مادرِ مادرمان است. قبل از آمدن و ساکن شدن در خانه­ی او، نمی­دانستیم که مادرمان هنوز یک مادر دارد.

ما او را مادربزرگ صدا می­کنیم.

مردم او را جادوگر صدا می­کنند.

او ما را «توله­سگ» صدا می­کند.

...

 

اوایل، هیچ میلی به غذا نداریم، مخصوصا وقتی می‌بینیم که مادر بزرگ چطور غذا می‌پزد، بی‌آنکه دستهایش را بشوید و فین‌کنان توی آستین لباسش. بعدها، دیگر به این موضوع توجه نمی‌کنیم... بویی که می‌دهیم مخلوطی است از بوی کود، ماهی، علف، قارچ، دود، شیر، پنیر، لجن، خاک، عرق، ادرار و بوی کپک. ما بوی بدی می‌دهیم، درست مثل مادر بزرگ.

...

 

مادرمان به ما می گفت:

-عزیزانم! عشق های من! خوشبختی من! بچه های دوست داشتنی من!

وقتی یاد این کلمات می افتیم، چشم های مان پر از اشک می شوند.

باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچ­کس همچو کلماتی به ما نمی گوید و بار سنگین خاطره­ی این کلمات را نمی­توانیم تحمل کنیم.

...

 

بهترین کاری که می­توانید بکنید این است که هر چی را دیدید فراموش کنید.

-ما هیچ­وقت هیچی را فراموش نمی کنیم.

 

***

 

عنوان کتاب: دفتر بزرگ

نویسنده: آگوتا کریستف

مترجم: اصغر نوری

ناشر: مروارید

سال نشر: چاپ اول 1390- چاپ هشتم 1394

شمارگان: 1650 نسخه

شماره صفحه: 200 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 20 م.

قیمت: 110000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥

خانواده ی تهی

 

حس می کردم برخی عشق ها و دلبستگی ها ذاتی اند، فراتر از انتخاب هامان، از این روست که با طعم تاسف و شرم و درد و نیاز و پوچی سراغ مان می آیند، باحسی چنان نزدیک به خشم که هرگز قادر به مهارش نخواهیم بود.

...

پرسیدم اگر از نظرش اشکالی ندارد یکی دو دقیقه دیگر هم نگاه کنم. تلسکوپ را سریع جابه جا کردم، بر موجی متمرکز شدم که به هیچ منظوری برگزیده بودم. در خود یک جور سفیدی و خاکستری داشت، یک جور آبی و سبزی. یک خط صاف بود، نه متلاطم می شد، نه آرام می گرفت. سرتاسر جنب و جوش بود،سرتاسر ریزش، ولی همان قدر مهارشده هم بود، در تماشای آن دقیق تر شدم. مسلط و مقتدر بود؛ انگار برای نجات ما می آمد ولی کاری نمی کرد، نیشخندزنان و بی اعتنا پس می نشست، انگار می خواست بگوید دنیا همین است و زمان ما در این دنیا، تماماً امکانی ست اتفاقی، تماماً پیچیدگی و اشتیاقی ست آنی، تا بر ساحلی ماسه ای به هیچ برسیم و دوباره برگردیم و بپیوندیم به آن خانواده ای تهی که با چنین فوران ِ انرژی ناشناخته و شجاعانه ای از آن گسسته بودیم.

پیش از رفتن، لحظه ای به او لبخند زدم. شاید باید به او می گفتم موجی که مشغول تماشایش بودم به اندازه ی ما در زندگی مستعد ِ پذیرش عشق بود.

...



اگر حالا به تو تلفن کنم، آنجا دو و نیم صبح باید باشد؛ شاید از خواب بیدارت کنم. اگر تلفن کنم، شاید صاف سرِ چیزهایی بروم که شش سال قبل پیش آمد. چون امشب همین چیزها فکر را مشغول کرده، انگار که هیچ زمانی سپری نشده، انگار که درخشش مهتاب با جادوی بی امانش امشب را انتخاب کرده تا برم گرداند به آخرین چیز واقعی که برام اتفاق افتاد. در این تماس با تو از آن سوی آتلانتیک، شاید برگردم به روزهای خاکسپاری مادرم. شاید آن روزها را مرور کنم انگار که می ترسم فراموششان کنم.

...

 

انگار آن زمان را در دنیای سایه گذراندیم، انگار کامل به دلِ تاریکی فرورفتیم، هر چیزِ آشنا گم می شد و هیچ یک از کرده ها و گفته هامان چیزی را عوض نمی کرد. و چون نه کسی ما را آزار داد و نه کسی ما را ترساند؛ ابداً گمان نبردیم در دنیایی خصمانه بودیم یا همچین چیزی اهمیتی هم داشت. هیچ وقت شکایتی نکردیم. از همه چیز تهی بودیم و در خلاء چیزی مانند سکوت، کمابیش بی صدا فرارسید- پژواک هایی غمناک و احساساتی پرابهام.

 ...

گاهی مُردن از همه چی سخت تره، تقریباً حتی سخت تر از زندگی.

...

 

فکر کرد شاید بهتر بود افسوس هیچ چیز را نخورد، مگر آن چیزهای قطعی اجتناب ناپذیر.

...

 

کاش می دانستم رنگ ها چطور ساخته می شوند. از ساحل ماسه، سنگ کوچک مستطیل شکلی با خود آورده ام و اکنون پس از شبی پررعد و برق و روزی ابری غرق تماشایش می شوم. اینجا دم دمای صبح است، در خانه ای که تلفن زنگ نمی خورد و صورت حساب ها تنها محموله ی پستی هستند.

تفاوت ظریف رنگ های سنگ با ماسه، زمرد پرتلالو و رگه های سفیدش چشمم را گرفت. از بین آن همه سنگ به نظر این یکی حاوی پیغام پررنگ تری می آمد؛ اینکه با امواج شسته شده و آب صیقلش داده و اصلاً وجودش برای همین بوده، انگار نبرد بین رنگ و نمک نیرویی آرام به آن بخشیده بود.

اکنون آن را روی میز گذاشته ام. مطمئناً دریا با آن افتدار و قدرتش می تواند تمامی سنگ ها را در خود فروبرد و آن ها را سفید یا یکدست کند، آیا دانه های ماسه هم یکدست اند؟ نمی دانم سنگ ها چطور سنگینی دریا را تاب می آورند؟

 

عنوان: خانواده ی تهی
نویسنده: کالم توبین
مترجم: نورا موسوی نیا
ناشر: انتشارات کتاب کوله پشتی
سال نشر: چاپ اول 1395
شماره صفحه:144 ص.

شمارگان: 1000 نسخه
 قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥

دفترچه یادداشت قرمز

 

ساعت تقریبا 11 بود. هنوز کف زمین نشسته ولی حالا دور و برش پر از وسیله بود. لوران مجذوب دفترچه یادداشت قرمز رنگی با مارک مولسکین شده بود.

افکار زن ناشناس روی صفحات آن نوشته شده بود. گاهی خط خوردگی داشت، زیر بعضی جملات خط کشیده شده یا بعضی کلمات با حروف بزرگ نوشته شده بود. دست خط، ظریف و زیبا بود. احتمالا افکارش را درست همان لحظه ای که به ذهنش خطور می کردند می نوشته.

در تراس یک کافه یا در مترو. لوران مجذوب افکار او شده بود، که یکی بعد از دیگری در دفترچه نمایان می شدند، افکار درهم، ناراحت کننده، مسخره و مضحک و لذت بخش.

او دری به روح این زن گشوده بود، زنی با کیف ارغوانی. با وجود این که احساس می کرد کار درستی نمی کند، نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و از خواندن دست بردارد. یک نقل قول از ساشا گیتری به ذهنش آمد، «تماشای کسی که در خواب است، مثل خواندن نامه ای می ماند که برای شما فرستاده نشده.»

...

 

کلوئی گفت: باید حدوداً چهل ساله باشه، یا یه کم بیشتر. با توجه به لوازم آرایشش و انتخابش در مورد این کیف شیک، یه زن سی ساله این کیف رو انتخاب نمی کنه.

توی گذشته مونده؛ آینه ش قدیمیه، مثل یه میراث آبا و اجدادی. شاید مال ِ مادربزرگش بوده و از یک عطر خاص استفاده می کنه. این روزا دیگه کسی هابانیتا نمی زنه. چیزهای عجیب غریبی تو دفترچه یادداشتش می نویسه. کتابی امضا شده از نویسنده ی محبوب تو داره…

بعد با یک لبخند طعنه آمیز نتیجه گیری کرد: اصلاً این زن برای تو ساخته شده.

...

تمام شد. چطور بیرون رفتن از زندگی یک آدم این قدر آسان بود؟

شاید به همان آسانی که وارد زندگی اش شدی. یک دیدار اتفاقی. رد و بدل کردن چند کلمه و آغاز یک رابطه.

یک اختلاف ِ اتفاقی. رد و بدل کردن چند کلمه و پایان رابطه.
...

چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم. یا برای حفظ ظاهر، یا به خاطر این که یاد گرفتیم آن ها را انجام بدهیم؛ در حالی که آن ها ما را از پا در می آورند و در حقیقت هیچ چیز به دست نمی آوریم.

...

 

آیا انسان می تواند برای چیزهایی که اتفاق نیفتاده دلتنگ شود؟

ما درباره ی دوره هایی از زندگی مان با عنوان افسوس صحبت می کنیم؛ وقتی که تقریباً مطمئن هستیم تصمیمی که گرفته بودیم، اشتباه بوده. اما همچنین می شود در نوعی وجد و سرخوشی عجیب و شیرین فرورفت، نوعی نوستالژی برای چیزهایی که می توانسته وجود داشته باشد.

ما می توانیم درست از کنار چیزهای خیلی مهم عبور کنیم: عشق، کار، رفتن به شهر یا کشوری دیگر. یا زندگی دیگر.

 عبور کردن و هم زمان بسیار نزدیک بودن. در حالی که در آن حالت ِ اندوه که بسیار شبیه حالت ِ هیپنوتیزم راست، می توانیم علی رغم تمام مسائل، بخش کوچکی از چیزهایی را که می توانسته وجود داشته باشد، به دست بیاوریم. درست مثل پیداکردن فرکانس یک رادیو در محلی دور. پیام مبهم است، با این حال اگر آدم با دقت گوش کند، هنوز می تواند آن بخشی از موسیقی زندگی را که تاکنون هرگز نشنیده بود،بشنود. جمله هایی را بشنود که هیچ وقت گفته نشده، طنین انداختن صدای پای خود را در مکان هایی بشنود که هرگز آن جا نبوده؛ می تواند در ساحلی موج سواری کند که هیچ وقت ماسه ای آن را لمس نکرده. صدای خنده و کلمات عاشقانه ی زنی را بشنود که هیچ چیز بینشان اتفاق نیفتاده.

...

چیزهایی که دوست دارم:

لب آب قدم بزنم، وقتی هیچ کس دیگری در ساحل نیست.

امریکانو دوست دارم، اما ترجیح می دهم موهیتو بنوشم.

بوی نعنا و ریحان

خوابیدن در قطار

بوی عود در کلیسا

آتش روشن کردن را دوست دارم، عاشق بوی چوب سوخته ام. عاشق بوی چوب شعله ور.

باید به چیزهای دیگری که ازشان می ترسم، فکر کنم.

من از مورچه های قرمز می ترسم.

و از وارد شدن به حساب بانکی ام و چک کردن مانده حسابم.

وقتی اول صبح تلفن زنگ می زند، می ترسم.

و از سوار شدن به مترو، وقتی که خیلی شلوغ است.

از گذر زمان می ترسم.

چیزهای دیگری که دوست دارم:

غروب تابستان، وقتی هوا دارد تاریک می شود

باز کردن چشم هایم زیر آب

پاستیل هاریبو با طعم توت فرنگی

تماشای مردها در خواب، بعد از یک شب طولانی.

 

...

حتماً او سررسید لور را زیر و رو کرده، حتی بیشتر از این، دفترچه یادداشت مولسکین قرمز او را خوانده و این یعنی او خیلی چیزها درباره لور می داند، همه چیزهایی را که دوست دارد و چیزهایی را که از آن ها می ترسد، حتی رویاهایش را. هیچ کدام از معشوق هایش تا حالا اینقدر درباره ی او نمی دانستند. فقط اگزاویه اجازه داشت تا بخشی از لیست علاقمندی ها و ترس های او را بخواند، تازه بعد از این که لور آن ها را با دقت فیلتر می کرد. هیچ گاه نه قبل و نه بعد از اگزاویه لور اجازه نداده بود هیچ مردی بفهمد چه چیزی در آن صفحات ثبت می شود. حساب ِ تعداد دفترچه یادداشت هایی که از نوجوانی پُر کرده بود، از دستش در رفته بود. همه آن ها را با دقت خاصی، در جعبه های کفش بسته بندی کرده و در زیرزمین نگه می داشت.

و حالا مردی در این شهر بود که تقریباً همه چیز را درباره ی او می دانست. مردی که لور هرگز ندیده بود.

...

 

از زمانی که هفده سالم شد، دیگر دفتر خاطرات نداشتم. به خاطر دلایلی آن را کنار گذاشتم، مطمئن نیستم به خاطر چی. از سن دوازده یا سیزده سالگی به طور مرتب خاطراتم را نوشته بودم. (یادآوری: در زیرزمین دنبال دفترهای خاطراتم بگردم.) یادم هست همه جور چیزی وسط دفترها می گذاشتم: بلیط فیلم ها و مسابقه های ورزشی، برگ هایی که در پیاده روی جمع کرده و صورتحساب غذاهایی که در کافه خورده بودم. آن ها درواقع کارهایی بود که انجام داده و در نزدیک ترین زمان به آن ها ثبت کرده بودم. فکر می کنم آن ها را به عنوان یک جور مدرک نگه می داشتم. به من کمک می کردند تا جایگاهم را در دنیا پیدا کنم و در معنای وسیع تر به خودم ثابت کنم که واقعاً وجود دارم. به نظرم در زمان خاصی تصمیم گرفته ام که دیگر نیازی به انجام دادن این کار ندارم، چون خاطره نویسی را کنار گذاشتم، از بیان داستان زندگی ام دست کشیدم و به جای آن سعی کردم، زندگی را فقط زندگی کنم. الان هم قطعاً قصد ندارم به نوشتن کارهای روزانه ام برگردم. اولاً آن قدرها کار قابل توجهی انجام نمی دهم که بخواهم بنویسم. در ثانی، اگر اشتیاق شدیدی نسبت به موضوعی در من ایجاد شود، فوراً در دفترچه یادداشت قرمزم می نویسم. اما امروز صبح، احساس کردم نیاز دارم آنچه را اتفاق افتاده، ثبت کنم. من اسم و آدرس مردی را که کیفم را برگرداند، می دانم. اسمش لوران لتیلر است. صاحب کتاب فروشی لی کهیه اوژ.

 

 

عنوان: دفترچه یادداشت قرمز
نویسنده: آنتوان لورن
مترجم: شکیبا محب علی
ناشر: هیرمند
سال نشر: چاپ اول 1395
شمارگان: 1000 نسخه
شماره صفحه: 155 ص.
موضوع: داستان های فرانسه- قرن 21 م.
قیمت: 105000 ریال

ترجمه ی انگلیسی دفترچه یادداشت قرمز را این جا آن لاین بخوانید:

http://www.novel7.com/red-notebook-antoine-laurain

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥

پاریس جشن بیکران

 

آن روزها پولی در بساط نبود که بشود کتاب خرید. من از کتابخانه شکسپیر و شرکا که عضو می پذیرفت، کتاب به امانت می گرفتم. اینجا کتابخانه و کتاب فروشی سیلویا بیچ در شماره 12 خیابان ادئون بود. در آن خیابان سرد که گذرگاه باد بود، این کتاب فروشی مکانی بود با نشاط، با بخاری بزرگی در زمستان ها، و میزها و قفسه های پر از کتاب، و تازه های کتاب پشت ویترین، و عکس نویسندگان مشهور زنده و مرده روی دیوارها.

بار نخست که به مغازه رفتم،بسیار خجالتی بودم و پول کافی نداشتم که در کتابخانه عضو شوم. سیلویا به من گفت که می توانم ودیعه را هر وقت که پول داشتم بپردازم و کارتی برایم پر کرد و گفت هر تعداد کتاب خواستم می توانم با خود ببرم.

دلیلی وجود نداشت که به من اعتماد کند. مرا نمی شناخت و نشانی ای که به او داده بودم - شماره 74 کوچه کاردینال لوموئن- که از آن محقرتر امکان نداشت.

از تورگنیف شروع کردم و دو جلد خاطرات شکارچی و یکی از آثار اولیه دی.اچ. لارنس را که تصور می کنم پسران و عشاق بود برداشتم و سیلویا به من گفت که اگر می خواهم بیشتر بردارم. من جنگ و صلح و قمارباز و داستان های دیگر اثر داستایفسکی را برداشتم.

سیلویا گفت: اگر بخواهی همه اینها را بخوانی، به این زودی ها بر نمی گردی.

- چرا، بر می گردم.

...

 

می گویند بذرهای آنچه خواهیم کرد در ما نهفته است؛ اما همیشه به نظرم رسیده در کسانی که زندگی را به مسخره می گیرند، بذرها زیر ِ خاک ِ بهتر و کود ِ بارآورتری پنهان شده باشند.

...

 

وقتی در حال نوشتن بودم، برایم مهم بود که بعد از نوشتن، بخوانم. اگر بعد از نوشتن باز هم فکرت مشغول نوشتن می ماند، پیش از آنکه بتوانی فردایش چیزی را که داشتی می نوشتی ادامه دهی، آن را فراموش می کردی. لازم بود ورزش کنم، جسماً خسته بشوم و عشق بازی با آن که دوستش می داشتی خوب بود. این از همه بهتر بود. اما بعد از آن، وقتی تهی بودم، لازم بود بخوانم تا فکر نکنم یا دلواپس کارم نشوم، تا وقتی که دوباره به سراغش بروم. یاد گرفته بودم هرگز نباید چشمه نوشتن را خشک کرد، و همیشه باید وقتی هنوز چیزکی در اعماق ذهن باقی است دست برداشت و گذاشت تا شبانه از منابعی که سرشارش می سازند دوباره پر شود.

...

وقتی در پاریس به اندازه کافی غذا نمی خوردی بسیار گرسنه می شدی، چون نانوایی ها خوراکی های خوبی در ویترین ها می گذاشتند و مردم در پباده رو رستوران ها و در هوای آزاد، پشت میز غذا می نشستند و تو ضمن عبور، غذا را می دیدی و بو می کشیدی. وقتی روزنامه نگاری را کنار گذاشته ای و چیزی نمی نویسی که در آمریکا خریدار داشته باشد و در خانه توضیح می دهی که بیرون خانه همراه کسی ناهار خورده ای، آن وقت بهترین جا برای رفتن، باغ لوکزامبورگ است که در آن میدان ابزرواتوار تا خیابان وژیرار نه رنگ خوراکی می بینی و نه بویش به مشامت می رسد. آنجا همیشه می شد به باغ لوکزامبورگ قدم بگذاری و اگر معده و اندرونت از طعام خالی بود، همه نقاشی ها ظریف تر و روشن تر و زیباتر بودند. در گرسنگی آموختم که به مراتب بهتر از مواقع دیگر سزان را دریابم و به واقع ببینم که چگونه چشم اندازی را می آفریند. رفته رفته بر این باور شدم که او نیز در حالت گرسنگی نقش می زده است، اما می اندیشیدم شاید هم از یاد برده باشد چیزی بخورد. این اندیشه از آن دست اندیشه های ناخوش اما روشنگر بود که فقط هنگام بی خوابی یا گرسنگی به ذهن رسوخ می کند.

...

 انتظار داشتی که در پاییز غم سراغت بیاید. هر سال که برگ ها از درختان فرو می افتاد و هر بار که شاخه ها را در باد و سرما و نور زمستانی عریان می دیدی، پاره ای از وجودت می مرد. اما می دانستی که بهار همیشه خواهد آمد...

...

 

وقتی بهار می آمد، حتی بهار کاذب، دیگر مشکلی وجود نداشت جز اینکه کجا می شود شادتر بود. تنها چیزی که می توانست سرتاسر روزی را ضایع کند این و آن بودند، و اگر می توانستی به کسی وعده دیدار ندهی، روز بی حد و مرز می شد. این و آن همیشه شادمانی را محدود می کردند، جز مشتی انگشت شمار که همان قدر خوب بودند که بهار.

...

گاهی بلند می شدم و به تماشای بام های پاریس می ایستادم و به خود می گفتم: «نگران نباش. قبلاً نوشته ای و حالا هم خواهی نوشت. همه کوششت باید بر این باشد که یک جمله حقیقی بنویسی. حقیقی ترین جمله ای را که می دانی بنویس.»

و به این ترتیب، بالاخره یک جمله حقیقی می نوشتم و از آنجا کار را ادامه می دادم. کار آسانی بود، چون همیشه یک جمله حقیقی بود که بدانم یا دیده باشم یا از زبان کسی شنیده باشم.

...

 

من از داستایفسکی در حیرتم. چطور می شود کسی تا این اندازه بد بنویسد، یعنی به شکل باورنکردنی بد بنویسد، و آن وقت کاری کند که تا اعماق وجودت بلرزد؟

...

 

(درباره اسکات فیتزجرالد)

استعدادش به اندازه نقش و نگاری که غبار بر روی بال پروانه بیندازد طبیعی بود. زمانی بیش از پروانه به این امر آگاهی نداشت و نمی دانست نقش کِی ترسیم یا زدوده می شود. بعدها، از بال های آسیب دیده و از نقش هایش آگاهی یافت و اندیشیدن را آموخت و دیگر نتوانست پر گیرد، چون عشق به پرواز دیگر از میان رفته بود و تنها به خاطر داشت که روزگاری، بی کمترین تلاشی، پرواز می کرده است.

 

 


عنوان: پاریس جشن بیکران
نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: فرهاد غبرایی
ناشر: انتشارات خورشید
سال نشر: چاپ اول 1387- چاپ نهم 1395
شمارگان: 2220 نسخه
شماره صفحه: 232 ص
موضوع: همینگوی، ارنست، 1899-1961
خانه ها و پاتوق ها- فرانسه- پاریس
داستان نویسان آمریکایی- قرن 20 م. - سرگذشتنامه
پاریس- زندگی فرهنگی- قرن 20 م.
قیمت: 160000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳٩٥

تسلی بخشی های فلسفه

 

شوپنهاور درباره مورچه ها، سوسک ها، زنبورها، حشرات، ملخ ها، موش های کور و پرندگان مهاجر مطالعه کرد و با شفقت و حیرت دید که چگونه تمامی این مخلوقات، سرسپاری احمقانه پرشوری به زندگی دارند. او نسبت به موش کور همدردی خاصی احساس کرد، موجود زشت بدقواره ای که در دالان های باریک و مرطوب زندگی می کند، به ندرت زنگ آفتاب را به خود می بیند و بچه هایش شبیه کرم های ژله مانند هستند- ولی با وجود این ها، تمام توانش را برای بقا و تداوم نسل خود به کار می گیرد:

زندگی اکثر حشرات چیزی نیست مگر کاری بی وقفه به منظور تامین غذا و مسکن برای نسل بعدی ای که از تخم های آن ها به وجود می آیند.

شوپنهاور مجبور نبود شباهت های ما با حشرات را توضیح دهد. ما امور عشقی را دنبال می کنیم، در کافه ها با شریک زندگی آتی خود گپ می زنیم و بچه دار می شویم. از این نظر به اندازه موش کور و مورچه ها حق انتخاب داریم- و به ندرت از آن ها خوشبخت تر هستیم.

او نمی خواست ما را افسرده کند، بلکه می خواست از انتظاراتی خلاصمان کند که موجب احساس تلخکامی می شوند. وقتی عشق ما را در هم شکسته، تسلی بخش است بشنویم خوشبختی هرگز جزئی از برنامه نبوده است:

فقط یک اشتباه مادرزادی وجود دارید، و آن این است که می پنداریم زندگی می کنیم تا خوشبخت باشیم ... تا زمانی که بر این اشتباه مادرزادی پافشاری کنیم ... جهان پر از تناقض به نظرمان می رسد؛ زیرا در هر قدمی، در مسائل کوچک و بزرگ، مجبوریم این امر را تجربه کنیم که جهان و زندگی قطعا به منظور حفظ زندگی سرشار از خوشبختی آرایش نیافته اند ... به همین دلیل سیمای تقریبا همه افراد سالخورده حاکی از احساسی است که ناامیدی خوانده می شود.

اگر با انتظارات درستی به عشق رو می آوردند، هرگز چنان ناامید نمی شدند:

آنچه دوران جوانی را دلهره آور و ناخرسند می سازد ... جستجوی خوشبختی بر اساس این فرض ِ استوار است که باید در زندگی با خوشبختی روبرو شویم. این امر منجر به امیدی واهی و فریبنده و نیز نارضایی می شود. رویاهای ما سرشار از انگاره های فریبنده خوشبختی مبهمی هستند که به صورت های گزینش شده هوس انگیزی در خیال ما پرسه می زنند و ما بیهوده به دنبال نسخه اصلی آن ها می گردیم... جوانان فکر می کنند جهان چیزهای زیادی دارد که به آن ها بدهد؛ اگر می توانستیم به کمک پند و اندرز و تعلیم به موقع این فکر نادرست را از اذهان آن ها بزداییم، به موفقیت های زیادی نایل می شدیم.

...

ما نسبت به موش های کور یک امتیاز داریم. ما هم مثل آن ها مجبوریم برای بقا بجنگیم و شریک زندگی خود را شکار کنیم و بچه داشته باشیم، ولی علاوه بر آن می توانیم به تئاتر، اپرا و کنسرت برویم، و شب ها در رختخواب، رمان، فلسفه و اشعار حماسی بخوانیم – شوپنهاور چنین فعالیت هایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیازهای اراده معطوف به حیات می دانست. آنچه در آثار هنری و فلسفی می بینیم نسخه های عینی دردها و تقلاهای خودمان هستند که با زبان یا تصویر مناسبی، مجسم و تعریف می شوند. هنرمندان و فلاسفه نه فقط به ما نشان می دهند چه احساسی داشته ایم، بلکه تجربیات ما را تاثیرگذارتر و هوشمندانه تر از خودمان بیان می کنند؛ ایشان جنبه هایی از زندگی ما را به تصویر می کشند که خودمان قادر به تشخیص آن ها هستیم، ولی هرگز نمی توانسته ایم با چنان شفافیتی آن ها را درک کنیم. هنرمندان و فلاسفه وضعیت ما را به خودمان توضیح می دهند، و به این ترتیب به ما کمک می کنند تا در این وضعیت احساس تنهایی و پریشانی کمتری داشته باشیم. شاید مجبور باشیم به حفاری زیرزمینی ادامه دهیم، ولی از طریق کارهای خلاقانه می توانیم حداقل بصیرت هایی درباره غم و غصه های خود پیدا کنیم که ما را از احساس وحشت و انزوا و حتی زجرکشیدن ناشی از این اندوه ها خلاص می کنند. فلسفه و هنر، به دو شیوه متفاوت، به ما کمک می کنند تا، به قول شوپنهاور درد را به معرفت تبدیل کنیم.

...

اگر نمی توانیم چنان خویشتنداری و متانتی داشته باشیم، اگر تنها پس از شنیدن چند کلمه تند درباره شخصیت یا دستاوردهایمان به گریه می افتیم، دلیل آن ممکن است این باشد که تایید دیگران بخش مهمی از قابلیت ما برای اعتقاد به حقانیت خودمان را تشکیل می دهد. ما احساس می کنیم که حق داریم عدم محبوبیت را نه فقط به خاطر دلایل عملی، و به دلیل پیشرفت یا بقا، بلکه مهم تر از آن به این دلیل جدی بگیریم که مورد تمسخر قرار گرفتن نشانه روشنی از گمراهی ماست.

البته سقراط می پذیرفت که گاهی اوقات در اشتباه هستیم و باید به دیدگاه های خود شک کنیم، ولی نکته مهمی را اضافه می کرد تا ارتباط درک ما از حقیقت با عدم محبوبیت را اصلاح کند: اشتباهات فکری و نادرستی شیوه زندگی ما را در هیچ موردی و به هیچ طریقی هرگز نمی توان صرفا با این واقعیت اثبات کرد که با مخالفت روبه رو شده ایم.

آنچه باید نگرانمان کند تعداد مخالفان ما نیست، بلکه خوب بودن دلایل آن ها برای این کار است. پس ما باید به جای توجه به عدم محبوبیت به تبیین ها و دلایل عدم محبوبیت توجه کنیم. این که بشنویم تعداد زیادی از افراد جامعه ما را دچار اشتباه می دانند ممکن است هراسناک باشد، ولی پیش از ترک موضع خود، باید به روش های آن ها برای دستیابی به این نتایج توجه کنیم. درستی روش تفکر آن هاست که باید اهمیتی را که به عدم تایید آن ها می دهیم تعیین کند.

به نظر می رسد ما مبتلا به گرایش مخالف هستیم: به همه گوش می کنیم و از هر کلمه نامهربانانه و از هر حرف نیشداری ناراحت می شویم.

ما نمی توانیم اساسی ترین و تسلی بخش ترین سوال را از خود بپرسیم: این اعتقاد و نکوهش شرارت بار بر چه مبنایی انجام شده است؟ ما دو امر را به یکسان جدی می انگاریم: مخالف های منتقدی که با دقت و صداقت اندیشیده و مخالفت های منتقدی که بر اساس مردم ستیزی و حسادت عمل کرده است.

باید وقت صرف کنیم تا علت انتقاد را بیابیم.

...

 

فهرست دارایی های لازم برای خوشبختی از نظر اپیکور:

 

یک. دوستی(در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دوستان حقیقی ما را بر اساس معیارهای دنیوی نمی سنجند، آن ها به خود اصلی ما علاقه دارند... ضعف های ما را می شناسند و آن ها را می پذیرند و بنابراین به نوبه خود، می پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.)

 

دوم: آزادی (اجتناب از بالادستی ها، ارباب منشی، همچشمی و رقابت تنگاتنگ(

 

سوم: تفکر

...

 

اگر چیز های گرانقیمت نمی توانند چندان ما را شاد کنند، پس چرا به این شدت مجذوب آن ها هستیم؟

به دلیلی نادرست!

زیرا اشیای گرانقیمت ممکن است راه های معقولی برای برآوردن نیازهایی بنظر برسند که ما آن ها را درک نمی کنیم. اشیا در بعد مادی ادای چیزی را در می آورند که می خواهیم در بعد روان شناختی به دست آوریم. ما باید در افکار خود تجدید نظر کنیم، ولی فریفته قفسه های جدیدی می شویم.

سردرگمی و آشفتگی ما تنها تقصیر خودمان نیست. درک نادرست ما از نیازهایمان را، به قول اپیکور، "باورهای باطل" اطرافیانمان بدتر می کند، باورهایی که سلسله مراتب طبیعی نیازهای ما را منعکس نمی کنند و بر تجمل و ثروت، و تنها به ندرت بر دوستی، آزادی و تفکر تاکید می کنند. رواج یافتن باورهای باطل، بر حسب تصادف نیست. این به سود شرکت های تجاری است که سلسله مراتب نیازهای ما را تحریف کنند تا دیدگاهی مادی نسبت به خوبی را ترویج کنند و خوبی غیرقابل فروش را کم اهمیت جلوه دهند.

و ما از طریق همنشینی موذیانه چیزهای زائد با دیگر نیازهای فراموش شده خود، فریفته و گمراه می شویم.

متاسفانه در زمینه تصویر مطلوب کالاهای تجملی و محیط های باشکوه هیچ کمبودی وجود ندارد. ما چندان تشویق نمی شویم که به خشنودی های معمولی توجه کنیم - خشنودی هایی مثل بازی با کودک، صحبت کردن با دوست، دراز کشیدن زیر آفتاب بعد از ظهر، خانه ای تمیز...

...

 

متاسفانه حبس قوای فکری ای که سرسختانه به دنبال بدیل ها می گردند دشوار است. این قوا به ترسیم سناریوهای تغییر و پیشرفت ادامه می دهند، حتی وقتی هیچ امیدی به تغییر واقعیت وجود ندارد. به منظور ایجاد انرژی لازم برای ترغیب ما به عمل، شوک ها و تکان های حاصل از ناراحتی ها -اضطراب، درد، خشم حمله- به ما یادآوری می کنند که واقعیت همانی نیست که می خواستیم. با این حال، این تکان ها در خدمت هیچ هدفی نبودند اگر نمی توانستیم پس از آن ها وضع را بهبود ببخشیم، اگر آرامش فکری خود را از دست می دادیم ولی نمی توانستیم مسیر رودها را تغییر دهیم. به همین دلیل است که، به نظر سنکا، حکمت یعنی تشخیص صحیح این که کجا آزادیم تا واقعیت را مطابق خواسته های خود شکل دهیم و کجا باید امر تغییر ناپذیر را با آرامش بپذیریم.

این بر عهده عقل است که میان این امور تمایز گذارد.

عقل به ما اجازه می دهد که دریابیم چه زمانی خواسته های ما تضادی تغییر ناپذیر با واقعیت دارند، و سپس به ما امر می کند با میل و رغبت، نه با ناراحتی و تلخی، خود را تسلیم ضرورت ها کنیم. ممکن است ما فاقد توان لازم برای تغییر رویدادهای معینی باشیم، ولی آزادیم تا رویکرد خود را به این رویدادها انتخاب کنیم.

...

 

در جهان بشری، ما طوری پروش پیدا می کنیم که معتقد می شویم همیشه می توانیم سرنوشت خود را تغییر دهیم، و بیم و امید ما مطابق این عقیده است.

از صدای گرپ گرپ بی اعتنای اقیانوس ها یا پرواز ستاره های دنباله دار در آسمان شب، معلوم می شود که نیروهایی وجود دارند که نسبت به آرزوهای ما کاملاً بی تفاوتند.

این بی تفاوتی فقط متعلق به طبیعت نیست؛ انسان ها نیز می توانند نیروهایی به همان اندازه بی هدف علیه همنوعان خود اعمال کنند، ولی طبیعت است که شفاف ترین درس را درباره ضرورت هایی که مقهورشان هستیم به ما می آموزد:

 زمستان هوای سرد را به همراه می آورد؛ و ما مجبوریم بلرزیم.

تابستان با گرمای خود بازمی گردد؛ و ما مجبوریم مریض شویم.

 در برخی محل ها ممکن است با حیوانات وحشی روبرو شویم، یا با انسان هایی ویرانگرتر از هر جانوری ... و ما نمی توانیم نظام چیزها را تغییر دهیم...

ارواح ما باید خود را با همین قانون طبیعت سازگار کنند، از این قانون باید پیروی کنند، از این قانون باید اطاعت کنند ... چیزی را که نمی توانی اصلاح کنی بهتر است قبول کنی.

 ...

 

 مطالعه مرا در خلوت خود تسلی می بخشد؛ مرا از سنگینی بطالت اندوهبار آزاد می کند و، در هر زمانی، می تواند مرا از مصاحبت های کسالت بار خلاص کند. هر زمان که درد خیلی کشنده و شدید نباشد، مطالعه چاقوی درد را کُند می کند. برای منحرف کردم ذهنم از افکار مایوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتاب ها پناه ببرم.

...

 

 به نظر مونتنی، اگر دانش پژوهان این همه به آثار کلاسیک توجه کرده اند، این کار ناشی از این میل متکبرانه بوده که می خواسته اند دیگران تصور کنند که آن ها به دلیل ارتباط با این اسامی معتبر، هوشمند هستند. نتیجه چنین کاری برای عموم کتابخوانان چیزی نبوده غیر از کوهی از کتاب های بسیار غیرحکیمانه و به شدت فضل فروشانه:

 "بیش از هر موضوع دیگری، درباره کتاب ها کتاب وجود دارد: تنها کاری که انجام می دهیم حاشیه نویسی بر یکدیگر است. تنها چیزی که وجود دارد انبوهی از تفاسیر است: ما با کمبود نویسندگان اصیل روبرو هستیم."

 ولی مونتنی تاکید می کند که در هر زندگی ای می توان آرای جالبی یافت. داستان های زندگی ما هر قدر پیش پا افتاده باشد، باز هم از مطالعه زندگی خودمان بینش های ژرف تری به دست می آوریم تا از مطالعه همه کتاب های قدیمی.

 

 

عنوان: تسلی بخشی های فلسفه

نویسنده: آلن دوباتن

مترجم: عرفان ثابتی

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1383- چاپ دهم 1393

شمارگان: 3000 نسخه

شماره صفحه: 303 ص.

موضوع: مشاوره فلسفی

قیمت: 140000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥

با هم بودن همه چیز است

 

او می دانست آخر و عاقبت پیرزن بی خاصیتی مثل او چیست. پیرزنی که به علف های هرز اجازه می داد در باغچه ی سبزیجاتش ریشه بدوانند و همیشه از مبلمانش کمک می گرفت مبادا که هنگام راه رفتن زمین بخورد. پیرزنی که نمی توانست سوزن نخ کند یا به خاطر نداشت چه جوری صدای تلویزیون را زیاد کند، تمام دکمه های کنترل را برای این کار امتحان می کرد و در نهایت تلویزیون را از برق می کشید و از شدت خشم به گریه می افتاد.

...

 

کَمیل از یک چیز مطمئن بود: یک روز، در آینده خیلی خیلی دور، زمانی که کاملا پیر شده است، حتی پیرتر از حال، زمانی که موهایش سفید و دست هایش پر از چین و چروک و لکه های قهوه ای شده است، برای خودش خانه ای خواهد داشت. یک خانه ی واقعی با قابلمه مسی برای پختن مربا و یک جعبه بیسکویت که در قفسه ها پنهان شده است. یک میز بزرگ با چوب محکم و رومیزی قلم کاری شده. لبخند زد.

او نمی دانست پارچه قلم کاری شده چه است یا حتی از آن خوشش می آید یا نه، اما ترتیب قرار گرفتن این کلمات کنار هم را دوست داشت: رومیزی قلم کاری شده.

یک باغچه که از آن خوب مراقبت شده است، مرغ هایی که برایش تخم مرغ های خوشمزه می گذارند، گربه هایی که به دنبال موش می دوند و سگ هایی که گربه ها را دنبال می کنند. یک قطعه زمین پر از گیاهان معطر، یک شومینه، یک مبل نرم و چندین کتاب در اطراف.

...

 

شب فرا رسیده بود و مترو در جهت مختلف محیط کار سفر می کرد؛ به تمام صورت های زحمت کش نگاه کرد.

مادرهایی که در مسیر برداشتن کودکان خود از محله های فقیرنشین، با دهانی باز در مقابل شیشه های بخار گرفته، به خواب رفته بودند؛ زنانی با جواهرات بدلی ارزان قیمت، که با انگشت اشاره ای که با آب دهان خیس کرده بودند، با سرعت صفحات هفته نامه ی تلویزیون را ورق می زدند؛ مردان با کفش های راحتی چرمی و جوراب های طرحدار که زیر گزارشات غیرمحتمل را خط می کشیدند و خمیازه های صدادار سر می دادند؛ مدیران جوان با صورت های چرب که زمان شان را با خانه بازی بر روی موبایل هایی سپری می کردند که هنوز پولش را نداده بودند.

و بعد سایرین، کسانی که تنها محکم از دستگیره ها می گرفتند تا تعادل شان را حفظ کنند. آن هایی که هیچ چیز و هیچ کس را نمی دیدند. آن ها نه تبلیغات کریسمس_ روزهای طلایی، هدیه های طلایی، ماهی ِ مفت و فروش عمده ی جگر چرب_ را دیدند، نه روزنامه ی همسایه شان، نه آن گدا با دست دراز کرده اش که برای بار هزارم خواسته اش را تکرار می کرد و نه حتی آن زن جوانی که در مقابلشان نشسته بود و نگاه های غمگین و چروک های پالتوی خاکستری شان را می کشید.

...

 

می دانی، این بدترین چیزی است که زمانی که پیر می شوی اتفاق می افتد ... مسئله فقط این نیست که بدنت سر ِ ناسازگاری برمی دارد، نه. این افسوس ها هستند. این که چطور تمام پشیمانی هایت بر می گردند و شکارت می کنند، عذابت می دهند. روز و شب... همیشه. زمانی می رسد که دیگر نمی دانی برای خلاص شدن از شر آن ها باید چشمهایت را باز کنی یا ببندی.

...

 

 "چرا گذاشتی آن قدر وراجی کنم؟ چرا این مسائل برایت جالب است؟"

" دوست دارم وقتی مردم سفره ی دل شان را پیش من باز می کنند."

"چرا؟"

"نمی دانم. مثل تصویری است که از خودشان می کشند، شما این طور فکر نمی کنید؟ یک تصویر با کلمات ..."

 ...

 

دیگر نمی دانست که به کجا تعلق دارد. به کجا رسیده بود؟ به یک آشغال دانی که بعد از ظهرهایش را در آن سپری می کرد و سیگار پشت سیگار می کشید و تقدیرش را برای چندمین بار مرور می کرد؟ رقت انگیز بود. او رقت انگیز بود... در آستانه ی بیست و هفت سالگی و تا به حال نتوانسته بود چیزی درست کند که بشود آن را از آن خود بداند. نه دوستی، نه خاطره ای،نه دلیلی که برای آن با خودش مهربان باشد. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا تا به حال نتوانسته بود افسار زندگی اش را به دست بگیرد و حداقل دو یا سه چیز با ارزش را برای خودش نگه دارد؟ چرا؟

...

" اُه در ضمن؟"
" بله؟"
" به پول نیاز داری؟"
کمیل باید می گفت نه. بیست و هفت سال بود که می گفت نه. نه، من خوبم. نه، اما به هر حال ممنونم. نه، من واقعاً به چیزی نیاز ندارم. نه نمی خواهم به تو بدهکار باشم. نه، نه. مرا به حال خودم رها کنید.
بله.
بله، بله فکر می کنم نیاز دارم. بله، من دیگر نمی خواهم برای ایتالیایی ها، برادرت یا هیچ کدام از آن حرامزاده ها خدمت کاری کنم. بله، من دوست دارم برای اولین بار در زندگیم در آرامش کار کنم. بله، نمی خواهم هر بار که فرنک بابت پولت به من پول می دهد، کوچک شوم. بله، من تغییر کرده ام. بله، من به تو نیاز دارم. بله.
...

 

در مورد افراد اندیشمند ... آزار دادن آن ها کار سختی نیست. بله، خیلی آسان است. بیشتر مواقع آن ها آدم های قوی و عضلانی نیستند بعلاوه، علاقه ای هم به دعوا ندارند. صدای چکمه های رزمی یا مدال ها یا لیموزین های بزرگ برایشان جذاب نیست. پس نه، اذیت کردن آن ها کار سختی نیست. تنها کاری که باید بکنی این است که کتاب را از دست آن ها بگیری، گیتار یا دوربین و یا قلم را. کافی است این کار را بکنی و آن ها به آدم های احمق ِ به درد نخور و دست و پا چلفتی تبدیل می شوند. در واقع همان کاری که دیکتاتورها انجام می دهند: عینک هایشان را می شکنند، کتاب ها را می سوزانند یا کنسرت هایشان را ممنوع می کنند.

...

 

پی یر فریاد زد: " واقعاً دیوانگی است! کاری که تو می کنی دیوانگی است!"

ماتیلدا کمی نرم تر گفت: " چرا نمی توانی خودت را دوست داشته باشی؟ چرا؟"

زمانی که آن دو تنها شدند، پی یر با صدایی پر از افسوس گفت: " چرا؟"

همسرش جواب داد: " او هیچ وقت به قدر کافی عشق در زندگی اش نداشته است."

" از طرف ما؟"

" از هیچ کس."

...

 

چیزی که من خواندم این است که اگر در جایگاهی که باید نیستی، اگر کاری که مردم از تو انتظار دارند را انجام ندهی، تو در عذاب هستی. مثل یک حیوان عذاب می کشی ...

...

 

خجالت آدم را به هیچ جا نمی رساند، باور کن. چه خجالت بکشی چه نه، باعث نمی شود که حس بهتری داشته باشی. فقط به درد راضی کردن مردم می خورد که فکر می کنند خیلی خوب هستند.

...

 

یک روز حس می کنی که در حال مرگ هستی و روز بعد می فهمی که تنها کاری که باید می کردی این بود که چند پله پایین می رفتی تا چراغی را برای روشن کردن پیدا کنی تا همه چیز را کمی شفاف تر ببینی.

 

 

 

 عنوان: با هم بودن همه چیز است

نویسنده: آنا گاوالدا

مترجم: شهرزاد ضیایی

ناشر: انتشارات شمشاد

سال نشر: چاپ اول 1395- چاپ سوم 1395

شماره صفحه: 769 ص.

موضوع: داستان های فرانسه- قرن 20 م.

قیمت چاپ اول: 300000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥

حرکت انسانم آرزوست

 

چرا چنین رفتار می کنیم؟ چه انرژی ها برای مبارزه با هیولاهایی که اصلاً وجود خارجی ندارند تلف می کنیم؟ و درست وقتی در حال مبارزه با این هیولای خیالی هستیم و حواسمان پرت است هیولای واقعی و آنچه که پیش بینی نکرده ایم به ما حمله می کند.

...

 

سرگرمی بیش از حد بسیار خطرناک است. با سرگرمی های فراوان عاقبت ممکن است صبح از خواب برخیزیم و با نگاهی در آینه با شخصی ناآشنا مواجه شویم. کی هستم؟ کجا می روم؟ چه می کنم؟ نمی دانم. همه آنچه را که دیگران انجام می دهند، انجام می دهم. این گونه پیش می روم و برایم کافی است که کاری انجام دهم که کفایت کند. در این نحوه زندگی نوعی فقر متفاوت با فقر مادی روزگار پیش وجود دارد؛ فقری درونی که بیش از هراس تحقیرآمیز است. این فقر غنا و نیروی عظیمی را که در هر یک از ما وجود دارد تحقیر می کند.

...

 

حس خوبی نسبت به واژه "تقصیر" ندارم و لفظ "مسئولیت" را به جای آن ترجیح می دهم. زیر بار احساس گناه و تقصیر می توانیم له شویم. در حالی که احساس مسئولیت ما را به راحتی به سوی هدفمان سوق می دهد.

...

 

دیگر بوی الرحمان کتاب و مطالعه به مشام همه رسیده است. موج اکترونیک و شیوه های ارتباطی به آن، پیوسته فضای مطالعات بیشتری را می بلعند، تقریباً غیرممکن به نظر می رسد که تا ده بیست سال دیگر کسی دنبال کاری از مدافتاده چون باز کردن کتاب برود. من گمان نمی کنم که هرگز این موضوع اتفاق بیفتد، زیرا کتاب جایگزینی ندارد و برای فهمیدن و فهماندن و خلق دنیایی مشترک حتی میان افرادی به وجود آمده که از یکدیگر دورند. به طور مثال اگر من موبی دیک را خوانده ام و تو هم خوانده ای، ما هزار و یک موضوع برای بحث کردن داریم: شخصیت ها، بافت داستان، نکات خوشایند و ناخوشایند، قسمت های هیجان انگیز و کسالت آور آن.

در حقیقت معنای خواندن، خلق یک باغ کوچک در ذهن و حافظه ما است. هر کتاب خوبی با خود چیزی همراه می آورد. باغچه ای، بلواری، نیمکتی که وقتی خسته شدیم روی آن استراحت کنیم. سال به سال، مطالعه بعد از مطالعه، این باغ به یک پارک مبدل می شود و در این پارک ممکن است کس دیگری را پیدا کنیم. شاید همان طور که برای ما پیش آمد، یک دوستی جدید را کشف کنیم. شاید پیش بیاید که برخورد عاشقانه در انتظارمان باشد، چرا که نه؟ و یا اینکه بتوانیم در یک روز بخصوص گرفته و ملال آور نفسی تازه کنیم.

...

 

در سال 2040 افراد زیادی به خاطر مین هایی که امروز کار گذاشته می شوند جان خود را از دست می دهند. آن ها برای جنگی که شاید حتی دیگر نام و دلیل آن را به خاطر نیاورند می میرند.

در برخی از کشورها برای هر کودکی که پا به دنیا می گذارد یک جفت مین آماده انفجار است. در کنار یک پاپیون صورتی (برای تولد دختر) یا یک روبان آبی (برای تولد پسر) روی گهواره و دو شیء زیبای فلزی این طرف و آن طرف.

نفرت بشر نسبت به همنوع خود چه نفرت عمیق و جنون آسا و ریشه داری است. او که به خاطر عقیده، به خاطر حفظ یا گسترش مرزها قادر است بذر مرگ را در میان نسل های آینده بپراکند.

...

 

در خیابان های شهر راه می روم و به چهره ها، به حالت مردم، به اندامشان، به حرکات و به نگاه های بی رمقشان می نگرم. هر چه بیشتر نگاه می کنم بیشتر از خودم می پرسم: چه بر سر نوع بشر آمده است؟ در واقع به جای نوع بشر همه جا نقاب می بینم: نقاب اندوه، نقاب کینه و بغض و نقاب پریشانی. گاهی اوقات به نظرم می رسد که طلسمی شوم و خبیث بر سر شهر سایه افکنده است. وقتی همه خوابیده بودند جادوگری قدرتمند لبخند را از روی لبان مردم زدوده و به جای آن اندوه و کدورت بر چهره ها پاشیده است. فقط بغض و کینه، تهاجم و زورگویی برای انسان ها باقی گذاشته است.

...

 

هیچ کس از خود نمی پرسد: وقتی پیر شوم چگونه می شوم؟ چطور زندگی می کنم؟ اطرافیانم چگونه با من زندگی می کنند؟ هیچ کس از خودش نمی پرسد: در آن دوران از عشق و احترام برخوردار خواهم بود یا این که مرا مثل کفش کهنه ای دور می اندازند؟ در جوانی دیوانه وار و پیوسته طولانی تر خود زندگی می کنیم، جوانی که مثل کش است که آن را بیشتر می کشیم و وقتی کش به حداکثر انعطاف رسید به جای آن که طبیعت فرسوده اش را بپذیریم، به تکنیک های دیگر روی می آوریم، پوستمان را به دست عمل جراحی می سپاریم تا آن را ببرند و بدوزند و ...

...

 

اخیراً فکر کردن درباره کلمه قضاوت و فعل قضاوت کردن برایم زیاد پیش آمده است. کافی است به اطرافمان نگاه کنیم تا متوجه شویم که قضاوت به یک ورزش عمومی مبدل شده است، حتی خیلی شایع تر از بازی فوتبال و توپ بازی. صفحه تلویزیون پر از قاضی است و همین طور صفحات روزنامه ها؛ هر کس که امکان اظهار نظر عمومی دارد خود به خود خویشتن را مجاز می داند تا آن چه را حقیقت می پندارد به دیگران تحمیل کند و چیزهایی را که بر خلاف عقیده اش می باشد بدون امکان اظهارنظری محکوم کند.

قضاوت کردن بدین معناست که خود را نسبت به دیگران در سطح برتری بدانیم و من به اظهارات خود برترشماری سخت مشکوک هستم. در واقع چه کسی به ما این حق را می دهد؟ حق گفتن "تو آره، تو نه، این آره، این نه" یا حق ترغیب و تشویق یا نابودی و انهدام؟

خود را در مقام قاضی بالا می بریم و بدین طریق معتقدیم که برتر بودن هوش و درک خویش را نشان می دهیم و برعکس وقتی قضاوت می کنیم، دقیقاً خلاف آن مشخص می شود: قضاوت کردن مانند ورود به قفسی است، مانند ورود به زندانی تنگ که به غیر از آزادی هستی، هوش و ادارک نیز در آن زجر می کشند.

...

 

در زمانه ای که این چنین آشفته و پر از تضادهاست نیاز مبرمی احساس می شود تا به حقیقی ترین و عمیق ترین بخش وجودمان نزدیک شویم، اما بیشتر ما فاقد توانایی جهت یابی و درک این موضوع هستیم و نمی دانیم که چگونه باید راه درستی را در پیش بگیریم و راه اصلی کدام است؟ تعداد استادان و آنان که خود را به این نام می خوانند، کارشناسان خوشبختی دنیا و آخرت، دوره ها و مراحلی که نوید رسیدن به همه توانایی های ممکن و قابل تصور را می دهند، روز به روز رو به افزایش است: از دست شفادهنده گرفته تا سفرهای فراکالبدی. به نظرت نمی رسد که در تمام این امور موضوع کودکانه ای به چشم می خورد که باور نکردنی است؟

راه درونی دیگر به عنوان یک مسیر شناخته شده نیست، راهی که باید روز به روز با عقل و درایت جان و دل پیش بگیریم، بلکه به گرد جادویی مبدل شده است که آن کسی که خود را "استاد" نامیده است در ازای پرداخت پول روی ما می پاشد. پول می پردازیم، منتظر می شویم تا نتیجه قطعی حاصل شود.

...

 

مدام به آن چه که باید باشد و آن چه که نباید باشد فکر می کنیم، به آن چه که بوده و خواهد بود. خلاصه در سرمان پیوسته کشمکشی میان خاطرات، فرضیات، قضاوت و امیدها وجود دارد که مانع از این می شود تا در زمان حال زندگی کنیم. اما تنها زمان واقعی زندگی همان زمان حال است. این که خود را وقف اندیشه کنیم بدین معناست که قبل از هر چیز یاد بگیریم که از نو ببینیم و از نو بشنویم. تنها وقتی که از نو مبادرت به پیمودن این راه تربیتی کنیم در راهی جدید گام برمی داریم و متوجه می شویم که تا به حال کم دیده و کم شنیده ایم.

...

 

می دانی زندگی را فقط برای نمایش دادن به مردم خواستن چه دشمنی با خویش است؟

می دانی که چقدر افراد کور و کر در اطرافمان زندگی می کنند و چند نفر از آنان به جای زندگی کردن فقط به ایفای نقش می پردازند؟

...

 

شاید پزشک از همان ابتدا باید حرفی متفاوت تر از این ها به ما می گفت. به جای پیشنهاد آنالیز و آزمایش باید قبل از هر چیز از ما می پرسید: " چرا چشمانتان اینقدر غمگین است؟ چه چیز در دلتان سنگینی می کند؟ چند وقت از آخرین باری که روی چمن دراز کشیده اید و آسمان را از میان تارهای علف نگاه کرده اید می گذرد؟ کی صدای باد را از لابه لای برگ ها شنیده اید؟ آیا هرگز از هستی خویش و این که جزیی از ماجرای خارق العاده ای هستید که زندگی نام دارد قدردانی کرده اید؟"

 

 

عنوان: حرکت انسانم آرزوست: ماتیلدای عزیز

نویسنده: سوزانا تامارو

مترجم: نادیا معاونی

ناشر: نیلوفر

سال نشر: چاپ اول 1385

شمارگان: 1650 نسخه

شماره صفحه: 211 ص.

موضوع: داستان های ایتالیایی- قرن 20 م.

قیمت: 45000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥

پروژه شادی

 

صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم:

من با ریسک هدر دادن زندگی ام روبرو بودم... متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری می گذرد. از خودم پرسیدم: " اما من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم." اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال می کرد یا این که چطور می توانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم.

من افسرده و دچار یکی از بحران های میانسالی نبودم، اما از دل مردگی رنج می بردم. حس تکراری نارضایتی و تا حدی بی اعتقادی.

...

 

می گویند مردم آنچه را که خود نیاز دارند بیاموزند، به دیگران یاد می دهند.

...

 

تحقیقات اخیر نشان می دهد که در تعیین سطح شادی هر فرد، ژنتیک 50 درصد نقش دارد، شرایط زندگی مانند سن، جنسیت، قومیت، وضعیت تاهل، میزان درآمد، سلامتی، شغل و تعلقات مذهبی 10 تا 20 درصد در ایجاد شادی موثر است و نحوه تفکر و عملکرد افراد سهم باقیمانده را در ایجاد شادی دارد. به گفته دیگر، انسان ها دارای نوعی خلق و خوی ذاتی هستند که چارچوب مشخصی دارد، اما می توانند با نوع عملکرد خود، به بالاترین یا پایین ترین سطح شادی خود دست پیدا کنند. روشن است که عده ای از افراد ذاتاً شادتر یا غمگین تر از دیگران هستند. علاوه بر آن، تصمیم هایی که هر فرد در مورد نحوه زندگی خود می گیرد، بر میزان شادی او تاثیر می گذارد.

...

 

اگر به طور مداوم اهداف و دیدگاه های خاصی را به خود یادآوری کنم، می توانم آن ها را در ذهنم فعال تر نگه دارم.

...

 

من برای آن که شادتر شوم، چه باید می کردم؟ ابتدا باید مواردی را که می خواستم روی آن ها کار کنم، مشخص می کردم و سپس تصمیم های عملی و قابل اندازه گیری اتخاذ می کردم. می خواستم هر ماه بر یک موضوع مشخص تمرکز کنم.

...

 

تحقیقاتم نشان می داد که مهم ترین عامل شادی، پیوندهای اجتماعی است. برای همین تصمیم گرفتم موضوعات "ازدواج"، " فرزندپروری" و "دوستی" را مدنظر قرار دهم. متوجه شده بودم که شادی تا حد زیادی به نگرش خود من بستگی دارد. بنابراین، "معنویت" و "نوع نگرش" را نیز به فهرستم اضافه کردم.

کار، در شادی من نقش حیاتی داشت، فراغت هم همینطور، بنابراین عناوین "کار"، "تفریح" و "هیجان" را هم در فهرستم گنجاندم.دیگر چه مواردی را می خواستم مطرح کنم؟ به نظر می رسید "انرژی" اولین عامل موفقیت کل پروژه است. "پول" هم موضوع دیگری بود که می دانستم دوست دارم به آن بپردازم.

...

 

رازهای بزرگسالیِ ( نویسنده کتاب):

مردم آنقدرها که فکر می کنی متوجه اشتباهاتت نمی شوند.

اشکالی ندارد کمک بخواهی.

بیشتر تصمیم گیری ها به تحقیقات گسترده نیاز ندارند.

خوب رفتار کن تا احساس خوبی داشته باشی.

مهم است که با همه مهربان باشی.

در سرما پلیور بپوش.

اگر هر روز کار کوچکی انجام دهی، می توانی کارهای زیادی را تمام کنی.

آب و صابون بیشتر لکه ها را برطرف می کند.

زیاد روشن و خاموش کردن رایانه موجب ایجاد اشکال در آن می شود.

اگر نمی توانی جای چیزی را پیدا کنی، وسایلت را جمع و جور کن.

شادی، همیشه تو را شاد نمی کند.

کاری که هر روز انجام می دهی، مهم تر از کاری است که گاهی اوقات انجام می دهی.

لازم نیست در هر کاری ماهر باشی.

اگر شکست نمی خوری، معلوم است که به اندازه کافی تلاش نمی کنی.

داروهای بدون نسخه بسیار موثرند.

نگذار کمال، دشمن خوبی باشد.

چیزی که برای دیگران لذتبخش است، ممکن است برای تو لذتبخش نباشد و برعکس.

مردم اغلب ترجیح می دهند که هدیه ازدواجشان را پس از عقدشان به آن ها بدهی.

نمی توانی با نق زدن به فرزندانت یا با ثبت نام کردن آن ها د رکلاس های مختلف، خصلت های آن ها را از بنیان تغییر دهی.

وقتی ودیعه ای نگذاشته باشی چیزی را به تو برنمی گردانند.

...

 

مهم تر این که من نمی خواستم زندگی ام را تعطیل کنم. من می خواستم زندگی ام را تغییر دهم، بدون این که زندگی ام تغییر کند. می خواستم شادی را در آشپزخانه ام پیدا کنم. می دانستم که من نمی توانم شادی را در نقطه ای دور یا شرایط غیرمعمولی پیدا کنم. شادی همین جا بود، درست در همین لحظه.

...

 

تلاش برای شاد بودن، هدفی ارزشمند است. به عقیده ارسطو، " شادی، معنا و هدف زندگی و تنها هدف و نهایت وجود انسان است."

اپیکتتوس نوشته است: " ما باید خود را از هر چیزی که شادی به بار می آورد، بهره مند کنیم. زیرا اگر شادی باشد، ما همه چیز داریم و اگر شادی نباشد همه اعمال ما در جهت کسب آن خواهد بود."

پژوهش های اخیر نشان می دهد که افراد شاد، نوع دوست تر، فعال تر، دلسوزتر، خوش برخوردتر، خلاق تر، انعطاف پذیرتر، نسبت به دیگران مهربان تر، صمیمی تر و سالم ترند. افراد شاید، دوستان، همکاران و شهروندان بهتری هستند. من هم می خواستم یکی از این افراد باشم.

...

یکی از رازهای بزرگسالی این است: " اگر نمی توانی چیزی را پیدا کنی، وسایلت را جمع و جور کن." متوجه شدم که اگر چه گذاشتن اشیا در فضاهای غیرخاص (کمد لباس و کشوی آشپزخانه) آسان تر به نظر می رسد، اما وقتی آن ها را در مکان های کاملا خاص خودشان قرار می دهیم، بیشتر احساس رضایت می کنیم. یکی از لذت های کوچک زندگی آن است که چیزی را به مکان اصلی آن بازگردانیم.

برای آن که دائم در آپارتمانم بی نظمی ایجاد نشود هم، چند قانون روزانه ایجاد کردم. اول این که، طبق فرمان چهارم "همین حالا آن کار را انجام بدهم" " قانون یک دقیقه ای" را وضع کردم که بر اساس آن، کاری را که کمتر از یک دقیقه وقت می گرفت، به بعد موکول نمی کردم. چترم زا سرجایش می گذاشتم، مدارک را در پوشه می گذاشتم، روزنامه ها را داخل زباله های جامد می انداختم و در کابینت را می بستم. این کارها فقط چند ثانیه وقت می گرفت، اما تاثیر آن فوق العاده بود.

در کنار " قانون یک دقیقه ای"، قانون "جمع و جور کردن قبل از خواب" را هم ایجاد کردم که طبق آن، هر شب قبل از خواب، ده دقیقه را به جمع و جور کردن اختصاص می دادم. جمع و جور کردن قبل از خواب موجب می شد صبح های آرام تر و شادتری داشته باشم و فایده دیگر این کار آن بود که به من کمک می کرد برای خواب آماده شوم.

 


 

عنوان: پروژه شادی

نویسنده: گریچن رابین

مترجم: آرتمیس مسعودی

ناشر: آموت

سال نشر: چاپ اول 1391

موضوع: خوشبختی / خودسازی

قیمت: 270000 ریال

ادامه مطلب   
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳٩٥

تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

 

انسان های ناشنوا صدای قلب خودشان را می شنوند؟

...

 

دستان او بی هدف حرکت می کند، همه چیز را توی دستش می گیرد، همه چیز را می کاود و همه چیز را امتحان می کند. تا جایی که ممکن است همه چیز را لمس می کند و سعی می کند حرکاتش تا حدامکان سریع نباشد. سعی می کند گرده افشانی گل های لاله را درک بکند. وقتی چیزی را با تمام وجود لمس می کند، سعی می کند چیزی از آن را یاد بگیرد. همه چیز را بفهمد. درختان داخل باغ را، حتی چیزهای کوچکی که در ساختمان لغات می بیند، حتی کلمات را و ریشه های آن ها را. همه چیز برایش معنا و مفهوم خاصی دارد.

...

 

بچه ها وقتی او را می بینند سوالات زیادی دارند که از او بپرسند: "نابینایی درد دارد؟ تو وقتی می خواهی بخوابی چشمانت را می بندی؟ از کجا متوجه می شوی که ساعت چند است؟ "

ماری لاورا توضیح می دهد که "نابینایی درد ندارد و به نظر من اینجاها اصلاً در تاریکی مطلق فرونرفته است." اما بچه ها نمی توانند تصور درستی از چیزهایی که او می گوید داشته باشند. همه چیز ترکیبی است از زنجیره هایی به هم پیوسته، تحولی در صدا و متن.

...

 

رنگ چیز دیگری است که مردم تصویری از آن ندارند. در تصورات او، در رویاهای او، همه چیز رنگی دارد... زنبورها نقره ای اند، کبوترها زنجبیلی رنگ هستند و شاید هم گاهی خرمایی و یک وقت هایی هم، به شکل خاصی طلایی می شوند. برگ های درختان عظیم سرو، همان هایی که او و پدرش هر روز صبح از کنارشان قدم زنان رد می شوند، هر کدامشان شکلی هندسی دارند.

ماری لاورا هیچ تصوری از مادرش ندارد، اما همیشه او را سفید تجسم کرده است؛ یک درخشندگی پر از سکوت. اما پدرش منبعی است از هزاران رنگ: شیری، قرمز توت فرنگی، خرمایی تیره، سبز تیره، با بویی شبیه روغن و فولاد، با حسی شبیه کلیدهای معلقی که می توانند در خانه ها را بگشایند.

وقتی به عنوان سرپرست مجموعه صحبت می کند به رنگ سبز زیتونی است و وقتی در مورد مادمازل فلوری صحبت می کند به رنگ نارنجی روشن در می آید، وقتی که آشپزی می کند قرمز روشن است، بعدازظهرها وقتی پشت میز کارش می نشیند به رنگ یک یاقوت درخشان در می آید.

...

 

چشمانت را باز کن و ببین می توانی چه چیزهای دیگری را، قبل از اینکه چشمانت را برای همیشه ببندی، ببینی.

...

 

ماری لاورا می گوید: " می دانید، من شنیده ام که الماس، تکه ای نور از دنیای ازل است، قبل از اینکه به زمین هبوط کند؛ قطعه ای نور از طرف خداوند."

...

 

یوتا می گوید: " امروز یکی از دخترها را از برکه بیرون انداختند؛ دختری به نام اینگه هاخمن. انگار اجازه نداریم همراه یک دورگه شنا کنیم. این کار بهداشتی نیست. می شنوی ورنر؟ یک دو-رگه. مگر ما هم از دو رگه تشکیل نشده ایم؟ نیمی از مادرمان و نیمی از پدرمان؟"

" منظورشان چیز دیگری است. منظور آن ها شخصی است که نیمه ی یهودی دارد. ما مثل آن ها نیستیم."

" مگر ما از چه چیزی گرفته شدهایم؟"

" ما کاملاً آلمانی هستیم. ما دو رگه نیستیم."

...

 

"خانم؟ من چه شکلی هستم؟"
"تو هزاران لک روی صورتت داری."
" پدر همیشه می گفت آن ها ستاره هایی بهشتی اند؛ مانند سیب های روی درخت."
"آن ها نقاط ریز قهوه ای هستند، عزیزم؛ هزاران نقطه ی ریز قهوه ای."
" این که زشت است."
" آن ها روی صورتت زیبا هستند."
" خانم! به نظر شما ما واقعاً می توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟"
"شاید بتوانیم."
"اگر شخص نابینا باشد چه؟"
" به نظرم اگر خداوند امر کند می توانیم ببینیم."
" عمو اتین می گوید بهشت درست مثل پتویی است که کودکان در آن پیچیده می شوند."

...

 

می دانی ورنر، همه می گویند من شجاع هستم. وقتی که بینایی ام را از دست دادم همه گفتند شجاع هستم. وقتی پدرم رفت همه گفتند شجاع هستم.

اما این شجاعت نیست. چون من چاره ی دیگری ندارم. من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه می دهم مگر تو همین کار را نمی کنی؟ مگر تمام مردم این کار را نمی کنند؟

 

 

عنوان: تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

نویسنده: آنتونی دوئر

مترجم: مریم طباطباییها

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 528 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی – قرن 20 م.

قیمت: 270000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥

← صفحه بعد