گریز دلپذیر

 

دفعه آینده، به وضع خودم سرو سامانی می دهم میدانی ... حتما. کسی را برای خودم پیدا می کنم. یک پسر خوب. یک پسر سفید پوست. پسری بی همتا. کسی که گواهی نامه رانندگی و تویوتا داشته باشد.

اینطوری دیگر شنبه صبح ها برای رفتن به خارج از شهر مزاحم تو نخواهم شد. به شوشوی چند رسانه ای می گویم: شوشو جان! مرا به عروسی پسرخاله ام می بری؟ با اتوموبیل زیبایت که جی پی اس دارد و حتی کرس و دم-تم را هم رهیابی می کند؟ و جانمی جان! همه چیز روبراه خواهد شد. چرا مثل احمق ها می خندی؟ فکر می کنی به اندازه کافی یز و زرنگ نیستم که مثل بقیه بتوانم پسرکی مهربان و شیرین و خودشیرین و تودل برو تور بزنم؟ ... کسی که هرگز خودش را نگیرد، وقتی به فکر مقایسه قیمت مجله ها و کاتالوگ های مصالح و لوازم خانگی هستم، با مهربانی بگوید: عزیزم چرا نگرانی؟ از هر فروشگاهی دوست داری، خرید کن، نگران قیمت نباش، تفاوت قیمت ها واقعا ناچیز است، ارزش این که فکرت را مشغول کنی ندارد ... همیشه از در پارکینگ رفت و آمد می کنیم تا ورودی خانه کثیف نشود. کفش هامان را زیر راه پله می گذاریم تا پلکان کثیف نشود. همیشه با همسایه هایی که خوش رفتار هستند دوست می شویم، یک باربی کیوی درست و حسابی خواهیم داشت چون برای بچه ها خوب است، چون همانطور که زن برادرم می گوید نقشه ساختمان خانه، بدون باربی کیو نقشه قابل اعتمادی نیست و ...

وای خوشبختی.

تصورش هم بسیار نفرت انگیز بود. خوابم برد.

...

احساس هر دو ما از بودن، بر مفهوم نیمی از همه چیز، استوار است، و جالب آن که هر یک از ما بدون آن دیگری نیمه کاره است.

با این همه بسیار از یکدیگر متفاوتیم... او از سایه خود می ترسد، من سوار سایه ام می شوم. او چهاربیتی ها و قصیده ها را کپی می کند، من از اینترنت نمونه موسیقی ها را دانلود می کنم. او شیفته نمایشگاه های نقاشی است، من نمایشگاه های عکس را بیشتر دوست دارم. هرگز آنچه را در دل دارد نمی گوید، من دوست دارم همه چیز روشن باشد. او نمی داند چطور خوش بگذراند، من از فرط خوشگذرانی نمی توانم بخوابم. او بازی کردن را دوست ندارد، من دوست ندارم ببازم...

 

 

×××

 

عنوان: گریز دلپذیر

نویسنده: آنا گاوالدا

مترجم: الهام دارچینیان

ناشر: قطره

سال نشر: چاپ اول، 1389

صفحه: 148 ص.

شمارگان: 2200 نسخه

موضوع: داستانهای فرانسه-- قرن 20 م.

قیمت: 35000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

صد نامه ی عاشقانه

 

می خواهم برایت نامه ای بنویسم که مثل هیچ نامه ای نباشد

و برایت زبان تازه ای خلق کنم زبانی هم اندازه ی تنت و مساحت عشقم

می خواهم از صفحه های لغت نامه ها سفر کنم

و از دهانم مرخصی بگیرم

از گشتن زبانم خسته ام

دهان دیگری می خواهم

که هر وقت خواست

بتواند به درخت گیلاس یا چوب کبریت تبدیل شود

دهانی که کلمات از آن

چون پری های دریایی از امواج

و کبوترها از کلاه شعبده بیرون بریزند

کتاب های کودکی ام را که در مدرسه ها

خوانده ام را از من بگیرید

نیمکت های مدرسه را

گچ ها ... قلم ها ... تخته سیاه را ...

و به من کلمه ای بدهید

تا آن را مثل گوشواره به گوش معشوقم بیاویزم

انگشت تازه می خواهم

تا طور دیگری بنویسم

از انگشتانی که طولشان تغییر نمی کند

از درختانی که نه بزرگ می شوند و نه می میرند

بدم می آید

انگشت تازه می خواهم

بلند مثل بادبان کشتی، گردن زرافه

تا برای محبوبم پیراهنی از شعر ببافم

و برایش الفبایی کشف کنم

متفاوت با الفبای تمام زبان ها

الفبایی از هارمونی باران

از غبار هاله ی ماه

از اندوه ابرهای خاکستری

و درد برگ های بید

زیر چرخ های ارابه ی آذر ماه

××× 

 

این نوشته ای استثنایی ...

از روزی استثنایی

این روزهای غیرمنتظره در زندگی کم اند

روزهایی که انسان از قفس تن

خارج شود ... تا به گنجشکی بدل شود

یک روز یا یک نیمه روز ... شاید ...

در همه ی زندگی انسان، که در آن از

سلول تنگ خارج می شود، تا تمرین

آزادی را کند،هر چه دلش خواست

بگوید ... و دست هایش را هر طور خواست

حرکت دهد، وقتی که می خواهد دوست بداری ...

کمتر اتفاق می افتد انسان به جوهر

آزادی دست بیابد، از درون صندوق

مهر و موم شده با شمعی قرمز- همان

عادت های روزانه و اصطلاحات اجتماعی -

بیرون بیاید، تا معشوقه اش را در

طبیعت واقعی اش ببیند ... طبیعی

دوستش بدارد ...

×××

 

قهوه ات را بخور

آرام گوش کن

شاید با هم دوباره قهوه ای نخوریم

و فرصت دیگری نباشد

برای حرف زدن

×××

 

رفتنت

آن قدرها که فکر می کنی

فاجعه نیست

من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم ...

 

×××

 

 عنوان: صد نامه‌ی عاشقانه

شاعر: نزار قبانی

مترجم: رضا عامری

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول: 1388- سوم: 1390

صفحه: 173 ص.

شمارگان: 2000 نسخه

موضوع: شعر عربی- قرن 20 م.

قیمت: 42000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

احتمالا گم شده ام

 

به خودم می گویم: شاید نباید بروم.

خودم بهم می گوید: باید ذهنم را تعطیل کنم، باید در ذهنم را تخته کنم، باید ذهنم را بفرستم دنبال نخود سیاه، باید که شک نکنم، که فقط گاز بدهم و بروم...

... 

اشکال من، اشکال من اشکال من این است که انگار دلم برای چیزی یا کسی تنگ شده، شاید برای تلفن ها منصور ... چرند نگو ... شاید برای کیوان ... این دیگر از آن حرفهاست ... شاید برای بطری های آبم ... دلم تنگ نیست، دلم برای هیچ چیز توی این دنیا تنگ نیست ...

...

دکتر گفت: نباید این قدر به گذشته فکر کنی.

نباید، نباید، بی خود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر کی می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

...

دکتر گفت: نباید این قدر به گذشته فکر کنی.

گفتم: انگار یک چیزی را یک جایی در گذشته جا گذاشته ام.

 

 

 عنوان: احتمالا گم شده‌ام

نویسنده: سارا سالار

ناشر: چشمه

سال نشر: اول، 1387- چهارم: 1388

صفحه: 143 ص.

شمارگان: 10000 نسخه

موضوع: داستان‌های فارسی- قرن 14

قیمت: 35000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

زنی عاشق در میان دوات

 

آنگاه که درباره تو می نویسم

با پریشانی دلنگران دواتم هستم

و باران گرمی که درونش فرو می بارد...

و می بینم که مرکب

به دریا بدل می شود

و انگشتانم به رنگین کمان

و غم هایم به گنجشکان

و قلم به شاخه زیتون

و کاغذم به فضا

و جسم به ابر!

خویشتن را در غیابت

از حضورت آزاد می کنم

و بیهوده با تبرم

بر سایه های تو بر دیوار عمرم

حمله می کنم

... زیرا غیاب تو

خود

حضور است

چه بسا که برای من اعتیاد من به تو

درمانی نباشد

به جز جرعه های بزرگی از دیدار تو

در شریان من!

 

×××

 

عنوان: زنی عاشق در میان دوات

شاعر: غاده السمان

مترجم: عبدالحسین فرزاد

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول، 1380- چهارم، 1387

صفحه: 88 ص.

شمارگان: 1500 نسخه

موضوع: شعر عربی -- قرن 20 م.

قیمت: 16000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

غمنامه ای برای یاسمن‌ها

 

من پیش از آن که بخوابم

گوسفند نمی‌شمرم

اما یارانی را می‌شمرم

که از آنان دوری گزیده‌ام:

چهره‌هایی که هر یک سپس دیگری

از چراه‌گاه‌ها تا تبعیدگاه‌ها

در برابرم ورق می‌خورند.

من آنان را

زخم زخم می‌شمرم

و خوابم نمی‌برد.

پاسِ مانده شب را

با تسبیح‌گویی قرص " والیوم"

و سموم رنگین و خواب‌آور دیگر

می‌سپارم

و از خود می‌پرسم:

یاران دیروز چگونه

در بیابان های سردرگم غربت

به گوسفندانی بدل شدند!

...

با هم در قهوه خانه بودیم

و من در فنجان قهوه می نوشیدم:

نگاه ها و لطافت هایت را

آنگاه که زن فالگیر آمد و کف دست مرا گرفت

تا طالعم را بخواند

و من به او گفتم:

طالعم را بخواند:

اما در کف دست تو!

 

×××

 

 

عنوان: غمنامه ای برای یاسمن‌ها

شاعر: غاده السمان

مترجم: عبدالحسین فرزاد

ناشر: چشمه

سال نشر: اول، 1377- سوم، 1387

شمارگان: 1500 نسخه

موضوع: شعر عربی- قرن 20 م.

صفحه: 90 ص.

قیمت: 18000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

کاناپه قرمز

 

کلمانس بارو هیچ وقت سفر نکرده بود، هیچ وقت پایش را از پاریس بیرون نگذاشته بود. جانش به جان این شهر بند بود.سال ها بود که در همه ی فصل ها هر روز که کارش در آتلیه و با کلاه ها تمام می شد ساعت ها راه رفته بود... اتفاقاتی که در شهر می افتاد به نظر نمی رسید که تاثیری در حال او داشته باشد. مخصوصا که آن ها را نمی دید، چون حالا دیگر راه نمی رفت، و هیچ توجهی هم به آن چه برایش می گفتند نداشت. پاریس واقعی او پاریس خودش بود، پاریسی که آن را در جوانی اش شناخته بود و هیچ چیز نمی توانست نابودش کند. چند روز قبل از عزیمتم آمده بودم خانه ی او و خوانده بودم، جاده ی درازی نامرئی، و راحت. بر دامن مه با هم کیف کردن. در مهی که صداهای خش دار سوراخ سوراخش کرده اند با هم لرزیدن. با هم. با دیگران. چه جمع هایی که دنیای فریبنده در آن ها ما را از همدیگر جدا می کند... این متن ملتهب را که از هلن بست بود و ذهن مرا برای پذیرش سفر آماده می کرد با تانی می خواندم. یاد ژیل افتاده بودم و آن ضرب المثل تبتی که می گوید سفر یعنی به اصل کاری برگشتن. بعد دیگر ساکت شده بودم. بی قراری ام برای رفتن به یک جای خیلی دور، و تک و تنها هم رفتن، بر وجودم مستولی شده بود. کلمانس گفته بود، به چیزی داری فکر می کنی؟ در جوابش گفته بودم، به یک کسی. زیر لب گفته بود، خوش به حالت که کسی را داری که به او فکر کنی. - تو هم پل را داری! تو به او فکر نمی کنی؟ گفته بود، کدام پل... دلم به خاطر آن پل را فراموش کردنش برایش سوخت.

...

ساعت همه ایستگاه ها به وقت مسکو بود، همه شان، و من خیلی زود از حساب کردن دست برداشتم. ساعت ها چیزی به نام زمان نبودند، نوعی فرار بودند، تعلیقی شاید ...

...

غالبا خیلی زود، موقع سپیده دم، از خواب بیدار می شدم. در دریایی از مه، که قطار کورکورانه در آن راه می پیمود، کاج ها و غان ها به زحمت دیده می شدند و انبوهی از ایسباها در مه غوطه می خوردند که فرسوده از یخبندان و آفتاب بی رحم تابستان به خمیر کاغذ می مانستند. روشنایی مات کم کم صاف تر می شد تا آسمان خیلی بلندی نمایان شود که من با نگاه تعقیبش می کردم و آن هم به افق پناه می برد. به کدام افق؟ همه چیز دور و غیرقابل دسترس و خیلی بزرگ به نظر می رسید. این بیدارشدن ها را، که هیچ اتفاق خاصی در خود نداشت، دوست می داشتم. این آمیزه ظریف واقعیت و رویا را. در داخل کوپه تنفس های نامنظم همسفرهایم که هنوز خواب بودند این احساس عجیبم را که آدم گم شده ای هستم تقویت می کرد، اما این منی که هیچ کس به فکرش نبود جسمش در آن جا یک جای کامل برای خود داشت و هر روز که می گذشت بیشتر آن را می پذیرفت و بیشتر در آن حاضر می شد.

 ...

می دانستم که سفر واقعی بعد از بازگشتن و آن موقع شکل می گیرد که همه روزهایی را که بعدا خواهند آمد از خودش پر می کند، و این حس سرگشتگی را از یک زمان به زمان دیگر و از یک مکان به مکان دیگر می برد. سفر یعنی تصویرهایی که تصویرهایی دیگر را می پوشاند. سفر یعنی کیمیای پنهان. سفر یعنی اعماق عکسی که آنجا سایه های مان حقیقی تر از خودمان به نظر می رسند. پس مشکل ترین چیز فقط این است که مجبور باشی از جایت بلند شوی، بدون این که جایی باشد که به آنجا بروی.

...

 زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی. هیچ خبری از زندگی نمیشد. خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد.

 

×××

 

عنوان: کاناپه قرمز

نویسنده: میشل لبر

مترجم: عباس پژمان

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول: 1386، چاپ دوم: 1389

صفحه: 120 ص.

قیمت: 25000 ریال

موضوع: داستانهای فرانسه-- قرن 20 م.

شمارگان: 1500 نسخه

لینک ناشر: http://cheshmeh.ir/

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

خاطره ای در درونم است!

 

پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز،

 اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیزی،

هر روز برایمان خاطره ای شد،

آنگاه شعر سرودیم

برای همه آنچه داشتیم،

برای سخاوت پروردگار

×××

خاطره ای در درونم است

 چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه.

 در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند، بی آن که روح را از او برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

×××

 

از تو گسسته ام دیگر

و آتش درونم را آرامشی است اینک.

دشمن جاودانی ام! اکنون باید یاد بگیری

چگونه با تمامی قلب عاشق باشی.

من اینک رها شده ام، با زندگی آسوده

خوابی سنگین خواهم کرد

تا شهرت با هیابانگ کر کننده خود

سپیده دمان برایم شادی آورد.

نه نیاز به دعایت دارم

نه انتظار نگاهی به وداع.

بادهای نرم التهاب دل را فرو می نشانند

و برگ های پاییزی آن را می پوشاند.

جدایی از تو هدیه ای است،

فراموشی تو نعمتی.

×××

 

با موج ها پیش می روم،

در جنگل ها نهان می شوم،

در مینای آسمان پدیدار می شوم.

جدائی از تو را تاب می آورم،

دیدارت را اما به سختی

 

 

×××

 

عنوان: خاطره‌ای در درونم است ( گزینه شعرهای عاشقانه آنا آخماتوا)

شاعر: آنا آخماتوا

مترجم: احمد پوری

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول: 1377، چاپ پنجم: 1388

قیمت: 25000 ریال

صفحه: 124 ص.

شمارگان: 3000 نسخه

موضوع: شعر روسی-- قرن 20 م.

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱