بهار برایم کاموا بیاور

 

هیچ وقت بیش تر از یک ربع نتونسته بودم دلخور باشم از تو. می دانستی که عادت ندارم قهر کنم. نگار بد خواب شده بود و نق نق می کرد. بلند شدی و رفتی سراغش. بنیامین تب کرده بود و سرفه می کرد. چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد. لبخند زدم و گفتم: " بهتر شدی پسرم؟"

ناله ای کرد و گفت: " من گنج شده بودم مامان. باید بهار پیدام می کردی."

بلند شدم و میل های بافتنی ام را آوردم. نسترن خانم برایم کاموای صورتی فرستاده بود تا برای نگار کلاه و شال ببافم و یک هفته بود که نگاهش نمی کردم.

کنار گوش بنیامین گفتم: " می خوام برای پرنده ها لباس ببافم."

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱

سال 91 با کتاب

از همه دوستان حقیقی و مجازی عزیزی که در یکسال گذشته با ایده ها و نظرات سازنده‌ باعث بهتر شدن و ادامه پیدا کردن این وبلاگ شدن صمیمانه تشکر می کنم.لبخند

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

نفر هفتم

" فقط سه راه برای کنار اومدن با یه دختر هست. اول این‌که دهنت رو ببند و به حرفایی که می‌زنه گوش کن، دوم این‌که بهش بگو از هر چیزی که می‌پوشه خوشت می‌آد و سوم این‌که به غذاهای خیلی خوب مهمونش کن. آسون بود نه؟ اگه همه این کارا رو انجام دادی و باز هم نتیجه نگرفتی بهتره از خیرش بگذری."

" به نظر خوب می‌آن. ساده و عملی. ناراحت نمی‌شین توی دفترم بنویسمشون؟"

" نه، ببینم، منظورت اینه که نمی‌تونی توی خاطرت نگهشون داری."

" نع، من مثل مرغ می‌مونم، سه تا قدم که بردارم همه‌چیز فراموشم می‌شه. برای همینه که همه‌چیزو یادداشت می‌کنم، شنیدم انیشتین هم همین کارو می‌کرده."

" انیشتین! آره، حتما."

" منظورم این نیست که فراموشکارم، راستش چیزایی رو که دوست نداشته باشم فراموش می‌کنم."

( خلیج هانالی)

 

او گفت: " به ما می‌گفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد خود ِ ترس است اما من به این حرف اعتقاد ندارم." بعد اضافه کرد: " خب، البته ترس شکل‌های گوناگونی دارد و زمان‌های مختلفی به طرف آدم می‌آید و از پا درش می‌آورد. اما ترسناک‌ترین کاری که می‌توان در چنین مواقعی کرد آن است که به آن پشت کنی و چشم‌هایت را ببندی. برای این که آن‌وقت گرانبهاترین چیزی را که درونت هست، می‌گیری و به چیز دیگری تسلیم می‌کنی."

(نفر هفتم)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

خطی ز دلتنگی

غزل کلاغ

 

همه باغ در خموشی‌ست

نه آب جنبد اینجا

                               و نه برگ و نه شکوفه

چه بهار و باغ باشد؟

 

وزش نسیمکی را

به روایت گل سرخ

توان ز دور دیدن

که بهار بی‌پرنده، ز هزار سوی، تنهاست

     اگر چه در جوارش

ز " بهشت آرزوها" همه‌گون سراغ باشد.

 

همه بیم شهر ازین است

که هدر رود بهاران و به خاک را ریزد

و پرنده‌ای نیابد

و اگر بیابد از دوده درد و داغ باشد.

 

چه بهار و باغ باشد

که سرود کودکانش غزل کلاغ باشد؟

1354

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱

وقتی بزرگ بودیم

 

" سلام ویل. ربکا هستم."

البته اگر ویل به صفحه‌ی تلفنش نگاه کرده‌بود می‌دانست که ربکا است. به همین خاطر وقتی ویل با صدایی شگفت‌زده گفت: " اُه، ربکا" ربکا خنده‌اش گرفت. گفت: " امیدوارم بیدارت نکرده باشم."

" نه، نه. خدای من. نه. من فقط ... من فقط ..." بعد صدای کشیده شدن چیزی و خش خش و دلنگی از آن طرف خط آمد که انگار چیزی روی زمین افتاد. ویل در حالی که به نفس نفس افتاده بود گفت: " من نشسته بودم. آه خدایا. ممنونم که تلفن زدی."

" خب. خواهش می‌کنم."

ویل گلویش را صاف کرد.

گفت: " در واقع این مساله به ذهنم رسید که شاید تو سوال من را درست متوجه نشدی."

" سوال تو را؟"

" همان سوالی که آخرین بار پشت تلفن ازت پرسیدم. درباره‌ی این که چرا از من جدا شدی. ببین ... منظورم این نبود که سرزنشت کنم. سوالم دوپهلو نبود. فقط می خواستم به من بگویی کجای کار من غلط بود."

ربکا گفت: " ویل ..."

" نه، نه. مهم نیست. من سوالم را پس می‌گیرم. می‌دانم آدم خسته‌کننده‌ای هستم. قطع نکن!"

ربکا می‌خواست چیزی بگوید ولی بعد منصرف شد. هر چیزی که می‌خواست  بگوید به‌نظرش اشتباه می‌امد. در واقع انگار در مجموع حرف زدن اشتباه بود. ناگهان به ذهنش خطور کرد که تعامل با یک آدم دیگر چقدر کار سختی است.بالاخره گفت: " من بهت می‌گویم چکار کنیم. بیا همه چیز را از اول شروع کنیم."

" از اول شروع کنیم؟"

ربکا گفت: " شاید بدت نیاید بعضی شب‌ها برای شام پیش ما بیایی."

احساس کرد نفس در سینه‌ی ویل حبس شد. انگار در مجرای تنفسی ویل یک علامت تعجب به وجود آمده‌بود. بعد ویل گفت: " دوست دارم برای شام بیایم."

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱

بادها شناسنامه‌ی مرا بردند

بالاخره یک روز یک هزارپا را می‌گیرم

طاقباز می‌خوابانم‌اش

با دو پنس به دو طرف میزم می‌دوزم‌اش

و پاهای‌اش را تک‌تک می‌شمارم!

هزار پا؟ مگر شوخی‌ست

وقتی در هزار و یک شب واقعا و

تحقیقا هزار و یک شب هست

آیا همین هزارپا، واقعا هزار پا دارد؟

...

×××

نمی‌دانم نگهداری سنجاب و

مورچه‌ی روغنی برای چیست؟

و شاعر راسوباز، قصیده در وصف راسو را

در کدام شب شعر باید بخواند؟

فقط این را می‌دانم که هر دوست داشتنی

خوب است و البته معرکه.

دوست داشتن سگ‌ها

با قلاده‌های‌شان و آدم‌ها

با عادات جورواجورشان.

اما چرا برای راسوها و سمورها

دعوتنامه‌ی شرکت در کنگره‌ی " شعر متعهد"

ارسال نمی‌کنند؟

عجب کله‌پوک‌اند

دبیران آن همایش‌ها!

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

این بازی کی تمام می‌شود؟

نزدیک ظهر است و هنوز هیچ تصمیمی برای امروز ندارم. به سنگینی یک پیرمرد هشتاد‌ساله بلند می‌شوم و تن بی‌جانم را سر یخچال می‌کشانم که چیزی برای خوردن دست‌و‌پا کنم، اما خیلی زود میلم به خوردن کور می‌شود و روی مبل ولو می‌شوم. کاش حداقل سایه‌ی کابوس‌وار رقیب نبود که لحظه‌ای بشود به برگشتنش امید داشت، اما حالا دیگر همه‌چیز تمام شده و مانی جایی برای من نگذاشته. به راحتی همین سیگاری که توی انگشت‌هایم به آخر می‌رسد و کم‌کم حرارت سوختن فتیله‌اش به دستم می‌گیرد، همه‌چیز خاکستر شده. واقعیت این است که من مثل یک جنازه، در پرت‌ترین نقطه‌ی زمین، رها شده‌ام. (ص. 72)

...

بعد از نهار روی تخت دراز می‌کشم و سعی می‌کنم خودم را به خواب بزنم. اگر تا ساعت هفت عصر بخوابم همه‌چیز درست می‌شود. امروز کوچک‌ترین نگاه نوستالژیکی نباید داشته باشم و مدام باید به خودم بگویم که حالم از دیروز خیلی بهتر است و اگر بخوابم بهتر هم می‌شوم. هر چه زور می‌زنم به هیچ‌چیز فکر نکنم و خودم را به خواب بزنم، فایده‌ای ندارد و مدام ته دلم خالی می‌شود. عقربه‌های ساعت انگار برای جلو زدن از هم مسابقه گذاشته‌اند. هر چه ساعت به پنج نزدیک‌تر می‌شود، دلم تندتر می‌تپد. (ص.96)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱

پنجاه درجه بالای صفر

تاریکی شب افتاده بود روی شهر و زندان. علی ستوده با شب‌بیداری ناجورش کلنجار می‌رفت که حس کرد یکی دارد فین‌و‌فین می‌کند. گوش که تیز کرد صدای سینا را شنید. پا شد و رفت کنار تختش. سینا پتو را کشیده بود روی سرش. دو سه بار صداش کرد. جوابی نشنید. رفت نزدیک‌تر و پرسید: " داری گریه می‌کنی؟"

سینا گفت: " ولم کن."

پتو را از روی سینا کنار زد و گفت: " مرد که گریه نمی‌کنه. می‌کنه نقاش؟"

سینا گفت: " من مرد نیستم. تا اطلاع ثانوی من یه قاتلم." علی ستوده نفسش را بیرون داد و به چشم‌های سینا خیره شد که انگار سرخ شده‌بودند. گفت: " درست می‌شه. من درستش می‌کنم."

سینا گفت: " هیچ کس نمی‌تونه درستش کنه. هیچ‌کس الا این که زمان برگرده عقب. بره قبل اون دعوا."

" سر چی دعوات شد؟ هان سینا؟ تو که پسر خوبی هستی."

" سر یه موضوع چرت. فحش داد. به ننه‌م. بهم گف بی‌بته و منم فحشش دادم و دست‌به‌یخه شدیم. سر هیچ و پوچ کشتمش."

علی ستوده لیوانی آب برای سینا ریخت، اما سینا دستش را رد کرد و ستوده خودش آب را خورد. چیزی توی تنش داغ شده بود. پرسید: " نقاش، تو به معجزه اعتقاد داری؟ آره؟"

" آره."

" تا حالا معجزه دیدی؟"

" یه بار یه فلج شفا پیدا کرد. خودم دیدم."

علی ستوده گفت: " شاید معجزه‌ای بشه."

سینا اشک چشمش را پاک کرد و گفت: " من دیگه فراموش شده‌م. معجزه واسه‌ی من اتفاق نمی‌افته."

علی ستوده آب دهانش را قورت داد. زبانش خشک و سنگین شده بود و ترسی به جانش نشسته بود. گفت: " می‌ترسی؟"

سینا گفت: نه. فقط دلم واسه‌ی مامانم می‌سوزه. چیزی اون بیرون ندارم که بترسم از دستش بدم."

علی ستوده پرسید: از اون بیرون بیشتر از همه دلت واسه چی تنگ می‌شه؟ هان نقاش؟"

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱

یادش بخیر‌های لعنتی

قمارباز

دلم را روی میز می‌چینم

با تمام نفس‌هایم

که هوای با تو بودن را

می‌بلعند

و هر نفسی که فرو می‌رود

ممد حیات است و

دیگر بالا نمی‌آید

که با هر نفس از تو بمیرم

ببین چگونه دلم را

مثل جنینی

که نه سقط می‌شود

نه به دنیا می‌آید

به گرده می‌کشم

این کلمات حرامزاده را

چه کسی بر زبانم ریخت

این دوستت دارم بی‌پدر را

قمار باز ناشی من

این همه را

گران بباز

یا بمان و از من زنی بساز

همین که بیایی

و کسی چشم براهت باشد

همین که بیایی

و پیش از آن‌که بیایی

عطر چای گلستان

در آشپزخانه بپیچد ...

از من زنی بساز

زنی که تاکنون نبوده‌ام

زنی که تا کنون نبوده است

حالا دلم را

از ترس مادرم

لای کتاب‌های مدرسه پنهان نمی‌کنم

و حروف اول اسم‌هایمان را

در دو قلب کوچک زخمی ...

حالا

در تمام رگ‌هایم

من از تو دورم را

درد می‌کشم

و هر روز

در من زنی زاده می‌شود

که انقراض عشق را

یک روز به تاخیر بیاندازم

تو دیر می‌رسی

آن قدر دیر

که این پیراهن

نه برای پوشاندن شانه‌هایم

کافی است

نه برای یک قواره کفن!

نام عزیز تو را

در تمام چاه‌های جهان

فریاد می‌زنم

صدای من از راه دور

به گوشت نمی‌رسد

- الو سلام برادران دینی من

که پایتان طبق قوانین

به گلیم تنهایی آدم‌ها کشیده می‌شود

تا سکوت مرا شنود کنید

و بغض مرا به ثبت برسانید

شما که می‌دانید

من

نمی‌توانم این همه بی‌تابی را

با سرویس پیام کوتاه

برای او بفرستم ...

تمام ترانه‌های کوچه بازاری

اعجاز صدای عبدالباسط

در تلاوت یوسف

برای من

پر از برای دلتنگ‌م هاست

پر از اوی شعرهای من

که تو باشی

این همه را

گران بباز

قمارباز ناشی من

یا بمان و

از من زنی بساز!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱

کیش، مات

دنیای وارونه

دوست داشتن

شاید آخرین مطلب وبلاگم: شاید تا مدت‌ها دیگه به این‌جا سری نزنم:

( هیچ‌کس) عزیزم، هر بار که موبایل بی‌صاحبم جیغ می‌زنه که آهای دختره اس‌ام‌اس اومد، یه طوری می‌پرم روی موبایلم که انگار دارم از جهنم شیرجه می‌زنم توی بهشت. پیش خودم می‌گم یا خودتی یا هم این‌که دوست جونمه و ازت خبری داره و برام اس‌ام‌اس زده. هر شب که طبق عادتم می‌رم ایمیل‌هامو چک کنم هزار تا نذر‌و‌نیاز می‌کنم بلکه خبری ازت توی صندوق پستی نامه برقی‌هام باشه. دروغ چرا؟ تا قبر آ.آ.آ.آ دلم برات تنگ شده. شب‌ها قبل از خواب توی رختخواب سردم مثل آدمی که توی گردابی تا قعر فرورفته، تا قعر افکارم می‌رم و تورو پیدا نمی‌کنم. موبایلم رو بر‌می‌دارم و به خودم اس‌ام‌اس می‌زنم ببینم یه وقت مشکل خط و گوشی نداشته باشم. گاهی از تلفن به موبایلم زنگ می‌زنم ببینم صداش در‌می‌آد یا نه؟ نکنه خراب شده باشه و تو با من تماس گرفتی و من نفهمیدم؟

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱

عادت می‌کنیم

سلام! اسم من یلداست. ولی از همین الان بگم این اسم راست راستکی من نیست. چرا؟ چون این مامان من به همه کار من کار داره و مدام آمار می‌گیره و می‌ترسم بفهمه این وبلاگ منه و سر بزنه بخونه و گیر سه پیچ بده. من می‌خوام اینجا از چیزهایی حرف بزنم که هر وقت یک ذره‌اش رو به مامانم می‌گم دعوامون می‌شه و وقتی هم نمی‌گم تلنبار می‌شه تو دلم و قاط می‌زنم!

... آرنج ها را گذاشت روی میز تحریر، سر گرفت توی دو دست و با خودش گفت " یعنی اینها را از ته دل نوشته؟ یا به قول نصرت پیازداغش را غلیظ کرده؟ یعنی من این‌قدر عوضی‌ام که به جای حرف زدن با من دلش خواسته با یک عده غریبه ... "  بغض کرد و فکر کرد " زنگ بزنم به سهراب؟" یکهو از دست خودش حرصش گرفت. سهراب که نبود با کی حرف می‌زد؟ با کی درددل می‌کرد؟ با مادرش؟ هیچوقت.

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱

بی‌نا، بی‌تا، بی‌جا

از سرشانه‌هایم چیزی می‌جوشد و می‌ریزد مگر دست‌هایم عاریه بودند که افتادند. غلت واغلت‌زن از لبه شانه خاکی که پیش رفتم ریگی میگی چیز خیلی ریزی زیر سینه راهم را بسته بود که با نفسی عمیق و فشار از درشتی انداختمش و ناگاه و بگاه کنده سروی شدم که سال‌های سال ایستاده بود. کندگی چه نیکوست. چرخان و چمان و هر دم شتابناک می‌روم.

از غلت زدن که بازماندم در استتار چتر سبز درخت‌های بلند بودم و نفس تازه کردم. غزالک‌هایی که گاه می‌آیند، پرنده‌ها، پروانه‌ها، حشره‌ها و شبتابک‌ها که شب‌ها می‌پرند را می‌بینم. عمیق ِ عمیق به فکر کف دریا یا ژرفای آسمان افتاده‌ام، هراشی به کندگی‌ام کسی نمی‌تواند بزند و دیگر با کلمات مجروح نخواهم شد. سعی در شناخت و تفکیک منشا صداها دارم تا ترانه‌ای پیدا کنم. پوست کلفت و پرپینه ام ریخته، کنده عریانم و به صداهایی که شنیدنش فقط با عریانی ممکن است پاسخ می‌دهم. با طبیعت و آنچه بر من می‌گذرد در صلح و صفایم. خود طبیعی در طبیعتم. آراستن، پیراستن چیست؟

شکل نابم. این چیزها را که گفتم و نوشتم از نویسندگی بهره‌ای در آن است. حتا اگر نشود چشمخانه‌ام را تشخیص دهید. نور پیدایم می‌کند و از سوراخ و شکاف‌هایی که بلد است تو می‌آید و موسیقی را از نقطه‌ای تا نقطه‌ای دیگر می‌کشاند. اشتباهی در کار نیست از موسیقی و هوا می‌شناسم کجا کجایم است، بی‌شکل می‌نمایم. آرزو و انتظاری ندارم. طبیعت پوش و پوسته‌هایی بر من می‌ریزد. دانسته‌ام و ندانسته‌ام. جعبه خالی ویولون پدرم. در لاک عشقم.

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱

سفر به انتهای پَر

تا رویا

 

مرده کنار مرده‌ی هم می‌خوابیم

دخلی به هم ندارند رویاهای‌مان

تکان هم در جهت هم نمی‌خوریم

این اتفاق اگر که می‌افتاد

روی هم رفته بازیگوش می‌شدیم

 

می‌رسیدم احساس سبکی کنم اگر

اگر برای تو از سر تعریف می‌کردم از سرم

خلاص رفتن ِ دل، دل می‌خواهد

گرفتن ِ کارنامه است

خلاصه‌کردن چیزهایی

مثل گذشته‌ی این شعر ...

مثل توجهم به اصل کسی

 

دو مرده‌ی کنار هم نیستیم من و تو

این چیزی‌ست که تا رویایم را تکان می‌دهد

تکان‌دهنده می‌کند ...

 

دوربین

 

این جایی که زندگی می‌کنم من هیچ کس نمی‌میرد

باورت می‌شود؟

یک نفر نمی‌میرد

به همین سادگی

 

شب

هر شب

کلفتی پوستم را می‌کشد کنار

یک دوربین قدیمی‌ام انگار

انگار تاریکی برای ظهور عکس‌هایم ضروری است

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱

زندگی من در سه‌شنبه ها اتفاق می‌افتد

حالا درست روبه‌روی هم بودند و فاصله‌شان بسیار کمتر از قبل بود. زن صدای ضربان قلبش را می‌شنید و مرد با دقت او را زیر نظر داشت.

مرد گفت: " هیچ می‌دانی؟"

زن گفت: " چی را؟ "

مرد گفت: " فکر نمی‌کنم تا حالا کسی بهت گفته باشد."

زن گفت: " چی را؟ "

مرد گفت: " شاید هم اشتباه می‌کنم و من نفر اول نیستم."

زن گفت: " درباره چی حرف می‌زنی؟"

مرد گفت: " درباره مژه‌هایت."

زن گفت: " مژه‌هایم چطوری‌اند؟"

مرد گفت: " مژه‌هایت را خیلی بهم می‌زنی."

و با دست به مژه‌های خودش اشاره کرد و با تانی جمله را یک بار دیگر با صدای بلند ولی با دوری آهسته تکرار کرد: " مژه - هایت - را - خیلی - بهم - می‌زنی."

زن گفت: "  راستی؟"

مرد گفت: " پس چی؟ متوجه نشده بودی؟"

زن گفت: " نه. دقت نکرده بودم."

مرد گفت: " هیچ کس هم تا حالا بهت نگفته بود؟"

زن گفت: " نه، هیچ کس هم تا حالا بهم نگفته بود."

مرد گفت: " با این حساب من اولین نفر هستم."

( از داستان رُخ)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱

خدمتکار

می‌گویم: " دختر کوچولو از تو می‌خواهم هر چی به تو گفتم یادت بماند. یادت می‌آید به تو چی گفتم؟"

هنوز دارد یک‌ریز گریه می‌کند، اما سکسکه‌اش قطع شده. " وقتی دستشویی‌ام تمام می‌شود خودم را خوب تمیز کنم؟"

" نه عزیزم، آن یکی. درباره‌ی این که چی هستی."

در عمق چشم‌های قهوه‌ای خوش رنگش نگاه می‌کنم و او هم توی چشم‌های من نگاه می‌کند. خدایا، چشم‌هایش مثل آدم‌های پیر است، انگار هزار سال عمر کرده است. قسم می خورم که می بینم، داخل چشمهایش، زن جوانی که قرار است بشود را می‌بینم. تصویر کوتاه و سریعی از آینده. قدبلند و آراسته است. مغرور و سرزنده. مدل موهایش بهتر است. و حرف‌هایی که توی کله‌اش کرده‌ام را به خاطر دارد. حتی موقعی که زنی بالغ و جوان است به خاطر دارد.

و آن‌وقت است که می‌گوید، درست همان‌طور که می‌خواهم. می‌گوید: " تو مهربانی. تو باهوشی. تو مهمی."

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱

حالا کی بنفشه می‌کاری؟

به آینه زل زد و بلند گفت: " وقتش است این ترس صاحب‌مرده را از خودت بکنی، و گرنه ... " باقی حرفش را خورد. خب آسان نبود خودش به خودش بگوید: " وگرنه حقت است سرکوفت بچه‌ات را هم مثل سرکوفت پدرت و شوهرت قورت بدهی."

قورت دادن هم، نه این که فقط آسان نبود، که محال هم شده بود. انگار همه سوراخ و سنبه‌های اندرونش پرشده باشد. آذر که گفته بود باز چی شده هوایی شدی، همین را گفته بود که هیچی جز این که دیگر نه جا دارد بخورد و دم نزند، نه خیال دارد که جا خالی بدهد یا سوراخ‌های خودش را بپوشاند. بعد که آذر گیج نگاهش کرده بود، گفته بود که دوباره می‌خواهد کاری بیرون از خانه بگیرد و پس باید ماشینی داشته باشد و پس باید خودش رانندگی کند و پس ... به این‌جا که رسیده بود آذر از گیجی درآمده بود و سوراخ روشده را دیده بود.

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

بودای رستوران گردباد

 

تمام داناهای کل بی کارند چون چیزی نیست که بخواهند بدانند. تصور کنید که یک دانای کل بخواهد کتاب بخواند، آن را بازنکرده از بر است. یا بخواهد به آهنگی گوش بدهد، تمام زیر و بم ها را از حفظ می داند. بخواهد با کسی رابطه برقرار کند همه ی اسرار طرف را می داند، پس دلیل اصلی رابطه را کم خواهد داشت. چرا راه دور برویم، یک دانای کل اگر صدایی از پشت سرش بشنود می داند صدای چه چیزی یا چه کسی است و برای همین بر نمی گردد. باور کنید یک دانای کل بیشتر از یک ماموت گناه دارد و طبیعت بیشتر به او ظلم کرده.

(بودای رستوران گردباد)

...

مردی صبح از خانه بیرون می آید و تمام عددهای زندگی اش را فراموش می کند، چه طور باید از حسابش پول بردارد؟ یا وقتی بعد از ناهار می خواهد به خانه زنگ بزند و بگوید یک روز دیگر به سیر شدن از زندگی نزدیک تر شده باید به کجا زنگ بزند؟ شب باید از زیر کدام پلاک رد شود و در را با اطمینان از تمام شدن یک روز دیگر پشت سرش ببندد؟ تاریخ آشنایی با زنش را چه کند؟ این چیزی نیست که بشود از کسی پرسید.

(درگاه)

...

از اول که چشم آدم ریز نیست. اصلاً از اول که قرار نیست آدم خانه بخرد. اول فقط یک عده دور هم جمع می‌شوند و دست می‌زنند. صبح که بیدار می‌شوی می‌بینی هیچ‌کس نیست، تویی و یکی که خوابیده. می‌روی حلیم می‌خری، خامه‌عسلی می‌خری، چای دم می‌کنی، لباس‌های روی زمین را می‌تپانی توی ماشین لباس‌شویی، بعد یکی توی کوچه عربده می‌زند، بعد ظهر می‌شود، بعد شب می‌شود. چند ماه بعد می‌روی باقی پول را می‌دهی فیلم عروسی را می‌گیری می‌آوری خانه، می‌گذاری توی دستگاه و بعد می‌بینی یک عده دارند دست می‌زنند و می‌رقصند که هیچ‌کدام را نمی‌شناسی یک بابایی کت و شلوار پوشیده و پاپیون زده که در بهترین حالت هم نمی تواند تو باشد. زنی هم لباس عروسی تنش کرده که انگار نکرده. تو سرگرم دیدنی که یکی می زند به شانه ات. زنت است که روی مبل لم داده و اخم کرده.

من داشتم چیپسم را می خوردم که زنم زد روی شانه ام و گفت: " نشستی فیلم سینمایی می بینی؟"

دیدم راست می گوید، این که فیلم ما نیست. درست است که همان کارها را دارند می کنند و همه دارند لبخند می زنند و یکی هم چادر به کمرش بسته دارد اسفند دور سر آن ها می چرخاند، ولی این که دلیل نمی شود؛ من و زنم محال است آن اداها را در بیاوریم.

( چه شد که زنم نگذاشت چیپسم را بخورم)

 

***

عنوان کتاب: بودای رستوران گردباد

نویسنده: حامد حبیبی

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول، 1390

شمارگان: 1500 نسخه

موضوع: داستانهای کوتاه فارسی-- قرن 14

صفحه: 116 ص.

مندجات: گیلاسی غلتیده زیر مبل/ چه شد که زنم نگذاشت چیپسم را بخورم/ آشغال/ تلفنی/ در کافه لرد/ پیژامه ی راه راه من/ زودیاک/ متد یا هیچ وقت یک دستی رانندگی نکن/ موج پنجم/ مجسمه/ درگاه/ بودای رستوران گردباد

قیمت: 40000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

سرهنگ‌ تمام

 

دلم می‌خواست تمام روز را در اتاقم بگذرانم. حوصله ی بچه‌ها را نداشتم. وقتی دیگران شادند احساس بدی دارم. گاهی بدبختی‌های دوستانم را مجسم می‌کنم، مرگ عزیزان‌‌شان، شکست‌شان در عشق، کار، زندگی. فکر می‌کنم این دخترها باید روزی درد مرا تجربه کنند. من معنای عدالت را این‌گونه می‌فهمم.

...

من هیچ‌وقت در زیارت‌های مادر همراهی‌اش نکردم. مادر گله می‌کرد. پدربزرگ نگاه مضطربش را به من می‌دوخت و به مادرم می‌گفت:

- این دختر ایمان نداره زهرا. درست مثل باباش.

و من احساس می‌کردم باید چیزی حیاتی در وجودم کم باشد. چیزی که نبودنش به‌زودی مرا از پا در‌می‌آورد، همان‌طور که پدر را از پا درآورد.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱

رُز گریه کرد

 

آقای بووری گفت: " خیلی لطف کردین. خیلی خیلی محبت کردین که منو دعوت کردین."

خانم داکین گفت: " امیدوارم خانموتون ... "

" خیلی متاسف بود که این مهمونی شبونه رو از می دست داد."

" بازم دور هم جمع می شیم. با هم تماس می گیریم."

آقای داکین افزود: " همیشه از دیدنتون خوشحال می شیم. بیش از حد خوشحال می شیم."

مرد پیر موقع رفتن، پیش از اینکه از جایش بلند شود، مکث کرد. اگر این کار را نکرده بود شاید رز گریه نمی کرد. اما آقای بووری مکث کرد و رز، در حالی که با حالتی معذب ایستاده بود، گریه کرد؛ به خاطر فریادهایی که زن از سر علاقه کشیده بود، به خاطر الم شنگه ای که به پا کرده بود و به خاطر آن همه پریشانی. به خاطر رنج خاموش آقای بووری گریه کرد، به خاطر او که دعوتی تلخ را به اصرار مادر از همه جا بی خبرش پذیرفته بود. به خاطر آخرین فرصت طلایی که مهمانی برای دو نفر دیگر پیش آورده بود،گریه کرد، و برای زنی که ارتکاب گناه سرانجام وادارش کرده بود رویش را به سمت دیوار برگرداند، و به خاطر مردی که در قبال همسرش وظیفه ای به عهده داشت. او به خاطر سازش موقت زن و مرد در آن خانه گریه کرد، به خاطر نگاه گذرایی که به آن مرد انداخته بود، نگاهی که باعث شد آن راز را افشا کند. به خاطر دوستانش هم گریه کرد - به خاطر کسانی که هنگام یکنواختی زندگی خیانت می کنند، به خاطر آدم های بدشانس؛ آدم های احساساتی، آنهایی که زیادی از خودشان مایه می گذارند، و نیز به خاطر آدم های بدگمان.

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱

آلبوم خانوادگی

کار ما هم شده ورق زدن این آلبوم. فکر می‌کنم همه همین‌جوری‌اند. آدم‌ها زندگی‌شان را به دو دوره تقسیم می‌کنند. مثلا در تمام سال‌های قبل از 25 سالگی، زمان را به دستاوردهای‌شان نسبت می‌دهند و بقیه‌ی عمرشان را به از دست دادن‌ها. نمی‌دانم کجا خوانده‌بودم که آدم‌ها فقط 20 سال زندگی می‌کنند و پس از 20 سالگی فقط به یاد می‌آورند. تا دنیاست می‌شود از این احکام کلی صادر کرد.

ولی فلسفه‌بافی به کنار، آلبوم عکس چه خاصیتی دارد. حتا فیلم هم این ویژگی را ندارد. بردار فیلمی را که از عروسی‌ات گرفته‌اند نگاه کن. خیلی باید معقول باشی که از لباس‌هایی که آن موقع میهمانان پوشیده‌بودند، خنده‌ات نگیرد. فیلم همه‌چیز را آن طور که اتفاق می‌افتد نشان می‌دهد، اما عکس، چیزها را آن‌طور که تو دیدی، آن طور که " واقعا" بوده نشان می‌دهد.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱

آس و پاس های پاریس و لندن

 

اگر فرض کنیم که کار یک ظرفشور، کم یا زیاد، بیهوده باشد؛ بنابراین چرا تمام رستوران ها و هتل ها او را می خواهند! اگر از دلایل اقتصادی بگذریم، باید ببینیم که کار ظرف شستن و سابیدن دیگ، آنهم برای تمام عمر برای آدم دارای چه لذتی است؟ چون تردیدی وجود ندارد که مردم - آدم های ثروتمند- از آنکه صحنه کار یک ظرفشور را در ذهن خود تصور می کنند، لذت می برند. مارکوس کاتو در این باره گفته است: " یک برده نباید وقتی که بیدار است، بیکار بماند. کارش مفید باشد یا نه، اهمیتی ندارد، او فقط باید کار کند؛ زیرا همین کار کردن حداقل برای خود برده مفید است." این شیوه تفکر هنوز هم پایدار مانده و دلیل همه کارهای پرمشقت و طاقت فرسای بیهوده دنیای امروز است.

من بر این باورم که کارهای بیهوده و بی فایده به این خاطر ادامه دارند که از عصیان مردم می ترسند. عقیده ای که رواج دارد چنین است که انبوه مردم حیوان های حقیری هستند که اگر بیکار بمانند خطر خواهند داشت و بنابراین باید آنها را چنان مشغول کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند. اگر از آدمی ثروتمند که وجدانی روشنفکرانه دارد، درباره بهبود وضعیت طبقه مردم بپرسید، به طور معمول چنین به شما پاسخ خواهد داد: " خود ما هم متوجه بدی فقر و اسباب بدبختی هستیم و با آنکه خودمان آن را تجربه نمی کنیم؛ اما تصورش ما را از درون ناراحت و احساسات ما را جریحه دار می کند؛ اما نباید از ما انتظار داشته باشید که برای از بین بردن فقر، کار موثری انجام دهیم. ما بر ضد خوب شدن وضعیت آنها مبارزه می کنیم. ما اعتقاد داریم که وضعیت شما باعث احساس امنیت و آرامش خیال ما می شود و ما هیچگاه اجازه نمی دهیم که شما در روز حتی یک ساعت را آزاد و راحت باشید... "

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱