سریرا، سیلویا و دیگران

 

وقتی لبه‌ی پرتگاهی ایستادی، دیگر فقط به پریدن فکر می‌کنی، به این فکر نیستی که چرا علف‌های کنار لبه‌ی صخره‌ها خشک شده‌اند تا بلافاصله فکر کنی که لابد آب بارانی که باید سیراب‌شان کند، عوض باریدن به ریشه‌هاشان مثل چند دقیقه‌ی بعد ِ خودت به قعر دره پرتاب می‌شوند.

...

می‌دانم هر لحظه اتفاق یگانه‌ای است که هیچ‌وقت نبوده و دیگر هم نخواهد بود. وقتی لبه پرتگاهی بایستی می‌توانی با خودت فکر کنی که من همه‌ی همه‌ی این‌ها را بوده‌ام و عطرشان را فرو بردم و صدای‌شان را شنیدم و دیگر هیچ نمی‌ماند که بخواهی.

...

وقتی خود را رها کردی باز هم اگر شاخه‌ای را بیرون‌زده از صخره دیدی به آن می‌آویزی و پرواز را از یاد می‌بری.

...

وقتی از آن بالا که خود را رها کردی به پایین نگاه کنی سر بگردان تا همه‌چیز را همان‌طور که هست ببینی.

( از داستان آن مرد تبر دارد)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢

داستان زندگی من

میل به حرکت کردن خلاف جریان آب، داستان مشت و سندان است. آب در هاون کوبیدن است. اگر علیه زمانه‌ی خودت بجنگی، فقط نیروهایت را می‌فرسایی و خودت را می‌آزاری. اما وقتی مصیبتی گریبانت را می‌گیرد یعنی فقط گریبان تو را می‌گیرد تحمل کردنش بسیار سخت‌تر است، هر روز تو را بیش از روز پیش از پا درمی‌آورد، تا به آن جا می‌رسی که فکر می‌کنی بهترین کار این است خودت را به رودخانه یا ته چاه بیندازی ... برخی گرفتاری‌ها بزرگ هستند اما وقتی بار سنگینی بر دوش تو می‌افتد و تو تنها کسی هستی که باید آن بار را بکشی، کمرت می‌شکند: یک دانه برنج وزنی ندارد، هیچ وزنی ندارد، با این همه برای مورچه باری طاقت فرساست. برای زندگی کردن آدمی نیاز به نفس کشیدن دارد، اما وقتی مصیبتی می‌رسد، آدم نفسش به شماره می‌افتد و عقلش زایل می‌شود. آدمیزاد موجود بسیار ناتوانی است!

(ص. 26)

دریافتم خوبی‌هایی که ممکن است داشته باشیم همیشه به کارمان نمی‌آید، چون کافی نیست که یک آدم، آدم خوبی باشد، باید دیگران هم خوب باشند تا این خوبی دردی دوا کند.

(ص.27)

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢

پیکاسو

در پاریس دوستانش بیش‌تر نویسنده بودند تا نقاش، وقتی او قادر بود همان گونه که می‌خواست نقاشی کند، چه دلیلی داشت با نقاشان طرح دوستی بریزد.

آشکار بود که او در طول زندگی روزانه‌اش به نقاشان نیازی نداشت و این امر در تمام طول زندگی‌اش صادق بود.

او مانند هر کس دیگر به ایده‌ها نیاز داشت، اما نه برای نقاشی، نه، او می‌بایست با آن‌هایی که به ایده‌ها علاقمند بودند آشنا شود، ولی از آن‌جایی که می‌دانست چگونه نقاشی کند سرشار از ایده‌ها پا به عرصه‌ی وجود گذاشت.

...

نقاش خود را وجودی در درون خود نمی‌پندارد، وی خود را بازتاب تصاویر ذهنی و نمودهایی می‌داند که در نقاشی‌هایش می‌گنجاید و در تصویر نقاشی‌های خود زندگی‌می‌کند. ولی یک نویسنده، یک نویسنده‌ی جدی خود را در درون خویش تصور می‌کند، او به هیچ‌وجه در بازتاب کتاب‌هایش زندگی نمی‌کند، برای این‌که بنویسد باید پیش از هر چیز درون خویش وجود داشته باشد. اما، برای یک نقاش برای این‌که قادر باشد نقاشی کند، نقاشی باید از پیش تحقق یابد. بنابراین خودبینی یک نقاش به هیچ‌وجه همچون خودبینی یک نویسنده نیست.به همین علت پیکاسو، مردی که خود را تنها در نقاشی بیان می‌کرد، فقط نویسندگان را به دوستی برمی‌گزید.

(ص. 10)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢

باران عشق

شعر بارانی

صدای زمزمه برگ و باد می‌آید

صدای پای نسیم

صدای خیس و لطیف ترنم باران

صدای شستن شب

صدای پای سحر

صدای خنده خورشید

                        پشت پلک فلق

صدای صحبت صبح

صدای پای حضور حیات

                          در تن خاک

صدای اینهمه پیغام از دریچه نور

ولی صدای کسی را به راه نشنیدم

صدای پای کسی را به راه نشنیدم

دلم مرا به تکاپوی راه دعوت کرد

دلم مرا به تماشای کوچه‌های طلوع

دلم مرا به ترنم

                به شعر بارانی

در امتداد سحر

به راه افتادم

× با تشکر از دوست عزیزم خانم فهیمه ق. بخاطر اهدای این کتاب

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

آخرین انار دنیا

 

می‌گوید: من از عشق می‌میرم.

از این حرف، رفقایش روده‌بر شدند. آن جاست که کلیدهایش را نشان می‌دهد و می‌گوید:

این کلید دروازه های خیالی است!

اسم کلیدهایش را می‌گوید. از کلیدی حرف می‌زند که در روزی بارانی دری را خواهد گشود.

×××

- همین جاست. دو وجب زمینی که از بهشت روی زمین افتاده است ...

چهار سال قبل هم، این‌جا آمده بود و بوی این قله را می‌شناخت. آن‌جا درخت اناری که کوچک بود ایستاده بود. سریاس صبحگاهی فریاد زد:

- خدای من ... بی‌شک این آخرین انار دنیاست. هیچ جای دنیا، هیچ درختی در این ارتفاع نمی‌روید.

آن درخت، " آخرین انار دنیا" بود. آن‌جایی که زمین تمام می‌شد و سرزمین‌های خدایی شروع می‌شد. آن جایی که آدم احساس بی‌پایان و همیشگی بودن می‌کرد. انگار این انار حد جدایی زمین و آسمان بود.

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

تمشک‌هایی که سفر نمی‌کنند

تمام دیشب را خواب دیده‌ام. انگار هزار دختر بچه، دستشان را در دست هم گذاشته‌اند و یک صدا شعر روزهای تعطیل را می‌خوانند. صدایشان در دالان‌های تاریک مغزم می‌پیچد و صدها بار تکرار می‌شود. بعد می‌خندند. دور خودشان می‌چرخند و در گودالی سیاه فرو می‌روند و من دستم را از دستشان رها می‌کنم و از سوی دیگر ورطه سیاه و بزرگ، به سمت روشنایی عظیمی پرتاب می‌شوم. نور، چشم‌هایم را می‌زند و آفتاب را که گرمایش پشت پلک‌هایم سنگینی می‌کند، حس می‌کنم. از حیاط صدای حرف زدن می‌آید. صدای شرشر آب و زمزمه‌ای آشنا. چشم‌هایم هنوز بسته است. مثل بچه‌ها توی رختخوابم غلت می‌زنم. چند بار. انگار همه این سال‌ها را در خواب دیده‌ام. حس می‌کنم همین الان پدرم از در اتاق می‌آید تو و صدایم می‌کند. با شیطنت خنده کوچکی می‌کنم و خودم را خواب می‌زنم. او می‌آید و کنارم می‌نشیند. خوب نگاهم می‌کند، بعد سرش را خم می‌کند. پیشانی‌ام را می‌بوسد. پتو را روی شانه‌هایم بالا می‌کشد و می‌رود. پلک‌هایم که هنوز از آن همه تاریکی توی خواب سنگین است، چندبار تکان می‌خورد و می‌فهمم که بیدارم. هنوز خسته‌ام و می‌خواهم در این زمان کوتاه نامیرا، در این لحظه زایش دوباره خاطره های خوب، بمانم و توقف کنم. برای همیشه. می‌خواهم به کشف خودم بروم.

(ص. 168)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢

یوسف‌آباد، خیابان سی و سوم

کاما و یاما بزرگ که بشوند، به‌شان می‌گویم هندوستان کجاست، هندوستان این‌جاست، توی قلب من. هر روز می‌روم هندوستان و بر‌می‌گردم. لیلا جاهد شبه‌قاره‌ای درون خودش دارد. من به سفرهای درونی اعتقاد دارم و کاما و یاما را از این سفرهای درونی به شبه‌قاره‌ام آورده‌ام. کاما خدای عشق و یاما خدای مرگ. مهپاره این را به من گفته. شاید، مهپاره، شاید هم مسافری شبیه مهپاره در همان سفرهای درونی. قلب من شبه‌قاره‌ای فقیر است ولی بمب اتمی دارد. بمب اتمی‌اش هر لحظه ممکن است بترکد. اگر فقط یک‌بار قرص سفید قلبم را نخورم بمب اتمی می‌ترکد. تنگی دریچه‌ی قلب مادرزادی است. نکند کاما و یاما دریچه‌ی قلب‌شان مثل من تنگ باشد؟ به‌دنیا که آمدند، دکتر محسنی چیزی نگفت. تنگی دریچه‌ی قلب زیاد هم بد نیست. عوضش بچه‌هام بزرگ که شدند، در قلب‌شان یک شبه‌قاره می‌روید و مثل من هر شب به سفرهای درونی می‌روند.

×××

مکان عکس: یوسف‌آباد، خیابان سی و سوم

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢

تا دوشنبه‌ی دیگر

" می‌گم، اگه یه روز پیرمرده بمیره چی کار کنیم؟"

" زبونتو گاز بگیر، خدا نکنه!"

" حالا فرض کن!"

دختر سربلند کرد. نگاهی به دوروبرش کرد.

" نمی‌دونم ... چی بگم؟"

برگشت. تو چشم‌هایش زل زد و گفت:

" دکتر چیزی گفته؟! حالش خرابه؟!"

شانه بالا انداخت و گفت:

" نه، همین جوری پرسیدم!"

" می‌دونی، چه‌جوری بگم؟! همیشه این‌جا یه حس خوبی دارم، مث این‌که خونه‌ی خودمون باشه، توش راحتم. یه چیزی بگم بهم نمی‌خندی؟!"

" نه، بگو."

" می‌دونی، بعضی وقت‌ها دلم شور این‌جا رو می‌زنه. می‌گم نکنه فراموش کنی گلدون‌ها رو آب بدی، نمی‌دونم، یادت بره به ماهی‌ها برسی و از این جور خل‌بازی‌ها!"

سری تکان داد و خندید.

" تازه بعضی وقت‌ها، بیرون یه چیز خوشگل که می‌بینم، می‌گم این مثلا برای تو اتاق‌خواب خوبه، این برا رو سر تلویزیون، این برا رو در یخچال، انگار که خونه‌ی خودمه!"

دختر زل زد تو چشم‌هایش.

" به‌نظرت مسخره می‌آد نه؟!"

گفت: " نه، اصلا."

" ... راستی چه‌طور می‌شد این خونه مال ما بود؟! پیرمرده هم که می‌مرد می‌گفتن برا خودتون، اینا که وضع‌شون خیلی خوبه، نیست؟!"

" ساده‌ای دختر!"

وقت رفتن، جلو در دختر دست‌هایش را گرفت. تو چشم‌هایش نگاه کرد و گفت:

" خوش گذشت!"

پکی به سیگار زد. احساس کرد چیزی بیخ گلویش چسبیده است. نمی‌دانست چه باید بگوید. برای این‌که حرفی زده باشد، گفت:

" آره، به من همین‌طور!"

دختر به اتاق پیرمرد اشاره کرد.

" حواست بهش باشه، تا دوشنبه‌ی دیگه!"

( تا دوشنبه‌ی دیگر _ ص. 42_41)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢

مادر فلفلی من

مادرم گوشش را به در توالت می‌چسباند و می‌گفت: " صدای کاغذ می‌شنوم. صدای کاغذ!"

پدرم از آن طرف در داد می‌زد: " من هم یک حق و حقوقی دارم. من هم باید بتوانم بروم توالت یا نه؟!"

مادرم دست‌بردار نبود. روی زمین دراز می‌کشید، فاصله ی بین در تا کف دستشویی را بو می‌کرد و بعد با خونسردی می‌گفت: " من که هیچ بویی به مشامم نمی‌خورد."

پدرم عصبانی می‌شد و فریاد می‌کشید: " ولم کن تو را خدا!"

مادرم جیغ می‌زد: " تو داری مقاله می‌خوانی. داری کار می‌کنی."

" نه، نمی‌خوانم."

مادرم با مشت به در می‌کوبید. " بیا بیرون! همین حالا!"

" می‌آیم."

بعضی وقت‌ها بعد از نیم ساعت صدای سیفون توالت به گوش می‌رسید و در باز می‌شد. مادرم که تمام مدت منتظر مانده و برای همین بی‌صبرتر و بی‌حوصله‌تر شده بود، پدرم را مثل بازرسی بدنی قبل از پرواز کنترل می‌کرد. از بالا تا پایین.

پدرم حرص می‌خورد: " خدایا، من فقط رفته بودم توالت. آدم که نکشته‌ام."

مادرم گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. شاید اگر زمانی دیگر بود می‌توانست بازرس خوبی از آب دربیاید. در هر صورت برای این قضیه دو حالت وجود داشت. یا مادر کاغذها را زیر لباس‌های پدرم پیدا می‌کرد، یا اینکه پدر آنها را جایی زیر قسمت سیفون قایم کرده بود. نتیجه‌ی این بازرسی یکسان بود. مادر کاغذها را پیدا می‌کرد و همه‌ی آنها را پاره می‌کرد و توی توالت می‌ریخت. بعد پدرم از سرناچاری و بدبختی روی زمین کنار توالت می‌نشست و بد و بیراه می‌گفت.

اینها صحنه‌هایی نیست که یک بچه به راحتی بتواند آنها را فراموش کند.

...

بعضی وقت‌ها مادرم از دیدن مقاله‌ها آن‌قدر عصبانی می‌شد که می‌توانست آنها را بعد از تکه‌تکه کردن ببلعد.

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

یاد شعرهای شیرین دبستان ( یک قرن شعرهای دبستان)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢