یکی بود ... سه تا نبود

 

کاش هرگز نمی‌دیدم‌ات تا این‌گونه به مرثیه‌ی تو ننشینم. حالم از خودم به‌هم می‌خورد که این‌طور میان سرنوشت تو قرار گرفته‌ام. اصلا از خط فاصله بدم می‌آید به‌خاطر همین از نقطه‌چین خوشم می‌آید چون تهش امید است، امید!

می‌گویم امید؟ مسخره است. امیدی نمانده در این تاریکنای زمان، در این فراخنای مکان. فکر کرده‌ای که قطر زندگی‌ ما چقدر است؟ فکر کرده‌ای تا کی زنده خواهیم بود؟ تا کی می‌توانیم از خودمان بگوییم و بنویسیم. فکر کرده‌ای تا کجا قد می‌کشیم.

( صفحه 67)

...

سر کلاس که بودم یکی از بچه‌های کلاس سوال عجیبی ازم  پرسید: " خانم، دریا چه شکلی است؟"

همه به سوالش خندیدند. من هم خندیدم. یکی از دخترهای کلاس گفت: " خب، معلوم است، یعنی یک بند بزرگ آب!"

نمی‌دانم چطور شد پرسیدم بچه‌ها، کسی از شما تا حالا دریا رفته است؟

هیچ‌کس جواب نداد. فقط همان بچه‌ای که اول سوال کرده بود دستش را بالا گرفت که خانم ما عکس دریا را دیده‌ایم.

" خب، دریا چه شکلی بود؟"

" دریا کشتی داشت. کشتی بادبان داشت. یک درخت هم بود روی یک کوهی که انگار توی آب بود."

مانده بودم چطور توضیح بدهم. هر‌چه می‌گفتم فایده‌ای نداشت. اصلا دریا حس کردنی است، دیدنی است و نمی‌توانستم برای این بچه‌ها بگویم دریا چیست؟ چرا تا حالا به این موضوع فکر نکرده‌بودم. همیشه مبنای شعرهایم این بود که مفاهیم ساده‌ای مثل دریا را همه می‌فهمند و آن وقت این بچه‌ها چه درسی دادند به من.

کلاس تمام شده بود و بچه‌ها رفته بودند. برایم عجیب بود چرا آن بچه پرسیده بود دریا چه شکلی است، آن هم وقتی که توی عکس دیده بود!

( صفحه 99)

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

داستان‌هایی برای شب و چند‌تایی برای روز

 

مردی در دشتی پر از دَر زندگی می‌کند. تمام مدت وقتش صرف این می‌شود که از درها رد شود. اول از یک طرف می‌رود، بعد بر‌می‌گردد، گاهی هم درها را به صورت اتفاقی رد می‌کند. مرد سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها میان درها سرگردان می‌چرخد، می‌رود تو، می‌آید بیرون و بر‌می‌گردد و دور می‌زند.

تمام روز و هر روز.

بعد روزی به دیواری می‌رسد.

در اصل، اولش متوجه نمی‌شود، دست دراز می‌کند و بازش می‌کند، انگار این هم در است.

لحظه‌ای بعد می‌گوید، صبر کن ببینم! ببینم این دیوار نبود؟

بر‌می‌گردد و به پشت سر نگاه می‌کند، اما چیزی نمی‌بیند. نه دری، نه چیز دیگری، هیچ.

به خود می‌گوید، عجب پس کجا رفت؟

بعد شروع می‌کند به گشتن.

همه‌جا را می‌گردد. روزها و روزها جست‌و‌جو می‌کند. روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گردد. تمام دشت را می‌گردد، از این سر تا آن سر.

اما غیر از در چیزی پیدا نمی‌کند.

با خود می‌گوید، خوب شد. خودم دیوار می‌سازم!

چکشی بر‌می‌دارد و میخ جمع می‌کند. هر دری را که توی دشت می‌یابد خراب می‌کند و بعد تکه‌های در را به هم میخ می‌کند.

دیواری به بلندی آسمان می‌سازد، دیواری به وسعت افق.

کارش که تمام می‌شود، پا پس می‌گذارد تا آن را تماشا کند. بعد دیوار تاب بر‌می‌دارد که بر سرش خراب شود.

اول تکان می‌خورد - عقب و جلو - بعد فرو می‌ریزد.

مرد فکر می‌کند، ای وای نه! دست می‌گذارد روی سرش و بر‌می‌گردد و در می‌رود.

مرد می‌دود و می‌دود. به سرعت می‌دود. اما دیوار بزرگ‌تر از آن است که از زیرش در‌برود. به سرعت فرو می‌آید، درست به همان سرعتی که بسته می‌شود، مرد را له می‌کند.

اما درست در همین لحظه، درست در همان آخرین لحظه، چیزی درون مرد باز می‌شود. چیزی کوچک و روشن مثل پنجره‌ی کوچک ِ گمشده و مرد از لای آن می‌گریزد و حالا رفته.

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢

ما در عکس‌ها زندگی می‌کنیم

 

می‌خواستم حرف بزنم تا ناراحتی فراموشش بشود. گفتم : " می‌دانی مادر پری ... دلم می‌خواهد بروم سفر. با قطار، با دوچرخه، پای پیاده ... بروم از آدم‌های این‌جا و آن‌جا عکس بگیرم. آن‌قدر عکس بگیرم که توی اتاقم جای سوزن انداختن نباشد از انبوه‌ِ عکس‌ها." گفتم که او هم باید مدل من بشود، اولین مدل عکاسی من. مثل قدیم‌ترها دوتایی برویم امامزاده صالح، امامزاده داود، و ظهیرالدوله، تا من از او و امامزاده عکس بگیرم. گفتم که باغشاه هم برویم خوب است. چیزی نگفت. گفتم می‌خواهم این جمعه بیایم برایش جین ایر بخوانم. گفتم باید با آقای راچستر آشنا بشود تا ببیند که چه مرد نازنینی است. با همان نگاه رو به پایین لبخند کمرنگی زد. گفتم: " اگر چه بداخلاق است، قلب مهربانی دارد. دنبال صداقت و عشق می‌گردد."

مادر پری سرش را بالا آورد و پرسید: " کی؟ "

" آقای راچستر دیگر."

...

" می‌دانستم امروز می‌آیی. انگار صدای قدم‌هایت را از سر خیابان می‌شنیدم."

می‌نشینم کنارش.

" می‌بینی چه آفتاب خوبی شده گلی؟ هر سال بهار که می‌شود، از ته دل آرزو می‌کنم که ای کاش پرنده بودم."

" الان هم پرنده‌ای مادر پری. فقط کافی است چشم‌هایت را ببندی و یکی از آوازهای قدیمی‌ات را برایمان بخوانی. قول می‌دهم تمام پرنده‌ها به محض شنیدن صدایت سپرهایشان را زمین بیندازند."

لبخند غمگینی روی لب‌هایش می‌نشیند و شروع می‌کند به زمزمه کردن شعری قدیمی: " چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد/ و نکوتر آن‌که مرغی ز قفس پریده باشد/ پر‌و‌بال ما بریدند و در قفس گشودند/ چه رها، چه بسته مرغی که پرش بریده باشد ..."

...

سرش را به طرف من خم کرد و انگار از راز بزرگی حرف‌زده باشد، با صدایی آرام گفت: " می‌دانی ... اندوه‌های بزرگ متعلق به روزهای دورند. اندوه غمی است که ته‌نشین شده باشد، و غم غصه کوچک ِ شناور در امروز است."

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢

نامه‌های سیمین و جلال آل‌احمد

 

می‌دانی سیمین، یک آدم ملغمه تضادها است. نمی‌خواهم ادا دربیاوری و از خواندن این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه. می‌خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش وصف می‌کند. من گاهی فکر می‌کنم که یک عمر واخورده‌ام. سرخورده و وازده شده‌ام. گیر کرده‌ام میان ادب و سیاست و از هر دو مانده‌ام. گیر کرده‌ام میان مدرنیسم و عهد بوقی بودن و باز وازده‌شده‌ام. گیر کرده‌ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز سرخورده‌ام. نه این را دارم و نه آن را. گیر کرده‌ام میان عشق و عقل.

...

خدا تو را برای ما نگه دارد. به خدا همه چشممان می‌زنند و من کم‌کم به چشم‌زدن معتقد شده‌ام. همه من و تو را که به هم آنقدر وابسته‌ایم مورد حسد قرار می‌دهند، حتی داریوش پریروزها می‌گفت ( کاغذ تو نیامده بود و من بدجوری کلافه بودم) آنقدر پز عشق و علاقه‌تان را ندهید. روابط شما روابط مادر و فرزندی است و تو غریزه بچه نداشتنت را با محبت به جلال ارضا می‌کنی. خیلی دلم از این حرف گرفت، ولی یقین دارم این‌طور نیست، چرا که روابط ما به رابطه دو تا دوست یکدل و یک‌جهت بیش از هرگونه رابطه دیگری شباهت دارد. تصدقت - سیمینت.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

جامه دران

 

من خیلی دلم می خواست از آن وقت های بابوسا سر در بیاورم. سرحال که بود ما را کنارش می نشاند و با لهجه روسی و فارسی شکسته بسته شروع می کرد به تعریف کردن، بیش تر از شوهرش صحبت می کرد " افسر گارد تزار". عکسش را توی یک قاب کوچک طلا به شکل قلب به گردن داشت و من و خواهرهایم بدون استثنا عاشق مرد جوانی بودیم که توی آن قاب می خندید. مردی زیبا با بینی قلمی، چانه چهارگوش، ریش و سبیل بور و یک جفت چشم عسلی. وقتی او را می دیدیم دیگر هیچ کس به نظرمان نمی آمد، حتی پدرم با آن شمشیر و پاگون ها در مقابل او پسرکی بیش نبود. همان طور که الان ستاره نمی تواند عکس پدرم را با خود او تطبیق دهد، ما هم نمی توانستیم فکر کنیم که آن مرد جوان و زیبا شوهر بابوسا بوده است؛ بابوسای خمیده با موهای کم پشت سفید و رگهای کلفت پشت دستهایش. بابوسا می گفت: " میشا افسر تزار بود، با خود تزار به شکار می رفت، با خود او قایقرانی می کرد با خود ... " و  همان طور که تعریف می کرد یک دفعه زبانش روسی می شد، آن وقت خواهرهایم می خندیدند و می گفتند: " رفت روی موج روسیه" و بلند می شدند. من همان جا می نشستم و به او چشم می دوختم که یواش یواش پشتش صاف می شد و صدایش نیرو می گرفت و آن قدر می گفت تا یک دفعه اشکهایش روی چین های صورتش می ریخت و حالش بد می شد. بعد آرمن جان می آمد مرا به فارسی و او را به روسی دعوا می کرد. بارها از مادرم پرسیدم که بابوسا چه می گوید و او هر بار دستی به سرم می کشید و می گفت: " گذشته را بریز دور، گذشته ها گذشته، برو بازی کن."

آرمن جان هیچ وقت از آن وقت ها تعریف نمی کرد. انگار درست از زمانی که به ایران آمده زندگی کرده، انگار نصف زندگیش را با قیچی بریده بود و انداخته بود دور.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢

اسباب خوشبختی

 

- همین‌طور هم اگه لباس دارین ...

- لباس؟

- بله، یک پیرهن مردونه با یک شلوار که شسته و اتو کرده پَستون می‌دم. قول می‌دم.

- موضوع اینه که ... من این‌جا لباس مردونه ندارم.

- لباس‌های شوهرتون چی؟

- موضوع اینه که ... من شوهر ندارم.

هر دو سکوت کردیم. لبخند زد. من هم.

- متاسفم که شوهر ندارم تا کار شما راه بیفته، اما تا امروز هیچ‌وقت فکر نکرده بودم که یک شوهر لازم دارم.

خندید و روی مبلی نشست.

- با این حال وجود شوهر خیلی لازمه.

- احساس می‌کنم که از چیزهایی که می‌خواین بهم بگین قند تو دلم آب نمی‌شه! اما با این حال حرفتون رو بزنید ... یک شوهر به چه درد من می‌خوره؟ خب بگین دیگه ...

- که همدمتون باشه.

- کتاب‌هام همدمم هستن.

- که ببرتتون کنار ساحل.

- با بابی سگم می‌رم.

- که وقتی جایی می‌رین در رو روتون باز کنه. خودش کنار بره و شما اول داخل شین.

- با درها هیچ مشکلی ندارم و از شوهری که کنار بکشه هم خوشم نمی‌آد. نه این‌ها کافی نیست. به چه درد دیگه می‌خوره؟

- که شما رو خوشبخت کنه.

- عجب! درسته؟

- شما رو دوست خواهد داشت.

- موفق می‌شه؟

- نباید دوست داشتن شما کار سختی باشه.

- چرا؟

...

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢

مالیخولیای محبوب من

 

دعا کرده بودم خدا قلبت را سر جایش بیاورد، همیشه که نباید عقل سرجایش بیاید اما نیامد و روز به روز دورتر شدی. گفتی: " برای کمک به من رابطه مان را کم کم قطع کنیم"، گفتی: " از این به بعد می توانیم مثل دو دوست یا همکار معمولی باشیم." اما نمی دانستی چیزهایی هست که در جَنَم یک زن عاشق نیست مثل کمرنگ کردن رابطه یا تبدیلش به یک دوستی ساده! و تو باز ادامه می دادی که: " عشق تکرار می شود، باز هم عاشق می شوی. زندگی ادامه دارد و شاید بهتر از تو سهم من از سرنوشت باشد" و من با وجود شنیدن همه ی این کلمات بی روح که مثل انشای سال های دبیرستان خسته ام می کرد و سنگین بر سرم فرود می آمد باز لبخند می زدم و ادامه می دادم و امید داشتم و همین دیوانه ات می کرد، این امیدی که قطعش نمی کردم و این هم از بیماری های ما زنان است که گاه حتی تا سال ها بعد ِ رهاشدن مان امید داریم، امید به برگشتن عشق لعنتی شماها!

...

برایم نوشته بودی که ابن سینا در تعریف عشق گفته که " عشق نوعی مالیخولیای عارض بر روح است" و من در جوابت نوشتم که: " و این مالیخولیای محبوب من است."

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

ساعت‌ها

 

پایان یک روز معمولی است. در اتاق نیم‌تاریک روی میز تحریرش برگ‌های رمان تازه قرار دارد، به این کتاب امید زیادی بسته، اما در حال حاضر می‌ترسد که بی‌روح و ضعیف و خالی از احساس حقیقی باشد؛ یک بن‌بست.

حس می‌کند که سردرد از پشت گردنش به بالا می‌خزد. قد راست می‌کند. نه، این یاد سردرد است، هراس از سردرد است، و هردوی این‌ها چنان زنده است که دست‌کم برای لحظه‌ای از شروع خود سردرد تشخیص‌شان نمی‌دهد. راست می‌ایستد و منتظر می‌ماند. عیب ندارد. عیب ندارد. دیوارهای اتاق نمی‌لرزد؛ چیزی از پشت گچ دیوار زمزمه نمی‌کند. این خود اوست، آن‌جا ایستاده، با شوهری در خانه، با خدمتکارها و فرش‌ها و بالش‌ها و چراغ‌ها. این خود اوست.

...

بیرون، توی باغ پشته‌ی سایه‌دار توکا در تابوتش در پناه بوته‌ها دیده می‌شود. باد تندی از شرق می‌وزد و ویرجینیا به‌خود می‌لرزد. انگار که خانه را ترک گفته و وارد قلمرو پرنده‌ی مرده شده است. به فکر می‌افتد که تازه دفن‌شدگان، پس از آن‌که سوگواران دعاها را خواندند، حلقه‌های گل را گذاشته، و به ده برگشتند، شب تا صبح چه‌طور در گورشان می‌مانند.

لاشه‌ی توکا هنوز آن‌جاست، لاشه حتی برای پرنده هم کوچک است، زندگی یکسره از آن رخت بربسته، این‌جا در تاریکی، چون دستکشی جامانده، این مشت خالی کوچک مرگ. ویرجینیا بالای آن می‌ایستد. حالا دیگر زباله است؛ از زیبایی بعدازظهر جداشده ...

( صفحه 174)

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢