اشاره به دریا پیش از زوال بزرگ

 

حروف ...

میل ِ مرگی عجیب در من است

مثل  شباهت ِ سین به اصوات ِ سادگی

مثل شباهت زندگی به نون و القلم ... و الکاف

مثل شباهت پروانه و پری.

 

مثل شباهت عشق به حرف عین، به حرف شین،

به حرف قاف،

یا بازی واژه با معنا،

چه می‌دانم!

هر چه هست، همین است:

از همه گریزانم، از همهمه گریزانم!

دیگر سر هیچ بازاری نخواهم رفت

دیگر برای هیچ کسی آواز نخواهم خواند.

( تا زنده‌ایم، نگران‌ایم. وقتی هم که می‌میریم

باز چشم‌هامان یک سو را می‌نگرند)

اما ای کاش میان آن همه شد‌آمد شب و روز

ما راه خود را می‌رفتیم،

تو سوی من بودی و من سوسوی تو بودم.

اصلا به  کسی چه مربوط

که من بالای خواب دریا گریسته‌ام

یا در گمان کودکی از خواب گریه‌ها؟!

 

به ارواح خاک زنی گمنام در مشرق آسمان قسم،

من از این همه گریزانم،

از این‌همه همهمه گریزانم.

 

( از دفتر سوم: دیر آمدی ری‌را- 1370)

 

 

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی و

صبح ِ زود

یکی بیاید و بگوید

هر چه بود تمام شد به‌خدا ...

 

تو همیشه از همین فردا

از همین حواس ِ بی‌رویای پیش ِ رو می‌ترسی

می‌ترسی از رفتن، از نیامدن

می‌ترسی از همین هوای ساکت ِ بی‌منظور

می‌ترسی یک وقتی دستی بیاید

روی سینه‌ی باران بزند

کاسه‌های خالی اهل ِ خانه را بشکند.

اصلا تو از شکستن ِ بی‌دلیل ِ دریا می‌ترسی!

تو را به خدا نترس

نترس از این که از تو سوال شود

از این که از تو بپرسند اصلا چه کاره‌ای

این جا چه می‌کنی

چرا بی‌چراغ و چرا و چرا بی‌چرا؟ ...

 

بگو نمی‌شود یک شب بخوابی و

صبح ِ زود ...

 

بعد اگر دست ٍ خالی به خانه برگشتی

بگو کوپن‌های باطله را در باد نمی‌خرند

بگو تمام روز باد می‌آمد

بگو بعضی از احتمال ِ حادثه می‌ترسند.

 

به این زمستان ِ سیاه

نایلون نبود،

خودم کنار پنجره می‌خوابم.

 

حواسم نبود

روی سینه‌ام زدند

حالا بخوابید!

 

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی و ...

 

( از دفتر هفتم- رویاهای قاصدک ِ غمگینی که از جنوب آمده بود- 1375)

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢

به یک چیز خوب فکر کن

 

نگاه زن روی دست‌های دکتر خیره مانده بود.

- شما خودتون چی؟ دوست داشتین بچه داشته باشین؟

از وقتی که دکتر پرسیده بود زن خیره شده بود به دست‌های او، داشت کلافه‌اش می‌کرد سرجایش جابه‌جا شد، خودکار را روی میز گذاشت، دست‌ها را به طرف سر برد و موهای دو طرف را رو به عقب خواباند. نگاه زن با دست‌های دکتر پایین آمد.

انگشت‌های باریک ِ بلند و ناخن‌های بیضی شکل، انگشت‌های بدون برجستگی، دکتر دست‌هایی ظریف و کشیده داشت. کاش می‌شد پرسید: " دکتر دست‌هاتون بوی چی می‌ده؟" و فکر کرد اگر کلمات بو داشتند شاید دست‌های دکتر بوی کلمه می‌داد.

دست‌های پدر بوی چوب می‌داد، بوی تراشه‌ی چوب از زیر رنده‌ی نجاری رد شده. انگشت‌هایش کوتاه بود با ناخن چهارگوش و بند انگشت‌هایی گره‌دار و برجسته. سرانگشت‌هایش زبر بود، آنقدر زبر که انگار آن شب سمباده کشیده بود روی تن دختر. زن مورمورش شد، به حلقه‌ی طلایی رنگ انگشت دکتر نگاه کرد، دلش خواست بپرسد  " دکتر بچه‌م دارین؟"  نپرسید. کاش می‌شد سرانگشت‌هایش را ببیند، نباید زبر باشند.

صدای خفه‌ی زنگی ساعتی را که دیده نمی‌شد شنید، نشانه‌ی پایان وقت. بلند شد:

- ممنون دکتر.

دکتر خندید:

- چرا این همه عجله؟ نسخه‌تون ... قرار جلسه‌ی آینده ... ؟

و دستش را با نسخه به طرف زن دراز کرد، زن با انگشت اشاره ضربه‌ی آرامی به ساعت مچی‌اش زد، گونه‌هایش چال افتاده بود. می‌خندید!

- می‌تونم بپرسم با همسر دوم‌تون چند سال اختلاف سن داشتین؟

زن جواب داد:

- ده سال! بهزاد ده سال از من کوچیک‌تر بود، من ده سال ازش بزرگ‌تر بودم.

و به طرف در رفت و قبل از اینکه آن را باز کند و بیرون برود گفت:

- پرسیدین دوست داشتم بچه داشته باشم؟ دکتر همه‌ی دخترا مادر به دنیا می‌آن! شک نداشته باشین. به هر کدوم‌شون شک کردین یه عروسک بدین دستش، اهلی می‌شه!

( از داستان خورشید- صفحه 59)

لینک وبلاگ خانم شهابیان عزیز لبخند

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢

زندگی از نو

 

امروز، خورشید ِ صبح به روشنی سخن می‌گفت. اگر توان ِ تقریر ِ گفته‌هایش را داشتم، زیباترین کتاب ِ قرن را می‌نگاشتم.

...

دیگر به عشق اعتقاد ندارم، چون به جز عشق فکر ِ دیگری به سر ندارم.

...

کم‌تر شعفی در دنیاست که رنگ اندوه به خود نگرفته باشد و این خود شادی بی‌نقصی است که روحی پاک، توان کشف آن را دارد. این روح به اولین کتاب کودکان می‌ماند: کتاب‌هایی که کلمات اندکی دارند اما در عوض نقاشی‌ها و رنگ‌های بی‌شماری در بر دارد.

...

قتل خداوند، آسان‌تر از کشتن یک گنجشک است و قلبش را بسیار سهل‌تر از یک برگ کاغذ می‌توان درید، حتی بچه‌ها این را می‌دانند.

...

از عشق تنها تصور ضعیفی داریم تا زمانی که به نقطه‌ی اخلاص آن دست نیافته‌ایم، به عبارت دیگر آن را با توقع، گلایه و یا وهم خود نیالوده‌ایم.

..

غالب ِ انسان‌ها، هنگام تولد به همان سهولتی که یک کتاب در اسباب‌کشی گم می‌شود، روح ِ خود را گم می‌کنند.

...

آن‌چه که اکثر روشن‌فکران به دست نمی‌آورند، دانش و فراستی است که از هیچ چیز خشنود نمی‌شود، هیچ‌گاه نمی‌آرامد، همیشه در گریز است.

...

کاغذ سفیدی روی میز می‌گذارم و انتظار می‌کشم تا کلمات که مجذوب ِ نورند، یک‌یک بیایند و روی آن بنشینند.

...

مصیبتی بالاتر از این نیست که انسان نتواند هم‌صحبتی بیابد. وراجی‌های ما علاج ِ این سکوت نیست، بلکه در اکثر مواقع آن را سنگین‌تر می‌کند.

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢

از من نپرس چرا دوستت دارم

 

تنت جغرافیای من

 

عاشق‌ترم کن!

شور زیبای دیوانگی!

چاقوی فرو‌رفته در پهلوم!

دریا صدایم می‌کند

مرا بُکش

شاید با مرگ زنده شوم

 

تنت جغرافیای من

من که به نقشه‌های جغرافیا اهمیت نمی‌دهم

من پایتخت قدیمی اندوهم

 

زخمهایم                  

نشانه فرعونی

 دردم

چون دکل‌های نفت

از بیروت تا چین

 دردهایم قافله‌ایست که خلفای شام

 در قرن هفتم میلادی

  به چین فرستادند

 و در دهان دیوها گم شد

گنجشکک دلم! 

 فراموشیم!

 تابستان! 

ماسه ساحلی!

جنگل زیتون!

طعم شعله و برف!

مزه کفر و ایمان!

از ناشناختگی می‌ترسم  

 پناهم ده

از تاریکی می‌ترسم 

 پناهم ده

از سرما                  

کنارم باش

 برایم 

قصه‌های کودکانه بگو

از آغاز تولد                 

دنبال وطنی بودم              

 برای پیشانی‌ام

 دنبال گیسوان زنی        

 که بر دیوارها بنویسد ...    و پاکم کند

 عشق زنی                 

که مرا با خود به افقهای آفتابی ببرد

 دهان زنی                  

 که به براده‌های طلایی

  تبدیلم کند

 نور باران عمرم!                     

راحتم!

 چلچراغم!                           

 مساحت باغهام!

 از عطر لیمو برایم پلی بساز

 مثل شانه‌ای از عاج                  

 مرا               

در موهایت فرو کن

 و فراموشم کن

من،

 قطره گمشده‌ای از آب                                

جا مانده بر دفتر اسفند   

 عشقت

 اسب دیوانه قفقازی               

که مرا         

 زیر سمش لگدکوب می‌کند

 و در اشک چشمانم شیهه می‌کشد

 عاشق‌ترم کن                             

عاشق‌تر

 زیباترین بهار جنون!

       

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢

سقوط در آینه‌های خویشتن

 

ماکس خوابیده است. هیچ کس دیگر در خانه نیست. نمی‌شود مطالعه کنم، نمی‌توانم تمرکز کنم. اما این که همین‌طور بنشینم و خوابیدن او را تماشا کنم هم نمی‌شود.

با دیدن پدر بیمارم که در بستر مرگش خوابیده، کمکی غیر از این نمی‌توانم به خود بکنم که به نوشتن بپردازم.

امروز باز هم ماکس از تصوری که از مرگ دارد، حرف زد: تجزیه شدن، تبدیل شدن به مولکول‌های رهاشده از فردیت، بازگشت به چرخه‌ی طبیعت، در خدمت ِ جانداران جدید، گیاهان، حیوانات و انسان‌ها قرار گرفتن. نه! زندگی پس از مرگ برایش مطرح نبود، بدون ماده وجودی نداشت، بدون ثبوت مادی وجود فردی وجود نداشت.

شجاعت او را تحسین می‌کنم و هم‌زمان از این می‌ترسم که او چطور آماده است خود را به عدمی که برایش غیرقابل تصور است، بسپارد.

او در یک روز شاد در گذشته‌های نه‌چندان دور گفت: " مرگ در زندگی انسان تنها چیزی است که واقعا ناشناخته است. درباره‌ی هر چیزی گزارشی حاصل از انواع مختلف تجربه‌ها، روایت‌ها، سنت‌ها و یافته‌هایی هست که حتی گاهی هم همدیگر را نقض می‌کنند؛ اما هیچ گزارشی از مرگ وجود ندارد که بر اساس تجربه باشد. اگر چه همه‌ی کسانی که از دنیا رفته‌اند، مرگ را تجربه کرده‌اند، اما متاسفانه هیچ‌کس گزارشی از آن ارائه نداده است ..."

صفحه 106

...

سکوت تمام اتاق را فراگرفته و او مانند غریبه‌ای آن‌جا دراز کشیده است.

آن که آن جا خوابیده، پدر من است!

با این حال برایم مثل یک غریبه است.

او خوابیده، انگار از پا افتاده؛ " یک قهرمان از پا افتاده".

نمی‌دانم به چه چیزی باید فکر کنم؟ به چه چیزی می‌توانم فکر کنم؟ می‌توانم با فکر کردن، به او کمک کنم؟ اگر سعی کنم فکرهای خوب کنم، برای او سودی دارد؟

به پدرم نگاه می‌کنم و به ساعت. دوباره به او، بارها و بارها. می‌خواهم او را خوب به خاطر بسپارم. چقدر برایم سخت است. چقدر زمان آهسته می‌گذرد. به چکیدن قطره‌های سرم نگاه می‌کنم.

دست پدرم را هرگز آن‌قدر بی‌جان ندیده بودم، روی ملافه است؛ دست ریز نقشش با پوستی پیر و بدون آثار یک عمر کار بدنی. هنوز هم با نگاه کردن به دست‌هایش حالش را می‌فهمم؛ ناآرامی، برآشفتگی و خشم فروخورده‌اش، بیزاری و تردیدش را؛ همچنین حرکات بسیار سخاوتمندانه‌ و نیز شوخی‌هایش را. همیشه او را بیشتر از روی دست‌هایش می‌فهمیدم تا از روی حرف‌هایش.

گونه‌ام را روی دست بی‌حرکتش می‌گذارم، خیلی آرام. " چه‌کار می‌کنی؟ چرا این‌قدر پرسوز و گداز؟!" دستش را در دستم می‌گیرم و با دست دیگرم آن را می‌فشارم.

پدرم را دوست دارم.

بله، او را دوست دارم. این را بیش از هر زمان دیگری می‌دانم. اما هیچ‌وقت نمی‌توانم به او ابراز کنم. چگونه می‌توانم به او بگویم؟ نه، نمی‌توانم.

صفحه: 118

 

 

عنوان: سقوط در آینه‌های خویشتن

نویسنده: اورزولا پریس ( دختر ماکس فریش)

مترجم: سهیلا پشنگ

ناشر: افراز

سال نشر: چاپ اول 1392

شماره صفحه: 168 ص.

شمارگان: 1100 نسخه

قیمت: 84000 ریال

موضوع: داستان‌های آلمانی - قرن 20 م.

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

زندگی جای دیگری است

 

آدم تا وقتی بزرگ نشده، تا مدتها در آرزوی یگانگی و امنیت دنیایی است که در درون مادرش به حد کمال به او اعطا شده؛ و وقتی در مقابل دنیای بزرگسالان - دنیای نسبیت - قرار می‌گیرد، دچار اضطراب ( یا خشم) می‌شود، دنیایی که او در آن همچون قطره‌ای است در اقیانوس بیگانه.

صفحه 238

...

شعر سرزمینی است که در آن هر گفته‌ای تبدیل به واقعیت می‌شود. شاعر دیروز گفته است: زندگی همچون گریه‌ای بیهوده است. و امروز می‌گوید: زندگی چون خنده شاد است، و هر بار درست گفته است. امروز می‌گوید: همه چیز پایان می‌پذیرد و در سکوت غرق می‌شود، فردا خواهد گفت: چیزی پایان نمی‌یابد، همه چیز طنینی جاودانه دارد، و هر دو درست است. شاعر نیازی به اثبات هیچ‌چیز ندارد؛ تنها دلیلش، شدت احساسات اوست.

صفحه 229

...

فکر می‌کنید گذشته برای این قابل تغییر نیست که دیگر گذشته و تمام شده؟ وای، نه. لباس گذشته از تافته‌ای هزار رنگ درست شده و هر بار که به طرفش بر می‌گردیم، آن را به رنگ دیگری می‌بینیم.

صفحه 116

...

او بودنش را زندگی نمی‌کرد، بلکه آن را در خواب می‌دید؛ او در این زندگی - خواب، از خوابی به خوابی دیگر می‌پرید؛ خواب می‌دید، در خواب خوابش می‌برد و یک خواب دیگر می‌دید؛ بطوری که خوابش مثل جعبه‌ای بود که در آن یک جعبه دیگر بود و در آخرین جعبه هم باز یک جعبه دیگر بود و در این یکی هم باز یکی دیگر و همینطور به ترتیب.

 صفحه 87

...

اشکها برای او جوهری بود که وقتی آدم نمی‌خواهد به انسان بودن اکتفا کند، در آن حل می‌شود و میل دارد از حدود طبیعی خودش فراتر رود؛ به نظرش می‌رسید که انسان، با جاری شدن اشک، از حد و مرزهای طبیعت مادی‌اش فرار می‌کند، به دوردستها می‌پیوندد و بی‌کران می‌شود.

صفحه 281

...

همانطور که زندگی شما با شغل و ازدواجی که انتخاب کرده‌اید، مشخص شده، این رمان هم با چشم‌اندازی محدود شده که ما دریچه دیدمان را در آن، طوری قرار داده‌ایم که از آنجا فقط می‌توانیم یارومیل و مادرش را ببینیم. چرا که می‌بینیم سایر شخصیت‌ها فقط در حضور این دو قهرمان ظاهر می‌شوند. ما دیدگاهمان را همانطور انتخاب کرده‌ایم که شما سرنوشتتان را، و انتخاب ما هم - مثل انتخاب شما، غیرقابل تغییر است.

اما هر یک از ما از این متاسف است که نمی‌تواند بجز این تنها و یگانه وجودش، زندگی دیگری داشته باشد؛ شما هم دلتان می‌خواهد تمام احتمالات انجام نگرفته خود را زندگی کنید، تمام زندگیهای ممکن را. به همین‌خاطر است که ما مدام در آرزوی دیدگاه‌های ممکن دیگری که ساخته نشده‌اند، هستیم. اگر آدمی به هیچ طریقی نمی‌تواند از زندگی‌اش خارج شود، در عوض رمان به مراتب آزاد‌تر است.

صفحه 296

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢

ناگهان چراغ ها روشن شدند

 

به مناسبت روز جهانی کودک هورا

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

نوای اسرار آمیز

 

لارسن: منتظرم.

زنورکو: منتظر چی؟

                      به هم براق می شوند. زنورکو به سادگی نتیجه گیری می کند.

زنورکو: یک  آدم از یک آدم دیگه چی می خواد؟ چون کسی جوابشو نمی دونه آدم ها به معاشرت با هم ادامه می دن.

لارسن: شما چی می خواید؟

زنورکو: و شما؟ بن بست غریبیه: اونا دو نفرن و هیچ کدومشون پیش قدم نمی شه حرف بزنه. حالا منتظریم برام از خودتون بگید.

لارسن: نمی دونم چی دلم می خواد به شما بگم.

زنورکو: ازدواج کردید؟ بله، طبیعتا. شما ازدواج کردید و عاشق زنتون هم هستید، حداقل این طور خیال می کنید.

لارسن: از چی به این نتیجه رسیدید؟

زنورکو: از وجود شما یک رایحه ای به مشام می رسه، بوی زننده زندگی یکنواخت. بوی دمپایی، آبگوشت، زیرسیگاری تمیز، چمن مرتب، و ملافه های خوشبو ... در شما نمی بینم که خطر کنید تا به خوشبختی متفاوتی از خوشبختی سایرین برسید. همه چیز طبق قاعده و عبوس است. ( می زند زیر خنده)

لارسن: به نظر شما آدم مضحکی هستم؟

زنورکو: بدتر از اون: معمولی هستید.

لارسن: طوری درباره بشریت صحبت می کنید مثل این که یک سر و گردن از همه بالاترید.

زنورکو: زورگو هستم، از خود راضیم، غیر قابل تحملم، هر چی بخواهید هستم ولی معمولی نیستم، نه.

لارسن: دقیقا، این که آدم ها رو نگه می دارید تا دخلشونو بیارید عجیبه ... این چی رو پنهان می کنه؟

زنورکو (با لبخند) : سوال خوبیه.

لارسن: دست بردارید ... با نفرت با من صحبت می کنید، چرا؟ این نفرت از کجا می آد؟ ریشه نفرت هیچوقت خود نفرت نیست، چیز دیگه ای رو بیان می کنه ... رنج، ناکامی، حسادت، اضطراب ...

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢

چهل فکر سمی

 

 

فکر سمی شماره 1:  تفریح و سرگرمی وقت تلف کردن است.

فکر سمی شماره 2: برای تو بهتر است که دیگران را کنترل کنی.

فکر سمی شماره 3: برون ریزی خشم روش سالمی است.

فکر سمی شماره 4: هر طور رفتار کنی، خانواده و دوستانت باید دوستت داشته باشند.

فکر سمی شماره 5: مهربانی بر نامهربانی غلبه می کند.

فکر سمی شماره 6: آنچه را شاید باعث رنجش دیگران شود، نگو.

فکر سمی شماره 7: هدفت باید کمال باشد.

فکر سمی شماره 8: بگو " نه" – اگر به آن ها رو بدهی، سوارت می شوند.

فکر سمی شماره 9: اتمام حجت به جر و بحث پایان می دهد.

فکر سمی شماره 10: صداقت مطلق، بهترین روش است.

فکر سمی شماره 11: باید در قبال اقوام یا دوستان بی ملاحظه سکوت اختیار کرد.

فکر سمی شماره 12: تا حدودی به هر چه بخواهی می رسی.

فکر سمی شماره 13: اگر می خواهی کاری درست انجام شود، خودت آن را انجام بده.

فکر سمی شماره 14: وقتی کارها غلط از آب درمی آیند، باید به دنبال مقصر گشت.

فکر سمی شماره 15: تنبیه روش تربیتی خوبی است.

فکر سمی شماره 16: احساساتت را بروز نده.

فکر سمی شماره 17: اولین برداشت به آدم می گوید مردم به راستی چه جور افرادی هستند.

فکر سمی شماره 18: تایید پدر و مادرت مهم تر از هر چیزی است.

فکر سمی شماره 19: موفقیت و پول باعث خوشبختی می شود.

فکر سمی شماره 20: یک بار قربانی شوی، همیشه قربانی هستی.

فکر سمی شماره 21: متواضع باش؛ از خودت تعریف نکن.

فکر سمی شماره 22: انتقاد روش خوبی برای اصلاح اشتباهات مردم است.

فکر سمی شماره 23: خودخواه نباش، اولویت را به دیگران بده.

فکر سمی شماره 24: همسرت باید عاشق والدین و خانواده ات باشد.

فکر سمی شماره 25: وقتی آدم توقعات بالایی دارد، همه ی تلاشش را می کند.

فکر سمی شماره 26: مهم است که همه ما را دوست داشته باشند.

فکر سمی شماره 27: اگر مشکلات را نادیده بگیری، برطرف می شوند.

فکر سمی شماره 28: فقط برای برنده شدن بازی کن.

فکر سمی شماره 29: قوانین مشخصی برای خودت و دیگران تعیین کن.

فکر سمی شماره 30: هر کسی که به راستی عاشق توست، باید بداند چه نیازی داری.

فکر سمی شماره 31: توهین و بی احترامی باعث ناراحتی می شود.

فکر سمی شماره 32: خوب است که نسبت به خودت سختگیر باشی.

فکر سمی شماره 33: با یک عذرخواهی همه چیز درست می شود.

فکر سمی شماره 34: برای تغییر، باید دلایل رفتارت را درک کنی.

فکر سمی شماره 35: اشتباهاتت را بپوشان، حفظ ظاهر مهم است.

فکر سمی شماره 36: اگر از احساسات درونی ات پیروی کنی، اشتباه نخواهی کرد.

فکر سمی شماره 37: زندگی باید منصفانه باشد.

فکر سمی شماره 38: زوج های خوشبخت، به هیچ کس دیگری تمایل ندارند.

فکر سمی شماره 39: حرف آدم سند است؛ هرگز زیر قولت نزن.

فکر سمی شماره 40: کار سخت و طاقت فرسا شخصیت را می سازد.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
تگ ها :

سیب ترش

 

می‌دانی لادن، قهرمان کسی است که تحمل شنیدن شمارش حماقت‌هایش را داشته باشد. و حالا برای من از همه سخت‌تر شنیدن سرزنش‌های مامان است. رنجموره! دلش می‌خواهد بمیرد و من را نبیند به این وضع! ترجیح می‌دهد مرده باشم و این‌طور نباشم. این یکی از همه بدتر است، لادن. یادت است چه‌قدر مخالف بود؟ تازه ماجرای تو و خربازی‌های مان را هم نمی‌دانست و برای تو که نزدیک‌ترین دوست من بودی، درد‌دل می‌کرد تا به خیال خودش چاره‌ای شود. چه می‌دانست که تو خودت می‌آیی و برای من بیچاره تعریف می‌کنی، که اگر بداند یا بالاخره یک روزی بفهمد همه چیز را، که فهمید، چی؟ هیچ. حالا شماره‌اش را که می‌بینم چشم‌هایم را می‌بندم و گوش‌هایم را می‌گیرم تا نشنوم. هر کلمه‌ای که می‌گوید تا مرز جنون می‌بردم. خیلی خوب می‌شد اگر یکی پیدا می‌شد و به من می‌گفت که چرا از میان این همه بدبختی، کلمه‌های مامان چاقو می‌شوند و در زخم رانم گیر می‌کنند. ها؟ این دیگر چه بدبختی است که انگار به جای خون، همه‌ی زندگی‌ام درون آن زخم قلنبه شده و مامان مثل الاهه‌ی عذاب افتاده به جانش؟ گفت با یک چمدان نرفته‌ای، اما با یک چمدان برگرد. برای خودش یک چیزی می‌گفت. می‌گوید هنوز هم. چه‌طوری می‌خواهد حریف بابا شود؟ چه‌طوری می‌خواهم بابا را تحمل کنم که عادت دارد هر چیزی را با معیارهای خودش پیمانه کند، که حرف آخرش را به قول خودش همان اول می‌زند و دیگر حاضر نیست چیزی بشنود یا بگوید که بهتر است عاقل باشم؟ عقل سیری چند که خیال می‌کردم تنها راه نجات از همین سوراخی می‌گذرد که من پیدا کرده‌ام بس که حالم به‌هم می‌خورد از سفسطه‌بافی‌های بابا و معیارهای نخ‌نما و حرف‌های تکراری‌اش درباره‌ی آدم‌هایی که از نظر او دو دسته بیشتر نبودند. مثل این که همه‌ی دنیا را بچپانی تو دوتا دایره‌ی این‌وری و آن‌وری و یکی را سیاه ببینی و آن یکی را سفید، آن هم بسته به این‌که خودت کجا ایستاده باشی.

آه لادن، چه می‌کردی اگر جای من بودی و خر مغزت را گاز زده‌بود که بخواهی ترتیب هر چه مرز و دسته را بدهی و مرزها و دسته‌های خودت را به اسم زندگی درست کنی؟ خیال می‌کردم پنجره‌ای باز شده و من فقط باید نفس بکشم. هر طوری شده تا مثل آن ماهی زشت ِ کارتون پلنگ صورتی نشوم که آن‌قدر در خشکی نفس کشید که وقتی توی آب می‌انداختندش تا مرز خفگی می‌رفت. تا کی خودم را به مردن می‌زدم به امید آن‌که آزاد شوم؟

 

لینک خانم نوبخت لبخند

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢

مهمانسرای دو دنیا

 

ژولین: می‌ترسم

لورا: بی‌خود. من، هیچ‌وقت نمی‌ترسم.

ژولین: لورا من می‌ترسم! با من حرف بزنین!

لورا: چی می‌خواین بهتون بگم؟

ژولین: از خودتون بگین. زود باشین، از خودتون! زود باشین فقط یه دقیقه وقت دارم. کجا زندگی می‌کنین؟

لورا: توی یه خونه‌ی بزرگ کنار دریا، با پنجره‌هایی به وسعت افق.

ژولین: ساحل هم داره؟

لورا: آره، طولانی، سفید و آبی. عاشق اینم که من رو روی ساحل گردش ببرن.

ژولین: و بعد؟ دیگه چه‌کار دوست دارین بکنین؟

لورا: دوست دارم تو رویا فرو برم. موسیقی گوش کنم. و وقتی موسیقی گوش می‌کنم، صدای سکوت اطرافم رو بشنوم.

ژولین: و بعد؟

لورا: بعدشم دوست دارم کتاب بخونم، دیوانه‌وار، تا تمام زندگی‌هایی رو که من نتونستم بشناسم تجربه کنم.

ژولین: دیگه چی؟

لورا: بعد هم به نظرم می‌آد ... که دلم می‌خواست عاشق باشم.

ژولین: آخ من ‌هم همین‌طور.

...

عکس پست از چکاوک عزیز لبخند

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

رویاهای پدرم

 

گفت: " خوب، پس مشکل این است، این‌طور نیست؟ تو نمی‌دانی. تو دقیقا مثل سایر این گربه‌هایی هستی که بیرون هستند. همه شما فکر می‌کنید رفتن به دانشگاه آخرین چیزی است که شما ظاهرا باید انجام بدهید. پیرها بهتر درک می‌کنند، آنهایی که همه آن سال‌ها برای اجازه رفتن شماها به دانشگاه جنگیدند- آنها از دیدن شما در آنجا بسیار خوشحال می‌شوند، ولی حقیقت را به شما نخواهند گفت. بهای واقعی پذیرش شما."

" و آن چیست؟ "

او گفت: " مبارزه‌ات را در خانه بگذار. مردمانت را پشت سرت رها کن."

سعی کرد از بالای عینک مطالعه‌اش چهره مرا مطالعه کند. " چیزی فهمیدی پسر! تو به دانشگاه نمی‌روی تا فرهیخته و با فرهنگ بشوی. تو به آنجا می‌روی تا آموزش ببینی. آنها تو را آموزش می‌دهند که چیزی را که نیاز نداری، بخواهی.  آنها تو را آموزش می‌دهند که کلمات را دست‌کاری کنی تا تو هیچ‌وقت، هیچ‌چیز را متوجه نشوی. آنها تو را آموزش می‌دهند که همه چیزهایی را که می‌دانی، به راحتی فراموش کنی. آنها تو را خیلی خوب آموزش می‌دهند، تو کم‌کم حرف‌های آنها درباره فرصت‌های برابر، روش‌های آمریکایی و همه این چیز‌ها، را باور می‌کنی. آنها مقامی در گوشه یک اداره به تو می‌دهند و تو را به مجالس پرزرق و برق دعوت می‌کنند. و به تو می‌گویند که مایه افتخار مبارزه‌ات هستی. و درست زمانی که شروع به بهره‌برداری از دانسته‌هایت می‌کنی، آنها غل و زنجیری را آشکار ساخته و اجازه می‌دهند تو بفهمی که ممکن است یک آموزش خوب دیده باشی، یا یک کاکاسیاه حقوق‌بگیر خوب باشی، اما تو یک کاکاسیاه هستی، فقط همین."

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢

دوستم دارد، دوستم ندارد

 

هیچ تضمینی برای این وجود ندارد که عشق ما به یک موجود دوست داشتنی همیشگی باشد.  خود ما به مرور زمان تغییر می کنیم و دیگری هم همین طور. هر چقدر عشق ما بیشتر به چیزهای ظاهری و تصورات خاص ایده آل از یک شخص وابسته بوده باشد، نگه داشتن آن مشکل تر خواهد شد. تمام اتفاقات بر دارایی  عشقی ما فشار می آورد،  مبدل به یک انتظار برای دوست داشتنی تازه و متفاوت می شود یا به پس گرفتن عشق ما منتهی می گردد. تصورات رمانتیک یک عشق غیرقابل تغییر که در معرض هیچ خطری نیست، با واقعیت زندگی ما همخوانی ندارد. به علاوه خیلی ساده تبدیل به توقعی می شود که نطفه ناامیدی هم در آن قرار دارد. عشق به مثابه یک پدیده به قدر کافی فوق العاده هست و نیازی نیست که ما با رمانتیسم آن را ایده آل تر کنیم. به این ترتیب در هر عشقی، انتظار تغییر هم وجود دارد. دوست داشتن چیزی که تغییر نکند، بسیار ساده تر است. برای مثال خاطرات، گذشته، یک فرد مرده یا یک عقیده. به همین دلیل دوست داشتن عشق ساده تر از دوست داشتن یک فرد است، زیرا در این صورت آمادگی ما برای عشق فقط بستگی به خودمان دارد؛ و حتی یک عشق شکست خورده هم با گذشت زمان و تغییر فرد مقابل، در معرض خطر چندانی قرار ندارد. بیشتر بستگی به خود ما دارد فقط از طریق ما می تواند تمام شود.

از: توانایی دوست داشتن نوشته فریتس ریمان

...

عدم اعتماد به خود، احساس کامل نبودن و آرزوی داشتن بازدهی بالاتر، شرایط لازم برای آغاز عشقی است که کوششی برای ترمیم و بازسازی احترام به خود است. چرا وقتی از خودمان رضایت داریم، باید در جست و جوی یه " خود" دیگر و بهتر باشیم؟ عشق در پی نارضایتی و تنفر از خود، افسردگی و گاهی یاس و ناامیدی می آید. از شدت عشق می توانیم شدت احساس کاستی های شخصی را اندازه بگیریم.

این عدم هماهنگی در درون ما را مقایسه ناخودآگاه بین " من" واقعی و آن انسان ایده الی که می خواهیم باشیم تعیین می کند. امسانی که زیباتر، بهتر، باهوش تر، جسورتر و تواناتر از ماست. تقریبا تمام انسان ها در کودکی تصویری از چنین فرد برتری برای خود می سازند. این تصویر را " من ایده آل" می نامیم.

از: آمادگی احساسی نوشته تئودور رایک

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢

خدمتکار و پروفسور

 

" نمی دانستم که پاسخ یک مساله ریاضی می تواند زیبا ... یا زشت باشد."

" راه حل واقعا درست، راه حلی است که تعادلی موزون بین قدرت و قابلیت انعطاف را نشان بده. راه حل های زیادی هستند که از نظر تخصصی درست هستند اما درهم و خسته کننده و نامفهومند. اما این چیزی نیست که آدم بتواند توضیح بدهد. این که بخواهی توضیح بدهی که چرا یک فرمول زیباست مثل این می ماند که بخواهی علت زیبایی ستاره ها را توضیح بدهی."

...

 

"  واقعا؟ من همیشه فکر می کردم آدم ها اعداد را اختراع کرده اند."

" نه، ابدا. اگر این جوری بود که درک اعداد تا به این حد سخت نبود. نیازی هم به ریاضی دان ها نبود. در واقع هیچ کس نمی داند اعداد کی به وجود آمدند و یا کی انسان از وجود اعداد آگاه شد. اعداد همیشه در زندگی بشر بوده اند."

" پس برای همین است که این همه آدم های باهوش سعی می کنند روی اعداد کار کنند؟"

" بله. و برای همین است که بشر در برابر کسی که اعداد را خلق کرده موجودی نادان و ضعیف است."

...

 

در خیالم خالق جهان هستی را می دیدم که در گوشه ای دور از آسمان نشسته و تور ظریف و زیبایی را می بافت. توری که ضعیف ترین نورها از دل آن عبور می کرد. توری که از هر طرف تا بی کران ها امتداد داشت و نسیم آسمانی آن را به آرامی تکان می داد. آدم دوست داشت دست دراز کند و آن تور را لمس کند، در برابر نور بگیرد و آن را به گونه اش بچسباند. و در این زمان است که انسان تنها دلش می خاهد بتواند بار دیگر آن طرح ها را باز آفرینی کند و با استفاده از اعداد، و به گونه ای با زبان خود، آن را ببافد؛ و کوچک ترین طرح های آن تور را مال خود و زمینی کند.

 

***

 

عنوان: خدمتکار و پروفسور

نویسنده: یوکو اوگاوا

مترجم: کیهان بهمنی

ناشر: آموت

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 248 ص.

موضوع: داستان  های ژاپنی- قرن 20 م.

قیمت: 100000 ریال

 

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

ادویه برای گوشت‌های تلخ

 

 

پروانه، پَر!

عزیز من:

علم پیشرفت کرده؛

پروانه‌ها همه نسل اندر نسل

" روانپریش" بوده‌اند.

عشقی در کار نیست!

×××

 

کاربلد

کارم را بلدم

دم ِ در،

چتر و اشتیاق و شادی را

به میخ آویختم

و

وارد شدم ...

×××

 

سرنام

اول،

فرشته‌ی آسمانی بودم

بعدتر شدم:

ضعیفه‌ی معلقه!

×××

 

نگرش

" مسئله را هر‌طور نگاه کنی همان‌جور پیش می‌رود ..."

 

باور کنید:

من هی دارم

خیلی خوب جوری نگاه می‌کنم

خیلی خوب جوری ...

شاید

مسئله‌اش خراب است

خوب!

×××

 

 می‌فهمی!

 

" مقبول باش،

بخند، حفظ آبرو کن

فهمیدی؟ "

 هق‌هق‌کنان:

خندیدیم و فهمیدیم و شدیم

با آبروی مقبول یعنی:

از هر طرف خوب دیده شویم

دورو، ضد‌آب!

×××

 

گل فروش

با چند

شاخه

از همه کلهایت؛

می توان گلی به سر زندگی زد؟

×××

نفرین

الهی

میخ

بشوی

همه بزنند توی سرت!

×××

تجربه شده

نشنیده‌ای:

" دوش وقت سحر از غصه نجاتم داد ..." ؟!

...

وقتی غصه داری:

باید صبح زود دوش بگیری!

×××

پرسش بنیادین

می‌گویند:

" خوشگلی دردسر دارد"

تو که همیشه سردرد داری

چقدر خوشگلی مگر؟!

×××

نام

نام من شاید

ابرست؛

گاه‌گاهی می‌بارم!

×××

پیشرفت

از اولش این‌قدر احمق نبود،

بعدها

بیشتر تلاش کرد!

×××

فرق

جوان پیر شدن،

همان

پیر شدن ِ یک جوان

نیست:

آن دریغ است،

این دعا!

×××

حسن همجواری

غبطه خوردم

به حسن همجواری نخود فرنگی‌ها در یک لفاف،

وقتی در صد و چهل و پنج متر

با هم نساختیم!

×××

حراجی

در حراجی آفتاب؛

دلگرمی بودن تو

نصیب من شد ... !


 

عنوان: ادویه برای گوشت‌های تلخ ( طنز و دل‌نوشته‌های هانا مهر)

نویسنده: هانا مهر

ناشر: مروارید

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 112 ص.

موضوع: شعر طنز فارسی- قرن 14

قیمت: 35000 ریال

  
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢

کودکی

 

از روزی که باباش از جنگ برگشته با هم جنگیده‌اند، جنگی که باباش توش هیچ شانس برنده‌شدن نداشته، چون که اصلا نمی‌توانسته پیش‌بینی کند دشمن‌اش چه‌قدر می‌تواند بی‌رحم و سر‌سخت باشد. این جنگ هفت سال در جریان بوده، امروز روز ِ پیروزی اوست. احساس آن سرباز روسی‌ای را دارد که در برلین رو پشت‌بام مجلس پرچم سرخ را فراز ویرانه‌های شهر بالا برد. با این حال آرزو می‌کند ای کاش آن‌جا نبود تا شاهد این نکبت باشد.

دل‌اش می‌خواهد فریاد بزند: من هنوز بچه‌ام! دوست دارد کسی، زنی، بغل‌اش کند، زخم‌هاش را ببندد، دلداری‌اش بدهد، به‌ش بگوید این‌ها همه کابوس‌اند. یاد مادربزرگ می‌افتد که لُپ نرم و خنک و خشک مثل ابریشم‌اش را می‌آورد جلو تا ببوسدش. دل‌اش می‌خواهد مادربزرگ‌اش می‌آمد همه‌ی کارها را راست و ریس می‌کرد.

×××

اصرار پشت اصرار از مادرش می‌خواهد اقرار کند کدام‌یک را بیش‌تر دوست دارد، او را یا برادره را. هم هیچ‌وقت دُم به تله نمی‌دهد. لب‌خند به لب می‌گوید: " هر دوتان را اندازه‌ی هم دوست دارم." حتا زیرکانه‌ترین سوال‌اش - بگیریم خانه آتش گرفته و مادر می‌رسد فقط یکی از آن دو تا را نجات بدهد، چی؟ - نمی‌تواند مادرش را به دام بیندازد. می‌گوید: " هر دوتان را، مطمئن باش هر دوتان را. ولی خانه آتش‌بگیر نیست."

×××

اصلا یادش نمی‌آید آن روز عصر به اَگنس چی گفت. ولی همه چیز را به‌ش گفت، همه کارهایی که می‌کرد، هر چی می‌دانست، هر امید و آرزویی که داشت. اَگنس ساکت همه را شنید. باز هم هنوز حرف‌هاش تمام نشده بود و می‌دانست آن روز به‌خاطر وجود اَگنس با روزهای دیگر فرق داشت.

با اَگنس بودن برای‌اش خیلی فرق می‌کند تا با همکلاسی‌هاش بودن. آن هم به‌خاطر آرامش اَگنی است، به‌خاطر آمادگی‌اش برای گوش دادن. دوتایی گردش می‌کنند و از چیزهایی حرف می‌زنند که اگر بزرگترها می‌شنیدند از حیرت سر می‌جنباندند: از این که آیا جهان آغازی دارد، که آیا دورتر از سیاره‌ی تاریک یعنی پلوتو چیز دیگری هم هست، از هستی خدا، که آیا اصلا هست.

چه‌جوری ست که او این‌قدر راحت می‌تواند با اگنس حرف بزند؟ برای این که دختر است؟ اَگنس انگار به هر چیزی توی ذهن او بگذرد بی‌رودوایستی و راحت جواب می‌دهد. نکند عاشق اگنس شده باشد؟ یعنی این عشق است - این دست و دل‌بازی بی‌دریغ، این حس که دیگر می‌فهمند‌ات، که احتیاجی به تظاهر نداری؟

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢

گل‌های معرفت

 

شب که شد، به فرهنگ لاروس پدرم مراجعه کردم. پیدا بود که خیلی نگران سلامت ابراهیم آقا بودم، چون از فرهنگ لغات اصلا دل خوشی نداشتم. فرهنگ همیشه پکرم کرده!

" صوفی‌گری، شاخه‌ای از عرفان اسلامی است که در قرن هشتم پدید آمد. مقابل شریعت که احکام و قوانین دینی است. صوفی‌گری بر جنبه درونی و باطنی دین تاکید می‌کند."

بیا، می‌دانستم که فرهنگ لغات فقط چیزهایی را خوب توضیح می‌دهد که آدم معنی‌شان را بداند. برای لغاتی که نمی‌دانی فرهنگ لغات مشکلت را دو تا و ده تا می‌کند. این قدر بود که دانستم که صوفی‌گری بیماری نیست. و همین خیالم را قدری آسوده کرد. صوفی‌گری یک شیوه فکر است. گر‌چه بعضی فکرها هست که کم‌تر از بیماری نیست. این حرفی بود که خود ابراهیم آقا می‌زد. تصمیم گرفتم دنبال معنی این لغت را بگیرم و معنی کلمات تعریف فرهنگ را یکی‌یکی پیدا کنم. تا عاقبت به این نتیجه رسیدم که ابراهیم آقا گرچه لیکور رازیانه را دوست دارد مسلمان است و به خدا اعتقاد دارد، گیرم به شیوه‌ای خاص، و چون از احکام و قوانین دین پیروی نمی‌کند پس لابد قاچاقی است و این موضوع اسباب نگرانی من شد. زیرا اگر به اعتبار قول فرهنگ لاروس مسلمانان پیرو احکام شریعت " اصرار دارند که به دقت از قوانین دین اطاعت کنند" ماحصل کلام ناراحت کننده می‌شد، زیرا معنی‌اش این می‌بود که ابراهیم آقا آدم خوبی نیست و من با کسی معاشر شده‌بودم که قابل معاشرت نبود. اما در عین حال مراعات قوانین و احکام کار وکلا بود، مثل پدر خودم، یعنی یک صورت عبوس و یک خانه پر از ماتم.

( ابرهیم آقا و گل‌های قرآن)

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

پاییز بهاریست که عاشق شده‌است

 

تلخ است که لبریز حقایق شده‌است

زرد است که با درد موافق شده‌است

عاشق نشدی وگرنه می‌فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده‌است

×××

 

یک ... دو ... سه ... چار ... می‌شمردم تک تک

بی‌تاب پی تو می‌دویدم با شک

حالا که بزرگ‌تر شدم، می‌فهمم

تمرین جدایی است قایم باشک

×××

بی عشق، به دور خودمان می‌گردیم

بی‌خود شب و روز در جهان می‌گردیم

دنیا قبرستان بزرگی‌ست که ما

دنبال مزار خود در آن می‌گردیم

×××

 

در کودکی آرزو شدی دل‌ها را

بازی دادی دلخوشی ِ فردا را

ما پیر شدیم و دور خود می‌گردیم

ای چرخ و فلک! چه یاد دادی ما را؟

×××

 

صبحی گره از زمانه وا خواهد شد

راز شب تار برملا خواهد شد

در راه، عزیزی‌ست که با آمدنش

هر قطب‌نما، قبله‌نما خواهد شد

 

با تشکر و سپاس ویژه از دوست خوبم آرزوی عزیز برای هدیه این کتاب لبخند

ادامه مطلب   
نویسنده : ل. ک. ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢