یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف

 

کتابها چه خلاقیت لذت بخشی برایم به ارمغان می آورند! وارد شدم و میز را دیدم که پوشیده از کتاب بود. همه را بو کشیدم و نتوانستم در برابر وسوسه برداشتن این یکی مقاومت کنم، فکر می کنم می توانم برای همیشه اینجا بمانم و در نهایت خوشبختی کتاب بخوانم.

...

چیزی برای گزارش کردن نیست، به جز حمله تاب نیاوردنی بی قراری که برای برطرف کردنش باید نوشت. در اینجا به صخره زنجیر شده ام، ناچارم هیچ کاری نکنم، سرنوشت شومم این است که بگذارم همه نگرانی ها، کینه ها، ناراحتی ها و وسواس ها مرا بخراشند، چنگ بزنند و بازآیند. هیچ کس در سراسر ساسکس به اندازه من بدبخت نیست، یا آگاه از ظرفیتی بی اندازه برای خوش بودن که در من انباشته شده و استفاده از آن میسر نیست.

...

من آدمهای مثل خودم را دوست ندارم. از آنها متنفرم. از کنارشان می گذرم تا همچون قطرات یک باران آلوده بر من ببارند. دیگر توان فراهم آوردن آن انرژی را ندارم که با دیدن این شکل های خشک کوچک که از کنارم می گذرند، گردشان بچرخم، آنها را بخیسانم، به آنها قوت قلب بدهم و عاقبت آنها را بیافرینم. در گذشته این استعداد را همراه با شوق و ذوقی داشتم که به میهمانی ها رونق می بخشید. حالا وقتی صبح زود بیدار می شوم، بیشتر روز را در رختخواب تنها می گذرانم و لذت می برم، روزی با استراحت های آرام و طبیعی، کمی سر زدن به چاپخانه، به راحتی در آبهای ژرف افکارم فرو رفتن و قایقرانی در جهان زیرزمینی، و بعد شب با خواندن جوناتان سوئیفت، پر کردن منبع آن چشمه.

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱