نقطه سر خط!

سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند، بی هودگی بود: تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود. مدام سیزیف باید تخته سنگش را از یک سربالایی تیز بالا می برد، همین که به نوک سربالایی می رسید سنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره. او دوباره پایین می آمد و آن را هن و هن کنان بالا می برد.

فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده می شود. زاویه ها و تیزی های سنگ که دست های سیزیف را خونین و مالین می کرد، در صد ساله اول مجازاتش صاف و صوف شد. گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعد صاف شد، طوری که هل دادن پرزحمتش جایش را به قل دادن ساده داد. در هزاره بعد، تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده بود.

تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده: سنگریزه را توی جیبش می گذارد، و با کارت اعتباری، قرصهای مسکن و داروهای آرام کننده می برد.

حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش، روی قله کیفرگاهش می رود و شب ها دوباره پایین می آید.

( کیفر)

...

 

" تو همش می ترسی، می ترسی، می ترسی!"

این را دیروز کودکی به من گفت تقریبا خسته و ملول ...

راستی کی نمی ترسم؟

خیلی وقت ها، اغلب، ولی در همان مواقعی که می ترسم، دوباره احساس می کنم همین حالاست که نمی ترسم و همین حالا دارد زندگی شروع می شود.

وقتی ترس ندارم، یا احساس دلمردگی می کنم یا آن قدر خوشبختم که از خوشبختی هیجانی می شوم و هر گوژپشت دور و اطرافم را مخل خوشبختی خود احساس می کنم. هنوز که هنوز است یاد نگرفته ام در خوشبختی عاقل بمانم...

( پتر هاندکه)

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱