پسری که مرا دوست داشت

 

امین الله نه تار می زد، نه سه تار و نه حتی قیچک، اما ناخن انگشت های اشاره و کوچک دست راستش را بلند کرده بود. دست هایش را روی میز می گذاشت خانم منشی موسسه خراسان بزرگ زل می زد به دست های ظریف و ناخن های قشنگ امین الله.خرج تحصیل امین الله را خواهر و برادرش می دادند که یکی در کانادا و دیگری در آلمان بود. خانواده امین الله ساکن پیشاور پاکستان بود و کم و بیش دستش به دهانش می رسید.

وقتی حکومت طالبان سقوط کرد دو ماه بود امین الله از رساله دکتری اش در رشته علوم ارتباطات دفاع کرده بود. امین الله کار در موسسه خراسان بزرگ را بعد از دفاعش پذیرفت که کاری بود سهل و ساده و قرار بود امین الله موتیف های مشترک افسانه های ایران و افغانستان را استخراج و دسته بندی کند.

امین الله اولین شام را که با خانم منشی خورد، سیل تلفن ها از کانادا، آلمان و پیشاور به سویش سرازیر شد که تماما در خصوص ادای دین به مام میهن بود.

سرزمین مادری او را برای ادای دین فرا می خواند.

امین الله به تکاپو افتاد سری به افغانستان بزند و از چند و چون دانشگاه ها و پذیرش استاد سر دربیاورد. دانشگاه کابل درخواستش را رد کرد و کسی توصیه کرد به دانشگاه بلخ سری بزند، که تازه رشته روزنامه نگاری تاسیس کرده بود. عمویش در کابل یک دست لباس زوار دررفته مردم عامی را به او پوشاند و او را روانه بلخ کرد. همان طور که پیش بینی می شد در میانه راه در کمین طالبان گرفتار شد به همراه انبوه کارگران و مردمانی که برای دیدار خانواده هایشان عازم بلخ بودند. طالبان جماعت را به صف کردند و محاکمه را آغاز، کی هستی، چه کاره ای،  برای چه به بلخ می روی؟

" کارگر " ، " کارگر "، " کارگر. " امین الله هم گفت کارگر.

" دست ها جلو."

 جماعت بقچه ها را زمین گذاشت و دست ها را پیش رو گرفت. طالبان از جماعت سان دیدند و امین الله تا نوبتش برسد ناخن کوچک دست راستش را با دندان چید. اما نتوانست برای دست های کار نکرده و ظریفش کاری بکند.

از صف بیرونش آوردند. اتهام مشخص بود، جاسوسی برای اجانب.

چشم هایش را نبستند اما دست هایش را بستند.

...

پسری که مرا دوست داشت به سرعت با دوچرخه هرکولسش از کنار من و دوستم رد می شد و می گفت: " غصه نخورین هر دوتا تونو می گیرم. " ما نگاه می کردیم به شانه های پهن و پاهایش که محکم پا می زدند و ریز زیر بال چادرهامان می خندیدیم.

ما غصه خوردیم وقتی پسری که مرا دوست داشت به جبهه رفت، هر دو پایش را از دست داد. اول به خواستگاری من و بعد به خواستگاری دوستم آمد و جواب رد شنید.

...

پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دختر دانش آموز رد می شد و می پرسید: " عروس مادر من می شی؟ ". دخترک هرگز به این سوال جواب نمی داد. سکوت علامت رضا بود، این را هر دو می دانستند.

پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دوسالگی دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت.

فردای روز تشییع جنازه استخوان های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می زد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت : " چقدر پسرتون خوشگل بود! ".

 

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱