از نوشتن

کافکا به فلیسه

پراگ 27 نوامبر 1912

از تعطیلات کریسمس ام پرسیده بودی؟ ... خوب تصمیم سفت و سخت گرفته بودم این وقت را صرف رمانم بکنم، چه بسا صرف پایان یک رمان.

امروز رمان بیش از یک هفته است دست نخورده و داستان تازه ( مسخ) گر چه دارد به پایان می رسد، اما دو روز است می خواهد به من بباوراند تویش گیر کرده ام، در واقع باید بیشتر به تصمیم پایبند بمانم... ببین، تصمیم گرفته بودم قبل از تمام کردن رمان، خودم را به دیگران نشان ندهم، اما از خودم می پرسم، البته فقط امشب، آیا پس از تمام کردن رمان، رضایت تو، عزیزترینم را، بهتر یا کم تر بدتر از قبل فراهم کنم؟ و آیا این مهم تر نیست که به جای اینکه شش روز و شش شب متوالی به خشمم در نوشتن آزادی بدهم، بالاخره چشم های بیچاره ام را با تماشای تو سرشار کنم؟ تو جواب بده، من به سهم خودم یک " بله " گنده می گویم.

...

سپتامبر 1912

داستان داوری را در شب بیست و دوم ، از ساعت ده شب تا شش صبح، یک نفس نوشته ام. به خستگی می توانستم پاهایی که از فرط نشستن خشک شده بودند، از زیر میز بیرون بکشم. وجودم آکنده از تلاشی وحشتناک بود و شادی این که داستان چگونه در برابرم شکل می گرفت و چگونه در برکه ای پیش می رفتم. چگونه می توان همه چیز را گفت، چگونه برای همه چیز، برای غیرعادی ترین الهامات، آتشی بزرگ آماده است که در آن فنا می پذیرند و جان می گیرند.

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱