کاناپه قرمز

 

کلمانس بارو هیچ وقت سفر نکرده بود، هیچ وقت پایش را از پاریس بیرون نگذاشته بود. جانش به جان این شهر بند بود.سال ها بود که در همه ی فصل ها هر روز که کارش در آتلیه و با کلاه ها تمام می شد ساعت ها راه رفته بود... اتفاقاتی که در شهر می افتاد به نظر نمی رسید که تاثیری در حال او داشته باشد. مخصوصا که آن ها را نمی دید، چون حالا دیگر راه نمی رفت، و هیچ توجهی هم به آن چه برایش می گفتند نداشت. پاریس واقعی او پاریس خودش بود، پاریسی که آن را در جوانی اش شناخته بود و هیچ چیز نمی توانست نابودش کند. چند روز قبل از عزیمتم آمده بودم خانه ی او و خوانده بودم، جاده ی درازی نامرئی، و راحت. بر دامن مه با هم کیف کردن. در مهی که صداهای خش دار سوراخ سوراخش کرده اند با هم لرزیدن. با هم. با دیگران. چه جمع هایی که دنیای فریبنده در آن ها ما را از همدیگر جدا می کند... این متن ملتهب را که از هلن بست بود و ذهن مرا برای پذیرش سفر آماده می کرد با تانی می خواندم. یاد ژیل افتاده بودم و آن ضرب المثل تبتی که می گوید سفر یعنی به اصل کاری برگشتن. بعد دیگر ساکت شده بودم. بی قراری ام برای رفتن به یک جای خیلی دور، و تک و تنها هم رفتن، بر وجودم مستولی شده بود. کلمانس گفته بود، به چیزی داری فکر می کنی؟ در جوابش گفته بودم، به یک کسی. زیر لب گفته بود، خوش به حالت که کسی را داری که به او فکر کنی. - تو هم پل را داری! تو به او فکر نمی کنی؟ گفته بود، کدام پل... دلم به خاطر آن پل را فراموش کردنش برایش سوخت.

...

ساعت همه ایستگاه ها به وقت مسکو بود، همه شان، و من خیلی زود از حساب کردن دست برداشتم. ساعت ها چیزی به نام زمان نبودند، نوعی فرار بودند، تعلیقی شاید ...

...

غالبا خیلی زود، موقع سپیده دم، از خواب بیدار می شدم. در دریایی از مه، که قطار کورکورانه در آن راه می پیمود، کاج ها و غان ها به زحمت دیده می شدند و انبوهی از ایسباها در مه غوطه می خوردند که فرسوده از یخبندان و آفتاب بی رحم تابستان به خمیر کاغذ می مانستند. روشنایی مات کم کم صاف تر می شد تا آسمان خیلی بلندی نمایان شود که من با نگاه تعقیبش می کردم و آن هم به افق پناه می برد. به کدام افق؟ همه چیز دور و غیرقابل دسترس و خیلی بزرگ به نظر می رسید. این بیدارشدن ها را، که هیچ اتفاق خاصی در خود نداشت، دوست می داشتم. این آمیزه ظریف واقعیت و رویا را. در داخل کوپه تنفس های نامنظم همسفرهایم که هنوز خواب بودند این احساس عجیبم را که آدم گم شده ای هستم تقویت می کرد، اما این منی که هیچ کس به فکرش نبود جسمش در آن جا یک جای کامل برای خود داشت و هر روز که می گذشت بیشتر آن را می پذیرفت و بیشتر در آن حاضر می شد.

 ...

می دانستم که سفر واقعی بعد از بازگشتن و آن موقع شکل می گیرد که همه روزهایی را که بعدا خواهند آمد از خودش پر می کند، و این حس سرگشتگی را از یک زمان به زمان دیگر و از یک مکان به مکان دیگر می برد. سفر یعنی تصویرهایی که تصویرهایی دیگر را می پوشاند. سفر یعنی کیمیای پنهان. سفر یعنی اعماق عکسی که آنجا سایه های مان حقیقی تر از خودمان به نظر می رسند. پس مشکل ترین چیز فقط این است که مجبور باشی از جایت بلند شوی، بدون این که جایی باشد که به آنجا بروی.

...

 زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی. هیچ خبری از زندگی نمیشد. خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد.

 

×××

 

عنوان: کاناپه قرمز

نویسنده: میشل لبر

مترجم: عباس پژمان

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول: 1386، چاپ دوم: 1389

صفحه: 120 ص.

قیمت: 25000 ریال

موضوع: داستانهای فرانسه-- قرن 20 م.

شمارگان: 1500 نسخه

لینک ناشر: http://cheshmeh.ir/

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱