پائولا

 

 

کنار پائولا دراز می کشم و چون از من درشت تر است، تا جایی که بتوانم او را به سینه ام می فشارم، و در همان حال دعا می کنم آرامش داشته باشد و در سکونی عرفانی بیارامد، دعا می کنم در بهشت هماهنگی و سکوت منزل کند، دعا می کنم خدایی را ملاقات کند که در عمر کوتاه خود آن چنان مشتاقانه در جستجویش بود. به دنبال الهاماتی هستم تا نیازهایش را دریابم و آسوده نگهش دارم که روحش بتواند بدون ناراحتی به منزلگاه های ناشناخته سفر کند. چه احساسی دارد؟ گاهی اوقات می ترسد، می لرزد، چشمهایش گشاد و خیره می شود، انگار که دارد مناظری از جهنم می بیند، سایر اوقات در عالم بی خبری است، بی حرکت، گویی همه چیز را پشت سر گذاشته است. زندگی معجزه است، و برای او ناگهان به پایان رسیده، بدون این که مهلت خداحافظی داشته یا به حساب هایش رسیده باشد، در لحظه گیجی و اوج جوانی، درست وقتی که آغاز به کنجکاوی در معانی چیزها کرده بود، جدا شد و مسئولیت یافتن پاسخ را به عهده من گذاشت.

...

 

 یک روز انتظار بیشتر، یک روز امید کمتر.

 یک روز سکوت بیشتر، یک روز زندگی کمتر.

 مرگ با خیال راحت در سرسرا پرسه می زند، و وظیفه من اینست که حواسش را پرت کنم تا نتواند در اتاق تو را پیدا کند.

 " مامان زندگی چقدر طولانی و گیج کننده است."

 مادرم پاسخ می دهد: " دست کم تو می توانی درباره اش بنویسی و سعی کنی درکش کنی. "

...

پائولا، مرگ روز دوشنبه بر تو دست گذاشت. آمد و با انگشت به تو اشاره کرد، اما خود را بادر و مادربزرگت رودررو دید و فعلا عقب نشینی کرده و رفته. هنوز شکست نخورده و معترض و چرخ زنان باشندره سیاهی که بر سر کشیده و استخوان هایی که لق لق می خورد همین دور و بر پرسه می زند.

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱