احتمالا گم شده ام

 

به خودم می گویم: شاید نباید بروم.

خودم بهم می گوید: باید ذهنم را تعطیل کنم، باید در ذهنم را تخته کنم، باید ذهنم را بفرستم دنبال نخود سیاه، باید که شک نکنم، که فقط گاز بدهم و بروم...

... 

اشکال من، اشکال من اشکال من این است که انگار دلم برای چیزی یا کسی تنگ شده، شاید برای تلفن ها منصور ... چرند نگو ... شاید برای کیوان ... این دیگر از آن حرفهاست ... شاید برای بطری های آبم ... دلم تنگ نیست، دلم برای هیچ چیز توی این دنیا تنگ نیست ...

...

دکتر گفت: نباید این قدر به گذشته فکر کنی.

نباید، نباید، بی خود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر کی می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

...

دکتر گفت: نباید این قدر به گذشته فکر کنی.

گفتم: انگار یک چیزی را یک جایی در گذشته جا گذاشته ام.

 

 

 عنوان: احتمالا گم شده‌ام

نویسنده: سارا سالار

ناشر: چشمه

سال نشر: اول، 1387- چهارم: 1388

صفحه: 143 ص.

شمارگان: 10000 نسخه

موضوع: داستان‌های فارسی- قرن 14

قیمت: 35000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱