من او را دوست داشتم

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از ناامیدی های تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هایشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی های هواشناسی به دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است.

...

 

شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان می گویند، فقط به خودشان: آیا من حق اشتباه کردن دارم؟ فقط همین چند واژه ...

شهامت نگاه کردن به زندگی خود از روبرو، هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن ...

به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی... پس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟

شهامت با خود روبرو شدن. دست کم یک بار در زندگی. روبرو با خود. تنها خود. همین.

...

 

روی زمین نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. فکر کردم کاش می توانستم پیچ سرم را از گردنم جدا کنم. آن را روی زمین بگذارم، شوت محکمی به آن بزنم تا آن جا که ممکن است دورتر و دورتر برود.

آن قدر دور که دیگر نتوان پیدایش کرد.

اما من حتی شوت زدن بلد نیستم.

حتما سرم همان کنار می افتاد.

...

 

دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم  باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه آن چه در تو می بینم و هر آن چه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما هم به هم می آیند! تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. من، به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیش تر ... تا جوهر بیش تری کسب کنم؟ نمی دانم به فرانسه چطور بگویم؟ واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایتمندی درونی می کند چه میگوید؟

- ژرفا، ژرف اندیشی؟

- همین است! من بادبادک هستم، اگر کسی ماسوره را نگه ندارد، پرواز می کنم، می روم ... و تو ... جالب است، اغلب به خودم می گویم تو به اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم، گورم را گم کنم ...

- چرا این چیزها را می گویی؟

- دوست دارم بدانی.

- چرا حالا؟

- نمی دانم ... خیلی عجیب است که کسی به آدم بگوید از با تو بودن احساس خوبی دارم؟ 

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱