خاطره های پراکنده

 

پنجاه و شش نامه از دوستانش داشت. نامه ها را در بالش زیر سرش می کرد و شب در انزوای خاموش اتاق به خش خش ملایمشان گوش می داد ...

به آقای فاضلی، معلم شیمی، نوشته بود: من در اینجا گم شده و سرگردانم و معنی چیزها را نمی فهمم. کارهایم سوء تعبیر می شود و درها به رویم بسته است. گذشته ندارم و تمام تصورم از آینده به انتهای هفته هم نمی رسد. پولهایم را گم می کنم، دسته کلیدم را جا می گذارم. به در و دیوار می خورم و حس می کنم کسی دیگر شده ام.

به آقای میلانی، معلم زبان انگلیسی، نوشته بود: دوست عزیز، چطور ناغافل به این سمت عالم پرتاب شدم؟ چی شد و چه اتفاقی افتاد؟ باور کنید که من، به عنوان معلم تاریخ، چیزی از تاریخ نمی خواستم و آرزو داشتم که تاریخ هم چیزی از من نخواهد.

(عادتهای غریب آقای الف در غربت)

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱