پرنده ای که در من آواز می خواند

ای بنده،

مرا کجا می جویی؟

بنگر! من کنار توام

من در معبد، کعبه، کایلاش نیستم

یا که در مراسم و ضیافات و یوگا و زهد

اگر جویای حقیقتی

آناَ مرا می بینی

...

ای رهرو!

خداوند

نفس درون تمامی نفس هاست.

...

بالای این درخت

پرنده ای ست که در شور هستی می رقصد

هیچ کس نمی داند کجاست و بار آوازش چیست؟

لانه اش را جایی که شاخه ها سایه ای ژرف می اندازند

بنا کرده ست،

به غروب می آید و به سحر پرواز می کند

و خاموش است.

هیچ کس از پرنده ای که در من آواز می خواند نمی گوید.

او نه رنگین است و بی رنگ

نه هیبتی دارد و قالبی.

او در سایه عشق می آرامد

در بی دسترس، بی کرانه و جاودانه پرسه می زند

و هیچ کس نمی داند کی می آید و کی می رود

کبیر می گوید:

ای برادر رهرو!

راز بسی عمیق است.

بگذار که خردمندان

جایگاه آن پرنده را بجویند.

...

قوی باش و به خویشتن حلول کن:

چرا که آنجا پای تو محکم است.

ای قلب من

خوب نظاره اش کن!

سر نکش!

کبیر می گوید:

همه خیالات را به کناری نه

و در آنچه هستی

پایداری کن.


عنوان: پرنده‌ای که در من آواز می‌خواند ( مجموعه‌ی اشعار کبیر)

شاعر: کبیر

مترجم: لیلا فرجامی

ناشر: آهنگ دیگر

سال نشر: چاپ اول، 1389

صفحه: 144 ص.

موضوع: شعر هندی- قرن 14 م./ شعر هندی- قرن 15 م.

شمارگان: 1100 نسخه

قیمت: 30000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱