کنسرتویی به یاد یک فرشته

آن شب، "کریس" بعد از برگشتن به اتاقش ناخودآگاه دستگاه موسیقی ای را روشن کرد که کنسرتویی به یاد یک فرشته را می نواخت. بعد از نواختن چند نت، کریس خودش را روی تخت انداخت و با این که دلش می خواست گریه کند، ولی موفق نشد. او هنرمندی را که آینده ی درخشانی داشت به ظالمی پارانویایی، عصبی، سنگ دل و بی وجدان بدل کرده بود. کاری که کرده بود، بی آن که بداند، بدتر از کشتن یک بی گناه بود، او بی گناهی را کشته بود و قربانی اش به جلاد تبدیل شده بود. کریس در هارمونی های آلبن برگ داستان زندگی خودش را می شنید: نه تنها کودک بلکه فرشته هم مرده بود. حتی ذره ای هم از " اکسل" گذشته باقی نمانده بود و بدی تمام وجودش را فرا گفته بود.

چه موقع ما به آن کسی که باید باشیم تبدیل می شویم؟

 در جوانی مان یا بعد از آن؟

در نوجوانی با وجود داشتن عقل و شعور، شخصیت ما تا حد زیادی بر اساس تربیتمان، محیطمان و والدینمان شکل می گیرد، در بزرگسالی شخصیتمان بر اساس انتخابمان شکل می گیرد.


 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱