دلبند عزیزترینم

از چخوف به کنیپر

چرا آن قدر روحیه تان ضعیف شده است؟ چرا؟ شما زنده اید،‌ کار می کنید، امید و آرزو دارید، می نوشید. دیگر چه می خواهید؟ در مورد من مساله فرق می کند. من از خاک خود ریشه کن شده ام. زندگی ندارم، نمی نوشم. با این که خیلی دلم می خواهد این کار را بکنم. هیاهو و سرو صدا را دوست دارم که این جا از آن خبری نیست.

من مثل یک درخت پیوندی هستم با یک سوال: آیا ریشه خواهم داد یا خواهم خشکید؟

...

 

کنیپر

10 اوت

مسکو

نشستم، میزم را مرتب کردم، عکس تو را بیرون آوردم. مدت درازی نگاهش کردم. به طرز وحشتناکی در درون احساس شادی کردم. وقتی فکر کردم تو دوستم داری یکباره قلبم فرو ریخت. این است که خه هواستم باز برایت نامه بنویسم.

به مهم ترین سوال بپردازم: تو کی می آیی؟ باید بیایی. بی رحمی محض است که تمام زمستان از هم جدا باشیم. می توانم دیدارت را تصور کنم. صورتت را می بینم، لبخندت را، می توانم اولین کلماتت را بشنوم.

...

چخوف

30 اوت

درباره گربه ات " مارتین "  نوشته ای اما- وای ... من از گربه می ترسم. اما سگ را دوست دارم ... ولی عیبی ندارد. تو اگر دلت بخواهد حتی یک سوسمار هم می توانی نگه داری. تا جایی که به من مربوط است تو هر چه دلت می خواهد بکن. اگر لازم باشد گربه را هم به رختخوابم راه خواهم داد.

 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱