دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

وقتی به ایستگاه شرقی می رسم، در نهان آرزو دارم کاش کسی به انتظارم آمده باشد. احمقانه است. مادرم در این ساعت هنوز سر کار است و مارک از آن آدم ها نیست که برای حمل کردن چمدان من به حومه شهر بیاید، همیشه این امید بی رمق را داشته ام.

این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پله های واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد ... گویی در هر پله چمدان سنگین تر می شود.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ... به هر حال چندان پیچیده نیست.

 

 

 در همه آن روزهای تهی خود را فریب می دادم. از خواب بر می خواستم و آن قدر کار می کردم تا از حال می رفتم. مث همیشه خوب غذا می خوردم، با همکارانم به کافه می رفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگی می خندیدم، اما کوچکترین تلنگری از سوی آن ها کافی بود تا به تمامی بشکنم.

اما خودم را گول می زدم. شجاع نبودم، احمق بودم، چون فکر می کردم او بر می گردد. به راستی فکر می کردم بر می گردد.

هیچ برگشتی در کار نبود، حقیقت این بود که قلب من یکشنبه شبی روی سکوی یک ایستگاه قطار هزار تکه شده بود. نمی توانستم تکه ها را جمع و جور کنم، به این ور و آن ور می خوردم، به هر سو پناه می بردم، هر سو که بود. سال هایی که پس از آن آمد و رفت هیچ تاثیری به حالم نداشت. برخی روزها تعجب می کردم، به خودم می گفتم: عجب... عجیب است... فکر می کنم دیروز اصلا به او فکر نکردم... و به جای آن که به خود تبریک بگویم از خودم می پرسیدم چه طور ممکن بوده، چه طور می توانستم یک روز بی فکر کردن به او زندگی کنم. از همه بیش تر نامش عذابم می داد و دو یا سه تصویر مشخصی که از او در یاد داشتم. همیشه همان تصاویر. 


 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱