داستان‌های تولد

پیرمرد پرسید: راستی چند سالته؟

گفت: الان بیست سالمه.

پیرمرد چشمانش را تنگ کرد انگار از لای شکاف نگاه می کرد و تکرار کرد، "الان بیست سال."

دختر گفت، " خب، من تازه بیست سالم شده." بعد از لحظه ای تردید اضافه کرد، " آقا، امروز تولدمه."

" عجب، امروز، نه؟ امروز تولد بیست سالگی ته؟ "

دختر سر تکان داد.

" زندگی تو درست بیست سال پیش تو یه همچین روزی شروع شده."

دختر گفت، " بله آقا، درسته "

پیر مرد گفت، " عجب، عجب. فوق العاده است. خب پس، تولدت مبارک. "

دختر گفت، " خیلی ممنون" و از ذهنش گذشت که در تمام آن روز این اولین باری بود که کسی تولدش را به او تبریک می گفت.

...

صبح زود یکی از روزهای تولدم داشتم در آپارتمانم در توکیو به رادیو گوش می دادم. من اغلب صبح زود بیدار می شوم که کار کنم. بین ساعت چهار و پنج صبح بیدار می شوم، برای خودم قهوه درست می کنم. آن روز صبح وقتی منتظر بودم آب جوش بیاید، گوینده خبر فهرستی از رویدادهای عمومی روز را با جزئیات زمان و مکان وقوع شان، می خواند. آخرین مورد در فهرست رویدادها، اعلام تولد افراد مشهوری بود که روز دوازدهم ژانویه به دنیا آمده بودند. در میان آنها اسم من هم بود! گوینده گفت، امروز تولد هاروکی موراکامی، رمان نویس است.

من با دقت گوش نمی دادم، ولی با شنیدن اسم خودم کم مانده بود کتری داغ را بیندازم. بلند فریاد زدم " وا! " و با ناباوری اطراف اتاق را نگاه کردم. " پس "، چند دقیقه ای بعد با تاسفی ناگهانی به فکرم رسید که " دیگه تولدم فقط مال خودم نیست. حالا اونا اونو جزو رویدادهای عمومی فهرست بندی می کنن. "

...

یک بار اینترنت را جستجو کردم تا ببینم چه کس دیگری در همین تاریخ به دنیا آمده است و وقتی نام جک لندن را یافتم دچار شور و شعف شدم ( البته باید اضافه کنم یکی از اعضای Spice Girls  هم بود). سالهای سال من خواننده پرشور جک لندن بودم. من نه تنها آثار معروفش، مثل سپید دندان و آوای وحش را با اشتیاق خوانده بودم، بلکه چندین داستان کمتر شناخته شده و زندگی نامه اش را هم خوانده بودم. از فکر وجود الفتی بین من و جک لندن به خاطر تولد مشترک در پوست خود نمی گنجم! دوازدهم ژانویه ی او در سال 1876، 73 سال پیش از تولد من.

...

چین های پیشانی پیرمرد به آرامی عمیق تر شدند. این آرزوته؟

گفت: بله. این آرزوی منه.

گفت: واسه ی یه دختری به سن تو یه کم غیر عادی یه. توقع یه چیز متفاوتو داشتم.

دختر گفت: اگه خوب نیست یه آرزوی دیگه بکنم. مهم نیست. به یه چیز دیگه فکر می کنم.

پیرمرد دست هایش را بلند کرد و مثل پرچم تکان داد و گفت: نه، نه. مسئله ای نیست. اصلا. فقط یه کم غافلگیر شدم، خانوم. آرزوی دیگه ای نداری؟ مثلا بگی، می خوای خوشگل تر بشی، یا با هوش تر بشی، یا پولدارتر: برات مهم نیست که یه همچین آرزویی نکنی- چیزی که یه دختر معمولی می خواد؟

دختر لحظاتی دنبال کلمات مناسب گشت. پیرمرد فقط صبر کرد.

- معلومه که دلم می خواد خوشگل تر بشم، یا باهوش تر، یا پولدار. ولی اگه یکی از اون آرزوها برآورده بشن نمی دونم چی به سرم میاد. شاید نتونم از پسش بربیام. من هنوز نمی دونم زندگی چی یه. نمی دونم رو چه اصولی کار می کنه.

 


 

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱