عکس های فوری

 

راستش بتانی امروز صبح به خاطر چیزی که در سفر کوتاه اما خسته کننده اش با اتوبوس از دالستون تا استوک نوینگتن خوانده بود، بر آشفته شده بود. خوانده بود که میانگین طول عمر یک انسان حدود هزار ماه است. او درک می کند که این موضوع، کاملا عقلانی و منطقی است اما فهم این موضوع بی قرارش کرده بود. این مقدار حتی کافی به نظر نمی رسد، یک جوری خیلی بدتر از دانستن این است که آدم سه تا بیست سال و یک ده سال عمر می کند. هفتاد سال، عمر طولانی به حساب نمی آید. هزار ماه وحشتناک کوتاه به چشم می آید. بتانی حسابی سر انگشتی می کند: تا حالا 272 ماه صرف شده و چه عایدش شده؟ هیچ.

 

بتانی در راه برگشتن از سر کار تا ایستگاه اتوبوس از کنار گاراژی متروک می گذرد. وسط حیاط ورودی گیاهکی از دل بتون سر بر آورده. دوربینش را که یک لیسای دیجیتال کوچک است در می آورد و از گل عکس می گیرد. بودلیایی کوچک و جان سخت که بر آن است تا در شکافی باریک ریشه کند، قد بکشد و جوانه بزند. پروژه عکاسی بتانی و کتاب نهایی آن، مجموعه ای است از تصاویر گیاهانی که از دل صخره ها، یا آجرها، یا سنگفرش ها بر آمده اند. اسم پروژه اش " رنج خوشبینی " است و این عکس بودلیا در آن قطعه ی پر لکه حیاط جلویی گاراژ برای روی جلد عالی است.

...

ایوان از فکر اینکه همین وضع تکرار شود و ادامه پیدا کند و هرگز اتفاق تازه ای در زندگی اش رخ ندهد، کم کم به وحشت افتاد. یک روز غروب همراه دوستش دمیتری پانین، کارمند اداره ی تک نفری تلگراف ایستگاه آستاپوو، آنقدر نوشید تا اینکه سفره دلش را پیش او گشود.

ایوان گفت: دمیتری، چطور می شه از بیهودگی این زندگی خلاص شد؟ به من بگو ببینم تو چطوری سر می کنی؟

دمیتری گفت: سر می کنم؟ چطوری سر می کنم؟ من فقط یه تلگراف چی ساده ام. فقط پیغام دیگران رو می فرستم و پیغام هاشون رو می گیرم ...

- خب تو دست کم با دنیای بزرگ تری سر و کار داری.

- ممکنه من با دنیای بزرگ تری سر و کار داشته باشم، ولی هیچ پیغامی نمی آد که مال خودم باشه. زندگی به من ... زندگی به من همچی فرصتی نداده.

- فرصت نداده؟ یه استکان بزن رفیق. فکر می کنم هر دومون داریم چرند می گیم. اما به نظر می آد فقط و فقط چهار راه برای خلاصی وجود داره.

- خلاصی از چی؟

- از بیهودگی. اولین راه بی خیالیه. منظورم بی خیالی جوانیه، تا وقتی هنوز ندیدیش.

- جی رو ندیدم؟

- مرگ رو که در انتظارته. مرگ ناگزیر. می فهمی منظورمو؟

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱