مروارید مهر

مهر می ورزیم...

جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خیال انگیز!

ما، به قدر جام چشمان خود،

از افسون این خمخانه

سرمستیم

در من این احساس:

مهر می ورزیم،

پس هستیم!

...

 

 

 

سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما!

همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا!

...

چه تازه داری؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته!

که از سرودم رمیده شادی، که در گلویم شکسته آوا!

چه پرسی از من: - " چرا خموشی؟ هجوم غم را نمی خروشی!

جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا! "

- شکسته بازو گسسته نیرو، جدار شب را چگونه ریزم؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پای بسته، به دست تنها؟

خروش گفتی؟ چه چاره سازد، صدای یک تن، درین بیابان؟

خراش گفتی؟ که ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا؟

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته!

درین سیاهی، از آن افق ها، شبی زند سر، سپیده آیا؟

...

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱