ویولن سل نواز سارایوو

 

قدم زدن در سارایوو بسیار فرح بخش بود و گم شدن در آن ناممکن. اگر کسی نمی دانست کجاست، آن قدر سرازیری را می رفت تا به رودخانه برسد و از آن جا همه جا معلوم بود. اگر کسی خسته می شد می توانست در کافه ای بنشیند و قهوه ای بنوشد یا اگر گرسنه بود در رستوران کوچکی، پای گوشت بخورد. زندگی خوب بود. دست کم " دراگان " این طور یادش می آمد. می اندیشید این ها همه می تواند ساخته و پرداخته ذهنش باشد. می داند که حالا دیگر نمی تواند پیاده از یک سر شهر به سر دیگرش برود. گرباویچا، به طور کامل، در اختیار مردان روی تپه ها قرار دارد و حتی نزدیک آن رفتن خودکشی است... هر روز اندکی از سارایوویی که در خاطرش ماندگار بود، از چنگش در می رود، مثل آبی که کف دست هایش بگیرد و نداند وقتی از لای انگشت هایش بریزد، چی می ماند. مطمئن نیست به خاطر نیاوردن خود زندگی و نیز زیستن در شهری زیبا چطور چیزی است. در آغاز جنگ، کوشید در برابر از دست رفتن شهر بجنگد، کوشید آنچه را که می تواند مصون نگاه دارد. وقتی ساختمانی را نگاه می کرد، می کوشید آن را همان طور که زمانی بوده ببیند و وقتی به کسی که می شناخت نگاه می کرد، می کوشید تغییر های ظاهری و رفتار وی را نادیده بگیرد، اما به مرور زمان، هر چیز را آن طور که بود می دید و سپس روزی متوجه شد دیگر، حتی در ذهن هم، با ناپدید شدن شهر نمی جنگد. آنچه پیرامون خود می دید، برایش تنها واقعیت بود.

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱