خوبی خدا

پوستر پیرمردی با موهای به هم ریخته پشت در اتاق چسبیده بود. پیرمرد زبانش را درآورده بود. چرا مایک عکس یک آدم دیوانه را روی در اتاق چسبانده بود؟ لینگ ترسید نکند عکس یکی از بستگانش باشد. با احتیاط پرسید: اون کی هست؟

- انیشتین.

لینگ لبخند زد و سر تکان داد.

مایک گفت: فیزیک دان بود. و چون لینگ هنوز مات و منگ به نظر می رسید، اضافه کرد: یک نابغه تمام عیار. شنیده ای که ای مساوی با ام سی دو؟ لینگ باز لبخند زد و سر تکان داد: تو هم نابغه ای! تو خیلی کتاب داشت!

- من باهوش هستم، ولی نابغه نیستم!

- چرا او این شکلک را درآورد؟

- چطور؟

لینگ گفت: من خواست دانشکده تمام کرد، خواست بیش تر چیز یاد گرفت. ولی انگلیسی ام خوب نبود. قبل از این که نمره های بد،توی کارنامه پر شد، دانشگاه را ترک کرد.

این را تا به حال به هیچ کس نگفته بود.

مایک گفت: روی هم رفته زبان ما را آن قدرها هم بد حرف نمی زنی.

- شاید تو توانست کمکم کرد. وقتی من کلمه ی غلط گفت، تو به من گفت.

- پس توی یک دوره ی فشرده باید زود یاد بگیری. حتما مادرم به ت گفته که من دیگر رفتنی ام. صحبت چند ماه است، لینگ تان. دو ماه، شاید هم سه ماه، حداکثر.

- مادر نمی تواند همه چیز را بداند. دکترها هم همینطور. من صبر کرد و دید.

مایک گفت: به به، یک امپایریسیست بین ما تشریف دارند!

- یک چی؟

- امپایریسیست. تجربه گرا. کسی که فقط چیزهایی را که خودش تجربه می کند، قبول دارد.

- نه من امپایریسیست نبود. مومن بود. ایمان داشت به خوبی خدا. به معجزه.

 


 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱