خانه خوبرویان خفته / خانه زیبارویان خفته

- بفرما به خونه ی من خوش اومدی. الان چراغ رو روشن می کنم.

به نظرم رسید که دست چیزی از من می پرسد.

- از چیزی می ترسی؟ چیزی این جاست؟

دست گفت: من یک رایحه ای استشمام می کنم.

گفتم: رایحه؟ شاید از بدن من باشه. ردپای سایه مو تو تاریکی ندیدی؟ یه خرده دقت کن. شاید سایه ام منتظره تا برگردم پیشش.

نه، یه رایحه ی خوش بو.

با هیجان گفتم: آهان، ماگنولیا!

خیلی خوشحال شدم که آن رایحه بوی کپک زده و ناخوشایند تنهایی من نبود. بوی خوش ماگنولیا برای آن مهمان دل انگیز واقعا مناسب بود. من به تاریکی عادت داشتم. حتی در سیاهی قیرگون شب هم می دانستم هر چیزی در کجا قرار دارد.

دست با صدایی غریب گفت: بذار چراغ رو روشن کنم. چون که من تا به حال این جا نیومده بودم و باهاش آشنایی ندارم.

گفتم: خواهش می کنم، خیلی هم ممنون می شم. تا امروز هیچ کس غیر از من این چراغ ها رو روشن نکرده.

 


 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱