دختری با گوشواره مروارید

 

کاتارینا به نامه نگاه کرد، سپس جعبه جواهراتش را باز کرد. " او خواسته اینها مال تو باشد."

گوشواره ها را برداشت و پس از لحظه ای مکث روی میز گذاشت.

داشتم از حال می رفتم. چشمانم را بستم، آهسته پشت صندلی را با انگشتانم گرفتم تا بر خود تسلط یابم.

کاتارینا با تلخی گفت: دیگر هیچوقت آنها را به گوش نینداختم. نمی توانستم.

چشمانم را باز کردم. " من نمی توانم گوشواره های شما را بردارم، مادام."

" چرا که نه؟ قبلا که یکبار آنها را برداشته بودی. و به علاوه تو نیستی که تصمیم می گیری. او برای تو تصمیم گرفته است، و برای من. آنها حالا به تو تعلق دارند، پس برشان دار."

مکث کردم، سپس دست دراز کردم و آنها را برداشتم. خنک و نرم بودند، همانطور که به یادشان می آوردم، و در انحنای خاکستری و سفیدشان یک دنیا منعکس شده بود.

 


  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱