بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

 

به چمدان نزدیک شدیم. چمدان با طناب ضخیمی از کاه تابیده همچون صلیب بسته شده بود. از بندها خلاصش کرده و در سکوت بازش کردیم. درونش تلی از کتاب زیر نور چراغ قوه مان ظاهر شد. نویسندگان بزرگ غربی با آغوش باز پذیرای مان شدند. روی آن ها دوست قدیمی مان بالزاک با پنج، شش رمان جا گرفته بود و به دنبال او ویکتور هوگو، استاندال، دوما، فلوبر،بودلر، رومن رولان، روسو، تولستوی، گوگول، داستایوفسکی و چند نویسنده ی انگلیسی چون دیکنز، کیپلینگ، امیلی برونته و ... می آمدند.

چه قدر حیرت کردیم! حس می کردم الان از مستی مدهوش می شوم. رمان ها را یکی یکی از چمدان بیرون آوردم، بازشان کردم، عکس نویسنده های شان را تماشا کردم و به لوئو دادم شان.

وقتی با نوک انگشتانم لمس شان می کردم، انگار دستان رنگ پریده ام با زندگی انسان ها تماس پیدا می کرد.

لوئو به من گفت: یاد صحنه ی یک فیلم افتادم، وقتی راهزنان در چمدانی پر از اسکناس را باز می کنند...

- حس نمی کنی از شادی گریه ات گرفته؟

- نه، من فقط احساس کینه و نفرت می کنم.

- من هم همین طور. از همه ی آن هایی که این کتاب را برای ما ممنوع کرده اند متنفرم.

...

 

 

 

کدخدا با بد گمانی از من پرسید: سونات چیه؟

شروع کردم به من و من کردن: نمی دانم، یک چیز غربی.

ترانه؟

سربالا جواب دادم: کم و بیش.

دوباره در یک آن دقت و توجه کمونیستی خوب در چشمان کدخدا ظاهر و صدایش خصمانه شد.

- اسم ترانه ات چیه؟

- شبیه ترانه است ولی سوناته.

کدخدا در حالی که صاف توی چشم های من زل زده بود، داد کشید: اسمش رو پرسیدم.

با تردید گفتم: موتزارت ...

- موتزارت چی؟

لوئو به جای من ادامه داد و گفت: موتزارت به رئیس جمهور مائو می اندیشد.

چه جرئتی! به هر حال این جمله کار خودش را کرد: چهره تهدید آمیز کدخدا، انگار که چیز عجیبی شنیده باشد، ناگهان آرام شد و چشمانش گشاده و حاکی از رضایت چین خوردند.

گفت: موتزارت همیشه به مائو می اندیشد.

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱