چهل سالگی

 

چقدر دوستش داشتم، چقدر مثل هم بودیم، اما گذشت، این همه سال اصلا به نظر نمی آید که او حتی لحظه ای به فکر من بوده. عاشق کارش است. ای کاش من هم عاشق چیزی بودم، عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد، عاشق یک کار، یک عشق مطمئن، عشق به چیزی که به عواطفت جواب بدهد، نگران آن نباشی که پست بزند، یا کمتر دوستت داشته باشد، یا ته بکشد.

...

- یک چیزی بپرسم راستش را می‌گویی؟

- آره.

- الان دلت می‌خواست بجای فرهاد، هرمز بود؟

- راستش، نه، چون آن‌وقت مثل یک جفت آدم بودیم که پایمان روی زمین نیست. بیشتر از آن به هم شبیه بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم. من به کسی احتیاج داشتم که بتوانم بهش تکیه کنم. و پدرت بهترین متکای دنیاست.

- بگذار بیاید، بهش می‌گویم.

- اگر می‌بینی این روزها یک ذره پریشانم تقصیر خودم نیست، تقصیر آن آلاله نوزده ساله است که می‌آید توی سر چهل ساله من و هی این طرف و آن طرف می‌پرد ...

 


عنوان: چهل سالگی

نویسنده: ناهید طباطبایی

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول 1379- چاپ هفتم 1389

شمارگان: 2000 نسخه

شماره صفحه: 90 ص.

موضوع: داستان‌های فارسی- قرن 14

قیمت چاپ هفتم: 22000 ریال

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱