یادداشتهای پراکنده لژیا

یه عروسک پارچه ای ساخته ام با چشمای دکمه ای

موهاش رو هم با کامواهای اضافی توی خونه درس کردم...

رنگ موی آبی با چشای قهوه ای و پیرهن گل گلی ...

حس خاصی بهش پیدا کردم!

من خدای این عروسکم ... هیچ انتظاری ازش ندارم ... فقط کاشکی می تونس منو دوس داشته باشه!

...

باز هم امروز خیابون دوست داشتنی من پر از آدم شده!

دیگه حس تملکی بهش نمی تونم داشته باشم ... صدای جیغشو می شنوم

آدمهایی که راه می رن و اکسیژن زیادی مصرف می کنن

بیشتر از نصفشون زندگی رو دوست ندارن

 و فقط دارن از همدیگه دوست داشتنی ها رو می دزدن...

...

آیینه بزرگ می خوام که روی میز بزارم هیچی نباید کنارش باشد

می خوام حواسش جمع باشد تا منو اون جور که می خوام نشون بده

از آیینه های کودن خوشم نمی آد

مثل عابرایی که بعد از سلام کردن چند دقیقه ای فکر می کنن تو رو کجا دیدن!


 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱