شروع یک زن

 

نمی دانم کی بود که خواب دیدم چهل تکه شده ام و هر تکه ای سودای خود را دارد. یک تکه ام حاج آقا بود و یک تکه ام جان دیویی. یک تکه ام نیچه بود و آلپورت و بهرام. تکه ای امی بود و مردی که در یک غروب غریب غربت در تاریکی سیگار کشید و مرا به محفلی فرستاد که سخنرانش خودم بودم. تکه ای از چهل تکه ام بهمن بود و پروانه و امام محمد غزالی. یک تکه ام پروین اولیایی بود و تکه ای دیگر پریسا و زیبا و لیلا. من زنی چهل تکه بودم که هر تکه ای سودای خود داشت و با این حال همه در کنار هم یکپارچگی و وحدتی را بوجود آورده بودند که اسمش پروین شایسته بود. من نمادی از جامعه متکثری شده بودم که جان دیویی ایده اش را داده بود و فمینیست های نسل پنجم آرزویش را داشتند. همه در من بودند. همه بودند. هر کس تکه ای از من شده بود. چهل تکه شده بودم. اما تکه چهلم من خالی بود. سفید بود. لوح سفیدی که منتظر بود تا هویت بگیرد. سی و نه تکه بودم و تکه چهلمم منتظر بود. و من در خواب می دانستم که افضل الاعمال الانتظار!

 

 

کیف کوچک مجلسی ام را برداشتم و بدو بدو بیرون رفتم. ماندم در را قفل کنم یا نه.

 " متوکلان می توانند در را قفل کنند اما اگر رضایت کامل به آمدن دزد داشته باشند ... " آموزه های امام محمد غزالی را فراموش کردم، در را قفل کردم. سوار آسانسور شدم و دکمه دو را فشار دادم. خودم را در آیینه آسانسور نگاه کردم و شکلک درآوردم که حتما از دید نگهبان ساختمان که پنج تا مانیتور جلویش بود و تمام گوشه و کناره های ساختمان را می پاییید مخفی نماند. از آسانسور که بیرون رفتم صدای ساز و آواز ایرانی راهرو را پر کرده بود و خواننده ای می خواند : " خوشگلا باید برقصن ... خوشگلا باید برقصن... "


  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱