عطر سنبل، عطر کاج

در طول ماه دسامبر مردم دائم و به صورت اتوماتیک به ما " کریسمس مبارک " می گفتند. اگر می گفتیم کریسمس را جشن نمی گیریم، یک " هانوکا مبارک " گرم دریافت می کردیم.

 " راستش ما آن را هم جشن نمی گیریم. "

می پرسیدند: " پس چی را جشن می گیرید؟ "

می گفتیم: " هیچی. "

" مگر چی هستید؟ "

" مسلمان. "

...

 

سالهایی که در برکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم، مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد. در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته. فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه ی ورود به همه جا را روی پیشانی ات چسبانده باشند. فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسوی اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده، و هنگامی که مشغول زمزمه ی اشعار بودلر نیست وقتش را با خلق نقاشی های امپرسیونیستی می گذراند.

به نظر می آید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد. " عجب کافه ی محشری بود. مزه ی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است! " تا جایی که می دانم، فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود، اما مردم خوشحال می شدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه می گویم: " می دانید فرانسه یک گذشته استعماری زشت دارد. " ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهرم را می بینند و یاد خوشی های شان می افتند. من را می بینند و یاد گروگان ها می افتند.

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱