مشق های خط نخورده

 

عشق عکس و نقاشی، جفت کنار هم نشستند. مثل کبوترهایم که شب ها سر بر شانه ی هم می خوابیدند. غرق در خوشحالی، عکاسی از خواهر ها و برادر و پدر و مادر در جریان بود. در اتاق نور زرد پاییز یا برف سفید زمستان. زیر شکوفه های سیب یا کنار بنفشه های بهار. نمی دانم چرا هیچ عکسی از " او " که دوستش می داشتم نگرفتم. هیچ چهره ای روی هیچ کاغذی از او ثبت نکردم. عکس او تنها در خیال های شبانه است که نمایان می شود.

بیداری روز پر بود از شور و کشف و کتاب و نقاشی و درس های اجباری. تا این که نوجوانی رفت و چسبید به رنج کنکور و تعطیلی موقت هر چه دوست داشتنی است. قصه ی تکراری آبرو و آینده ناشناخته و جبر جوانی و حکم جامعه هر چه عشق و عاشقی را شست و خراب کرد و برد. بعد ها در بزرگسالی دوربین های عکاسی بسیاری خریدم و هزاران هزار عکس آدم و دار و درخت و آب و سبزه و پرنده و ابر و آسمان گرفتم و طفل گرسنه ی درون را سیر کردم.

آن همه چشم، آن همه روی زیبا، آن همه بهار و آن همه برف، آن همه ابر و آفتاب، آن همه شور و شوق و تپیدن دل به شکل عکس میان اوراق آلبوم ها و درون خاطرات رنگ می بازد و مواجهه با رویای منظر شگفت طبیعت و شهر و آسمان و کهکشان پیوند می خورد به کابوس حیرت و غم گم کردن دوربین که هنوز که هنوز است هیچ رهایم نمی کند.

بزودی یک عکس خندان خودم را چاپ خواهم کرد و در یک قاب طلایی، به قصد جاودانگی کنار قاب عکس خندان پدر بر تاقچه خواهم نشاند.

...

 تیوپ های رنگ روغن وینزور توی ویترین فروشگاه یمین روبروی عکاسخانه ی پدر دلبری می کردند و پول من کفاف خریدن حتی یکی از آن ها را هم نمی داد. حتی کوچک ترینشان را. حساب کرده بودم اگر سه رنگ اصلی زرد و قرمز و آبی را بخرم می توانم تمام رنگ ها را با آن ها بسازم. سفید را که با پودر سیمکا می شد ساخت، مشکی را با دوده و نیلی را با لاجورد. دلیل وجود این همه آبی و قرمز های مختلف را نمی فهمیدم. این قسمت را نیاموخته بودم. آقای گنجی معلم نقاشی مان نقاشی را فقط با مداد رنگی یاد داده بود. شاید نقاشی رنگ و روغن را از آن کتاب های بزرگ خودآموز خارجی که پشت ویترین بود و می فرختند می شد یاد گرفت، اما جیب ما کجا و کتاب خودآموز خارجی کجا، هنوز پول دو تا تیوپ رنگ هم جمع نشده بود، کو تا پول سومی و قلم مو. تازه پودر سیمکا و دوده و روغن برزک هم پول می خواست. فقط لاجورد مفتی بود که از قوطی کنار صابون رخت شویی مادر بر می داشتم... چقدر پول داشتن خوب است. پارچه و چوب و ژلاتین، همه را خریدم. دارندگی و برازندگی. خوش به حال پولدارها که هر چقدر دلشان می خواهد می توانند رنگ و قلم مو بخرند و نقاشی کنند. جعبه های چهل و هشت رنگ با انواع قلم موهای ریز و درشت و باریک و پهن. اما من هنوز آنقدر اعیان نبودم، همان سه رنگ اصلی زرد و قرمز و آبی بس بود.


 

 

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱