به خودم زل زده بودم

 

همه ما یه مشت آدم به جز من، هر کدوم یه نردبون رو گرفتن و راست دماغشون پله ها رو جلو رفتند ... ولی من همون جا زیر یه ستون چوبی تار عنکبوتی که یه فانوس خاموش بهش آویزون بود نشستم و زل زدم.

نه به خورشید، نه به دریای نردبون ها و نه به یه مشت آدم وارفته و مستاصل، من به خودم زل زده بودم.

یه مشت آدم سوار نردبون های پوسیده نه هیچ وقت به سفیدی خورشید رسیدند و نه به سیاهی چاله ها ... حالا دیگه اون قدر از من دور شدند که راهی برای برگشتن ندارن و اون قدر از پله ها بالا و پایین رفتند که سرعت جلو رفتنشون هر هزار سال یه پله است و من همچنان زیر ستون چوبی به خودم زل زدم ... حالا کم کم یه نردبون کوچیک و شیشه ای توی دلم می بینم که برق می زنه و پاهام رو برای امتحان اولیه پله وسوسه می کنه.


عنوان: به خودم زل زده بودم

نویسنده: روناک حسینی

ناشر: سخن گستر (مشهد)

سال نشر: چاپ اول 1389

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 80 ص.

موضوع: داستان‌های فارسی- قرن 14

قیمت: 18000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱