بانو و جوانی خویش

 

 یک بار، فکر کنم پارسال بود که همه ی جوراب ها را وسط اتاق ریختم تا آن ها را مرتب کنم و کهنه هایش را به زن کارگری که ماهی یک بار به خانه ی مادرم می آید، بدهم. داشتم هر لنگه را وارسی می کردم که چشمم به یک لنگه جوراب ساق کوتاه کوچک افتاد، اولین جورابی که برای دخترم خریده بودم، دلم نیامد که از دستش بدهم. جوراب دیگر یک لنگه جوراب نایلون سفید بود که پنجه اش پاره شده بود، جوراب سفید شب عروسی ام بود، آن را هم برداشتم. بعدی یکی به دنبال دیگری، با هر لنگه خاطره ای می آمد. این را شب ختم پدربزرگم پوشیده بودم، آن را در مهمانی پسر داییم، این را مادرم برایم آورده بود، آن را شوهرم در روز خواستگاری پوشیده بود، خلاصه هر لنگه به خاطره ای بند بود. حافظه ی ضعیف من، تنها چیزهایی را خوب به یاد می آورد که با جوراب ربط داشته باشد. من به این خاطرات می گویم " خاطرات جورابی" . دوباره جوراب ها را جمع کردم و در کیسه ریختم.                                          

 


عنوان: بانو و جوانی خویش

نویسنده: ناهید طباطبایی

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول 1388

شماره صفحه: 70 ص.

موضوع: داستان‌های کوتاه فارسی - قرن 14

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱