گربه های آدمخوار

ایزومی ده سال از من کوچک تر بود. اولین بار که چشممان به هم افتاد، جرقه ای بین ما رد و بدل شد. نه از آن جور چیزها که اغلب اتفاق می افتد. بعد از آن دوبار همدیگر را دیدیم تا جزئیات طرحمان را مطرح کنیم. من به اداره اش رفتم و او به اداره ام آمد. دیدارمان همیشه کوتاه بود، کسان دیگری هم درگیر بودند و این دیدارها در اصل تجاری بود؛ اما طرحمان که تمام شد، تنهایی عمیقی سراپایم را فرا گرفت، انگار عنصری حیاتی از من ربوده شده باشد. سال ها بود چنین احساسی نداشتم. به نظرم او هم به همین حال افتاده بود.

یک هفته بعد، راجع به موضوع کوچکی به اداره ام زنگ زد و کمی با هم گپ زدیم. لطیفه ای گفتم و او خندید. پرسیدم: " میای بریم یه چیزی بنوشیم؟ " به بار کوچکی رفتیم و نوشیدیم. یادم نمی آید از چه حرف زدیم، اما هزارها موضوع داشتیم و می توانستیم تا ابد حرف بزنیم. هر چه می خواست بگوید، برایم به وضوح روشن بود و آنچه را خوب نمی توانستم به دیگری توضیح بدهم، با دقتی می فهمید که مایه ی تعجبم می شد. هر دو ازدواج کرده بودیم و از زندگی زناشویی مان گله ی خاصی نداشتیم. هر کدام جفتمان را دوست داشتیم. با این حال، این در حد معجزه ای کوچک بود - برخورد با کسی که بتوانی احساساتت را به این روشنی و کمال با او در میان بگذاری. خیلی از آدم ها عمری را طی می کنند و به همچو کسی بر نمی خورند. اشتباه است اگر به این بگوییم " عشق" . بیشتر شبیه همدلی کامل بود.

...

 

اولش انگار می شد فراموش کنم، اما یک چیز در درونم ماندگار شد؛‌ مثل هوا بود و به چنگ نمی آمد، اما با گذشت زمان هوا شکلی ساده و روشن به خود گرفت؛ شکل کلمات و کلمات این ها بود:

مرگ ضد زندگی نیست، بخشی از آن است.

این را به صدای بلند بگویید و ببینید چه پیش پا افتاده است. عقل سلیم ساده؛ اما در عین حال مثل کلمات به نظرم نمی رسید، بیشتر به هوایی می مانست که تنم را پر می کند. مرگ در همه چیز دور و برم جا خوش کرده بود. با هر نفسی مرگ را مثل ذرات ظریف غبار به درون ریه ها می فرستیم.

تا آن وقت همیشه فکر می کردم مرگ جدا وجود دارد، در قلمرویی مجزا. بله، می دانستم مرگ ناگزیر است؛ اما هر وقت سر و کله اش پیدا شد، می شود برگشت گفت مرگ کاری به کار ما ندارد. اینجا زندگی است، در این طرف- و مرگ هم آنجاست. منطقی تر از این چیست؟

اما پس از مرگ دوستم دیگر نتوانستم به مرگ این طور ساده لوحانه فکر کنم. مرگ ضد زندگی نیست. مرگ همین حالا در درون من است. این فکر سمج دست از سرم بر نمی داشت.

( پروانه‌ی شب تاب)


عنوان: گربه‌های آدمخوار

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: مهدی غبرایی

ناشر: نیکو نشر

سال نشر: چاپ سوم 1390

شمارگان: 2000 نسخه

موضوع: داستان‌های کوتاه ژاپنی- قرن 20 م.

قیمت: 35000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱