هیچ کس مثل تو مال این جا نیست

 

 

آدم احساس می کند توی این دنیا تنهاست و بقیه همه با هم لیلی و مجنون اند، اما واقعا این طور نیست. عموما آدم ها خیلی همدیگر را دوست ندارد. در مورد دوستان هم همینطور است. گاهی وقت ها توی رختخواب دراز می کشم و سعی می کنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه می رسم : هیچکدام. همیشه فکر می کردم دوستان فعلی ام یک جور دست گرمی اند و سر و کله ای دوست های واقعی بعدا پیدا می شود. اما نه. همین ها دوستان واقعی ام هستند.

...

ساعت هفت صبح بیدار می شوم و به خودم می گویم: این دومین روز از بقیه زندگی من است. مشکل خاصی وجود ندارد. فقط حس می کنم به امان خدا رها شده ام. مثل این است که قایقم دو روز پیش از اسکله جدا شده باشد و حالا در سفر باشم. دارم سعی می کنم به همه چیز توجه کنم. همه چیز به نظرم آشنا می آید، دارم مثل توریست ها نگاه جدیدی به اطراف می اندازم.

...

به کفش فروشی رفتم. یک جور کفشی را که هیچ وقت قبلا امتحان نکرده بودم انتخاب کردم. دختر فروشنده و من به پاهای سفید رگ رگم در آن کفش تابستانی زرد خیره شدیم.

کفش ها رو توی جعبه بگذارم؟

نه، همین الان می پوشم شون.

همچین کاری رو توصیه نمی کنم.

واقعا؟

خودم معمولا چند روز کفش های جدیدمو تو خونه می پوشم. این طوری اگه ناراحت بودن می تونم پس شون بدم.

خیلی نکته خوبی بود. همه باید اینو آویزه گوش شون کنن.

مردم دوست دارن زندگی رو سخت تر از اون که هست ببینن.

منم همینطورم.

کفش ها رو تو خونه بپوشین. این قدم اوله.

دومیش چیه؟

کفش ها رو بیرون بپوشین.

سومی؟

سومی؟ خودتون باید تصمیم بگیرین.

 ...

من هیچ وقت با این توجه و دقت کاری انجام نداده ام. مشکلم در زندگی همین بوده. همیشه می خواسته ام سر و ته همه چیز را هم بیاورم، انگار که دنبالم گذاشته باشند. حتا در کارهایی که آرامش در آن ها شرط اصلی است هم همین طورم. مثلا چای آرام بخش را طوری فرو می دهم که انگار در مسابقه ی " چه کسی می تواند سریع ترین چای آرام بخش را بنوشد" شرکت کرده ام. حتا اگر کنار آدمهای دیگر در یک وان داغ دراز کشیده باشم و ستاره ها هم بالای سرمان باشند من اولین نفری خواهم بود که می گوید، این جا چه قدر قشنگه.

...

کتابی را که روی زمین افتاده بود برداشت و آن را در هوا بین دو انگشتش نگه داشت. زیر عنوان کتاب نوشته شده بود: زنده نگه داشتن عشق و دوستی در روابط متعهد و پایدار. من داشتم لغت به لغت روی کتاب کار می کردم. تا آن موقع بحث زنده نگه داشتن را خوانده بودم و تازه داشتم وارد بحث عشق می شدم. از این نگران بودم که وقتی به بحث روابط وتعهد و پایدار برسم راه های زنده نگه داشتن را فراموش کرده باشم. تازه ممکن بود زنده و سایر کلمات را هم فراموش کنم.

... 

آن ها هم دائم دیدگاه هایشان را با هم منطبق می کردند تا رشد ماجرا به چشمشان نیاید. آن ها همدیگر را به اندازه ای که برنامه ریزی کرده بودند دوست نداشتند، و بدون هیچ حرفی همدیگر را از این دوست داشتن معاف می کردند. اتاق های خالی زیادی در خانه شان بود که فکر می کردند عشق آن ها را پر خواهد کرد، اما در واقع مجبور شده بودند با کمک هم این اتاق ها را با اثاثیه مدرن دهه ی پنجاهی پر کنند. هرمان میلر، جورج نلسن، چارلز و ری ایمز. آن ها هیچ وقت تنها نبودند و همیشه دوروبرشان شلوغ بود.

...

ما ناگهان بازیگر شدیم. به آدم هایی شبیه شدیم که بی صدا حرف می زنند، گوش می کنند، سر تکان می دهند، می خندند و آرام غذای شان را می خورند. دهان ها و صورت های مان را تکان دادیم، خودمان را شبیه زوج های جوانی نشان دادیم که موقع حرف زدن سر ذوق می آیند. کارل حتا وسط حرف من هم پرید. لب زد و سرش را به نشانه موافقت با حرف من تکان داد. من می دانستم وقتی آدمها سر خوش اند چه طور حرف می زنند و به خاطر همین فهمیدم کارل حرف بامزه ای زده. بی صدا خندیدم و کارل لبخند زد. یک لبخند واقعی. از این که مرا خندانده راضی بود. دیدن لبخندش خیلی خوب بود. حس می کردم دارم می درخشم. حس می کردم زیبا شده ام. و کات.

 

 

حالا آن بخشی از زندگی اش شروع می شود که او در آن فقط بسیار زیباست، بدون هیچ کاش و حیفی. فقط برنده ها می توانند این حس را درک کنند. تا به حال شده چیزی را واقعا بخواهی و به دستش هم بیاوری؟ آن وقت می فهمی که پیروزی خیلی معنی ها دارد اما هیچ وقت آن چیزی نیست که فکر می کردی باشد. آدم های فقیری که در بخت آزمایی برنده می شوند هیچ وقت پولدار نمی شوند. او زن بسیار زیبایی بود که یک چیز خیلی زشت را کم داشت. آن پیروزی که او می خواست به دست بیاورد این بود که از شر ماه گرفتگی خلاص شود، اما حالا انگار همان ماه گرفتگی احاطه اش کرده بود. به راحتی می شد در مورد برداشتن آن ماه گرفتگی خیالبافی کرد. هر احمقی حتا در اتوبوس هم می فهمید که اگر آن ماه گرفتگی نبود او چه قدر زیبا به نظر می رسید. اما حالا دیگر این بازی جریان نداشت و فقط حسی بود که تمام شده بود.

 

 

***

 

 عنوان: هیچ کس مثل تو مال این جا نیست

نویسنده: میراندا جولای

مترجم: فرزانه سالمی

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول، 1388

صفحه: 87 ص.

شمارگان: 1500 نسخه

موضوع: داستانهای کوتاه آمریکایی- قرن 20 م.

قیمت: 20000 ریال

مندرجات: تیم شنا/ پسر لم کین/ پاسیو مشترک/ مرد روی پله/ این ادم/ دلخوشی من/ ماه گرفتگی

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱