کبریت خیس

 

 

اوقاتم گه مرغی که می‌شود

ناگهان غیبم می‌زند

مثل کسی که برود سر کوچه

سیگار بخرد و باز نگردد.

پدرم بدخلق که می‌شد

صاف و پوست‌کنده

می‌رفت شمس‌العماره

و یک بلیط رفسنجان می‌خرید

من اما

راه دوری نمی‌روم

خیابانهای این زمستان

همه سر‌و‌ته یک کرباسند

دست جاده‌ها را هم خوانده‌ام

همه بی‌بازگشتند و

به غبار ختم می‌شوند

مثل تمام مدالهای افتخار

که به ویترین سمساری‌ها.

جاده‌ای هم هست که می‌گویند

به نیروانا می‌رسد

اما کی می‌رود این همه راه را؟

من همین یک زندگی

برای هفت پشتم کافی است

همینم مانده که در راهِ نیروانا

به دارکوب و آفتاب‌پرست تبدیل شوم.

اما فعلن

از برکت این آفتابِ اریب

که هوای استخوان‌هایم را دارد

حالم خوب است و قرار نیست به این راحتی

غیبم بزند.

همین که لازم نباشد

چیزی را به کسی ثابت کنم

و کار امروزم را می‌توانم راحت

به فردا بیافکنم

خودش نعمتی است.

...

 

دور دنیا هم که چرخیده باشی

باز دور خودت چرخیده‌ای

راه دوری نخواهی رفت

حتا در خواب‌های آب رفته‌ات

که تیک تاک بیداری مدام

تهدیدشان می‌کند.

می‌گویند دنیا کوچک شده‌است

و استوا در آینده‌ای نزدیک

همسایه‌ی خونگرم قطب خواهد شد.

نه همسفر ِ خوشباور

دنیا هرگز کوچک نمی‌شود

ما کوچک شده‌ایم،

آنقدر کوچک که دیگر

هیچ گم کرده‌ای نداریم.

دلخوشیم که در نیمه‌ی تاریک دنیا

کسی ما را گم کرده است

و دارد در به در

دنبالمان می‌گردد.

کسی که زنگ در را

همیشه بعد از هجرت ما

به صدا در خواهد آورد.

...

 

پرنده

نیستم

اما از قفس بدم می‌آید.

دلم می‌خواهد آفتاب که سر می‌زند

پرندگان همه از شادی بال در بیاورند

و مرا هم که خواب صبحگاهی‌ام بی‌شک

در بسته و تکراری است بیدار کنند.

پرنده‌ی قفس نشین نه با طلوع آفتاب

شاد می‌شود و نه از غروب آن دلگیر.

...

 

تنها بودم

اما بودا نبودم

و نیلوفر ارغوانی

در سینه‌ی بلورینم نمی‌تپید.

 

در هر زندان دنیا

زندانی‌ی فراموش شده‌ای

و در هر گورستان جهان

عزیز ِ به خاک سپرده‌ای داشتم

و تنها بودم

مثل ماه

که کوتاه‌تر از تنهایی من

دیواری نیافته بود.


عنوان کتاب: کبریت خیس

نویسنده: عباس صفاری

ناشر: مروارید

چاپ ششم: 1390

شمارگان: 2200 نسخه

موضوع: شعر فارسی- قرن 14

قیمت: 29000 ریال

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱