کلاغ

 

گفتم: " می دانی تا به حال چندبار در زندگی ام با علی، به جایی رسیده ام که مطمئن شده ام دیگر نمی توانم ادامه دهم؟"

از این بدتر نمی شد. با حیرت نگاهم کرد. انگار انتظارش را نداشت. راستش خودم هم فکر نمی کردم تا این حد احمق باشم و این طور شروع کنم. این طور شروع کردن دو نتیجه بیشتر نداشت، یا اعتماد ِ بهار، زود و آنی سلب می شد یا به طور معجزه آسایی به من نزدیک می شد، حد ِ وسطی در کار نبود. چند لحظه سکوت که بین ما برقرار شد، مرا مطمئن کرد که نتیجه ی اول دست داده است. اما بهار چایش را نوشید و گفت:

" آن وقت چه کار کردی؟"

گفتم: " همه ی احتمالات، شرایط، قواعد و امکانات را در یک کفه ی ترازو قرار دادم و همه ی بدبختی های فعلی ام را هم در کفه ی دیگر. بعد دیدم بهتر است بدبخت باشم تا بیچاره!"

پوزخند زد. گفتم: " باور کن راست می گویم."

" بدبخت یا بیچاره! چه فرقی دارد؟"

" خیلی فرق دارد. اگر بدبخت باشی، بدبختی. اما اگر بیچاره باشی، آن وقت هیچ چاره ای نداری!"

" تو از وضعیت من و پوریا چه می دانی؟ "

چه باید می گفتم؟ بهتر دیدم سکوت کنم. مطمئن بودم اگر می فهمید ما اصل ماجرا را می دانیم، خوشحال نمی شد. گفت: " من و پوریا خیلی وقت است که تمام کرده ایم. فقط داریم نمایش می دهیم. هر بازیگری هم یک روز خسته می شود. مخصوصا اگر نقش تکراری باشد و او دوستش نداشته باشد."

از این حرف ها چیزی سر در نمی آوردم، اما گفتم: " شاید بهتر باشد کمی کوتاه بیایی. ما زن ها گاهی، یعنی اغلب، این کار را می کنیم. علی می گوید پوریا هنوز تو را دوست دارد، اما غرورش اجازه نمی دهد که ... "

که چی؟ از خودم بافتم و کم آوردم. علی هیچ وقت همچین حرفی به من نزده بود. فقط گفته بود خانه ای که خراب شود، حتا اگر هم ساخته شود، دیگر آن بنای قبلی نیست.

×××

 

 

نمی‌دانم چند قرن باید بگذرد تا چشم‌های قهوه‌ای‌ات را با نگاه سرد و موهای موج‌دار روشن روی گردن بلندت، فراموش کنم؟ هنوز هم هیچ‌چیز صورتت را فراموش نکرده‌ام. نمی‌دانم تو نخواسته‌ای فراموشت کنم یا همه‌چیز ساخته‌ی ذهن من است؟

می‌گویی: می‌دانستم یک روزی می‌بینمت. یا بهتر است بگویم، منتظر بودم تا ... تا ببینمت.

خودت را می‌کشی تا این جمله را بگویی. نه؟ شاید هم عوض شده‌ای.

می‌‌گویی: هیچ چیز عوض نشده.

می‌گویم: مطمئن نباش.

اولین‌بار تو را روی یکی از آن پله‌ها دیدم.

نه. اولین‌بار در کتابخانه دیدی.

می‌خندی.

می‌گویی: نباید می‌رفتم. می‌دانم.

منتظر این اعتراف نبودم. تو عوض شده‌ای. می‌گویم:

شاید هم بهتر بود که من با تو می‌آمدم.

می‌گویی:

واقعاَ این‌طور فکر می‌کنی؟

می‌گویم:

واقعاَ همه‌ی این سال‌ها این‌طور فکر کرده‌ام.

(اردک‌های چاق و مدادهای عاشق)

×××

پشت پنجراه ایستادم. هوا گرفته و ابری بود. پشنگه‌های ریز باران همراه باد بهاری به جام شیشه می‌خورد و بوی تروتازه‌ای از درزهای باریک تو می‌ریخت. پرده‌ها را خوب باز کردم. گفتم:

من هوای بهار رو خیلی دوست دارم.

چیزی نگفت. مثل من آن‌سوی پنجره را تماشا می‌کرد. یک‌دفعه گفت:

اما از این‌جا که چیزی پیدا نیست ماه‌بانو.

دوباره به پنجره نگاه کردم.

چی پیدا نیست؟

گفت:

از این‌جا چیزی پیدا نیست. تو که عاشق بهاری به چی این پنجره دل خوش کردی؟

( بهشت کوچک)


عنوان کتاب: کلاغ

نویسنده: فرشته نوبخت

ناشر: چشمه

چاپ اول: 1390

شمارگان: 1500 نسخه

موضوع: داستان‌های کوتاه فارسی- قرن 14

قیمت: 42000 ریال

شماره صفحه: 161 صفحه

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱