شبی عالی برای سفر به چین

 

 به راننده گفتم: راننده خوبی هستید.

در آینه به من نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا.

در آینه نگاه کرد تا ببیند من دوباره می خواهم چیزی بگویم یا نه. اما من حرفی نزدم و زیر نور خورشید در سکوت به راه مان ادامه دادیم.

بالاخره گفتم: خدای من، امروز چه روز زیباییه.

با کمی تعجب به من نگاه کرد. انگار فکرش را خوانده بودم. گفت: یه روز عالی برای سفر به چین.

در صندلی ام به طرف جلو خم شدم. ببخشید، چی گفتید؟

"این جمله مادرم بود. هر وقت احساس می کرد روز خوبیه پنجره رو باز می کرد و می گفت: عجب، نگاه کن! امروز عالیه برای سفر به چین! نمی دونم چرا این حرفو می زد. ما هیچ وقت چین نرفتیم، حتا یک بار، هرگز. شاید فقط از اون جمله های عجیب و غریبیه که پدر و مادرها می گن."

گفتم: که آدم هرگز فراموشش نمی کنه.

"دقیقا آقا." ناگهان خنده ای کرد." هیچ معنا نداره اما آدم تمام عمرش اونو به یاد میاره."

 

...

مثل مردی که به شمردن و دوباره شمردن پول هایش ادامه می دهد به امید این که دفعه ی بعد نتیجه بهتری از شمارش بگیرد، دریافتم که من دیگر هرگز شاد نخواهم بود، تا وقتی سایمون را پیدا کرده باشم. دریافتم که من این احساس را مثل دندان درد تا ابد در وجودم با خودم حمل خواهم کرد.
( صفحه 70)

...

باید بلند می شدم، باید آشپزخانه ی کوچک اتاقم را تمیز می کردم، به کتاب خواندن ادامه می دادم یا این که می رفتم پایین به سرسرای هتل. از ماندن کنار زخم هایم در تاریکی چیزی عایدم نمی شد. چیزی نبود که به آن فکر کنم، هیچ چیز جدید یا سودمندی نبود، فقط همان فیلم تکرای منِ خسته که به طرف پایین خیابان برفی می رفتم...
( صفحه 120)

 

×××

 

عنوان: شبی عالی برای سفر به چین

نویسنده: دیوید گیلمور

مترجم: میچکا سرمدی

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول، 1388- چاپ دوم، 1389

صفحه: 167 ص.

شمارگان: 1200 نسخه

موضوع: داستانهای انگلیسی -- قرن 20 م.

قیمت: 38000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱