کافه پیانو

 

  

از در که آمد تو، دماغش را گرفت: وای خدا. بوی سیگارت آدمو خفه می کنه. و بعد، با یک جور لاقیدی قشنگ که طبیعت اوست،کیف کوله پشتی شکل سورمه ای رنگش را که داده ایم اسمش را رویش دوخته اند، انداخت گردن یک صندلی لهستانی نزدیک بار و خودش آمد روبروی من که داشتم قهوه بخار می دادم نشست.

گفت: سلام

گفتم: سلام بابایی

پرسید: سفارش چی داری؟

گفتم: چیزی نیس که تو از پسش بر بیای ... امروز موهاتو چه شکلی بستی؟ مث جودی آبوت یا دم اسبی؟

...

ازش خواستم بنشینیم روی جدول سیمانی کنار پیاده رو. آن وقت ازش پرسیدم: امروز یه طور دیگه بودی گل گیسو. مثل همیشه نبودی.

روی جدول کنارم نشست و پرسید: مگه چه طوری بودم؟

گفتم: گرفته بودی ... انگار حالت از یک چیزی گرفته بود.

پرسید: میشه این جمعه بریم کوه؟

گفتم: چرا نشه ... حالا چرا؟

گفت: واسه اینکه چند تا سنگ صاف پیدا کنیم.

پرسیدم: سنگ صاف می خای چی کار؟

گفت: واسه لِی لِی می خام. هر وَخ تو مدرسه با بچه ها  لِی لِی بازی می کنم؛ همش می بازم به شون.

گفتم: چرا می بازی. تو که قدت بلندتر از همه س. چرا باید ببازی؟ ... شاید سنگ تو خوب پرت نمی کنی؟

دست کرد توی یکی از جیب های کیف مدرسه اش. یک تکه سنگ کوچک و ناصاف نشانم داد و گفت توی باغچه ی مدرسه پیدایش کرده و از آن به بعد، با همان لِی لِی بازی می  کند.

آن وقت ادامه داد: ... چون خیلی صاف نیست می بازم. ببین گوشه هاشو... یه طرفشم قلمبه س. وقتی می ندازمش نمی افته توی خونه ای که دلم می خواد بیفته. وقتی ام می افته همون جایی که دلم می خاد؛ بهش پا که می زنم، یا خیلی می ره جلو یا یه کم. اینه که همه ش یا رو خط وای می سته یا می ره بیرون. واسه همین همش می سوزم.

پرسیدم: مگه همه تون با یه سنگ بازی نمی کنین؟

گفت: نه. هر کی واسه خودش، یه سنگی داره.

گفتم: خب ... از مال اونایی استفاده کن که سنگشون صافه.

گفت: اونا که سنگشونو نمی دن به دیگران ... می ترسن ببازن.

 " دیگران" !

راستش را بخواهید؛ اولش جا خوردم از این که چرا کلمه ای آن قدر رسمی را به کار برده. اما خوب که فکرش را کردم، دیدم بچه حق دارد دمغ و افسرده باشد. دارد به زبان بی زبانی بهم می فهماند از این همه نارفیقی متحیر است. از غریبه فرض شدن دلخور است. که نمی گوید سنگ شان را نمی  دهند به بقیه و عوضش می گوید سنگ شان را نمی دهند به دیگران. تا بهم بفهماند از دید بعضی از بچه ها؛ او " دیگر" است نه یکی از خودشان.  و دارد از یک جور نابرابری شکوه می کند که به نظرش درست نیست و می خواهد بهم بفهماند اگر می بازد؛ مال این نیست که ساتحقاقش را ندارد بلکه مال این است که امکانات برابری ندارد.

گرفتمش توی بغلم و خیلی محکم به خودم فشارش دادم. و همان طور که توی بغلم بود؛ سرش را بوسیدم و بهش گفتم: غصه نخور خوشگلم. همین جمعه می ریم کوه. هر چی که دلت بخواد سنگای صاف پیدا می کنیم ... فقط به یه شرط.

پرسید: چه شرطی؟

گفتم: به شرط این که به هر کدوم از بچه های کلاستون یه دونه از اون سنگارو هدیه بدی. نترسی از این که یه وخ خودت ببازی.

گفت: باشه.

گفتم: قول؟

 

×××

 

عنوان: کافه پیانو

نویسنده: فرهاد جعفری

ناشر: چشمه

سال نشر: چاپ اول، 1386- چاپ سی و یکم 1390

صفحه: 266 صفحه

شمارگان: 2000 نسخه

موضوع: داستانهای فارسی- قرن 14

قیمت چاپ 31: 52000 ریال

 

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱