لیلا و تکرار یک روایت

 

لبخند زد و گفت: به استرالیا خوش آمدید.

نفسی به راحتی کشیدم و دست لیلا را محکم تر فشردم. مامور مهری به پاسپورت ها زد و مدارک را به ما پس داد. مدارک در دست های ما بود و ما حیران به او خیره شده بودیم. مامور متعجب از حرکات عجیب ما پرسید: چیزی پیش آمده؟

نه، البته که چیزی پیش نیامده بود. وقتی حیرت ما را دید، پرسید: مشکلی دارید؟ نه مشکلی نداشتیم، اما نمی توانستیم از جایمان حرکت کنیم. مامور که دیگر حوصله اش کاملا سر رفته بود همان حرف ها را دوباره تکرار کرد. عباس که با وحشت به او خیره شده بود، پرسید: و حالا چه کار باید بکنیم؟

مامور که می خندید در جواب این سوال عجیب با طنز گفت: زندگی رفیق، زندگی.

...

ذهنم پر از قصه است. قصه‌هایی که تکرار و تکرار می‌شوند. این قصه‌ها نه در یک زمان و نه در یک مکان شکل گرفته‌اند. اما هستند و در ذهنم تکرار می‌شوند. تکراری مکرر در سکونی که اکنون مرا در برگرفته است. می‌خواهم از آن‌ها بگریزم و از لیلا بشنوم.

لیلا می‌نویسد و من در حالی که همچنان ساکن بر جای خفته‌ام از این که این مسافر سرگردان جهان، هر روز در حال تجربه جدیدی است، خوشحالم. لیلا می‌گوید با وجود آن‌که از تجارب گذشته درس‌های زیادی آموخته است هنوز هم قادر به درک خیلی از چیزها نیست.

 


عنوان: لیلا و تکرار یک روایت

نویسنده: الهه منافی

ناشر: ثالث

سال نشر: چاپ اول 1388

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 156 ص.

قیمت: 30000 ریال

موضوع: داستان‌های فارسی - قرن 14

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱