حباب شیشه

 

می گفتند، ببین در این مملکت چه اتفاقاتی که نمی افتد. دخترکی، نوزده سال تمام در یک شهر کوچک گمنام زندگی می کند، به حدی فقیر که قدرت خرید یک مجله را ندارد، بعد یک بورس تحصیلی از یک دانشگاه می گیرد، برنده جایزه ای از اینجا و آن جا می شود و سرانجام کارش به جایی می رسد که نیویورک را به راحتی ماشین شخصی اش هدایت می کند.

ولی من چیزی را هدایت نمی کردم، حتی خودم را. فقط از هتل به اداره، و از اداره به مهمانی و از مهمانی به هتل و باز از هتل به اداره پرتاپ می شدم، مثل یک تراموای بی احساس. احساس می کردم بی تحرک و خالی ام، همان احساسی که مرکز گردباد چرخان و بی تفاوتی در میان محوطه پرهیاهویی دارد.

...

صورت مادرم جلویم موج میزد , مثل قرص ماهی بی رنگ و سرزنش آمیز , در اولین و آخرین ملاقاتش با من که برای بیستمین سالگرد تولدم آمده بود . یک دختر در آسایگاه روانی داشتن ! این بلایی بود که من به سرش آورده بودم مع هذا , ظاهرا تصمیم گرفته بود مرا ببخشد .

با لبخند شیرین و مظلومانه اش گفته بود : " استر , از جایی که رها کردیم دوباره شروع میکنیم . وانمود میکنیم که آنچه تا به حال اتفاق افتاده یک کابوس بوده . "

کابوس .

برای کسی که درون شیشه بود , بی روح و بی حرکت , مثل یک جنین مرده , دنیا به تنهایی یک کابوس بود .

کابوس .

همه چیز را به یاد می آوردم .

جنازه ها , دورین , و داستان درخت انجیر و سنجاق برلیان مارکو , و ملاح توی میدان , پرستار چشم ورقلنبیده ی دکتر گودون , درجه های شکسته , مردک سیاهپوست و دو جور لوبیایش  , و ده کیلویی را که در اثر انسولین به وزنم اضافه شده بود , و صخره ای را که میان آسمان و دریا بر آمده بود مثل یک جمجمه ی خاکستری , همه را به یاد می آوردم .

شاید فراموشی , مثل یک برف مهربان همه چیز را کرخت کند و بپوشاند . ولی آنها جزیی از من بودند . آنها منظره های من بودند.

...

آن روز صبح کوشیده بودم خودم را حلقه آویز کنم . به محض اینکه مادرم رفت سر کار , کمربند ابریشمی ربدشامبرش را برداشتم و در نور قرمز رنگ اتاق خواب مشغول گره زدن آن شدم که مرتب بالا و پایین میسرید . مدت زیادی طول کشید تا بتوانم این کار را به انجام برسانم , چون گره زدنم خوب نبود و اصلا بلد نبودم یک گره درست و حسابی بزنم . بعد مدتی گشتم تا جایی را برای نصب کردن طناب پیدا کنم .

اشکال این بود که سقف خانه ی ما مناسب نبود . سقف ها همه پایین بودند , سفید با گچکاری صاف و بدون آویز چراغ , حلقه یا چیز دیگری .

پس از مدتی به دور خانه با کمربند ابریشمی به دور گردنم مثل یک دم گربه ی زرد , و پیدا نکردن جایی که آن را ببندم , روی لبه ی تخت مادرم نشستم و کوشیدم کمربند را با دست بکشم . ولی هر بار آن را محکم میکشیدم , حس میکردم گوش هایم نزدیک است بترکد و آبشاری از خون به صورتم هجوم می آورد , آنگاه دستم شل میشد , کمربند را رها میکردم و دوباره حالم عادی میشد .

بعد متوجه شدم که بدن من انواع نیرنگ ها رابلد است , مثلا دست های من در لحظات خطر بی حس میشوند , که سبب نجات بدنم میگردند , در حالی که اگر تمام بدنم دست خودم بود , در یک چشم بر هم زدن مرده بودم.

  
نویسنده : لیلی ک ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱