آمده بودم با دخترم چای بخورم

تا به خودم بیایم دستم را گرفت و کشید کنار خیابان. گفت " وایسا! تو چشات یه چیزایی می‌وینم."

قرار بود چشمم برق بزند. زد. گفتم " چی می بینی؟"

" ماشاالله! ماشاالله به چشم و ابروت! کیسه‌ی نمک به پهلوت! "

از ته دل خندیدم.

گفت " بیا بشین اینجو تا برات بگم. ماشاالله خوش اخلاقی! می‌باس بگم. نگم، دلم صاف نمی‌ره."

خودم را ول کردم توی دست کولی.

کولی بردم و نشاندم روی سکوی پشت نرده‌ها. گفت " به حضرت عباس، شیرینی. خاطرت خیلی عزیزه که می‌خوام میونِ این همه زن، فقط طالع تو رو بِوینم." کولی به جای این که به کف دستم نگاه کند، به چشمهام و به دور و برش نگاه می‌کرد. " نومت چیه؟"

" لیلی."

" شوهر داری؟"

قرار بود با علی عروسی کنم. " نه هنوز."

" ببینم، دل مراد ِ لیلی. خوشبخت، خوش طالعی، غریبی و غمگینی، دوست و دشمنت رو نمی‌دونی. یه آقایی دوستت داره. می‌گه دنیا یه طرف، لیلی یه طرف. ماشاالله جیغ‌جیغو، دم دمویی، یه خورده لجبازی، رد دلت باشه، ده تا کارو انجوم می‌دی. ولی راه دلت نباشه، کوزه هم به آب نمی‌زنی."

  
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱