یک فنجان چای سرد

 

دکتر فنجان چای در دستش بود. قندی توی دهانش گذاشت. فکورانه ابروها را بالا برد و گفت: "خرجش خیلی زیاد میشه." جرعه ای از چای نوشید و آهسته ادامه داد: " تازه مسئولیت قانونی اش ...!"

او دست های یخ کرده اش  را به هم مالید و گفت: " دکتر یعنی ... یعنی هیچ راهی!؟"

دکتر جرعه ای دیگر از چای نوشید و ابروها را بالاتر برد. پلک ها را روی هم گذاشت. لب هایش به لبخند بسته ای تا نزدیک گوشش کشیده شد. نگاه او به دیوار پشت سر دکتر افتاد. عکس بچه ای قاب نسبتا بزرگی را پر کرده بود. بچه با دست های کوچکش سعی می کرد پای تپلش را به دهان نزدیک کند.

" چرا یه راهی هست، یه راه خیلی آسون، آسون و بی خرج."

یک دفعه پنجره با فشار باز می شود. موجی از برف هجوم می آورد تو. یادداشت مادر را می اندازد روی میز. فنجان چای را برمی دارد، یخ کرده است. آن را توی ظرف شویی خالی می کند. چای دیگری برای خودش می ریزد. دوباره روبه روی ساعت می نشیند. ده دقیقه مانده به ساعت هشت. باز هم ته دلش تیغ می کشد. یادداشت مچاله شده ی مادر را بر می دارد. بازش می کند. پشتش یک تمرین خطاطی است. توی هم توی هم با جوهر آبی نوشته شده: " که عشق آسان نمود اول ... که عشق ..."

دوباره یادداشت را مچاله می کند و آن را پرت می کند سمت سطل زباله. مریم گفته بود : " هیچ کاری نداره، یه روز استراحت، دو سه روز هم درد داری، بعدش هم هیچ ... دیگه تموم."

دکتر را هم مریم به او معرفی کرده بود. از آشنایان قدیم شان بود. " من هم پول نداشتم. دست بندم رو بهش دادم، بعد هم به مامان گفتم گم شده."

اما حالا قیمت ها کلی فرق کرده. او که دست بند هم ... یک حبه قند به دهان می گذارد. چای را به لب نزدیک می کند. دکتر گفته بود: " چند روز گذشته؟"

او گفته بود: " دکتر نمیشه قسط بندی کنین؟ "

دکتر پوزخندی زده بود: " مگه یخچال، تلویزیونه خانم؟!"

ادامه مطلب   
نویسنده : لی‌لی کتابدار ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱