در کشوری دیگر

 

" بزانسون" شهر کوچکی است در شرق فرانسه. شهری است در مرز سوییس و فرانسه. مردم این شهر عادات خاص خودشان را دارند؛ و در ِ خانه شان رابه آسانی به روی کس باز نمی کنند. در بین خود حلقه های کوچکی ساخته اند که این حلقه ها هم بسیار محکم اند و هیچ تازه واردی نمی تواند به سادگی در این حلقه ها داخل شود.

تمام زندگی این مردم در چهار دیوار خانه یشان خلاصه می شود. و تمامی اندیشه هایشان دَور ِ چَوکی هایشان ( صندلی)، پرده هایشان و میزهایشان دَور می زنند. انگار بیرون از دروازه هایشان جهانی وجود ندارد؛ دیگرانی وجود ندارند. در چشمان رنگه و شیشه مانندشان هیچ چیز خوانده نمی شود. آدم خیال می کند که این چشمان تنها قادرند گاهی حالت خصمانه به خود بگیرند و بس.

آنجا که زندگی می کردم، آپارتمان ها روی هم خوابیده بودند و طبقات بلندی را ساخته بودند. وقتی که از دور به این اشکال هندسی مربع شکل و مستطیل شکل می دیدم، دلم تنگ می شد. دلم هیچ نمی خواست که خانه ام بروم. اما می رفتم. وقتی زینه ها را می پیمودم گاهی تصادفاً دری یا درهایی باز می شدند؛ کسی یا کسانی می برآمدند و می رفتند پی ِ کارشان.

نگاه هایشان همیشه فراری می بودند؛ مثل اینکه از نگاه یکدیگر هراس داشتند. و اگر تصادفاً {نگاه} آدم با نگاهشان تلاقی می کرد، زود یا پیش ِ پایشان را می دیدند و یا دیوار سپید کنار زینه ها ( پله) را. این هراس و گریز همیشه به نظرم خنده دار می آمد؛ اما خو کردن به این هراس و گریز در آغاز برایم دشوار بود. در چهره هایشان هیچ چیز خوانده نمی شد: نه اندوهی، نه سُروری، هیچ.

(صفحه 7)

اگر یک روز این هم بمیرد، دیگر در همه جهان ِ به این بزرگی، من تنهای تنها خواهم شد؛ یعنی هیچ کس به من متعلق نخواهد بود. خیلی وحشتناک است، نیست؟

( صفحه 60)

از آن به بعد وقتی تنها می شدم، افکارم را جمع می کردم و روی این نکته متمرکز می ساختم که من به کدام سو کشیده می شوم. هیچ سو کشیده نمی شدم. در زندگی من هیچ چیزی وجود نداشت که مرا به خود بکشد. همه چیز و همه کس برایم بی ارزش شده بود و تصور اینکه همه چیز برایم بی ارزش است؛ برایم غیرقابل تحمل بود. خودم را در خلائی احساس می کردم. درون من خالی شده بود.

( صفحه 62)

 

 با همان محجوبیتش پرسید:

- پس کشور ما را دوست ندارید؟

نمی دانستم چگونه برایش توضیح دهم که من حالت درخت تنومندی را دارم که از جایش کنده شده باشد و در جای دیگری، در زمین دیگری، کشور دیگری نشانده شده باشد و با هراس دریافته باشد که ریشه هایش سر ِ سازگاری با این خاک را ندارد و بداند که خواه ناخواه در این خاک جدید محکوم به پوسیدن است. نمی دانستم که چگونه برایش بگویم که من همان درختم. نمی دانستم که چگونه برایش بگویم که من همان درختم. به خاطر ادب گفتم:

- کشور شما را دوست دارم؛ اما می دانید روابط و پیوندهای آدمی با سرزمینش بسیار پیچیده است که نمی توان آن ها را تنها در دوست داشتن و دوست نداشتن خلاصه کرد.

( صفحه 128)

***

 

عنوان: در کشوری دیگر

نویسنده: سپوژمی زریاب

ناشر: انتشارات سپیده باوران

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 192 ص.

موضوع: داستان های افغانستانی-- قرن 14

قیمت: 98000 ریال

 

/ 0 نظر / 86 بازدید