درد

 

این روزنگاریها را در کشوی میز آبی رنگ خانه ام در نوفل لوشاتو بازیافتم.

هیچ یادم نیست چه وقت اینها را نوشته ام. ولی می دانم که چنین کاری را کرده ام، که نویسنده اینها من بوده ام. خط خود را می شناسم، و به جزییات آنچه شرح داده ام واقفم. مکان وقایع، ایستگاه راه آهن ارسه ی، و مسیر و مسافتها یادم است. ولی خودم را در حال نوشتن این روزنگاریها اصلا به یاد ندارم، کی نوشته ام، در چه سالی و چه ساعتی از روز و در کدام خانه؟ هیچ نمی دانم. معلوم نیست چطور توانسته ام چیزی را بنویسم که هنوز نمی دانم چه عنوانی برای آن انتخاب کنم. بازخوانیش هم هراسانم می کند. و اصلا چطور توانسته ام این نوشته ها را سالها در آن خانه حومه شهر که مرتب دستخوش سیلابهای زمستانی است به فراموشی بسپارم. رمان درد یکی از چیزهایی است که در زندگیم اهمیتی بسیار دارد، و عنوانی چون " نوشته " فراخور آن نیست. خود را در برابر صفحاتی یافتم حاوی خطوطی منظم و کلماتی ریز که عجیب آرام بودند و عجیب به قاعده. نیز اینکه پریشانی اندیشه و احساس چنان بود که جرئت کلنجار رفتن با آن را از من سلب می کرد، و در همین خصوص است که خود را شرمنده ادبیات می دانم.

/ 2 نظر / 82 بازدید
مهسا بهانه های خوشبختی

لی لی امروز رفتم بعد کلی دل دل کردن برای هزینه اش کتاب نوشتن همین و تمام دوراس را از امازون خریدم خدا کنه سخت نباشه درکش برای من کتاب عشق را هم از کتاب خانه خواشتم امانت بگیرم که رفتم تو صف نوبت نظر تو در مورد دوراس چی هست؟

مهسا بهانه های خوشبختی

می دونی یک هو به این نتیجه رسیدم که باید کتاب انگلیسی بخوانم شاید زبانم بهتر بشه و درکم بالاتر بره از فرهنگ این ها بعد باز از یک طرف عشق کتاب های فارسی هم من را ول نمیکنه نتیجه : چند وقتی هست هیچ کدومشون را نمی خوانم [ناراحت] ببینم چی کار کنم با این همه کتاب رو دستم و این حرصی که من ر ا داره ورشکست میکنه