ملت عشق

 

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس " تاپ" می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس.

اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی ... تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.

( صفحه 7)

...

 

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم. هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.

( صفحه 54)

...

 

خطوط کف دست کاروانسرادار را بررسی کردم؛ عمیق بود، ترک خورده بود، متزلزل و بی ثبات بود خط هایش. انواع و اقسام خطوط مواج رنگی پیش چشمم پدیدار شد. در اطراف هر انسانی هاله ای از رنگ های متفاوت هست. هاله این مرد به خاکستری می زد، نوعی آبی کدر بود. گوهر روحش سوراخ شده بود، کناره هایش ریخته بود. انگار نیروی درونی ای برایش نمانده بود تا در برابر دنیای بیرون از او محافظت کند.

( صفحه 56)

...

 

به عکس هایی که عزیز انداخته بود رسید. بیش تر عکس ها پرتره آدم هایی از هر رنگ و سن و فرهنگ و طبقه بود. همه این آدم ها با وجود تفاوت های عمیقشان یک وجه مشترک داشتند: در هر پرتره ای حتما یک نقص بود. نقص بعضی هایشان چیز ساده ای بود: یک گوشواره، یک پاشنه کفش یا یک دگمه. اما نقص بعضی ها وحشتناک بود: بعضی ها انگشت نداشتند، بعضی ها پا یا دست. به هر ترتیب، در هر کدامشان نقصی جلب توجه می کرد. اِللا کنجکاو شد. عزیز برای چه عکس این انسان ها را می انداخت؟ جوابی را که دنبالش بود، در زیر نوشته عکس ها پیدا کرد.

" هر که باشیم، هر کجای دنیا زندگی کنیم، همگی جایی در اعماقمان نوعی حس کمبود داریم. انگار چیزی اساسی گم کرده ایم و می ترسیم نتوانیم آن را پس بگیریم. آن هایی هم که می دانند چه چیزی کم دارند، واقعا انگشت شمارند."

( صفحه 72)

...

شب قبل از سفر شمس با هم در اطراف درخت های توت قدم زدیم. ابریشم نیز به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکنی قوی تر و مقاوم تر است، حتی آتشین تر.
به شمس گفتم: " ببین، کرم ابریشم برای خروج از پیله، ابریشمی را که با زحمت بسیار تنیده پاره می کند. از این رو کشاورز یا ابریشم را انتخاب می کند یا کرم ابریشم را. هر دو را با هم نمی توانند حفظ کنند. اکثر مواقع برای حفظ ابریشم جان کرم ابریشم را می گیرند. می دانی فقط برای یک دستمال ابریشمی صد کرم ابریشم جان می دهد؟"
" در این حکایت نقش من به نقش کرم ابریشم می ماند. مولوی ابریشم است، گره در گره بافته خواهد شد. وقتش که برسد، برای بقای ابریشم باید کرم ابریشم بمیرد."
( صفحه 127)
...

معتقدم در اطراف هر انسانی هاله ای از رنگ های مختلف هست. چشم هایم را بستم و کوشیدم رنگ های تو را بیابم. خیلی نگذشته بود که سه رنگ پدیدار شد: زرد ِ گرم، نارنجی ِ خجالتی و بنفش ِ لب فرو بسته. به نظرم این ها رنگ های توست. خیلی هم قشنگند. هم جدا جدا، هم با هم.
( صفحه 142)
چشم هایش را بست، کمان های رنگی که بدنش را احاطه کرده بودند در ذهنش مجسم کرد. عجیب است؛ اِللایی که در ذهنش پدیدار شد اِللای هفت ساله بود، نه اِللای بالغِ فعلی.
( صفحه 128)
...

مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن ِ درون خودت و کشف کردن ِ زیبایی های باطنت رهنمون می شود.
( صفحه 138)
...

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است. به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است.
( صفحه 118)
...

در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی توانی حقیقت را کشف کنی. فقط در آینه انسانی دیگر است که می توانی خودت را کاملا ببینی.
( صفحه 116)
...

هیچ گاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه های دشوار باغ های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید.
( صفحه 117)

...

اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش، در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.
( صفحه 109)

 

***

 

عنوان: ملت عشق

نویسنده: الیف شافاک

مترجم: ارسلان فصیحی

ناشر: ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 2200 نسخه

شماره صفحه: 511 ص.

موضوع: داستان های ترکی - ترکیه - قرن 20 م.

قیمت: 250000 ریال

 

 

/ 0 نظر / 266 بازدید