باغ های کیوتو

 

تا جایی که یادم است بیشتر نوشته های روی دیوارها راجع به دروغ، خیانت، ترس، یا شناخت معرفت بود.

گفتم: " این ها چی ان؟ "

راندال از پشت سرم جواب داد: " واژه هایی که باید یاد گرفت."

گفتم: " آها." این ابداً چیزی نبود که انتظار شنیدنش را داشتم. حس می کردم انگار از کوهی بالا رفته ام که قله اش را مه پوشانده... چه حرف هایی بینمان رد و بدل شد، باید بگویم که چیزی یادم نیست. می دانم یادآوری چیزهایی که راندال در آن اتاق سرد و نمور می گفت با چیزهایی که معلم ها با سختگیری یادمان می دادند، زیاد قابل مقایسه نیست، ولی او با آن اشتیاق طبیعی و خواندن کتاب ها با صدای بلند، انگار که هر کلمه اش را به من هدیه می داد و کلمات در ذهنم حک می شد.

( صفحه 12)

 

نامه نگاری عادتمان شده بود. راندال یکشنبه اول هر ماه نامه می نوشت. درباره کتاب های جدیدی که می خواند و چیزهایی که علامت گذاشته بود تا نشانم بدهد برایم می گفت...

راندال در نامه بعدی اش از آخرین کتابی که خوانده بود نوشت؛ راجع به باغ های کیوتو. این که چطور این باغ ها از ماسه و سنگریزه و صخره ها ساخته شده اند. می گفت هیچ گُل و گیاهی در کار نیست. زمانی از خزه استفاده می کردند، ولی حتی آن رنگ سبزی که ما می شناسیم نیست. نوشته بود نه چمنزار و نه برگ های سبز، فقط نوعی سبز خاکستری رنگ. حتی نمی توانی در این باغ ها قدم بزنی، چون بیشتر شبیه تابلوهای تقاشی اند.

( صفحه 13)

 

بهت گفته بودم که او پسر خوش قیافه ای بود؟ خیلی خوب نمی شناختمش ولی موهای قرمز رنگی داشت؛ مثل من، و صورتی لاغر و مهربان. احتمالاً زیباترین چهره ای که تا حالا دیده ام. باید این را به خودش می گفتم، ولی خیلی خجالتی بودم. این طور فکر می کردم: شاید منتظر نیست تا فرصتی پیش بیاید و چیزی به من بگوید، ولی منتظر است تا حرفی از من بشنود.

( صفحه 22)

 

مادر منتظرم بود. هنوز اونیفرم کارخانه را به تن داشت. یادم می آید که چطور وارد آشپزخانه شدم و دنیای کوچکش را به چشم دیدم. نمی خواهم بی انصافی کنم. به تو گفته بودم که زن خوش قیافه ای بود؛ از آن زن های سخت کوش، ولی گمان می کنم که در آن سن و سال باور داشتم که بزرگیِ زندگی به چیزهای دیگر بستگی دارد.

( صفحه 44)

 

به من نگاه کرد، چشم های خاکستری رنگش در نور کم بعدازظهر به تیرگی می زد.

گفت: " تا حالا عاشق شده ی؟ "

لحن سوالش احمقانه بود، اما از دختری مثل او، دانشجوی رشته تاریخ روسیه در برایان ماور، با چشم های خاکستری و دندان های بزرگ که مدام کُتش را می کشید روی زانوهایش بعید به نظر نمی رسید.

گفتم: " یک بار، شاید."

گفت: " شاید؟ پس عاشق نبودی. چون در مورد عشق نمی شه گفت شاید، وقتی می گی شاید پس نمی دونی من چی فکر می کنم و هیچ نظری نمی تونی بدی... "

( صفحه 97)

 

ولی بچه نبودم یا حتی نوجوان. من زن جوان خودخواهی بودم که اگر فرصتی دوباره دست می داد و زمان به عقب بر می گشت دلم می خواست دوباره کنارشان در اتاق غذاخوری می نشستم، پشت میزی که مادر به دلیل حضورهای دیر به دیر من در خانه می چید، رومیزی و دستمال سفره هایی که از صبح شسته و اتو خورده بود، و سه نفری پشت آن میز پنج نفره می نشستیم. اگر می توانستم و فرصتی دوباره دست می داد، دوست داشتم سرزنده و صمیمی کنارشان حاضر می شدم. برایشان از کتاب هایی که در طول ترم خوانده بودم می گفتم و همین طور چیزهایی که نوشته بودم.

( صفحه 125)

 

تیلسی چمدانم را کنار تخت گذاشت و قول داد که صبح روز بعد بر می گردد. می دانستم که نمی آید: من خیلی به دروغ زندگی او نزدیک بودم، و او هم به دروغ زندگی من خیلی نزدیک بود.

(صفحه 234)

 

***

 

عنوان: باغ های کیوتو

نویسنده: کیت والبرت

مترجم: علی قانع

ناشر: انتشارات ققنوس

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 344 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی

قیمت: 180000 ریال

 

/ 0 نظر / 52 بازدید