دختری در قطار

 

سرم را به شیشه قطار چسباندم. خانه ها را نگاه می کنم؛ مانند دنبال کردن صحنه های فیلم با دقت آن ها را ورانداز می کنم. به چیزهایی دقت دارم که دیگران دقت نمی کنند. فکر نمی کنم صاحبان این خانه ها هم از این زاویه، که من به جزییات خانه ها دقت دارم، تا حالا نگاه کرده باشند. دوبار در روز از این مسیر رد می شوم و هر چیز را چند بار تماشا می کنم.

(صفحه 6)

اگر قطاری از رو به رو رد نشود یا قطاری که داخلش نشسته ام آرام حرکت کند، می توانم آن ها را روی تراس خانه ببینم، اما اگر مانند امروز تند حرکت کند، فقط می توانم تصورشان کنم.

شاید جس روی تراس نشسته و پاهایش را روی میز گذاشته است. لیوان نوشیدنی هم در دستش است. جیسون هم پشتش ایستاده و دست هایش را روی شانه او گذاشته. می توانم وزن دست هایش را حس کنم. دست هایی اطمینان دهنده و حامی.

گاهی سعی می کنم یادم بیاید آخرین باری که تماس جسمانی معناداری با کسی داشتم چه زمانی بوده؛ یا یک در آغوش گرفتن یا لمس صمیمانه دستم که قلبم را به تپش درآورد.

( صفحه 10)

مرگ با قطار مرگ خیلی بدی است. نمی دانم هر دو سه روز یک بار چند نفر بر اثر برخورد با قطار می میرند. نمی دانم چند نفرشان به طور اتفاقی مرده اند و چند نفر قصد خودکشی داشته اند.

(صفحه 11)

هر روز دلم برای او تنگ می شود. بیشتر از هر کسی. بزرگ ترین خلا زندگیم، از دست دادن بن بود. شاید هم شروع آن. نمی دانم. نمی دانم تمام مشکلاتم برای این بود یا پس از مرگش همه این اتفاقات افتاد. تنها چیزی که می دانم این است که یک دقیقه همه چیز خوب و شیرین است و لحظه ای دیگر می خواهم از همه چیز فرار کنم، همه چیز را رها کنم. باید پیش یک مشاور بروم! هم عجیب است و هم خنده دار. همیشه فکر می کردم، چقدر کاری که کاتولیک ها می کنند خنده دار است. به کلیسا می روند، اعتراف به گناه می کنند . از کشیش می خواهند که برای آن ها دعا کند تا بخشوده شوند، گناه ها پاک شود؛ سیاهی ها را تبدیل به سپیدی و پاکی کند.

( صفحه 30)

اما باید کاری بکنم. تمام برنامه هایی که داشتم. کلاس عکاسی، کلاس آشپزی، همه چیز بلاتکلیف شد. خیلی بی مصرفم. به جای اینکه در حالت واقعی زندگی کنم، فقط نقش آدم زنده را بازی می کنم. باید چیزی پیدا کنم که خیلی دوست دارم. این شرایط را نمی توانم ادامه بدهم. فقط همسر بودن را دوست ندارم. نمی دانم دیگران چطور این کار را می کنند. هیچی ندارد جز انتظار. انتظار برای بازگشت مردی از سر کار تا بیاد و تو را دوست داشته باشد.

( صفحه 30)

هرگز نمی فهمم چرا آدم ها متوجه نیستند، وقتی به حرف دلشان گوش می کنند، چه بلایی سر زندگی شان می آورند. چه کسی گفته، حرف دلت را گوش کن، این خوبه؟ خودخواهی تمام.

( صفحه 39)

وقتی می فهمی که عقیم هستی بهترین کار این است که از این موضوع فرار نکنی؛ اما نه در سی سالگی. دوست هایم بچه داشتند. دوست دوست هایم نیز... دو چیز زن ها مهم است، ظاهرشان و مادر بودنشان؛ نه زیبا هستم. نه بچه ای دارم. خب پس چی هستم؟ آدمی بی مصرف و بی ارزش.

( صفحه 94)

یکی از چیزهایی که همیشه تام تحسین می کرد قدرت اراده و پشتکارم بود. یادم می آید یک بار با او دعوایم شد. آخرش حیلی از دستم عصبانی شد و گفت: " تو چت شده راشل؟ کی آن قدر ضعیف و ناتوان شدی؟ "

نمی دانم. خودم نمی دانم کی قدرت و توانم را از دست دادم. حتی یادم نمی آید که روزی چنین توانی داشتم. فکر کنم، به مرور زمان، با هر ضربه زندگی ذره ذره، آن را از دست دادم.

( صفحه 106)

 خلأ؛ خوب آن را می فهمم. باور دارم که هیچ چیز برای درمان آن به تو کمک نمی :ند. از جلسات مشاوره درمانی دریافتم که خلأ ها و کمبود هایی در زندگی ات وجود دارد که همیشگی است. باید با آن ها کنار بیایی. مثل ریشه درخت که با سنگ بتونی اطرافش کنار می آید. تو هم با این خلأ ها کنار می آیی، شکل می گیری.

( صفحه 109)

شروع کردم به نوشتن برای تام. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم. به دنبال راهی برای عذرخواهی از ایمیل دیشب می گشتم. اگر قرار بود بابت هر خبط و خطایی که از من سر زده عذرخواهی کنم، باید کتاب می نوشتم.

( صفحه 122)

 خواب خوبی ندارم. نه چون نوشیدنی می نوشم، بلکه برای کابوس های شبانه ام. خواب می بینم در جایی گیر افتاده ام. می دانم یکی از راه می رسد. راه فراری هست. آن را پیش از این دیدم، اما راهم را نمی توانم پیدا کنم. وقتی او به من می رسد، نمی توانم فریاد بزنم. سعی می کنم. نفسم بند آمده، اما هیچ صدایی نیست. همچون آدمی که دارد می میرد و برای زندگی دس و پا می زند.

( صفحه 168)

 چرا این قدر این خانه کوچک شده؟ چرا آن قدر زندگی آم خسته کننده شده؟ این همان چیزی بود که من می خواستم؟ یادم نمی آید. فقط چیزی که می دانم این است که چند ماه پیش بهتر شده بودم. اما الان دوباره نمی توانم فکر کنم. نمی توانم بخوابم. نمی توانم نقاشی بکشم. انگیزه فرار روز به روز در من قوی تر می شود. شب وقتی دراز می کشم می شنوم یکی در گوشم دایم می گوید: برو، برو.

چشم هایم را که می بندم در سرم پر از تصاویر گذشته و آینده می شود. چیزهایی که در رویای آن هستم. چیزهایی که باید داشته ّباشم ولی کنارشان گذاشته ام. آرامش ندارم. از هر سویی که می روم به بن بست می رسم. گالری بسته، خانه ای که در این جاده است, علاقه زنان به ورزش پیلاتس، مسیر ریل قطار ته باغ. وقتی قطار بارها و بارها از جلو من رد شود، یادم می آندازد که هزاران آدم هر روز با قطار این سو و آن سو می روند؛ اما تو هنوز سر جای خودت هستی.

(صفحه 184)

 

***

 

عنوان: دختری در قطار

نویسنده: پائولا هاوکینز

مترجم: فرانک سالاری

ناشر: انتشارات البرز

سال نشر: چاپ اول 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 360 ص.

موضوع: داستان های آمریکایی

قیمت: 190000 ریال

/ 0 نظر / 273 بازدید