چه کسی باور می کند رستم

رسم قهوه خوردن را پس از آمدن از ایران شروع کردم. پیش از آن قهوه را فقط به نیت فال گرفتن می نوشیدم. فال هایی که هیچ یک به یادم نمانده و چیزی از آینده ام را نگفتند، در عوض هزار خاطره برایم به جا گذاشتند.

برای گرفتن فال قهوه، با فاخته می رفتم. هنگام رفتن، آینده من و خودش را پیش بینی و در راه بازگشت آنچه را شنیده بودیم تجزیه و تحلیل می کرد. به او می گفتم از این پس پیش هیچ فالگیری نخواهم رفت و اگر هم خدای نکرده هوس فال گرفتن کردم، با او نخواهم رفت.

می خندید و می گفت: بی خیال نه تو سر قولت می مانی، نه من.

- حالا خواهی دید.

- فکر می کنی می توانیم بدون فال سر کنیم؟ همین که عاشق شدیم دوباره گذرمان به این فالگیرها می افتد و دست به دامن آنها خواهیم شد.

- مگر قرار است عاشق بشویم؟

/ 3 نظر / 271 بازدید
mahsa

خیلی گریه کردم. خیلی خیلی. دلم ریش شد وقتی فهمیدم رستم اخرش مرد. دلم برای مظلومیت هایش ریش می شد. اخرین بار نتوانستم توهیچ کدوم از کتاب خونه های شهرمون مشهد پیدایش کنم. نمی دانم الان اصلا چاپ شده یا نه

amir

خوندمش خ خ خ قشنگ بود،آخراش نتونستم جلواشکاموبگیرم وگریه کردم

مهسا بهانه های کوچک خوشبختی

لی لی این کتاب رو خیلی دوست دارم هر بار می خوندم اشکم در می اومد حالا هم که اومدم غربت دو برابر شده اشکم وضع ما غربت نشین ها رو خوب به تصویر کشیده خوب ترس هامون عقده هامون امیدهامون غم هامون …...